بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

بابا است!
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ٩ دی ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: پدرانه ، کتاب ، فیلم

دیروز سه شنبه آخرین روز کلاس ها بود. اولین و آخرین جلسه، مهم ترین جلسات کلاس هستند. به قول آندره ژید (عمو آندره عزیز) مردم تو را به آخرین کاری که کردی می شناسند، پس همیشه سعی کن آخرین کارت یک کار خوب باشد.

صبح دیروز، خیلی زود از خانه بیرون رفتم علی هنوز خواب بود. عصر هم مراسم جشن بازنشستگی یکی از استادان بود و بعد هم، باران و ترافیک و ... خلاصه نه و نیم شب بود که رسیدم خانه. علی و مریم گلی هر دو خواب بودند. 

صبح امروز، علی که از خواب بیدار شد، صدای مرا شنید. آمد جلوی اتاق و گفت: بابا است! کلمه "است" را خیلی زیبا بیان می کند و ما به هر بهانه سعی می کنیم این کلمه را از زیر زبانش بکشیم. به حرف زدن با تلفن خیلی علاقه دارد. گاهی شماره مادر را می گیرم و گوشی را می‌دهم دست علی تا کلمات نصفه و نیمه‌اش را ادا کند. هرشب که می‌خواهد بخوابد، باید یک چیزی را با خودش ببرد داخل تخت: کباب پز، ماهی تابه، آبپاش و ... خیلی دوست دارد که با هم برویم بیرون و قدم بزنیم. یک دفعه بزرگ می شود این جور وقت ها. خیلی هم دوست دارد که کمک کند. حواسش به جزییات هست. وقتی از خرید بر می گردیم کمک می‌کند کیسه ها را داخل خانه بیاورد. یک بار مایع جرم گیر چند لیتری را برد گذاشت سر جایش. فعلا علاقه اصلی علی آقا از آشپزی متمایل شده به ظرفشویی. هر چیزی که به عنوان چهارپایه قابل استفاده باشد را می گذارد زیر پایش. شیر آب را باز می کند و مشغول شستن ظرف ها می شود.

همکار محترم ما که دیروز بازنشسته شدند ۴۲ سال به دانشکده خدمت کرده بودند، بیشتر از عمر من و امثال من، رکوردی که بعید می‌دانم کسی به آن برسد.

کتاب سمفونی مردگان را مدتی قبل تمام کردم. نفرتی در سطور داستان بود که نتوانستم با آن کنار بیایم. نویسنده فصل پایانی کتاب، قسمت مرگ اورهان، را آنقدر کش داده بود که به تکرار افتاده بود. سنّت اینقدر ها هم بد نیست که در کتاب به آن تاخته بود..

فیلم ابد و یک روز را چند روز پیش با همسرم دیدیم. البته لپ تاپ روبه روی ایشان بود و من از زاویه بسته فیلم را می دیدم. آنقدر که من دیدم (یعنی فیلم را که در کسینوس ۸۰ درجه ضرب کنید) بسیار فیلم خوبی بود. اولین فیلمی بود که با بازی خانم ایزدیار و نوید محمد زاده می دیدم، دو ستاره ای که امیدوارم پر فروغ باقی بمانند. بازی پیمان معادی هم که مثل همه فیلم های دیگری که از او دیده ام عالی بود. برای خودش، کلاسی در بازیگری دارد مثل مرحوم شکیبایی و داوود رشیدی. به کارگردان ۲۶ ساله فیلم هم باید دست مریزاد گفت. 


 
دو زائر کوچک
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٥ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: پدرانه

می‌گفت: گاهی دنبال کار کوچکی می‌روی اما به امر بزرگتری دست پیدا‌ می‌کنی. موسی  به دنبال آتش می‌رفت، به نبوت رسید. هفته آرامش بود برایم. تعطیلات ۳ روزه را بیشتر در خانه با بچه ها بودم. سه شنبه با دکتر صالحی دیدار داشتیم و چهارشنبه به مشهد رفتیم.

 اولین زیارت ما با ۲ وروجک بود. طبعا با همه زیارت های قبلی فرق می کرد و از جنس دیگری بود. همسرم گفت ما داریم به دو زائر کوچک امام رضا خدمت می‌کنیم. حرف قشنگی بود.


 
هاوارد پیرمرد دوست داشتنی
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، پدرانه

هاوارد پیرمرد دوست داشتنی بود که هر از گاهی به شرکت ما می‌آمد. مامور فروش یک شرکت بزرگ بود که محدوده انتاریو و کوبک را پوشش می‌داد. ساکن اتاوا بود و بیشتر با قطار رفت و آمد می‌کرد. شرکت ما هم نزدیک ایستگاه قطار بود. همین باعث می‌شد به ما زیاد سر بزند. یک روز می‌خواستم چند تا اسلاید نشان بدهم. عکس زمینه لپ تاپ مریم گلی بود در آغوش من، که داشت گل های درخت ارغوان را لمس می‌کرد.

هاوارد گفت که سه پسر دارد با اختلاف سنی سه سال. گفت از فرزند اولت روزی سیصد تا عکس می‌گیری و خاطراتش را به دقت ثبت می‌کنی. فرزند دوم روزی سه عکس می‌گیری. 


 
جــان عاریت
ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: پدرانه ، حافظ ، آجرهای سرخ

شب یلداست و من در این کافه نسبتا آرام و بی مشتری چند دقیقه وقت دارم برای نوشتن. 

هوای آلوده، مهدکودک ها و مدارس را تعطیل کرده. امروز خانه ماندم که هم زمان بیشتری با مریم گلی باشم و هم از هوای دانشگاه در امان.

تنها چیزی که مریم گلی گریزپا را به دام می‌اندازد قصــه است. ناهارش را و غذایش را با قصه می‌خورد و شب ها، تنها با قصه می‌توان سر ساعت خواباندش. ظهر موقع ناهار، داستانی با مریم ساختیم که هر دو در آن بازی کردیم. قصه از این قرار بود که مسی و رونالدو و آگوئرو می‌روند شهر بازی و آن جا می‌فهمند که اگر ۱۰ کارت امتیازی جمع کنند می‌توانند در مسابقه شرکت کنند و ... آخر کار که به مسابقه راه پیدا می‌کنند از دست کوتاه خود خجل می‌شوند و یک دفعه دی ماریا -که قامتش بلند باد- از راه می‌رسد و جایزه‌ها را درو می‌کند.

شاید بفرمایید این رطب و یابس ها چیست که به هم می بافی و تو را چه به فوتبال و مسی و ...؟ اگر شما هم مجبور باشید روزی چهل قصه بسازید کارتان به اینجا و بدتر از اینجا می‌کشد. روزهای شیرینی است که می‌گذرند.

یک بیت حافظ هست که روزی جایی خواندم، وقتی کسی از من درباره هدف زندگی پرسید و اینکه چرا برگشتی و ...

این جــان عاریت که به حافظ سپرد دوست

روزی رخـش ببینم و تسلیم وی کنم

زیاد زمزمه‌اش می‌کنم این روزها. گاهی که کسی به اتاقم می‌آید و از گرایش ها و دانشگاه ها می‌پرسد مفصل جوابش را می‌دهم و بعد چیزی از این جنس برایش می‌خوانم. یک دقیقه به فکر فرو می‌رود اما از در اتاق که بیرون می‌رود دوباره غرق می‌شود در همان خیالات سبک، و سیر می‌کند در همان دایره‌ای که همه در آن افتاده‌اند. دانشجوی سال صفری هم که می‌آید از راه های رفتن می‌پرسد و سطح دانشگاه‌های آمریکا و ...

همه سودای رفتن دارند، من اما دیگر جایی نمی‌روم. در اتاقم می‌مانم به امید اینکه روزی دانشجوی ناشناسی در بزند و ساعتی با هم گپ لاهوتی بزنیم و احساس کند پاسخ سوال هایی را که نپرسیده یافته یا لا اقل در این کره خاکی یک نفر هست ...

ماه دی مبارک!

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
برف بارید، خدا شهر مرا آمرزید!
ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢٤ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: پدرانه

نمی دانم این برفی که می بارد زورش به هوای آلوده امروز می‌رسد یا نه و نمی‌دانم فردا چه بلایی بر سر منی که قبل از طلوع آفتاب از خانه بیرون می‌زنم خواهد آمد؟ اما دلخوشی‌ام این است که فردا دوباره مریم گلی با دوستانش آدم برفی خواهد ساخت.

از مصائب برف قبلی این بود که دو نوبت گاز خانه ما قطع شد و خانه مثل یخ سرد شد. من تا دیر وقت بیدار بودم و نگران بچه ها که سرما نخورند. تا اینکه سعید همسایه عزیز ما بخاری برقی‌اش را به ما داد.  حالا هم نگرانم که نکند امشب، کابوس هفته قبل تکرار شود.

امروز مستقیم از دانشگاه رفتم دنبال مریم گلی. روزهایی که زمان بیشتری با هم می‌گذرانیم اخلاقش بهتر است. البته کم کم آثار منفی ورود به مهدکودک در حال زوال است و مریم دارد با زندگی جدیدش سازگار می‌شود. تقریبا سه ماه گذشته شبهای ناآرامی داشت. مقدار زیادی بر می گشت به حضور علی این گوی خندان! که حالا رقیب مریم شده و بیماری های فصلی و حضور کمرنگ تر من در خانه.

تورنتو که بودیم ساعت ۵/۵ از شرکت می آمدم و تا ساعت ۷/۵ مریم با من بود. گاهی هم با سامان دو تایی می‌آمدیم خانه و همسرم به دانشگاه یا کافی شاپ می‌رفت. هم نفسی می‌کشید و هم به کارهایش می‌رسید. اما شغل استادی ساعت مشخصی ندارد. 

علی به ده ماهگی رسیده. دستش را می‌گیرد به دیوار و می‌ایستد. به خانه که می‌آیم از ذوق دست هایش را تکان می‌دهد. شعری برایش می‌خوانم و می‌رقصد. دلم می خواهد تمام وقت بغلش کنم و لپ هایش را ببوسم اما باید رعایت مریم گلی را بکنم. به روزی فکر می‌کنم که من و علی دو تایی می‌رویم سر کوچه هشتم و کله پاچه می‌خوریم. قند در دلم آب می‌شود!!


کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
تالاپ
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، سفرنامه ، پدرانه

نشسته ام در کافه امیر شکلات، جای دنجی در شرق تهران. فرصتی دارم که بنویسم و بیندیشم و از یک فنجان قهوه و تکه ای کیک شکلاتی لذت ببرم.

دو هفته دیگر ترم شروع می شود و من باید ذهنم را خالی کنم از خیالات غم افزا و جانم را پر کنم از ترانه های روح افزا. زندگی جاری است چه من توقف کنم چه بدوم. بهتر آنکه آدم به این موج جاری بپیوندد نه اینکه بایستد و حسرت بخورد. زندگی ام این روز ها همان بیت حافظ است که از خلاف آمد عادت بطلب کام ... می اندیشم که اگر آدم خودش را بسپارد به موجی که نقاش ازل بر پرده، ترسیم می کند بادها بال پرستو می شوند و سختی ها آسان. 

چند تا از بچه هایی که ترم قبل با من درس داشتند حالا دستیارم شده اند. آن نردبانی که دلم می خواست، پله پله شکل می گیرد. هیجانی دارم برای شروع ترم و دیدار دانشجوهای تازه و کشف دنیاهای جدید، یکی از دلخوشی های من در این دنیایی که انگار آدم در آن غریب ازلی است:

دل پاییزی من گرمی بارانت کو

ای غریب ازلی حلقه یارانت کو ؟

بادش بخیر با برادر برهان تا نیمه شب در خیابان آلبرت و فیلیپس قدم می زدیم و این شعر را برایش می خواندم و از شبهای مه آلود واترآباد می گفتم که از دست ندهد این معجزه‌ی سالی دو سه بار را.

و آن شب را که با ماهان کنار زمین تنیس نشسته بودیم در پارکی که پاییز را به یاد من می آورد و برایش از چشمی می خواندم که چراغی بود در کوچه خالی و یوسف و چاه و حجم زلالی ...

و  آن شب رویایی را که با سامان قدم می زدیم در ساحل پیسمو در حاشیه ی آرامش اقیانوس. مردم دسته دسته، با فاصله نشسته بودند و آتش روشن کرده بودند. آن شب تصویر دیگری از غرب در ذهن من شکل گرفت که در کالیفرنیا که آخر دنیاست اینقدر آدم با حال پیدا می شود که شبی، نیمه شبی کنار اقیانوس گعده برپا کنند و دم را غنیمت بشمارند.  تو کفش هایت را می کنی و کیلومترها در مرز تلاقی آب و خاک قدم می زنی بی آنکه احساس تنهایی کنی یا کسی آرامشت را خط خطی کند. مثل روزی که در دامن دنا، در حاشیه شمالی سی سخت، روی تنه درختی که بر روی رود خم شده بود  خوابیده بودم و سر انگشتانم سرمای آب را هاشور می زد. من خاطره آن آرامش نیمروزی را با نیم دنیا عوض نمی کنم ... و چوپان نابینایی کنار تاکستان فرودست نی می زد.

دلم کوه می خواهد و آب باریکه ای که با مریم گلی کنارش بنشینیم و همه سنگ های دنیا را پرت کنیم توی آن و از صدای تالاپش غش غش بخندیم. و مریم که احساس می کند رستم دستان شده سنگ بزرگی را نشانه کند و من بیندازمش توی آب و نصف لباسمان خیس بشود و ...

 فنجانم را نگاه می کنم

فال قهوه ام بارانی است


 
روزهای خوب
ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: آجرهای سرخ ، پدرانه ، رمضان
عصر چهارشنبه ایست که احتمالا آخرین روز ماه شعبان است. نشسته ام در اتاقم. ایام امتحانات است و دانشکده خلوت. صبح خبرهای خوبی شنیدم. انگار روزهای خوب در راه اند.
تصور می کردم با پایان کلاس ها سرم خلوت شود اما مصاحبه دانشجوهای ورودی دکترا و تکمیل و ارسال یک مقاله، چند روزم را گرفت. هفته بعد هم که امتحان درس هایم برگزار می شود و به طراحی سوال و رفع اشکال خواهد گذشت.
این روزها به روش های تدریس و تحصیل فکر می کنم. مشغول جمع بندی کلاس هایم هستم. یادداشت بر می دارم از نقاط قوت و ضعف. با میرزا رضا هفته قبل که اینجا بود قرار گذاشتیم که کار مشترکی بکنیم روی روش های تدریس. هدف دیگرم این است که برای دانشجویان جدید که مهر می آیند کارگاهی برگزار شود درباره مهارت های حضور در کلاس و گوش دهی فعال. معاون آموزشی دانشکده -که بسیار انسان نازنینی است- استقبال کرد از این ایده و مرا پاس داد به معاون دانشجویی که سرش خیلی شلوغ است!
احساس و مشاهداتم در ترم قبل این بود که بچه ها از فرصت کلاس خوب استفاده نمی کنند. بخشی بر می گردد به استاد که باید مهارت های تدریس را بالا ببرد و قسمتی هم به دانشجو که باید از فرصت کلاس بهتر استفاده کند و حواس اش را جمع کند در این دوران که پر از حواس پرتی است. اگر عمری باشد و فرصتی، بیشتر خواهم نوشت.
علی غلت زدن را یاد گرفته و باید خیلی مواظبش باشیم. همسرم شک دارد که از اول مهر سر کار برود بس که به علی دل بسته. مادرم گفته می آید به کمک ما. مریم شاید از اواسط تابستان به مهد برود. صبح پرسید بابا داری کجا میری؟ گفتم دانشگاه. گفت چون دلت برای من تنگ میشه بیا با هم نقاشی بکشیم. نشستم و دایره هایی را که کشیده بود طبق دستور او رنگ کردم. دیروز هم می گفت بابا لطفا بیا با هم پازل بدن انسان درست کنیم. مرا از پای لپ تاپ و برگه ها بلند کرد و آورد کنار بساطش. بعد هم گفت: بابا چون تو بلد نیستی من بهت یاد میدم خوب نگاه کن که یاد بگیری. شب که برایش قصه می گفتم زودتر از او خوابم برد.
نسیمی دارد ماه مبارک که اگر بر آدم بوزد جان و دلش را صفا می دهد. فرصتی به تو می دهد که از روزمرگی ها جدا شوی، بشکنی این دایره تکرار را. هُوَ شَهْرٌ دُعِیتُمْ فِیهِ إِلَى ضِیَافَةِ اللَّهِ وَ جُعِلْتُمْ فِیهِ مِنْ أَهْلِ کَرَامَةِ اللَّهِ
فرمود درهای بهشت در این ماه باز است: أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَبْوَابَ الْجِنَانِ فِی هَذَا الشَّهْرِ مُفَتَّحَةٌ فَاسْأَلُوا رَبَّکُمْ أَنْ لَا یُغَلِّقَهَا عَنْکُمْ
پی نوشت:
خطبه شعبانیه را امام رضا (ع) با واسطه پدرانشان از امیرالمومنین نقل می کنند که آخرین جمعه ماه شعبان - رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای ما خطبه خواند و چنین فرمود :

 ... هوَ شهرٌ دُعِیتُم فیهِ الی ضِیافَةِ الله، وجُعِلتُم فِیهِ مِن أهلِ کرامةِ اللهِ، أنفاسُکُم فِیهِ تسبیحٌ، ونَومُکُم فِیهِ عِبادَةٌ، وَ عَمَلُکُم فِیهِ مَقبولٌ، و دُعاؤُکُم فِیه مُستجابٌ،فَسئلوا اللهَ ربَّکم بِنِیّاتٍ صادِقَةٍ،و قلوبٍ طاهِرَةٍ أن یُوَفّقکم لِصِیامِهِ،وَ تَلاوة کتابِهِ،فإنّ الشّقی مَن حُرِمَ غفرانُ اللهِ فی هذا الشَّهرِ العَظیم ...
 ای مردم، ماه خدا، همراه برکت و رحمت و آمرزش گناهان به شما روی آورده است.

... ماه رمضان ماهی است که شما به میمانی خدا دعوت شده اید و خدا شما را در این ماه گرامی داشته. نفس های شما در ماه رمضان تسبیح است و خوابتان عبادت و عمل شما مورد قبول درگاه خداست و دعایتان در این ماه عزیز مستجاب است.
 با نیت های درست و دلهای پاک، خواسته هایتان را از خدا بخواهید...

 
دیدار یار غایب
ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، تهران ، پدرانه

امروز آن سفر کرده، را دیدم.

هنوز غبار سفر بر تنش بود. هفته قبل از استرالیا آمده بود. برای تولد مریم دعوت بودند خانه ما، اما نتوانستند بیایند. خدا به او دختری داده که هنوز ندیده ام... برای مریم کیکی با طرح آکواریوم سفارش داده بودیم. قنادی محل با سلیقه است. بعد که کیک را بریدیم، دیدم مریم غیبش زده. دنبالش گشتم. رفته بود دستشویی، چارپایه را زیر پایش گذاشته بود و داشت ماهی های تزیینی را می شست، بعد آن ها را گذاشت توی یک بشقاب و برد به اتاقش تا با آنها بازی کند، بی خیال جشن تولد و مهمان ها. شبی هم که با مریم و پدربزرگ رفتیم مسجد، ماهی ها را توی کیفش گذاشت و با خودش آورد. وسط راه هم گیر داد و گریه کرد که جایزه مسجدش را باید قبل از نماز برایش بخرم، چون مامانی اینطوری گفته...

از خوبی های اینجا برایش گفتم و قدری هم از سختی ها و دردهای خودم که برای کس دیگری نمی‌توانم گفت. گفتم که تعامل با انسان ها، لا اقل انسان های برگزیده، اینجا بسیار لذت بخش است، اما محیط سرد و لیبرال کانادا این چیزها را بر نمی‌تافت. او هم شکوه می‌کرد که در استرالیا به نسبت کانادا آدم همدل کمتر پیدا می‌شود. از آب و هوا و شغل استادی و دانشگاه آنجا بسیار راضی بود اما اینها، آن غم تنهایی و غربت را که همراه و همزاد ما آدم های شرقی است چاره نمی‌کند. البته گفتم اینجا  که اسمش تهران است دوستانت گرفتارند یا خودشان را گرفتار کرده‌اند یا خیال می‌کنند که گرفتارند و خلاصه باید سطح توقعت را پایین بیاوری و دل خوش کنی به صفای بی ریای چند دانشجو.

هفته دیگر بر می‌گردد پیش کانگوروها تا کی آسمان دوباره به کام ما بچرخد ...


 
سه سالگی و امید
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: پدرانه ، نهج البلاغه

مریم گلی سه ساله شد.

حالا وقتی تلفن می زنم خانه، صدای کوچکی می گوید: سلام شما بابایی هستی؟ مامانی کار داره. من قطع می کنم. خداحافظ! من می مانم که چه بگویم اصلا!

خیلی چیزها یاد گرفته، خیلی بزرگ شده، زندگی ما با روزهایی که مریم نبود قابل مقایسه نیست. یواش یواش دارد سرک می کشد به کتابهای من. عاشق این است که برایش قصه بگویی. با این قصه ها زندگی می کند.

صبح رفتم به قلعه اژدها. برای دیدن آقای مشاور. بدیهی بود که ایشان وقت ندارند. من فقط می خواستم نامه ای را که نوشته بودم به رویت مبارک برسانم. آمدم پایین. در طبقه همکف نمایشگاه کتاب بود. چشمم به نهج البلاغه افتاد. یک جلد خریدم برای اتاقم. حالا هر از گاهی وسط کارهایم کتاب شریف را باز می کنم و حالم عوض می شود:

مَاءُ وَجْهِکَ جَامِدٌ یُقْطِرُهُ السُّؤَالُ
آبروى تو چون یخى جامد است که درخواست آن را قطره قطره آب مى کند،
فَانْظُرْ عِنْدَ مَنْ تُقْطِرُهُ .
پس بنگر که آن را نزد چه کسى فرو مى ریزی؟

از قلعه که برگشتم، رفتم پیش رییس دانشکده. بنده خدا کار زیادی از دستش بر نمی آید اما لااقل به درد دل های من گوش می دهد.

می فرماید: مومن امیدش مثل مو باریک می شود اما قطع نمی شود. 

پی نوشت:

عصر حسن آقای عندلیب زنگ زد که تهران است و نزدیک دانشگاه. بعد آمد به اتاقم و ساعتی گپ زدیم. من و حسن آقا -که از جنس رفیقان قدیم است- هم ورودی بودیم و مدتها در اتاق ١٠۴ خوابگاه زنجان همقفس بودیم.


 
کی حوصله داری؟
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: پدرانه

روزی و بیش از روزی رفتم به شیراز. همسفرم در این راه مریم گلی بود. اولین باری بود که تنهایی با هم می رفتیم سفر. دخترکم بزرگ شده.

در فرودگاه شیراز یکی از کارمندان هما به او گفت برام شعر می خونی؟ مریم گفت: الان حوصله ندارم. آقاهه گفت کی حوصله داری؟ مریم گفت دو ماه دیگه ساعت 5 عصر!

سوار تاکسی بودیم. چمدان را گذاشته بودم روی صندلی جلو. صندوق تاکسی های گازسوز جایی برای چمدان ندارد. مریم گفت بابا این اولین باره که من می بینم چمدون میره جلو کنار آقای راننده می شینه. آخه چمدون که پا نداره! چمدون که دس نداره!


 
نامه‌ای به مسافر کوچولو (۳)
ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: پدرانه
این نامه را یک روز پیش از تولد علی برایش نوشتم:
پسرم این نامه را در شرایطی برای تو می‌نویسم که روی تخت درمانگاه دراز کشیده‌ام تا اخرین تزریق انجام شود شرح این ایام بیماری را اگر روزی خواستی بدانی جای دیگری نوشته‌ام و اینجا بیش از این نخواهم گفت.
از دکتر خواستم کاری کند که سریعتر به زندگی عادی برگردم تا برای آمدن تو آماده باشم و برای روز شنبه که کلاسهایم شروع می‌شود و فرزندان دیگری -که به قول دکتر شریف بختیار باید عاشقانه دوستشان بدارم- به دنیای من قدم می‌گذارند. 
قرار است تو همین روزها به دنیا بیایی و دنیای ما را پر از شادی کنی. خوشحالم که تو به خانواده‌ای قدم می‌گذاری که همه مشتاق آمدن تو هستند، حتی خواهرت که دیشب برایش از تو می‌گفتم و اینکه باید معلم تو باشد و وقتی بزرگتر شدی به تو کمک کند. وه که چه مشتاق آن لحظه‌ام که تو را در بر بگیرم و به گوش تو سخنهای نهان بگویم. 
پسرم تو در کشوری به دنیا می‌آیی که افراد و اشخاص بزرگی در آن بوده و هستند هر چند هیچوقت اجتماع منسجمی به آن مفهوم که در غرب متجدد خواهی دید نداشته‌ایم. از این روست که من مرز پر گهر را شهر بی قانون می‌خوانم تا تاکید کنم بر این حلقه گمشده. بسیار توصیه می‌کنم که فصلی از زندگی‌ات را در شرق و فصلی دیگر را در غرب بگذرانی و بدون تعصب خوبی ها و بدیهای هر دو محیط را تحلیل کنی چرا که یکی از مهمترین وجوه شخصیت انسان بعد اجتماعی اوست که بسیاری از آدمهای باهوش در این زمینه ضعف دارند. تو اگر جامعه را خوب بشناسی انتظاراتت تعدیل می‌شود و راحت تر زندگی می‌کنی و شاید بتوانی دردی را درمان کنی.  
پسرم ما در محیطی زندگی می‌کنیم که متاسفانه به آدمها اعتماد نمی‌کند و تو باید تلاش فراوانی کنی برای اثبات خودت و احقاق حقت و الا به حاشیه رانده می‌شوی و اسیر بازی تقدیر می شوی. آنچه من به تو سفارش می‌کنم این است که در زندگی هدف داشته باشی و هیچوقت دست از تلاش برنداری. آدم محتاج رفیق است و به قول پدربزرگ مهربانت سودمندترین تجارت، تجارت دل است. دوستانی برای خودت انتخاب کن که با تو یکرنگ باشند  و قدر و قیمت عمر را بدانند: کالای پر بهایی که هر روز از حجم آن کم می شود و باز گشتش محال است. با این همه از زندگی هم لذت ببر. علاقه های خودت را پیدا و شکوفا کن. ساکن نباش مثل دریا باش تا خودت را کشف کنی.  به قول پدرت:
راه دوری هست بی شک مرد دریا را
راه کشف مرد، راه قطره تا دریا
مرد اگر یک جا بماند مثل مرداب است 
مثل دریا سیر کن پر موج پر غوغا
بزرگی در همین شهر بیست و یک سال قبل این جمله مولا را به من آموخت که کفی بالمرء جهلا ان لا یعرف قدره خودت را بشناس و بعد کفش پوشیدن را به اندازه پاهایت بپوش. برای اینکه خودت را بشناسی باید راههای مختلفی را امتحان کنی. شاید گاهی اشتباه کنی چه بسا شکست بخوری احساس نا امیدی کنی اما بدان که این روزهای سخت می گذرند مثل همین روزهای من و بدان که خانواده تو مثل کوه پشت سر تو هستند تا هر وقت خواستی تو را یاری کنند. 
پسرم بیا و برف شادی را بر این زمین خشک ببار. سلام بر تو که متولد ماه بهمنی. سلام علیک یوم ولدت و یوم تموت و یوم تبعث حیا
سه شنبه ٧ بهمن ٩٣ 

 
روز سوم
ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز ٧ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، پدرانه

من اندر خود نمی دیدم که یازده پاییز را در سرزمین برف ببینم. گمان می کردم روز واقعه زودتر از اینها برسد، اما چه کنم که در این نظام خلقت دایره اختیار انسان بسیار بسیار محدود است. این روزهای آخر مثل روزهای اولی که به این سرزمین آمدم تنها هستم و فرصت اندکی دارم برای قدم زدن و فکر کردن. این شب ها گاهی سرک می کشم به دنیای مجازی آدم های اینجا.  آدم هایی که تنها هستند از 18 ساله بگیر تا 66 ساله و بالاتر. تن هایی که دنبال چیزی می گردند که تنهایی شان را پر کند. آدم هایی که ترسی در درون شان خانه کرده، خودشان را روشن فکر تصور می کنند اما فکر روشنی در مغزشان نیست. آدم هایی که از پیری می ترسند و نقاب بر چهره دارند. آدم هایی که حرکت پر شتاب این قطار مدرن آن ها را خل کرده. می خواهند از پنجره بیرون را تماشا کنند اما شتاب قطار هیچ منظره ای را در خاطرشان باقی نمی گذارد.

امروز رفتم حساب بانکی مان را خالی کردم به جز حساب مریم که دلم نیامد. همسرم می گفت: مریم گلی امروز شده بود بابایی. از تورنتو برگشته بوده و خاطراتش را تعریف می کرده. می گفته برای مریم هدیه آوردم: کرم ابریشم، کفشدوزک، قاصدک، ستاره ای که از آسمون کندم!

خدایا این سفر کی می‌رود سر؟

جالب است که خیلی ها در شرکت هنوز از رفتن من خبر ندارند، مثلا جناب سرهنگ و زینت المجالس را تصور می کنم در صبح دوشنبه که می بینند عموشاهد را که بر جای من تکیه زده پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست! حس می کنم وظیفه اخلاقی ام این است که فردا ایمیلی به همه بزنم و خداحافظی کنم. قدیمی تر ها را هم حضوری ببینم. بالاخره من چهار سال و اندی با خوب و بد این آدم ها همسفر بوده ام همانطور که آنها با من. سیاست های شرکت را هم حواله می کنم به اسب حضرت عباس.

پی نوشت:

ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم ...


 
نامه ای به مسافر کوچولو (۲)
ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز ٥ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: پدرانه

شاخه گل خوشبوی من، مریم


این دومین نامه ایست که برای تو می نویسم. مدتهاست که دارم این نوشته را در ذهنم پرورش می‌دهم برای سال ها بعد که شنبه روزی یا جمعه‌ای بنشینی و گیسو بگشایی و این نامه را بخوانی.

اولین خطوط این نامه را روزی نوشتم که مبل خانه را فروختیم. تو که فهمیده بودی خبری در راه است، روی آخرین تکه سوفا نشسته بودی و تکان نمی‌خوردی. آن آقایی که یک لنگه جورابش سیاه بود و یکی سفید مبهوت به تو نگاه می‌کرد ... تا مدتی هم نگران بودی که نکند آقاهه دوباره بیاید و تختت را ببرد... ما رهسپار سرزمین مادری‌ات بودیم و باید از همه این تعلقات رها می‌شدیم. دست به قماری زده بودیم که مایه آن دار و ندار ما بود.

تو البته در خاک دیگری به دنیا آمده‌ای و دو سال در آن آب و هوا بزرگ شده بودی. خاطره های تو در آن محیط شکل گرفته بود و با اجزای آن آشنا بودی. حالا ما می‌خواستیم به یک باره تو را از همه داشته هایت جدا کنیم. تصمیم سختی بود و سرنوشت تو دغدغه بزرگ من. بسیار فکر کردم در خلوت خودم. دیدم ریشه های تو -دخترم- در آب و خاک دیگری است. هر کجای دنیا هم بروی تا به این زبان شیرین تکلم می کنی ایران خاک تو و خانه توست. مادربزرگ ها و پدربزرگ های تو آنجا هستند، دریای ما آنجاست، به قول پدرت:

دریا صدایم کرد ساحل ول نمی‌کرد

ساحل مرا از ریشه ام غافل نمی‌کرد

من خانه‌ام آنجاست در آبی‌ترین آب

ای کاش صیاد آب ها را گل نمی‌کرد ...

بله، سرزمین مادری‌ات درگیر مشکلاتی است. گمان کن که -زبانم لال- مادرت مریض باشد آیا تو مادرت را به حال خودش رها می‌کنی؟ قصد من از بازگشت، ساختن است اگر بتوانم فرهنگ‌ی، اگر نتوانم صنعت‌ی، اگر نشد انسان‌ی ...

انسان در سختی هاست که ساخته می‌شود. من همه تلاشم را می‌کنم که تو زندگی آرامی داشته باشی اما تو هم باید آماده باشی برای مشکلاتی که اصلاح آنها در توان و زمان من نیست.  می‌خواهم قدمی بردارم به اندازه خودم اما در سرزمین ما، در شهر بی قانون، آدم هایی هستند که جز سنگ انداختن کاری بلد نیستند. تو شادی بزرگ منی و باید یار و همراه پدر باشی، تا شب های تاریک خستگی را با شیرین زبانی هایت روشن کنی.

دیشب خیلی دلتنگ بودم. مادرت مدام عکس های تو را می‌فرستاد. عکسهای تو را با پدربزرگت،  با مادرم. بازتاب  شادی را در برق نگاهت، در چال گونه هایت، دیدم و دلم باز شد.. این یک ماهه که از تو دورم خوب فهمیدم که چقدر دوستت دارم که چقدر دوست دارمتان. تا صد روز دیگر تو خواهر می شوی و من باید کم کم برای برادرت هم نامه ای بنویسم!

فدای لبخندت


 
اولین حافظیه
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حافظ ، ایران ، پدرانه

دیروز بالاخره رفتیم حافظیه. گل گلی را هم با خودمان بردیم. توی راه برایش توضیح دادیم که داریم میریم خونه "دل می رود ز دستم"  
این شعر لالایی یک سالگی مریم بود و خوب به یاد دارد. به محض ورود گریه کرد که چرا آقاهه بلیتش را پاره کرد؟ بعد هم تا چشمش به حوض های آبی افتاد جناب حافظ را بی خیال شد و  و تا کمر رفت توی آب. تعداد مسافران تابستانی بیش از حد تصور من بود بیشترشان هم متوجه نبودند کجا هستند. خلاصه آن خلوت خاصی که دلم می خواست حاصل نشد. 
با هزار کلک گل گلی را راضی کردیم تا روی پله های مدور اطراف آرامگاه بنشیند تا فال بگیریم. من این روزها ذهنم زیاد درگیر است این را مادرم خوب می فهمد از سکوتم. به جامعه ای فکر می کنم که سال ها به عقب رفته. به شهری که دیگر زیبا نیست و انگار یک لایه غبار رویش نشسته. به اختلاف طبقاتی و مردمی که عصبی تر از قبل شده اند. به خیابانهایی که عجیب شلوغ شده اند و ماشین هایی که مدام بوق می زنند ...

شب اولی که تهران بودیم گل گلی از خواب پرید. گریه وحشت ناکی کرد. در میان گریه هایش می گفت: من خونه ندارم! دلم کباب شد برایش. دیشب هم دو ساعت گریه کرده بود.  بهانه بالش سبزش را گرفته بود و گفته بود: اینجا مسافرت نیست. دخترکم تمام خاطره هایش را، تمام شناسایی اش را،  از دست داده. ما چیز زیادی با خودمان نیاوردیم:

با شش چمدان آمدم از شهر شمالی

تا باز کنم پنجره ای رو به زلالی.

فاتحه ای خواندم و دیوان حافظ را وا کردم:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند   واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند   باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی   آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال   که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب   مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد   که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد   اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود   که ز بند غم ایام نجاتم دادند

 
راننده قو
ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: پدرانه

باران گرفت و توفان شد. من در پناه کافه ای ماندم و بهانه ای شد تا همه برنامه های امشبم به هم بریزد و با دوستی خوب که شاید چند صباحی بیشتر با هم نباشیم قهوه ای بنوشیم و حرف هایی بزنیم که سالها بود با کسی نگفته بودم. حرف هایی از جنس همان حرف ها که ده سال قبل در دانشگاه اهواز در جلسه خداحافظی برای دانشجوهای خوبم گفته بودم، حرف هایی که از نهفتن آن دیگ سینه می زد جوش ...

باران گرفت و توفان شد. دوچرخه ام را با توکل در خیابان ریچموند قفل کردم و با مترو به خانه رفتم. برنامه های امشبم به هم ریخته بود و فرصتی شد تا یک ساعت بیشتر با مریم گلی که هر روز شیرین تر می شود بازی کنم. روزهاست که می خواهم حالات دو سالگی اش را در این صفحات ثبت کنم و فرصت نمی شود تا امشب که باران گرفت و توفان شد.

ماه قبل این روزها سفر رفته بودیم به شمال شرق آمریکا، نیو انگلند. مریم گلی در این سفر ده روزه همراه و هم سفر ما بود و با شیرین زبانی ها و غرولند هایش اوقات ما را رنگی می کرد. سفر ما دو قسمت داشت یک بخش با برنامه ریزی و یک بخش به غیر حساب، از همان نوعی که سعدی فرموده:

 درویش هر کجا که شب آید سرای اوست ...

خودمان را سپرده بودیم به دست جاده که در آغاز فصل بهار لباس سبز روشن به تن کرده بود.  پیچ و تاب راه ما را از دامنه کوه واشینتگن  برد تا میانه دریاچه شامپلاین

چرا اومدی؟

در مسیر رفت، سی دی خوان ماشین کار نمی کرد. من بعد از چهار ساعت رانندگی پیوسته احتیاج به موسیقی داشتم. توی گوشی ام فقط آهنگ چرا رفتی همایون شجریان را داشتم و چند بار آن را گذاشتم. جمله ای هست که همایون بارها با گام های مختلف اجرا می کند: "چرا رفتی؟ چرا؟ من بیقرارم." مریم بعد از چند بار که آهنگ را شنید پرسید: کی رفت؟ کجا رفت؟ بعد از توضیحات مفصل مادرش گفت: چرا رفتی من بیقرارتم! دفعه بعد که این آهنگ را گذاشتم گفت: چرا رفتی؟ چرا اومدی؟

این هدیه شماست!

این جمله ایست که من هر روز از مریم می شنوم. هدیه او ممکن است یک میوه کاج، یک مداد شمعی شکسته یا یک پاکت نامه باشد اما او هدیه دادن و هدیه گرفتن را بسیار دوست دارد.

آقای راننده

شخصیت محبوب او آقای راننده است. اگر بپرسی دوست داری چه کاره شوی؟ همین جواب را خواهی شنید. وقتی پپرسی راننده چی؟ می گوید راننده مترو و اتوبوس و قایق و قو.

داستان سرایی

مریم قصه گویی را بسیار دوست دارد. در قصه هایی که برایش می گوییم عددها، حروف الفبا و برخی آدم های دور و بر ما حضور دارند. مریم حالا خودش هم داستان سرایی می کند و معمولا هم خودش با آقای راننده و عدد 16 همزمان وارد می شوند. چند شب پیش قبل از خواب برایش قصه می گفتم اما او قصد خواب نداشت. قصه را به جایی رساندم که شب می شود و شخصیت های داستان که خسته بودند یکی یکی می خوابند. نفر آخر که خوابید، گل گلی گفت: بعد صبح شد هوا روشن شد رفتند سرسره بازی ...

عدد 6 و حرف B  متعلق به بابایی است. عدد 16 و  حرف G مال گل گلی است. 

دلیلش هم این است که محل کار من در طبقه 6 و خانه ما در طبقه 16 است. 

چهارپایه:

مدتی پیش یک چارپایه خریدیم برای مریم که بتواند روی آن بایستد و دستش را بشوید. احتمالا فکر می کند چارپایه مفیدترین اختراع بشر است. حالا مدام چارپایه اش را با خودش این ور و آن ور می برد و سرک می کشد به کارهای ما و وقتی متعجب نگاهش می کنیم می گوید: می خواین بتون کمک کنم؟

  Tenteen

مادر مریم برایش می گفت که 12 مادر 2 است و 13 مادر 3 و ... مریم گفت مادر Ten 10 کیه؟ خودش جواب داد   Tenteen


 
آیا بدم؟ آیا ندم؟
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: پدرانه

تازه از ورزش برگشته بودم. همان موقع همسر محترم از خرید برگشتند با یک دست چلوکباب برگ. عارفان می دانند که هیچ چیز خطرناکتر از یک مرد گرسنه نیست خاصه وقتی که بوی کباب در کلبه پیچیده باشد. همسر فرمودند پنج دقیقه صبر کن تا مریم گلی را بخوابانم بعد ناهار می خوریم. پنج دقیقه شد پنجاه دقیقه و من در این فاصله نماز ظهر و عصر و غیره را خواندم  اما خبری از همسر محترم نشد. در عوض صدای مریم گلی می آمد که آواز می خواند:

آیا بدم؟ آیا ندم؟

دیشب که رفته بودیم بستنی بخوریم در طول راه این آواز را برایش می خواندم:

شاه میاد با لشکرش / شاهزاده ها دور و برش / واسه پسر کوچیک ترش

آیا بدم؟  آیا ندم؟

رفتم به اتاق مریم گلی ببینم چه خبر است؟ مامان مریم خوابش برده بود و مریم بیدار بود.

این روزها که کم سخت نمی گذرد حضور مریم موهبتی است.

دختر من یار بابا ست/ شمع شب تار بابا ست...


 
قبله اهل دل منم!
ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه

می فرماید:

پیشِ نماز بگ‍‍ذرد سرو روان و گویدم: 

قبله اهل دل من‍‍م سهو نماز می‌کنی!

امیدوارم خدا قبول کند این نمازهای مرا در حضور گل گلی! در حالت قیام که هستم، می آید مُهر مرا بر می دارد و به سرعت فرار می کند. (عین همین بلا را خودم بر سر مادرم می آوردم!) من باید رکوعم را طول بدهم و پشت سر هم صلوات مستحب بفرستم تا همسر گرامی مهر را از چنگ گل گلی خارج کند و به دستم بدهد. بعد کنار سجاده کمین می کند. تا سر از سجده اول بر می دارم دوباره مهر را بر می دارد و فرار می کند. من باید استغفرالله بگویم تا همسر گرامی متوجه ماجرا بشوند.

دیدم که این طور نمی شود باید یک مهر زاپاس داشته باشم. گل گلی به تدریج متوجه شد. حالا تا شروع می کنم به نماز، می گردد ببیند مهر دوم کجاست. گاهی هم بین دو سجده می آید راحت در بغلم می نشیند و جناب کرام الکاتبین را مدتی سر کار می گذارد! گاهی هم وقتی سجده می روم روی کمرم سرسره بازی می کند. یک بار هم وقت تشهد، به اصرار می خواست انگور در دهانم بگذارد.

یک روز عینک تازه‌ای خریده بودم. مریم شیشه عینک قبلی را در آورده بود. یک مدل محکم گرفته بودم که اگر مریم با آن بازی کرد جان سالم به در ببرد و ضمنا خیلی هم ظاهر جذابی نداشته باشد. وقتی آمدم خانهف مریم یک طور عجیبی نگاهم می کرد. معلوم بود که از عینک تازه خوشش نیامده. داشتم نماز می خواندم. رفت سر کیفم. جعبه عینک آفتابی ام را در آورد و عینک را از آن بیرون کشید. همین طور که در حال تشهد بودم عینکم را برداشت و عینک آفتابی جایش گذاشت. بعد کلی ذوق کرد و گفت: این بختره (بهتره) !


 
دکتر گـارفیلد
ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز ۳ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه

نوشتن برای من داروست. درمانی است در روزهای خستگی و کلافه گی، روزهای سخت بیماری. هر روز مریضی فرزند یک سال به سن پدر و مادر اضافه می‌کند. 

دکتر مریم گلی آدم جالبی است. فکر می‌کنم اگر اینجا از او ننویسم مشغول الذمه‌اش هستم. از نام مبارک شان گرفته تا ادا و اطوارشان: جناب دکتر گارفیلد که با حفظ سمت استاد دانشگاه تورنتو هم هستند. ظاهرشان بسیار جدی و بد اخلاق است. قد بلند و سابقا بسکتبالیست. در مطب روپوش سفید نمی‌پوشد به جایش یک متر دور گردن‌اش آویزان می کند که هر که نداند خیال می‌کند به خیاطی آمده. ایشان ظاهرا از امت حضرت موسی (ع) هستند. این را روز اولی که به مطب‌اش رفتیم فهمیدم. شرط کردند که اگر قرارمان را بدون اطلاع قبلی لغو کنیم 20 دلار، اگر نامه بخواهیم برای مدرسه 20 دلار، اگر پرونده پزشکی بخواهیم 20 دلار، ... ضمنا یک سری آمپول هم خارج از برنامه رسمی می‌زنند که هر کدام 180 دلار می‌شود. این کارها باعث شد که بنده ملقب کنم ایشان را به لقب گارفیلد آمپول زن! وقتی مریم چند ماهه بود شعری هم برایش ساختم که مریم با شنیدن‌اش حسابی قهقه می زد:

ای گـــارفیـــلد آمپول زن       آمپول به بچم نزن

استقبال شدید مریم گلی از این اثر فاخر و سروده حکمت آمیز باعث شد که آن را به عربی هم ترجمه کنم: 

یا گـــارفیـــلد الآمپولی       لا تمپل بالتوپولی

ایشان سه اتاق برای ویزیت موازی بیماران دارد. همیشه مطب پر از دانشجوها و رزیدنت هاست. جلوی بیماران از آن ها سوال می‌پرسد و اگر بلد نباشند خفّت شان می‌دهد که یادشان بماند. معمولا امور دم دستی مثل آمپول زدن را به آنها می سپارد. اما تجربه ما نشان می‌دهد که خودش بهترین آمپول زن است (منبع: شعر فوق). الان دکتر رفتن برای مریم گلی یک سرگرمی است یعنی ترس و لرزی ندارد. یک مشت چسب زخم با نقش گربه دارد که تا مریم دو تا از آنها را نگیرد نمی‌گذارد به او دست بزند. معاینه که تمام می شود با لهجه عربی می گوید: خلاص!

فلسفه کاری پروفسور گارفیلد این است که پدر و مادر باید شجاع و صبور باشند و اجازه بدهند بدن کودک به صورت طبیعی با بیماری بجنگد تا مقاوم بشود. به همین دلیل به ندرت دارو تجویز می‌کند. آنتی بیوتیک که محال است. یک بار مریم خیلی حالش بد بود مادرش  او را برد پیش گارفیلد و گفت که مریم دیشب تا صبح نخوابید. گفت: خوب بچه من هم دیشب تا صبح نخوابید. گفت امروز هم اصلا غذا نخورد. گفت :خوب، بچه من هم غذا نخورد. شما خودت اگر مریض باشی غذا می خوری؟ بعد مریم را معاینه کرده بود و همسرم هم راضی شده بود که اتفاق خاصی نیفتاده. موقع رفتن به همسرم گفته بود البته فرزند من 26 سال دارد! ما سراسیمه سراغش می رویم و خندان بر می‌گردیم.

سه روز گذشته، مریم تب داشت. پیشانی اش داغ بود و لپ هایش قرمز شده بود. شب ها از خواب می پرید. ناله می‌کرد و پشت سر هم می گفت: حالا چیکار کنیم؟ حالا چیکار کنیم؟ من پاشویه‌اش کردم و تبدیل شدم به شخصیت بد هفته! از دیروز همسرم هم بیمار شد. امروز هم نوبت به من رسید. صبح بالاخره مریم را بردیم پیش گارفیلد. موقع معاینه، مریم لگد زد به شکم قلمبه گارفیلد. گارفیلد گفت: مرا بزن مرا شکنجه بده اما من باید گلویت را ببینم. معاینه که تمام شد گفت: شما نمی دانید بچه ای که تب دارد چگونه است. انقدر بی حال روی تخت می‌افتد که من راحت معاینه‌اش می کنم و اینقدر کتک نمی خورم. 

دوست دارم این دکتر گارفیلد را.


 
نمکدون
ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ٤ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه ، طنز

آدابی دارد برای خودش صبح ها که از خواب بیدار می شود. بلند می گوید: مامانی کجایی؟ مامانی شب خوب نخوابیده و سعادتی است برای بابایی که به مریم گلی صبح بخیر بگوید. می روم کنار تختش. می گوید: مامانی کجاست؟ می گویم مامانی خوابیده. از جایش بلند می شود یک دست بالش و یک دست پتو. می فرمایند: کمک کن به گل گلی! باید همه تجهیزاتش را همراهش بغل کنم و بگذارم پایین. در اولین جایی که به نظرش مناسب باشد، بالش را روی زمین می گذارد و می گوید بخوابیم! پتو بکش روش! بابایی بخوابه! تا سرم را می گذارم روی بالش می گوید: صبح شد بیدار شیم! بعد باید کتاب بخوانیم. یکی دو تا کتابش را که دوست دارد انتخاب می کند. یکی را خودش بر می دارد و یکی را به من می دهد. قسمتی از سوفای ال شکل ما محل کتاب خوانی ایشان است. بنده بنا به فرموده می نشینم در آنجا. ایشان روی پای بنده. بعد بالش روی پای ایشان. گاهی پتو را هم می فرمایند بکشیم روی بالش. بعد که صحنه آماده شد. کتاب می خوانیم. اگر جایی از کتاب غم و غصه و گریه باشد فورا آنجا را رد می کند. اگر هم جایی را ماستمالی کنم تذکر می دهند.

بعد با هم صبحانه می خوریم. صحنه محبوب ایشان وقتی است که چایی را هم می زنم. برای ایشان هم باید چایی بریزم البته چای آبکی. بعد یک قاشق می گیرد دستش و می گوید هم بزنیم هم بزنیم و همینطور چای را هم میزند.

پی نوشت:

ممکن است این نوشته ها برای بعضی خوانندگان محترم  بی مزه باشد اما برای ما خاطره است!


 
زان یار دلنوازم ...
ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢۱ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سفرنامه ، پدرانه

بالاخره هوا رفت بالای صفر و یخ نوشتن من هم آب شد. البته بعد از سردی هوا و گرفتاری های کاری دلیل ننوشتنم این بود که مدتی پیش لپ تاپ بنده به دست پر برکت مریم گلی نابود شد و الا از من بعید است که ماه زیبای دی بیاید و چیزی ننویسم.

آنچه در ادامه می آید از یادداشت های سفر اخیر به جنوب کالیفرنیاست.

چند دقیقه قبل از غروب بود که بالاخره مریم گلی خوابش برد. به همسرم گفتم برود لب آب، از باقیمانده غروب لذت ببرد. خودم هم روی نیمکتی کمی دور از اقیانوس نشستم. کفش ها را کندم و آخرین جرعه خورشید را تماشا کردم. جماعت یکی یکی پراکنده می شدند و من به فکر فرو رفته بودم که چقدر زندگی عوض شده.

روز سومی است که اینجاییم و اولین باری است که اقیانوس را می بینیم. یاد آن صبحی افتادم که در کیپ اسپیر، شرقی ترین نقطه قاره آمریکا، طلوع خورشید را دیدیم. یاد آن شب افتادم در فلوریدا که ماه کامل بود و ما دو نفر تنهای تنها بر ساحل نقره ای نشسته بودیم در آرامشی مطلق و بازی مهتاب و ابرها را تماشا می کردیم. یاد آن سفر پرتغال که هر جا هوس می کردیم توقف می کردیم و گشتی می زدیم. یاد آندلس، گرانادا ... چقدر زندگی عوض شده.

این اولین سفر ماست بعد از آمدن مریم گلی. سفر به آن مفهومی که در ذهن من است، اینکه آدم رها باشد و کاملا تعطیل باشد!

خوانده بودم از لذت تماشای اقیانوس بر این ساحل صخره ای. مردم نوشته بودند شده باشد روزی چند دقیقه می آییم اینجا و موج ها را تماشا می کنیم، اگر نشد لا اقل هفته ای یک بار. همیشه دلم می خواست در شهری زندگی کنم که چنین دریایی داشته باشد. یاد آن شاعر بندرعباسی می افتم:

دریا شده است خواهر و من هم برادرش...

 رفتیم به سمت ساحل اما از ترس اینکه برای مریم، که حالا دارد مفهوم استقلال و نظر داشتن را یاد می گیرد، اتفاقی نیفتد از ساحل دور شدیم. هنوز از بزرگی اقیانوس سهمی به ما می رسید اما اینکه بنشینی و ساعت ها به آب نگاه کنی یا طفل درونت را رها کنی که پاچه ها را بالا بزند و در آب برود و گوش ماهی جمع کند خیال محالی بود.

***

روز چهارم سفر است. همسرم به لطف گوگل یک زمین بازی پیدا کرد در ساحل خلیج میشن. مریم تاب بازی می کند و من و همسرم به نوبت روی این نیمکت می نشینیم و قلم می زنیم.  زندگی عوض شده و ما تابع مریم گلی شده ایم. اینجا شاد است و تصویر روبه رو هم بسیار زیباست. مرد و زنی ایستاده، پارو زنان از وسط آب ها به ساحل می رسند. هر کدام انگار روی تخته پاره ای ایستاده اند. غبطه می خورم به حالشان. چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من!

خانمی با همسرم مشغول حرف زدن می شود. سه قلو دارد که هفده ماهه هستند. آن ها را آورده که بازی کنند. کلمه سه قلو که به گوشم می خورد بلند می شوم و می روم کنار آن ها. زن اهل ایندیاناست و شوهرش اهل تگزاس. همسرم می پرسد زندگی با سه قلوها چه شکلی است؟ 

-شلوغ!

کمی بعد معلوم می شود که یک دختر سه سال و نیمه هم دارند! مریم را بغل می کنم و می بوسم.

(یاد شیرین کاری هایش می افتم دیشب که می گفت: بابایی وایپرز (برف پاک کن) بزن برامون! و کلی ذوق می کرد)

پی نوشت:

از تابستان دلم می خواست مریم را به تماشای دریا ببرم. مریم رنگ آبی را بسیار دوست دارد. آب را نیز.
شب سفر به او گفتیم که قرار است فردا به سفر برویم. مادرش چمدان را وسط هال گذاشت و به گل گلی گفت که هر چه دوست دارد با خودش بیاورد در آن بگذارد. گل گلی رفت، عروسک پاندا، یک بالش بزرگ و دو بادکنک پر از باد با خودش را آورد!


 
قصه سهراب
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه

شب دقیقا به نیمه رسیده. من پنج دقیقه است که به بستر رفته ام. صدای مریم گلی از اتاقش می آید بابایی! آب بده گل گلی بخوره! (به خودش می گوید گل گلی. در واقع خودش را یک گل ارتقا داده). جرعه ای آب برایش می آورم. در تختش می نشیند و آب می خورد. دستی به موهایش می کشم. می گوید بابایی قصه سهراب! (من داستان رستم و سهراب را تحریف کرده ام و گاهی شبها قبل از خواب برایش تعریف می کنم. سهراب دنبال بابایی می گردد. بابایی هم در اداره هست. سهراب سوار اسب می شود و در راه به هرکه می رسد، از ببعی و آقا شیره گرفته تا پنگوئنی که در قطب جنوب زندگی می کند، نشانی اداره را می پرسد. بسته به اینکه مریم چقدر به خواب رفتنش طول بکشد قصه سهراب عوض می شود. مثلا یک وقت سهراب با اسبش سوار پله برقی می شود و می رود داخل مترو، یا با اسبش جلیقه نجات می پوشد و سوار قو می شود، یا می رود به مرز ایران و در می زند و آقای هژیر در را برایش باز می کند یا بالاخره می رسد به اداره بابایی و با جناب سرهنگ اتل متل توتوله بازی می کند و ...)

مریم گفت: قصه سهراب! به او گفتم بخوابد و پتویش را رویش کشیدم و همین طور که موهایش را نوازش می کردم قصه را برایش شروع کردم:

یکی بود یکی نبود. یه روز سهراب رفت پیش مامانی. گفت: مامانی! بابایی کجاست؟ 

که یکدفعه مریم به من اشاره کرد و گفت: بابایی اینجاست!


 
پله پله تا پاییز
ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٦ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه ، حسب حال ، پدربزرگ


از اتفاقات این ایام، رفتن به سیبستان بود با مریم گلی که روی گردن من بنشیند و دستش را دراز کند و سیبی سرخ از شاخه بچیند و در سبد مادرش بیندازد. 


و دیگر اینکه رفتیم بالای آن تپه و از آنجا پله پله تا بالای آن دکل تا تماشا کنیم پاییز هزار رنگ را، از دروازه آلگان کوین تا دریاچه ماسکوکا. تا زنده شود برای من خاطره پارسال که با پدربزرگ مریم اینجا بودیم و چقدر دلم تنگ شده برایش و صدایش.

و دخترکم، شیرینکم، تند حرف می زند مثل پدر بزرگش.


 
مثنوی سکوت
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ٩ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: حسب حال ، مولانا ، پدرانه ، عاشقانه

 

... حرف که زیاد دارم برایت اما کلمه هایم مثل همیشه نیستند. چیزی، نمکی کم دارند. می‌نویسم و خط می‌زنم.  

آهنگ های قدیمی هم حال مرا عوض نمی‌کنند. سفری باید. اما وقتی امکان سفر نیست رانندگی بهتر از هیچی است. صبح بعد از خرید رفتم به سمت آن خیابان زیبا که امروز باید زیباترین خیابان جهان باشد. چیزی از جنس موسیقی دم دستم نبود. رادیو را روشن کردم کانال موسیقی کلاسیک، کاری از یوهان سباستین باخ. گاهی چقدر موسیقی بی کلام خوب است. به تخیل آدم عرصه جولان می‌دهد.

اول رفتم به فکر آدم هایی که رازی دارند و آنقدر بزرگ‌اند که می توانند این راز را در دل شان نگه دارند، تا روزی که با هم ندار می‌شوید، آن وقت تازه می فهمی که این آدم خندان بی خیالی که هر روز می‌دیدی چه موج ها در دل‌اش جاری است، یا تو گریه‌ات می گیرد یا او. او سبک می‌شود که رازش را به همدمی و محرمی گفته. تو سنگین می‌شوی که بار امانت بر شانه‌ داری.

باران موسیقی می‌بارید. چراغ ها همه سبز بودند. یک دفعه دیدم کنار بیمارستانی هستم که مریم گلی آنجا به  دنیا آمد. چه لطیف شد موسیقی باخ! به یاد لحظه‌ای افتادم که پس از سه روز سخت، پرستار آن فرشته کوچک را در بغلم گذاشت. مریم گلی چشمش را باز کرد. من به گوش او سخن های نهان گفتم و اذان. اشک نصف صورتم را پر کرده. چقدر دوست دارم این دخترک را و چقدر خدا را شکر می‌کنم که کریم است و رحیم است و ودود. صبح که از خواب بیدار می‌شود خانه را روی سرش می‌گذارد که: مریم گلی گشنه! ابدا صبر ندارد: بده گل گلی بخوره! با همه کوچکی‌اش دوست دارد کمک کند. صبح دوش که می‌گیرم سشوار را دستم می دهد و می‌گوید: هردم شانه. بعد که می‌خواهم بروم سر کار کفش هایم را بغل می‌کند و می‌آورد داخل اتاق خواب....

چراغ سبز می‌شود. موسیقی باخ تمام می‌شود. رسیده‌ام به زیباترین خیابان جهان. حواسم پرت آن جوان می‌شود که گفت بارها در این خیابان قدم زده و من حتی به ذهنم هم نرسید که بپرسم چرا. از بس که سوال بیخودی بود. خوشحالم که یک چیزی هست که ما را به هم نزدیک می‌کند. با وجب به وجب این خیابان، با هر انحنای جاده، نفس می‌کشم. خیال این خیابان سهم من از زندگی است.

با کمترین سرعت مجاز حرکت می‌کنم. تمام پنجره ها را پایین می‌کشم. موسیقی دم دستم نیست. می‌زنم زیر آواز:

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ...

ور از این بی‌خبری بی‌خبری بی‌خبری

رنج مبر

هیچ مگو!


 
قمر! قمر!
ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه ، مولانا ، طنز

ماه رمضان تمام شد و من دوباره برگشتم به همان کافه تا یک فنجان قهوه بنوشم و بنویسم.

مریم گلی بزرگ می شود و دایره کلماتش نیز. حالا برخی خواسته هایش را به زبان می آورد. به گفتگو های من و مادرش هم گوش می دهد و کلماتی را که می شناسد تکرار می کند.

مریم هر روز یک اتفاق تازه برای ما دارد. پریروز دیدم که به من نگاه می کند و می گوید قمر! قمر! اما داستان چه بود:

چند شب سوار مترو بودیم. دیر وقت بود. دستور دادند با مریم گلی حرف بزنم که خوابش نبرد. من هم که جز شعر چیزی بلد نیستم شروع کردم به خواندن آن غزل محشر مولانا:

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو  /  پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

مریم همین طور هاج و واج به من نگاه می کرد تا رسیدم به این مصراع

من به گوش تو سخن های ...

یک دفعه مریم گفت: گوش! گوش! و اشاره کرد به گوش من. بعد گفت: عینک! بعد گفت: دماغ ... خلاصه هر چه از اجزا صورت بلد بود به زبان آورد. ما حسابی خندیدیم، مریم هم. حالا منظورش از قمر قمر این بود که این شعر را بخوانم تا بخندد!

دیروز هم بعد از یک ماه رفتیم دوچرخه سواری. مادر مریم آدم ماجراجویی است. مدتی پیش پیشنهاد داد که برای یک سالگی مریم صندلی کودک بخریم که پشت دوچرخه ی خودش ببندد و بعضی وقت ها مریم را این دور و بر ها بچرخاند. من می دانستم که می شود قصه همان یارو که یک دکمه پیدا کرد رفت خیاطی ...

مدتی بعد گفتند که تو هم دوچرخه ات را راه بینداز تا سه تایی با هم برویم گردش. فردا روزی که برویم ایران حسرتش به دلمان می ماند. من هم دوچرخه را از انبار در آوردم و مرتبش کردم. یک گشت کوتاهی در محله های اطراف زدیم. بعد هم دوچرخه را جایی در اطراف ساختمان بستم. فردا دوچرخه را دزیده بودند من هم خوشحال که دیگر به تکلیف عمل کرده ام و در پیشگاه خدا و ملت سر بلند هستم!  تا اینکه یک روز آمدم خانه دیدم همسر بزرگوار بچه به بغل رفته اند و یک دوچرخه برای من خریده اند. یک قفل گردن کلفت هم خریده بودند که هیچ دزدی حریفش نشود. ما هم که در مقابل این همه بزرگواری شرمنده شده بودیم، یکی دو بار رفتیم گشت و گذار که حقا و انصافا خیلی خوش گذشت.

تا اینکه ماه مبارک رمضان رسید و بک ماهی نجات پیدا کردیم از دوچرخه سواری. اما عید فطر که رسید دوچرخه ما هم از حصر خانگی آزاد شد. معظمٌ لها داشتند برنامه ریزی می کردند برای سفر با دوچرخه. بنده نظرم این بود که برویم یک جایی مثل جناب حافظ بر لب جوی بنشینیم و گذر عمر را ببینیم و سیر انفس کنیم و آیات آفرینش را مرور کنیم. صبح شنبه ساعت 8  فرمودند: من کوله پشتی را بستم! مریم هم کلاه ایمنی اش را گرفت دستش و هی می گفت: بیرون! بیرون! خلاصه چنان ذوق زده پیش من آمد که دلم نرم شد و به خانم گفتم: بسم الله الرحمن الرحیم برویم!

جای شما خالی خیلی خوش گذشت. اول کار که من هرچه رکاب میزدم از مریم و مادرش عقب می افتادم. چو غنچه غرق عرق بودم و خجالت که این روزه با ما چه کرده و ای جوانی کجایی و ... سه چهار کیلومتر با همین وضع افتضاح رفتیم که همسر گرامی نگاهی کردند و فرمودند چرخ عقب عملا صاف است! به لطف دوست عزیزم گوگل دات کام یک پمپ بنزین باد دار پیدا کردیم و ...

مقصد ما پارکی بود که در واقع پیشرفتگی خاک در دریاچه انتاریو است. ورود خودرو و سگ به پارک ممنوع است. در حاشیه پارک یک جایی یک دفعه رنگ ها عوض شدند تالابی پر از گل های زرد و بنفش مثل کارتونهای دیزنی پدیدار شد. پیاده شدم و مریم را روی گردنم سوار کردم که بهتر فضا را ببیند یک دفعه یک قوی سفید از وسط نیزارها و علف ها بیرون آمد و با وقار از جلوی ما رد شد. مریم هیجان زده شده بود. طفلک چه ذوقی کرد.

بعد هم مادرش کلاه آفتابگیرش را زیر کلاه ایمنی اش بست که کمتر آفتاب بخورد. مریم خوشش نیامد و غر می زد. ما اعتنا نکردیم و راه افتادیم یک دفعه شروع کرد به داد زدن و مثل کسانی که راه چاره ندارند گفت: خدا! خدا! خدا! ما هم دلمان سوخت. ایستادیم و آفتاب گیرش را برداشتیم ...

شکرپاره ای شده برای خودش!


 
باغ ترانه
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ٩ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: فرهاد ، پدرانه

دیشب هوای موسیقی کرده بودم . دیدم مدتی است یک دل سیر موسیقی نشنیده ام. تا دیر وقت تشستم پای یوتیوب. اول از آهنگ هایی شروع کردم که برای جزیره تنهایی ام پسندیده ام: گفتم غم تو دارم با صدای محمد معتمدی، آن قسمت از اپرای عروسکی مولانا که اولین  ملاقات با شمس (با صدای همایون شجریان) رخ می دهد، بعد آهنگ " شیدا شدم" شهرام ناظری که با رهبری چکناواریان خوانده، تا رسیدم به مستان سلامت می کنند با صدای سراج (آن میر غوغا را بگو و آن سرو خضرا را بگو ... مستان سلامت می کنند) ... و آخر کار رسیدم به یکی دو ترانه رپ و پاپ (استغفرالله و اتوب الیه)

 صبح هم که داشتم به مریم صبحانه می دادم آهنگ "یه شب مهتاب" فرهاد را گذاشتم. فعلا برای مریم زیاد موسیقی نمی گذاریم، اما دلیل گوش دادن به این آهنگ این بود  که چند روز پیش نوشته ای می خواندم از دختر میر حسین و رهنورد. نوشته بود مادرشان وقتی بچه بودند این شعر را زیاد برایشان می خوانده. اول کار، مریم که هنوز در حال و هوای جشن تولد یک سالگی است شروع کرد به دست زدن، من هم با او همراهی کردم. اما هر چه جلوتر می رفتیم دلم بیشتر و بیشتر می گرفت:

یه شب مهتاب

ماه می‌آد تو خواب

منو می‌بره

از توی زندون

مث شب‌پره

با خودش بیرون، ...

ما ایرانی ها معروفیم به ضعف حافظه تاریخی.

 

پی نوشت:

یک نکته تلخی هم در حین وبگردی -وقتی کامنت های پای بعضی ویدیو ها را می دیدم- ذهنم را آزرده کرد. اینکه چقدر بعضی از هم وطنان ما در محیط مجازی بی ادب و بی اخلاق هستند. همین آدم هایی که گیر می دهند به دولتمردان کشور، زیر نقاب یک اسم مستعار به خودشان اجازه می دهند که هر جفنگ و بی عفتی را بر زبان بیاورند. خیلی از این آدم ها ساکن خارج از ایران هستند، دیکتاتورهای کوچکی که هیج درکی از آزادی بیان ندارند... 


 
هنگام تنگدستی
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ٥ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه ، حافظ ، مولانا

 

خواجه می فرماید: 

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

یعنی وقتی سرت شلوغ شده و فرصت سر خاراندن نداری یک دفعه بزن زیر همه چیز و بشکن این قاعده نظم های موازی را. این است کیمیای هستی! (من اگر پنج دختر داشتم اسم آخری را می گذاشتم کیمیا)

پریروز داشتم به مریم گلی شام می دادم. معمولا بعد از خوردن چند قاشق اول دهانش را می بندد یا سرش را بر می گرداند. یکی از راههای غذا دادن به او و شکستن طلسمش گذاشتن تکه های کوچک انگور روی قاشق غذای اوست. (ای شراب ناب در انگور می بینم تو را). راه دیگر پرت کردن حواس اوست با اسباب بازی، کتاب، خواندن شعر و ... داشتم این شعر مولانا را می خواندم

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم

در این سراب فنا چشمه حیات منم

توی حال خودم بودم و از خواندن این شعر کم نظیر لذت می بردم که یک دفعه دیدم مریم می گوید :منم! منم! زدم زیر خنده. از ته دل خندیدم. مریم هم به موافقت من در خنده آمد و ادای خندیدن مرا درآورد. 

شکرپاره ای شده برای خودش.


 
یک سالگی اخل بابا
ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه ، شعر خودم

دخترکم، عروسکم دیروز یک ساله شد. به همین سرعت یک سال شیرین و پر ماجرا گذشت. من کمتر وقت برای نوشتن یا تماشای فیلم یا کارهای شخصی دارم اما همیشه دلم می خواهد زمان بیشتری را با مریم باشم. روزهایی که دیر از سر کار بر می گردم ناراحتی در چهره هر سه ما پیداست. این روزها کارم کمی زیاد شده.

مریم حالا صبح ها کنار ما می نشیند و نان و کره می خورد. انگور و پرتقال را بسیار دوست دارد. این یکی را حتما به پدربزرگش برده. یک و دو و پنج (!) را هم می شمارد. وقتی به او می گویم عسل بابا جواب می دهد اخل! موقع نماز می نشیند روی سجاده و سجده می رود البته به جای پیشانی دهانش را بر مهر می گذارد. گاهی شبها قبل از خواب برایش قصه می سازم. دیشب قصه سهراب و گردآفرید را بازسازی کردم. نکته داستان هم اینجا بود که همه سوار اسب می شدند و پی تی کو پی تی کو می کردند. مریم این حرکت را دوست دارد. صدای بعضی حیوانات را هم در می آورد. عروسک هایش را نوازش می کند. یک ببعی دارد که خیلی دوستش دارد گاهی موقع خواب ببعی را بغل می کند. یک جفت کفش های جیغ جیغو دارد که پایش می کنیم و به زمین بازی بچه ها می بریمش. مریم از اکثر بچه ها کوچکتر است زیاد تحویلش نمی گیرند اما او دنبال بچه ها راه می افتاد و اسباب بازی هایش را به آنها می دهد.

( این چند خط را هم همین الان مریم گلی تایپ کرد:

=ج= =

 :=

جج

-چچ)

گل خردادی ام پاینده باشی

همیشه خرّم و خوش خنده باشی

بهار زندگانی با تو زیباست

الهی تا قیامت زنده باشی


 
خوشه پروین
ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پروین اعتصامی ، ایرج میرزا ، پدرانه

مریم برگشته، شیرین تر شده و کمی لاغر. حالا کلمات بیشتری را به زبان می آورد. به حرف های من و مادرش گوش می دهد و تا کلمه آشنایی پیدا می کند تکرار می کند. یکی از کلمات تازه اش "دبّه" است که با ملاحت و حلاوت ادا می کند. یک دبه پلاستیکی هم از شیراز آورده اند که بهانه ای باشد برای تکرار این کلمه. به آب سیب هم می گوید آب ایب. هفته قبل هر سه مریض شدیم. تنها چیزی که مریم می خورد همین آب سیب بود. چه سخت می گذرد روزهای بیماری اش.

جسته و گریخته دارم آثار شاعران دوره مشروطه را می خوانم، بیشتر عارف قزوینی و ایرج میرزا خجالت و از آنجا رسیدم به پروین اعتصامی که بعد از مشروطه بوده. آن شبی که با دکتر سنگری در فرودگاه مهرآباد بودیم بسیار از پروین سخن رفت. مترصد فرصتی بودم که پروین را دوباره بخوانم. یکی از اولین کتابهای شعری که در دوره دبستان خواندم دیوان پروین بود. مادرم هم چند شعر پروین را از بر بود و با سوز و اشک برای ما می خواند:

کودکی کوزه ای شکست و گریست   که مرا پای خانه رفتن نیست

چه کنم اوستاد اگر پُرسد؟       کوزه ی آب از اوست از من نیست

زین شکسته شدن دلم بشکست   کار ایام جز شکستن نیست ...

اگر چه شعرهای مشابه در دیوان او زیاد است اما معمولا در هر شعر یکی دو بیت پیدا می شود که خواننده را به وجد می آورد. تا اینجا تاثیر دهخدا و ایرج بر زبان پروین برایم محرز شده. ابتدا باید اشاره کنم که نکته و دقیقه شعر ایرج زبان ساده و محاوره ای اوست:

دگر باره مهار از دست در رفت      مرا دیگ سخن جوشید و سر رفت...

گرت یک نکته گویم دوستانه      به خرجت می رود آن نکته یا نِه؟

این نوع بیان، هم ضرب المثل ساز است و هم به زیبایی می توان ضرب المثل های رایج را در دل آن آورد و لذت مخاطب را از شنیدن شعر افزون کرد:

ز گل نازک ترت گویند و رنجی
مجنب از جای خود عارف که گنجی

یکی گوید که این عارف خیالی است
یکی گوید که مغزش پاک خالی است

یکی گوید که آب زیر کاه است ...

پروین در برخی از شعرها زبانش به زبان ایرج نزدیک می شود و مثل او ضرب المثل ها را به راحتی در شعر خود جای می دهد مثلا در حکایت زیبای مور و سلیمان می گوید:

برو جایی که جای چاره‌سازی است   که ما را از سلیمان، بی نیازی است
نیفتد با کسی ما را سر و کار   که خود، هم توشه داریم و هم انبار ...
مرو راهی که پایت را ببندند   مکن کاری که هشیاران بخندند
گه تدبیر، عاقل باش و بینا   ره امروز را مسپار فردا
بکوش اندر بهار زندگانی   که شد پیرایه‌ی پیری، جوانی
حساب خود، نه کم گیر و نه افزون   منه پای از گلیم خویش بیرون

 درباره تاثیر دهخدا بر پروین هم امیدوارم در فرصت دیگری بتوانم بنویسم

پی نوشت:

1- رفته بودم برای مریم گلی ماهیچه گوسفندی بخرم. از مترو که پیاده شدم خانم محترمی پای پله برقی از من پرسید: آقا راه غرب از کدام طرف است؟ می خواستم بگویم مادر راه شرق را از من بپرس . دیدم خودم هم بین شرق و غرب گیجم.

ره میخانه و مسجد کدام است؟     که هر دو بر من مسکین حرام است

از پله که بالا آمدم، سه جوانک آدرس عرق فروشی را از من پرسیدند!

2- شعر ایرج مشکلاتی دارد. زبانش عفیف نیست و همین موضوع مدت ها مرا از مطالعه شعر او بر حذر داشته بود. اما در کتابهایی که ادبیات مشروطه را نقد می کنند ( مثلا با چراغ و آیینه دکتر شفیعی کدکنی یا سنت و نو آوری در شعر معاصر دکتر قیصر امین پور) تعابیر بسیار سنگینی در ستایش شعر او دیدم. مثلا معتقدند او می توانست قوی ترین شاعر دوره مشروطه باشد ...

3- اینکه روی ضرب المثل تاکید دارم به خاطر این است که به باور من وقتی شعری ضرب المثل می شود یعنی از صدها غربال گذشته و به مذاق عامه مردم خوش آمده به تعبیر دیگری چنین شعری جزیی از فرهنگ ما شده و به جاودانگی رسیده.

4- اما اوضاع و احوال این روزهای کشور. به نظرم تندبادی وزیده و فضا پر از گرد و غبار شده. شاید در این چند روز و هفته اتفاقات عجیب تری هم رخ بدهد. باید کمی منتظر باشیم تا این غبارها فرو کش کند شاید دوباره آسمان آفتابی شود.


 
دستم بگرفت و پا به پا برد
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: مادر ، پدرانه

مشهد شاید این روزها خلوت تر از هر وقت دیگری باشد. مریم با مادر و خواهرم دوست شده. تا مادر را می بیند شروع می کند به دست زدن. مادر برایش شعرهای محلی می خواند

عزیزم آی عزیزم آی عزیزم

قد و بالای قشنگت گل بریزم . . .

مریم دارد شبها در رواق خانوادگی حرم تاتی تاتی می کند.


 
از شادی ها
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: پدرانه

 

از شادی های تازه من شانه زدن به موی مریم گلی است وقتی از حمام بیرون می آید. شانه را یر می دارم و برایش می خوانم :

خواهم که بر زلفت

هر دم رنم شانه 

ترسم پریشان کند بسی

حال هر کسی ...

 

پی نوشت:

امروز مریم گلی 9 ماهه شد.

شعر از شوریده شیرازی است


 
تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد
ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: پدرانه ، مادر

بک شب برفی با وقار!

نمی دانم تا آخر زمستان چند شب دیگر از این دست داریم؟ از خانه بیرون زدم. سر دردم را خنکای اولین دانه های برف آرام کرد. مریم تازه از خواب بیدار شده بود. حالش خوش نیست گمانم سرما خورده. دیشب هم خوب نخوابید. تنها بیرون زدم. اما چه دلم می خواهد مریم و مادرش بیایند و مرا غافلگیر کنند!

اجزای جانماز من هر کدام حکایتی دارند. از آن تسبیح پلاستیکی سبز تا آن پارچه سفید که هفده سال قبل پیر خوش چهره ای از کربلا آورد. اندکی بعد آن پیر پاک دل پر کشید. من جز چند خاطره ی شیرین از او به یاد ندارم اما مریم و مادرش یادگارانی هستند از بوستان باصفای او.

   اول دلم را صفا داد، آیینه ام را جلا داد

   آخر به باد فنا داد عشق تو خاکستر من۱

جانمازم را که پهن می کنم، مریم چار دست و پا خودش را می رساند. تا به رکوع اول برسم او پارچه سفید را باز کرده، مهر را بیرون آورده و تسبیح سبز را با دندانهایش گرفته. به سجده اول که می رسم متوجه مهر می شود .بین دو سجده حالا "او می دوید و من می دویدم" او می خواهد مهر را بردارد و من ...

یاد خاطره ای دور از کودکی خودم می افتم. من و خواهرم که یک سال و نیم از من بزرگتر است وقتی مادر مشغول نماز می شد مهرش را بر می داشتیم و فرار می کردیم. بیچاره مادر کلی رکوعش را طول می داد و روی زانویش می زد ...

گاهی شیرین کاری می کند. وقتی ایستاده ام از بین دو پای من رد می شود، یا وقتی در حالت سجده ام، روی زمین می خوابد و از روزنه بین دست ها و پیشانی ام نگاه می کند ببیند آن پایین چه خبر است.

تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد...

پی نوشت:

۱- این بیتی است از غزل زیبای صفای اصفهانی که اول بار در یادداشتی که استاد سید مهدی شجاعی در رثای آن پیر خوش چهره نوشته بود دیدم. صفا شاعر صوفی مسلکی بود که غزل های زیبایی دارد. زندگی عجیبی داشته، گویا آخر عمر کارش به جنون کشیده. این متن کامل عزل به نقل از لغت نامه دهخدا ست:

دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من 
دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من 
عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد
رفتی چو تیر و کمان شد از بار غم پیکر من 
می سوزم از اشتیاقت در آتشم ازفراقت 
کانون من هستی من ، سودای من آذر من 
من مست صهبای باقی زآن ساتگین رواقی 
فکر تو در بزم ساقی ذکر تو رامشگر من 
دل در تف عشق افروخت گردون لباس سیه دوخت 
از آتش آه من سوخت در آسمان اختر من 
گبر ومسلمان خجل شد دل فتنه ٔ آب و گل شد
صد رخنه بر ملک دل شد ز اندیشه ٔ کافر من 
شکرانه کز عشق مستم می خوارم و می پرستم 
آموخت درس الستم استاد دانشور من 
سلطان سیر و سلوکم ، مالک رقاب ملوکم 
در سودم و نیست سوگم بین نغمه ٔ مزمر من 
در عشق سلطان بختم ، در باغ دولت درختم 
خاکستر فقر تختم ، خاک فنا افسر من 
باخار آن یار تازی چون گل کنم عشقبازی 
ریحان عشق مجازی نیش من و نشتر من 
دل را خریدار کیشم ، سرگرم بازار خویشم 
اشک سپید و رخ زرد سیم من است و زر من 
اول دلم را صفا داد وآئینه ام را جلا داد
وآخر به باد فنا داد عشق تو خاکستر من 
تا چند در های هویی ای کوس منصوری دل 
ترسم که ریزند بر خاک خون تو در محضر من 
بار غم عشق او را گردون نیارد تحمل 
چون می تواند کشیدن این پیکر لاغر من 
دل دم ز سرّ صفا زد کوس توبر بام ما زد
سلطان دولت نوا زد از فقر در کشور من


 
۱۲/۱۲/۱۲ - ۲۰۰
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حسب حال ، پدرانه ، حافظ

 

دلم پر می زند برای نوشتن، این نوشته ها نقطه هایی هستند که از به هم پیوستن آنها خط ها و ربط ها شکل می گیرند. این صفحات آینه ی عمر منند. هنوز بعد از ده سال بعضی از نزدیک ترین آدم ها از این جا بی خبرند ...

 دخترکم دارد بزرگ می شود. شیرین شده، دو تا دندان در آورده، وروجکی شده. حیف که این روزها به سرعت می گذرند. دلم می خواهد بیشترین زمان ممکن را با او باشم، اداها و نماهایش را در خاطره هایم حک کنم. گاهی مرخصی می گیرم، گاهی دورکاری می کنم. روزهایی که هستم غذا برایش درست می کنم. می گذارمش در آغوش و می برمش بیرون. وقت خواب، برایش شعر می خوانم تا چشمهایش را ببندد. گاهی شعرهای خودم را برایش می خوانم:

این روزها عاشق ترم وقتی تو هستی

انگار جایی دیگرم وقتی تو هستی ...

بیشتر از حافظ می خوانم. چه شبها که با این غزل خوابش کردم*:

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد...

غزل را شمرده شمرده می خوانم و روی هر کلمه اش فکر می کنم.گاهی رازی از اسرار زیباشناسی حافظ را پیدا می کنم و غرق ذوق می شوم. گاهی به بیت سوم که می رسم گریه ام می گیرد:

بیدلی در همه احوال خدا با او بود ...

این شعر مولانا را هم زیاد برای مریم می خوانم:

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

وقتی که بغلش کرده ام و سرم را کنار گوشش برده ام و آرام زمرمه می کنم

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت

گاهی که دلم می گیرد از دنیا و آدم ها، آدمک های کوتوله ی پر ادعا ،نگاهش می کنم، برایش ادا در می آورم تا بخندد. مریم گلی می خندد و و غمهای دنیا خروار خروار از دلم بیرون می روند.

عمرم شبیه باد طی می گردد اما

از عمر لذت می برم وقتی تو هستی

 

*روزگاری در دانشگاه وترآباد کارگاه حافظ شناسی برقرار بود. این غزل یکی از ده غزل برگزیده حافظ بود که در آن جا برسی می کردیم. شاهکاری است به نظرم.


 
صد و چهارده روزگی
ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: پدرانه

زیاد از تو ننوشته‌ام و ناراحتم. تو بزرگ تر و شیرین تر می شوی و من می ترسم که روزی حسرت بخورم برای ثبت نکردن این لحظه ها. 

تو به سنی رسیده‌ای که توجه کامل ما را می‌طلبی. حتی اگر پیشت باشم و نگاهت نکنم ناراحت می شوی و یکی از آن جیغ های نارنجی ات را می کشی.

چند روز پیش کشف کردی که دو دست داری. تا پیش از آن یک دستت را جلوی چشمت می آوردی و مبهوت نگاهش می گردی اما کشف تازه ات وقتی رخ داد که دو دستت به هم رسیدند. حالا نوبت به پاهایت رسیده. پاهایی که در هوا معلق نگه می داری و وقت شادی محکم به زمین می کوبی شان. امروز هم غلت کامل زدی

پریروز مادرت تو را برد دکتر. اولین باری بود که مریض می شدی. شب تا صبح کنارت خوابیده بودم که خدای ناکرده نفست نگیرد... دکتر می خواست تو را معاینه کند. لباست را در آورد و دستش را برای معاینه روی شکمت گذاشت، تو قهقهه زدی! دکتر می گفت اینکه حالش از من بهتر است. اما دیگر مریض نشو! دیدن چهره ی خسته تو تاب از تن ما می گیرد.

امروز تو باعث شدی که با تعدادی از دوستان خوبمان دور هم جمع شویم. چقدر شیرین بود دیدار آدم هایی که به هر کدام شان علاقه داشتم و به یادم آوردند که در این دیار غربت تنها نیستیم.

امروز تو صد و چهارده روزه شدی.


 
پدرانه
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۳٠ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: پدرانه

 

فردا که بزرگ بشوی دلم تنگ می شود برای این روزها. این روزها که قلمبه می شوی در آغوشم. سرت را یله می کنی روی شانه ام دستهایت را رها می کنی بر بازویم.

موهای مخملی‌ات را، نگاه کنجکاوت را، چال گونه هایت را، ... باید به عمق حافظه بسپارم.

 


 
یک ماهگی
ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حسب حال ، پدرانه

 

فردا مریم یک ماهش می شود. همین الان که دارم این سطور را می نویسم در آغوش من منتظر است تا نماز مادرش تمام شود. باید برایش آواز بخوانم و حرکات موزون انجام بدهم تا حواسش پرت بشود. روزهای گذشته روزهای آسانی نبود اما نتیجه شیرین بود. طولانی شدن فرآیند تولد، درد های مادر، اسباب کشی در روز بارانی و استرس های آن و عزت نفس ما (!) حکایت دامنه داری است که شاید روزگاری در جای دیگری برای مریم بنویسم.

نوزاد تا به دنیای ما عادت کند به زمان احتیاج دارد. ما هم برای درک و تشخیص واکنش های او به زمان احتیاج داریم. شب ها تا اذان صبح من در کنار مادرش مراقبش هستم و از آن به بعد مادر بزرگش پست را تحویل می گیرد. حضور مادربزرگ مریم در کنار ما نعمت بزرگی است. مادری مهربان و فداکار که خستگی نمی شناسد و هیچ چیز برای خودش نمی خواهد. خدا را شکر که با آن همه بازیهای سفارت کانادا بالاخره توانست به موقع به ما برسد. این ها را هم باید برای مریم بنویسم.

دارم سعی می کنم کارها و مطالعات گذشته را از سر بگیرم. ورزش می کنم  و در اندک لحظاتی که باقی می ماند کتابی درباره امام هادی (ع) می خوانم. شاید به زودی مطلبی درباره این کتاب و دلیل انتخاب آن بنویسم. مقاله ای هم درباره دلایل عقب ماندگی ملل شرق از قافله صنعت و مدرنیته می خوانم به نام تاریخ در تعطیلات. بخش هایی از این مقاله مرا به فکر فرو برده که در راستای واقعیت های تلخی است که پس از آمدن به غرب بیشتر متوجه آنها شدم. مثلا می گوید اینکه چهارصد سال است هیچ تحول فکری در جامعه ما رخ نمی دهد به خاطر این است که سوالات اساسی انسان شرقی حل شده. سوالاتی که درباره انسان و آسمان بود و به رابطه انسان با ماورا می پرداخت. هزار سال موشکافی عالمان دینی مشکلات را حل کرده و حالا انسان شرقی (ایرانی) فرمول هایی برای رسیدن به سعادت ابدی دارد و چون هیچ مساله دیگری به این اندازه برای او اهمیت ندارد دلیلی نمی بیند که به شناخت طبیعت و قوانین آن و راههای تسلط بر آن بپردازد. اما انسان غربی به دنبال این مسایل بود و به پیشرفت های چشمگیری نایل شد که انسان شرقی با بهت به آن نگاه می کند و اگرچه از محصولات آن استفاده می کند اما اشتیاقی برای شناسایی و تسلط بر آنها ندارد چرا که اینها را مسایل اصلی نمی داند ...


 
لالایی
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر خودم ، پدرانه

اینکه آدم پدرش شاعر باشد دست کم یک فایده اش این است که می تواند مدام برایش لالایی های تازه بسراید و خودکفایی در تولید لالایی حاصل شود:

 لالا لالا گل سوسن

چراغ شام تار من

لالا لالا گل شب بو

چشات نازه مثه آهو

لالا لالا گل مینا 

تویی زیباترین زیبا

لالا لالا گل مریم

ندارم تا تو هستی غم 

لالا لالا گل سوری

ندارم طاقت دوری

لالا لالا گل نرگس

نبینم داغ تو هرگز

لالا لالا گل ریحون

تویی لیلا، منم مجنون

لالا  لالا گل نازم

به بالای تو می نازم

لالا لالا گل نعنا

رفیق کوچک بابا

لالا لالا امید من

گل سرخ و سفید من

 

وقتی که لالایی می گویم  ریتمی1 در ذهنم هست که مادرم با آن برای من و خواهرم لالایی می خواند. داستان دختری را می گفت که مادرش می میرد و نامادری اش او  را آزار می دهد تا اینکه یک روز که برای برداشتن آب به سر چشمه می رود دو نفر او را نجات می دهند:

دو تا ترکی ز ترکستون

منو  بردن به هندستون

جزییات داستان یادم نیست اما هرچه بود هیچ وقت برای  ما تکراری نمی شد و با صدای شیرین مادر خواب را به چشم ما می آورد.

 

1-بیشتر لالایی ها از لحاظ وزن در شاخه مفاعیلن مفاعیلن قرار می گیرند.


 
همبازیان خواب تو خیل فرشتگان*
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱٧ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر خودم ، پدرانه

 

برگشته ام به دنیای آدم ها، دنیای کار، دنیای تکرار. دلم تنگ شده برای مریم گلی و ساعت های با او بودن، برای تماشای خواب معصومانه اش، گریه هایش و چرخش نگاه جستجوگرش.  شب ها نا آرام است و عصر ها به خوابی شیرین می رود. وقتی می خوابد دست هایش را به حالت تسلیم بالا می آورد.

مادرش می گفت امروز برای اولین بار خندیده ..

 

سحر دیدم غزل می خواند شمشاد

هوا شاد و زمین شاد و زمان شاد

همه گل های عالم را خبر کن

که مریم زاده شد در ماه خرداد.

 

به یادش که می افتم گوش می دهم به این آهنگ  شاه اومده با لشکرش، شاهزاده ها دور و برش ...  لبخند

 

* شعری از قیصر برای دخترش آیه


 
گل مریم
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: پدرانه

 

مسافر کوچولوی ما -دخترم مریم- روز پنج شنبه 11 خرداد (برابر با 10 رجب و 31 ماه می) ساعت 7 عصر به دنیا آمد.

 

چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز!


 
نامه ای به مسافر کوچولو
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ٧ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نامه ، پدرانه

 سلام مسافر کوچولو!

تو تا چند روز دیگر از سیاره ات به زمین می آیی. نمی‌دانی چقدر منتظر دیدن تو هستم. منتظر آن لحظه رویایی که تو چشمهای کوچکت را باز می کنی و دنیای ما را برای اولین بار می بینی و ما تو را.

نمی دانم تو چه شکل و شمایلی داری و چقدر به تصویری که از تو در ذهنم ترسیم کرده ام شبیهی. بی صبرم تا بیایی و همه خیال هایم را به واقعیت تبدیل کنی. خیلی حرف ها دارم برای تو. نمی دانم آن روز کی می رسد که ما با هم بنشینیم و مثل دو دوست، فارغ از اختلاف سن و سال، با هم حرف بزنیم. آیا گذشت زمان و اختلاف سلیقه ها و عقیده ها این فرصت را به ما خواهد داد؟ یا هر کدام از ما در حصار باورها و تعصب های خودمان حبس خواهیم شد؟ خدا نیاورد آن روز را ...

تو را پاک از هر آلودگی، در جامه ای سپید تصور می کنم. انگار تو را می بینم که بزرگ شده ای، دوست داشتنی، مهربان، پرسش گر، خوش صحبت اما جویای تنهایی.

من برای تو درخت انگوری می کارم در باغچه خانه ای که نداریم. بعد سایبانی درست می کنم که شاخه های تاک دامن آن را بگیرند و ببالند، تا زیر آن بنشینیم و در گوش هم سخنهای نهان بگوییم.

برای تو بوته ی یاسی می کارم در کنج حیات، از همان ها که در خانه ی پدربزرگ بود، تا هر وقت جانمازم را باز می کنم عطر عبور تو در هوا پراکنده شود.

اتاقت را پر از گل می کنم، گل های نرگس، گل های مریم، انی سمیت ها مریم و انی اعیذها بک و ذریتها من الشیطان الرجیم

من این گل ها را، درخت ها را می کارم تا خدای مهربان هم تو را چون نهالی زیبا برویاند. 

ما و پدران ما نتوانستیم زمین را جای چندان خوشایندی کنیم برای زندگی. جزیره های خوشبختی هستند، اما در همسایگی این جزیره ها مردم شب گرسنه می خوابند. دلم می خواست دنیایی که تو در آن قدم می گذاری زیباتر از این باشد. مردمانش با هم مهربان تر باشند، صادق تر باشند، خالی تر از غرور و خودپسندی. شاید تو و خواهران و برادران تو بتوانند برف شادی بر این دنیا ببارند.

خورشید کوچکم!

تو را من چشم در راهم!