خواب و بیداری

در خواب دیدمت چه فریبا! چه نارنین!

خورشید چشمهای تو تابید بر زمین

از آسمان به باغ اتاق من آمدی

پر شد فضای خانه‌ام از یاس و یاسمین

لحن صدات... زمزمه‌ی آبشارها

در چشمهات... شربتی از شهد و انگبین

.....

من پیشوازت آمدم اما به پای خواب

در خواب دیدمت تو به بیداری‌ام ببین!

 

این شعر ناتمام را امشب در میان یادداشت هایم پیدا کردم... باید در حوالی نوروز سروده باشم.

این روزها هوا خیلی دلفریب و زیباست اگرچه قدری وحشی است اما آدم را حالی به حالی می‌کند٬ بادهای سرکش انگار تو را از زمین بلند می‌کنند... تو را می‌برند تا خاطرات شیرین... تا خاطرات دور دور.... بله! دارم روی یک شعر تازه کار می‌کنم:

احساس می‌کنم پس از این سالها هنوز

در خاطرات خویش صدای تو را هنوز...

/ 4 نظر / 26 بازدید
Gh.N

سلام. اميدوارم خوب باشيد. منتظر تکميل اين شعر جديد هستيم. موفق باشيد.

behdad

سلام دوست خوبم ، ممنون که سر زديد. راستی نگفتيد که اون دوستم را می شناسيد يا نه ؟

دوستدار حسین منزوی

از شب گذشته ام همه بيدار خواب تو ....ظلمت شمار سرزدن آفتاب تو ....جان تهي به رذاه نگاهت نهاده ام....تا پر كنم هر آينه جام از شراب تو .

اتی

همیشه هم این بادهای سرکش ما رو به سمت فکرهای خیال انگیز و زیبا نمیبرند. گاهی هم به سمت فکرهای موذی و سرکش میبرند.