مسوول کرامات سازی

 زمستان اولی که دانشگاه شریف بودم آنفلونزا در خوابگاه  شیوع پیدا کرد و هر روز می شنیدم که یکی دو نفر از رفقا مبتلا شده اند. تا اینکه یک روز خیاط در کوزه افتاد و احساس کوفتگی و بی حالی کردم.

به رفقای اتاق: حسن آقای عندلیب، جواد آقای کلاغ و میرزا رضا اعلام کردم که من آنفلونزا گرفته ام و رفتنی ام و به هر کدام وصیت کردم که بعد از من چه بکنند. در این میان به آقا رضا که از روز اول دبیرستان تا شام آخر فوق لیسانس ملازم ما و رفیق گلشن و گرمابه و گلستان ما بود و بیش از هر کس با مکارم اخلاق ما آشنا بود وصیت کردم که شما مسوول کرامات سازی هستی و برای نمونه همانجا چند تا کرامات برای خودم ساختم. از جمله شعری را که دو ماه قبل گفته بودم:

ای کبوترهای زیبای بهشت

خسته ام از زندگی از سرنوشت

روح من روزی پریدن یاد داشت

آشیان بر شانه های باد داشت...

برای میرزا رضا خواندم و گفتم من که ارتحال فرمودم شما بگو که ما این آخرین شعر را در جانماز آن برگوار پیدا کردیم و چه بسا که جناب ایشان اندک زمانی پس از سرودن این شعر باده ی ارجعی را نوشیده باشند...

***

یکی از عادات مورد علاقه ما ایرانیان این است که وقتی آدم مهمی به رحمت خدا رفت هرجا می رویم کرامات او را برای دیگران تعریف کنیم و گاهی هم به اقتضای حال مخاطب نمکش را زیاد کنیم. یکی از مریدان مولوی کتابی درباره او نوشته به نام مناقب العارفین. من با همه ارادتی که به مولوی دارم نمی توانم برخی از حرفهای افلاکی را باور کنم. مثلا درباره این شعر مولوی:

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم...

اگر اشتباه نکنم می گوید که آن جناب به حمام رفته بود و شیرجه زد داخل خزینه آب گرم و بعد از هفت روز از زیر آب بیرون آمد در حالیکه این شعر را می سرود.

چندسالی است دوباره رسم شده وقتی عالمی یا عارفی ارتحال می کند مریدان کتابی چاپ می کنند که پر است از کرامات آن مرحوم!

/ 7 نظر / 51 بازدید
زهرا

سلام استاد: راستش اولش حسابی خندیدم، ولی آخرای متن فکر کردم و این یعنی موفقیت یک متن طنز . شاد باشید

بومرنگ

افرایم را می خواندم، جالب بود ... همیشه اسم یهودی که می آید همه ی پیش زمینه های ذهنی ام از نا هشیار هجوم می آورد .. بعد آگاهانه پسشان می زنم اما قدرت آن نااگاهانه ها خودمانیم بیشتر است ! آنوقت یادم می آید که عمو شلبی عزیز هم ( شل سیلور استاین ) نویسنده ی "در جستجوی قطعه گم شده" و "آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ " که این دو کتابش بی نظیر های تاریخ زندگی ام است، نیز یهودی بوده ...

[خنده]

فاطمه

از سرچ زنبق دره و به دنبال هانریت گشتن به اینجا رسیدم گم شدم اینجا بین شعراتون سفرنامه همه جا پرسه زدم ....هنوز تمام نشده

از سیاتل

من هم حاظرم که شیرجه بزنم و هفت روز بعد در بیایم به شرط اینکه چنین شعری بگویم! شما حاظر نیستی؟

صنم

عزیزان بیایید تا هستیم قدر همو بدووونیم دست دوستی ویاری عزیزانو ندیده نگیریم وامروزو فردا نکنیم امروز که محتاج توام مرحمتی کن فردا که شوم خاااک چه سود اشک ندامت!!!!!!!!