ز ملک تا ملکوت

ترم تمام شد و تصحیح برگه ها و اعلام نمره ها و اعتراض دانشجویان که بعضی هایشان برای پنج صدم نمره با تو چانه می زدند و باید قبول کنی که زمانه دیگر شده و آدمها نیز.

آمدیم به شیراز. بدجور ماه رمضان در تهران احساس غربت می کردم. انگار از یاد همه رفته بودیم. دیشب افطار آمدم به خانه پدری؛ تنها، به یاد ایام شباب. مادر خانه نبود رفته بود از علی آقا زولبیا بخرد. زولبیا یا به قول شیرازی ها زلیبی های او برشته اند و طعم دیگری دارند. بعد با هم رفتیم به مسجد محل،  بعد از شاید بیست سال. البته دو مسجد در محل ماست که به دلیلی به یکی از آنها نمی رفتم و بعد هم که کلا از شیراز رفتم.

 گمان نمی کردم کسی باشد که مرا بشناسد، اما دم در مسجد، فرهاد کوچکترین برادر مهران که حالا مردی شده بود مرا شناخت. از مسجدی های قدیم فقط 3 نفر را تشخیص دادم. خادم و امام جماعت مسجد هم از برادران عزیز افغان بودند. یاد کل حبیب خادم مسجد و آقای شیخ الاسلامی بخیر. روح شان شاد. 

حالا بعد از سال ها ماه رمضان را با مادر تجربه می کنم. سحر با رادیو مثل سال های دور، فقط قدری صدای رادیو بلندتر شده. به جای آقای لرنژاد مجری دایمی و هنرمند رادیو فارس که فکر می کنم فی البداهه حرف می زد و متن و نوشته ای جلویش نبود، مجری دیگری آمده بود و رنگ بندی برنامه ها بیشتر شده بود.اما صحبت های شهید دستغیب را بسیار کوتاه کرده بودند. جالب ترین نکته، عنوان برنامه سحر بود از ملک تا ملکوت که اشاره دارد به آن شعر زیبای خواجه شیراز:

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند

هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند

 عنوان برنامه افطار رادیو فارس هم بسیار زیبا بود: لحظه دیدار، که برگرفته از آن شعر بی نظیر مهدی اخوان ثالث است.  در تیتراژ برنامه هم بخشی از این شعر با صدای خود او پخش می شد:

لحظه دیدار نزدیک است 

باز من دیوانه ام،  مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم... 

تصور کنید از بلندگوی مسجد هر شب دم افطار صدای اخوان ثالث پخش شود!

سحر با میگو پلوی مادر طعم دیگری داشت اما جای صدای قرآن پدر چقدر خالی است.

/ 8 نظر / 21 بازدید
ریحانه

وقتی که ادم به قصد بزرگتر شدن خیز میگیره برای پرواز نگاهش فقط به اون نقطه ی اوجه و گاهی یادش میره این پایین چیزای هست که لمسشون احساسشون یه روزی میشه ارزو این لحظاتی که ازشون صحبت کنید ثروت های عجیبی هستند. حضور مادر. شنیدن صدای گرم اذان از مسجد محله ی پدری. دور همی های خانوادگی خوبه که ادم گاهی از دنیای مدرنیته ی رو به پیشرفت این روزگاه دل بکنه و پناه بیاره به این لحظات پرمعنی و ارامش بخش لحظاتتون پر از معنویت و زیبایی باشه انشالا التماس دعا

ماث

عالی بوووود....

التماس دعا خوبه شما حداقل معنای زندگی رو دریافتید من هم اهل شیرازم و یه جورایی مثله شما شریف درس خوندم و الان تهران کار میکنم و تنهام دلم میگیره یا میخواهم حالی عوض کنم مطالب شما رو میخونم [لبخند]

خانوم مهندس

چه حس خوبی داشت این نوشته

ناشناس ندیده

سلام متن بسیار زیبائی بود. من هم امسال رمضان حال خوشی داشتم. که امروز با این توافق هسته ای بهتر شد. خداوند انشاء ا... این کشور پر از استعداد ایران را از بلایا حفظ کند. من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است ... با بهترین آرزو ها برای شما و وبلاگتان

وای خدا میگو پلو برا سحر.اصلا دوچ ندارم این قدر به فکر فسفر نیاشید طاعات قبول

زهرا

نفستون و قلمتون هر روز گرم تر از قبل ان شاءالله