بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از میله های سرد و فلزی
ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ٧ دی ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: نامه ، قیصر امین پور ، آجرهای سرخ

سن آدم از حدی که بالاتر می‌رود فقط یک عدد می‌شود! مثلا من سالهاست که در ۲۴ سالگی مانده‌ام.

خیلی حرف ها هست که دلم می‌خواهد برای تو بگویم اما آنها را به موعد دیدارت حواله می‌کنم. بر خلاف تو، من کلام را بیشتر از نوشتار می‌پسندم خاصه وقتی که آدم ها در همسایگی هم هستند و می‌توانند همدیگر را در این فرصت دو روزه ببینند. برای نوشتن وقت هست.

اینکه آن روز زیبا، در کلاس گفتم "احساس می‌کنم حرف هایم به دیوار می‌خورد" را به پای طبع نازک من بگذار که از نفس فرشتگان هم ملول می‌شود وگرنه خاطرات خوبی از این ۲ سال دارم که شاید چند سال بعد که ارتباط ما از راه نوشتار خواهد بود، برایت بنویسم، چند سال بعد که آدم های معاصر آنقدر درگیر کار و زندگی شان خواهند شد که به کل این وبلاگ و نویسنده آن را از یاد خواهند برد. خاطرات خوبی که در لحظات نا امیدی دوباره مرا به مسیر برگرداندند.

جستجوی من برای مخاطب ادامه دارد در محیطی که دغدغه‌ی آدم ها از جنس منافع فردی است. در چنین فضایی خیلی حرف ها در گلو می‌ماند و فرصت تولد پیدا نمی‌کند. بعضی حرفها هم که از این قفس بیرون می‌جهد برای امروز نیست، برای فردایی دیگر است که به امید خدا باران خواهد بارید و این بذرها سبز خواهد شد در زمینی که به حاصل خیزی آن اطمینان دارم.

نوشته بودی: ساعت‌ها وبلاگ‌تان را خوانده‌ام، در تاریخ با شما سفر کرده‌ام، با خوشی‌هایتان خوش‌حال شده‌ام و با غم‌هایتان اشک ریخته‌ام. 

در یک کلام احساس خوشبختی می‌کنم از داشتن چنین خواننده‌ای. تصور می‌کنم تصمیمی که درست ۱۴ سال قبل برای نوشتن این صفحات گرفتم، تصمیم درستی بوده. این هزار نوشته، هزار فصل از زندگی من است. این روزها خیلی ها می‌گویند عمر وبلاگ نویسی تمام شده. چه غم؟ عصر آدم هایی مثل من مدت هاست که تمام شده! دعا کن زودتر از این دلق مرقع به در آیم تا رهاتر و فراتر بنویسم.

شاید بخشی از آرزوهای من برای تو و دوستانت در این شعر قیصر آمده باشد:

هر چند عاشقان قدیمی 
از روزگار پیشین 
تا حال 
از درس و مدرسه 
از قیل و قال
بیزار بوده‌اند 
اما 
اعجاز ما همین است : 
ما عشق را به مدرسه بردیم 
در امتداد راهرویی کوتاه 
در یک کتابخانه‌ی کوچک
بر پله‌های سنگی دانشگاه 
و میله‌های سرد و فلزی
                             گل داد و سبز شد ...

پیداست که سکّه‌ی تو از جنس متاع رایج این ایام نیست. مواظب خودت باش و اجازه نده که سنگ‌های آسیاب یا به قول فردوسی سوهان اهریمنی تو را بساید. پروانه‌ای باش که از این گل بر آن گل می‌نشیند ... (و لی فیها مآرب اخری!)

پی نوشت:

یکشنبه شیرینی داشتم. هوا بارانی بود. صبح دانشجوهای ارشدم با شیرینی آمدند به اتاقم، البته به روی هم نیاوردیم تا آخر جلسه! ظهر با عزیزی درباره سعدی مفصل حرف زدیم، عصر دانشجوی عزیزی کتاب اشعار محمد مصدق را به من هدیه داد، شب، برادرم با کیک و شمع آمد به خانه ما.

بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
نامه ای به میم
ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نامه

میم عزیز

سوالات شما را به صورت ناقص دریافت کردم. در انتهای طومار سوالات ارزشمندتان تهدید فرموده بودید که "اگر شما منو راهنمایی نکنید دیگه از کسی راهنمایی نمی خوام ... درحقیقت شما اخرین تیری هستید که اگه به خطا بره دیگه تیری ندارم که بخوام دوباره امتحان کنم"

آه از این لطف به انواع عتاب آلوده لبخند

همین تهدید شما باعث شد که با همه گریزی که از پاسخ دادن دارم یک بعد از ظهر آفتابی را کنار بگذارم برای شما. در همین کافه ای که ساعت های زیادی از زندگی من و همسرم در آن گذشته. جایی که در آن هم پایان نامه ام را نوشته ام، هم شعر گفته ام، هم برخی از بهترین دوستانم را دیده ام.

همین اول کار بگویم که من به هیچ کدام از سوالات شما جواب نمی دهم چون زیاد بلد نیستم و شما را هم درست نمی شناسم. در عوض چند کلمه با کسی به اسم میم که هم سن شما و هم اسم شماست حرف می زنم.

میم عزیز!

شما بسیار جوان هستید. این نعمتی است که باید قدرش را بدانید. یاس و ناامیدی برای سن و سال شما نیست.  شاید از رشته تان راضی نیستید، شاید فضای غربت و دلتنگی روح نازک شما را آزرده کرده، شاید هدف بالاتری داشته اید که به آن نرسیده اید ... اما اینها هیچ کدام دلیلی نمی شود که لحظات زیبای زندگی را از دست بدهید. تصور می کنم شما زیاد از خودتان توقع دارید. شاید همین باعث می شود که هیچ وقت احساس رضایت نکنید. لازم است گاهی به مرخصی بروید!  من پری کوچک زیبایی را می شناسم که با یک بستنی شاد می شود.

همه حرف من در دانشگاه این بود که باید در زندگی استثنا داشت. استثتایی که آدم به خاطر آن قواعد را بشکند. شب امتحان بزند به جاده، برود حافظیه، تا وقتی بنده نمره و معدل باشی بزرگ نمی شوی. 

این سال ها می تواند بهترین سال های عمر شما باشد. چشمهایتان را باز کنید. در کنار شما دوستان خوبی هستند که شاید آنها را نمی بینید. عاشق بندگان خدا باشید. دوست پیدا کنید. درخت دوستی بنشانید. دنیا هنوز از زیبایی و از آدم های خوب خالی نشده. از کسی کینه ای به دل نگیرید. حتی با کسی که به شما بد می کند خوب باشید. تمام زندگی ما یک خواب کوتاه است. آذرخشی است در شب جنگل. این فرصت کوتاه را زندگی کنید.

کاش فرمولی برای موفقیت بود که به شما بدهم. کاش کتابی نوشته شده بود که رازهای موفقیت در آن بود. کاش دعایی بلد بودم که روزی سه بار آن را بخوانید ... اما زندگی راهی است که باید با کفش های خودتان، با قدمهای خودتان بپیمایید. راهی که دیگری رفته شاید برای شما بیراه باشد. 

بخواه که سر بلند باشی. ایمان داشته باش که می توانی. اگر زمین خوردی بلند شو. دنیا به آخر نرسیده و بدان که همیشه راه بهتری هست.

گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست        که شود فصل بهار از می ناب آلوده

از خدا پرسیدی. در درون همه ما موسایی هست و فرعونی، ابراهیمی و نمرودی. در لحطات بی تابی، بر سر هر دو راهی، برگرد و به خودت نگاه کن. ببین موسی می بینی یا فرعون. من گمان نمی کنم خدا دور باشد. من گمان نمی کنم خدا گم شده باشد. اگر موسی باشی خدا را پیدا می کنی ...

پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به درآی         که صفایی ندهد آب تراب آلوده

 
نامه ای به مسافر کوچولو
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ٧ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نامه ، پدرانه

 سلام مسافر کوچولو!

تو تا چند روز دیگر از سیاره ات به زمین می آیی. نمی‌دانی چقدر منتظر دیدن تو هستم. منتظر آن لحظه رویایی که تو چشمهای کوچکت را باز می کنی و دنیای ما را برای اولین بار می بینی و ما تو را.

نمی دانم تو چه شکل و شمایلی داری و چقدر به تصویری که از تو در ذهنم ترسیم کرده ام شبیهی. بی صبرم تا بیایی و همه خیال هایم را به واقعیت تبدیل کنی. خیلی حرف ها دارم برای تو. نمی دانم آن روز کی می رسد که ما با هم بنشینیم و مثل دو دوست، فارغ از اختلاف سن و سال، با هم حرف بزنیم. آیا گذشت زمان و اختلاف سلیقه ها و عقیده ها این فرصت را به ما خواهد داد؟ یا هر کدام از ما در حصار باورها و تعصب های خودمان حبس خواهیم شد؟ خدا نیاورد آن روز را ...

تو را پاک از هر آلودگی، در جامه ای سپید تصور می کنم. انگار تو را می بینم که بزرگ شده ای، دوست داشتنی، مهربان، پرسش گر، خوش صحبت اما جویای تنهایی.

من برای تو درخت انگوری می کارم در باغچه خانه ای که نداریم. بعد سایبانی درست می کنم که شاخه های تاک دامن آن را بگیرند و ببالند، تا زیر آن بنشینیم و در گوش هم سخنهای نهان بگوییم.

برای تو بوته ی یاسی می کارم در کنج حیات، از همان ها که در خانه ی پدربزرگ بود، تا هر وقت جانمازم را باز می کنم عطر عبور تو در هوا پراکنده شود.

اتاقت را پر از گل می کنم، گل های نرگس، گل های مریم، انی سمیت ها مریم و انی اعیذها بک و ذریتها من الشیطان الرجیم

من این گل ها را، درخت ها را می کارم تا خدای مهربان هم تو را چون نهالی زیبا برویاند. 

ما و پدران ما نتوانستیم زمین را جای چندان خوشایندی کنیم برای زندگی. جزیره های خوشبختی هستند، اما در همسایگی این جزیره ها مردم شب گرسنه می خوابند. دلم می خواست دنیایی که تو در آن قدم می گذاری زیباتر از این باشد. مردمانش با هم مهربان تر باشند، صادق تر باشند، خالی تر از غرور و خودپسندی. شاید تو و خواهران و برادران تو بتوانند برف شادی بر این دنیا ببارند.

خورشید کوچکم!

تو را من چشم در راهم!


 
نامه ای به دوست
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ٧ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: نامه ، عاشقانه

حتما این روزها سرتان شلوغ است که خیلی پیدایتان نیست. دلتنگی ما هم البته گناه نیست، چیز تازه ای هم نیست.

اگر از احوال ما بپرسید ملالی نیست جز سرمای نابهنگامی که دوری و غربت را بیشتر از هر وقت به رخ ما می کشد. امیدوار بودم که این روزها بهانه شیرینی شما را به شهر ما بکشاند. حالا بماند که چشمی کنار پنجره انتظار خشکید.

احتمال قوی می دادم که بیایی و ساعتی دیدار با شما مرا جدا کند از دیدار آدم های تکراری و حرف های تکراری و تکرارهای تکراری ... که تازه، شمایید و ایام از شما تازه می شود. شما که رشته ی پیوندتان از جنس این نخ های پلاستیکی درس و کار نیست، ابریشمی است که در عمق دو نگاه ریشه دارد و درک اش برای دیگران دشوار.

به ابن نتیجه تلخ رسیده ام که آدم از سنی به بعد استعداد دوست یابی اش را از دست می دهد. دوستی که دستش بر شانه ات باشد، دوستی که وقتی دنیا با همه بزرگی اش برایت تنگ می شود، شنیدن صدایش، بالهایت را برویاند ... و الا با هر کسی می شود یک فنجان قهوه خورد.

شاید در انتهای شب این نوشته را بخوانی. آرام بخواب و زیباترین خواب های جهان را ببین و در گوشه ی خلوتی از خواب هایت جایی برای من بگذار تا برایت شعر بخوانم. شعرهایی که برای هیچ کس نخوانده ام.


 
علاقه بادکنکی به ادامه تحصیل
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ایران ، زندگی در غرب ، نامه ، ادامه تحصیل
 
سلام بر دوست تیرانداز و مهندس کشتی ساز جناب برادر سیاوش 

من انگار فراموش کرده بودم به این نامه شما پاسخ بدهم. فراوان عذر می خواهم و در حد توانم در جواب بخشی از مرقومه آن بزرگوار  چند سطری تقدیم می کنم.

 فرموده بودید: 

"من در چند جایی که تدریس کرده ام و الان هم مشغولم بیشتر از 40 درصد کلاس سنشان از من بیشتر است. می بینم افرادی که شاغلند و با وجود داشتن فرزند و شغل و مشغله های مختلف مشغول درسند. خیلی خوب است که دنبال علم باشند اما به نظر می رسد که دلیل اصلی تلاششان افزایش حقوق و یا بهبود موقعیت شغلیشان است... 

دلیل سوال من این بود که بدانم آیا در بلاد کفر هم مثلا واترآباد آنجا هم اینچنین عده ای میدوند و نمی رسند؟ و عده ای نمی دوند و می رسند؟

آیا این رفتار ها حرص و آز دنیایی است؟ "

 در پاسخ به این سوال چند زاویه را باید بررسی کرد:

۱- یک نکته جالب توجه (حداقل در کانادا) این است که سطح تحصیلات از لیسانس به بعد تاثیر چندانی در درآمد افراد ندارد. مثلا یکی از دوستان من تا مدرک لیسانسش را گرفت در یک اداره دولتی استخدام شد و حقوق ایشان حدودا ۲۰ درصد بیشتر از دوست دیگریست که با مدرک دکترا در شرکت بسیار بزرگی استخدام شده.

۲- نمی دانم این خاطره را برایتان گفته ام یا نه؟ یک بار سوار هواپیما بودم از کالگری در ایالت آلبرتا به سمت تورنتو در ایالت انتاریو که حدودا ۵ ساعت پرواز است. پسری که بغل دستم بود به محض ورود دست داد و خودش را معرفی کرد. همانجا فهمیدم که اهل انتاریو نیست چون آدم گرم و خوش مشربی بود. گفت که اسمش دیوید مک دونالد است من خندیدم که  پس من هم جان اسمیت هستم۱. تعجب مرا که دید گواهینامه اش را درآورد و نشان داد. در طول راه بیشتر با هم دوست شدیم اهل ایالتی در ساحل اقیانوس اطلس بود و سال آخر دبیرستان. بدیهی ترین سوالی که می توانستم بپرسم این بود که به چه رشته ای علاقه دارد و به کدام دانشگاه؟ گفت : قصد رفتن به کالج را ندارد دوست دارد نجار بشود و شغل پدری اش را ادامه بدهد. 

۳- در راهروهای دانشکده های مهندسی اینجا که قدم می زنید بیشتر دانشجوها بین المللی و آسیایی هستند: چین، بنگلادش، ایران، مصر . خود کانادایی ها به محض گرفتن لیسانس به دنبال شغل و کار می روند. ادامه تحصیل برای کسانی است که یا عاشق درس هستند یا نتوانسته اند کار مناسبی پیدا کنند. 

۴- اینگونه نیست که همه منتظر دولت باشند تا برایشان کار ایجاد کند یا به استخدام شرکت های دولتی در بیایند. خیلی اوقات چند دانشجو دور هم می نشینند ایده ای می دهند و شرکتی ثبت می کنند. دولت هم وامهای بسیار خوبی به این شرکتها می دهد و به آنها کمک می کند تا بیزنس پلان و پروپوزال بنویسند.

۵-  آدم هایی هم هستند که در سنین بالا مشغول درس خواندن هستند اینها معمولا ۲ دسته هستند یکی افرادی که به علت مشکلاتی نتوانسته اند در سنین جوانی ادامه تحصیل بدهند.و دنبال کار و زندگی رفته اند و حالا که به ثبات رسیده اند و پس اندازی جمع کرده اند به دانشگاه برگشته اند. دسته دوم افراد مهاجری هستند که با تحصیلات نسبتا بالا مثلا فوق لیسانس به کانادا آمده اند اما به علت ناسازگاری با محیط جدید نتوانسته اند شغل مناسبی پیدا کنند لذا به دانشگاه آمده اند تا از بورس های دانشجویی استفاده کنند، آب باریکه ای داشته باشند و در عین حال با کسب مدرک کانادایی شانس خود را در بازار کار بالا ببرند.

۶- اینجا آدمها مثل ایران به هم پیوسته نیستند یا پیوندهای کمتری دارند. این نکته اگرچه معایبی دارد اما باعث شده حس رقابت یا چشم و هم چشمی کمرنگ تر باشد  در سیستم آموزشی مدارس هم به شدت از ستاره سازی و سوگلی پروری اجتناب می کنند. این خود حکایتی است مفصل

۷- در کشور ما مدرک تحصیلی منزلت اجتماعی افراد را بیش از اندازه بالا می برد و متاسفانه سرپوشی می شود برای پنهان کردن ضعف ها و کاستی های دیگری که در شخصیت ماست. افتضاحات اخیر در زمینه مدارک تقلبی و مقالات سرقت شده گواه روشنی بر این ادعاست. چه خوب بود که قانون به سراغ این سواستفاده کنندگان می رفت.

۸- نتیجه ای که می خواهم بگیرم این است که ایجاد اشتغال و رشد شخصیت اجتماعی می تواند این علاقه بادکنکی به ادامه تحصیل در میان ما شرقی ها را تا حد خوبی کاهش دهد.

 

پی نوشت:

۱- دیوید مک دونالد یک اسم خیلی کلیشه ای است مثل شخصیت های داستانها. جان اسمیت از آن هم بدتر است


 
نامه‌ای به دوست (۸)
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: ایران ، نامه ، امام علی

نشان اهل خدا عاشقی است با خود دار

که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم.

 

نور دیده ام و یار شوریده ام،

نامه ی پر شور شما رسید و شراره بر شب تاریک من پاشید. جای شادمانی است که  در این ایام نومیدی کسی از ساختن کشتی نوح و فرصت کم، دم می زند.

 

برای کسی که با دنیای نهج البلاغه آشنا باشد تحمل این دنیا گاهی بسیار دشوار می شود. آدم تا دماوند را ندیده باشد همین بابا کوهی برایش بلندترین قله ی دنیاست. وقتی قرار باشد انسان از غصه ی زن یهودی که خلخال از پایش بیرون کشیده اند بمیرد با اندوه بانوی پزشک مسلمانی که جان از کالبدش بیرون کشیده اند چه باید بکند؟ یا با ماجرای دختر دانشجویی که در زنجان ...

 

استادان ما به ما می گفتند اگر هر کس خودش و اطرافیانش را اصلاح کند جامعه اصلاح می شود و حتی از مصحف شریف نشانه می آوردند که قو انفسکم و اهلیکم نارا که با این دیدگاه تفسیر خودمانی اش این است که کلاه خودت را بچسب و می گفتند که جامعه باید از پایین به بالا اصلاح شود اما این چند سال تفکر و تدبر در این گوشه ی بی رنج عالم به من آموخت که این تفکر راه غیر مستقیم حل مساله است ...

 

به یاد آن روز افتاده‌ام که شما را در حیاط دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران ملاقات کردم. من از آن سر دنیا و شما از آن سر تهران، خودمان را رساندیم کنار مجسمه‌ی فردوسی پاکزاد. تو خط سیرت را می‌گفتی که از اوستا  آغاز کردی و تورات و انجیل را خواندی و بعد به قرآن رسیدی و جواب سوالهایت را در آنجا یافتی. ساعت خوشی با هم داشتیم تو مثل کودکی بودی که در لحظه‌ی آغاز دانایی زاده شده بود. صفای هر سخن از دل برآمده ای، نم اشکی بر چشمانت می نشاند و اسب نگاهت را در چمنزار اندیشه های دوردست رها می کرد،

 

یک نفس با دوست بودن هم نفس

آرزوی عاشقان این است و بس...

خسته ام از دست دلهایی چنین

پیش پا افتاده تر از خار و خس

ارتفاع بالها: سطح هوا

فرصت پروازها: سقف قفس

خسته از دل،خسته از این دست دل،

ای خوشا دلهای دور از دسترس!

 

از همین امروز به فکر آزادی خودت باشد  که هرچه بگذرد زنجیرها سنگین تر می شوند و دیوارها بلندتر... تا کم کم کشتی ات ساخته شود

 

این نامه را بارها در خیالم نوشتم و پاک کردم و پردازشگرهای موازی ذهنم هنوز هم مشغول کارند اما ترجیح می دهم زیاده ننویسم چرا که درخانه اگر کس است همان بیت اول برایش بس است و

باقی بقایتان

 

۲۹ خرداد

 

پی نوشت:

۱-بابا کوهی نام کوه کوتاهی است در شمال شیراز

۲-در این غرب لامذهب قانونی هست علیه آزار جنسی  se xedual harrasment  که فلسفه ی بسیار ساده ای دارد: می گوید قانون باید مدافع انسان ضعیف باشد. نمره در دست استاد است پس او قوی است و دانشجو ضعیف. این قدرت نباید ابزار سوءاستفاده شود. اگر استادی پیشنهادی به دانشجویی بدهد چنان پدرش را درمی آورند که مجبور شود استعفا دهد و به ایالتی دیگر کوچ کند...


 
نامه ای به دوست (۷)
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: نامه ، زندگی در غرب ، شعر خودم

برادر مفخّم جناب دن توپولف خفّف ا... اثقاله

هرکه او از همزبانی شد جدا
بی نوا شد گرچه دارد صد نوا

امیدوارم این هفته های پایانی به خیر و خوشی بگذرد  و به بوی خوش آن زلف پریشان راه به مقصد و مقصود ببرید.
نامه ی شما حکایت آن طوطی دورافتاده از یاران را به یادم آورد که در قفس بازرگان بود. طوطی اسیر بند بازرگان بود و شما هم گرفتار رشته ی بازرگانی! می‌دانید که سطر سطر نامه‌ی شما را تجربه کرده‌ام و استثنائا در این یک مورد ناگفته را هم می‌بینم و نانوشته را هم می‌خوانم.

از مردم پیرامونت گفته بودی و دم سردی آنها که اولین زشتی غرب متجدد است در نگاه شرقی متمدن و تا روزی که همرنگ آنها نشوی همین آش است و همین کاسه. شاید شما هم دوستانی داشته باشی که به غرب آمده‌اند و در چشم به هم زدنی مسیر تکامل را طی کرده اند و مثل من انگشت به دهان مانده باشی که حلقه‌ی مفقوده را چگونه پیدا کرده‌اند!
 
«عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو»، بله غرب خوبی های بسیاری دارد که من و شما می دانیم و دلیل آمدن ما به این سوی دنیا همین هاست. اما چیزی که اینجا مرا بسیار آزار می‌داد و می‌دهد و شاید یکی از مشوق های اصلی من برای بازگشت به مرز پر گهر خودمان باشد احساس مفید نبودن است یا به قول عزیزی اینکه حس می‌کنی فقط پیچ و مهره‌ای هستی در یک دستگاه بزرگ که به راحتی قابل جایگزینی هستی (چه جمله‌ی سختی شد یا من فارسی یادم رفته یا واقعا واژه کم داریم منظورم این است که you are easily replaceable  استاد من هم جمله‌ی بی رحمی دارد که : Nobody is irreplaceable) در همان تجربه‌های کوچکی که در ایران داشتم دیده بودم که انسان می‌تواند بخشی از وقتش را برای کمک به دیگران اختصاص بدهد و از این رهگذر احساس کند که عمرش به بی حاصلی و بولهوسی نگذشته اما اینجا انگار پر و بال آدم بسته یا اینکه راهها را به رویش بسته‌اند. با اینکه اینجا بساط خیریه و اعانه بسیار پهن است و اگر در ایران یک کمیته‌ی امداد بود اینجا صدها موسسه‌ی خیریه وجود دارد اما آیا بشر جز پول به چیز دیگری احتیاج ندارد و آیا -به قول یکی از تبلیغات تلویزیونی- اگر آدم روزانه به اندازه‌ی پول یک قهوه کمک کند وجدانش آسوده می شود و وظیفه‌اش تمام؟

فکر می کردم (و تا حدی می کنم) که در ایران می توانم مفیدتر باشم تا اینکه چند روز پیش اتفاقی افتاد که قدری نگاهم را عوض کرد: برف نسبتا سنگینی باریده بود. داشتم در برف و سرما  قدم می زدم که پیرمردی را دیدم که سوار اسکوتر(ویلچر خودکار) بود و توی برف ها گیر کرده بود. اجازه خواستم به او کمک کنم و با گشاده رویی پذیرفت... با خودم گفتم چقدر از این آدمها را هرروزه می بینم؟ محتاج نیستند، پول و پله دارند اما فرزند و پرستاری ندارند و برای خرید حداقل مایحتاج مجبورند خودشان از خانه بیرون بیایند. به یاد پیرمردی افتادم که سال قبل در واترآباد دیده بودم که ۲۳ سال بود از محله‌اش بیرون نرفته بود و نمی‌دانست امروز چندشنبه است و این ماه چه ماهی است و مابقی داستانش برای اینکه هرکسی را از زندگی در غرب متنفر کند کافی است. دور نیفتیم از بحث، می‌خواهم بگویم شاید بتوان کاری کرد که در اینجا هم مفید بودن را حس کرد...

 پیرمرد

حقیر یک شعرهایی دارم که وقتی به اسم خودم می‌خوانم مردم تحویل نمی‌گیرند (شاید چون هنوز زنده ام) اما باید یک روز آنها را به اسم  یک آدم درست و حسابی مثلا ابوالسعید ابوالخیر یا اگر نشد وحشی بافقی یا اهلی شیرازی به امت هنردوست غالب کنم و از جمله‌ی آنها این رباعی است: 

بسیار شدم؛ به حیله‌ای کاست مرا
از حلقه‌ی دوستان جدا خواست مرا
آورد میان برف و عریانم کرد
آنگه به لباس صبر آراست مرا

گاهی آموزگار روزگار ما را به ترکه‌ی هجرت ادب می‌کند تا شناخت بهتری از خودمان پیدا کنیم.
تا همین چند وقت پیش عارف بزرگی در شیراز بود که مجتهد مسلم بود و از شاگردان مرحوم قاضی. در ایامی که صدام نامرد بی همه چیز میهن ما را مورد عنایت قرار داده بود سیدی از عراق به دیدن ایشان آمد که هم هیبت شما بود. سید آوازه‌ی این عارف بزرگوار را شنیده بود و با جان کندنی از کوهستان و کردستان خودش را به ایران رسانیده بود. آن بزرگوار از زور بازو نان می‌خورد. حوزه‌ی درسی هم داشت و همه‌ی طلبه هایش موظف بودند کار کنند و بیل بزنند. سید عراقی قدری از رزومه‌ی خودش برای عارف گفت و گفت که من برای خودم شخصیتی بودم و شاگرد داشتم و دم و دستگاهی و نماز جماعتی و ... حالا این همه راه با جان کندن آمده‌ام که شما را ببینم و کسب فیض کنم. عارف گفت این طلبه ها را می‌بینی دارند خربزه سوار وانت می‌کنند برو به آنها کمک کن.
فصل تابستان بود و هوا گرم سید عراقی هم با آن هیکلش عرق می‌ریخت و هن و هن می‌کرد. خلاصه مدتی گدشت. هربار که خدمت آن عارف می‌رفت همین آش بود و همین کاسه. دید که انگار اینجا جز حمّالی خبری نیست... تصمیم گرفت برگردد به عراق. برای خداحافظی خدمت عارف رفت: گفت آقا من این همه راه آمدم و حالا من می‌خواهم بروم اگر ممکن است یک ذکری به من یاد بدهید که یادگاری از شما داشته باشم. عارف گفت. هر روز صبح بعد از نماز صدبار بگو استغفرا... و بعد صدبار بگو " من هیچ ... نیستم!" به سلامت!

به امید دیدار
مسیح 


 
نامه ای به دوست (۶)
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ٩ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: نامه ، عرفان ، زندگی در غرب

برادر تپلم محسن عزیز
همین الان که شب قدر است و ملایکه و جناب روح پی در پی در حال تنزل هستند این سطور را خدمت شما می نویسم. متاسفانه اگرچه در دو کشور همسایه ایم اما فاصله ی من و شما به اندازه ی یک قاره است و الا حتما تلاش می کردم که این ایام را با هم باشیم. حقیقتا من هم اینجا تنهایم و یک رفیق همدل که بشود با او دهها کلمه در یک نگاه گفت یافت می نشود. دوستان همه ماشاءالله عاقل شده اند و تا شعر می خوانی می گویند اینها شعر است و تا حدیث می خوانی می گویند سندش کو و تا قرآن می خوانی می گویند باید به تفسیر معتبر رجوع کرد.


همه گرفتار قال اند و اهل حالی پیدا نیست. به یاد آن شب شمال افتاده ام درست ۵ روز قبل از آمدنم به سرزمین برف که در بابلسر بودم و با عزیزترین دوست شاعرم و شاعرترین دوست عزیزم در ساحل بابلسر آنقدر شعر خواندیم که عصر، غروب شد و غروب، شب شد.

 یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود.

باور کن ماههاست که برای کسی –جز همسفرم و همنوردت- شعر نخوانده ام و دارم از یاد می برم که روزی این تاج خار را بر سرم نهادند و

پیش و پسی بست صف کبریا
پس شعرا آمد و پیش انبیا

ذوق آدم کور می شود در این کویر بی مستمع.

این روزها اگرچه بر تو سخت می گذرد اما بسیار قدرش را بدان. من هم تجربه ی این روزهای تازه واردی را دارم و با یقین به تو می گویم که فاصله ی تو با آسمان دو انگشت بیش نیست و اگر شنوا باشی استجابت را در پس هر دعایت خواهی شنید. اگر دلتنگی به تو هجوم آورد تنها نگاهی به آسمان کن ........ اگر اشک در چشمانت حلقه نزد مرا بر دار کن

جز من اگرت عاشق شیداست بگو
ور هیچ مرا در دل تو جاست بگو
ور میل دلت به جانب ماست بگو
گر هست بگو، نیست بگو، راست بگو!

از این روزهای تنهایی خوب لذت ببر که به زودی گرداگرد تو شلوغ خواهد شد و در آشفته بازاری از عرب و عجم و چینی و هندی و مکزیکی غرق خواهی شد.


 
نامه‌ای به دوست تازه‌ی من
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نامه ، انسان ، حسب حال

سلام!
حس می‌کنم تا به حال مرا در این دنیای مجازی پیدا کرده‌ای  و به این صفحات سر می‌زنی. من ده دقیقه صحبت رو در رو را به ده صفحه نامه‌ی دورادور ترجیح می‌دهم، اما در آن چند روز فرصتی برای یک مکالمه‌ی خلوت فراهم نشد. حالا هم که چند هزار کیلومتر بین ما فاصله افتاده خودم را سرزنش نمی‌کنم، چرا که به تجربه دریافته‌ام اگر قرار باشد دو نفر اثری بر روی هم بگذارند، دنیا آنقدر کوچک هست که آنها را به هم برساند. من هم مثل تو از دنیایی که مرا در آن گذاشته‌اند لذت چندانی نمی برم و اگرچه می‌خندم و می‌خندانم، دوچندان دلتنگم. تقریبا دو سال قبل بود که فهمیدم این دلتنگی تا آخر عمر رفیق من خواهد بود و باید تحملش کنم. نه گندم حوا برایم طعمی داشت و نه حنای آدم برایم رنگی... نه! به پوچی نرسیده‌ام و برعکس سراسر زندگی را هدفمند می‌بینم اما در این جاده ی دشوار و نفس گیر که پر از راهزنان نقاب دار است هرکسی باید خودش بار خودش را ببرد... امیدوارم نامحرمی این جملات را نخواند و نگوید پس انسانیت و کمک به همنوع چه می‌شود؟ و نپرسد که لیلی داستان تو زن بود یا مرد؟ من از دنیای دیگری سخن می‌گویم... کار و تلاش بسیار اندکی بار این دلتنگی را سبک می کند و نیز احساس مفید بودن
تو بسیار بیشتر از آنچه غرورت  می‌گوید ارزش داری و همین ارزش مرا به نگارش این «اسرارنامه» واداشته. کاش می توانستم گوشه‌ای ازاین پرده را کنار بزنم...

راهی است پر از رهزن وان گوهر جان با من
او یونس و من ماهی او یوسف و من چاهم...

گاهی مجبوری خودت را کوچک کنی آنقدر کوچک که در قفس انسانهای بزرگ بگنجی. ایرادی ندارد، اما فراموش نکن که به تو بال داده اند و پرنده تر از مرغان هوایی هستی. ما را به این جنگل بزرگ -که به زیبایی نام دنیا را بر آن نهاده اند- فرستاده‌اند تا رازی را کشف کنیم. دریغا و دردا که این راز هر روز پیش چشمان ماست و از کشف آن ناتوانیم! این راز خود ماییم.
من از یافتن کسی که زبانم را بفهمد ناامید شده‌ام و  انگار توانایی تاثیرگذاری بر محیط اطرافم را از دست داده‌ام. گاهی تا نیمه در سراب فرو می‌روم اما هنوز آب را به یاد دارم و عطش را که میراث پدران پاک ماست. گاهی به خواب می‌روم اما همین عطش بیدارم می‌کند: عطش بادیه! کاش اهل شعر و شاعری بودی تا این صفحه را از گلهای گلستان و رایحه‌ی بوستان پر کنم!
دوست تازه‌ی من
هوای شهری که تو در آن زندگی می‌کنی گاهی عجیب ابری می‌شود ولی به هزار و یک دلیل آفتاب هست. نگو که من با آفتاب سر و کاری ندارم:

گر بگوپم که مرا با تو سروکاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد: کاری هست

این که نوشتم مقدمه‌ای بود و اصل نامه...؟ تنها خدا می داند کی نوشته خواهد شد.
به امید دیدار
مسیح


 
نامه‌ای به دوست (۵) - اتوپیا
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نامه ، طنز ، اخلاق ، اقبال لاهوری

محضر مبارک برادر سیاوش (انارا... برهانه) ولی‌امر کل ارمنی‌های اتاق ۱۰۴:

 از آنجا که انصافا این دفعه پاسخ به استفتائات جنابعالی خیلی به درازا کشید فلذا از همین تریبون مقدس برای بیان عقاید و مواضع حقه‌ی خویش استفاده می‌کنم. شاید بار چهارم است که برای جواب دادن به سوال شما دست به قلم شده‌ام و باز آنچه نوشته‌ام راضی‌ام نمی‌کند. چرا که بحث با مثال جا می‌افتد و من هر مثالی بزنم به یک طایفه بر می‌خورد.
در مرقومه‌ی مبارکتان شعری از جناب قیصر امین پور را یادآور شده بودید که :

خدا روستا را
بشر شهر را ...
ولی شاعران
               آرمانشهر را آفریدند
که در خواب هم
خواب آن را ندیدند

و بعد در کمال سادگی از حقیر پرسیده بودید که آیا در خواب٬ آرمانشهر را دیده‌ام؟

اتوپیا یا آرمانشهر یا مدینه‌ی فاضله٬ رویای همه‌ی انسانهای ایده آل گراست از افلاطون گرفته تا سید محمد. در این جنگل بزرگی که ما در آن زندگی می‌کنیم و به زیبایی نام «دنیا» را بر آن نهاده‌اند٬ متفکران و فلاسفه باید هم دلشان را به این رویاها خوش کنند... این یک واقعیت است که دنیا را انسانهای اندیشمند اداره نمی‌کنند. کافیست کمی به دور و بر خودمان نگاه کنیم! حالا ممکن است گاهی دری به تخته ای بخورد و یک آدم عاقل در یک گوشه از جهان به قدرت برسد اما نادانان فضا را چنان بر او تنگ می کنند که هیچ کاری از پیش نمی برد.
حافظ بسیار بهتر از افلاطون واقعیت دنیای ما را فهمید:
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی

قصدم به هیچ وجه ناامید کردن شما نیست. بلکه همه‌ی ما باید برای بهتر کردن دنیایمان تلاش کنیم. در درجه ی اول به خاطر خودمان و در درجه ی بعد به خاطر فرزندانمان. روزگاری من شعارم این بود که هرکس اگر گلی بکارد دنیا گلستان می‌شود. به همین دلیل سعی می‌کردم در اطراف خودم تغییراتی ایجاد کنم، امروز هم اگر شرایط ساختن و تربیت کردن برایم فراهم شود  کار دیروز را ادامه می دهم ، ولی باید به یک واقعیت مهم اشاره کنم که  زندگی در غرب مرا با آن  آشنا کرد:
اگر جامعه اصلاح شود فرد هم رشد می‌کند اما رشد فردی (به تنهایی)موجب اصلاح جامعه نمی‌شود۱. جامعه ...جامعه ...جامعه ... حاکمیت قانون

خدا رحمت کند اقبال لاهوری را:

غربیان را: زیرکی راز حیات           شرقیان را عشق راز کاینات

اگر بتوان روزی این زیرکی (جامعه‌ی مدنی) و عشق (عرفان) را یک جا جمع کرد شاید دیگر آرمانشهر یک رویا نباشد. اما تا آن روز برسد ما شاعران باید شعرمان را بسراییم و شما هم می‌توانید با «کیک زرد» مشغول باشید... حرف بسیار است و فرصت کم۲.

----------------------------

پی نوشت:

۱- در تعالیم و فرهنگ ما همیشه روی این موضوع تاکید کرده‌اند که فرد اگر خودش را بسازد جامعه اصلاح می‌شود. این حرف درست اما غیر عملی است چون خیلی افراد یا حال ندارند یا گوششان بدهکار نیست و «تمایل به بی‌نظمی بیشتر» دارند. حاکمیت قانون در جامعه باعث می‌شود که همه تن به اصلاحات بسپارند. البته به شرطی که «یک» قانون در جامعه حاکم باشد و راه برای اصلاح قانون باز باشد.

۲- مطالعه‌ی تاریخ انقلاب فرانسه بسیار ارزشمند است. کاش در دانشگاههای ایران اجازه می‌دادند که تاریخ انقلاب فرانسه تدریس شود. همزمان با انقلاب فرانسه و پس از آن متفکران بزرگی مثل ولتر، زولا، مونتسکیو و هوگو به پیشنهاد قوانین و قراردادهای اجتماعی برای اصلاح جامعه روی آوردند. این عقاید مورد بحث و چالش جدی قرار می‌گرفت.  همین موضوع پس از انقلاب آمریکا هم تکرار شد، یعنی نخبگان و روشنفکران در تغییر ساختار جامعه نقش اساسی را داشتند. اینطور نبود که چند نفر پشت درهای بسته بنشینند و برای چندین میلیون تصمیم بگیرند و به هیچ جا هم پاسخگو نباشند.


 
کلمات - نامه‌ای به دوست(۴)
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نامه ، قرآن

بگو : اگر دریا برای نوشتن کلمات پروردگار من به تمامی مرکب شود ، دریا به پایان می رسد اما کلمات پروردگار من به پایان نمی رسد ، هر چند دریای دیگری به یاری آن بیاوریم


 قرآن را باز کردم آیات آخر سوره ی کهف۱ آمد و داستان ذوالقرنین که گروهی او را همان کوروش کبیر می‌دانند و بعد هم این آیه‌ی عجیب....

 

روزها قبل درباره ی اسرار کلمات پرسیده بودی. از تو خواستم صبر کنی چنان که خضر۲ به موسی گفت و تو نتوانستی چنانکه موسی نتوانست (سوره‌ی کهف).

 

آه!... من با این همه نادانی درباره ی کلمات خداوند چه می‌توانم بگویم وقتی مسیح با همه‌ی عظمتش یک کلمه از کلمات خداست: انما المسیح عیسی ابن مریم رسول الله و کلمته... و یادت باشد که در آغاز کلمه بود و کلمه نزد خدا بود...

 

به قول علامه:« خدای تعالی تکلمش به دهان باز کردن نیست ، بلکه تکلم او همان فعل او است و افاضه وجودی است که می کند...»

 

و اینکه می گویند قرآن کلام خداست حرف درستی است اگر کلمه را فعل خدا بدانی و جفای بزرگی است اگر کلمه را اصواتی بدانی که از دهان من و تو خارج می شود ... و قرنهاست که شبه دانشمندان و علمای ما در اعجاز لفظی قرآن حیرانند و سرمستند که فلان آیه‌ی سوره‌ی هود ۵۵ صنعت ادبی دارد و عدد ۱۹ در قرآن رازها دارد و ....

 

این هم خود یکی از صورتهای مهجور ماندن قرآن است. حتی حفظ کردن قرآن هم به عقیده‌ی من چندان هنری نیست مادام که عشقت به فریاد نرسیده باشد و کلمات خدا را درک نکرده باشی.... افتخاری هم نیست گیرم که صدها دکترای افتخاری به تو بدهند! چرا که تو همان اصوات را حفظ کرده‌ای اصواتی که از دهان من و تو یا ضبط صوت بیرون می آیند و کلمات خدا نیستند.

 

کلمات خدا اگر بر کوه نازل می شدند، کوه در هم می شکست از خشیت خداوند.

 

قرآن را موجود زنده‌ای بدان که به قول حضرت امیر دوای دردهایت را از او می‌جویی :

تالین لاجزاء القرآن یرتلونها ترتیلا یحزنون به انفسهم و یستثیرون به دواء دائهم  فاذا مروا بایه فیها تشویق رکنوا الیها طمعا و تطلعت نفوسهم الیها شوقا وظنوا انها نصب اعینهم . و اذا مروا بایه فیها تخویف اصغوا الیها مسامع قلوبهم ، و ظنوا ان زفیر جهنم وشهیقها فی اصول آذانهم...

 پرهیزگاران، قرآن را شمرده و با تدبر تلاوت ‏مى‏کنند، با آن جان خویش را محزون مى‏سازند و داروى درد خود را از آن مى‏گیرند، هر گاه به آیه‏اى برسند که در آن تشویق باشد با علاقه فراوان به آن روى می‌آورند و روح‏و جانشان با شوق بسیار در آن خیره می‌شود و هرگاه به آیه‏اى برسند که در آن بیم باشد گوش دل  را براى شنیدن آن باز مى‏کنند و صداى ناله و به هم خوردن‏ زبانه‏هاى آتش با آن وضع مهیبش در درون گوششان طنین انداز است

من درباره ی کلمات خداوند چه می توانم بگویم وقتی مسیح با همه‌ی عظمتش یک کلمه از کلمات خداست...

 

---------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

 

۱- کلا سوره‌ی کهف سوره‌ا‌ی عجیب و پر از تمثیل است. هر سه داستانی که در این سوره ذکر شده یعنی داستان اصحاب کهف٬ موسی و خضر و ذوالقرنین داستانهای شگفتی هستند. بی سبب نیست که در ابتدای سوره (آیه ۹) می‌فرماید: أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَبًا 

 

۲-در سوره‌ی کهف نامی از خضر برده نشده تنها می‌فرماید:« [موسی و همسفرش] بنده‏اى از بندگان ما را یافتند که رحمت [و موهبت عظیمى‏] از سوى خود به او داده‏، و علم فراوانى به او آموخته بودیم‏ (آیه ۶۴) ». ظاهرا موسی در ابتدا همسفری هم داشته اما به تنهایی با خضر به سوی آن ۳ تجربه رهسپار می‌شود...  و چگونه مى‏توانى در برابر چیزى که از رموزش آگاه نیستى شکیبا باشى‏؟!  (آیه ۶۸)


 
غار حرا- نامه‌ای به دوست (۳)
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نامه ، انسان

... خوب یک بار هم به حرف دلت گوش کن و برو دنبال چیزی که دوست داری. غار حرائی برای خودت پیدا کن و خلوتی که در آن اغیار نباشند...

 

 هیچ ایرادی ندارد که مدتی  از مردم و اطرافیانت کناره گیری کنی به شرطی که از یاد نبری که تو برای خدمت به همین ها خلق شده‌ای و جاده‌ی کمال تو از کنار همین آدمها می گذرد. البته باز هم می‌گویم که اگر دریا شوی، گنداب‌ها طروات روح تو را مکدر نخواهند کرد. دریا تحمل بی‌نظیری دارد و با اندک بادی آشفته نمی‌شود.

 

 فوق لیسانس و دکترا هم بیشتر از اینکه انسان را به او نزدیک کند از او دور می‌کند چون که ادعا و غرور انسان را بیشتر می‌کند. البته می‌شود مدرک داشت و مغرور نشد. آنچه مهمتر است انسانیت است که من در میان دانشگاهیان هم کمتر می‌بینم و چقدر می‌ترسم از فردای خالی از انسانیت، هرچند همین امروز هم در هزار جای عالم مثل دارفور فطرت خدا را دسته دسته نابود می‌کنند و کسی صدایش در نمی‌آید. می‌گویند آمار کشته ها از یک میلیون هم بیشتر شده...

 

زندگی امروز پیچیده تر از قبل شده. انسانها در عین حال که منزوی تر شده‌اند به هم محتاج تر شده‌اند. شاید انسان امروزی نتواند به راحتی گذشتگان از جمع ببُرد و دنبال دل خودش برود. پس باید محتاط بود...


 

 


 
نامه‌ای به برادر سیاوش
ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: طنز ، زندگی در غرب ، برگزیده ها ، نامه

برادر سیاوش ب - دام ظله الوارف -

سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقب الدار

 

نامه‌های پرمحبت شما هرازگاهی می‌رسد و مرا فراوان شاد می‌کند که مثال نقضی پیدا می‌کنم برای قاعده‌ی از دل برود هر آنکه از دیده برفت. حقیر شما را از آخرین حلقه‌های زنجیر معرفت می‌دانم و دلیل ارادتم به شما همین بس که در شب امتحان که علی القاعده باید به عمل شریف خرخوانی بپردازم دست به کار نگارش این سیاهه شده‌ام.

نوشتن برای شما که بحمدا... به زیور علم و حلم آراسته‌اید و روزگاری نه چندان دور امام جماعت زاپاس خوابگاه – و با حفظ سمت موذن نمازخانه و فوروارد تیم فوتبال و مسوول فروش ژتون شام و مامور مخصوص حاکم بزرگ- بودید الحق که کار دشواریست.

 

در نامه‌ی منورتان از آن زیارت شاعبدالعظیم یاد کردید که با هم مشرف شدیم و این جمله‌ی تاریخی مرا یاد فرمودید که گفته بودم در عالم جاهایی غیر از قبیله ی محبوب هم وجود دارد و با این ترفند شما را که تا فرصتی فراهم می‌شد مثل کش ... به خانه‌ی نامزد سابقتان – و البته همسر فعلیتان!- می رفتید مانع شده بودم و چه بسا که خانواده‌ای را با این عمل خویش شاد کرده بودم ... واقع قضیه هم همین است : بلا نسبت شما ما انسانهای چند بیتی (bit) و در پیتی گاهی چنان در امور روزمره مستغرق می شویم که وظایف و علایق دیگر خویش را از یاد می بریم، چنان سر را به زیر انداخته ایم که فراموش کرده ایم آسمانی هم هست .

 

بزرگوارانه از احوال من پرسیده بودید و از کار و بارم در این گوشه‌ی عالم : عالم به تمامی قفسی است که این کبوتر را در آن انداخته اند. پیله ایست که ما را به هوای پروانه شدن در آن افکنده اند. این کاروان در حرکت است و ما کاروانیان همه خوابیم٬ به قول مولا اهل الدنیا کرکب یسار بهم و هم نیام.

نادر ابراهیمی کتابی درباره‌ی ملاصدرا دارد به نام «مردی در تبعید ابدی» چقدر عنوان این کتاب زیباست، گاهی که تنهایی فراگیر می‌شود این کبوتر خیال می‌کند عقابی است که او را در لانه‌ی کبوتری زنجیر کرده‌اند البته اوهام است، اضغاث احلام است، ما همان پشه هم نیستیم. در آن شهر زیبای جنوبی هم که بودم گاهی این خیالات به ذهنم خطور می‌کرد شاید دلیل آن هم گرمای نامرد هوا بود (وقتی که مثلا ساعت ۱ بعد از ظهر ۱۹ تیرماه بیست دقیقه در حاشیه‌ی خیابانی که حتی درختی نداشت تا سایه اش را ولو با منت بر سر تو بگستراند منتظر نیش ترمز یک تاکسی قراضه می ماندی که جد آباد ماشین مشتی ممدلی بود و تا سوارش می شدی بوی بنزین و عرق ...) در تهران دود آلود هم که بودم این توهمات به سراغم می آمد (وقتی مثلا رفقای تهرانی‌ات که سالها با تو دوست بودند و بارها به شهرت یا خانه ات آمده بودند سراغی از تو نمی گرفتند و گاهی هم که تو عصر یکی از جمعه های دلتنگ و نفرت انگیز خوابگاه به آنها زنگ می زدی یک تعارف آب حمامی هم نمی کردند که به خانه ی ما بیا و در مقابل کنایه های تو می‌گفتند ما با تو تعارف نداریم هر وقت دلت خواست پاشو بیا و تو به تدریج می فهمیدی که فرهنگ پایتخت نشینی و از آن بدتر آپارتمان نشینی ...) خلاصه گاهی حس می‌کنم در این نظام احسن وجه وصله‌ی ناجوری هستم که احتمالا در اثر گِل-بازی حضرت جبرییل تشریف حیات پوشیده و معلوم نیست تا کی باید بین این پارادوکس ها گرفتار باشد.

 

در غرب متجدد هم آنقدرها خبری نیست همانطور که در شرق متمدن نبود. اینجا ظاهر آراسته تری دارد و قیر و قیف به حد کافی پیدا می‌شود. همینطور آزادی، آرامش و احترام بیشتری وجود دارد ولی این آرامش خالی از اشراق است. خاک اینجا استعداد عاشق شدن ندارد. عشق در فرهنگ اینها همان کلمه‌ی سه حرفی است که آغاز و انجام آن با یک حرف است و تا تن به تن رسید تمام می‌شود. کسی کاری به کار تو ندارد تا وقتی که سرت به کار خودت باشد. همسایه از همسایه بی خبر است.

با این حال فرهنگ منحط غرب نکات فراوانی برای آموختن دارد. ظاهرا پیامبر ما فرموده است بترسید از روزی که نامسلمانان در عمل به اسلام از شما پیشی بگیرند. انسانی که در فرهنگ ما اشرف مخلوقات است و خداوند آسمانها و زمین را مسخر او کرده٬ در ادارات کشور ما به اندازه‌ی یک پشه هم ارزش ندارد، اما اینجا گاهی یک کارمند یک ساعت از وقتش را برای رفع مشکل تو اختصاص می‌دهد و وقتی تو بنا به روحیه‌ی شرقی‌ات از او به گرمی تشکر می‌کنی با تعجب نگاهت می کند و می‌گوید این وظیفه‌ی من است. با این همه اینجا اشراق ندارد!

 

 نمی‌دانم داستان «شماره‌ی ملی» مرا به یاد دارید یا نه؟ آن ماجرای واقعی تنها یک هزارم مصیبتهایی بود که در کشور گل و بلبل‌مان کشیدم. از اداره‌ی مالیات و دارایی شیراز تا مجتمع قضایی شهید صدر تهران چقدر هروله کردم ... خدا پای هیچ بنی آدمی را به اداره نظام وظیفه نکشاند ... از jump sit هواپیما گرفته تا موتور سیکلت یاماها سوار هرچه تصور کنی شدم. من از خدا خواسته‌ام اینقدر به من عمر بدهد تا بتوانم زندگینامه ام را بنویسم. واقعا بنده چندتا جایزه‌ی نوبل و اسکار از این دنیا طلبکارم. حداقل باید به جای داستان پتروس فداکار که انگشتش را توی یک سوراخی کرد داستان بنده را در کتاب فارسی سوم دبستان و چه بسا چهارم و پنجم دبستان بنویسند که برای رسیدن به کمترین حقم که ادامه‌ی تحصیل بود سرم را در هزار سوراخ کردم.

اما اینجا اشراق ندارد... به جهنم که ندارد!!! مگر ما که شیخ اشراق داریم به کجا رسیده‌ایم؟

بنده در این لحظات که پنجاه شصت سال بیشتر از عمرم باقی نمانده و چندتار مویم سفید شده و فرشته‌ی مرگ بالهایش را بر سرم گسترده و هرآینه مترصد است که به سوی من هجومببرد و بنده مرتب جاخالی می دهم به شما و همه‌ی دوستانم در دانشگاههای شریف و غیر شریف وصیت می کنم که اولین وظیفه‌ی هر حکومتی تامین رفاه و بهبود معیشت مردم است و مسایلی مثل صعود تیم ملی به جام جهانی و حمایت از مردم مظلوم چچن در درجات بعدی قرار دارند. دین و دنیای مردم از هم تفکیک ناپذیرند و شکم گرسنه دین و ایمان ندارد.

 

سیاوش عزیز! تا این نامه به شاهنامه تبدیل نشده و قاضی مصطفوی مرا به جرم اهانت به مردم مظلوم چچن و ارتباط با شبکه‌ی اینترنت و عدم حمایت از جایگاه ثابت علی دایی در پیشانی تیم ملی ممنوع الخروج یا بهتر بگویم ممنوع الورود نکرده دلم را به شما و شما را به خدا می‌سپارم.


(موخره: پس از نگارش این مطلب دوست عزیز دیگری نامه‌ی پرمحبتی فرستاد که در گوشه‌ای از آن گمان کرده بود بنده از شرایط فعلی‌ام دلخورم... اینگونه نیست! بنده غلط می‌کنم دلخور باشم! من در حال آموختن تجربه‌های ارزشمندی هستم که امکان فراگیری آنها پیش از این نبود و امیدوارم یک روز درباره‌ی آنها بیشتر بنویسم فعلا که به قول آن بزرگوار ایام ا... امتحانات است و اگرچه امتحان اصلی را داده‌ایم اما پس لرزه‌های آن هنوز باقی است... آه که طراحی این فیلتر مایکروویو ما را کشت!