داد می‌زنم که عاشقم

تعطیلات تابستانی دانشگاه شروع شده. راهروهای دانشکده سوت و کور است. جز دو سه نفر از دانشجوهایم که بخاطر پروژه مراجعه می‌کنند از دیگران خبری نیست. این روزها کج دار و مریز (یا شاید مریض) زبان می‌خوانم. هفته آینده به شیراز و تهران می‌روم. به یک شب شعر خودمانی دعوت شده‌ام. امیدوارم دوستان قدیمی را ببینم.

شعر زیر یادگار ۶ سال قبل است. روزهایی طلایی که لبم هر روز به شعر باز می‌شد آن هم شعر نیمایی. فراوان این قالب را دوست دارم و فکر می‌کنم بعد از ۷۰ سال هنوز ظرفیتهای این قالب نامکشوف مانده است:

در دو سوی رود ایستاده ایم

هر دو بیقرار

قایقی نبود و نیست

لحظه‌ای بخند

                  تا تمام رود را شنا کنم

گریه‌ام گرفته است

بس که دوست دارمت

گریه‌ام گرفته است

لحظه‌ای بخند

                تا مهار اشک را رها کنم

خواب بودم ای عزیز

آمدی دل مرا صدا زدی

تا که چشم باز کردم از خودم

جز نگاه عاشقی نمانده بود!

عشق ذره ذره آشکار می‌شود

من ولی

داد می‌زنم که عاشقم

لحظه‌ای بخند

                        تا تمام شهر را صدا کنم

/ 4 نظر / 28 بازدید
پسر خوب

بر حاشيه ی برگ شقايق بنويسيد گل تاب فشار در و ديوار ندارد

سياوش برهان

محمدآقا سلام شعر قشنگي بود. اين طرفها بياييد. به خانواده سلام برسانيد موفق باشيد.

لیلا

چقدررررر این شعر رو دوست داشتم [لبخند]

صنم

چقدر زیباست این شعر اشک ولبخندو بهم قاطی کردم بیا به دیذنم تمنا میکنم