در هوای سادگی


دلم می خواست سرک بکشم به خلوت راهب بودایی. می خواستم  بی حجاب کتاب و کلام، خودم کشف کنم این دنیای ناشناخته را. گفتم در لحظاتی از این سفر که مال خودم است بروم به تماشای معبد بزرگ شان. اما، راستش را بخواهی مدتی است که از خدای کاخ نشین خسته شده ام ...

در اروپا آن همه کاثدرال۱ دیدم، مجسمه طلایی مسیح، مریم طلایی، ستونهای بلند مرمر، صلیب جواهر نشان، شمعدان های نقره، قبای زربفت اسقف ها و ... ما خودمان بدتریم: گنبد طلا، گلدسته طلا، ایوان طلا، سقاخانه طلا، درهای نقره، قالی های ابریشمی، آینه کاری ها ،.... بین این همه تجمل خدا کجاست؟ مسیح بهره اش از دنیا چه بود؟ کاسه و جامه و سوزنی... علی از دنیا چه بهره ای داشت؟ کفش صد وصله! سیذارتا مگر قصر و شاهزادگی را رها نکرد؟ حالا دوباره او را برگردانده اند به قصر ...

قید معبد بزرگ را زدم. رفتم به کوه. دلم هوای سادگی کرده بود. به یاد مسجد فاطمه الزهرا (س) افتادم در مدینه. اتاق کوچکی که سقف نداشت و فرش اش تکه ای حصیر فرسوده بود. درختی که در حاشیه دیوارش رسته بود آسمان را هاشور می زد. گلهای قرمز نازک اش خوب یادم هست.

تابلوی معبدی را دیدم که بر بالای کوه بود. معبد از پایین دیده نمی شد. رفتن به آن بالا همت می خواست. در خیالم تصور کردم معبد را. راه افتادم و شعری که ناظری آن شب در تورنتو خواند ورد زبانم بود: آنجا روم آنجا روم، بالا روم بالا روم ...

بالا رفتم، بالاتر از آسمان خراش 101 طبقه که تا همین چند ماه پیش بلندترین سازه بشری بود. پلکان مارپیچ، سکوت وهم انگیز جنگل، خیالم پرواز کرد به خلوت راهبی بودایی که هر روز این راه را قدم می زند. چه چابک می کند آدم را بالا رفتن از این کوهها، چه آدم را به فکر می برد تنهایی این جنگل تنگ! جایی در چند قدمی شهر پر هیاهو که هیچ کسی نیست.۲

 چقدر ظرافت پاشیده بودند بر این راه باریک! گاهی که خسته می شدی از صعود، گلی سرخ، گلی صورتی با پنج گلبرگ ظریف در حاشیه راه به تو لبخند می زد و پروانه ها!

پروانه ها گلهای متحرک این باغ اند،

به دو راهی رسیدم. اینجا دیگر هیچ تابلویی نبود، پلکان سیمانی هم مدتی قبل به پایان رسیده بود. رد گامهای عابران سالهای دور در هر دو سوی راه پیدا بود. پروانه ای زرد رنگ پرواز کرد دنبالش کردم، بلند شد، نشست، تا به پروانه رسیدم دیدم که یکی از دو راه را انتخاب کرده ام. پیش رفتم. راه باریک و تاریک شده بود از انبوهی درخت ها. اما جا به جا بر شاخه های درختان نوشته ای به زبان چینی آویزان بود. گوش ات که عادت کند به صدای جیرجیرک ها و جغدها تنهایی را لمس می کنی، ترسیدم ... و درد... برگشتم.

قبل از دو راهی آن پروانه زرد دوباره پیدایش شد و شروع کرد به پرواز از این سو به آن سو... پروانه جان! پروانه زیبا! شاید تو ماموری که مرا به معبد ببری اما درد زانوها در گوشم داد می زند. دردی که هر از گاهی پیدایش می شود تا به من یادآوری کند سن و سال رو به فزونی ام را... باید برگردم و بیش از پانصد پله پیش پای من است.

کنار پله دویست و پنجاه سکویی ساخته اند. می نشینم و نگاه می کنم به گلهای بنفش رو به رو. مرا به یاد گلهای دامن کدام ماهرو می اندازند این گل های بنفش؟ چه دوست دارم تماشای شان کنم.

 

به اولین ساعت که می رسم می بینم یک ساعت و نیم در این عالم نبوده ام. سوار تله کابین می شوم و غبطه می خودم به حال آن راهب بودایی که در کوه های آسمان سای تبت خلوتی دارد برای خودش، خلوتی دست نیافتنی.

پایین می روم.

 

۱- کاثدرال Cathedral کلیسای جامع هر شهر که پایگاه اسقف است.

۲-تنها انسانهایی که دیدم سه کارگر بودند در میانه راه. غذای شان را بار گذاشته بودند و مشغول کار روی پله ها بودند. یکی از آنها تا مرا دید شروع کرد به حرف زدن، خون گرم و صمیمی بود. مردم تایپه عمدتا این گونه اند.

/ 7 نظر / 11 بازدید
...

دوســـتت دارم دم مسیحایی...دوستت دارم...

روستایی

سلام دادا من یه شهرستانی هستم دوست هم ندارم به فرنگ سفر کنم چون ما هنوز توی ایران خودمون گیر کردیم حالا بخواهیم بریم فرنگ من یه عزیزی رو در کینگستون دارم می خواستم در مورد اونجا اطلاعات بیشتری کسب کنم همه جوره اگه لطف کنید وبر سر این روستایی وشهرستانی منت بذارید واطلاعات رو به ایمیلم بفرستین ممنونتون میشم دادا[لبخند]منتظرم ها یادتون نره ها...

حسین

کنار شب می‌ايستم/ چشم بر شمد سورمه‌ای آسمان می‌اندازم/ ستاره‌ها/ با نخ نور گلدوزی شده‌اند/ و من می‌شنوم زمزمه‌ی درختان را./ - «چه ملايمت خنکی!/ من آبستن يک شکوفه‌ام/ که همين تابستان گلابی می‌شود.»/ «مرحوم سلمان هراتی » مدتها بود که به بهشت دلت سر نزده بودم به قولی از بهشت رانده و از جهنم مانده! دلم تازه شد با خواندن پست های جدیدت ایشاله توفیقی بشه ببینمتون دوباره

کودک فهیم

اومدم سری بزنم ایا پست جدیدی گذاشتین یا نه یادم افتاد تولد سهراب سپهری مرحومه گشتم تو موضوعات وبلاگ .برای اینکه یه شعر سهراب جان خسته رو تازه کنه و صفا بده تو این دنیای خشن و زمخت. حالا ربطش به متن چیه :یه تقارن دلچسب این که تولد سهراب هم همزمان شده با گاندی .گاندیی که گفته معلمش حسین(ع)ا .سهراب شاید از ایین بودا الهام میگیره و ماهتما با ایین برهمایی از ایین سهراب

روستایی

سلام دادا اول توضیحات رو ملتطفت بشید من نه اقا هستم نه حج اقا هستم نه اصفهانی هستم که قرار باشه حج اقا باشم ونه...اخیش نفسم گرفت ...بعدش اینکه ببخشید اگه تند بود بعدش اینکه دادا هر چی اطلاعات دم دست وبه درد بخور از کینگستون انتاریو داری بده لطف می کنی مثلا در مورد اب وهوا سلامتی وپزشکی هزینه ها خانه ها از همه مهمتر فرهنگ واداب ورسوم مردمون کانادایی مخصوصا جایی که گفتم خلاصه هر چی دیدید خوب بود بگید ممنون میشم دادا پیر شی جوون راستی من دیدم از همه ی شاعران چیز هایی دارین اما از بابا طاهر نه باید بگم نیم عمرت برفناست اشعارش رو بخون دادا عااااالین فقط اطلاعات روبفرستین به ایمیلم ممنون دادا[لبخند]

روستایی

چه خوش انانکه الله یارشان بی/به حمد وقل هوالله کارشان بی/چه خوش انانکه دائم در نمازند/بهشت جاودان بازارشان بی/باباطاهر وقت سحر است خیز ای مایه ی ناز/ نرمک نرمک باده خور وچنگ نواز/حکیم عمر خیام نیشابوری طاعت زسر جهل به جز وسوسه نیست/احکام وصول وذوق در مدرسه نیست/عارف نشوی به منطق وهندسه تو/برهان ودلیل عشق در هندسه نیست/شاه نعمت الله ولی در ماهان کرمان(بیچاره گمنامه تازه هم عصر با حافظ هم بوده مثلا حافظ گفته:انانکه خاک را به نظر کیمیا کنند /ایا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند که شاه ولی در جوابش گفته:ما خاک را به نظر کیمیا کنیم/صد درد را به گوشه ی چشمی دوا کنیم)

عماد بهاري

سلام چه وبلاگ زيبائي !! واقعا فضاي وبلاگتون خيلي صميمي و بي تکلّفه . . خوشحال ميشم اگه خودتون مايل باشيد لينکتون کنم، اجازه هست؟ آخه بي اجازه کسي رو لينک نميکنم . . منتظر جوابتون توي وبلاگ اشعارم هستم .. ضمنا هر وقت به روز شدين منم خبر کنيد فکر ميکنم بتونم خواننده ي خوبي واسه مطالبتون باشم . شما هم اگه منو خوندي احساستون رو واسم بنويسين . . [گل] فعلا با اجازه . . [گل]