بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سه سالگی و امید
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: پدرانه ، نهج البلاغه

مریم گلی سه ساله شد.

حالا وقتی تلفن می زنم خانه، صدای کوچکی می گوید: سلام شما بابایی هستی؟ مامانی کار داره. من قطع می کنم. خداحافظ! من می مانم که چه بگویم اصلا!

خیلی چیزها یاد گرفته، خیلی بزرگ شده، زندگی ما با روزهایی که مریم نبود قابل مقایسه نیست. یواش یواش دارد سرک می کشد به کتابهای من. عاشق این است که برایش قصه بگویی. با این قصه ها زندگی می کند.

صبح رفتم به قلعه اژدها. برای دیدن آقای مشاور. بدیهی بود که ایشان وقت ندارند. من فقط می خواستم نامه ای را که نوشته بودم به رویت مبارک برسانم. آمدم پایین. در طبقه همکف نمایشگاه کتاب بود. چشمم به نهج البلاغه افتاد. یک جلد خریدم برای اتاقم. حالا هر از گاهی وسط کارهایم کتاب شریف را باز می کنم و حالم عوض می شود:

مَاءُ وَجْهِکَ جَامِدٌ یُقْطِرُهُ السُّؤَالُ
آبروى تو چون یخى جامد است که درخواست آن را قطره قطره آب مى کند،
فَانْظُرْ عِنْدَ مَنْ تُقْطِرُهُ .
پس بنگر که آن را نزد چه کسى فرو مى ریزی؟

از قلعه که برگشتم، رفتم پیش رییس دانشکده. بنده خدا کار زیادی از دستش بر نمی آید اما لااقل به درد دل های من گوش می دهد.

می فرماید: مومن امیدش مثل مو باریک می شود اما قطع نمی شود. 

پی نوشت:

عصر حسن آقای عندلیب زنگ زد که تهران است و نزدیک دانشگاه. بعد آمد به اتاقم و ساعتی گپ زدیم. من و حسن آقا -که از جنس رفیقان قدیم است- هم ورودی بودیم و مدتها در اتاق ١٠۴ خوابگاه زنجان همقفس بودیم.


 
یاران موافق
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ٥ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: رفیق ، نهج البلاغه

اول این نوشته ده سال قبل را بخوانید تا برایتان بگویم ( فقط بند اولش را).

دنیا چرخید و چرخید و حالا من و سعید همسایه و همکار شده‌ایم! امشب خانه آنها که طبقه بالای ماست مراسم بود و عده ای از دوستان واترآبادی، که یکی از دیگری بهترند و حالا هر کدام در دانشگاهی مشغول‌اند، آمده بودند.

هنوز خانه آماده نشده و نهصد و شصت و چند کار باقی مانده که لاک پشت وار برای انجام آنها کمر همت بسته‌ام. از میدان کاج به میدان انقلاب می‌روم. تاکسی را عوض می‌کنم از انقلاب به راه‌آهن، از راه‌آهن به شوش. ایستگاه قند و شکر را پیدا می‌کنم. گاراژ کرمان و تهران را رد می کنم تا برسم به بنگاه سیف احمدی. پنج دقیقه صبر می کنم تا پسرک سرش را بالا بیاورد و جواب مرا بدهد. می‌روم به حیاط دوم. بارهایی که از شیراز آمده آنجاست. راننده پنجاه تومان می‌خواهد، انباردار چهل تومان، کارگر سی تومان. سوار نیسان گاوی می شوم از جنوب به شمال. فکرم در قلعه اژدهاست اما غمی ندارم. چمدان های خسته تا ساعتی دیگر قرار می گیرند. سطل و طی می‌خرم. یکی از اتاق ها را مثل دسته گل آماده می کنم. یکی از قالی های شش متری را پهن می کنم. تکه سنگی را که در کوچه پیدا کردم می شویم. نماز ظهر و عصر را در خانه خودم می‌خوانم.

عصر در فاصله بین تحویل یخچال و سرویس سیستم گرمایش خانه، سعید را در پارکینگ دیدم که مشغول تمیز کردن ماشین‌اش بود. بیشتر حرف های ما در این یک سال درباره استخدام و خرید و کاسه و کوزه بوده اما امروز فرصتی شد که حرف های دیگری بزنیم. از اینکه زنجیره اسباب و علل گسترده تر از شناخت ماست و خیلی اوقات اتفاق ها از مجرایی غیر از انتظار ما رخ می دهند و اینکه آدم باید زره بپوشد... به همین ها سرخوشم. یارا! بهشت صحبت یاران همدم است.

دیشب هم خانه یکی از دوستان حلقه تورنتو بودیم در شرق تهران با گروهی از رفقا و همسایه های تورنتو. صحبت از نهج‌البلاغه بود و همام و المتقون فیها هُمْ أهْلُ الْفَضائِلِ، مَنْطِقُهُمُ الصَّوابُ، وَ مَلْبَسُهُمُ الاِقْتِصادُ، وَ مَشْیُهُمُ التَّواضُعُ.

قبل از بازگشت، امید روشنی داشتم که دوستان خوبی در تهران دارم که دیدار آنها وقت را خوش می‌کند، اما  پروای پنهانی داشتم که ابعاد این شهر بی در و پیکر آدم ها را از هم دور می کند. این دو شب دیدم که رشته پیوندهای قدیم فاصله ها را کوتاه می‌کند.

راستی، امروز روز تولدم بود. چهار سال بیشتر نمانده تا چهل سالگی. وقت زیادی ندارم.


 
فرشته در فرشته
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، رمضان

 

چه خوش است که در سحرگاه شب قدر باران ببارد و آدم زیر این باران خیس بشود. امام علی در خطبه قاصعه می فرماید: با هر قطره باران فرشته ای نازل می شود. از آن طرف شب قدر هم که شب نزول ملائکه است. امشب فرشته در فرشته است.

شب عاشقان را بامدادی مباد!

پی نوشت:

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی ...


 
دو گوش دل
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نهج البلاغه

داشتم تفسیر نامه٣١ نهج البلاغه او را گوش می دادم. هر فراز این نامه دوست داشتنی است و با صدای دلنشین او خواستنی تر. جلسه چهارم رسید به این فراز 

احْىِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ، وَ اَمِتْهُ بِالزَّهادَةِ،

دلت را با موعظه زنده کن، و با بى رغبتى به دنیا بمیران،

 و بعد حدیثی خواند با این مضمون که دل انسان دو گوش دارد بر سر یکی فرشته ای است راهنما و بر سر دیگری شیطانی است فتنه انگیز. شیطان آدمی را به گناه فرمان می دهد و فرشته باز می دارد ...

باید یک پاره از دل‌ات را بمیرانی و پاره ای دیگر را زنده کنی...

اصول کافى ج : 3 ص : 366 روایة :1


 
از اشک گفت
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رمضان ، نهج البلاغه ، مولانا ، اسلام

امروز فراز پایانی خطبه ۱۷۶ را برایمان خواند. گفت که ۳ نوع گناه بزرگ وجود دارد : ظلم، تلوّن (دو رنگی) در دین و عیبجویی از مردم

طُوبَى لِمَنْ شَغَلَهُ عَیْبُهُ عَنْ عُیُوبِ اَلنَّاسِ وَ طُوبَى لِمَنْ لَزِمَ بَیْتَهُ وَ أَکَلَ قُوتَهُ وَ اِشْتَغَلَ بِطَاعَةِ رَبِّهِ وَ بَکَى عَلَى خَطِیئَتِهِ

اى مردم ، خوشا کسى که پرداختن به عیب خویشتن او را از عیب دیگر مردم بازمی دارد و خوشا کسى که در خانه‏اش بماند و روزى خود بخورد و به طاعت پروردگارش مشغول باشد و بر گناهان خود بگرید.

  و بعد از اشک گفت و از گریه که لطیف ترین جلوه روح است و داستان کودک حلوا فروش را برایمان گفت:

تا نگرید کودک حلوا فروش

بحر بخشایش نمی آید به جوش...


 
خیاط عاشقان
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مولانا ، نهج البلاغه

 دیروز قبل و بعد از سخنرانی دلم گرفته بود. این نی بریده یاد نیستانش افتاده بود و بی تابی می کرد. به یاد حکمت 197 نهج البلاغه1 افتادم و گفتم غزل بخوانم: غزلیات شمس. رسیدم به بیتی که وقتم را خوش کرد:

روم به حجره خیاط عاشقان فردا

من دراز قبا با هزار گز سودا

پارچه را پیش خیاط می برند تا لباس بدوزند. کسی که لباس بلند می خواهد باید پارچه دراز ببرد. می گوید من آرزوی بلند دارم من همتم بلند است و لباس بلند می خواهم و ادامه می دهد:

بدان یکیت بدوزد که دل نهی همه عمر

خیاط عاشقان چنان لباسی برایت می دوزد که همه عمر عاشق آن می شوی

***

پی نوشت:

1- إِنَّ هَذِهِ اَلْقُلُوبَ تَمَلُّ کَمَا تَمَلُّ اَلْأَبْدَانُ فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ اَلْحِکْمَةِ

این دلها ملول مى‏شوند ، آنسان ، که بدنها ملول مى‏شوند . براى شادمان ساختنشان سخنان نغز و حکمت آمیز بجویید .


 
خداحافظ واترلو
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ٩ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، نهج البلاغه ، واتر آباد

 

من این طور بی سر و صدا رفتن را دوست دارم انگار که برگی از شاخه بیفتد اما انکار نمی کنم که دلم تنگ می شود برای استادم.  و برای آن یک ساعتی که نهج‌البلاغه می ‌خواندیم. و برای چند رفیق باقی مانده که گرچه خیلی فارغند از یاد من،

از من ایشان را حسابی یاد باد.


 
... تا می شود انگور ما
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، امام علی ، اسلام ، علامه طباطبایی
 

یک کتابچه خیلی کوچک در کتابخانه دارم به نام حدیث عنوان بصری1 که پشتش عکس آقای قاضی (استاد علامه2) است و توصیه ایشان به شاگردان که همیشه این حدیث را با خودتان داشته باشید. امام صادق (ع) در این حدیث درباره علم می گوید: علم در گفتمان اسلام این چیزی نیست که ما محققان علوم تجربی یا انسانی (حتی فقیهان) می خوانیم بلکه از جنس نور و هدایت است که خداوند در دل هر که بخواهد می تاباند. یادم افتاد به آن کلام امیرالمومنین خطاب به کمیل در توصیف بندگان خوب خدا که می فرماید: هجم بهم العلم علی حقیقة البصیره؛ یعنی این علمی که اسلام از آن سخن می گوید اکتسابی نیست و به جد و جهد حاصل نمی شود.

انما هو نور یقع فی قلب من یرید الله تبارک و تعالی ان یهدیه

(علم نوری است که در دل کسی که خداوند اراده هدایت او را کرده است قرار می گیرد)

 اما اینکه این علم دقیقا چیست شاید نتوان جواب این سوال را داد اما شامل معرفت کردگار می شود که امیرالمومنین در آن خطبه ی سنگین3 (خطبه 1) می فرماید

 اول العلم معرفة الجبار و ...

 و این معرفت چنانکه در حدیث عنوان بصری آمده از راه عبودیت و بندگی خداوند و عمل به دانسته ها حاصل می شود.

پی نوشت:

1-عنوان اسم کسی بوده اهل بصره که آرزوی شاگردی امام صادق را داشته اما امام زیاد تحویلش نمی گیرند تا اینکه روزی به مسجد النبی رفت و ...

 2-دوست دارم لفظ علامه را انحصارا برای علامه طباطبایی رحمه الله علیه به کار ببرم.

 3-من در فهم این خطبه فراوان مشکل داشتم (دارم)  تا اینکه شرح آیت الله منتظری (ره) را دیدم. ندیده ام کسی به زیبایی ایشان نهج البلاغه را شرح کند.

یک آرزویم این است که این خطبه را با صدای خود حضرت علی بشنوم.


 
باید خودم را بیشتر بشناسم
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حسب حال ، نهج البلاغه

تا امشب فکر می کردم شخصیت من دو قسمت دارد یکی طفل بازیگوش درونم و دیگری "خودم". این طفل بازیگوش را خیلی خوب می شناسم و می توانم دقیقا  برایتان نقاشی کنم. حدودا سه ساله است. چشمهای درشتی دارد که برق می زنند. زود زبان باز کرده و راه افتاده، طبعا شیطان است اما زود رنج هم هست. عاشق هواخوری است. تنها تفاوتش با کودکانی که شما می شناسید این است که کمی استعداد دارد برای عاشق شدن. خوبی اش این است که چون بچه است می توانم خیلی از اشتباهاتم را گردن او بیندازم.

 اینکه "خودم" دقیقا چیست توصیفش سخت است . حداقل می دانم که کانت و دکارت هم نتوانسته اند این خود را به خوبی توصیف کنند. خود همان چیزی است که مردم می بینند. راننده ای که صبح سوار اتوبوسش می شوم "خودم" را می بیند همینطور همکاران من در دانشکده و دوستان معمولی من . "خود" همان کسی است که درس می خواند و درس می دهد. کار می کند و پول در می آورد. بحث سیاسی می کند و به فوتبال علاقه دارد. مایحتاج روزانه را خریداری می کند و اول ماه اجاره آپارتمان را می دهد. اما شخصیت سوم:

 این بعد سوم تازه است و نمی دانم آن را چه بنامم؟ به نظرم مثل یک پدربزرگ است دنیا دیده و لجباز یا مثل یک مشاور مدرسه که می خواهد هر طور شده مشکلات دانش آموزانش را حل کند، یا یک "عمو" که خیلی احساس مسوولیت و دلسوزی می کند اما معلوم نیست که طرف مقابلش به این همه دلسوزی احتیاج داشته باشد. این بعد سوم حرف های بزرگ می زند و دوست دارد تجربه هایش را برای دیگران بازگو کند. کلا شاد نیست و غمی در درون خود دارد.

بعد از این اکتشاف، دیدم که من الان دارم ۳ کتاب را به صورت تقریبا موازی مطالعه می کنم. یکی خاطرات فاینمن فیزیکدان مشهور که در واقع شرح خلاقیت ها و شیطنت های اوست. یکی کتاب جامعه شناسی کانادایی و دیگری ترجمه انگلیسی بعضی از شعر های مولانا. دقیق تر که شدم دیدم که هر یک از این ۳ کتاب یکی از این ۳ شخصیت درونی را سیراب می کند.

دومین باری که دکتر سنگری را دیدم (سال ۷۲) دفترم را به او دادم تا چند جمله به یادگار در آن بنویسد. برایم این کلام مولا را نوشت

کفی بالمرء جهلا ان لا یعرف قدره

 باید بیشتر خودم را بشناسم.


 
از ذهنیت تا عینیت
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، سیاست ، یادداشت های اتوبوسی ، ایران

یک مشکل آدمهای خوب، آدمهای درس خوانده، آدمهایی که تربیت سالمی داشته اند، این است که در ذهنیت زندگی می کنند نه در عینیت. انتظار دارند که همه چیز ایده آل و بدون نقص باشد و اگر واقعیت با دنیای آرمانی آنها زاویه پیدا کرد بدجور سرخورده، عصبانی یا افسرده می شوند. بعضی از این آدمها با افزایش سن و در اثر اصطکاک با محیط بیرونی عوض می شوند و می فهمند که در این دنیای نه چندان جالب ما نیش خار و  نوش گل به هم آمیخته اند.

برخی دیگر البته زندگی شان به گونه ایست که با بدنه جامعه تماس چندانی ندارند. در یک دانشکده یا انستیتوی تحقیقاتی نشسته اند و نظریه ریسمان می بافند. یا آنقدر وضع مالی شان خوب است که جزء خوشه ٣ هستند! و نیازی ندارند که در صف کالاهای یارانه ای هدفمند نشده بایستند تا واقعیت را لمس کنند.

متقاعد کردن این آدمهای عزیز به تحمل نقص های یک جامعه حتی دشوارتر از بحث کردن با احمق است چرا که اینها باهوش هستند و به ماله کشی تن نمی دهند!  بعضی هایشان که اهل دین و دیانت هستند مثلا وقتی می بینند جایی ظلمی رخ داده و فلانی و فلانی و فلانی سکوت پیشه کرده اند، داستان خلخال پای زن یهودی را برایت  می خوانند و تو لقماطون (١) هم که باشی نمی توانی جواب محکمی به آنها بدهی و اگر جوابی هم داشته باشی می ترسی کل بنایی که ساخته اند در هم بشکند و ...

من برای این گونه آدمها احترام قائلم چرا که درد را حس می کنند و هنوز دست و پای وجدانشان خواب نرفته یا سبیلشان با دنبه مال و مقام چرب نشده. یک تار موی اینها صد شرف دارد به ابوهریره های شریعت نداری که بوی نفت دماغشان را پر کرده ... که این درد بیدردی علاجش آتش است و بس.

اما حرف من این است: رسیدن به برخی از این تصویرها و آموزه هایی که در ذهنیت ماست نیازمند قرنها تلاش توام با بصیرت است. متاسفانه اسوه های ما آن قدر بزرگ و دست نیافتنی شده اند که به اسطورگی رسیده اند. باید پله پله این فاصله را طی کرد. ابتدا باید قدری کوتاه آمد و زمینی تر به مساله نگاه کرد تا راه حل ملموس را پیدا کرد. بعضی ها تا می بینند یک نظام، یک جامعه نقایصی دارد به فکر شخم زدن آن می افتند انگار که جامعه سیستم عامل ویندوز است که بشود روزی ده بار آن را ری استارت کرد. آن هم جامعه ایرانی که به علت تاریخ طولانی و پیچیدن در سنتها، ثقل فراوانی دارد و حتی تکان دادنش دشوار است. 

١۴٠٠ سال قبل حضرت امیرالمومنین علی (ع) به شهر ایرانی انبار رفت مردم به صورت خودجوش به استقبال ایشان رفتند و پیاده جلوی اسب ایشان دویدند. حضرت فرمود این چه کار بی فایده ایست که می کنید؟ گفتند رسمی است که از زمان شاهان [ساسانی] باقی مانده . حضرت جمله تکان دهنده ای فرمودند: به خدا سوگند که امیران شما از این کار سودى نبردند و شما در دنیا با آن خود را به زحمت مى افکنید و در آخرت دچار رنج و زحمت مى گردید (٢). بعد از ١۴٠٠ سال امروز هم که یک مسوول مهم به شهری می رود مردم جلوی او صف می کشند و گاو و گوسفند قربانی می کنند. حالا شما هی بگو مردم به خاطر ساندیس آمده اند یا اینها را با اتوبوس آورده اند. نه خیر عزیزم! این رشته سر دراز دارد (٣)...

پی نوشت:

١- این لقماطون داستانی دارد یک روز من می خواستم این شعر مولوی را برای عزیزی بخوانم:
              گر تو افلاطون و لقمانی به علم /  من به یک تعلیم نادانت کنم،
که یک دفعه زبانم پیچید و گفتم گر تو لقماطون و افلانی به علم .... خلاصه این کلمه لقماطون یک چیز خیلی خوب و مفیدی است درست مثل مردم سالاری دینی.

٢- نهج البلاغه, حکمت ٣۶

٣- من این متن را توی اتوبوس نوشتم. اولش خواب بودم یکهو این آقا که قیاقه اش شبیه کارل مارکس است آمد بغل دستم نشست و من از خواب پریدم. اگر پریشان نوشته ام تاثیر این زلف پریشان و خم اندر خم است. این هم عکس مارکس برای مقایسه با این آقا:


 
هر دو در آن شریکیم
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱٤ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، امام علی ، سیاست

حضرت علی (ع) در نامه 18 به عبدالله بن عباس که از طرف ایشان والی بصره بود می فرماید: «در آنچه از نیکى و بدى بر دست تو جارى مى ‏شود ، مدارا کن ، که ما هر دو در آن شریکیم.»  قضیه از این قرار بوده که بعد از جنگ جمل ابن عباس نسبت به بنی تمیم که از یاوران طلحه و زبیر بودند سخت گیری می کند و خبر به حضرت امیر می رسد. سپس ایشان این نامه را به ابن عباس که پسر عموی ایشان و  از بزرگان صحابه و مورد احترام شیعه و سنی است می نویسد و به او تذکر می دهد که حاکم جامعه اسلامی در اعمال کارگزارنش شریک است و هرچه کنند به پای او هم نوشته می شود.

شکی ندارم که رخدادهای پس از انتخابات با آموزه های دینی که من به آن افتخار می کنم و امامی که شیعه ی او هستم سازگاری ندارد. اما طرفداران جنبش سبز هم باید مراقب فرصت طلبانی باشند که در بین آنها نفوذ کرده اند و عقده های خودشان را شعار می کنند و فریاد می زنند. بالاخره شهر که شلوغ بشود قورباغه هم هفت تیر کش می شود! نباید هر خبری را باور کرد و هر شعاری را تکرار. راز پیروزی در عقل گرایی و دوری از خشونت است و کلام آخر اینکه

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی


 
وقتی شیطان آزاد می شود
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱٦ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، امام علی ، حج ، جعفر شهیدی

خانم دکتر گفت : همیشه به منا (١) که می رسیم دعوا می شود. می گفت در عرفات شیطان در غل و زنجیر است اما به منا که می رسیم شیطان آزاد می شود و وسوسه ها شروع می شود.

این سومین سفر خانم دکتر بود. خانمی مهربان و دلسوز که از ونکوور آمده بود و همسفر ما شده بود.  نذر کرده بود ١۴ سفر حج برود. همیشه مشغول عبادت بود و به خانمهای دیگر کمک می کرد. زودرنج بود اما دل پاکی داشت. مریض که شدم مدام احوال مرا می پرسید و قرص های مخصوص به من می رساند.

البته دعوا بر سر غذا و عدس و پیاز و گندنا نبود. چندتا از خانمها اصرار داشتند که به مسجدالحرام بروند تا حج اکبر (٢) به جا بیاورند اما مسوول کاروان کوچک ما مخالفت می کرد (٣) و بعد بحث هایی درگرفت. این، شاید تنها خاطره ی تلخ من در سفر حج بود.

***

امروز یک ماه می شود که از سفر برگشته ام. ظهر با چندتا از دوستانم بر سر یک مساله ی بسیار بی اهمیت بحثمان شد. نمی توانستم درک کنم که چرا باید این مسایل دوستی ها را به هم بزند و پرده ی احترام را پاره کند. عصر که نهج البلاغه می خواندیم رسیدیم به این فراز:

 به خدا سوگند ، شیطان ... بر تبارتان حمله آورد و سوارانش را بر سر شما تازاند و با پیادگانش راهتان را مسدود گرداند چنانکه از هر جا شکارتان مى‏کند ... نه با نیرنگ خود را توانید بازداشت و نه افسونى را به دفع بلا دانید گماشت . در دایره ذلّت خوار ، و در چنبره‏اى تنگ گرفتار ، و دستخوش مردن و از چهار سو اسیر بلا بودن .

پس آتش عصبیّت را که در دلهاتان نهفته است خاموش سازید ، و کینه‏هاى جاهلیّت را براندازید که این حمیّت در مسلمان از آفتهاى شیطان است ... تاج افتخار فروتنى را بر سرهاى خویش نهید ، و گردنفرازى را به زیر پاهاى خود بیفکنید ، و رشته تکبّر را از گردنهاتان فرود آرید ، و افتادگى را همچون مرزى میان خود و دشمن بشمارید:  شیطان و سپاهیان او ، که او را در هر ملّتى سپاهیان است و یاران و پیادگان و سواران . [خطبه قاصعه- ترجمه استاد شهیدی (ره)

 

به یاد حرف خانم دکتر افتادم...

پی نوشت:

(١) حاجیان پس از اقامت در عرفات و مشعر صبح عید قربان وارد منا می شوند تا شیطان را رمی کنند و قربانی انجام دهند. تا ظهر روز دوازدهم باید قسمتی از شب یا روز را در منا بیتوته کرد.

(٢) می گویند وقتی عید قربان با روز جمعه مصادف شود، حج اکبر می شود. این نکته از نظر شیعه اعتبار زیادی ندارد.

(٣) شب یازدهم ذی الحجه اقامت در منا واجب است و اگر کسی به حرم برود باید تا قبل از غروب یا پیش از نیمه شب به منا برگردد و الا باید تا صبح در مسجد الحرام عبادت کند. این نکته اهمیت وقوف در منا را می رساند.


 
به استقبال میلاد مولا (ع)
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱٥ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، امام علی ، سیاست

نامه امام به فرماندار بصره عثمان بن حنیف (نامه 45 نهج البلاغه)

اما بعد! اى پسر حنیف!به من گزارش داده شده که مردى که از ثروتمندان ‏اهل‏«بصره‏» تو را به خوان میهمانی اش دعوت کرده، و تو به سرعت ‏به سوى ‏آن شتافته‏اى، در حالیکه طعامهاى رنگارنگ، و ظرفهاى بزرگ غذا یکى‏ بعد از دیگرى پیش تو قرار داده مى‏شد. من گمان نمى‏کردم تو دعوت جمعیتى‏ را قبول کنى که نیازمندانشان محروم، و ثروتمندانشان دعوت شوند. به آنچه ‏می خورى بنگر (آیا حلال است ‏یا حرام؟). آنگاه آنچه حلال بودنش براى تو مشتبه بود از دهان بینداز و آنچه را یقین ‏به پاکیزگى و حلیتش دارى تناول کن!

آگاه باش! هر مامومى امام و پیشوایى دارد که باید به او اقتدا کند و از نور دانشش بهره گیرد، بدان امام شما از دنیایش به همین دو جامه کهنه ‏و از غذاها به دو قرص نان اکتفا کرده است، آگاه باش! شما توانایى آنرا ندارید که چنین باشید اما مرا با ورع، تلاش، عفت، پاکى و پیمودن راه صحیح ‏یارى دهید، به خدا سوگند من از دنیاى شما طلا و نقره‏اى نیندوخته‏ام، ... این دنیا در چشم من بى ارزشتر و خوارتر از دانه تلخى است که ‏بر شاخه درخت ‏بلوطى بروید.

آرى از میان آنچه آسمان بر آن سایه افکنده تنها فدک دراختیار ما بود که آن هم گروهى بر آن بخل و حسادت ورزیدند و گروه دیگرى آن‏را سخاوتمندانه رها کردند و بهترین حاکم ‏خدا است.

مرا با«فدک‏»و غیر فدک چکار؟...

اگر مى‏خواستم مى‏توانستم از عسل مصفا و مغز  گندم، و بافته‏هاى ابریشم براى خود خوراک و لباس تهیه کنم اما هیهات که هوا و هوس بر من غلبه کند، و حرص و طمع مرا وادار کند تا طعامهاى لذیذ را برگزینم. در حالیکه ممکن است در سرزمین ‏«حجاز» یا «یمامه‏» کسى باشد که حتى امید بدست آوردن یک قرص نان نداشته باشد و نه هرگز شکمى سیرخورده باشد، آیا من با شکمى سیر بخوابم در حالیکه در اطرافم‏ شکمهاى گرسنه  باشند؟ ...

آیا به همین قناعت کنم که گفته شود: من امیر مؤمنانم اما با آنان‏ در سختیهاى روزگار شرکت نکنم؟! و پیشوا و مقتدایشان در تلخی‌هاى زندگى‏ نباشم؟ ...


 
به استقبال میلاد مولا (ع)
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: امام علی ، نهج البلاغه ، سیاست

برای کسی که نهج البلاغه را ورق زده باشد و با دنیای پر عظمت علی(ع) آشنا شده باشد زندگی در این کره خاکی سخت و دشوار می شود، زیرا همیشه یک معیار، یک میزان دارد که همه را با او می سنجد.

کافی است فقط یک بار نامه امام به مالک اشتر (نامه 53) را خوانده باشید یا وصیت ایشان به امام مجتبی  (نامه 31) را تا ببینید که ما چقدر از آن افق نورانی دوریم  و دریغا که هر روز دورتر و دورتر می شویم.

«... و باید که دورترین افراد رعیت از تو و دشمن ترین آنان در نزد تو ، کسى باشد که بیش از دیگران عیبجوى مردم است .

.... من از رسول الله(صلی الله علیه و آله) بارها شنیدم که می‌گفت:پاک و آراسته نیست امتی که در آن امت، زیردست نتواند بدون ‌لکنت زبان حق خود را از قوی دست‌بستاند.

... بپرهیز از خونها و خونریزیهای بناحق.زیرا هیچ چیز، بیش از خونریزی بناحق، موجب کیفر خداوند نشود و بازخواستش را سبب نگردد و نعمتش را به زوال نکشد و رشته عمر را نبرد. خداوند سبحان، چون در روز حساب به داوری در میان مردم‌پردازد، نخستین داوری او درباره خونهایی است که مردم از یکدیگر ریخته‌اند.پس‌مباد که حکومت‌خود را با ریختن خون حرام تقویت کنی، زیرا ریختن چنان خونی‌نه تنها حکومت را ناتوان و سست‌سازد، بلکه آن را از میان برمی‌دارد یا به دیگران‌می‌سپارد...»


 
جامی از نهج البلاغه
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ٤ تیر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: نهج البلاغه

دلم می‌گیرد از گردش روزگار و در گوشه‌ی تنهایی یادم می‌آید که نهج البلاغه هست و بعد... سیل کلمات امام جاری می‌شود و مرا که در این کویر کور و پیر تشنه تر از زمین های خشکیده‌ام سیراب می‌کند:

بار الها! هنگامی است که خشکسالی پی در پی به ما هجوم آورده، و ابرهای باران‌زا به ما پشت کرده‌اند... در این هنگام که یاس و نومیدی بر مردم چیره شده و ابرها از باریدن باز داشته شده، ... تو را می‌خوانیم ...

پروردگارا! بارانی زنده کننده، سیراب سازنده، کامل، فراگیر، پاکیزه، پر برکت، گوارا و رویاننده بر ما نازل فرما! بارانی که گیاهان پر برکت و شاخه‌های پر ثمر به بار آورد و برگهایش سرسبز و خرم باشد چنان که بندگان ضعیف را به توان رساند و سرزمینهای مرده را زنده گرداند.

خداوندا! آبی ده که تپه‌ها و کوههای بلند ما را پر گیاه سازد و در دامنه‌ها و دشتهاجاری گردد و سرزمین ما را برکت بخشد...




(خداوندا!) بارانی دانه درشت و پی در پی برای سیرابی گیاهان ما فرو فرست، آنچنان که قطراتش یکدیگر را برانند و دانه هایش به شدت بر هم کوبیده شوند، نه رعد و برقی بی باران و ابری بی ثمر و نه ابرهای کوچک و پراکنده، و نه دانه هایی ریز همراه بادهای سرد، (بلکه بارانی مرحمت کن) که قحطی زدگان به نعمت فراوان رسند، و به برکت آن خشکسالی زدگان زنده گردند، زیرا تویی که: «بعد از نومیدی مردم باران را فرو می فرستی و رحمتت را بر آنها گسترده می سازی». خطبه‌ی ١١۵


چه خوب است که هنوز بارانی هست.
-------------------------------------------------

شتک خیزاب امواج

تنها

یک دو قطره

بر دیواره شفاف جام می‌چکاند؛

وعطارد در جام من است.

نهج البلاغه را می بندم.

(موسوی گرمارودی)


 
نامه بیست و پنج
ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، اسلام

یکی از قسمتهای بسیار زیبای نهج البلاغه نامه 25 است که حضرت علی در آن به ماموران گردآوری زکات (مالیات اسلامی) رهنمودهایی را ارایه می دهد. زیبایی کار در آنجاست که می بینیم حقوق انسانها و حیوانات چقدر از نظر حضرت امیر ارزش دارد. زکات مالیاتی است که به برخی دامها یا محصولات کشاورزی تعلق می گیرد و باید پنج یا ده درصد آن به حکومت پرداخته شود. قسمتی از این نامه را با هم می خوانیم:

«حیوانات را دو قسمت کن و به صاحب آنها اختیار بده که یک قسمت را انتخاب کند و در انتخابش به او اعتراض مکن! بعد قسمت‏ باقیمانده را دو نیمه کن و دوباره به او اختیار بده که یکى را انتخاب کند، باز هم به او در این گزینش خرده مگیر، به همین‏گونه تقسیم کن تا آنجا که باقیمانده به اندازه حق خداوند باشد آن را بگیر. (بازهم مواظب باش) اگر از این تقسیم پشیمان بود و خواست از نو تقسیم نمایى‏ قبول کن! ...

بین شتر و نوزادش جدایى نیفکنید و شیر آن را ندوشید که به بچه‏اش زیان وارد شود و هنگام سوار شدن {بر شترانی که به عنوان زکات گرفته ای} عدالت‏ را مراعات کنید و نیز مراعات شتر خسته و یا زخمى که سوارى ‏دادن برایش مشکل‏ است‏ بنمایید، آنها را هنگامی که تشنه اند به کنار آب ببرید و از کناره‏هاى جاده علف‏دار به درون جاده بى‏گیاه منحرف نسازید. ساعاتى به آنها استراحت بدهید و آنگاه که به آب و علفزار مى‏رسند مهلت دهید آب بنوشند و علف ‏بخورند...


 
در دریای نمک
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سیاست ، نهج البلاغه

خدایا! در این روز عید٬ دلم شاد نیست که تیغ را به زنگیان مست داده‌ای و قدرت را به تشنگانی که هر روز یا سنگی می‌زنند یا سنگی در چاه می‌اندازند. خدایا! بازار دروغ و ریا دوباره رونق گرفته... به نام تو سکه زده‌اند و مردم ساده‌دل را سرکیسه می‌کنند. دلهای دانایان خون است و زبانشان بسته ... چنانکه مولایم فرمود :

فَهُمْ فی بَحْرٍ أُجَاجٍ أَفْوَاهُهُمْ ضَامِزَةٌ وَقُلُوبُهُمْ قَرِحَةٌ قَدْ وَعَظُوا حَتَّى مَلُّوا وَقُهِرُوا حَتَّى ذَلُّوا، وَقُتِلُوا حَتَّى قَلُّوا (نهج البلاغه- خطبه‌ی ۳۲ )

در دریاى نمک غرقه‏اند.آوازى‏برنمى‏آورند و دلهایشان ریش است،از اندرزهاى پیاپى ملول شده‏اند و از قهرجاهلان به ستوه آمده‏اند...

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیش تر زانکه چو گردی ز میان برخیزم


 
غم و شادی
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عرفان ، حافظ ، مولانا ، نهج البلاغه

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد

ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

بیت بالا یکی از بیتهای استثنایی حافظ است به این دلیل که شادی را به جای غم برمی‌گزیند البته با استدلالی جالب. خیلی ها می‌گویند عشق حافظ عشقی اندوهناک و پر از آه و زاری است؛مثلا٬ آن بزرگوار در کتاب قمار عاشقانه، مولوی را با حافظ مقایسه می‌کند. این بیت مولوی را که درباره‌ی (شمع) عشق است:

او به عکس شمع های  آتشی است

می‌نماید آتش و جمله خوشی است

با این بیت حافظ مقایسه می‌کند که از قضا بیت آغازین دیوان اوست:

... که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها!

بعضی افراد دیگر هم که دوست دارند برای هر موضوع یک سیر تاریخی پیدا کنند از حمله‌ی چنگیز مغول شروع می‌کنند تا برسند به امیر مبارز‌الدین٬ آن وقت فضای بسته‌ی سیاسی ایران و بویژه شیراز را در زمان لسان‌الغیب دلیل گرایش او به غم و غلبه‌ی ابرهای اندوه بر آسمان شعر او می‌دانند٬ اما این همه‌ی واقعیت نیست! 

 مولانا جهان را طربستان می‌بیند؛ باغی پر از شادی و زیبایی٬ و غم را ناسپاسی و ضعف می‌داند. انسان را در این دنیا میهمانی می‌داند که در خانه‌ی میزبانی کریم و مهربان فرود آمده است پس باید شاد باشد و حتی به جای نان شادی بخورد:

بر جای نان شادی خُورَد جانی که شد مهمان تو

اما غم حافظ با غم مولانا فرق می‌کند و نه تنها متضاد شادی نیست بلکه شادی با همه‌ی شیرینی و لذتی که دارد مقدمه‌ی رسیدن به آن غم است. شیخ اشراق در کتاب مونس‌العشاق غم را برادر زیبایی و عشق می‌داند (ر.ک. از عشق و عاشقی ۱ و ۲). علی بن ابیطالب (ع) در خطبه‌ی بی‌نظیر و تابناکی که اوصاف پارسایان را برمی‌شمارد می‌فرماید و قلوبهم محزونه دلهای پارسایان اندوهگین است و این اندوه از جنس غمهای معمولی نیست بلکه مثل همان شمع مولوی است که می‌نماید آتش و جمله خوشی است


 
از عشق و عاشقی (۱۰)
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، حافظ ، عرفان ، نهج البلاغه

می‌خواهم از ادامه دادن عشق بنویسم. خواجه‌ی شیراز می‌فرماید:

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

حافظ پیوند عشق را به ریسمانی تشبیه می‌کند که یک سر آن در دست معشوق و سر دیگر آن در دستان عاشق است. پس برای پایداری و استواری این پیوند٬ عاشق باید به سهم خویش بکوشد و کاری نکند که این رشته گسسته شود. سعدی می‌گوید دوستی را که به عمری فراچنگ آرند نباید که به یکدم بیازارند. آدمیزاد همین که به جایی رسید یا یاری بدست آورد گمان می کند که آن یار یا آن مقام دایمی خواهد بود و شور و شوق اولیه را از دست می‌دهد، چه برسد به اینکه چیزی را بدون زحمت و دردسر به او بدهند. (این چند روزه داشتم ترجمه انگلیسی رمان گاوخونی (The Marsh) نوشته جعفر مدرس صادقی را می خواندم. در آنجا راوی آس و پاس داستان از عشق عمیق خود به یکی از بستگانش یاد می‌کند که چون امیدی به وصال او نداشته سالها او را مانند یک فرشته در آسمان و دور از دسترس تقدیس می‌کرده از قضا این دختر خودش هم علاقه‌ای در دل داشته و با اصرار خانواده اش را راضی می‌کند اما راوی داستان پس از ازدواج هیچ احساس عاشقانه‌ای به دختر نشان نمی‌دهد چرا که همیشه او را در آسمان می‌دیده نه روی زمین و... آخر از هم جدا می‌شوند. )

حافظ در شعر دیگری می گوید:
 
گرچه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر ای دل که توانی بکوش

عاشق باید هرچه در توان دارد برای رسیدن به محبوب به کار ببندد به قول سعدی به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / اگر که یار نیابم به قدر وسع بکوشم٬  نه اینکه به دلدارش بگوید سر راهت نشینم تا بیایی !
از دیدگاه عارفان سکه‌ی عشق دو رو دارد یک روی آن کوشش عاشق است که به آن جهد می‌گویند و روی دیگر کشش معشوق است که به آن عنایت هم می‌گویند. بسیاری از افراد فقط یک روی این سکه را می‌بینند. گروهی هر وصلی را حاصل تلاش شخصی خود می‌دانند و گروهی دیگر همه چیز را در دایره‌ی قضا وقسمت محدود می‌کنند:

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند

 بحث عنایت البته بحث ظریفی است و حافظ گاه آن را به مفهوم هدایت به کار می‌برد :

زاهد و عُجب و نماز و من و مستی و نیاز
تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاریست که موقوف هدایت باشد

به این ترتیب هدایت (یا عنایت) مقامی خاص محسوب می شود که نصیب هرکس نمی‌شود. عده‌ای دوست دارند از شعرهایی مثل شعر بالا، اینطور برداشت کنند که عارفان از جمله حافظ به اعمال ظاهری از قبیل نماز و روزه مقید نبوده‌اند. اتفاقا ما در زندگینامه‌ی برخی از صوفیان می‌بینیم که صریحا گفته‌اند این اعمال ظاهری برای عوام است و ما که خدا را شناخته‌ایم و به مقام دوستی او رسیده‌ایم نباید مثل عوام خدا را عبادت کنیم. حالا کاری به این حضرات نداریم برگردیم سراغ حافظ خودمان:
حافظ  در مصراع اول از کلمه ی عجب (ojb) استفاده می کند در فرهنگ دینی عجب به این معناست که کسی به علت کاری که انجام می دهد یا صفتی که دارد مغرور شود.
در حقیقت حافظ می گوید مستی توام با نیاز بهتر از نماز همراه با خودپسندی است (البته برخی از حافظ شناسان و بنده‌‌‌ی حقیر به استناد برخی از شعرهای حافظ و شرح حال او معتقدیم منظور از می و شراب و مستی در شعر حافظ چیز دیگریست). حافظ با زهد مشکلی ندارد با زهد ریایی که اسبابی برای فریب مردم و دکانی برای کسب منفعت است دشمنی دارد. جالب است که جمله‌ی مشابهی را در سخنان حضرت علی می بینیم:

سَیِّئَةٌ تَسُوءُکَ خَیْرٌ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ حَسَنَةٍ تُعْجِبُکَ .
گناهى که تو را پشیمان کند بهتر از کار نیکى است که تو را به خود پسندى وا دارد (حمکت 46 نهج البلاغه)

نیاز یکی از کلمات کلیدی در گفتمان حافظ است و حداقل در بیست مورد از نیاز سخن گفته. نیاز یعنی اینکه آدم همیشه خود را محتاج محبوب و وابسته به او ببیند. این نیاز است که به همه‌ی کارهای انسان و از جمله نماز ارزش می دهد و هرچه نیاز افزونتر، بهتر و زیباتر:

خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد
به آب دیده و خون جگر طهارت کرد

در غزل بسیار زیبای دیگری می‌گوید:

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

یکی از بدبختی های بشر این است که نیاز را فراموش کرده. چنان در دنیای محدود اسباب و علل مادی خود را زندانی کرده که حتی حاضر نیست دریچه‌ای رو به آسمان باز کند و گاه آنقدر از شراب جهل و فراموشی مست می‌شود که آسمان را٬ آفتاب را٬ روشنی را نفی می‌کند. اما ما همه نیازمندیم٬ آنانکه غنی ترند محتاج ترند و این نیاز ابدی و احتیاج دایمی به معشوق شرط ادامه‌ی عشق است...

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد


 
از عشق و عاشقی (۴)
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ٩ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، مولانا ، نهج البلاغه

 

برایت از عشق گفتم که طبیب دردهاست و به دل رسیدیم که کانون عشق است. اولین نشانه عاشقی در دل آشکار می‌شود٬ وقتی عاشق می‌شوی جسمت میان جمع و دلت جای دیگر است. همگان چهره آرام تو را می‌بینند و از طوفانی که در دل تو پای گرفته بی‌خبرند٬  خنده‌های تو را می‌بینند و نمی‌دانند که خنده تلخ تو از گریه جگرسوزتر است. وای که شروع عاشقی چه دوران سختی است :


عاشقی پیداست از زاری دل 

نیست بیماری چو بیماری دل

عاشقان را هر زمانی مردنی است                   

مردن عشاق خود یک نوع نیست

حالا انگور جان تو بر آتش بی‌تابی است تا روزی که شراب وصل حاصل شود. دنبال کسی می‌گردی که برایش حرف بزنی٬ با او از خوبیهای یارت بگویی دلت می‌خواهد همه را از راز خود باخبر کنی اما کسی از درونت به تو نهیب می‌زند که صبر کن٬ همه محرم نیستند٬ تو گوهری گرانبها با خود داری و این شهر پر از رهزن است :

راهیست پر از رهزن وآن گوهر جان با من

او یونس و من ماهی٬ او بوسف و من چاهم

تو در حال امتحان دادن هستی٬ عشق دارد تو را می‌آزماید تا ببیند مرد راه هستی یا نه؟ خیلی ها در این مرحله می‌بُرند و از کاروان عاشقان جدا می‌شوند.به همین دلیل آن بزرگوار فرمود: عشق اول سرکش و خونی بود...

اینجاست که اگر شاعر باشی٬ زیباترین شعرهایت را می‌سرایی٬ اگر نقاش باشی زیباترین پرده‌هایت را رسم می‌کنی و اگر دستی بر ساز داشته باشی٬ زیباترین ملودیها را می‌سازی و می‌نوازی:

شبی که آواز نی تو شنیدم/ چو آهوی تشنه پی تو دویدم/ دوان دوان تا سرچشمه رسیدم/ نشانه‌ای از نی و نغمه ندیدم/ تو ای پری کجایی؟...

و اگر الهه هنر از کوچه باغ تو رد نشده باشد٬ دنبال گوشه ای می‌گردی که با خودت خلوت کنی و این بار دل در هیات همدمی همراه بر تو ظهور می‌کند. پس دل را پاک نگاه دار تا همدمی شایسته داشته باشی. یکی از کلمات کلیدی قرآن کلمه برهان است مثلا در سوره یوسف (که برای شما جوانهای شیدا سوره مناسبی است!)  در آن صحنه حساس می‌فرماید : لولا ان رای برهان ربه ... برهان از جنس وحی نیست تنها به معنای دلیل و حجت هم نمی‌تواند باشد (با توجه به سایر آیات) به نظر این حقیر٬ برهان نوعی الهام است که خداوند دردل بندگان خود القا می‌کند و چقدر من و تو  در گیرودار زندگی و بر سر دوراهیها محتاج برهان خداوندیم تا این کلبه ویران گلباران شود:

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن/ ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن/ چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر/ تا که گلباران شود کلبه ویران من...

درست حدس زدی! دارم به گنجینه‌ای از موسیقی‌هایی قدیمی گوش می‌دهم.

---------------------------------------------------------------------------------------------

سوال :دوستی ایمیل زده بود که به عشق و عاشقیهای امروزی اعتقادی ندارم و در زندگی من کسی نیست که عاشقش باشم.

جواب:دوست من! در عشق و عاشقی (۱) مطالبی درباره چگونگی شروع دلبستگی نوشته‌ام. علاوه بر این عشق آمدنی بود نه آموختنی! تنها به بدیهای نااهلان نگاه نکن دنیا هنوز به آخر نرسیده و نسل انسانهای شیدا و پاک منقرض نشده٬ قبول دارم که دوره مجنون بازی و کوهکنی تمام شده اما به قول حافظ: دور مجنون گذشت و نوبت ماست/ هرکسی چند روز نوبت اوست! در مورد سایر مطالب شما باید بگویم: متاسفانه ناامیدی٬ بی‌انگیزگی و کمبود شادی یکی از مشکلات رایج جوانان ایرانی است و ریشه در کاستیهایی دارد که بر همه چیزمان سایه افکنده. شخصا خاطرات خوبی از تزریق انگیزه و امید در دوران تدریسم دارم که بعضا به نتایج شگفتی منجر شد. تا روزی که آن کاستیها برطرف شوند علی‌الحساب(!) شما را به مطالعه احوال بزرگان و دیدار انسانهای موفق و تقویت اراده دعوت می‌کنم. بد نیست حکمتهای ۸۸ و ۲۴۱ نهج البلاغه (فیض الاسلام) را بخوانید و به آنها عمل کنید. امیدوارم یک روز بتوانم از امید بنویسم...