به آواز باد گوش بسپار

امروز خواندن کتاب موراکامی را تمام کردم.

کتاب معلق و ناتمامی بود درباره آدمهای معلق و ناتمام. رابطه هایی که ناگهان قطع می‌شوند، آدم هایی که ناگهان ناپدید می‌شوند و بعد زندگی بدون آنها به روال عادی خود ادامه می ‌هد، انگار که برگی از درختی افتاده باشد. آدمهایی که می‌میرند و به زودی از خاطر می‌روند.

نوعی بیوفایی در داستان جاری است و گم گشتگی. آدمهایی هستند که شاید درک عمیقی از زندگی داشته باشند اما در شتاب زندگی گم می‌شوند و به فراموشی روی می‌آورند، در کنج میخانه ای تاریک. 

داستان قرار نیست جاذبه زیادی داشته باشد. طولانی نیست و فصل هایش بسیار کوتاه و شتابزده هستند، گاهی نصف صفحه.

روی هم رفته کتاب تلخ و غمناکی بود.

پی نوشت:

امروز عصر هم سر جلسه امتحان کتاب مسخ کافکا را خواندم. بچه ها زیاد سوال می‌پرسیدند و نرسیدم کتاب را تمام کنم. بعد از امتحان رفتم به اتاقم و مسخ را تمام کردم. شب که آمدم خانه یادم آمد که گوشت ها را باید تمیز کنم و چرخ کنم. همسرم از دست زدن به گوشت بدش می‌آید. یکی دو مستند درباره کافکا و موراکامی پیدا کردم تا حین تمیز کردن گوشت گوش کنم. درباره کافکا بعدا خواهم نوشت. 

 چندنکته جالب درباره موراکامی آموختم. راستش وقتی کتاب"به آواز باد گوش بسپار" را می خواندم حس کردم شبیه سالینجر می نویسد به خصوص بخش هایی از کتاب ناتور دشت به ذهنم رسید. ظاهرا موراکامی همین کتاب را به ژاپنی ترجمه کرده و بسیار به سالینجر و کافکا ارادت داشته. نکته دیگر که ذهنم را درگیر کرد این بود که نویسنده ژاپنی است و داستان هم در شهری بندری در ژاپن رخ می‌دهد اثر از فرهنگ ژاپنی در آن نبود. آهنگ ها و ترانه ها همه آمریکایی با فرانسوی بودند. تمام نوشیدنی ها و خوراکی هم غربی بودند...

/ 1 نظر / 185 بازدید