دیدار یار غایب

امروز به دیدار یکی از دوستان و استادان قدیمی رفتم. از عالم و آدم کناره گرفته بود. اتاق کوچکی در یک دبستان برای خودش ساخته بود و تنها زندگی می کرد. کارش این بود که  گاه گاه به بچه ها قرآن بیاموزد. می گفت آدمهای امروزی یادشان رفته که به خلوت احتیاج دارند. یک ساعتی برای هم شعر خواندیم... خیلی خوش گذشت.

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟

ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد

نرگس شیراز

/ 3 نظر / 23 بازدید
منتظر مسیح

سلام, چند وقت پیش درونی ترین لایه های هستی من تا آخرین نفس در هم شکستند و من به تنگترین ساحل دنیا رسیدم ولی عشق یاری غایب به من زندگیی دوباره داد و دارد دوباره وارد دریا می کند. هر وقت دوباره "قلبم" بیمار می شود می خواهم از او بشنوم, اینجا عکسی بود که مرا یاد او انداخت. کاش می دانستم که آیا گوشه ای هر چند ابسیلون از "خاطر عاطر" او به من منکسر معیوب "بی ربط به او" تعلق دارد؟ می شود "خواهش کنم" در متن بعدی از او بگویید, از او بسرایید و مرا دل زنده و شاد کنید. ممنونم.

زهرا

سلام استاد. استاد خیلی وقت بود برای بهشت مطلبی ننوشته بودید. . . پس بی دلیل نبوده! همیشه برقرار باشید.

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست