بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

باران خاطره ها
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، واتر آباد

امروز بعد از مدت ها رفتم دانشگاه واترآباد. دلم برای استادم تنگ شده بود. به رییسم تعارف کردم که شما هم بیا. او هم درجا پذیرفت. حالا من کلی حرف خصوصی داشتم با استادم. قرار شد من و رییس جداگانه بیاییم. صبح سوار اتوبوس شدم. می خواستم خاطرات سه سال و نیم اتوبوس سواری زنده شود بلکه بعد از مدت ها یک یادداشت اتوبوسی بنویسم. در مسیر رفتن دیدم میل چرت زدن دارم. یک حالتی هست بین خواب و بیداری که خیلی لذت بخش است. گفتم فعلا چرت بزنم بعد موقع برگشتن فرصت زیاد است دست به کار نوشتن خواهم شد. وقت برگشتن از اقبال بلندم از اتوبوس جا ماندم. 

در جاده و در واترآباد بهار شده بود. درخت ها با شکوفه های رنگارنگشان، سفید و صورتی و ارغوانی، خیابان ها را آذین بسته بودند. یک رنگ سبز روشنی هم هست که مخصوص این وقت سال است. دلم تنگ شد برای دوچرخه سواریها و دو سال و نیم زندگی در واترآباد. به دانشگاه که رسیدم قدری پیاده روی کردم. دیدم از هر وجب خاطره ای دارم. آن میز و صندلی آهنی که دانشجوی چینی ام روزی آنجا گریه کرد، آن مسیر شیب دار که روزی باران تندی می بارید من چتر نداشتم و خانم محترمی گفت بیا این چتر را با هم شریک شویم، دانشکده ریاضی و جلسه قرآن، ساختمان دی سی و جلسه نهج البلاغه و حمید و سعید، کتابخانه و جلسات حافظ شناسی و ...

داشتم با خودم فکر می‌کردم دیگر آشنایی ندارم در دانشگاه، که آرش را دیدم. آرش خیلی قبل از من دفاع کرده بود اما هنوز این دور و برها بود. از کار و بارش پرسیدم گفت تازگی اخراجش کرده اند. کاش چیزی نپرسیده بودم.  

به ساختمان مهندسی ۵ رسیدم. سوار آسانسور شدم. استادم داخل آسانسور بود! یعنی از همان ثانیه اول با هم بودیم. دلم به واقع برایش تنگ شده بود. آخرین بار تابستان پارسال در شیکاگو همدیگر را دیدیم. کنفرانس سالانه آنتن بود. گله می کرد که چرا دوری می کنی و سر نمی زنی. تولد مریم را بهانه کردم. 

از سفرم به ایران گفتم و امیدها و دغدغه ها. استاد قبل از اینکه به واترآباد بیاید استاد دانشگاه تهران بوده. هنوز ازتباطش را با دانشگاههای ایران حفظ کرده. در ایران هم بسیار قبولش دارند و معمولا سالی یکی دو بار برای کنفرانس ها دعوتش می کنند. بسیار پی گیر اخبار ایران است. چند دقیقه ای صحبت کردیم و طبق معمول سر از سیاست در آوردیم. 

سر و کله رییس که پبدا شد هم زبان بحث عوض شد هم فضای بحث. رییس هم مثل استاد آدم باهوشی است. دو تا دکترا دارد. به نظرم این دو بزرگوار باید بیشتر همدیگر را ببینند از بس که حرف دارند برای زدن. خلاصه که سه ساعت و نیم جلسه طول کشید. بازدید مفصلی هم داشتیم از آزمایشگاه های ۱۴ میلیون دلاری استاد. امکانات بسیار خوبی در این چند سالی که من نیستم فراهم شده اما شک دارم از همه آنها به خوبی استفاده بشود. استاد سیستمی را که در دوره دکترا روی قسمتی از آن کار کرده بودم به رییس نشان داد و می‌گفت این یک شاهکار مهندسی است. از محسنات استاد ما این است که شاگردانش را بعد از فارغ التحصیلی بسیار تحویل می‌گیرد. قول و قرار گذاشتیم برای جلسه بعدی. با ماشین رییس برگشتم به تورنتو.

 دلم تنگ تر شد برای دانشگاه.

دورها آوایی است که مرا می خواند ...

پی نوشت:

ساعت 11 و نیم شب است من در همان کافه هستم و می نویسم. اینجا چه شلوغ است. چه امن است. 


 
دست های سیاه
ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، انسان ، واتر آباد

 

چشمم به دست های سیاه اش افتاد که با پوست سفیدش تناقض خنده داری ساخته بود. بار اول که دیدمش فکر نمی کردم چهار پنج سال از من بزرگتر باشد و پدر دو فرزند، بس که چهره اش جوان می زد. یک بار تعریف می کرد دکترایش ناتمام مانده بود (هم کار می کرد هم درس می خواند). سه ماه کار را ول کرد رفت به مزرعه تا تمرکز کند روی پایان نامه. اما مگر می شد کار کرد؟ بچه ها مدام از سر و کول اش بالا می رفتند. کیف کردم  وقتی فهمیدم خانواده اش در مزرعه زندگی می کنند نه در شهر.

بر خلاف خیلی از اینجایی ها که مزخرف ترین حرف ها را با چنان اعتماد به نفسی بیان می کنند که تو گمان می کنی -زبانم لال- وحی منزل است و حالت آن پادشاهی را داری که لباس نامرئی برایش دوخته بودند، هیچ اصراری در بزرگ نمایی کار خودش ندارد و قبل از همه خودش از کارش ایراد می گیرد.

دیروز رفته بودیم واترآباد با جناب رییس. جلسه داشتیم با کریس و دار و دسته اش در محل کارش. او مشغول نشان دادن نتیجه تحقیقاتش بود. من در این زمینه شاید خبره تر از او باشم. ایرادی اساسی از او گرفتم. لحظه ای فکر کرد ... بعد نگاهم کرد و با همان لحن دل نشین اش گفت: راست می گی  That's True! هیچ تلاشی نکرد برای ماله کشی و بازسازی اعتبار خودش ...

اما راز دست های سیاه اش؟! هفته قبل داشته گردو می شکسته برای بچه هایش


 
یادداشت های اتوبوسی 12+1
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، پدربزرگ ، واتر آباد

امشب پس از مدتها با اتوبوس رفتم واترلو گفتم به شکرانه این موهبت یک یادداشت اتوبوسی بنویسم هدیه‌ی اصحاب را!

١- کاغذین جامه: حتما این قصه را شنیده اید که می گویند در زمان نوشیروان عادل وقتی به کسی ظلمی می شد و دستش به هیچ جا نمی رسید جامه کاغذین می پوشید و در منظر شاه ظاهر می شد و شاه شخصا به شکایت او رسیدگی می کرد. حالا یک جایی هست کنار شورای شهر تورنتو که همچین حالتی دارد. یعنی کسی که داد و هواری در دلش جمع شده می آید آنجا و بیرون می ریزد. چند روز پیش یک نفر آنجا بود که با صدای بلند می گفت پلیس او را دستگیر کرده و غذای مسموم به او داده و حالا هر شب که دستشویی می رود مشکلاتی دارد. امروز هم که می رفتم به سمت ترمینال یک آقایی پلاکارد دستش گرفته بود و با دست دیگرش بلندگو و داد و هوار می کرد. خیلی سریع دیدم که اعتراض کرده به یک سازمانی که برای کودکان فعالیت می کند. جالب این بود که یک سر پلاکارد را بسته بود به تیر چراغ برق. به نظرم داشت تظاهرات یک نفره می کرد.

 

٢- یکی از مهم ترین فواید سفر با اتوبوس که این چند وقته از آن محروم بودم حالت خلسه بین خواب و بیداری است که عجیب حال می دهد و روح را سبک و خیال را فربه و عقل را تعطیل می کند. با این حال، قسمتی از مغز بیدار است و برای خودش بازیگوشی می کند: شعر می گوید، داستان می سازد، آدمها را توصیف می کند:

                            با دست هاش دایره ای در هوا کشید

                            مرزی میان شادی و تقدیر ما کشید ...

 ٣- به واترلو که رسیدم لشکر پاییز همه برگها را غارت کرده بود اما دانشگاه پر از جنب و جوش و هیجان بود. این دانشگاه همیشه ممنتوم بالایی دارد. تازگی ها رییس سابق دانشگاه واترلو فرماندار کل کانادا شده و حالا یک آقایی که پدرش ایرانی است رییس شده. از کنار دیوار شیشه ای کتابخانه رد شدم و از کنار گلخانه ای که میان ذهن چمن  فاصله ایجاد کرده.  قرار بود با استادم درباره چند پیشنهاد کار مشترک بحث کنیم. تا وارد اتاق استاد شدم دیدم همان دانشجوی چینی مهربان و سمج ریخته روی سرش. حدس زدم استاد باید عمیقا از دیدن من خوشحال شده باشد! استادم می گفت که برخی از مقاله هایمان با استقبال مواجه شده و شرکتهای مختلفی به او مراجعه می کنند و سفارش کار مشترک می دهند. استاد مشاورم را هم دیدم خوشحال بود از شرایط  تازه ام و با هم گپ زدیم.

۴- استاد وارد 60 سالگی شده و همچنان پر شور و هیجان کار می کند. اخیرا هم آزمایشگاه ١۵ میلیون دلاری‌اش افتتاح شده. دنبال ویزای هند بود و مرا به یاد همان حکایت معروف سعدی انداخت که در جزیره کیش ... استاد استاد من که برای جلسه دفاع من هم آمده بود 81 ساله است و هنوز دانشجو می گیرد و هر سال دهها مقاله می دهد. چند وقت پیش خانم دکتر 87 ساله ای مهمان ما بود باورتان می شود یک آدم 87 ساله پشت کامپیوتر بنشیند و به شما ایمیل بزند و تازه عکسی را که با هم گرفته اید برای شما ضمیمه کند؟ حافظه عحیبی دارد این خانم که مرا یاد پدر بزرگ مرحومم می اندازد. چند ماه پیش مخترع  لیزر و یکی از برندگان نوبل که 96 ساله بود به دانشگاه تورنتو آمده بود برای سخنرانی . هنوز دانشجو می گیرد و مقاله می دهد... باز هم بگویم؟

 

۵- ساختمان جدید مهندسی را افتتاح کرده بودند. من همیشه پشت قدمم خیر است.  درست روزی که از شریف رفتم ساختمان جدید دانشکده برق را افتتاح کردند... و دیدار چند تا از دوستان قدیمی و قدری بحث علمی درباره کارهای ناتمام مان. من نمی توانم از این شهر و از این همه خاطره دل ببرم.

 

۶- ساعت ٧ شب شد که یادم آمد ناهار نخورده‌ام به فروشگاه کنار ترمینال رفتم که صاحبش افغانی است و آدم باصفایی است. کلا افعانی ها از ما ایرانی ها بهتر و مسلمان ترند! دو پسر دوقلو هم دارد یا لااقل خیلی به هم شبیه‌اند. یک غذا فروشی هم در فروشگاهش باز کرده. من بادمجانهای پخته‌اش را خیلی دوست دارم. یک بار از یکی از پسرها پرسیدم چطوری این بادمجانها را می پزید گفت: من نمی دانم مادرمان می‌پزد. آه! یاد غذای مامان پز به خیر!


 
خداحافظ واترلو
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ٩ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، نهج البلاغه ، واتر آباد

 

من این طور بی سر و صدا رفتن را دوست دارم انگار که برگی از شاخه بیفتد اما انکار نمی کنم که دلم تنگ می شود برای استادم.  و برای آن یک ساعتی که نهج‌البلاغه می ‌خواندیم. و برای چند رفیق باقی مانده که گرچه خیلی فارغند از یاد من،

از من ایشان را حسابی یاد باد.


 
عادی
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ٤ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب ، واتر آباد

چقدر ساده، عادی و بی سرو صدا اتفاق افتاد. انگار برگی از شاخه افتاد! همه چیز به خوبی پیش رفت و به خوبی و بی‌سرو صدا تمام شد.

یک صفحه از این کتاب ورق خورد... شاید هم یک فصل از این کتاب تمام شد.

هیج خاطره‌ی خاصی از امروز در ذهنم باقی نماند.

این هم از خواص زندگی در غربت است. عادت کن مرد! عادت کن به این همه خلاف عادت.

 

پی نوشت: انگار مظلوم نمایی به ما نیامده! دیشب منزل استاد بودم. حسابی شرمنده کردند.


 
یادداشت های اتوبوسی(۷)
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، واتر آباد ، سیاست

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود...

 

 

۱-چند روز پیش اختلافی بین من و استادم در امر تحقیق پیش آمده بود و من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان دو سهروزی حالم گرفته بود. در همان ایام داشتم با چند تا از بچه های گروه -که هرکدام در کار خودشان یلی هستند- روی مقاله ای کار می کردم. کار سنگینی به عهده ی من بود و چندین شب تا بامداد بیدار بودم.  یاد این لطیفه افتاده بودم که طرف توی اتوبوس بود و داشت از شهرستان به تهران می آمد. شب از خواب پرید و دید کسی بیدار نیست. گفت «آقای راننده برای کی رانندگی می کنی؟ اینجا همه خوابند!» حالا شده بود حکایت من!

سرشارم از هوای رهیدن شبیه کاه...

                 چهار میله از این قفس بیشتر نمانده.

 

۲- پارسال هوا که سرد شد دوچرخه را گذاشتم توی بالکن که سر فرصت منتقل کنم به انباری.  بعد از دو سه ماه (!)  که فرصت شد دیدم کبوتری در پناه دوچرخه آشیان کرده و تخم گذاشته. دلم نیامد این مهمان ناخوانده را بیرون کنم. چند روز بعد ماه فوریه شد –و تو چه می دانی که ماه فوریه چیست!- و یک برف تصادفی* آمد طوریکه همه ی بالکن پر برف شد. دلم برای کبوتر سوخت گفتم بروم برفها را از رویش کنار بزنم و سایبانی برایش درست کنم. دیدم کبوتر محترم تخمش را رها کرده و در رفته. کلی بد وبیراه گفتم که این غربی ها عاطفه ندارند و حتی بچه هایشان را ول می کنند و... دوچرخه ی بیچاره همانجا در برف ماند.

نزدیک نوروز که هوا کمی خوب شد تصمیم گرفتم دوچرخه را ببرم یه جایی باد کنم و روغن بزنم. دیدم این دفعه دو تا کبوتر آشیانه کرده اند و دو تا تخم گذاشته اند. شرم شرقی من دوباره گل کرد. این بار خدا را شکر جوجه ها به دنیا آمدند و ۵۰ روزی بلکه بیشتر طول کشید تا پر پروازشان در آمد و رفتند و البته بالکن ما از محصولات معطرشان بی نصیب نمانده بود. تا اینکه تعطیلات روز ملی کانادا شد و بالاخره  بالکن را تمیز کردم. تصمیم گرفتم توری بخرم تا دیگر پرنده ها ما را مستفیض نکنند. چند روز بعد که رفتم  ابعاد بالکن را اندازه بگیرم دیدم کبوتر دیگری آمده و دو تا تخم گذاشته... دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش!

 

۳- دوستانی که حافظ خوانده اند می دانند که یکی از منفورترین شخصیت ها در شعر او محتسب است. حداقل  در ۲ دوره از تاریخ ما افرادی به اسم محتسب وجود داشته اند یکی در زمان حافظ یکی هم در زمان صفویه. مشابهت تاریخی این دو دوره وجود حاکمانی بود که در امر شرع سخت گیری می کردند و عمدتا فقیهانی در کنارشان بودند که حاکم را به خاطر اجرای احکام الهی تشویق می کردند. در مقابل شاه صفوی هم پیاده به مشهد می رفت و خود را به جای شاه، کلب (سگ) آستان ولایت می نامید. حتی کار به جایی رسید که برای شاه -که ترک قزلباش بود- شجره نامه‌ای هم یافتند و او را فرزند پیامبر دانستند. البته در این میان عالمان نامداری هم بودند که فریب این ظاهرسازیها را نمی خوردند به عنوان مثال می توانید به داستان مقدس اردبیلی در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران شهید مطهری (صفحه ۴۹۲-۴۹۴) مراجعه کنید. برگردیم به اصل قضیه. حاکم احتیاج به عواملی داشت که حکم شرع را اجرا کنند. این آدمها هم که فرشته نبودند و از مشک و عنبر سرشته نبودند در نتیجه سوتی می دادند و این سوتی دادن کسانی که مامور نهی از منکر  بودند جماعت را سرگرم می کرد. حافظ هم تا توانسته سر به سر این محتسب های بیچاره گذاشته

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز

مست است و درحق او کس این گمان ندارد

،

باده با محتسب شهر ننوشی زنهار

بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد

 

۴- دیروز از ساختمان که بیرون می‌آمدم، یه آقایی مرا به اسم صدا زد. شاخ در آوردم که در این دیار غربت... یکی از رفقای خوابگاهی بود. دو ماهی بود که به ساختمان ما آمده بود. وقتی شماره ی آپارتمان اش را گفت فهمیدم در یک طبقه هستیم، ۵ تا خونه اون ورتر، شرمندگی بیشتر شد!  آقا وقتی من می گم اینجا همسایه از همسایه خبر نداره گیر ندید که سندش کو؟

 

 ۵ - پنجشنبه  داشتم رانندگی می کردم از تورنتو به سمت واترآباد. ۲۵ کیلومتری واتراباد یه دو تا رعد و برق زد آسمون نیمه ابری بود. محل نذاشتم. ۱۲۰ تایی می رفتم که یک دفعه یک بارون و تگرگی راه افتاد که من- با اینکه برف پاک کن روی آخرین سرعت خودش بود- دو متری خودم رو هم نمی دیدم. مونده بودم چی کار کنم، همونجا وسط بزرگراه وایسادم. یاد این آیه افتادم که  و اذالشمس کوّرت... من وجه دنیایی مساله رو دیدم اما آقاجون خیلی وحشتناکه این قیامت. عبرت بگیرید...

 

۶- صبح رفته بودم سلمونی. این سلمونی که من میرم سه تا ایرانی توش کار می کنند و یه آقای عرب. اما اون سه تا ایرانی دوتاشون بچه ی شیراز هستند... باصفا و با مرام.  ظاهرا اون آقای عرب مشکل اقامت پیدا کرده بود و دیگه نمی اومد.. وقتی دیدن من اومدم به افتخارم (!) یه کانال ماهواره ی ایرانی روشن کردن –با اینکه دو تا مشتری خارجی هم بودن- دیدم یه آقایی داره ترانه می خونه و هی می گه "وقتی می خوای بری سفر، هرچی می خوای باهات ببر، اما گیتارم رو نبر" من داشتم دنبال یه معنی و مفهومی برای این ترانه می گشتم که یکی از همشهریها گفت: عامو خفش کن ای شعرو خیلی ... تصادفیه! این شکر رو که فرمود من دلم یه وجب باز شد و غم و غصه ی ایام ازیادم رفت. بحث کشید به استاد جواد یساری و عباس قادری و خدمات خالصانه ی اینها به موسیقی ایرانی و طنز اینترنتی. حسابی بحث تخصصی شد. رفیقم می گفت یه هم اتاقی داشته که هر روز ساعت 5 صبح جوات یساری گوش می داده و می رقصیده!

چند روز پیش هم که سوار ماشین یکی از رفقا بودم، با کلی ترس و لرز  اجازه خواست که یه نوار بذاره. گفتم بفرما. دیدم یه آقایی می گه بیگلی بیگلی بیگلی بیگلی بیگ ( صدای اسب) بعد عربده می کشه  و میگه "کتلت دو شب مونده از آن ما ... خیابان شهید قندی از آن ما " بعد صدای دایناسور از خودش درمیاره بعد می گه "حبل المتین زلف یار.. سشوار ... سشوار..." اون از لس آنجلسی ها این هم از تهرونی ها...  آقا اصلا فراموش کنید. همون جوات یساری را عشق است...