نامه ای به مسافر کوچولو

 سلام مسافر کوچولو!

تو تا چند روز دیگر از سیاره ات به زمین می آیی. نمی‌دانی چقدر منتظر دیدن تو هستم. منتظر آن لحظه رویایی که تو چشمهای کوچکت را باز می کنی و دنیای ما را برای اولین بار می بینی و ما تو را.

نمی دانم تو چه شکل و شمایلی داری و چقدر به تصویری که از تو در ذهنم ترسیم کرده ام شبیهی. بی صبرم تا بیایی و همه خیال هایم را به واقعیت تبدیل کنی. خیلی حرف ها دارم برای تو. نمی دانم آن روز کی می رسد که ما با هم بنشینیم و مثل دو دوست، فارغ از اختلاف سن و سال، با هم حرف بزنیم. آیا گذشت زمان و اختلاف سلیقه ها و عقیده ها این فرصت را به ما خواهد داد؟ یا هر کدام از ما در حصار باورها و تعصب های خودمان حبس خواهیم شد؟ خدا نیاورد آن روز را ...

تو را پاک از هر آلودگی، در جامه ای سپید تصور می کنم. انگار تو را می بینم که بزرگ شده ای، دوست داشتنی، مهربان، پرسش گر، خوش صحبت اما جویای تنهایی.

من برای تو درخت انگوری می کارم در باغچه خانه ای که نداریم. بعد سایبانی درست می کنم که شاخه های تاک دامن آن را بگیرند و ببالند، تا زیر آن بنشینیم و در گوش هم سخنهای نهان بگوییم.

برای تو بوته ی یاسی می کارم در کنج حیات، از همان ها که در خانه ی پدربزرگ بود، تا هر وقت جانمازم را باز می کنم عطر عبور تو در هوا پراکنده شود.

اتاقت را پر از گل می کنم، گل های نرگس، گل های مریم، انی سمیت ها مریم و انی اعیذها بک و ذریتها من الشیطان الرجیم

من این گل ها را، درخت ها را می کارم تا خدای مهربان هم تو را چون نهالی زیبا برویاند. 

ما و پدران ما نتوانستیم زمین را جای چندان خوشایندی کنیم برای زندگی. جزیره های خوشبختی هستند، اما در همسایگی این جزیره ها مردم شب گرسنه می خوابند. دلم می خواست دنیایی که تو در آن قدم می گذاری زیباتر از این باشد. مردمانش با هم مهربان تر باشند، صادق تر باشند، خالی تر از غرور و خودپسندی. شاید تو و خواهران و برادران تو بتوانند برف شادی بر این دنیا ببارند.

خورشید کوچکم!

تو را من چشم در راهم!

/ 12 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کودک فهیم

تبریک تبریک,قدمش براتون مبارک باشه نازی ..............

آسمان

قدمش مبارک، و ان شاء الله فرزندی صالح و مهربان باشه.[گل][لبخند]

عابر ناشناس

سلام واقعا قرار است کودکی متولد شود یا گفتگویی نمادین بود ؟

خدا را برای گل های زیبایی که در باغچه زیبای زندگی یمان می رویاند شاکریم. پس خوش حال شدید وقتی دیدید با کودک خردسال هم می شود 3 هفته به دامان طبیعت رفت...تبریک و شاد باش باباجان[گل][گل][گل]

راستی یادمان رفت اسمش را جویا شویم حدس خودمان مریم است و سینا

زهرا

همان مسافر کوچولویی را میگویید که در کهکشان b612 با گوسفند کوچک و آتشفشانش می زیست؟! همان که رز پر غروری را عاشق بود؟! همان که هرگز نتوانست بفهمد این آدم بزرگا چرا انقدر عجیب و غریبند! راستی این آدم بزرگها چرا انقدر عجیب و غریبند؟!

هم خونت از زادگاه پدری محمود .ف

پیشاپیش مقدمش گلباران ومبارک.خداوند به شما فرزند پسری عطا فرموده است که انشالله خلف صالحی چون خود شماست.بسی خوشحالم.رویش راببوس

حسین

چه زیباست وقتی پدری اینگونه قبل از تولد فرزندش با او صحبت میکند ... چقدر دنیا را می توان متفاوت تر دید و چقدر لحظات را می توان با ارزش تر گذراند ,خدایا چه بندگان زیبا اندیشی داری خدایا شکر, انشا’الله حیاتی طیبه در پیش داشته باشد و از خداوند برای شما و خانواده محترم طلب رحمت و خیر و برکت میکنم. وقتی جانماز پر برکتتان را باز کردید همه را دعا کنید ای صاحب عزیز بهشت دل.

صنم

من ندانم که زمادر به چه طالع زادم[گل]