میوه ی ممنوع!

این مثنوی یادگار عزیزی است از روزهای پانزده سالگی  و شوری که در سر بود...

 

آی غزلساز غزلباز من!

دیده ی تو نقطه ی آغاز من

دیده ی من گرم تماشای تو

سینه ی من یکسره شد جای تو

کولی آشفته ی شیدای من

چشم تو دریای غزلهای من

ماه منی گرچه ز مَه برتری

آمدی و رفتی و... دل می بری!

عشق تو یک لحظه تجلّی نمود

سینه به آتش زد و برخاست دود

دیدمت و کاش... نمی دیدمت!

میوه ی ممنوع! نمی چیدمت!

از تو به جز درد ندیدم ثمر

سوختم و هیچ نگشتی خبر...

               ***

خیمه زده عشق به صحرای دل

هر که سرانداز نشد شد خجل

شعله ی عشق تو ز روز نخست

آمد و سرچشمه ی آن چشم توست

از ازل این روح بیابانی ام

این سبب بی سر و سامانی ام

با تو به هرجا سَر و سِر داشته

عشق تو را در دل من کاشته

پیش تر از آنکه نمایان شوم

صاحب این کالبد و جان شوم

بی سر و سامان به درت بوده ام

حلقه به گوش نظرت بوده ام

لیلی من گشتی و مجنون شدم

زیر قدمهای تو مدفون شدم

 درقفس دوری تو سال ها

بال زدم... بال زدم... بال ها

حال، عجب نیست اگر گاه گاه

روز مرا کرده خیالت سیاه

ماه منی گر بروی پشت ابر

تا به ابد می کنم ای دوست صبر

/ 5 نظر / 10 بازدید
áíáí

ÇØáÇÚíå ÑæÇÈØ Úãæãí ÏÇÏÓÊÇäí ˜á ˜ÔæÑÏÑ ãæÑÏ ÇíÇååÇí ÇíäÊÑäÊí: ÑæÇÈØ Úãæãí ÏÇÏÓÊÇäí ˜á Ô˜æÑ ÏÑ ÇØáÇÚíå Çí ÇÚáÇã ˜ÑÏ: ÇíÇåååÇí ÇíäÊÑäÊí ˜å ÇÒ ÞÇäæä ÊÎØí ˜ääÏ æ ÈÇ åäÌÇÑÔ˜äí ÏÑ ÑÇÓÊÇí ÇåÏÇÝ ÏÔãä ÞÑÇÑ íÑäÏ¡ ÊÍÊ í

حامد

در پانزده سالگی به مفاهیم بلندی رسیده بوده اید..

saeed

salam mohammad jan... masnavi shorangiz va zibayee bood...dar panahe khoda

مهرناز

در نظر بازی ما (شما) بیخبران حیرانند.... هر چند دوست ندارم در رویا باشم - اما پست های سیاسی تون را(چون منو به این حوادث تلخ ارجاع میده) دیگه دوست ندارم... دلم برای حال و هوای عاشقی تون تنگ شده بود. ممنون

صنم

در ضمن این مثنوی بی نظیره در نوع خودش مسیحای جوانمرد درود بر تو دم مبارکت[گل] لیلی من گشتی ومجنون شدم زیر قدمهای تو مدفون شدم