با کاروان ناز

بیشتر برفها آب شده‌اند. هوا این هفته بارانی است و دمای هوا از زیر زنجیر صفر آزاد شده است. چمنها که آفتاب به پوستشان خورده کم کمک سبز رنگ می‌شوند. درختان هنوز تهیدست و بی‌برگند اما جوانه‌هایی که یکروز به گل خواهند نشست از دنیای تاریک خاک به سوی روشنی سرک کشیده‌اند. صبحها صدای چهچه پرندگان حتی از پشت پنجره‌ی دو جداره‌ی اتاق به گوش می‌رسد. بهار با کاروان ناز از راه می‌رسد.


شنیده بودم که بهار اینجا دو ماه دیرتر از ایران عزیز آغاز می‌شود٬ اما انگار امسال بهار برای آمدن بی‌تابی می‌کند. دوستانی که چند زمستان را در سرزمین برف (یا به قول میرزا رضای ثامنی Snow-land ) بوده‌اند می‌گویند زمستان امسال بسیار مهربان بوده سنگین آمده و سبک رفته. زمستان طولانی که باشد آدم افسرده می‌شود. مجبوری بیشتر وقتت را در این اتاق بیصدای بی‌دریچه بگذرانی. اینجا مثل شیراز نیست که انبوه درختان همیشه سبز سرو و نارنج حتی زمستان را هم به رنگ بهاری بیارایند. حال و هوای گلگشت و تفرج هم که نیست اگر هم باشد سرمای هوا نا امیدت می‌کند. هوا که گرمتر بشود حداقل فرصتی برای پیاده‌روی و قدم زدن زیر آسمان خدا فراهم می‌شود آن وقت می‌توانی با خودت خلوت کنی و انبوه شعرهای ناتمامی را که از زمستان به یادگار مانده‌اند زمزمه کنی:
پری گشود و هوا را به یاد ما آورد
شکسته بالی ما را به یاد ما آورد...

***
در خواب دیدمت چه فریبا! چه نازنین!
خورشید خنده‌های تو تابید بر زمین...


ماههای آخری که در ایران بودم بیشتر وقتم در سفرهای بی‌پایان اداری و پرسه زدن در راهروهای بی‌معرفت می‌گذشت. آنقدر اذیت شدم که رفتن از آن مرز پرگهر برایم آرزو شده بود اما در کنار این سفرهای فرساینده گاهی فرصتی برای دیدار دوستان یکدل مهیا می‌شد. یکی را در متروی میرداماد می‌دیدی یکی را در شاه‌ عبدالعظیم یکی را در رستوران کوهپایه‌ی دربند یکی را در جنگل تلار  (راستی عادل جان چند شب پیش خوابت را دیدم٬ عجب خواب شیرینی بود به قول مولوی:
خوابی دیدم دوش و فراموشم شد
این می‌دانم که مست برخاسته‌ام
)... خلاصه به سفر عادت کرده بودم. حالا غربت دارد مرا به ترک عادت وا می‌دارد. شاید هم باید سفر دیگری را آغاز کنم٬ سفر به دنیای درون ؟!

/ 5 نظر / 7 بازدید
dorankodaki

سلام استاد.خوبيد.بازم هوس هجرت به سرتون زده.ان شا اله توی اينيکی هم موفق باشيد.از اينکه به ياد همه هستسد خيلی خوشحالمواز اينکه ايندفه با يه آرامس می خوايد هجرت کنيد يا حق

am

گهگاه آدم دلش برای همون اذيت ها هم تنگ ميشه. به هوای اينجا اعتماد نکن خيلی دورو هست.

دون توپولو

قفس شکسته ام و آشیان نمانده به یاد . . . حضور انورتون عرض کنم که دارم فصل به فصل با نوشته هایتان هم خوان می شوم و . . . فقط یک تفاوت است و آن که دستم به نوشتن دیگر نمی روم. چشمه بی حال نوشتار ما الحق که با رود سابقا خروشان و اکنون تا اندازه ای خاموشان طبع شما فاصله ای دارد

صنم

هوای این سرای مغان رو منظورته؟

صنم

پشمینه پوش تندخوی ام الخبائس از وقتی اومده تا حالا تو حموم یا دستشویی عزلت گزیده و صداهای انکرالاصوات می افرینه خدایم صبر دهد استاد