نامه ای به دوست (۷)

برادر مفخّم جناب دن توپولف خفّف ا... اثقاله

هرکه او از همزبانی شد جدا
بی نوا شد گرچه دارد صد نوا

امیدوارم این هفته های پایانی به خیر و خوشی بگذرد  و به بوی خوش آن زلف پریشان راه به مقصد و مقصود ببرید.
نامه ی شما حکایت آن طوطی دورافتاده از یاران را به یادم آورد که در قفس بازرگان بود. طوطی اسیر بند بازرگان بود و شما هم گرفتار رشته ی بازرگانی! می‌دانید که سطر سطر نامه‌ی شما را تجربه کرده‌ام و استثنائا در این یک مورد ناگفته را هم می‌بینم و نانوشته را هم می‌خوانم.

از مردم پیرامونت گفته بودی و دم سردی آنها که اولین زشتی غرب متجدد است در نگاه شرقی متمدن و تا روزی که همرنگ آنها نشوی همین آش است و همین کاسه. شاید شما هم دوستانی داشته باشی که به غرب آمده‌اند و در چشم به هم زدنی مسیر تکامل را طی کرده اند و مثل من انگشت به دهان مانده باشی که حلقه‌ی مفقوده را چگونه پیدا کرده‌اند!
 
«عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو»، بله غرب خوبی های بسیاری دارد که من و شما می دانیم و دلیل آمدن ما به این سوی دنیا همین هاست. اما چیزی که اینجا مرا بسیار آزار می‌داد و می‌دهد و شاید یکی از مشوق های اصلی من برای بازگشت به مرز پر گهر خودمان باشد احساس مفید نبودن است یا به قول عزیزی اینکه حس می‌کنی فقط پیچ و مهره‌ای هستی در یک دستگاه بزرگ که به راحتی قابل جایگزینی هستی (چه جمله‌ی سختی شد یا من فارسی یادم رفته یا واقعا واژه کم داریم منظورم این است که you are easily replaceable  استاد من هم جمله‌ی بی رحمی دارد که : Nobody is irreplaceable) در همان تجربه‌های کوچکی که در ایران داشتم دیده بودم که انسان می‌تواند بخشی از وقتش را برای کمک به دیگران اختصاص بدهد و از این رهگذر احساس کند که عمرش به بی حاصلی و بولهوسی نگذشته اما اینجا انگار پر و بال آدم بسته یا اینکه راهها را به رویش بسته‌اند. با اینکه اینجا بساط خیریه و اعانه بسیار پهن است و اگر در ایران یک کمیته‌ی امداد بود اینجا صدها موسسه‌ی خیریه وجود دارد اما آیا بشر جز پول به چیز دیگری احتیاج ندارد و آیا -به قول یکی از تبلیغات تلویزیونی- اگر آدم روزانه به اندازه‌ی پول یک قهوه کمک کند وجدانش آسوده می شود و وظیفه‌اش تمام؟

فکر می کردم (و تا حدی می کنم) که در ایران می توانم مفیدتر باشم تا اینکه چند روز پیش اتفاقی افتاد که قدری نگاهم را عوض کرد: برف نسبتا سنگینی باریده بود. داشتم در برف و سرما  قدم می زدم که پیرمردی را دیدم که سوار اسکوتر(ویلچر خودکار) بود و توی برف ها گیر کرده بود. اجازه خواستم به او کمک کنم و با گشاده رویی پذیرفت... با خودم گفتم چقدر از این آدمها را هرروزه می بینم؟ محتاج نیستند، پول و پله دارند اما فرزند و پرستاری ندارند و برای خرید حداقل مایحتاج مجبورند خودشان از خانه بیرون بیایند. به یاد پیرمردی افتادم که سال قبل در واترآباد دیده بودم که ۲۳ سال بود از محله‌اش بیرون نرفته بود و نمی‌دانست امروز چندشنبه است و این ماه چه ماهی است و مابقی داستانش برای اینکه هرکسی را از زندگی در غرب متنفر کند کافی است. دور نیفتیم از بحث، می‌خواهم بگویم شاید بتوان کاری کرد که در اینجا هم مفید بودن را حس کرد...

 پیرمرد

حقیر یک شعرهایی دارم که وقتی به اسم خودم می‌خوانم مردم تحویل نمی‌گیرند (شاید چون هنوز زنده ام) اما باید یک روز آنها را به اسم  یک آدم درست و حسابی مثلا ابوالسعید ابوالخیر یا اگر نشد وحشی بافقی یا اهلی شیرازی به امت هنردوست غالب کنم و از جمله‌ی آنها این رباعی است: 

بسیار شدم؛ به حیله‌ای کاست مرا
از حلقه‌ی دوستان جدا خواست مرا
آورد میان برف و عریانم کرد
آنگه به لباس صبر آراست مرا

گاهی آموزگار روزگار ما را به ترکه‌ی هجرت ادب می‌کند تا شناخت بهتری از خودمان پیدا کنیم.
تا همین چند وقت پیش عارف بزرگی در شیراز بود که مجتهد مسلم بود و از شاگردان مرحوم قاضی. در ایامی که صدام نامرد بی همه چیز میهن ما را مورد عنایت قرار داده بود سیدی از عراق به دیدن ایشان آمد که هم هیبت شما بود. سید آوازه‌ی این عارف بزرگوار را شنیده بود و با جان کندنی از کوهستان و کردستان خودش را به ایران رسانیده بود. آن بزرگوار از زور بازو نان می‌خورد. حوزه‌ی درسی هم داشت و همه‌ی طلبه هایش موظف بودند کار کنند و بیل بزنند. سید عراقی قدری از رزومه‌ی خودش برای عارف گفت و گفت که من برای خودم شخصیتی بودم و شاگرد داشتم و دم و دستگاهی و نماز جماعتی و ... حالا این همه راه با جان کندن آمده‌ام که شما را ببینم و کسب فیض کنم. عارف گفت این طلبه ها را می‌بینی دارند خربزه سوار وانت می‌کنند برو به آنها کمک کن.
فصل تابستان بود و هوا گرم سید عراقی هم با آن هیکلش عرق می‌ریخت و هن و هن می‌کرد. خلاصه مدتی گدشت. هربار که خدمت آن عارف می‌رفت همین آش بود و همین کاسه. دید که انگار اینجا جز حمّالی خبری نیست... تصمیم گرفت برگردد به عراق. برای خداحافظی خدمت عارف رفت: گفت آقا من این همه راه آمدم و حالا من می‌خواهم بروم اگر ممکن است یک ذکری به من یاد بدهید که یادگاری از شما داشته باشم. عارف گفت. هر روز صبح بعد از نماز صدبار بگو استغفرا... و بعد صدبار بگو " من هیچ ... نیستم!" به سلامت!

به امید دیدار
مسیح 

/ 10 نظر / 14 بازدید
پشه

سلام بر کاکوی مقيم سرزمين برف و يخ (گرم ا... بدنه) که گويا انگاری به قول همشهری عزیزمان مقيم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید... و اما بعد معروضم که حکایت آن سه کشتی مذکور را نشنیدیم. افاضه بفرمایید منت دار میشویم

باد صبا

سلام دستتون درد نکنه. از لطفی که به نوشته های بنده دارید. و همچنین از نوشته زیبایتان. داستانهای قشنگی داشت. موفق باشید

رضا

سلام برايت خواهم نوشت.

از سياتل

شما که خودت اينجا آمدی يادته؟ از روز اول برديمت کار خير آن دنيايی و اين دنيايی! الآن هم در واترلو دنبال يکی می گشتند که نماز ميت بخواند. داستان جالبی بود البته کار خدايی يعنی بيل زدن و مد و کلاس هم چه بسا که نداشته باشد. به دوستمان در اینجا هم که زنگی می زنيم پيغام می گذاريم و پاسخی نيست. هفته پيش يک سيدي می رفت مدينه و قرار بود آنجا مسجد شيعه بسازند و پول جمع کرد و با خود برد حج... هر لحظه اينجا کلی خدا به آدم موقعیت می دهد ولی در قرن ۲۱ اين درک اين موقعيت ها پيچيده تر شده. قضيه مثل مداد العلما افضل من دماء شهدا هست که الان بايد با مداد و کامپيوتر و اينها خدمت کرد

سلام علیکم بالطبع دها بار خواندم. اصل حرف درست درست. حق باشما است. یک نکته هم به سایر دوستان سیاه پشته ای بگوییم و آن این است که آقاجان وقتی آدم در حال احتزار است، احوال پرس نمی خواهد، تلقین خوان میخواهد. بعد هم بگیر یک تلفن دیگر هم جواب دادیم، . . . . حالمان که خوب شد، خودمان زنگ میزنیم اعلام می کنیم. به زحمت تلفن هم راضی نیستیم . . . مسذله این است که دیگر توان فیلم بازی کردن ندارم پس به جای اینکه بزنم زیر همه چیز - کما بعضی دوستان ما که شما بهتر میشناسید- فقط زبان در دهان بسته ایم . . . برادر عزیز سیاتلی؛ الطاف سابق شما بر چشم ما هیچ گاه هم فراموش نمی کنم. اما نککته این است که لطف دوستان این طرفی همقیافه ی غربی دارد نمی چشبد. مثل همبرگر با گوشت ذبح غیر اسلامی که هرچند خوشمزه اما حال نمی ده. اگر قرار باشد که آویزان کسی باشیم همان بهتر که نباشیم. ادم دنبال همدلی می گردد و اهل دلی مگر نه ان روزی که سر آدم هم بشکند، با اتوبوس هم می شود تا دانشگاه رفت. شاید آن وقتی که نامه را می نوشتم کمی از دوستان انتظار داشتم ، اما الان به قول شما می بینم همان انتظار و عجب بوده که مایه بد دلی شده.

توپولو

مسیحا جان اگر این بی نام نوشته ی ما تند است ردش کن برود، به رنجش خاطر کسی رضا ندارم . . .

بومرنگ

سلام من هيچ وقت آنطرف مرزها را تجربه نکرده ام اما اين طرف مرز ايران خودمان را به قد و اندازه های خودم و تلاشم در فهم و درک بيشتر ،‌چرا .با اين وجود حس شما را می فهمم. آنها كه در مغرشان چيزي بيشتر از فرمولهاي سخت رياضيات و محاسبات پيچيده است و شايد بهتر بگويم در دلشان چيزي پيدا مي شود و آن طرف آبها زندگي ميكنند . از مهره بودنشان در يك سيستم بزرگ منظم كه مثل ساعت كار مي كند و كاري به احساس مهره هايش ندارد مي نالند و اما اين طرف آبي ها هم مي نالند (معذرت مي خواهم كه از واژه ناليدن استفاده مي كنم عمق درد را بهتر مي رساند ) اما به گمانم حلقه مفقوده جاي ديگري است جاي نه در ميان سرزمين يخي شما ونه در ميان سرزمين چهار فصل ما . به گمانم حلقه مفقوده صداقت گم شده اي است كه زمين را هم رنج مي دهد . ديروز به اين آيه از قران فكر مي كردم : رب ادخلني مدخلا صدقا و اخرجني مخرجنا صدقا و جعلني للدنك سلطانا نصيرا ...

بومرنگ

اگر همه آدمهايی که شما آنطرف می بينيد و رنجتان می دهند و همه آدمهايی که من اينطرف می بينم و رنجم می دهند و حتی خودمان براستی صادق باشيم آيا آنوری ها ماشين بودنشان و اينوری ها بی رگيشان ( بازهم پوزش ) در برابر تمامی مفاهیم و هرآنچه در مخیله خطور می کند را تاب می آوردند؟

بهشت دل- جواب بومرنگ

بله اگر هر کسی با خودش صادق باشد که دیگر مشکلی وجود ندارد. اما متاسفانه دنیا به سمتی پیش رفته که آدمها روز به روز با هم بیگانه تر می شوند و بی خبرتر اما «جان شرقی چه کند این همه دم سردی را؟» گاهی فکر می کنم تنها چاره آن است که «عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی... »

صنم

[خنده]عجب کنایه ی تیزی احسنت خوشم اومد جالب شروع کردی وبا ظرافت تمومش کردی افرین دوست جون خودم.اما دلم واسه پیرمردا وتنهاییشون میسوزه واسه تو واسه خودم...