ایست!

شب از نیمه گذشته. اولین شبی است در این ماه که به کافه همیشگی می آیم. هیچ وقت اینقدر دیر اینجا نمانده‌ام. باید مقاله‌ای را که مشغول آنم تمام کنم. البته مقاله بهانه بود. امشب بارانی بود و من یاد آن ماجرای باران و شب قدر افتادم. کافه بسیار شلوغ تر از تصور من بود. دلم خلوت می خواست اما کارم خوب پیش رفت. 

آدم عوض می‌شود، تغییر می‌کند، اما هر از گاهی باید بایستد و به خودش نگاه کند، دفترچه خاطراتش را ورق بزند، رویاها و آرزوهایش را مرور کند و الا مسخ می شود با چنان سرعتی که خودش هم نمی فهمد. 

شب قدر برای بعضی فرودگاه است، برای من ایستگاه.

/ 10 نظر / 14 بازدید
دریا

این پست رو نخوندم کلا تو این فازا نیستم ولی بلستو که خوندم خوشم اومد از هدفتون برای نوشتن من پست های مربوط به قیصرامین پور رو خوندم و ممنون

دريا

ممنونم از تيكه انداختنتون شب خوش

سلام اقای دکتر دیگر نیازی نیست که خلاصه مقاله حمید دباشی را منتشر کنید ....مشکل برطرف شد

محبوبه

سلام نوشته هاتون عمیق و دلنشین اند. سپاس.

پیمان

سلام، چند روز وقت گذاشتم و کلیه مطالب وبلاگتان را خواندم، بسیار خوب مینویسید و پشتکارتان در نوشتن هم این وبلاگ و هم شعر و باقی مطالب ستودنی است.خیلی چیزها از شما و تجربیاتتان یاد گرفتم.متشکرم

عجب!!!!

کودک فهيم

هميشه همين طوره مسير تغيير رو به کماله اما نميدونم چرا عقبگرد و شکست به نظر مياد . اه....

منظور از برطرف شدن مشکل در حقیقت این بود که ظاهرا فرصت شما کم است و خواستم خدای ناکرده مزاحمتی برای شما ایجاد نشود

فاطیما

سلام بر شما.خوشحالم که قسمت شد تا سری به این وب زیبا بزنم به روحیه لطیف تون تبریک میگم ان شا الله موفق باشید[گل]

سوما

چه تعبیر قشنگی "شب قدر برای بعضی فرودگاه است، برای من ایستگاه" ان‌شاءالله که عباداتتون قبول درگاه حق باشه