بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

como se cuenta un cuento
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: کتاب ، گارسیا مارکز

در فرصت های کوتاهی که زندگی به من می‌دهد کتاب گارسیا مارکز را می‌خوانم "یادداشت های روزهای تنهایی" البته مشکوکم به ترجمه کتاب حتی عنوان کتاب! با کوره سواد اسپانیولی که دارم چنین عنوانی در کارهای مارکز ندیدم البته کتابی دارد به نام como se cuenta un cuento یعنی چگونه داستانی ساخته می‌شود که احتمالا کتاب حاضر ترجمه آزادی از همان است. 

کتاب از زبان خود نویسنده است از ترس هایش می‌گوید و دغدغه هایش. از اینکه کودکان امروز در آپارتمان ها حبس شده‌اند و چیزی از زندگی رهای روستا نمی‌دانند. صادقانه می‌نویسد که از آسانسور می‌ترسد و از هواپیما، و از پرواز پیوسته بر فراز اقیانوس اطلس بیزار است. 

از کوبا می‌گوید که در آن خبری از کوکاکولا (این نماد تمدن مدرن!) نیست و از فرمایش گهربار چه گوارا بعد از نوشیدن نوشابه وطنی برای نخستین بار!

از تله پاتی می‌گوید که به نظرش هنوز متخصصین مغز و اعصاب نفهمیده اند چیست. از مادربزرگ اش که از آینده خبر می‌داد و وقتی رادیو روشن بود لباسش را عوض نمی‌کرد چون فکر می کرد غریبه‌ای آنجاست.

از مهندس جوان مکزیکی می‌گوید که با او تشابه اسمی داشت و مردم برایش نامه و هدیه می‌فرستادند.

یکی از قشنگ ترین نوشته ها -به نظر من- درباره عشق بود. یک روز می بیند یک نفر با اسپری روی دیوار مقابل خطاب به یارش نوشته عزیزم به من بوسه بده... مارکز، معتقد است عشق -که سال ها در قفس جسم اسیر شده بود- دارد به آن مفهوم والایش بر می‌گردد.

جایی در همین نوشته می‌گوید: خواندن روزنامه در این روزها مانند خوردن یک بطری روغن کرچک پیش از صبحانه است. حسی که این روزها پس از خواندن اخبار و سخنان برخی مسوولان به من دست می دهد که نمی فهمم چرا این روزها این قدر همدلی و همراهی! می‌کنند؟

البته به نظرم بعضی از این نوشته ها و رویدادهای کتاب را مارکز ساخته و مگر می شود چنان تخیل جادویی دست به قلم ببرد و واقعیت روزمره را بنویسد؟


پی نوشت:

۱- خیلی گشتم تا این عکس را پیدا کنم. تقریبا به همان هیاتی است که سال ها قبل در خواب دیدم..

۲- بالاخره بارسا به آتلتیکو گل زد!

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
این چار کتاب
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ٧ فروردین ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: گارسیا مارکز ، کتاب

آخرین روزهای اقامت ما در شیراز است. باید «فیض روح قدسی» ذخیره کنیم برای ادامه سال. دیروز علی آقا گوشی‌ام را پرت کرد توی کوچه. صبحم به تعمیر گوشی گذشت. در فاصله‌ی کارها سری زدم به چند کتابفروشی  که در این سال ها مرکز ثقل‌شان از چهار راه زند منتقل شده به ملاصدرا. چهار کتاب خریدم از گارسیا مارکز، صادق هدایت، محمود دولت آبادی و  آندره ژید.

اهل خانه رفته بودند عید دیدنی. من هم راه افتادم به سمت باغ ارم. نذر کردم روی اولین نیمکت بنشینم و فیض قدسی ذخیره کنم، اما انگار نیمکت ها را کنده بودند. واقعا ظلم است در حق مردم شهر! اولین نیمکتی که دیدم یکی از کارگران محترم شهرداری روی آن نشسته بود وبعدی را هم دو تا جوان جقله غصب کرده بودند. دو قدم دورتر از هیاهوی مسافران باغ، جایی پیدا کردم برای نشستن و نوشتن که یک خانمی با بچه فضولش آمد نشست کنار دستم... بچه در همان ۳۰ ثانیه اول کل محتوای کیف مادر را پهن کرد روی زمین. گفتم الان است که به گوشی من که تازه زنده شده حمله کند. از آنجا هم بلندشدم و دورتر رفتم.

هوا نیمه ابری است و آفتاب دلچسبی بر من می تابد. کتاب دولت آبادی را باز می کنم آهوی بخت من، گزل. نثر کتاب دلچسب برای من نیست، ظاهرا برای گروه سنی نوجوان هم نوشته شده؟! کتاب را تا آخر می‌خوانم. احساس خاصی ندارم. کتاب بعدی را باز می‌کنم یادداشت هایی برای روزهای تنهایی اثر گارسیا مارکز. سومین پاراگراف در همان صفحه اول کتاب روز مرا می‌سازد: 

   کم می‌خوابم اما فراوان رویا دارم. می‌دانم هر دقیقه که چشمان خود را می‌بندیم ۶۰ ثانیه روشنایی را از دست می‌دهیم.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel 


 
زیباترین غریق جهان*
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر خودم ، گارسیا مارکز

به شهر دور، مگر خواب ها تو را ببرند ...

مگر ترنّم مضراب ها تو را ببرند ...

شبیه پنجره بیدار مانده‌ام، نکند

شبی بخوابم و مهتاب ها تو را ببرند

 

تو شاه ماهی دریای آرزوی منی

کدام صبر که قلاب ها تو را ببرند؟

درخت خاطره‌ای، باغ حسرتی، ناچار

به روی طاقچه در قاب ها تو را ببرند

 

برای دیدن "زیباترین غریق جهان"

امید هست ... اگر آب ها تو را ببرند

 

۱ بهمن ۹۴ 

 * داستانی از گارسیا مارکز

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
روز چهارم
ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ روز ٦ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: انسان ، گارسیا مارکز

امروز آخرین چارشنبه من بود. عمو شاهد برای من مهمانی خداحافظی گرفت. فقط خود ما بچه های ایرانی شرکت بودیم، ما چهار نفر! نیما و عمو شاهد 30 سال است که از ایران آمده اند. نیما می گوید من شش سالم بود که از ایران آمدم و فارسی من در حد اول دبستان باقی مانده. وسط بحث هم یک دفعه می زند کانال 2 و انگلیسی حرف می زند. مثلا امروز صحبت از دکتر فرجی دانا بود. ایشان شاگرد استاد من بوده اند در واترآباد. تا اینکه بحث رسید به استیضاح و من هرچه به مخیله ام فشار آوردم که استیضاح به انگلیسی چه می شود یادم نیامد. حالا خدا را شکر که درباره مجمع تشخیص مصلحت نظام بحث نمی کردیم و گرنه شکسپیر هم نمی توانست معادل انگلیسی اش را پیدا کند. نیما چند سال در کالیفرنیا (دره سیلیکان) کار کرده تا اینکه دلش هوس خانه و خانواده کرده و برگشته تورنتو. حالا 2 تا بچه دارد. پسر سالم و یکرنگی است.

عمو شاهد تنهاست. بسیار ساده لباس می پوشد. ظاهرش چیزی نشان نمی دهد اما بسیار اهل مطالعه است. این را روزی فهمیدم که گابریل گارسیا مارکز مرحوم شد. صحبت از کارهای مارکز و زندگی او بود. عمو شاهد گفت یک بار به کشور کلمبیا سفر کرده و با سختی خودش را رسانده به آراکاتاکا -زادگاه مارکز- بعد عکس های خانه مارکز و مغازه پدرش را نشانم داد. درباره سینما، فلسفه و لغت شناسی اطلاعات وسیعی دارد. فرانسه و ایتالیایی هم بلد است و بسیار به ایتالیا علاقه دارد. یک بار هم با ماشین ایتالیا را گشته.

امروز جلسه نقشه راه شرکت بود و آخرین ارائه من. مدیر شرکت راضی بود و امیدوار به ادامه همکاری...


 
خوابگردی (۹)
ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: داستایوسکی ، گارسیا مارکز ، خواب

خواب دیدم در جایی هستم مثل سالن انتظار نمایش که شلوغ بود و پر از آدم هایی که دو تا دو تا با هم صحبت می کردند. آدم هایی که می رفتند و می آمدند. انگار این سالن، سالن انتظاری ابدی بود. آدم هایی که آنجا بودند همه نویسنده هایی بزرگ بودند از زمان های مختلف که در سن و سال پیری یا آخرین سالهای عمرشان به این سالن آمده بودند اما همدیگر را نمی شناختند. من به هبات زنی جوان و جذاب در آمده بودم که پیرمردهای نویسنده او را حسابی تحویل می گرفتند. خودم هم ظاهرا نویسنده بودم و چون اهل زمان معاصر بودم همه نویسنده های قدیمی و درگذشته را از روی عکس ها و نقاشی هایی که دیده بودم به قیافه می شناختم. از میان همه آن ها با دو نفر بیشتر گپ می زدم یکی گابریل گارسیا مارکز که در همین سن و سال پیری اش بود با موهای سفید. البته هنوز راه می رفت ولی لنگ لنگان. لباس یک دست سفیدی پوشیده بود. دیگری هم داستایوسکی بود که در عالم خواب به شکل فیدل کاسترو در آمده بود. با قامتی بلند و ریشی بلند که رنگ کرده بود. وقت راه رفتن سینه اش را جلو می داد. صدایش بلند و جمله هایش کوتاه بود.

در پرده ای دیگر داشتم وارد سالن می شدم که در شیشه ای آن قاب آهنی آبی رنگی رنگ و رو رفته ای داشت . کمی قبل از ورود داستایوسکی را دیدم که در حال خروج بود. به او گفتم که خیلی دوستش دارم و به نظرم بزرگترین نویسنده دنیاست. پرسید اهل کجا هستم. گفتم: ایران همسایه شما. خیلی گرم گرفت. از حافظ می گفت. حرف های شیرین می زد و بلند می خندید. در همین وقت، گارسیا مارکز عصا زنان از کنار من رد شد و به داستایوسکی محل نگذاشت. وقتی رفتم داخل گارسیا مارکز گفت: این آقایی که با او حرف می زدی که بود؟ گقتم داستایوسکی. گفت: داستایوسکی بزرگ! سراسیمه، با آن حالش از سالن بیرون رفت و خودش را به سرعت به داستایوسکی رساند. او را دربغل گرفت و گریه کرد. من هم گریه ام گرفت. احساس می کردم که دو دریا به هم رسیده اند. یا دو نیمه گمشده یکدیگر را پیدا کرده اند...

پی نوشت:

 قبل از خواب فیلم ساعت ها را دیده بودم که بر مدار ویرجینیا ولف نویسنده آشفته حال انگلیسی می گردد.


 
یک روز نسبتا بهاری با مارکز
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: گارسیا مارکز ، علامه طباطبایی

اینجا نرم نرمک بهار می شود. امروز صبح و عصر فیض روح‌ القدس مجبورمان کرد به دوچرخه سواری، اولین دوچرخه سواری سال ٢٠١١. صبح هوا ١- درجه بود اما عصر به ١٣ درجه رسید و آفتابی بود. با اینکه روز تعطیل بود اما خط مرده‌ای داشتم که محبور بودم به سر کار بروم. ٩ ساعت کار کردم و بعد ١٠ کیلومتر در  ساحل دریاچه رفتیم تا رسیدیم به آن پل سفید. روزهای آفتابی دریاچه مثل برلیان می درخشد. یک گوشه ی خلوت لب آب پیدا کردم تا آخرین صفحات آخرین رمان مارکز را با صدای موج ها بخوانم.

ترجمه عنوان کتاب به فارسی چیز جالبی نمی شود. خواندن اش را هم به انسانهای مؤمن و صالح توصیه نمی کنم.این کتاب را با این که حجم کوچکی داشت جرعه جرعه می نوشیدم مبادا یک دفعه تمام شود. داستانِ پیرمرد تنهایی است که در ٩٠ سالگی عاشق دوشیزه‌ای ١۴ ساله می شود و زندگی‌اش زیر و رو می شود. یک جای داستان پیرمرد تصمیم می گیرد برای هدیه تولد دختر دوچرخه بخرد. دوچرخه را که درمغازه می بیند هوس می کند سوارش بشود، می رود توی خیابان وسط مردم می رود و می رود یک نفر یک دفعه می گوید: عمو! تو باید بری توی مسابقات دور کلمبیا با ویلچر شر کت کنی ...

من داستان را دوست داشتم. به یاد آن حرف علامه می افتادم که در کلاس فلسفه به طلبه ها می گفت اعتقادات تان را دم در همراه کفش تان در بیاورید و بعد وارد کلاس فلسفه بشوید.


 
طلوع ماه
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: طبیعت ، گارسیا مارکز

دیشب از شبهای دیگر بود!

ماه به نزدیک ترین فاصله نسبت به زمین در ٢٠ سال اخیر رسیده بود ... و تمام بود. شکوهی داشت تماشای طلوع ماه در ساحل دریاچه انتاریو.

وقتی به تپه‌ای مشرف بر ساحل دریاچه رسیدیم خنجر سرخرنگی در انتهای افق در آب فرو رفته بود. من گمان کردم آخرین لحظات غروب است و به رفقا غر زدم که اشتباه آمده‌ایم و طلوع ماه را از اینجا نمی شود دید.

اما ده پانزده ماشین دیگر هم آنجا توقف کرده بود و مردم دوربین هایشان را به سمت آن خنجر خونین نشانه گرفته بودند. زمان کوتاهی گذشت و قرص قرمز ماه از آب درآمد. تا به حال ندیده بودم طلوع ماه تمام را.

وَالْقَمَرِ إِذَا اتَّسَقَ

سوگند به ماه، آن گاه که فروغ‌اش کامل گردد (انشقاق- 18)

پی نوشت:

داشتم آخرین رمان گارسیا مارکز را می خواندم دیدم برای صحنه مشابهی تعبیر طلوع ماه مسین را به کار برده بود که جالب بود

Photo Posted by Derek Flack / March 20, 201


 
یک روز برفی شیرازی!
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، سیاست ، گارسیا مارکز

امروز روز خوبی بود. دیشب سومین باران پاییزی بارید. صبح، موقع گرگ و میش، نون سنگک کنجدی و کله پاچه خریدم. هوا سرد شده بود و باران آمیخته با برف... به تدریج برف غالب شد طوریکه روی زمین نشست. ساعت 9 از خانه بیرون آمدم. با همان دو سه سانت برف همه چیز به هم ریخته بود. تاکسی گیر نمی آمد و مجبور شدم پیاده بروم. چتر هم نداشتم. به یاد راننده ای افتادم که مرا از واترلو به فرودگاه تورنتو آورد، همانی که خیال می کرد ایران جایی پشت کوه است. وقتی به او گفتم که در ایران هم برف می بارد، پرسید برف را با چی جمع می کنید؟!

با یکی از مسوولان دانشگاه شیراز قرار ملاقات داشتم. فهمیدم که تلفنهای دانشگاه قطع شده و ظاهرا برق هم برای ساعاتی قطع شده. دانشجویان هم نامردی نکرده بودند و سر کلاس نیامده بودند. عین همین اتفاق هم دو سال قبل در ونکوور افتاد که با چند سانت برف همه چیز مختل شد.

این برف اما برای من هیجان انگیز بود. هوس کردم در محیط دانشگاه قدم بزنم. دوربینم را هم آورده بودم تا فیلم و عکس بگیرم. پایم رفت داخل یک چاله. پایم در کفش، حالت قایقی را داشت که در دریا شناور بود. سوار اتوبوس شدم و به بالای تپه رفتم. طبیعتا در ارتفاع بالاتر برف بیشتری باریده بود. روبروی دانشکده ی معارف اسلامی پیاده شدم. صحنه ی جالبی دیدم. پسرها و دخترها روی سقف دانشکده رفته بودند و داشتند مهرورزی می کردند. انگار شده بود میدان جنگ! گلوله های برف بود که از چپ و راست شلیک می شد. من هم رفتم وسط میدان و با پررویی چندتا عکس گرفتم.

تصمیم گرفتم به کتابخانه ی میرزای شیرازی بلندترین نقطه ی دانشگاه شیراز بروم. از این کتابخانه خیلی خاطره دارم. روزگاری خلوتکده ی من بود. جایی که حتی یک کتاب مهندسی هم نداشت. چون دانشجوی مهندسی بودم به من کتاب نمی دادند اما سیستم کتابخانه در آن دوران -10 سال قبل-  باز (open) بود. یکی از رفقا به من یاد داد که کاپشنی بپوشم که جیب بلند داشته باشد. من هم که عاشق کتابهای داستان و رمان بودم آنها را توی جیبم می گذاشتم و هفته ی بعد بی سروصدا برمی گرداندم. درست در آن زمان بود که آندره ژید و گارسیا مارکز را کشف کردم و اولین داستان کوتاهم را در همین کتابخانه نوشتم...

جلوی کتابخانه یک میدان جنگ دیگر بود. داشتم فیلم می گرفتم که یک دفعه توسط یک گلوله مورد مهرورزی قرار گرفتم. چند نفر معترض شدند که فیلم نگیر... برگشتم. حیف که نمی توانم عکس ها را upload کنم.

نتایج انتخابات شورای شهر را اعلام کردند. نفر اول شیراز خانمی شد که مهمترین ویژگی اش حسن خدادای بود. من می دانستم که جوانان غیور شیرازی ایشان را تنها نمی گذارند اما اول شدن ایشان را پیش بینی نمی کردم. یک تعبیرخنثی این است که بگوییم مردم پس از سوم تیر به «زیبایی» رای داده اند. نفر دوم از لیست اصلاح طلبان بود. چند نامزد مستقل هم به شورا راه یافته اند. از میان 9 نفری که به آنها رای دادم تنها 1 نفر که پزشک بود به شورا راه پیدا کرد. در انتخابات خبرگان دو نامزد اصلاح طلبان اول و دوم شدند. امام جمعه ی محترم هم به سختی پنجم (آخر) شدند.

 از نتایج شورای شهر تهران هیچ خبری نیست اما در خبرگان اکبر با نیم میلیون اختلاف با نفر بعد اول شده.


 
بر ساحل اقیانوس ۱۳ - سفرنامه
ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، گارسیا مارکز ، ایران

ساعت از ۲ نیمه شب گذشته بود که به لس آنجلس رسیدیم . نیم ساعتی طول کشید تا به خانه‌ی خاله‌ی دوستم در Beverly Hills رسیدیم. علی پسرخاله‌ی دوستم همین طور بیدار مانده بود. چند ساعتی بود که انتظار می‌کشید. مدام با ما در تماس بود و آخرین باری که زنگ زد به گمانم در سانتا باربارا(۱) بودیم. جاده‌ی 1 و بزرگراه 101 در سانتا باربارا به هم می‌رسند. جاده صاف می‌شود و مماس بر ساحل ادامه پیدا می‌کند.

خوابیدیم اما بسیار کوتاه چون صبح ساعت ۶ به وقت لس آنجلس بازی فوتبال ایران و پرتغال بود. علی ما را از خواب بیدار کرد. به تالار ایران رفتیم تا بازی را در جمع هموطنان نگاه کنیم. بساط صبحانه پهن بود و صندلیهای زیادی در سالن چیده بود. ظاهرا بعد از بازی ضعیف ایران مقابل مکزیک٬ مردم ناامید شده بودند و جمعیت کمتری به تالار آمده بود. اما علی پرچم ایران را با خودش آورده بود و یک تی‌شرت پوشیده بود که رویش نوشته بود جمهوری اسلامی ایران تا اگز ایران برنده شد با رفقا بریزند توی خیابون و شادی کنند. ایرانی‌های تورنتو عمرا جرات داشته باشند از این کارها بکنند٬ هنوز خیال می‌کنند پرچم ایران شیر و خورشید دارد(۲). باز  دم بعضی از لس آنجلسی ها گرم.

یکی از شبکه‌های ایرانی (فکر کنم تپش) بازی را پخش می‌کرد. دو تا گزارشگر بانمک بازی را گزارش می‌کردند. مثل عادل فردوسی پور نبودند که شماره‌ی کفش بازیکن شماره ۱۷ پرتغال یا اسم معلم کلاس اول بازیکن شماره‌ی ۴ را بدانند اما آدمهای شوخی بودند و اگر بازیکنان ایران سوتی می‌دادند آنها را هم مسخره می‌کردند. وقتی کعبی روی فیگو آن خطای خطرناک را انجام داد گزارشگرها کلی داور را دست انداختند که به نفع ایران سوت می‌زند....

تصاویر به صورت HD پخش می‌شد و به همین دلیل تصویر را روی پرده‌ی بزرگی انداخته بودند . ایرانی های لس آنجلس باحالند اما حیف که فارسی بلد نیستند. سلام می کردند بعد می‌گفتند چه خبرا؟ بعد هم سوییچ می‌کردند به کانال۲ . روبروی تالار ایران مرکز ایمان قرار داشت که مرکز ایرانیان مسلمان آمریکای شمالی بود. از این به بعد اگر کسی از شما  پرسید مرکز ایمان کجاست به جای مکه یا بیت المقدس بگویید: لس آنجلس! ایران ۲ بر صفر باخت.  ما به خانه برگشتیم و تا لنگ ظهر خوابیدیم. یکی از خیابانهایBeverly Hills پر از درختانی بود که شکوفه‌های بنفش داشتند. تا به حال چنین تصویری ندیده بودم. نسیمی می‌وزید و باران شکوفه های بنفش بر زمین می‌بارید. به یاد قسمتی از رمان صد سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز(۳) افتادم.

A Street in Beverly Hills

شهر لس آنجلس:
 لس آنجلس یا ال ای بزرگترین شهر کالیفرنیا و دومین شهر ایالات متحده است. جمعیت خود شهر ۴ میلیون و با حومه۱۷میلیون است. شهر کم باران و آفتابی است و آب و هوایی مدیترانه‌ای دارد البته در ماه ژوئن که ما آنجا بودیم هوا بسیار گرم شده بود طوریکه در بورلی هیلز که منطقه‌ای مرتفع و ییلاقی است دما به ۹۲ درجه ی فارنهایت و در منطقه‌ی ولی به ۱۰۲ رسیده بود. لس آنجلس پایتخت سرگرمی است بیشتر فیلمها، برنامه های تلویزیونی و آلبومهای موسیقی در استادیوهای این شهر تهیه می شود. البته بندر بسیار بزرگی هم در نزدیکی این شهر قرار داد و دانشگاههای معروف و معتبری هم در آن یافت می شود.

هالیوود:

اولین جایی که در لس آنجلس دیدیم هالیوود بود. خیابان معروفی به نام خیابان غروب(sunset) در شهر وجود دارد که یک چیزی مثل خیابان ولی عصر تهران است. با ادامه دادن این خیابان به هالیوود می‌رسید. جاهای معروف هالیوود عبارتند از کداک تیاتر که محل اهدای جوایز آکادمی (اسکار) است. یک مرکز خرید بزرگ در اطراف آن و یک پارکینگ بسیار بزرگ در زیر آن ساخته‌اند. پیاده‌روی ستاره‌ها (walk of fame) هم از دیدنی های هالیوود است . به بزرگان عالم سینما یک ستاره اهدا کرده‌اند و یک پیاده رو را با این ستاره ها پر کرده‌اند و ملت را سر کار گذشته‌اند. آخرین ستاره متعلق به محمد علی بود که این یکی را به جای زمین روی دیوار نصب کرده بودند. تیاتر چینی هم که محل رونمایی فیلمهای معروف است در همان حوالی است. جلوی آن هم جای کف دست و کف پا و امضای هنر پیشه‌های معروف را قالب گرفته اند. مثلا شما می‌توانید روی جای پای آرنولد بایستید و عکس بگیرید.

روبروی این بناها یک مشت آدم بیکار می بینید که لباس شخصیتهای تخیلی مثل بتمن٬ اسپایدرمن٬ سوپرمن و ... را پوشیده‌اند و در مقابل انعام ناچیزی با شما عکس می‌گیرند. یک سیاهپوست هم آنجا بود که اسم شما و دوستانتان را می‌پرسید و فی‌البداهه آهنگ و ترانه‌ای می‌ساخت که نام شما را در بر داشت. علی می‌گفت که طرف در اطراف خیابان سوم هم بساط پهن می‌کند...

کلا هالیوود خیلی سرکاری و بی‌خود بود!

Kodak Theatre  Hollywood

ادامه دارد...

پی نوشت:

۱-  اسپانیایی زیان دوم کالیفرنیاست. اگر دقت کنید اسم همه ی شهرها و دهات کالیفرنیا ریشه ی اسپانیایی دارد.

۲- قصد توهین به کسی و دفاع از کسی را ندارم اما در حالیکه سازمان ملل پرچم فعلی را پرچم رسمی ایران می‌داند بعضی ایرانیها که سلطنت طلب هم نیستند هنوز پرچم شیر و خورشید را در برنامه‌هایشان نصب می‌کنند یا اگر خیلی روشنفکر باشند پرچم ایتالیا را ۹۰ درجه می‌چرخانند.

۳- این داستان که یکی از بهترین نمونه‌های  رئالیسم جادویی است و جایزه‌ی نوبل در سال ۱۹۸۲ را برد داستان صعود و نزول یک تمدن خیالی را بیان می‌کند. در بخشی از این داستان دختری که شخصیتی نیمه آسمانی دارد به آسمان صعود می‌کند و تا ۴ روز باران شکوفه‌ی زرد از آسمان می‌بارد