بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

خرقه من صحبت است
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٩ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: کتاب ، مولانا

چند دقیقه طول می کشید تا پرینت فایلم آماده شود. به سرم زد بروم به مرکز فعالیت های دانشحویی و ببینم آنجا چه خبر است. کتابخانه ای دیدم و مشغول تماشا و تورق کتاب ها شدم. عنوان کتاب ها چشم نواز نبود. چند قفسه را رد کردم و ... آنچه را می خواستم پیدا کردم.

اسم نویسنده کافی بود که دست و پای مرا شل کند: دکتر محمدعلی موحد که عمرش دراز باد و به قول خودش اسیر خداست در زمین۱. عنوان کتاب "کهن ترین روایت از ماجرای شمس و مولانا" ست. همان صفحه اول کتاب، تیر خلاص را زده:

مولانا گفته:

خرقه نیست قاعده من 

خرقه من صحبت است و آنچه تو از آن حاصل کنی

خرقه گرفتن برای صوفیان مثل مراسم عمامه گذاری در میان طلبه های امروز بوده۲. به قول دهخدا خرقه گرفتن یعنی "از پیری یا مرشدی یا صوفی یا رئیس قوم یا مریدی خرقه صوفیانه پوشیدن و به دست او وارد سلک شدن." به همین خاطر برای سالکان خیلی مهم بوده که از چه کسی خرقه بگیرند. طبیعی است که مولانا هم مریدان زیادی داشته که آرزو می کردند روزی از او خرقه بگیرند. اما او می گوید خرقه من صحبت است... بسیار حرف عمیقی است.

پی نوشت

۱- در جشن نود سالگی استاد که از دکتر شفیعی کدکنی تا دکتر حداد عادل را یک جا جمع کرده بود، وقتی نوبت به استاد رسید سخن اش را با این حدیث آغاز کرد: رسول اکرم به علی فرمود: آدم که هفتاد سالش شد خداوند کارهای خوبش را به حساب می‌آورد ولی از خطا‌هایش چشم می‌پوشد و چون هشتاد ساله شود، بر گناهان گذشته‌اش هم قلم عفو می‌کشد و اما نود ساله می‌تواند برای زن و بچه و کس و کار خودش هم شفاعت کند و چون به صد سالگی رسید، «کتب اسمه عندالله اسیرالله فی ارضه» یعنی برچسبی رویش می‌زنند که بر آن نوشته است که این آدم اسیر خدا در روی زمین است. ادامه

۲- معادل دانشگاهی خرقه گرفتن می شود توصیه نامه گرفتن!


 
کیمیای سعادت *
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ٤ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: دکتر ندوشن ، کتاب ، رفیق

دیروز صبح زود محمد آمد دنبالم که برویم کله پاچه بخوریم.

چیزی که این چند ماهه فهمیده ام این است که خانم های ایرانی مهارت شگفت انگیزی دارند در پای‌بند کردن مرد. نتیجه این می شود که دوستان صمیمی سابق که ده دوازده سال پیش همه مجرد بودند و پایه‌ی دربند و درکه، و  حالا که برگشته ام متاهل و پدر شده اند، دیدن شان در حکم کیمیاست. محمد که حتما آثاری از او در گذشته این وبلاگ هست تن به این قاعده نداده. واقعیت این است که زندگی متاهلی گاه بسیار روزمره می‌شود به خصوص ایامی مثل عید که باید به دید و بازدیدهای مرسوم رفت و گاهی آدم هایی را دید که وجه مشترک تو با آنها خویشاوندی است و اگر نروی بدشان می آید و از این حرف ها. اینجاست که ثقل سنت ها را حس می کنم که پر و بال آدم را در چنین ایامی که هوا بهشتی است بدجور می بندد و به جایی که آدم تفرج نوروز کند، خاصه در شیراز، باید برود زیر سقف های سربسته بنشیند و از بارش باران و کاهش یارانه بگوید.

محمد 7 صبح آمد. باور نمی کردم پیدایش شود. در سالهای جوانی و ایام دانشکده که آدم سحرخیزی نبود! کله را که زدیم هوس چای کرد. رفتیم دروازه قرآن و خواجو. آن وقت صبح که همشهری ها گرم شکرخواب صبحدم بودند البته که خبری از چای نبود. اما قدری کوه نوردی کردیم در آن هوای مسیحادم. وقت برگشتن در ورودی آرامگاه خواجو جناب دکتر عارف را دیدم که با همسرشان به شیراز آمده بودند. سلام و علیکی کردیم. خوش وقت شدم از درک سحرخیزی دکتر.

به قول سعدی به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل، لذا در طلب چای رفتیم به آرامگاه سعدی! و البته سعدی - که بسیار انسان نازنینی است - مراد ما را داد. با دیدن محمد، عطش من هم به دیدار دوست اندکی فروکش کرد و آماده شدم برای تحمل ادامه تعطیلات.

به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی یِ صبح!

 امروز که روز شهادت بود با خانواده رفتیم به شاهچراغ. آقای فرهمند آزاد که هم صدای خوشی دارد و هم سواد، از تهران آمده بود که خطبه فدک را در حرم بخواند. دیشب هم جایی همدیگر را دیدیم و قدری گپ زدیم. در حرم که بودم، موبایل من خراب شد و به لپ تاپ مرحومم پیوست. پل ارتباطی من با همسر در آن شلوغی قطع شد. من و مریم گلی رفتیم به خانه مادرم که به شاهچراغ نزدیک تر بود. مریم هم در همان گهواره آهنی –که نیم قرن است خوابگاه کودکان خانواده ماست- خوابید و مادر برایش لالایی خواند:

لالا لالا گلم صد ساله باشی          کنیز حضرت معصومه باشی ...

درباره تاریخ:

یکی از علاقه مندی های من که بسیار کم در این جا درباره اش نوشته ام تاریخ است به خصوص دو بازه از تاریخ: یکی تاریخ اسلام در قرن اول هجری و دیگر تاریخ ایران در صد سال اخیر (بعد از مشروطه). در حد وسع خودم مطالعاتی در هر دو زمینه داشته ام. چند مقطع تاریخی هست که بسیار آشوب ناک بوده و روایت های ناهمخوانی از آن به دست ما رسیده. یکی از آن ها مقطع سالهای 1329 تا 1332 است. دنبال کتاب بی طرفی می گشتم که این دوره را روایت کند که در یک کتابفروشی نزدیک سینما سعدی شیراز چشمم خورد به خواب آشفته نفت نوشته دکتر محمد علی موحد که عمرش دراز باد و قلم بسیار شیوایی دارد. گاهی ورقی از این کتاب را بین کارهای دیگرم می خوانم.

همچنان کتاب روزها را می خوانم و غبطه می خورم به حال دکتر ندوشن که در تهران چهل پنجاه سال قبل فرصت داشته بسیاری از بزرگان ادب و فرهنگ و سیاست این خاک را ببیند و با آنها چای بنوشد، از علامه فروزانفر گرفته تا احمد فردید. می اندیشم مقاله هایی که او در مجله سخن و یغما نوشته چقدر در آشنایی او با بزرگان و نام آوران این عصر موثر بوده. خودش می گوید من هرچه دارم از این قلم دارم. وسوسه می شوم که مجله ای پیدا کنم و در آن بنویسم. جالب اینکه هر دو بزرگوار (دکتر موحد و ندوشن) تحصیلات شان غیر از ادبیات است یکی مدتی معاون اوپک بوده و دیگری مستشار سازمان برنامه و بودجه! شاید به همین دلیل نمکی در نوشتار آنهاست که در آثار یک ادیب نیست.

* که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق


 
ببین ماه و می بیار
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حافظ ، کتاب ، دکتر ندوشن

آمده ام به ملک سلیمان*! امشب با مریم گلی و همسرم رفتیم حافظیه. من دیدار حافظیه را در شب فراوان دوست دارم و نیز در باران، باران نم نم، که عطر سحرآمیز سروهای باران خورده فضا را تسخیر می کند.

حافظیه به نسبت خلوت بود. هنوز مسافران نوروزی نیامده اند و می شد کنج خلوتی دراین هوا و فضای عالی یافت. از سه ماه قبل که برگشتم به وطن، روزهای پرفشاری داشتم. فرصتی برای خودم نداشتم و خیلی کارهاست که انجام نداده ام، مثلا هنوز مادرم را ندیده ام.

اما فال امسالم که نوید پایانی است بر روزهای سخت. قدری درد دل کردم با حافظ و گفت:

عید است و آخر گل و یاران در انتظار

ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار ...

 

همدمم از تهران تا شیراز نوشته شیرینی بود از دکتر اسلامی ندوشن (جلد چهارم روزها). زبان رندانه او که با سالها تعمق در اشعار حافظ آبدیده شده و نکات ریزی که از جامعه و فرهنگ ایرانی در لا به لای خاطراتش بیان می کند برای من حکم گنج هایی دارد که از کشف آن ها غرق نشاط می شوم.

* دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

بار بربندم و تا ملک سلیمان بروم


 
از عشق و عاشقی (١٢)
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: عاشقانه ، کتاب ، افلاطون

هشت سال این مثنوی تاخیر شد ... 

نمی دانستم خواندن یک کتاب کوچک که افلاطون ۲۴۰۰ سال قبل نوشته اینقدر طول می کشد بس که لازم است روی حرف های سقراط توقف کنی. حرف هایی که تو را بالا و پایین می برد. می بینی که دغدغه های درونی انسان در این همه سال عوض نشده و

همه را هست همین داغ محبت که نر÷اس÷صش13÷ض 1

ماجرا از آن جا شروع می شود که آگاثون نویسنده توانای آتن در مسابقه ای برنده می شود و رفقا را به میهمانی شادخواری (سیمپوزیوم2) دعوت می کند. قرار می شود به نوبت هر یک از حاضران در ستایش عشق سخنرانی کند ... تا نوبت به سقراط می رسد که آخرین نفر است. سقراط بحث را با روش سوال و جواب پیش می برد و به حاضران نشان می دهد که هیچ کدام وصف درستی از عشق بر زبان نیاورده اند. آگاثون از او می پرسد حالا تو بفرما که عشق چیست؟ سقراط از قول بانوی خردمندی به نام دیوتیما می گوید که عشق میل به داشتن خوبی هاست برای همیشه. عشق زیبایی را به دنیا می آورد. زیبایی دو صورت دارد یکی در جسم و دیگری در ذهن. مردم هم از جسم باردار می شوند هم از ذهن. باردار می شوند چون می خواهند جاودانه بمانند. میل به حاودانگی یک شور آسمانی است پس زیبایی هم گوهری الهی و آسمانی است.

با این وصف عشق محدود به انسان ها نیست. پرنده ها هم عاشق می شوند. دیگر  آنکه چون اندیشه جاودانه تر از جسم است و محرک عشق میل به جاودانگی است پس عالی ترین نوع عشق، عشق به خرد و دانایی است. این عشقی است مستقل از جنسیت3

ناگهان صحنه به هم می خورد و الکیبیادس- جوان زیبا و برومند آتن - با هیبتی شبیه خدایان، زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست، با حلقه‌ای بافته از پیچک و بنفشه، وارد می شود تا به آگاثون شادباش بگوید. الکیبیادس مدتی بعد متوجه حضور سقراط می شود که کنار آگاثون -که او هم جوان خوش چهره ای بوده- نشسته. آتش حسادت در درونش شعله می کشد و به تندی با سقراط سخن می گوید. پرده بر می دارد از رازی که بین او و سقراط بوده.  میگوید که سقراط عاشق او بوده. او بارها امتحانش کرده و زمینه کامیابی برایش فراهم کرده اما سقراط پا از دایره اخلاق فراتر ننهاده. او سرخورده و شرمگین شده اما عظمت روح و اندیشه سقراط در او اثر کرده. کار به جایی رسید که او با آن همه زیبایی و رعنایی عاشق سقراط می شود و صید خود در پی صیاد به راه می افتد. اینگونه جای عاشق و معشوق عوض می شود 

پی نوشت

1- این حروف در هم و بر هم را مریم تایپ کرد. پاک نکردم که یادگار بماند. اصل شعر این است:

همه را هست همین داغ محبت که مراست/ که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست

ظاهرا ملک الشعرا بهار این غزل سعدی را بسیار دوست داشته

2- کتاب سمپوزیوم (سیمپوزیوم Symposium) نوشته افلاطون فیلسوف نامدار یونان باستان بین سالهای 385 تا 380 قبل از میلاد نوشته شده. سبک نوشتار افلاطون به گونه ایست که اثری از خود بر جای نمی گذارد و همه نظریه ها را از زبان استادش سقراط بیان می کند. 

3- شاید تحت تاثیر همین نوشته افلاطون باشد که این نوع عشق، عشق افلاطونی نامیده می شود Platonic Love . انسان زیبایی را دوست دارد، چه روی زیبا،  چه روح زیبا. عشقی که از زیبایی آغاز می شود پلی می شود برای صعود روح.


 
واحه ای در بیابان
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شفیعی کدکنی ، کتاب

 

هر جمله از نوشته های استاد مثل در و گوهر است برایم. جام پر شهدی است که دلم می خواهد تا قطره آخرش را بنوشم.

این روز ها مشغول خواندن دو کتاب تازه از دکتر محمدرضا شفیعی‌کدکنی، صاحب شعر معروف به کجا چنین شتابان؟، بوده ام یکی حالات و مقامات م امید که درباره مهدی اخوان ثالث است و دیگری چراغ و آینه، در جستجوی ریشه ها تحول شعر معاصر ایران. هر دو کتاب را دو دوست عزیز اخیرا از ایران برایم آورده اند. نوشته های این دو کتاب در طی نیم قرن شکل گرفته اند (1341-1390). نوشته های اخیر استاد کاملا با یادگارهای سالهای جوانی او متفاوت اند. حاصل بیش از شصت سال تجربه، قلمی است که به کمال رسیده و شحصیتی که به جامعیت. در ورای این کتاب ها سیمای جامعه شناسی متفکر و تاریخدانی پر درد را می بینیم که در قالب اشاره ها و کنایه ها یافته های خود در این سال ها و دردهای مزمن جامعه ما را به ما می نمایاند. مثلا در مقدمه کتاب اخوان می نویسد:

من هیچ گاه سیاسی نبوده ام  ولی متجاوز از شصت سال ناظرِ دقیق و پُرحوصلهٔ جریانهای سیاسی در ایران بوده‌ام. به‌تجربه دریافته‌ام که روشنفکرانِ ما، غالباً، فاقدِ «تقوای سیاسی» اند. به اندک خشم و نفرتی، حتی شخصی، انواع تهمت‌ها را به طرفِ مقابل می‌زنند ...

در زمانه ای که ادبیات ما دچار ایستایی شده (اگر به تنزل گرفتار نشده باشد)، خواندن نوشته ها نوشین استاد، به واحه ای در بیابان می ماند. اگر فرصتی باشد درباره این دو کتاب بیشتر می نویسم. فقط اشاره کنم به نکته دیگری در مقدمه حالات و مقامات م امید: 

"من هرگز اهل به کتاب سازی نبوده ام آن مایه کارهای قریب به اتمام دارم که در باقی مانده عمر مجال کتاب سازی نخواهم یافت"

و ارزو کنم که عمرت دراز باد استاد.


 
نگاهی به قیدار
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۸ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب ، ابوالحسن خرقانی ، رضا امیرخانی

دومین سحری است که نه به ابوحمزه گوش می دهم نه دعای سحر. دارم رمان قیدار را در ذهنم نقد می کنم: قیدار آخرین نوشته آقا رضای امیرخانی.

بیست سالی است که رضا امیرخانی را می شناسم(1). دقیق تر بگویم از فروردین سال 72 که در مدرسه علامه حلی تهران با ایشان آشنا شدم. آن موقع جناب ایشان "ماه نو" بودند و شعر می سرودند، شاعری پر از شور و هیجان که حرف های گنده هم می زد. آن سالها جاذبه هایی در شخصیت او دیدم که بیش از شعرش مورد توجه من بود. شاید امیرخانی باهوش ترین نویسنده معاصر ایران باشد ...

داستان قیدار در حدود 40 سال پیش در تهران اتفاق می افتد قیدار Gheydaar گاراژ دار بزرگ تهران و از پهلوانان بامرام گود زورخانه بوده که نصف ماشین های سنگین ایران مال او بوده. رمان با سفر او و شهلا نامزد جوانش به اصفهان و تصادف آنها با یکی از ماشین های سنگین گاراژ قیدار آغاز می شود. بیشتر شخصیت های فعال داستان راننده های گاراژ قیدار (صفدر، ناصر، هاشم و سلطان) هستند. شخصیت منفی داستان شاهرخ قرتی و دار و دسته‌اش هستند که مشکلاتی برای قیدار و گاراژ او درست می کنند. در اواسط داستان قیدار در باغی که در قلهک دارد بنای بزرگی به نام لنگر می سازد که هم حسنیه است و هم مرکزی برای ترک اعتیاد. در این رمان قیدار بزرگ نامیٍ، بدنامی و نهایتا گمنامی را تجربه می کند.

قیدار در این آشفته بازار برداشت دیگری از دینداری عرضه می کند که در آن از دختر مینی ژوپی تا زن روبنده دار می گنجند. برداشتی که بر پایه مدارا (تساهل و تسامح) استوار است که اساس شریعت محمدی (ص) است(2). دریغا که روزگاری نه چندان دور این برداشت چنان مورد هجمه واقع شد که حتی نام بردن از آن گناهی بزرگ تلقی می شد. مولا فرمود: الدین راتق ... خانه قیدار (لنگر) آدم را به یاد مهمان سرای (خانقاه) شیخ خرقان می اندازد که بر سردرش نوشته بود:

هر که در این سرای درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آن کس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.

قیدار یک ابرمرد است. از آن تیپ آدم های لوطی و بامرام که بچه های جنوب تهران می سازند و می پسندند و می ‍پرستند. اما در این داستان امیرخانی هم، باز شخصیت قهرمان آن قدر بزرگ و فوق بشری شده که آدم های دورو برش -به جز سید گلپا که مراد اوست- یک مشت نادان (فهم شان بیجک نمی گیرد) یا متملق به نظر می رسند. این مساله ای است که باید امیرخانی با خودش حل کند، این که می خواهد در آسمان تذکرة الاولیای عطار سیر کند یا به روی زمین بیاید و برای ما زمینی ها بنویسد. البته درصد قابل توجهی از خوانندگان ایرانی که فضای ذهنی شان از کرامات اولیا و عرفا انباشته شده این گونه قهرمان ها و این سبک روایت ها را دوست دارند.

با ابن حال نویسنده هشیار است که به ورطه شعار و تکرار نیفتد. مثلا با اینکه در تمام داستان ردپای هیات (عزاداری) دیده می شود (مثلا گوسفتدهای هیات همبشه در فضای داستان پرسه می زنند) اما یک بار هم قیدار را در هیات نمی بینیم (حتی در فلاش بک ها). بسیاری از حرف ها و پیام های کتاب در قالب اشاره و کنایه ای کوتاه ادا می شود که شاید فهم آن ها برای هر خواننده ای آسان نباشد.

دیالوگ ها نقش محوری در این کتاب دارند. پیداست که نویسنده در انتخاب کلمات دقت و وسواس فراوان دارد چنان که کارش به سجع و جناس هم می کشد. شاید شخصیت پردازی و فضاسازی در این داستان در زیر سایه دیالوگ ها قرار گرفته باشد (مثلا تازه وسط ها داستان است که ما می فهمیم قیدار قد بلندی دارد).

از هوشمندی امیرخانی همین بس که کل داستان در دوران رژیم منحوس پهلوی می گذرد. آخرین رد قیدار را در حصر خرمشهر می بینیم کنار مسجد جامع.

 

پی نوشت:

(1) جایی در قیدار هم نام من آمده که البته یک حسن تصادف بیش نیست!

(2) محبوب ما فرمود: «بعثت با­لحنیفة السهلة السمحه». شهید ثانی می گوید: دین برای هر وضیع و شریف و قوی و ضعیفی وضع شده است؛ پس عقل حکم می کند که دین طریقی آسان و سبیلی روشن است؛ چنان که خود حضرت رسول به این مطلب اشاره فرمود که «انی بعثت علی الملة السمحه البیضاء؛ من بر دین آسان گیر و روشن برانگیخته شده ام.


 
شوهر ابدی
ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: داستایوسکی ، کتاب

 

این روزها مشغول خواندن داستان شوهر ابدی (همیشه شوهر) یا The eternal husband اثر جناب داستایوسکی بودم. البته الان وقت چندان مناسبی نیست که درباره این کتاب بنویسم، عجالتا این کتاب کوتاه که در سال 1870 نوشته شده دارای دو بخش کاملا متفاوت است: یک بخش درام که با مرگ لیزا فضایی اندوهناک بر کتاب حاکم می شود و یک بخش کمدی که در خانه زاخلبین ها می گذرد و بسیار شیرین است. یادم نمی آید چنین نمونه ای از کمدی در کارهای داستایوسکی دیده باشم.

این را نوشتم که یادم بماند   ... 


 
پری در خواب می بینم
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شیخ اشراق ، حافظ ، کتاب

 

 دارم کتاب قلندر و قلعه نوشته دکتر یحیی یثربی را می خوانم. یعد از مدت ها کتاب الکترونیکی خواندن حالا تماشای کتاب کاغذی لذت دیگری دارد. این کتاب روایتی داستانی از زندگی عارف و فیلسوف بزرگ، شیخ اشراق است.

نویسنده، در اول هر فصلی شعری آورده که گاهی از متن کتاب جذاب تر است. امشب توی مترو رسیدم به فصلی که با این بیت حافظ شروع می شد (البته شعر در کتاب اشتباه تایپ شده بود):

 

مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز

سخن با ماه می‌گویم پری در خواب میبینم

کتاب را بستم و بارها این شعر را با خودم زمزمه کردم. دختر بانمکی که رو به رویم نشسته بود متوجه تغییر حالم شده بود تا دم پیاده شدن نگران، نگرانم بود ...

پی نوشت:

این چنین کتاب هایی که به روایت داستانی زندگی شخصیت ها می پردازند قابل استناد نیستند. کتاب هایی مثل مردی در تبعید ابدی، پله پله تا ملاقات خدا، قلندر و قلعه و ... ترکیبی از واقعیت و خیال هستند که مرز آنها مشخص نیست. اما نکات جالبی در اون ها پیدا می شه که به شناخت بهتر اون شخصیت کمک می کنه. این کتاب ها نوعی کاتالیزور هستند. که هدف آن ها معرفی کلی یک شخصیت و تشویق خواننده به مراجعه به کتابهای اوست


 
عباسجان کربلایی خداداد
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ٩ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب

 

در تقاطع تیز خیابان های یونیورسیتی و فرانت، پای تیر چراغ راهنما صندوق پلاستیکی سفیدی معکوس روی زمین گذاشته شده. میانه روز مردی روی صندوق می نشیند. پیداست که قدی بلند و تنی ترکه ای دارد، با ریش های سیاه ژولیده، موهای چرکمرده و چشمانی باز و درشت که انگار می خواهند از حدقه در بیایند. با این نشانی ها که گفتم مرا به یاد عباسجان کربلایی -خداداد یکی از شخصیت های منفی و جاسوس داستان کلیدر- می اندازد. شاید تنها فرق آشکارش این است که به جای کلاه نمدی، کلاه بیس بال بر سرش می گذارد. حالت چشمهایش طوری است که انگار با نفرت به عابران نگاه می کند و مترصد حمله است. یک لیوان خالی هم دست اش گرفته بلکه عابران سکه ای نثارش کنند اما با این همه ناز و ادا که دارد بیشتر وقت ها کشکول اش خالی است.

رسیده ام به جلد دهم داستان کلیدر دیگر به پایان ماجرا نزدیک شده ایم. بوی مرگ و خون می آید، دارند گل محمد را از هر طرف محاصره می کنند. سه ماهی است که کلیدر وقت های خالی ام را پر می کند. قصد داشتم هفته قبل کتاب را تمام کنم که نشد. باید یک بار مفصل بنویسم درباره این کتاب.

پی نوشت

بخش مفصلی از جلد نهم کتاب به بازگویی حالات عباسجان اختصاص داردو شخصیت روان پریشی که مکالمه هایش با خودش آدم را به یاد شخصیت های آثار داستایوسکی می اندازد


 
غربت در غربت
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۳ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب

 

غربت در غربت هم ماجرایی است برای خودش! خاصه وفتی مریض احوال باشی با خرواری از کارهای نکرده. این جور وقت ها هوس نوشتن می کنی بعد از یک ماه، تا دهن کجی کنی به همه این گرفتاریها و روزمرگی ها و برنامه ریزی ها.

مدتی هست که دارم کلیدر دولت آبادی را می خوانم. بالاخره باید روزی این کار را می کردم. 5 جلدش را تا به حال در دقیقه های مرده  مترو سواری تمام کرده ام. گاهی حوصله ام سر می رود. به نظرم می توانست خلاصه تر و مانوس تر از این باشد. البته داستان پرداز هنرمندی است این محمود خان!

امشب توفان بود اینجا. رنگ آمیزی برق و باد و صدای تسبیح رعد. دلم می خواست خانه ام حیاط داشت تا بروم زیر آسمان. بروم زیر باران، تنها برای خودم، بی دغدغه نگاههای فضول. سالهاست بی حیاطم. دوست معمارم می گفت: در معماری ایرانی حیاط همان حیات است.

دیشب هم شب خوشی بود، دیگرتر از شبهای دیگر. با چندتا رفیق خوب دور هم بودیم تا سحر. از خودم می پرسم چرا ما آدم ها از هم دوریم وقتی که این قدر به هم نزدیکیم؟ چرا این دیدارها باید اتفاق باشد؟

 

پی نوشت:

چرا مدتی چیزی ننوشتم؟ دلم می خواست تنها یادگار ماه مرداد همان سرو نجف باشد.


 
کتاب هفته
ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز ۳۱ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، شفیعی کدکنی ، سالینجر ، کتاب
 یک مشت کتاب از ایران آورده ام که این روزها در ساعات خالی بودن انبان، مشغول مطالعه ی آنها هستم. ساعاتی که امسال کند و دیر می گذرند برایم؟!

ناتور دشت "The Catcher in the Rye" را در ساعات اتوبوسی خواندم. این رمان شرح دو روز از زندگی پسری عصیانگر است که از مدرسه اخراج شده و روی رفتن به خانه را ندارد. طنز و صراحت کارهای سالینجر را دوست دارم اما به نظرم در این کتاب قلم را به حال خودش رها کرده بود. انگار که فی البداهه کتاب را نوشته باشد. طرح منسجمی نداشت و قسمتهایی از کتاب واقعا زیادی بودند.

کتاب دیگری که مشغول خواندن آن هستم خاستگاه دین از نگاه فروید نوشته غلامحسین توکلی است که به نقد آرا فروید درباره دین می پردازد. کتابی قابل توجه که بوی دکتر ملکیان از لا به لای سطور آن به مشام می رسد. برخی استدلالهای کتاب در نقد عقاید ضد دینی فروید استدلالهایی عام هستند که  می توان در نقد اندیشه عالمان سکولار رشته های دیگر هم به کار برد.

 اما کتاب محبوب هفته: مجموعه شعر استاد شفیعی کدکنی. شعرهایی از دهه ۵۰، ۶۰ و ۷۰. شعرهایی با مضمون بیقراری، آرزو، ناامیدی از تغییر و کبوتر که ترجیع بند بسیاری از شعرهای این کتاب است. هر شعر استاد پیامی دارد که مخاطب را در پایان به اندیشه وا می دارد، با این حال  زبان ادیبانه و پر رمز استاد درک برخی از شعرها را برای مخاطب دشوار می کند. شعرهایی هم در این کتاب هستند که سادگی و روانی آنها آدم را به یاد گون و نسیم می اندازد مانند: صدای اعماق (آخرین شعر کتاب) و نیز شعر زیر: 

 

ابری که بر ابری ببارد 


از خانه بیرون می زنم، در زیر باران

تا بفکنم، در کوچه ای، بی صبری ام را

بردارم از دوش این گلیم ابری ام را .

 

تا چشم چشمایی کند

                                   ابر است وباران

بارانی از آن بی شکیبان،

                                          سوگواران.

 

ازکوچه بر می گردم و این ابر بی صبر

با گام من، همراه من، ره می سپارد                                           

در خویش می گریم شگفتا: "  این چه جادوست 

ابری که خاموشانه بر ابری ببارد."

 

پی نوشت:

امشب از سر شب تا الان که اذان صبح را گفته اند دارد باران می بارد، بارانی تند و یکریز. باید کمی باران بریزم توی جیبم!


 
چشم انداز جامعه شناسی
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ٤ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، کتاب

حرف که خیلی هست... از کدامش برایت بنویسم؟ از سفرنامه های نانوشته؟ از خطبه متقین که چند هفته است دچارش شده ام ( عَظُمَ اَلخَالِقُ فِی أَنفُسهمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِی أَعیُنهمْ )؟  از دوستی که از من رنجید و کاش می دانست دوستی فقط به تمجید و تعریف نیست...  

چند شب پیش دلمان برای کتابفروشی و کتاب خریدن تنگ شده بود. یادش به خیر مرحوم شهر کتاب در خیابان زرتشت یا کتابفروشی سر کوچه مان در شیراز که 16 دهنه داشت و آن روحانی دلسوز که مدیر کتابفروشی بود و کارش دوام نیاورد که کتاب ارجی نداشت و کتابخوان کمیاب. قدم زدن در کتابفروشی حتی اگر مشتری هم نباشی روح آدم را جلا می دهد.      

اینجا، چند چارراه پایین تر از بیت شریف، کتابفروشی بزرگی است که کتابهایش را به نصف قیمت پشت جلد، بلکه به ثلث، بلکه به عشر می فروشد! همسفرم یک کتاب فلسفه خرید، من یک کتاب جامعه شناسی و یک دیکشنری ایتالیایی (داستان علاقه مندی حقیر به زبان ایتالیایی و شاهکارهایی که هنگام تکلم به این زبان در رم آفریدم یکی داستان است پر آب چشم!).

همان چند صفحه اول کتاب جامعه شناسی را که خواندم بسیار لذت بردم از مثالهای ملموسی که نویسندگان آورده بودند:

در سال  ١٩٩٧ گزیده تحقیقی۴٠٠ صفحه ای در کنفرانسی در تورنتو عرضه شد درباره تحلیل رفتارهای صلح بانان کانادایی در سومالی در سال ١٩٩٣ (1). قضیه از این قرار بوده که دو صلح بان کانادایی نوجوانی سومالیایی را که در یک دستشویی سیار مخفی شده بود بیرحمانه کتک می زنند تا اینکه می میرد. این قضیه سر و صدای زیادی به پا کرد و لکه ی ننگی شد بر دامان نیروهای کانادایی. 

یک توجیه این است که بگوییم این دو نفر نیروهای خودسر بوده اند یا مشکلات روحی- روانی داشته اند. اما آن محقق جامعه شناس از زاویه ظریفی به این مساله نگاه کرده: صلح بانان کانادایی از اعضای هنگ هوابرد کانادا بودند یعنی نظامی بودند و برای جنگ با دشمن آموزش دیده بودند نه برقراری صلح و امنیت. نمی توان برقراری امنیت و انتظام جامعه را به افرادی سپرد که در فرهنگ جنگ رشد کرده اند و برای برقراری آرامش، گفتگو و تعامل با شهروندانی که زیر فشار هستند آموزش ندیده اند.

در پاسخ به اعتراضات مردم و رسانه ها هنگ هوابرد کانادا در سال ١٩٩۵ منحل شد.

پی نوشت:

1- این تحقیق به سفارش دولت فدرال کانادا انجام شده بود.


 
پور سینا (ابن سینا)
ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: کتاب ، ابن سینا

امشب سری به کتابفروشی نزدیک خانه زدم. از صبح بی تاب بودم و حوصله ی درس و بحث نداشتم. دلم تشنه بود. دنبال چیزی می‌گشتم که آرامم کند. هزاران کتاب در دهها موضوع مختلف پیش روی توست از داستانهای تخیلی fiction -که باور نمی‌کنید چقدر این نوع کتابها در آمریکای شمالی فراوانند- تا انجیل شناسی -که باز هم باور نمی‌کنید چقدر این نوع کتابها فراوانند- اما عناوین کتابها مرا فریب نمی‌داد... تا رسیدم به بخش تاریخ آسیا و از آنجا به قفسه‌ی خاورمیانه... کتابی بود که تمام جلدش یک مینیاتور ایرانی بود. بخش دوم کتاب درباره‌ی پور سینا (ابن سینا) بود و در این میان یک جمله از او -درباره‌ی آوارگی ها و خانه به دوشی‌هایش- خواندم که برایم تازه بود:

آنقدر بزرگ شدم که هیچ شهری نتوانست مرا در خود نگه دارد
و آنقدر بهای من بالا رفت که هر خریداری مرا فروخت!

به خانه برگشتم.

پی نوشت:
تصویری که این کتاب از پسر سینا نشان می داد قدری متفاوت با آموخته هایم بود که بیشتر متاثر از سریالی بود که سالها پیش در سیمای ایران نمایش داده شده بود. از جمله نقل می‌کرد که زمانی در همدان مردم بر سرش می‌ریزند تا او را که قرار بود فرمانده سپاه با مدیر عملیات جنگ بشود بکشند (؟). همین طور نوشته بود که پورسینا کتابی درباره‌ی مدیریت نیروهای نظامی ُTroop Management دارد. البته در پایان هم گفته بود که کتاب شفای او پاسخ تمام سوالاتی را که امروزه درباره‌ی خداوند مطرح می‌شود و حتی جوابهای معتقدان به Intelligent Design را  در بر می‌گیرد.


 
آزادی مجسمه
ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، کتاب ، سفرنامه ، دکتر ندوشن

کتاب آزادی مجسمه مجموعه‌ی تحلیل های دکتر محمد علی اسلامی ندوشن از سفرهایی است که درسالهای ۱۹۶۷ تا ۱۹۹۰ به آمریکا داشته. نام کتاب رویکرد انتقادی آن را نشان می‌دهد اما نویسنده معتقد است بدون حب و بغض و با رعایت بی‌طرفی برداشت های خود را به نگارش درآورده است:

در مقدمه‌ی چاپ نخست کتاب (سال ۱۳۵۶) می‌خوانیم:

«آنچه نوشته ‌ام ناشی از کمبود حسن نظر به این کشور بزرگ نیست. برای مردم آمریکا و آزادی پسندی و نیرو و تحرکی که دارند احساس تحسین داشته‌ام منتها آنگونه که بسیاری از افراد دریافته تر از من نیز دریافته‌اند٬ چنین می‌بینم که نیاز به آزادی در این کشور بیشتر در سطح و در جهت گرایش‌هایی جریان می‌یابد که «ابزار و مصرف» باید فرونشاننده‌ی آن بشود در حالیکه آزادی بدون آزادگی و غنای مادی بدون غنای درونی برخلاف سیری است که بتواند مورد آرزوی بشر باشد و به همین سبب این کتاب را آزادی مجسمه نامیدم. »

به نظر من اهمیت این کتاب در آنجاست که بیشتر متن‌های آن پیش از انقلاب اسلامی و به ویژه ماجرای گروگان‌گیری نوشته شده‌اند و به همین دلیل از تعصب و جانبداری در امان مانده ‌است. آزادی فکری نویسنده‌ی محترم و دلبستگی او به میهن خویش باعث شده که در مواجهه با تمدن آمریکایی -مثل آنهایی که هیچ چیزی از خود ندارند- تنها به چشم تحسین به تمدن عظیم آمریکا نگاه نکند و در پشت آسودگی‌ها و رفاهی که محصول پیشرفتهای شگفت انگیز یانکی هاست به جستجوی نقاط ضعف و شکنندگی ها باشد.

برخی از نوشته‌های این کتاب دقیقا ۴۰ سال قبل یعنی در ماه جولای ۱۹۶۷ نوشته شده - زمانی که به روایت نویسنده ۸ کانال تلویزیونی در هتل او وجود داشته- اما تحلیل های نویسنده حتی امروز هم برای کسی که با چشمهای شرقی دنیای غرب را می‌بیند مصداق دارد.

در بخش اول کتاب که نام کتاب را بر پیشانی دارد با استفاده از کتابهای منتقدین داخلی آمریکا مثالهای جالبی از صحنه سازیهای دولتمردان آمریکا در دنیا برای اجرای سیاستهای خود و همینطور کلاههایی که سرشان رفته در پیش روی خواننده قرار می دهد. می گوید حکومتهایی در دنیا هستند که وابسته به کمکهای آمریکا هستند و خوب بلدند که چگونه جیب آمریکای پولدار را خالی کنند.

از قول نویسنده ی کتاب «ملت گوسفند وار» می گوید آمریکایی ها خواستند یک تیم متخصص به تایلند بفرستند تا ببینند کمکهایی که به این کشور می کنند در مسیر صحیح خرج می شود یا نه؟ قرار شد استادان رشته ی مردم شناسی را به مدت یک سال و نیم به یکی از روستاهای تایلند بفرستند. دولت تایلند روستایی را از سکنه خالی کرد و کارمندان آموزش دیده ی خود را به آنجا فرستاد تا نقش دهاتی ها را برای استادان آمریکایی بازی کنند و ... [ص 33] بدین ترتیب وقتی دانشمندان آمریکایی تایلند را ترک کردند همان چیزی را در گزاریشهایشان نوشتند که حکومت تایلند می خواست


 
دور از هیاهوی دیوانه کننده
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: کتاب ، حسب حال

سه شنبه از آن روزهای قشنگی بود که حیف بود با رفتن به دانشگاه تلف شود. هوا تا ۱۰ درجه بالای صفر گرم شد. بهاری بود در زمستان و واحه‌ای در بیابان. آسمان باز شد و بیشتر برفهایی که دو ماه بود روی زمین خوابیده بودند٬ آب شدند. مانده بودم به کجا بروم. هوس پیاده‌روی داشتم. قایم باشک بازی خورشید و ابرها هوش و حواسم را برده بود. بعد از مدتها شروع کردم به آواز خواندن:

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

این سوخته را محرم اسرار نهان باش

بالاخره در گوشه‌ای از خیابان کینگ سوار اتوبوس خط ۷ شدم. تصمیم گرفتم به کتابفروشی بزرگ شهر -Chapter's- بروم. دلم برای قدم زدن بین کتابها تنگ شده بود. پشت سرم نوجوانی نشسته بود که با خانم بغل دستی مشغول صحبت بود. آنقدر قشنگ حرف می زد و واژه های پر معنی به کار می برد، که چندبار به سن و سالش شک کردم.

داخل کتابفروشی که بیشتر به کتابخانه می‌ماند صندلی گذاشته‌اند و یک کافی شاپ دنج با شومینه و صندلی راحتی هم درست کرده‌اند. می‌توانی هر چند کتاب که دوست داری برداری و بخوانی. قیمت کتاب هم به نسبت درآمد مردم بالا نیست و مالیات خرید کتاب هم تنها ۶ درصد است.

در میان کتابهایی که دیدم عنوان یکی مرا بسیار جذب کرد: Far From the Madding Crowd دور از هیاهوی دیوانه کننده نوشته‌ی توماس هاردی Thomas Hardy .

حالا چند روزی است در اندک زمان آسایشی که زندگی روزانه برایم باقی می‌گذارد، مثل وقتی که سوار اتوبوس هستم، یا پیاده فاصله‌ی ایستگاه تا محل کارم را طی می‌کنم، این کتاب را دستم می‌گیرم.

در فصل اول گابریل شخصیت اصلی رمان را این گونه توصیف می‌کند:

He had just reached the time of life at which 'young' is ceasing to be the prefix of 'man' in speaking of one. He was at the brightest period of masculine growth, for his intellect and his emotions were clearly separated: he had passed the time during which the influence of youth indiscriminately mingles them in the character of impulse, and he had not arrived at the stage wherein they become united again, in the character of prejudice, by the influence of a wife and family. Inshort, he was twenty-eight, and a bachelor

او درست به زمانی از زندگی‌اش رسیده بود که دیگر صفت جوان را برای مرد به کار نمی‌برند. او در درخشان ترین موقعیت تکامل مردانگی بود چرا که عقل و عاطفه‌اش به وضوح از هم جدا بودند. دوره‌ای را که نفوذ جوانی این دو را در قامت آرزو به هم می‌آمیزد پشت سر گذاشته بود و هنوز هم به سنی نرسیده بود که این دو دوباره در قالب تعصب به هم می‌پیوندند با فشار همسر و فرزند. خلاصه او بیست و هشت ساله بود و مجرد ...


 
سیری در دیوان شمس
ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز ٢٢ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: کتاب ، مولانا

از تهران که می آمدم در طول مسیر یا خواب بودم یا کتابی را که با خودم آورده بودم می خواندم. نام این کتاب سیری در دیوان شمس بود نوشته ی علی دشتی. در طول سفر حدود 200 صفحه از این کتاب را مطالعه کردم. اولین کتابی که از علی دشتی خواندم درباره ی خاقانی بود: « خاقانی شاعری دیر آشنا» برای من که آن روزها شیدای استواری شعر خاقانی بودم این کتاب بسیار عزیز بود. البته نویسنده نگاهی انتقادی داشت و به ویژه خودستایی های خاقانی را بر نتابیده بود.

اما نویسنده در این کتاب (سیری در دیوان شمس) به دنبال آن است که مولوی را به عنوان یک انسان استثنایی که با نبوغ و مجاهدت خود به مقامی والا رسبده است معرفی کند. به همین دلیل اعتبار بسیاری از داستانها و افسانه هایی را که درباره ی مولوی نقل شده زیر سوال می برد به ویژه داستان ملاقات او با شمس. او معتقد است که شمس، مولوی را زیر و رو نکرد بلکه او را از پله ای به پله ی بالاتر برد.

هدف دیگر این کتاب بیان تفاوتهای عظیم مثنوی با دیوان شمس است. مولوی در مثنوی یک عارف متشرع است که از قرآن و حدیث دم می زند و در دیوان شمس یک عاشق تمام عیار که همه ی احساس و ادراک خود را از آنچه که یافته است در دریای مواج موسیقی جاری می کند
کتاب نمونه های جالبی از غزلیات کلیدی دیوان شمس را به خواننده نشان می دهد و من از این بخش کتاب بیشتر لذت بردم:

تا تو حریف من شدی ای مه دلستان من
همچو چراغ می جهد نور دل از زبان من...


 
داستان فرزند هارون
ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٦ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: کتاب ، اخلاق

در کتاب معراج السعاده تالیف ملا احمد نراقی آمده است که: هارون الرشید -پادشاه بی‌رحم و سفاک عباسی- پسرى داشت که بسیار با او متفاوت بود و آستین بى نیازى برملک و مال افشانده و پشت پاى بر تخت و تاج زده بود. او جامه کرباس کهنه می‌پوشید و با قرص نان جوى روزه خود را می‌گشود. روزى پدرش با وزرا و اکابر و اعیان نشسته بودند که آن پسر با جامه کهنه و وضع ساده از آن موضع گذر نمود.جمعى از حضار با هم گفتند: که این پسر، سر امیر را در میان پادشاهان به ننگ فرو برده، مى باید امیر او را از این وضع ناپسند منع نماید.

این گفت و شنود به گوش هارون رسید، پسر را طلبید و از روى مهربانى زبان به نصیحت او گشود. آن جوان گفت: اى پدر! عزت دنیا را دیدم و شیرینى دنیا را چشیدم، توقع من آن است که: مرا به حال خود گذارى که به کار خود پردازم و توشه راه آخرت را سازم. مرا با دنیاى فانى چه کار و از درخت دولت و پادشاهى مرا چه ثمر؟ هارون قبول نکرد و اشاره به وزیر خود کرد تا فرمان ایالت مصر و حدود آن را به نام او بنویسد.

پسر گفت: اى پدر! دست از من بدار و گرنه شهر و دیار را  ترک می‌کنم. هارون گفت: اى فرزند! مرا طاقت فراق تو نیست، اگر تو ترک وطن گویى، مرا روزگار بى تو چگونه خواهد گذشت؟ گفت: اى پدر! ترا فرزندان دیگر هست که دل خود را به ایشان شادکنى و اگر من ترک خداوند خود گویم من کسى به جاى او نخواهم یافت که او را بدلى نیست.

 پسر دید که پدر دست از سر او بر نمى دارد نیمه شبى خدم و حشم را غافل کرد و از پایتخت (بغداد) فرار کرد و تا بصره هیچ جا قرار نگرفت و بجز قرآنى از مال دنیا هیچ نداشت. در بصره  تنها روزهای شنبه مزدورى (کارگری) می‌کرد و  یک درهم و یک دانگ اجرت می‌گرفت و در تمام هفته با آن زندگی‌اش را می‌گذراند و مشغول عبادت خدا بود.

ابو عامر بصرى گوید: دیوار باغ من افتاده بود، به طلب مزدورى که گل کارى کند، از خانه بیرون آمدم، جوان زیبارویى را دیدم که آثار بزرگى از او ظاهر بود و بیل و زنبیلى درپیش خود نهاده، تلاوت قرآن مى کرد. گفتم: اى پسر! مزدورى مى کنى؟ گفت: چرا نکنم که از براى کارکردن آفریده شده ام. بگو مرا چه کار خواهى فرمود؟ گفتم: گل کارى.گفت: به این شرط مى آیم که یک درهم و دانگى به من اجرت دهى، و وقت نماز رخصت فرمایى.قبول کردم و وى را بر سر کار آوردم. وقتی شب شد دیدم کار ده مرد کرده بود و دو درهم از کیسه بیرون آوردم که به او بدهم قبول نکرد و همان یک درهم و دانگ را گرفت و رفت.

روزى دیگر، باز به طلب او به بازار رفتم او را نیافتم احوال پرسیدم گفتند: غیر از شنبه کار نمى کند. کار خود را به تعویق انداختم تا شنبه شد. چون روز شنبه به بازار آمدم، همچنان وى را مشغول قرآن خواندن دیدم، سلام کردم، و او را به مزدورى خواستم او را برداشتم و به سر کار آوردم و خودم از دور مواظبت می‌کردم، گویا از عالم غیب او را کمک مى کردند. چون شب شد، خواستم وى را سه درهم دهم، قبول نکرد و همان یک درهم و دانگ را گرفته و رفت.

شنبه سوم، باز به طلب او به بازار رفتم او را نیافتم از احوال او پرسیدم؟ گفتند:سه روز است که در خرابه‌اى بیمار افتاده. شخصى را التماس کردم مرا نزد او برد. چون رفتم دیدم در خرابه بى درى بى هوش افتاده و نیم خشتى در زیر سر نهاده، سلام کردم چون در حالت مرگ بود التفاتى نکرد. بار دیگر سلام کردم مرا شناخت سر او را بردامن گرفتم مرا از آن منع کرد و گفت: این سر جز خاک سزاوار چیزی نیست. سر او را بر زمین گذاردم دیدم اشعارى چند به عربى مى‌خواند. گفتم: وصیتى نداری؟ گفت: وصیت من به تو آن است که: چون وفات کنم روى مرا بر خاک گذارى و بگویى پروردگارا! این بنده ذلیل تو است که از دنیا و مال و منصب آن گریخته و رو به درگاه تو آورده است که شاید او را قبول کنى.  پس به فضل و رحمت خود او را قبول کن و ازتقصیرات او درگذر. و چون مرا دفن کنى جامه و زنبیل مرا به قبر کن ده. و این قرآن و انگشتر مرا به هارون الرشید رسان و به او بگو: این امانتى است از جوانى غریب. و این پیغام را از من به وى گوى: «لا تموتن على غفلتک » .یعنى: «زنهار بر این غفلتى که دارى نمیرى » .این گفت و جان به جان آفرین سپرد.