شله زرد

 

وقت آمدن، در فرودگاه شیراز به چمدان های مادر مشکوک شده بودند. مامور بازرسی در یکی از چمدان ها را باز می کند، کیسه ای را بیرون می آورد و می پرسد این چیست؟ مادر می گوید خرده برنج است دارم می برم برای شله زرد روز 28 صفر، این هم مغز بادام این هم ... مامور گفته بود ول کن مادر!

خلاصه امروز مادر به وعده اش وفا کرد. 

شب هم رفتیم سینما فیلم جدایی نادر از سیمین را با هم دیدیم. از روز جمعه اکران فیلم در کانادا شروع شده. فیلم به زبان فارسی و با زیر نویس انگلیسی پخش می شد. استقبال خوبی از فیلم شده بود. سالن تقریبا پر بود. آخر فیلم همه میخکوب شده بودند و کسی از جایش تکان نمی خورد. مقاله ای می خواندم از حبیب رضایی بازیگر فیلم آژانس شیشه ای گفته بود: "سینمای ایران چه از جنبه بین‌المللی و چه از جنبه داخلی به قبل و بعد از «جدایی نادر از سیمین» و سینمای فرهادی تقسیم می‌شود. در واقع سینمای فرهادی نقطه عطف سینمای ماست"

پی نوشت:

جمله بالا نقل قول است و نظر شخصی من نیست

/ 10 نظر / 12 بازدید
شاید خودم

بخش اول و بخش دوم تون خیلی با هم فرق داشت. کاش با هم نمی نوشتین شون... هر کدومش یک حس رو داره.... الان برای اولی: تنها حضور روشن مادر هست که خاطرات ما رو از توی فراموش خانه ی ذهن مون بیرون میاره و دوباره اون هارو می سازه... نورِ حضورش همیشه پایدار...

گل گندم

درست است، همه اسیر و گرفتار"وقت" هستیم. روحی که از جسممان عقب افتاده و این همه دویدن را نظاره می کند. برای خیلی از ماها هر جمله ای با مادر رنگ و بوی انس و الفت همراه با مهربانی و گوشه ای دنج، پر از آغوش گرم و آرامش دارد و با دنیای پر هیاهوی سیاست و بالا رفتن دلار و تحریم ایران و خبر پیروزی فیلم "جدایی" فرسنگها دور است یا شاید بهتر بگویم از دو جنس متفاوت هستند ولی نویسنده ی محترم خیلی بی راه نرفته، هر چه باشد این فیلم گذری بر زندگی همه ما می باشد، پدر و مادری اسیر بیماری و بستر، فقربیرحم و بی مروت، مذهب ریشه دوانده در تار و پود، قضاوت های بی جا و بی اساس ولی همه در کشمکش یک گذران زندگی بهتر برای بچه هایمان. نقطه عطف؟ نمی دانم. سینمای ایران گهگاهی مطرح می شده و بحث برانگیز بوده، از"گاو" به "خانه دوست کجاست؟" ، از "طعم گیلاس" تا "خانه ای از شن و مه" (البته این فیلم در ایران ساخته نشد ولی درباره یک خانواده ایرانی بود). فقط شادم که این "جدایی" تلخ، نام سرزمین مان را به زیبایی مطرح کرد، هر چند که به قول فروغ "پایان راه ناپیداست" و

شاید خودم

درباره ی فیلم جدایی که بار هنریه زیادی داره در جایگاه خودش هیچ حرفی ندارم. منظورم تالیفه و نه مولف. پایان فیلم کلوژره، یعنی پایانِ باز، باید خودت نتیجه رو بگیری. و این نتیجه که اون منتظره گرفتنشه چیز خوبی نیست. فرهادی در جایی که وایساده خوب کار می کنه، اما اونجا جای خوبی نیست. حداقل برای ایرانی ها. با اینکه به قول دوستمون گذری بر زندگی مونه، اما نتیجه ی اون یعنی: نبود اخلاق سالم در جامعه ی ایرانی برای تربیت فرزند. یعنی اگه بخوای خوب رشد کنی باید از ایران بری. همین نکته اش یعنی سیاه نمایی زیادش باعث تشویق سینما و دولت آمریکا شد. بردن گلدن گلوب در این جا یعنی آفرین به تو که به خوبی کشورتو بد نشون دادی. توی این ترور و تحریم فقط مردمن که آسیب می بینن و اون به نظر من به مردمی که اینجا دارن زندگی می کنن توهین کرد. چون تنها شخصیت خوب سیمینه که داره میره. این ها رو فقط برای شما نوشتم. و تا به حال هیچ جا عنوان نکردم حتی توی دانشگاه. چون مخاطب اهل تفکر نداشتم. دانشجوهای هنر اکثرن احساسی تصمیم می گیرن و اینه که گاهی هیچی نمیگم. واسه ی همین اینارو به شما می گم. دوست دارم اگه فکر می کنین اشتباه می کنم بهم بگین.

گل گندم

کی گفت که شخصیت خوب سیمین هست؟ ابداً. فرار از مشکلات راه حل نیست و همین بود که وقتی نادر در جواب سیمین گفت من که می فهمم اون بابامه، همۀ آدمها را سر جا نشاند، همۀ آدمهایی که با پدر یا مادر بیمار زندگی می کنند، نه یک سال، نه دو سال، بیشتر از این شماره های یک و دو و سه. این فهمیدن، مرز و بوم ندارد. در دنیایی زندگی می کنیم که این مشکلات فقط در آن جا نیست. من منتقد خوبی نیستم و خودم هم این طرف خط نشسته ام پس قاضی خوبی هم نیستم ولی بچه های من هم در این مملکت زندگی میکنند و می گویند ما در اینجا (آمریکا) نمی توانیم بچه هایمان را بزرگ کنیم. برای همین می گویم کارگردان دردی را نشانمان می دهد که مرز ندارد. به! به! و چه! چه! سیاستمدارن هم برای همین هست که هر کسی را به موقع به نوعی بنوازند. راه فراری هم نیست، جز درها را ببندیم و خاموش باشیم. نمی دانم حق با کیست ولی حس خوب شنیدن پیام آقای فرهادی برای همه دلنشین بود. سیاسی بود؟ منظور داشت؟ آه! خدا نکند. یک حکایت در نظر بعدی می نویسم......

گل گندم

در ادامه نوشته های شاید بیش از حد احساساتیم! روزگاری من هم دانشجوی هنر بودم! دیروز با دوستی در یک اتاق نشسته بودم، چشمم به سقف افتاد و لوستر زیبایی که پر از لامپهای کوچک بود خودنمایی می کرد. دور تا دور چراغ مثل هزار پرتو کوچک نور خورشید روی سقف می درخشید. با شادی کودکانه ای به دوستم گفتم به! نگاه کن، هزار اشعه نور خورشید از سقف می تابد. هنوز حرفم تمام نشده بود که دوستم گفت بله، البته دهها چراغی که باید در آن چلچراغ روشن باشد خاموش است! حق با کداممان بود، لذت دیدن نور خورشید و امید روشنایی یا ترس و نگرانی لامپ های خاموش؟

شاید خودم

الان میخوام برم حرم. اومدم، بازم حرف میزنم. اگه صاحبخونه اجازه بدن! فقط یه چیزی، چلچراغ اگه همه ی چراغ هاشم روشن باشه بازم خورشید نیست. چون بودنو نبودن نورش به ما وابسته س. و تا زمانی که دست ما باشه باید نگرانش باشیم. پس بهتره به یک حقیقت بزرگتر تکیه کنیم. لذت دیدن نور خورشید حق ماست.

گل گندم

درست می گویید. خیلی از ما این چشم بصیرت "حقیقت بزرگتر" را نداریم. به همان خرده ریزهای پیش افتاده قانع می شویم. شاید مشکلمان همین جاست. زیارتتان قبول.

شاید خودم

ممنون دوست من! بله. الان که این اتفاق ها افتاده به این قضیه پی بردم. با این که خودم در طول این یک سال که دیدمش ازش به عنوان فیلمی یاد کردم که ماندگاره و نمیشه خوبیهاشو ندید.اما نادر اینجا نماینده ی مرد ایرانیه. مغرور و متعصب! جاش برسه دروغ هم میگه. اتفاقن پدرش بهونه ی موندنش بود و گر نه در آخر که میبینیم مشکی پوشیده و قاعدتن چیزی نداره تا به خاطرش وایسه، اما بازم غرورش اجازه نمیده که با سیمین بره.اون خانومه حقیقتو نمیگه..ترمه مجبوره دروغ بگه و کلن یعنی اینجا باشی مجبوری به خاطر اطرافیان اخلاق رو زیر پا بذاری و این سیمینه که میخواد بچشو نجات بده و باید اونو با خودش ببره...و خیلی چیزهای دیگه که این جا شاید مجالش نباشه. فیلم انتها نداره، یعنی روایت نیست، واقعیته.. و واقعیت اینی نیست که دیدیم. نه مردهامون این قدر خشنند و نه مذهبی هامون اینقدر سنتی و متحجر که دین رو فقط واسه استخاره و قسم لازم داشته باشن. هستن نه اینقدر سیاه که میبینیم..

شاید خودم

... وقتی هوا ابری باشد، سخت است که خورشید حقیقت را ببینیم... اما منتظر می مانیم... چون نورِ سخیفِ شمع را لایق نیستیم.... شاید مسیحی ظهور کند...

ارشک گازرپور

سلام تعدادی ازنوشته هاتون رو خوندم عالی بود لذت بردم