نسیم آندلس

 

این سطوری که شش ماه است نوشته نمی شوند راه نفس را بر من بسته اند.

من نشسته ام در بلندترین نقطه قصر الحمراء پای پله های آب رو به روی من حوض سنگی کوچکی است و پشت آن راهرویی که دو اتاقک را به هم وصل می کند، راهرویی بی دیوار به شکل محرابی تهی، گویی آسمان را قاب گرفته اند. چه بی نهایتی، چه ابدیتی پیش چشمهایم نقش بسته.

پله های آب، صدای پیوسته ی پای آب. آفتاب، گرمایش از جنس شهریور ماه ایران است. هوا خشک، خالی از شرجی. نسیم آندلسی سایه صمیمی برگ ها را نوازش می کند.

نشسته ام و این تمدن به خواب رفته را نگاه می کنم. به روزگاری فکر می کنم که خلیفه از این قصر پر شکوه بر سرزمین آندلس حکم می راند. حال خاقانی را دارم وقتی ایوان مدائن را دید.

دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو

پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون

گامی دو سه بر ما نه، اشکی دو سه هم بفشان

دندانه: کنگره
/ 4 نظر / 8 بازدید
هيچكس

سلام اينجا رو خواب ديدين يا واقعا اونجا بودين؟ چقدر روح لطيفي دارين.تصويرپردازي هم عاليه.آدم حس مطلب تون رو كاملا مي گيره. :) كلا به شما كه در عالم ديگري هستيد غبطه مي خورم.

"سلام خوش به حالتان بعد از چندین سال خارج از ایران بودن با ایمان ماندن واقعا هنر است در نوشته هایتان تنهایی موج میزند به فکر یک همراه باشید

سلام من یک سوال دارم شما با توجه به این که مذهبی هستید از اقامت در کانادا راضی هستید یا خیر ؟زیرا من پسری 14 ساله و تیز هوش دارم که بسیار مذهبی است ایا به مهاجرت فکر کنم یا نه؟البته برای رشد علمی پسرم ؟