بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یادداشت های اتوبوسی 12+1
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، پدربزرگ ، واتر آباد

امشب پس از مدتها با اتوبوس رفتم واترلو گفتم به شکرانه این موهبت یک یادداشت اتوبوسی بنویسم هدیه‌ی اصحاب را!

١- کاغذین جامه: حتما این قصه را شنیده اید که می گویند در زمان نوشیروان عادل وقتی به کسی ظلمی می شد و دستش به هیچ جا نمی رسید جامه کاغذین می پوشید و در منظر شاه ظاهر می شد و شاه شخصا به شکایت او رسیدگی می کرد. حالا یک جایی هست کنار شورای شهر تورنتو که همچین حالتی دارد. یعنی کسی که داد و هواری در دلش جمع شده می آید آنجا و بیرون می ریزد. چند روز پیش یک نفر آنجا بود که با صدای بلند می گفت پلیس او را دستگیر کرده و غذای مسموم به او داده و حالا هر شب که دستشویی می رود مشکلاتی دارد. امروز هم که می رفتم به سمت ترمینال یک آقایی پلاکارد دستش گرفته بود و با دست دیگرش بلندگو و داد و هوار می کرد. خیلی سریع دیدم که اعتراض کرده به یک سازمانی که برای کودکان فعالیت می کند. جالب این بود که یک سر پلاکارد را بسته بود به تیر چراغ برق. به نظرم داشت تظاهرات یک نفره می کرد.

 

٢- یکی از مهم ترین فواید سفر با اتوبوس که این چند وقته از آن محروم بودم حالت خلسه بین خواب و بیداری است که عجیب حال می دهد و روح را سبک و خیال را فربه و عقل را تعطیل می کند. با این حال، قسمتی از مغز بیدار است و برای خودش بازیگوشی می کند: شعر می گوید، داستان می سازد، آدمها را توصیف می کند:

                            با دست هاش دایره ای در هوا کشید

                            مرزی میان شادی و تقدیر ما کشید ...

 ٣- به واترلو که رسیدم لشکر پاییز همه برگها را غارت کرده بود اما دانشگاه پر از جنب و جوش و هیجان بود. این دانشگاه همیشه ممنتوم بالایی دارد. تازگی ها رییس سابق دانشگاه واترلو فرماندار کل کانادا شده و حالا یک آقایی که پدرش ایرانی است رییس شده. از کنار دیوار شیشه ای کتابخانه رد شدم و از کنار گلخانه ای که میان ذهن چمن  فاصله ایجاد کرده.  قرار بود با استادم درباره چند پیشنهاد کار مشترک بحث کنیم. تا وارد اتاق استاد شدم دیدم همان دانشجوی چینی مهربان و سمج ریخته روی سرش. حدس زدم استاد باید عمیقا از دیدن من خوشحال شده باشد! استادم می گفت که برخی از مقاله هایمان با استقبال مواجه شده و شرکتهای مختلفی به او مراجعه می کنند و سفارش کار مشترک می دهند. استاد مشاورم را هم دیدم خوشحال بود از شرایط  تازه ام و با هم گپ زدیم.

۴- استاد وارد 60 سالگی شده و همچنان پر شور و هیجان کار می کند. اخیرا هم آزمایشگاه ١۵ میلیون دلاری‌اش افتتاح شده. دنبال ویزای هند بود و مرا به یاد همان حکایت معروف سعدی انداخت که در جزیره کیش ... استاد استاد من که برای جلسه دفاع من هم آمده بود 81 ساله است و هنوز دانشجو می گیرد و هر سال دهها مقاله می دهد. چند وقت پیش خانم دکتر 87 ساله ای مهمان ما بود باورتان می شود یک آدم 87 ساله پشت کامپیوتر بنشیند و به شما ایمیل بزند و تازه عکسی را که با هم گرفته اید برای شما ضمیمه کند؟ حافظه عحیبی دارد این خانم که مرا یاد پدر بزرگ مرحومم می اندازد. چند ماه پیش مخترع  لیزر و یکی از برندگان نوبل که 96 ساله بود به دانشگاه تورنتو آمده بود برای سخنرانی . هنوز دانشجو می گیرد و مقاله می دهد... باز هم بگویم؟

 

۵- ساختمان جدید مهندسی را افتتاح کرده بودند. من همیشه پشت قدمم خیر است.  درست روزی که از شریف رفتم ساختمان جدید دانشکده برق را افتتاح کردند... و دیدار چند تا از دوستان قدیمی و قدری بحث علمی درباره کارهای ناتمام مان. من نمی توانم از این شهر و از این همه خاطره دل ببرم.

 

۶- ساعت ٧ شب شد که یادم آمد ناهار نخورده‌ام به فروشگاه کنار ترمینال رفتم که صاحبش افغانی است و آدم باصفایی است. کلا افعانی ها از ما ایرانی ها بهتر و مسلمان ترند! دو پسر دوقلو هم دارد یا لااقل خیلی به هم شبیه‌اند. یک غذا فروشی هم در فروشگاهش باز کرده. من بادمجانهای پخته‌اش را خیلی دوست دارم. یک بار از یکی از پسرها پرسیدم چطوری این بادمجانها را می پزید گفت: من نمی دانم مادرمان می‌پزد. آه! یاد غذای مامان پز به خیر!


 
تو هــم؟
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، زندگی در غرب ، انسان

در سراسر این اتوبوس معظم و در میان تمامی مسافران محترم، خانوم دکتر تنها کسی است که سابقه اش از من بیشتر است . قدبلند و گندم گون است موهایش را رنگ نمی کند و اگرچه برف پیری بر سرش نشسته بسیار با نشاط و بشاش به نظر می رسد.

استاد دانشگاه واترلوست و اصالتا اهل آمریکاست این را روزی فهمیدم که اوباما انتخاب شد و گفت که این روز شادترین روز عمرش در 8 سال گذشته بوده. و اهل نیو جرسی است این را روزی فهمیدم که می خواست برای بی بی شاور1 خواهرزاده اش به نیو جرسی برود و شاد بود که دارد خاله ی بزرگ می شود. شوهرش را بارها دیده ام آدم محترمی است که هر روز به دنبالش می آید دختری دارد که عکسش را روی دسک تاپش قرار داده و ... این بود تمام اطلاعات من از خانوم دکتر در طول این 3 سال و اندی زندگی اتوبوسی.

خانم دکتر یک لپ تاپ مک نقره ای شیک دارد از آن لپ تاپ های نازک 3000 دلاری. در تمام این 3 سال یک بار ندیدم که چرت بزند از لحظه اولی که می نشیند شروع می کند به کار کردن تا لحظه آخری که پیاده می شود.

 من هم اوایل این طوری بودم اما یواش یواش بریدم. همیشه غبطه می خورم به پشت کار خانوم دکتر و دلم می خواهد روزی راز این سخت کوشی اش را از او بپرسم. انگار ما شرقی ها نمی توانیم در استقامت و پشت کار به این آمریکایی ها برسیم. امروز از حسن اتفاق در ردیف موازی هم بودیم. من البته کنار دست خانوم دکتر نمی نشینم چون می دانم دوست دارد تنها باشد و کلا دم و دستگاه زیادی دارد. یک مسافر مجهز و مجرب است.

امروز هم مثل همیشه مک بوکش را باز کرد و مشغول کار شد من هم سینا را روشن کردم و بعد از اندکی مطالعه و تماشای تبلیغ یک فیلم تازه (شاتر آیلند) رفتم سراغ عالیجناب فاینمن که حالا به لس آلاموس رفته و مشغول ساخت بمب شده. اواسط کار مجبور شدم سینا را که به خواب زمستانی2 رفته بود بیدار کنم تا معنی کلمه ای را در لغت نامه جستجو کنم یک دفعه چشمم افتاد به صفحه لپ تاپ خانوم دکتر که با دقت خاصی کله ی مبارکشان را توی آن فرو برده بودند و مسحور آن پرده جادویی شده بودند.

 

دیدم که جناب ایشان مشغول بازی کردن هستند همان بازیی که یک مشت آجر از آن بالا می افتد و شما باید با آنها دیوار درست کنید و به ازای هر چند تا ردیف کاملی که درست کنید امتیاز بیشتری می گیرید!


 1-baby shower یکی از رسم و رسومات این خارجی ها.  جشن می گیرند و هدیه می دهند به خانمی که پا به ماه است

2- hibernate



 
از ذهنیت تا عینیت
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، سیاست ، یادداشت های اتوبوسی ، ایران

یک مشکل آدمهای خوب، آدمهای درس خوانده، آدمهایی که تربیت سالمی داشته اند، این است که در ذهنیت زندگی می کنند نه در عینیت. انتظار دارند که همه چیز ایده آل و بدون نقص باشد و اگر واقعیت با دنیای آرمانی آنها زاویه پیدا کرد بدجور سرخورده، عصبانی یا افسرده می شوند. بعضی از این آدمها با افزایش سن و در اثر اصطکاک با محیط بیرونی عوض می شوند و می فهمند که در این دنیای نه چندان جالب ما نیش خار و  نوش گل به هم آمیخته اند.

برخی دیگر البته زندگی شان به گونه ایست که با بدنه جامعه تماس چندانی ندارند. در یک دانشکده یا انستیتوی تحقیقاتی نشسته اند و نظریه ریسمان می بافند. یا آنقدر وضع مالی شان خوب است که جزء خوشه ٣ هستند! و نیازی ندارند که در صف کالاهای یارانه ای هدفمند نشده بایستند تا واقعیت را لمس کنند.

متقاعد کردن این آدمهای عزیز به تحمل نقص های یک جامعه حتی دشوارتر از بحث کردن با احمق است چرا که اینها باهوش هستند و به ماله کشی تن نمی دهند!  بعضی هایشان که اهل دین و دیانت هستند مثلا وقتی می بینند جایی ظلمی رخ داده و فلانی و فلانی و فلانی سکوت پیشه کرده اند، داستان خلخال پای زن یهودی را برایت  می خوانند و تو لقماطون (١) هم که باشی نمی توانی جواب محکمی به آنها بدهی و اگر جوابی هم داشته باشی می ترسی کل بنایی که ساخته اند در هم بشکند و ...

من برای این گونه آدمها احترام قائلم چرا که درد را حس می کنند و هنوز دست و پای وجدانشان خواب نرفته یا سبیلشان با دنبه مال و مقام چرب نشده. یک تار موی اینها صد شرف دارد به ابوهریره های شریعت نداری که بوی نفت دماغشان را پر کرده ... که این درد بیدردی علاجش آتش است و بس.

اما حرف من این است: رسیدن به برخی از این تصویرها و آموزه هایی که در ذهنیت ماست نیازمند قرنها تلاش توام با بصیرت است. متاسفانه اسوه های ما آن قدر بزرگ و دست نیافتنی شده اند که به اسطورگی رسیده اند. باید پله پله این فاصله را طی کرد. ابتدا باید قدری کوتاه آمد و زمینی تر به مساله نگاه کرد تا راه حل ملموس را پیدا کرد. بعضی ها تا می بینند یک نظام، یک جامعه نقایصی دارد به فکر شخم زدن آن می افتند انگار که جامعه سیستم عامل ویندوز است که بشود روزی ده بار آن را ری استارت کرد. آن هم جامعه ایرانی که به علت تاریخ طولانی و پیچیدن در سنتها، ثقل فراوانی دارد و حتی تکان دادنش دشوار است. 

١۴٠٠ سال قبل حضرت امیرالمومنین علی (ع) به شهر ایرانی انبار رفت مردم به صورت خودجوش به استقبال ایشان رفتند و پیاده جلوی اسب ایشان دویدند. حضرت فرمود این چه کار بی فایده ایست که می کنید؟ گفتند رسمی است که از زمان شاهان [ساسانی] باقی مانده . حضرت جمله تکان دهنده ای فرمودند: به خدا سوگند که امیران شما از این کار سودى نبردند و شما در دنیا با آن خود را به زحمت مى افکنید و در آخرت دچار رنج و زحمت مى گردید (٢). بعد از ١۴٠٠ سال امروز هم که یک مسوول مهم به شهری می رود مردم جلوی او صف می کشند و گاو و گوسفند قربانی می کنند. حالا شما هی بگو مردم به خاطر ساندیس آمده اند یا اینها را با اتوبوس آورده اند. نه خیر عزیزم! این رشته سر دراز دارد (٣)...

پی نوشت:

١- این لقماطون داستانی دارد یک روز من می خواستم این شعر مولوی را برای عزیزی بخوانم:
              گر تو افلاطون و لقمانی به علم /  من به یک تعلیم نادانت کنم،
که یک دفعه زبانم پیچید و گفتم گر تو لقماطون و افلانی به علم .... خلاصه این کلمه لقماطون یک چیز خیلی خوب و مفیدی است درست مثل مردم سالاری دینی.

٢- نهج البلاغه, حکمت ٣۶

٣- من این متن را توی اتوبوس نوشتم. اولش خواب بودم یکهو این آقا که قیاقه اش شبیه کارل مارکس است آمد بغل دستم نشست و من از خواب پریدم. اگر پریشان نوشته ام تاثیر این زلف پریشان و خم اندر خم است. این هم عکس مارکس برای مقایسه با این آقا:


 
تا ماورای آبی
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، یادداشت های اتوبوسی ، طبیعت

دیروز که از واترآباد بر می‌گشتم از پشت سر آفتاب بود و از روبرو باران. پیوند شیرین باران و خسروی خاور رنگین کمان بی نظیری در چشم انداز من ترسیم کرده بود. مهندس فلکی نیمدایره‌ی کاملی ساخته بود  که مرا  از روی صندلی برداشت و پل زد به خاطرات گذشته:

احساس می کنم پس از این سالها هنوز

در خاطرات خویش صدای تو را هنوز

با اینکه سال هاست که باران گرفته است

می سوزم از حرارت آن شعله ها هنوز

پروانه ای که پر زدی از باغ بی بهار

موج عبور توست میان هوا هنوز

رنگین کمان خاطره ها می‌برد مرا

تا ماورای آبی شهر شما هنوز...

وقتی به خودم آمدم٬ دیدم دارم در پیاده رو قدم می‌زنم و در دستگاهی که نمی‌دانم چیست و گوشه‌ای که نمی‌دانم کجاست٬ زده ا م زیر آواز:

هوای منزل یار آب زندگانی ماست...

انگار کاسه‌ی کوچک دلتنگی‌ام پر شده

                                           صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم


 
یادداشت های اتوبوسی(۷)
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، واتر آباد ، سیاست

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود...

 

 

۱-چند روز پیش اختلافی بین من و استادم در امر تحقیق پیش آمده بود و من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان دو سهروزی حالم گرفته بود. در همان ایام داشتم با چند تا از بچه های گروه -که هرکدام در کار خودشان یلی هستند- روی مقاله ای کار می کردم. کار سنگینی به عهده ی من بود و چندین شب تا بامداد بیدار بودم.  یاد این لطیفه افتاده بودم که طرف توی اتوبوس بود و داشت از شهرستان به تهران می آمد. شب از خواب پرید و دید کسی بیدار نیست. گفت «آقای راننده برای کی رانندگی می کنی؟ اینجا همه خوابند!» حالا شده بود حکایت من!

سرشارم از هوای رهیدن شبیه کاه...

                 چهار میله از این قفس بیشتر نمانده.

 

۲- پارسال هوا که سرد شد دوچرخه را گذاشتم توی بالکن که سر فرصت منتقل کنم به انباری.  بعد از دو سه ماه (!)  که فرصت شد دیدم کبوتری در پناه دوچرخه آشیان کرده و تخم گذاشته. دلم نیامد این مهمان ناخوانده را بیرون کنم. چند روز بعد ماه فوریه شد –و تو چه می دانی که ماه فوریه چیست!- و یک برف تصادفی* آمد طوریکه همه ی بالکن پر برف شد. دلم برای کبوتر سوخت گفتم بروم برفها را از رویش کنار بزنم و سایبانی برایش درست کنم. دیدم کبوتر محترم تخمش را رها کرده و در رفته. کلی بد وبیراه گفتم که این غربی ها عاطفه ندارند و حتی بچه هایشان را ول می کنند و... دوچرخه ی بیچاره همانجا در برف ماند.

نزدیک نوروز که هوا کمی خوب شد تصمیم گرفتم دوچرخه را ببرم یه جایی باد کنم و روغن بزنم. دیدم این دفعه دو تا کبوتر آشیانه کرده اند و دو تا تخم گذاشته اند. شرم شرقی من دوباره گل کرد. این بار خدا را شکر جوجه ها به دنیا آمدند و ۵۰ روزی بلکه بیشتر طول کشید تا پر پروازشان در آمد و رفتند و البته بالکن ما از محصولات معطرشان بی نصیب نمانده بود. تا اینکه تعطیلات روز ملی کانادا شد و بالاخره  بالکن را تمیز کردم. تصمیم گرفتم توری بخرم تا دیگر پرنده ها ما را مستفیض نکنند. چند روز بعد که رفتم  ابعاد بالکن را اندازه بگیرم دیدم کبوتر دیگری آمده و دو تا تخم گذاشته... دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش!

 

۳- دوستانی که حافظ خوانده اند می دانند که یکی از منفورترین شخصیت ها در شعر او محتسب است. حداقل  در ۲ دوره از تاریخ ما افرادی به اسم محتسب وجود داشته اند یکی در زمان حافظ یکی هم در زمان صفویه. مشابهت تاریخی این دو دوره وجود حاکمانی بود که در امر شرع سخت گیری می کردند و عمدتا فقیهانی در کنارشان بودند که حاکم را به خاطر اجرای احکام الهی تشویق می کردند. در مقابل شاه صفوی هم پیاده به مشهد می رفت و خود را به جای شاه، کلب (سگ) آستان ولایت می نامید. حتی کار به جایی رسید که برای شاه -که ترک قزلباش بود- شجره نامه‌ای هم یافتند و او را فرزند پیامبر دانستند. البته در این میان عالمان نامداری هم بودند که فریب این ظاهرسازیها را نمی خوردند به عنوان مثال می توانید به داستان مقدس اردبیلی در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران شهید مطهری (صفحه ۴۹۲-۴۹۴) مراجعه کنید. برگردیم به اصل قضیه. حاکم احتیاج به عواملی داشت که حکم شرع را اجرا کنند. این آدمها هم که فرشته نبودند و از مشک و عنبر سرشته نبودند در نتیجه سوتی می دادند و این سوتی دادن کسانی که مامور نهی از منکر  بودند جماعت را سرگرم می کرد. حافظ هم تا توانسته سر به سر این محتسب های بیچاره گذاشته

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز

مست است و درحق او کس این گمان ندارد

،

باده با محتسب شهر ننوشی زنهار

بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد

 

۴- دیروز از ساختمان که بیرون می‌آمدم، یه آقایی مرا به اسم صدا زد. شاخ در آوردم که در این دیار غربت... یکی از رفقای خوابگاهی بود. دو ماهی بود که به ساختمان ما آمده بود. وقتی شماره ی آپارتمان اش را گفت فهمیدم در یک طبقه هستیم، ۵ تا خونه اون ورتر، شرمندگی بیشتر شد!  آقا وقتی من می گم اینجا همسایه از همسایه خبر نداره گیر ندید که سندش کو؟

 

 ۵ - پنجشنبه  داشتم رانندگی می کردم از تورنتو به سمت واترآباد. ۲۵ کیلومتری واتراباد یه دو تا رعد و برق زد آسمون نیمه ابری بود. محل نذاشتم. ۱۲۰ تایی می رفتم که یک دفعه یک بارون و تگرگی راه افتاد که من- با اینکه برف پاک کن روی آخرین سرعت خودش بود- دو متری خودم رو هم نمی دیدم. مونده بودم چی کار کنم، همونجا وسط بزرگراه وایسادم. یاد این آیه افتادم که  و اذالشمس کوّرت... من وجه دنیایی مساله رو دیدم اما آقاجون خیلی وحشتناکه این قیامت. عبرت بگیرید...

 

۶- صبح رفته بودم سلمونی. این سلمونی که من میرم سه تا ایرانی توش کار می کنند و یه آقای عرب. اما اون سه تا ایرانی دوتاشون بچه ی شیراز هستند... باصفا و با مرام.  ظاهرا اون آقای عرب مشکل اقامت پیدا کرده بود و دیگه نمی اومد.. وقتی دیدن من اومدم به افتخارم (!) یه کانال ماهواره ی ایرانی روشن کردن –با اینکه دو تا مشتری خارجی هم بودن- دیدم یه آقایی داره ترانه می خونه و هی می گه "وقتی می خوای بری سفر، هرچی می خوای باهات ببر، اما گیتارم رو نبر" من داشتم دنبال یه معنی و مفهومی برای این ترانه می گشتم که یکی از همشهریها گفت: عامو خفش کن ای شعرو خیلی ... تصادفیه! این شکر رو که فرمود من دلم یه وجب باز شد و غم و غصه ی ایام ازیادم رفت. بحث کشید به استاد جواد یساری و عباس قادری و خدمات خالصانه ی اینها به موسیقی ایرانی و طنز اینترنتی. حسابی بحث تخصصی شد. رفیقم می گفت یه هم اتاقی داشته که هر روز ساعت 5 صبح جوات یساری گوش می داده و می رقصیده!

چند روز پیش هم که سوار ماشین یکی از رفقا بودم، با کلی ترس و لرز  اجازه خواست که یه نوار بذاره. گفتم بفرما. دیدم یه آقایی می گه بیگلی بیگلی بیگلی بیگلی بیگ ( صدای اسب) بعد عربده می کشه  و میگه "کتلت دو شب مونده از آن ما ... خیابان شهید قندی از آن ما " بعد صدای دایناسور از خودش درمیاره بعد می گه "حبل المتین زلف یار.. سشوار ... سشوار..." اون از لس آنجلسی ها این هم از تهرونی ها...  آقا اصلا فراموش کنید. همون جوات یساری را عشق است...


 
یادداشت های اتوبوسی(۶)
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۸ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی

یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم...

از این که مدتی است لحظه‌های ناب اتوبوسی را صرف تایپ کردن مقاله و اجرای برنامه کرده‌ام شاد نیستم. امشب بنویسیم برای دلمان!

 

۱-آخرین روزهای ماه می یادآور سالگرد آمدنم به تورنتو و شروع زندگی شیرین در این شهر درندشت است. چند روز پیش هوا آفتابی بود و راننده به جای بزرگراه گاردنر، خیابان ساحلی Lake Shore را انتخاب کرده بود. دریاچه‌ی بیکران انتاریو به شدت آبی بود به همان غلظتی که پیش از آمدن به این گوشه‌ی عالم در رویایم دیده بودم وحتی در داستانی نوشته بودم. دورترها سطح دریاچه پر از قایق های کوچک بود با بادبانهای رنگارنگ یا یکدست سفید. با خودم گفتم انگار تورنتو هم شهر قشنگی است. آپارتمانهای هرمی شکل نزدیک دریاچه مرا به یاد ساختمانهای قشنگی انداخت که در ونکوور (حوالی پل گرانویل) دیده بودم. در نوار ساحلی همه‌ی مردم در حال ورزش بودند یکی می‌دوید یکی رکاب می‌زد یکی اسکیت سواری می‌کرد. حتی چندتا پیرمرد را دیدم که با ویلچرهایشان بیرون آمده بودند... کاش مردم سرزمین من هم اینقدر به ورزش و سلامتی تن اهمیت می‌دادند...

 

 ماه می همیشه برایم ماه خوبی بوده. اولین ماه می من در کانادا با سفر به اتاوا شروع شد دقیقا اول ماه آنجا بودم یادم می‌آید در کنار رودخانه‌ی زیبای اتاوا این شعر را سرودم:

 

ماه می آمد و میخانه حرام است هنوز

گرچه تصویر تو در جلوه ی جام است هنوز...

 

یک سال است که بین واترآباد و تورنتو رفت و آمد می‌کنم از قرار هر بار ۲۵۰ کیلومتر. یک بار در ماه فوریه – و تو چه می دانی که ماه فوریه چیست! - توفان آمده بود و ۵ ساعت طول کشید تا این فاصله را طی کنم. یک سال گذشت و هنوز نه آسمان به زمین آمده نه زمین به هوا رفته... شهر همان شهر هست و کوی همان کوی... به قول بزرگی (شاید آلبر کامو باشد) آدم همین که به چیزی عادت کرد برایش آسان می شود. به کارنامه‌ی سال گذشته که نگاه می‌کنم می‌بینم چندان سیاه نبوده و "رفت و آمد" اگرچه فرصت برخی تجربه های عملی را که لازمه ی آنها حضور مدوام در آزمایشگاه است از من گرفته، مرا به سمت تحلیل و تئوری سوق داده که دوست تر می‌دارم.

 

۲- گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی دست و پا و سربه‌زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند...  (قیصر)

 

 

راست گفته‌اند که زبان ما دُرّ دری و قند پارسی است. گاهی از اینکه ایرانی هستم و به زبان پارسی سخن می گویم احساس غرور می‌کنم به ویژه وقتی ترانه ی زیبایی می‌شنوم یا شعر سحرآمیزی می‌خوانم. کدام زبانی این همه معنی و زیبایی را در یک جمله جمع تواند کرد؟  

 

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها...

 

ای قبله‌ی من خاک در خانه‌ی تو

در دام توام بی زحمت دانه‌ی تو ....

 

دوش دل عربده جو با که بود؟

مشت که کرده است دو چشمش کبود؟ ... این ام پی تری پلیر هم چیز خوبی است خدا اموات مخترعش را –با اجازه‌ی علمای اسلام- بیامرزد.

 

۳- این روزها به یاد یکی از دوستان خیلی قدیمی‌ام افتاده‌ام. کنکور که داد برای تحصیل به تهران رفت. از دور با هم در ارتباط بودیم و می‌دانستم به او خوش‌ نمی‌گذرد. یک روز، نامه‌ای نوشت. گفته بود که دو ترم مشروط شده و نزدیک است که ... در جوابش نامه‌ای نوشتم پر از نصیحت‌های عاقلانه و دلسوزی‌های مادرانه. جواب داد:

آزمودم عقل دوراندیش را

بعد از این دیوانه سازم خویش را (مولوی)

 

از سادگی خودم خنده‌ام گرفت... درس و مدرسه را ول کرد. یادم نیست دیگر او را دیده‌ام یا نه.  شاید یک بار تلفنی... خانه‌های ما خیلی از هم دور بود. در ایام وصال هم به ندرت همدیگر را می‌دیدیم اما هروقت یقه‌ی تقدیر را می‌گرفتیم و چرخ را برهم می‌زدیم و قراری و دیداری تازه می‌کردیم دیگر تا دل شب سخن از سلسله‌ی...

 

یک بارساعت ۵ عصر تابستان از فلکه‌ی ستادfel-key setaaad  پیاده رفتیم تا حافظیه... مزار خواجه را زیارت کردیم. بعد رفتیم خواجو و از زیر دروازه‌ی قرآن راه افتادیم به سمت بیرون شهر. اینقدر پیاده رفتیم تا هوا تاریک شد. جنونمان ول کن نبود... پریدیم روی چمن های وسط بزرگراه. بارش کلمات سراپای ما را خیس کرده بود و خستگی؟ به پشیزی خریدارش نبودیم.

آن همه انرژی، آن همه شعر و شور و شعور، کجای این شب تیره گم شد؟ درمحاسبه‌ی آمارگان کدام فرایند ایستان؟  در انحنای چندمین معادله‌ی ماکسول؟

یکی از بدیهای غربت این است که دوستانی را که به عمری فراچنگ آورده‌ای به آنی ازتو می‌گیرد. گاهی دلم لک می‌زند برای قدم زدن با یک دوست، دوستی از این دست. ایمیل و تلفن و چت و اُرکات هم قرتی بازی است. صفای عالمِ نگاه را عشق است:

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم ده به نگاهی که زبان من و توست (سایه)

 

شاید استعداد دوست یابی ام را در گرمای سرزمین برف (!) از دست داده‌ام، شاید هم شهر خالیست ز عشاق؟ دوستان خوب اینجایی خیلی عاقل‌اند و کفاف کی دهد این باده ها به مستی ما؟ مخلص همه‌ی دوستانم، وحشتناک!

 

۴-  چندتا از آدمهایی که از دور یا نزدیک می‌شناسم  درگیر مشکلات روحی و معیشتی شده‌اند. خواندن وبلاگ هایشان یا دیدن ایمیل هایشان پریشانم می‌کند. پریشان می‌شوم که می‌بینم  کاری از دستم برنمی‌آید. آدمی که در مشکلات غرق شده، گوشش شنوای نصیحت بر ساحل نشستگان نیست. خدایا به حق آن خوبان که سه شب غذایشان را به مسکین و یتیم و فقیر بخشیدند و با آب افطار کردند ...  به حق آن پیامبری که داشت جانش را برای هدایت مردم می‌داد و تو بر او بانگ زدی که لعلک باخع نفسک... به حق آنکه درنماز هم زکات می‌داد...

مگر ای سحاب رحمت تو بباری...

 

۵- دوست همیشه شاعرم عادل عزیز، پدر شده. اسم پسرش را گذاشته  صدرا. گفتم مواظب باش این یکی را هم از اصفهان بیرون نکنند!  خدا را شکر گاهی خبر شادی هم می‌رسد!

تولد- این عکس تزیینی است


 
یادداشتهای اتوبوسی (۵)
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، یادداشت های اتوبوسی ، برگزیده ها ، طنز

 

۱- آقا یه مدتی بدجور سرم شلوغ بود. ۱۵ ژانویه دو تا خط مرده –همون deadline- داشتم. چشمتان روز بد نبیند همون موقع هم یک چیزی که پدر جد سرماخوردگی بود سراغ ما آمد که هنوز هم پس لرزه هایش باقی است. کلی قرص ریختیم داخل این معده‌ی نازنین، چندان افاقه نکرد آخرش رفتم سراغ همون روشهای سنتی خودمون با حال نزار و تن رنجور و سینه‌ی مجروح و در این سرمای منهای دو رقم رفتیم به فروشگاهی که دو قدم آن طرف‌تر منزل است و چند تا شلغم گرفتیم و آش شلغم پختیم. شلغمهای اینجا هم که از مردمش بدتر است نه بو دارد نه خاصیت.. یادش بخیر مادر محترم (اینجا منظورم از مادر شخص خانوم والده که تشریف حیات بر تنم پوشانده‌اند می‌باشد از بس دوستان در متن قبلی سوتی دادند این تذکر را لازم دیدم) صبحهای زمستان شلغم بار می‌گذاشت و به زور آیه و قسم به خورد ما می‌داد. قدر ندانستیم آقا. به قول شاعر بیابانی:
سلطان رنج مادر
استاد جوات یساری هم شعری درباره‌ی مادر دارند که از همین بیت اولش می‌توانید کیفیت بی نظیرش را حدس بزنید:
کجایی مادر خوبم، کجایی کجایی
کجایی یار محبوبم، کجایی کجایی

استاد  جواد یساری پاوراتی ایرانتمثال استاد جواد یساری پاوراتی ایران

۲- تهران که بودم یک بار آنفلونزا افتاد توی خوابگاه. نزدیک امتحانات پایان ترم بود و ملت عزا داشتند. یک روز که از کلاس برگشتم احساس کوفتگی کردم با خودم گفتم ای داد بیداد که قرعه‌ی فال به نام من دیوانه ... فوری رفتم سر خیابون حبیب الهی یک کیلو شلغم خریدم و یک کیلو لیمو شیرین. همه را یک جا خوردم و تخت خوابیدم فردا که بیدار شدم سالم و سرخوش بودم.

۳- این مغازه‌دارهای خیابون حبیب الهی هم اعجوبه هایی بودند. یه بار یکی از بچه ها رفته بود میوه بخره٬ پرسیده بود آقا این میوه ها کیلویی چنده؟ فروشنده گفته بود: ۷۰۰ تومن (این داستان مربوط به سال ۷۹ هست. از قیمت ها تعجب نکنید!) همون موقع یه مشتری دیگه از راه رسید و به ترکی همین سوال رو پرسید. از قضا رفیق ما که اهل قم بود ترکی هم می دونست. فروشنده به ترکی گفته بود ۶۰۰ تومن. رفیق ما عصبانی شده بود که این چه وضعشه؟ فروشنده گفته بود برای شماها همون ۷۰۰ تومنه! من از اون روزجداْ تصمیم گرفتم ترکی یاد بگیرم اما چون فقط دو سال تهران بودم تا ۱۵ بیشتر یاد نگرفتم (۱۵ به ترکی میشه اُم بش) اگه ۹۳ سال تهران می موندم احتمالا ۷۰۰ رو هم یاد می گرفتم. بعدش هم که رفتم اهواز به دلایل مشابه فهمیدم که باید عربی یاد بگیرم. آخ که چقدر ما ایرانی ها غریب نوازیم و هنر نزد ایرانیان است و بس (این آخری چه ربطی داشت؟)

۴- توی این مغازه دارها جناب علی سگ پز یه استثنا بود. بعید می دونم کسی در ایران، بلکه در ربع مسکون باشه که این بزرگوار رو نشناسه (دوستی در تورنتو دارم: ۱۷ سالش بوده که از ایران اومده بیرون و یکی از آرزوهاش اینه که بره خدمت علی آقا) اما برای ثبت در تاریخ عرض می‌کنم که :

آن عالم وارسته‌ی ربانی، آن تالی شیخ ابوالحسن خرقانی، آن مائده‌ی عالم بالا و فروشنده‌ی پپسی و کولا، آن ترک پارسی گوی و صاحب کله‌ی پر موی، آن چشم و چراغ کاسبان مرکز حجَة الجائعین شیخ علی آقای سگ پز حاصلش از زندگی هیچ بود و صاحب دکه‌ی ساندویچ بود. در خبر است که نصف دانشجویان شریف در حلقه‌ی مریدان او بودند و جماعتی از اساتید آن دارالمجانین از او خرقه گرفته بودند. فخرالدین عراقی فرماید:

همه شب نهاده‌ام سر چو سگان بر آستانت

من در عمرم برای هیج کس اینقدر پپسی باز نکرده بودم! القصه، این علی آقا وقتی سفارش می‌دادی و می پرسیدی چند میشه؟ لبخند می‌زد، نگاه پدرانه‌ای می‌کرد و با لهجه‌ی شیرینش می‌پرسید: شما دانشجویی؟ اگه می‌گفتی آره یه چیزی بهت تخفیف می‌داد. درصد ثابتی نداشت هرچی عشقش بود. ۱۰۰ تومن،۲۰۰ تومن، ۳۰۰ تومن (اون موقع یه ساندویچ ۷۰۰ تومن بود) نه می‌پرسید اهل کجایی نه ازت کارت دانشجویی می‌خواست نه برگه‌ی انتخاب واحد... شبهای جمعه یادمه یه جعبه خرمای بم میذاشت روی پیشخوون برای شادی روح امواتش. وقتی خودش نبود از تخفیف خبری نبود. ساندویچش خداییش هم سالم بود هم خوشمزه. البته ما بیشتر با اخلاقش و نگاه پدرانه اش حال می‌کردیم به قول شاعر (که در حین پپسی باز کردن سروده)
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست
به نظر من علی آقا نه فقط حق بزرگی گردن مملکت داره بلکه کانادایی ها و آمریکایی ها هم باید کلی ممنونش باشند و الا معلوم نبود با این خورش قیمه‌ایی که شنبه ها توی سلف می‌دادند چندتا دانشجو زنده بمونن که ...

۵- حالا که بحث کشید به اینجا عرض کنم که آمار خروج دانشجوها از مرز پر گهر وحشتناک شده. پیش یکی از استادها بودم داشت ایمیل هاش رو چک می‌کرد هی اسم دانشگاههای ایران رو می برد و می‌پرسید این دانشگاه چطوره؟ اسم دانشگاههایی رو برد که اصلا فکر نمی‌کردم دانشجوهای اونجا به فکر دکترا گرفتن در همچین جایی باشند (صدای باز کردن پپسی!). استاد دیگه‌ای رزومه‌ی دانشجویی رو برام فرستاده بود و نظرم رو پرسیده بود. این دانشجوی محترم ادعا کرده بود که در عرض ۱ سال، ۲۳ مقاله‌ی علمی نوشته و ارسال کرده. با خودم گفتم طرف یا شمردن بلد نیست یا مقاله نوشتن. کاش دوستانی که به هر دری می‌زنند که این طرف آب بیایند قدری هوشمندانه تر اقدام کنند. باور کنید لازم نیست اینقدرشلوغش کنید. بالاخره استادهای اینجا هم که بوق نیستند!

6- در ایران طوری از تولید علم حرف می‌زنند که آدم به یاد تولید گوسفند و گوساله می‌افتد. معاون یکی از دانشگاههای تهران که نمی‌خواهم اسم ببرم (شهید بهشتی) گفته بود در دوسال گذشته تولید علم در این دانشگاه ۸۰ درصد بیشتر شده. من می‌دانم که امکان ندارد علم یک دانشگاه در یک سال ۴۰ درصد زیاد شود، مگر اینکه آن دانشگاه از اول بیسواد بوده باشد که در اینصورت هر عددی نسبت به صفر بی نهایت است و مسلما دانشگاه مورد بحث با سابقه‌ی درخشان و استادان مشهوری که دارد اینگونه نیست (راستش همشیره ی ما یک سالی اونجا درس خونده ... بالاخره فامیل توقع دارند فردا میگن اله و بله و ...). از این رشد بادکنکی مقاله ها در ایران و توهم تولید علم احساس خطر می‌کنم. دیدم که فریاد دکتر رضا منصوری – معاون سابق پژوهشی وزیر علوم- هم بلند شده بود. کاش آدمهای عاقل تری امور پژوهشی را مدیریت کنند. اگرچه به قول مظفرالدین شاه در فیلم کمال الملک...

۷- شبها که از اتوبوس پیاده می‌شوم معمولا از سمت غربی خیابان حرکت می‌کنم. هر وقت به سمت شرقی رفته‌ام سر چارراه اول یک نفر جلویم را گرفته و تقاضای پول کرده. جالب است که نرخ همه‌ی گداهای این منطقه 2 دلار است و معمولا ادعا می‌کنند که می‌خواهند با آن قهوه بخرند. نمی‌دانند که برای یک دانشجوی خارجی 2 دلار هم کلی پول است! از طرف دیگر بعضی از اینها اهل عرق و ورق و زرورق‌اند و به قول مولانا بوی شراب می‌زند خربزه در دهان مکن! من هم دلم نمی‌خواهد پولم صرف این چیزها بشود. اما هر وقت کسی از من چیزی می‌خواهد و کمکی نمی‌کنم وجدان پیچ می‌گیرم. یاد این شعر صائب می‌افتم که:
از ذلت سوال کسانی که واقفند
مهلت به لب گشودن سائل نمی دهند

سیره‌ی کریمان و بزرگان هم ظاهرا اینطوری بوده که چیزی از سائل نمی‌پرسیدند.
دیشب رفتم سمت شرقی. سرفه می‌کردم و هوا سرد بود خواستم از کافه‌ای که آنجا بود کافی بخرم. (یادتان هست دو سال قبل شعری گفته بودم به اسم زمستانه ؟) دختر مغازه دار، ۲۰ دلاری‌ام را خورد کرد و باقی پول را که به دستم داد، دستم جان نداشت و سکه ها بر زمین افتاد. پولها را که جمع کردم یک نفر سراغم آمد و جمله‌ای گفت. دختر جوانی بود. صدایش بسیار آهسته و لرزان بود. خواستم تکرار کند فکر کردم می‌خواهد آدرس بپرسد دوباره گفت و نشنیدم . کلاهم را از سرم برداشتم نزدیکتر رفتم و خواهش کردم باز جمله‌اش را تکرار کند. گفت: ممکنه شما به من ۲ دلار بدید که باهاش یه قهوه بخرم. شما اگر بودید در مقابل آن استیصال و صدای لرزان و نگاه شرم آلود چه می‌کردید؟

باقی بقایتان

کلمه ها و ترکیب های تازه:

ربع مسکون: یک چهارم سطح کره ی زمین که خشکی است (حدود 150 میلیون کیلومتر مربع). تالی: پیرو، ادامه دهنده. شیخ ابوالحسن خرقانی: یک آدم کار درست! مائده: غذای آسمانی، سفره. جائع: گرسنه


 
یادداشتهای اتوبوسی (۴)
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٤ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، ایران ، قیصر امین پور ، شعر خودم

۱- خیلی وقت می‌شود که یادداشت اتوبوسی ننوشته‌ام. معمولا یادداشتهای اتوبوسی را عصر جمعه می‌نوشتم که بزرگراه شلوغ بود. حالا مدتی است استادم اذن فرمودند که سفرهایم را کمترکنم  و  دیگر جمعه ها در تورنتو می‌مانم. روزهای دیگر هم اگر خواب مرا نبرد مشغول قال و مقالات دیگرم. اما امشب که ۵ شنبه شب است هوس نوشتن کردم. هوا تقریبا سرد شده ولی هر از گاهی در این شیب منفی نقطه‌ی تکینی ظاهر می‌شود مثل۴شنبه که هوا تا ۱۵ درجه بالا رفت. ماه اکتبر امسال گرمترین ماه اکتبر تاریخ واترلو بوده. ظاهرا این پدیده‌ی گرمایش جهانی جدی شده و خیلی سر و صدا به پا کرده و حتی وارد دعواهای سیاسی شده. ال گور -معاون کلینتون رییس جمهور سابق آمریکا- سال گذشته در همین باره فیلم مستندی ساخت به نام یک حقیقت تلخ که بسیار مورد استقبال واقع شده و هم جایزه‌ی اسکار را برایش به ارمغان آورد و هم صلح نوبل را. یکی از شعارهای اصلی دموکراتهای آمریکا و لیبرالهای کانادا برای بازپس گیری قدرت از جمهوریخواهان و محافظه کاران تمرکز بر مساله‌ی محیط زیست خواهد بود. شخصا از اینکه محیط زیست دستاویز بازیهای سیاسی شود خوشنود نیستم درست مثل دین ...

۲-خوب... درگذشت قیصر خبر تلخی بود. دیدم استاد هم مرثیه‌ای برای قیصر سروده بودند: مبارک است سفر، رفت این برادر هم... دو بار او را از نزدیک دیده بودم و هر دوبار فرصتی ایجاد شد که شعرهایم مرا هم بشنود. بار اول بهارسال ۷۷ بود در دومین جشنواره‌ی شعر دانشجویی، ۱۹ ساله بودم.  دکترحسنلی –استاد باذوق دانشگاه شیراز- با کلی مصیبت او را راضی کرده بود که به شیراز بیاید. برای ما هم چه خبری از این خوشتر. اتفاقا من آن سالها تا حدی تحت تاثیر قیصر و آینه‌های ناگهانش بودم. بیشتر شعر نو می‌گفتم و شعرهایی از آن دوره دارم که هیچ جا چاپ نشده، حتی در بهشت هم ننوشته‌ام و به همین خاطر خیلی دوستشان دارم. دو تا از آن شعرها را (به نام "و مرد باید باشی" و "مرثیه‌ای برای پایتخت") برای جشنواره فرستادم. می‌خواستم نظر دیگران را هم درباره‌ی کارهایم بدانم (۱). معمولا در این جشنواره ها و مسابقات داوری بر عهده‌ی دو سه شاعر خاص و شناخته شده بود که حق دوستی را خوب رعایت می‌کردند و دراین میان آدمهای گمنامی مثل من که بیرون دایره بودند حداکثر مورد تقدیر هیات داوران واقع می‌شدند...
وقتی فهمیدم قیصر داور جشنواره است بال در آوردم، برای ما آدمهای کوچولو قله‌ی بلندی بود. روز سوم جشنواره دکتر حسنلی مرا دید و گفت که دیشب با قیصر شعرهای تو را می‌خواندیم و بعد حرفهای شیرین دیگری زد که انگیزه پیدا کردم  قیصر را تنها گیر بیاورم و برایش شعر بخوانم. انتظارم چندان طولانی نشد. شعر نویی به نام "خدا دوست صمیمی من است" را برایش خواندم. در قسمتی از شعر به عطار و برخی از عارفان تاخته بودم و به اینکه خدا را که از رگ گردن نزدیک تر است در پشت هفت شهر زندانی کرده‌اند اعتراض کرده بودم. قیصر گفت به فلاسفه فحش بدی اشکال نداره اما ما شاعرها باید هوای عرفا رو داشته باشیم. 
آن سال آخرین باری بود که در جشنواره‌ی شعر دانشجویی شرکت کردم...

۳- بار دومی که قیصر را دیدم  آبان ۷۹ بود. برای ادامه تحصیل به تهران رفته بودم و بین انبوه آجرهای سرخ محصور بودم. بین ملاقات اول و دوم واقعه‌ی هولناکی رخ داده بود. قیصر تصادف کرده بود. یکی از شاگردانش می‌گفت بعد از اینکه دکترایش را با نمره عالی و به راهنمایی ادیب دانشمند دکتر شفیعی کدکنی اخذ کرد، دانشگاه تهران ابتدا او را استخدام نکرد و او برای گذران زندگی  به دانشگاه الزهرا و قزوین می‌رفت. یک بار در همین رفت و آمدها در جاده‌ی شمال تصادف کرد. چند ماه در حالت کما بود. شاعران کشور به پایمردی سید حسن حسینی نامه‌ای به آقای خاتمی نوشتند که " قیصر نور چشم ماست نگذارید خاموش شود" دکتر مهاجرانی که وزیر ارشاد بود خودش به بیمارستان رفت و هزینه ها را-از طرف دولت- تقبل کرد. ظاهرا طحالش را درآوردند و چند عمل دیگر هم رخ داد. بیهوده نبود که حافظ پایش را از شیراز بیرون نگذاشت.  آبان ۷۹ قیصر تازه از بستر بیماری برخاسته بود. در جمع شاعران کشور بودیم و او اولین کسی بود که شعر خواند:
می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را ... وقتی نوبت به سید حسن حسینی رسید گفت من غزلی را می‌خوانم که نذر سلامتی قیصر کرده‌ام.

۴- حالا که به گذشته نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم: در آن دو سال و اندی که در تهران بودم چه کار کردم؟ چیز زیادی یادم نمی‌آید جز جلسات ۷ نفره‌ی عصرهای دوشنبه که از هر دری سخنی می‌گفتیم و آن جلسه‌ی شعر خوانی با قیصر و یک نامه‌ی خیالی ۴ صفحه‌ای- که خیلی دوستش داشتم و همان را هم گم کرده‌ام- و دوستی با جناب ابوالحسن و برادر سیاوش و سید حامد و البته یک استاد راهنمای خوب و... آهان! یادم آمد یک بار هم پیاده تا پارک ساعی رفتم ... چه چیز تهران به من نساخت؟ چه شد که فرار کردم به اهواز و مستعد شدم برای آن همه اتفاقهای شیرین و تلخ؟ اگر دوباره زندگی مرا به سمت تهران و آن آجرهای سرخ ببرد تکلیفم چیست؟ کجای دنیا را برای من ساخته‌اند؟ شهر من کجاست (۲)؟

خدا روستا را
بشر شهر را
ولی شاعران آرمانشهر را آفریدند
که در خواب هم خواب آن را ندیدند

پی نوشت:
۱- در آن جشنواره داستان کوتاهی هم داشتم با عنوان "یک ساعت تا باران"  که اولین داستانم بود و در سال ۷۵ نوشته بودمش. شهریار مندنی پور داور مقدماتی بخش داستان بود و اثر مرا هم برای مرحله‌ی نهایی انتخاب کرد. اتفاقا آن روزها مسافر "شرق بنفشه ی" او بودم. با اینکه ساکن شیراز است اما متاسفانه هیچوقت فرصت آشنایی با او برایم فراهم نشد. ای دریغ و حسرت همیشگی!

۲- شعری دارم با همین عنوان:
شهر من کجاست؟
شهر من،
در خطوط چشمهای شرقی کدام آشناست؟
با تمام روزها غریبه ام
باغ ِ بی پرنده
موجِ بی کناره 
دشتِ بی بهار

انتظار . . . انتظار

کاش سهم من
از تمام کاخ ها و خاک ها
یک وجب بهشت،
یک وجب پریدن از
                  سیم خاردار سرنوشت بود

از جنوب غرب
تا شمال شرق
این بزرگراههای بی درخت
تیرهای بی پرنده چراغ برق

صبحها : خمار
شب : جنازه‌ای میان شوره زار
صبح تا غروب
کار
کار
کار
روزهای خوب عمر من گذشت
بین این کتابها مقاله‌ها
در میان برگه‌ های خانگی
جستجوی هیچ
در میان صفحه های پوچ....


 
یادداشتهای اتوبوسی (۳)
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، زندگی در غرب ، حسب حال ، نوبل

۱- روزهای اول رفت و آمد وقتی صبح سوار اتوبوس می شدم هوا روشن بود وقتی هم به تورنتو رمی گشتم همینطور. حالا طلوع و غروب آفتاب را در اتوبوس می بینم. اتاقم در دانشگاه واترلو پنجره ندارد و در این سه سال، در طی روز چندان متوجه تغییر زمان نمی شدم. من تنها کسی نیستم که هر روز رفت و آمد می کند در همین اتوبوس ۷:۱۵ بامداد دست کم ۵ نفر هستند که هر روز با من بوده اند. بدون اینکه با آنها حرفی زده باشم  در تخیلم برایشان اسمها و داستانهایی ساخته ام مثل: خانم دکتر، آقای مک دونالد، پدربزرگ دانا، پیرزن مرموز و از همه جالب تر آقای مهندس با آن کیف سامسونت سیاه رنگ بزرگش و اصرارش برای نشستن در ردیف اول. لابد فکر می کند در طول این مدت حق آب و گل پیدا کرده شاید هم سند ردیف اول را به اسمش زده اند! یک بار یک دختر چینی، بی خبر از همه جا، ردیف اول را غصب کرده بود و داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد. آقای مهندس که دیر آمده بود کفری شد، همان سامسونت سیاه رنگ بزرگش را روی صندلی گذاشت طوری که به بدن دختر بخورد و چند بار پشت سر هم گفت:Excuse me!  تا اینکه دختر چینی خودش را جمع و جور کرد و به آقای مهندس جا داد.

۲- دیشب سحر بیدار نشدم و فیض خوردن آخرین سحری را از دست دادم (همین الان فهمیدم کلید اتاقم را هم جا گذاشته ام). دفتر مقام معظم بنده شنبه را عید سعید فطر اعلام کرده و نباید فردا روزه بگیرم حتی اگر لازم باشد به سفر می روم. خوبی جمعه ها این است که ۴ اتوبوس در۴ زمان از دانشگاه واترلو به تورنتو رهسپار می شود و اگر جلسه ام با استادم زود تمام شود با اولین اتوبوس برمی گردم و در خانه ولو می شوم تا وقت افطار. قدری خستگی در تنم مانده از هفته های قبل و محتاج کمی استراحت و تفریحم. دکتر ندوشن در کتاب آزادی مجسمه می نویسد: انسان آمریکایی به دنبال استراحت تن است نه استراحت روح ولی به گمان من جسم آدم هم -که مرکب روح است- آسایش می خواهد، آمریکایی و ایرانی هم ندارد. در این ماه کمی لاغر شدم و اهمیت کمربند را درک کردم. حالا وزنم درست به اندازه ی روز اولی است که به این سرزمین آمدم: شصت و سه کیلو و پانصد گرم با نفس یا به قول دوستی نیم نفس! 

۳- این هفته انتخابات ایالتی برگزار شد و برای اولین بار یک آقای ایرانی الاصل به اسم دکتر رضا مریدی به پارلمان  راه یافت و به قول اینها تاریخ ساخت. جامعه ی مهاجران ایرانی کم کم دارند  در کانادا هویت پیدا می کنند و از این بابت خوشحالم. داشتن نماینده باعث می شود که یک نفر از حق ایرانی ها دفاع کند به ویژه در شرایط فعلی که به دلایلی موقعیت ایران و ایرانی در سطح جهان ضعیف شده و ما دیگر آن قوم تاریخ سازی نیستیم که بر گردن تمدن بشری حق دارد (به نقل از سر هنری کمپل وزیر امورخارجه ی بریتانیا در سال ۱۹۱۹). امیدوارم در ونکوور و مونترال هم ایرانی ها به جنب و جوش بیفتند. شنیده ام که در ایالت کبک یک ایرانی فعالیتهایی دارد. با این روند تند مهاجرت ایرانی ها بعید نیست که تا چند سال دیگر یک درصد جمعیت کانادا ایرانی الاصل باشند.

۴- هفته گذشته خانم دوریس لسینگ که۸۸ سال پیش در ایران متولد شده و ۵ سال بعد از ایران رفته برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات شد و موجب ذوق زدگی مفرط رسانه های دولتی ایران. یکی تیتر زده بود لسینگ نام ایران را به نوبل برد. انگار یادشان رفته که یک برنده ی نوبل هم داریم که ایرانی است و تابعیت ایرانی دارد و در ایران زندگی می کند و بلد است فارسی حرف بزند اما ایراد کارش این است که حرف می زند! اتفاقا امروز صبح در روزنامه‌ی Toronto Star مقاله‌ای درباره‌ی خانم لسینگ می‌خواندم با نمک بود! نوشته بود که وقتی خبر برنده شدن را به او داده‌اند روی پله‌های خانه‌اش نشسته و همانجا با خبرنگاران مصاحبه کرده و گفته برایم خیلی اهمیتی ندارد. نام من دهه‌ها در لیست نامزدهای نوبل ادبیات بوده و چون جایزه‌ی نوبل را نمی‌توان به مرده‌ها داد لابد با خودشان گفته‌اند تا طرف نمرده جایزه را به او بدهیم. خانم لسینگ پیرترین برنده‌ی نوبل ادبیات است.

۵- عید شما مبارک!


 
یادداشت‌های اتوبوسی ۲
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، شعر معاصر

۱- دیروز یک پسر هندی بغل دستم بود. به اندازه‌ی همه‌ی این چندماه رفت و آمد با هم حرف زدیم. اهل دهلی نو بود و مدتی هم در نیویورک زندگی کرده بود. حالا به واترآباد آمده بود تا فوق لیسانس مهندسی مدیریت بخواند٬ گرایش تازه ای که امسال تاسیس شده. از زندگی در مرکز شهر و آپارتمان نشینی خوشش می‌آمد با هم قدری در مرکز شهر تورنتو قدم زدیم. گفت شما به این می‌گویید مرکز شهر؟ به این جمعیت می گویید شلوغ؟ گفتم تو از شهر ۳۰ ملیونی به شهر۳ ملیونی آمده‌ای و حق داری تعجب کنی. یکی از دوستانم که در ژاپن درس می‌خواند به اینجای دنیا آمد بود. همه چیز به نظرش پهن و بزرگ جلوه می‌کرد. مثلا خیابانهای عادی را که می‌دید می پرسید اینها بزرگراه هستند؟ یا تعجب می‌کرد که چرا اینقدر پیاده روهای شما پت و پهن هستند؟

۲- به دوست هندی‌ام می‌گفتم. هند در ادبیات ایران سرزمین رازها و شگفتی هاست سرزمین طوطی و شکر. می‌گویند مردی در پی عمر جاودانه بود از حکیمی پرسید راز جاودانگی چیست؟ حکیم گفت: به هند برو درخت زندگی را پیدا کن و از میوه ی آن بخور. مرد شال و کلاه کرد راه افتاد و به هر شهری می رفت سراغ داناترین مرد آن شهر را می‌گرفت تا ادامه‌ی راه را از او بپرسد. روزها و ماهها سپری شدند تا اینکه مرد به هند رسید و به جایی رفت که گمان می‌کرد درخت زندگی آنجاست اما از دار و درخت اثری نبود. مرد حیران و پرسان در جستجوی درخت بود که پیرمردی را دید و داستان خودش را برایش تعریف کرد. پیر گفت: درخت زندگی همان درخت دانایی است تو در این مسافرت طولانی آبدیده شده ای و با دانایان هم صحبت شده ایی و هر که دانا شد جاودانه می شود.

۳- هفته‌ی گذشته استاد محمد خلیل جمالی پیر شاعران شیراز درگذشت. خدا رحمتش کند بر گردن بسیاری از ما حق استادی داشت. یک روز پنچ شنبه 14 سال قبل در انجمن دلگشای شیراز شعر تازه ای را که سروده بودم برایش می‌خواندم:

گاه گاهی که می آیی از دور
می شود چشمهایم پر از نور
دست و پا می زنم بیقرارم
مثل ماهی که افتاده در تور...

خوب گوش می‌داد تا اینکه رسیدم به بیت آخر:

آشنایی تو را می‌شناسم
مثل یک سیب یک خوشه انگور

زد زیر خنده٬ گفت باید می‌گفتی:

آشنایی تو را می خورم من
مثل یک سیب یک خوشه انگور

۴- مرا خلیل شفیعی به انجمن آورد و آن روزها (سالهای۷۱-۷۳) انجمن دلگشا بهترین انجمن شیراز بود. جمالی هم پیر انجمن بود. پیرمرد کوتاه قد ریش سفیدی که چشمهایش فدری ضعیف بود به همین دلیل شعرهایش را با قلم نی روی کاغذ می‌نوشت. به شاعران جوان روحیه می‌داد و اگر در جلسات انجمن شاعر با سابقه‌ای به شاعر جوانی حمله می‌کرد یا نقد تندی می‌کرد فورا فضا را تلطیف می‌کرد. بعد به علت برخی زیاده خواهی ها و کم تحملی ها که در ذات ما شاعران است انجمن رونق خودش را از دست داد و جمالی را هم خانه نشین کردند. بعد از آن دیگر سالی یک بار در شب شعر عاشورا جمالی را می دیدم. شعرهایی که از جمالی در ذهن دارم غالبا آنهایی است که با صدای خودش شنیده‌ام. این شعر که به نظرم بسیار زیباست از اوست:

آبشار از کمر کوه فرو می‌ریزد؟
یا که از سر به سر دوش تو مو می‌ریزد

و این شعر

پیراهن سپیده به تن دارم
حال و هوای صبح شدن دارم


 
یادداشت‌های اتوبوسی
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، حسب حال

مدتی است که ۴ روز در هفته بین تورنتو و واترلو رفت و آمد می‌کنم. وقتی خبر نقل مکانم را جداگانه به استادان راهنمایم گفتم یکی از آنها که بیگانه بود گفت۲ یا ۳ روز در هفته بیایی کافیست و استاد دیگرم که آشنا بود گفت لازم است هر 5 روز هفته بیایی. من هم از آنجا که دانشجوی مهندسی‌ام و مهندسی یعنی یافتن بهترین تقریب برای حل مساله، ۴ روز در هفته مجموعا معادل ۱۰۰۰ کیلومتر رفت و آمد می‌کنم.

این آمد و شد الان که هوا خوب است و سر مردم آزاری ندارد حدود ۴ ساعت در روز وقت مرا می‌گیرد. خودم را به انواع وسایل مجهز کرده‌ام تا عمر گرانمایه بیهوده از دست نرود. چند روز پیش دوستی در اتوبوس با من همسفر شد. ظاهرا در مسیر ترمینال مرا دیده و از پشت صدا زده بود و من که هدفون در گوشم بود و به داستان‌گوی آمریکایی(۱) گوش می‌دادم صدایش را نشنیده بودم. سوار اتوبوس که شد تازه او را دیدم. اول از هم جدا بودیم تا اینکه بغل دستی‌اش را بلند کرد و مرا دعوت کرد. این کار خیلی دل و جرأت می‌خواهد از بس که این تورنتویی ها سردمزاج و گوشه گیر و کم حرفند.

دوستم داستان صدا زدنش را گفت و با کنایه اشاره کرد به مطلبی که مدتی پیش در بهشت‌دل نوشته بودم و نسل جوان آمریکای شمالی را نسل هدفون نامیده بودم(۲) و می‌گفت دیگر به جوانهای بیچاره گیر نده. این دوست که به بنده بسیار لطف دارد زمانی در واترآباد همسایه‌ی ما بود و گاه می‌شد که موقع رفتن به خانه در اتوبوس خط ۸ هم‌مسیر می‌شدیم. یک دیوان حافظ کوچک در کوله پشتی‌اش داشت که فورا در می‌آورد٬ غزلی را که علامت زده بود باز می‌کرد و سوالاتی که داشت می پرسید. آن روز هم تا دانشگاه با هم گپ زدیم و از هر دری سخنی گفتیم.

حالا که ساعت ۸ عصر است و در اتوبوس -به سوی تورنتو- این سطور را تایپ می‌کنم رنگین کمان بسیار بزرگی در سمت راست جاده شکل گرفته. مدتی سعی کردم با گوشی همراهم از آن عکس بگیرم اما این دوربین ۱ مگا پیکسلی از این عرضه ها ندارد.

من گدا و تمنای وصل او ؟ هیهات !
چه هاست در سر این قطره ی محال اندیش

آخرین وسیله ای که برای گذران این سفرهای روزانه به آن مجهز شدم٬ کتاب است و دلیل به ذوق آمدن امروزم علاوه بر غوغای باران و تماشای رنگین کمان، کتابی است از استاد ندوشن که هم اکنون در دست دارم و درباره‌ی آن به زودی خواهم نوشت. البته امیدوارم این وعده مثل شرح مطرب مهتاب رو و پاسخ به استفتائات برادر سیاوش، مشمول مرور زمان نشود.

و الان که این سطور پایانی را می نویسم به حومه‌ی تورنتو رسیده‌ام و مثل اسب باران می‌بارد و من نه چتر دارم نه کاپشن و از همه‌ی شما حلالیت می‌طلبم و از خدای احد و واحد می‌خواهم که مرا تا نوشتن شرح مطرب مهتاب رو زنده بدارد(۳) و در دل لیلی بیندازد که بر مجنون گذار آرد و چتری را که یکشنبه در خیابان یانگ به قیمت 4 دلار خریدیم و دوشنبه گم کردیم پیدا کند و با خودش بیاورد...

 

پی نوشت:

(۱) American Storyteller. آقای نلسون لور که وبسایت جالبی دارد و  ۴۰۰ داستان کوتاه را با صدای خودش در آنجا قرار داده که استفاده از آنها برای تقویت Listening بسیار مفید است. لینک

(۲) این مطلب مورد اشاره را شنبه ۱۳ آبان ۸۵ در بخش سوم سفرنامه ادمونتون٬ شهر آفتاب نوشته بودم.

(۳) البته این حداقل خواهش من از «کریم» است و می دانم که با کریمان کارها دشوار نیست!


 
مارمولک... گل آقا... مدینه
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، فیلم ، حسب حال ، یادداشت های اتوبوسی

این دفعه کلی حرف برای نوشتن دارم. بعد از دو هفته شلوغ یک نفس آرامش پیدا کرده‌ام که چیزی بنویسم.

 

١- هفته قبل دو روز تهران بودم. صبح اول باران بارید و هوا دلپذیر شد. عصر هم رفتم فیلم مارمولک را دیدم. ردیف جلوی سمینا بهمن صندلی 27 نصیبم شد. انصافا فیلم قشنگی بود هم خندیدم هم گریه کردم. بعد از سگ کشی بهترین فیلم ایرانی بود که در این سالها دیده بودم. شب هم همانطور که دلم می‌خواست با دوتا رفیق مشتی یعنی سید حامد و ابوالحسن رفتیم دربند همان رستوران همیشگی. به استثنای پرنده‌ای که از بالای درخت ما را مستفیض کرد همه چیز عالی بود. روز دوم رفتم دانشگاه شریف. بعضی از رفقا و استادان را با قرار قبلی و چندتایی را برحسب تصادف دیدم. یک ساعتی هم با دکتر نایبی بودم. دکتر تازگیها استاد تمام شده آن هم درسن 36 سالگی! اتفاقا آن روز مصاحبه دانشجویان ورودی دکتری بود. بدجوری هوای شریف به سرم زده دلم می‌خواهد بازهم شاگرد دکتر نایبی باشم. نماز را در مسجد زیبای دانشگاه خواندم. دلم برای وضو گرفتن در آن حوض آبی تنگ شده بود. بعد از نماز با رضا این رفیق همیشه عزیز بودم. در بوفه دانشگاه که حالا حسابی شیک شده به حساب آقا رضا نهار خوردیم، بعد یک سر رفتیم خوابگاه و خاطرات اتاقی که 28 ماه در آن زندگی کرده بودیم زنده شد. قبل ازغروب رفتم انقلاب چند تا کتاب از جمله سیاه مشق سایه خریدم و بعد مهرآباد ...

٢- دانشگاه شیراز که بودم روز معلم برای استادها مراسم می‌گرفتیم. یک جشن شاد همراه با موسیقی، مشاعره، مسابقه و تجلیل از استادها. قبل از مراسم از بچه ها در مورد استاد نمونه نظرخواهی می‌کردیم و بعد یک جوری که نه سیخ بسوزد نه کباب نتایج را اعلام می‌کردیم. حالا که مثلا استاد شده‌ایم دیگر از این خبرها نیست. در این سه ترم ندیده‌ام هیچ مراسم شاد دانشجویی در این دانشکده برگزار شود. اینجا در مدار صفر درجه کوچه تاریکند و درها بسته!

٣- گل آقا بزرگمرد شادی آفرین ایران درگذشت. روانش شاد. انگار امسال برای اصحاب هنر سال نامیمونی است.

 

۴- امروز نامه‌ای از عادل دوست عزیزم به دستم رسید. بله، بعد از چهار سال همدیگر را از طریق اینترنت پیدا کردیم. حالا هی بگویید این تکنولوژی چیز بدی است، محصول غرب است و می‌خواهد فرهنگ ما را استحاله کند... دو غزل قشنگ برایم نوشته بود :

به شکل آمده ای از تجسم و رویا

به شکل دامنه دار فرشته ای زیبا

که رنگ و بوی بهشتی و عاشقت گشتم

من این غریبه از نسل آدم و حوا...

 

۵- متنی که در پایان شعر «تو را پرسیدم از انگور» نوشته بودم چند نفر از دوستانم را نگران کرده بود حتی تهران که بودم دو سه نفر از آخرین حلقه‌های زنجیر معرفت پی گیر احوالاتم شده بودند. رفقا نگران نباشند اتفاق خاصی نیفتاده :

عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست

تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم

 

۶- حالا که دارم این سطرها را می‌نویسم ماه گرفته البته آسمان اینجا ابری است و چیز زیادی دیده نمی‌شود. ای ماه! باز شو. تو دیگر دلتنگی نکن. تو یکی مرد باش، یکرو باش، صادق باش. دنبال آزار کسی نباش.

 

٧- چند روز دیگر میلاد شاهکار آفرینش پدر ما حضرت رسول الله است. هفت سال قبل در چنین ایامی با ده نفر از رفقا مدینه بودیم. چه صفایی داشت دیدار آن گنبد سبز. قصیده‌ای را برای حضرت رسول شروع کرده‌ام :

 

ای مه بالانشین آهنگ پایین کرده‌ای

شهر را از روی خود بتخانه چین کرده‌ای

بلبلان را خنده یک غنچه مجنون می‌کند

هرچه گل بوده‌ست دریک خنده گلچین کرده‌ای

می‌سرایم روز وشب از پیچ و تاب زلف تو

دفتر شعر مرا غرق مضامین کرده‌ای

مثل باران آمدی بر خاک تا غوغا کنی

هر کویر تشنه را باغ ریاحین کرده‌ای

نازنین از بس که از شرع مبین دم می زنی

عاشقان بینوا را عالم دین کرده‌ای! ...