باید خودم را بیشتر بشناسم


تا امشب فکر می کردم شخصیت من دو قسمت دارد یکی طفل بازیگوش درونم و دیگری "خودم". این طفل بازیگوش را خیلی خوب می شناسم و می توانم دقیقا  برایتان نقاشی کنم. حدودا سه ساله است. چشمهای درشتی دارد که برق می زنند. زود زبان باز کرده و راه افتاده، طبعا شیطان است اما زود رنج هم هست. عاشق هواخوری است. تنها تفاوتش با کودکانی که شما می شناسید این است که کمی استعداد دارد برای عاشق شدن. خوبی اش این است که چون بچه است می توانم خیلی از اشتباهاتم را گردن او بیندازم.

 اینکه "خودم" دقیقا چیست توصیفش سخت است . حداقل می دانم که کانت و دکارت هم نتوانسته اند این خود را به خوبی توصیف کنند. خود همان چیزی است که مردم می بینند. راننده ای که صبح سوار اتوبوسش می شوم "خودم" را می بیند همینطور همکاران من در دانشکده و دوستان معمولی من . "خود" همان کسی است که درس می خواند و درس می دهد. کار می کند و پول در می آورد. بحث سیاسی می کند و به فوتبال علاقه دارد. مایحتاج روزانه را خریداری می کند و اول ماه اجاره آپارتمان را می دهد. اما شخصیت سوم:

 این بعد سوم تازه است و نمی دانم آن را چه بنامم؟ به نظرم مثل یک پدربزرگ است دنیا دیده و لجباز یا مثل یک مشاور مدرسه که می خواهد هر طور شده مشکلات دانش آموزانش را حل کند، یا یک "عمو" که خیلی احساس مسوولیت و دلسوزی می کند اما معلوم نیست که طرف مقابلش به این همه دلسوزی احتیاج داشته باشد. این بعد سوم حرف های بزرگ می زند و دوست دارد تجربه هایش را برای دیگران بازگو کند. کلا شاد نیست و غمی در درون خود دارد.

بعد از این اکتشاف، دیدم که من الان دارم ۳ کتاب را به صورت تقریبا موازی مطالعه می کنم. یکی خاطرات فاینمن فیزیکدان مشهور که در واقع شرح خلاقیت ها و شیطنت های اوست. یکی کتاب جامعه شناسی کانادایی و دیگری ترجمه انگلیسی بعضی از شعر های مولانا. دقیق تر که شدم دیدم که هر یک از این ۳ کتاب یکی از این ۳ شخصیت درونی را سیراب می کند.

دومین باری که دکتر سنگری را دیدم (سال ۷۲) دفترم را به او دادم تا چند جمله به یادگار در آن بنویسد. برایم این کلام مولا را نوشت

کفی بالمرء جهلا ان لا یعرف قدره

 باید بیشتر خودم را بشناسم.

/ 7 نظر / 44 بازدید
باد صبا

سلام این نوشته خیلی جالب بود و هفتاد من کاغد هم برای نوشتن درباره آن کم است. البته برای حفط محیط زیست همون بهتر که کاری به درختها و کاغذ نداشته باشیم. اما حکابت همچنان

Anonymous

سلام استاد، من هم دانشجویی هستم که اخیرا به این کشورهای متمدن با فرهنگ بسیار متفاوت با کشور ما آمده ام. با آنکه در ایران دانشجوی خیلی خوبی بودم، و در گروهای مختلف فعال بودم، ولی از وقتی آماده ام اینجا، کاملا خودم را باخته ام، اعتماد به نفسم را از دست داده ام، افسرده شده ام، و کمتر به lab میروم. خیلی نگرانم که به زودی بورسم قطع شود و اخراجم کنند. آیا میتونید بهم کمک فکری بدید.

بومرنگ

همه ما در درونمان چند تا از این شخصیت ها داریم که اغلب یک تا دو تایش را بیشتر نمی شناسیم ... من از این "من " ها سه چهارتایی در خودم سراغ دارم که راستش را بخواهید بعضی هایش را جدیدا کشف کرده ام! یکی که همه می بینند و می شناسند خیلی آرام ،مهربان و مودب است و عموما صدایش را از یک حدی بالاتر نمی آورد و گاه البته آن روی بدش را هم نشان می دهد! (در کل عشق فرهنگ و این حرفها) یکی دیگر که اکثر قریب به اتفاق از دید عموم خارج است بسیار شیطان و بازیگوش ولی آن بالایی اغلب گوشش را می کشد و سرجایش می نشاندش! دیگری بسیار حسود که داغ می کند ،حرص می خورد و آتشین مزاج می شود! یکی دیگر بسیار معنوی و عشق مفاهیم آسمانی و آن دیگری بسیار شرور و گستاخ که می خواهد الکی هم که شده لج کند و خدا را به سلابه بکشد! ... خیلی وقتها خسته می شوم از این همه من که در من است و گاه از دعواهای بی نهایتشان!

Anonymous

خیلی ممنون، یک دوست که برام خیلی عزیز هست ، استادی که پدر علمی من محسوب میشه، و کلی سال باهاش کار کردم وقتی اومدم اینجا ناخواسته و طی جریاناتی همون اوائل مقدار زیادی از خود باوری من رو ازم گرفت، و از اون موقع مثل یک باور محکم احساس حقارت و ناتوانی، احساسی که هیچ وقت در عمرم اون رو تجربه نکرده بودم!، بر من مسلط شده. بعد یک سال هنوز شبها کابوس میبینم و گریه میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!! شما میتونید بگید من چه جور میتونم با خودم کنار بیام؟

Anonymous

خیلی ممنون. باز هم متشکرم. از خدا خواستم هیچ وقت دل کسی و ذهنیت کسی رو نشکنم. و از خودش خواستم که اون منو ترمیم کنه، و دوباره به خودم برگردونه، از خدا خواستم هیچ وقت این استادم رو تنها نذاره، و همیشه هوای اونو داشته باشه، ولی دست من رو هم بگیره که بقیه عمرم آزاده زندگی کنم و دیگه هرگز به کسی غیر خودش تکیه نکنم. چون بهش امید دارم که اون بعد از یک عمر رفاقت منو له نمیکنه. اون کریمه دست آدم رو میگیره که نیفته. ببخشید اگر حرفام رو اینجا نوشتم، کسی از درون داغون من خبر نداره.

یاس

اون خودی که گفتین نقشهای مختلفی که تو زندگی به عهده دارین اون کودک عاشق پيشه از قسمت آنيما یا همان روح زنانه وجود شما میاد و اون قسمت خردمند شاید بشه گفت از قسمت آنيموس و همان صفات مردانه شما میاد پيشنهاد میکنم کتاب the invisible partners نوشته John A.Sanford رو بخونید [لبخند]

صنم

مطلب ومبحث قوی ومهمیه بله متاسفانه همینطوره بعد سوم که وصف کردین در من قویه اسنش هم همون سه ساله تغییرات من ازونجا شروع شد البته ناخواسته وندونسته تو این مسیر قرار کرفتم به لذتهای ظاهری چسبیدم تا به خیال خودم ازون درون گرایی و علاقه ی چندین سالم کنده بشم نقاب سرخوشی به صورتم زدم وبا کسی که نه از لحاظ شخصیتی نه احساسی وجه اشتراکی داشتم مدتها به غفلت سر کردم تا بخودم اومدم ودیدم علاوه بر جایگاهم تو خانواده حتی فرزندانم ووظایفمو علایقمو که موسیقی ومطالعه وبخصوص شعر وادبیات بود به فراااموشی عجیبی سپردم!!!!!