بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

صعب نفور
ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، آجرهای سرخ ، مولانا ، قیصر امین پور

سه شنبه با "دو خط" بودم. دومین جلسه‌ای بود که کلام مولا را می‌خواندیم و رسیدیم به این فراز که وْ یَسْبِقَنِی إِلَیْکَ بَعْضُ غَلَبَاتِ الْهَوَى وَ فِتَنِ الدُّنْیَا فَتَکُونَ کَالصَّعْبِ النَّفُورِ 

(می‌ترسم) پاره‌اى خواهش‌هاى نفسانى بر تو غالب گردد، یا فریبندگی‌هاى دنیا تو را بفریبد. پس همچون شترى باشى گریزان -و سرسخت و نا به فرمان-

وَ إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ کَالْأَرْضِ الْخَالِیَةِ مَا أُلْقِیَ فِیهَا مِنْ شَیْءٍ قَبِلَتْهُ فَبَادَرْتُکَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ یَقْسُوَ قَلْبُکَ

اما از آنجا که دل جوان همچون زمین خالی است، هرچه در آن بکارند می‌پذیرد، پس به ادب آموختنت پرداختم، پیش از آنکه دلت سخت شود. 

 یعنی باید در فصل جوانی چارچوب فکری خودت را بسازی و این ایام که بگذرد، دل، سخت می‌شود و سخن بی تاثیر. فراز دوم را بارها شنیده بودم اما تشبیهی در فراز اول هست که مرا زیاد به فکر فرو برد: کَالصَّعْبِ النَّفُورِ یعنی حیوان سرکش که رام نمی‌شود. راستش این ویژگی را در بعضی آدم ها که سن و سالی از آن ها گذشته دیده‌ام، که تعصب و جمود جای اندیشه و تحمل را می‌گیرد. گاه از یک سخن ساده بر آشفته می‌شوند و حرفی را که مخالف میل آنها باشد نمی‌پذیرند. با کمی سخت گیری می‌گویم که از ۳۰ سالگی به بعد احتمال تغییر و تحول در رفتار و افکار انسان بسیار کم می‌شود و غالبا بر همان روال گذشته راه می‌سپارد.

"دو خط"که رفت، باید دیوان حافظ و جلد اول مثنوی و کتاب قیصر و کتاب نهج البلاغه را از روی میز جمع می‌کردم (بس که از هر دری صحبت کردیم). از سینما حرف زدیم و داستان پیر چنگی را خواندیم:

حق سلامت می‌کند می‌پرسدت

چونی از رنج و غمان بی حدت؟ (این بیت اشک آدم را جاری می‌کند)

و این شعر قیصر را که "روزهای سه شنبه پایتخت جهان بود."  ظاهرا قیصر سه شنبه ها با استاد راهنمایش حضرت شفیعی کدکنی جلسه داشته.

چهارشنبه با عارف سرخسی! بودم. جناب ایشان رزومه پر و پیمانی دارد و از لون دیگری است اما آدم خوبی است! وقتی می‌خواستیم ساعت قرارمان را تنظیم کنیم به یاد آن شعر معروف فدریکو لورکا "ساعت پنج عصر" را پیشنهاد دادم و به یاد "آن شعر قیصر" روز چهارشنبه را.

برایم جالب بود که چقدر دقت می‌کند به حرف ها و رفتارها. پیداست که سوالهای عمیقی دارد و دنبال جواب می‌گردد و حرف من این بود که آب کم جو تشنگی آور به دست. از راز خلاقیت می‌پرسید و فاصله عدم تا وجود. و اینکه چرا برگشتم و ... شعر چمدان های خسته را برایش خواندم و از غزالی و ملا صدرا گفتم.

پنج شنبه با همان مدیر عاملی که صبحانه می‌دهد اما پروژه نه، رفتیم کوه و صبحانه درویشانه‌ای تقدیم ایشان کردیم. در مسیر صعود و فرود هم کلی یاسین خواندیم که

مایه‌ی محتشمی خدمت درویشان است!

ما دو نفر برادر و رفیق ۲۰ ساله‌ایم.

پی نوشت

سلام بر تو که ناتوانم از نوشتن درباره تو.


 
ملت عشق
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: کتاب ، مولانا ، عرفان

سلام فرید عزیز
امیدوارم خوب و خوش باشی و هنوز متاسفم که امکان دیدار تو در این سفر فراهم نشد.
بله، رمان ملت عشق را می خواندم. رمان غیرقابل توصیه ایست به خاطر برخی تفاوت های فرهنگی! اما از این نظر که آدم های امروزی و معاصر را با دنیایی دیگر و انسانهایی فراتر آشنا می کند کار ارزشمندی است. نوشته بودی که رمان کپی برداری از مقالات شمس است. شاید حق با تو باشد اما به نظرم مولانا -مثل همه بزرگان و اولیاء- یک دریاست اگر کسی چند کاسه آب از آن بردارد چیزی از عظمتش کم نمی‌شود:

آن چشمه‌ی در متن کویری که چشیدند
از سطح تو و کم نشد از حجم زلالی

چند صفحه اول رمان را که خواندم فهمیدم نویسنده زن است. راوی داستان هم زن است اما از تمام فضای خانه، فقط آشپزخانه را روایت می کند. شمس را وسط خانقاه بغداد در انتظار دیدار مولانا رها می‌کند تا طرز پخت میگوی زعفرانی با نارگیل و سس قارچ را آموزش دهد. درباره نویسنده تحقیق می‌کنم: بله الیف شافاک (شفق) زن است، اصالتا ترک است اما در فرانسه به دنیا آمده، در مادرید بزرگ شده، در ترکیه به دانشگاه رفته و الان در آمریکا زندگی می‌کند. دکترای علوم سیاسی دارد و استادیار دانشگاه است

رمان "ملت عشق" داستان در داستان است که در بوستون و قونیه در عصر حاضر و ۸ قرن قبل رخ می دهد. راوی داستان اللا زن مرفه آمریکایی خانه داری است در مرز چهل سالگی که ۳ فرزند دارد اما مدت هاست که دیگر عشقی بین او و همسرش نیست. در این میان، موسسه ای انتشاراتی مطالعه پیش نویس رمانی را به او پیشنهاد می کند درباره شمس تبریزی که نویسنده اش عزیز زاهارا نام دارد. اللا تصادفا ایمیلی به عزیز می زند که ماجراهایی عجیب در زندگی یکنواخت او را رقم می‌زند.

من خواندن این کتاب را نه توصیه می‌کنم نه تحریم! ممکن است قسمت هایی از کتاب  به سلیقه بسیاری خوش نیاید. گفته اند که این کتاب پر فروش ترین رمان در ترکیه بوده.

درباره شمس و مولانا حکایت های زیادی نوشته شده. خیلی از مطالب کتاب هم مستند به این حکایات بود. اگر نویسنده می خواست به تمام این روایات بپردازد حجم کتاب می توانست دو برابر این باشد. اما درباره خود مولانا حرف تازه‌ای نداشت. به نظرم شخصیت او را خوب پرورش نداده بود. 

جاهایی از کتاب هم فکر می کردم حرفهای خودم را دارم می خوانم از زبان دیگری:

مثلا همان ابتدای کتاب که تخلص خاموش را بحث می کرد در حالیکه مولانا بیشتر از همه حرف زده و یا آنجایی که شمس از انسان می گفت، که خدا روی بنده هایش غیرت دارد و از کرامت انسان می گفت و اینکه هر آدمی گلی هست در گلزار جهان.

احتمال می دهم مترجم محترم جناب ارسلان فصیحی قدری تصرف کرده باشد در ترجمه کتاب البته تصرف مثبت. باید نسخه انگلیسی کتاب را ببینم تا بتوانم قضاوت کنم. عنوان کتاب به انگلیسی چهل قاعده عشق The Forty Rules of Love است
یک سری از شبهات رایج مثل قصه کیمیا خاتون و رابطه شخصی شمس و مولوی را نویسنده خوب جمع و جور کرده بود.
شخصیت اللا هم احتمالا سایه خود نویسنده است و البته به جز آن قسمتی که به هتل رفت زیاد برای من جذاب نبود و بیشتر بهانه ای بود که داستان های موازی به هم گره بخورند و عزیز، شمس اللا بشود که در هر عصر شمسی هست.
برآی ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیائی
کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel

 
فصل پنجم
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ٢۳ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: مولانا ، نزار قبانی ، آجرهای سرخ

گاهی، می‌شود از لابه لای این آجرهای سرخ، آفتاب را دید حتی در روزی که آسمان سربی رنگ باشد. زیبا فرمود که:

ره آسمان، درون است پر عشق را بجنبان

پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند

اوقات خوشی بود...

پی نوشت:

و ما بین فصل الخریف، وفصل الشتاءْ
هنالکَ فَصْلُ أُسَمِّیهِ فصلَ البکاءْ
تکون به النفسُ أقربَ من أیِّ وقتٍ مضى للسماءْ..

میان  فصل پاییز و فصل زمستان 
فصلی ست که من آن را فصل گریه می‌نامم
فصلی که جان تو  از همیشه به آسمان نزدیک‌تر است  
نزار قبانی
کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel

 
پیش چنین ماهرو گیج شدن واجب است!
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۱ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، مولانا ، آجرهای سرخ

دقیقا شد یک سال!

روز خوبی بود امروز. لوچان ایمیل زده بود که آخرین مقاله ما همین ماه چاپ می شود. بسیار هیجان زده بود. من هم شاد شدم و خاطرات خوبی که با هم داشتیم برایم زنده شد، از غذاهای هندی تا قهوه هایی که با هم می خوردیم و قدم زدن در غروب ساحل لاهویا...

صبح، وقت بازبینی برگه های میان ترم بود. رفتار بچه ها خیلی خوب و میانگین کلاس هم بالا بود. بچه های خیلی خوبی در این کلاس هستند. درس دادن به آن ها را بسیار دوست دارم. گاهی در کلاس، یک وجب از زمین بالاترم. امروز وقتی رسیدیم به یک مساله تازه و عحیب، از دهنم پرید: پیش چنین ماهرو گیج شدن واجب است! 1

عصر دو تا از دانشجوهایی که صحبت های مرا در یکی از نشست های دانشجویی شنیده بودند آمدند اتاق. ساعتی با هم گپ زدیم از آن گپ های لاهوتی. هنوز هم که دو ساعت از نیمه شب گذشته از اثر آن صحبت ها سرمستم. دیواری دور خودم کشیده ام که هر از گاهی ترک می خورد...

بعد یکی از دانشجوهای دکترا آمد. امتحان جامعش را داده بود و روحش آزاد شده بود. اهل جنوب خراسان است و بسیار باهوش. روی مقاله اش کار کردیم. دعوت کردم که ترم بعد در تدریس با من همکاری کند.  

شب، ایمیل قشنگی رسید از برادر سیاوش که حالا، او مسافر سرزمین برف است و من ساکن مرز پر گهر!

به گمانم هنوز از شراب شب شعر مستم. بوی آن سال های دور را می داد. تصویرها در ذهنم ورق می خورند و دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست.

صدای باران می آید.

پی نوشت:

شعر از مولاناست:

...

طره خویش ای نگار خوش به کف من سپار

هر که در این چه فتاد داد رسن واجب است

عشق که شهر خوشی است این همه اغیار چیست

حفظ چنین شهر را برج و بدن واجب است


 
خرقه من صحبت است
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٩ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: کتاب ، مولانا ، محمد علی موحد

چند دقیقه طول می کشید تا پرینت فایلم آماده شود. به سرم زد بروم به مرکز فعالیت های دانشحویی و ببینم آنجا چه خبر است. کتابخانه ای دیدم و مشغول تماشا و تورق کتاب ها شدم. عنوان کتاب ها چشم نواز نبود. چند قفسه را رد کردم و ... آنچه را می خواستم پیدا کردم.

اسم نویسنده کافی بود که دست و پای مرا شل کند: دکتر محمدعلی موحد که عمرش دراز باد و به قول خودش اسیر خداست در زمین۱. عنوان کتاب "کهن ترین روایت از ماجرای شمس و مولانا" ست. همان صفحه اول کتاب، تیر خلاص را زده:

مولانا گفته:

خرقه نیست قاعده من 

خرقه من صحبت است و آنچه تو از آن حاصل کنی

خرقه گرفتن برای صوفیان مثل مراسم عمامه گذاری در میان طلبه های امروز بوده۲. به قول دهخدا خرقه گرفتن یعنی "از پیری یا مرشدی یا صوفی یا رئیس قوم یا مریدی خرقه صوفیانه پوشیدن و به دست او وارد سلک شدن." به همین خاطر برای سالکان خیلی مهم بوده که از چه کسی خرقه بگیرند. طبیعی است که مولانا هم مریدان زیادی داشته که آرزو می کردند روزی از او خرقه بگیرند. اما او می گوید خرقه من صحبت است... بسیار حرف عمیقی است.

پی نوشت

۱- در جشن نود سالگی استاد که از دکتر شفیعی کدکنی تا دکتر حداد عادل را یک جا جمع کرده بود، وقتی نوبت به استاد رسید سخن اش را با این حدیث آغاز کرد: رسول اکرم به علی فرمود: آدم که هفتاد سالش شد خداوند کارهای خوبش را به حساب می‌آورد ولی از خطا‌هایش چشم می‌پوشد و چون هشتاد ساله شود، بر گناهان گذشته‌اش هم قلم عفو می‌کشد و اما نود ساله می‌تواند برای زن و بچه و کس و کار خودش هم شفاعت کند و چون به صد سالگی رسید، «کتب اسمه عندالله اسیرالله فی ارضه» یعنی برچسبی رویش می‌زنند که بر آن نوشته است که این آدم اسیر خدا در روی زمین است. ادامه

۲- معادل دانشگاهی خرقه گرفتن می شود توصیه نامه گرفتن!


 
مثنوی و مهندسی
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: مولانا ، عطار نیشابوری ، آجرهای سرخ

وبلاگ نویسی با آی پد اشتباه بزرگی است که من دوباره مرتکب شدم با آن آ کلاه دار زشتش... 

هفته گذشته فرصتی شد که آقای دکتر سنگری را ببینیم. این ارادت 22 ساله که هیچ کهن نشده بلکه زیادت یافته، مشوق من بوده در تمرین راه های تازه و دریچه ها به روی من گشوده. دکتر سنگری مولف کتاب های فارسی مدارس است. در حاشیه بحث کتاب کودک* که با حضور پر رنگ مریم گلی موضوع اصلی صحبت های ما بود، درباره مشکل  دانشجوها گفتم و اینکه تجربه آنها از زندگی اندک است و فشار درس ها و فضای رقابت مانع شده که مهارت های اجتماعی خود را گسترده کنند. دکتر غافلگیرم کرد وقتی گفت که مدتی برای بچه‌های دانشگاه ما مثنوی می گفته اما چون پایگاهی در دانشگاه نداشتند با مشکلات لجستیک روبرو شده، حتی از روزی برفی گفت که یک ساعت و نیم ایستاده در پارک روبه روی دانشگاه کلاس مثنوی را برگزار کرده.  

توصیه می کرد که این کار را ادامه بدهم. من از گستردگی دریای مثنوی و بیم موج و گردابی چنین هایل گفتم و منطق الطیر عطار را پیشنهاد دادم، اما دکتر تاکید می کرد که مثنوی درس زندگی است و توصیه می کرد که از دفتر دوم شروع کن یا داستان هایی را انتخاب کن و برای بچه ها پروژه هایی تعریف کن که خودشان در مثنوی مطالعه کنند. شرح دکتر کریم زمانی را هم برای گره گشایی از ابیات غامض مثنوی پیشنهاد دادند.

نمی دانم اصلا این کار شدنی است یا نه، اما رویای شیرینی است خواندن مثنوی در دانشکده...

پی نوشت:

* دکتر که دو نوه اش همسن مریم گلی هستند تعداد بسیار ریادی کتاب کودک در منزل داشت. نزدیک به 50 جلد کتاب به ما نشان داد که به نظرش کتاب های خوبی بودند و بعضی از آن ها را برای مریم خواند. چند جلد هم به مریم هدیه داد از جمله سلیمون، بچه ی خوب کرمون که کار دیگری است از مرحوم منوچهر احترامی سراینده ده شلمرود . 

از اوضاع شاعری من هم پرسید و اینکه آخرین شعری که از من شنیده سه سال قبل بوده و هشدار می داد که نکند این چشمه بخشکد. من هم نگرانم...


 
ایوان نه تو
ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، مولانا ، حافظ

از خوبی های روزهای بلند تابستان آن دو ساعت قبل از غروب است اگر آدم قدرش را بداند و وقت داشته باشد که با خودش خلوت کند. برزخی است میان سپیدی روز و سیاهی شب. تیغ آفتاب در غلاف رفته و سایه ها بلند شده اند. نسیم گاه گاهی می وزد و سکوت و آسایش بر همه جا سایه افکنده. خیابان ها خلوت شده اند و پیاده روها نفس می کشند. جان می دهد که روی نیمکتی بنشینی و کتابی دلخواه را ورق بزنی، یا با عزیزی در کافه ای بی سقف چای بنوشی، یا گوش هایت را بسپاری به زیر و بم آهنگی دلنشین در ماهور: 

با همه عطر دامنت آیدم از صبا عجب

کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند ...

این تن خاکی باز هوای آسمان کرده، اما دستش خیلی کوتاه است. کاش مثل آن دخترک داستان بودم که دلش می خواست با ماه بازی کند. یک شب به بابایش گفت ماه را برای من به خانه بیاور. پدرش نردبانی بلند بر بالای بلندترین کوه گذاشت و ماه را از آسمان برایش چید.

دنیا پیچیده تر از حوصله من است.

 

من این ایوان نُه تو را نمی دانم! نمی دانم!

من این نقاش جادو را نمی دانم! نمی دانم!

چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری

که این بازار و این کو را نمی‌دانم! نمی‌دانم!

دکان نانبا دیدم که قرصش قرص ماه آمد

من این نان و ترازو را نمی دانم! نمی دانم!

 

پی نوشت:

نانبا همان نانوا ست


 
ایوان نه تو
ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، مولانا ، حافظ

از خوبی های روزهای بلند تابستان آن دو ساعت قبل از غروب است اگر آدم قدرش را بداند و وقت داشته باشد که با خودش خلوت کند. برزخی است میان سپیدی روز و سیاهی شب. تیغ آفتاب در غلاف رفته و سایه ها بلند شده اند. نسیم گاه گاهی می وزد و سکوت و آسایش بر همه جا سایه افکنده. خیابان ها خلوت شده اند و پیاده روها نفس می کشند. جان می دهد که روی نیمکتی بنشینی و کتابی دلخواه را ورق بزنی، یا با عزیزی در کافه ای بی سقف چای بنوشی، یا گوش هایت را بسپاری به زیر و بم آهنگی دلنشین در ماهور: 

با همه عطر دامنت آیدم از صبا عجب

کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند ...

این تن خاکی باز هوای آسمان کرده، اما دستش خیلی کوتاه است. کاش مثل آن دخترک داستان بودم که دلش می خواست با ماه بازی کند. یک شب به بابایش گفت ماه را برای من به خانه بیاور. پدرش نردبانی بلند بر بالای بلندترین کوه گذاشت و ماه را از آسمان برایش چید.

دنیا پیچیده تر از حوصله من است.

 

من این ایوان نُه تو را نمی دانم! نمی دانم!

من این نقاش جادو را نمی دانم! نمی دانم!

چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری

که این بازار و این کو را نمی‌دانم! نمی‌دانم!

دکان نانبا دیدم که قرصش قرص ماه آمد

من این نان و ترازو را نمی دانم! نمی دانم!

 

پی نوشت:

نانبا همان نانوا ست


 
مثنوی سکوت
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ٩ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: حسب حال ، مولانا ، پدرانه ، عاشقانه

 

... حرف که زیاد دارم برایت اما کلمه هایم مثل همیشه نیستند. چیزی، نمکی کم دارند. می‌نویسم و خط می‌زنم.  

آهنگ های قدیمی هم حال مرا عوض نمی‌کنند. سفری باید. اما وقتی امکان سفر نیست رانندگی بهتر از هیچی است. صبح بعد از خرید رفتم به سمت آن خیابان زیبا که امروز باید زیباترین خیابان جهان باشد. چیزی از جنس موسیقی دم دستم نبود. رادیو را روشن کردم کانال موسیقی کلاسیک، کاری از یوهان سباستین باخ. گاهی چقدر موسیقی بی کلام خوب است. به تخیل آدم عرصه جولان می‌دهد.

اول رفتم به فکر آدم هایی که رازی دارند و آنقدر بزرگ‌اند که می توانند این راز را در دل شان نگه دارند، تا روزی که با هم ندار می‌شوید، آن وقت تازه می فهمی که این آدم خندان بی خیالی که هر روز می‌دیدی چه موج ها در دل‌اش جاری است، یا تو گریه‌ات می گیرد یا او. او سبک می‌شود که رازش را به همدمی و محرمی گفته. تو سنگین می‌شوی که بار امانت بر شانه‌ داری.

باران موسیقی می‌بارید. چراغ ها همه سبز بودند. یک دفعه دیدم کنار بیمارستانی هستم که مریم گلی آنجا به  دنیا آمد. چه لطیف شد موسیقی باخ! به یاد لحظه‌ای افتادم که پس از سه روز سخت، پرستار آن فرشته کوچک را در بغلم گذاشت. مریم گلی چشمش را باز کرد. من به گوش او سخن های نهان گفتم و اذان. اشک نصف صورتم را پر کرده. چقدر دوست دارم این دخترک را و چقدر خدا را شکر می‌کنم که کریم است و رحیم است و ودود. صبح که از خواب بیدار می‌شود خانه را روی سرش می‌گذارد که: مریم گلی گشنه! ابدا صبر ندارد: بده گل گلی بخوره! با همه کوچکی‌اش دوست دارد کمک کند. صبح دوش که می‌گیرم سشوار را دستم می دهد و می‌گوید: هردم شانه. بعد که می‌خواهم بروم سر کار کفش هایم را بغل می‌کند و می‌آورد داخل اتاق خواب....

چراغ سبز می‌شود. موسیقی باخ تمام می‌شود. رسیده‌ام به زیباترین خیابان جهان. حواسم پرت آن جوان می‌شود که گفت بارها در این خیابان قدم زده و من حتی به ذهنم هم نرسید که بپرسم چرا. از بس که سوال بیخودی بود. خوشحالم که یک چیزی هست که ما را به هم نزدیک می‌کند. با وجب به وجب این خیابان، با هر انحنای جاده، نفس می‌کشم. خیال این خیابان سهم من از زندگی است.

با کمترین سرعت مجاز حرکت می‌کنم. تمام پنجره ها را پایین می‌کشم. موسیقی دم دستم نیست. می‌زنم زیر آواز:

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ...

ور از این بی‌خبری بی‌خبری بی‌خبری

رنج مبر

هیچ مگو!


 
قمر! قمر!
ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه ، مولانا ، طنز

ماه رمضان تمام شد و من دوباره برگشتم به همان کافه تا یک فنجان قهوه بنوشم و بنویسم.

مریم گلی بزرگ می شود و دایره کلماتش نیز. حالا برخی خواسته هایش را به زبان می آورد. به گفتگو های من و مادرش هم گوش می دهد و کلماتی را که می شناسد تکرار می کند.

مریم هر روز یک اتفاق تازه برای ما دارد. پریروز دیدم که به من نگاه می کند و می گوید قمر! قمر! اما داستان چه بود:

چند شب سوار مترو بودیم. دیر وقت بود. دستور دادند با مریم گلی حرف بزنم که خوابش نبرد. من هم که جز شعر چیزی بلد نیستم شروع کردم به خواندن آن غزل محشر مولانا:

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو  /  پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

مریم همین طور هاج و واج به من نگاه می کرد تا رسیدم به این مصراع

من به گوش تو سخن های ...

یک دفعه مریم گفت: گوش! گوش! و اشاره کرد به گوش من. بعد گفت: عینک! بعد گفت: دماغ ... خلاصه هر چه از اجزا صورت بلد بود به زبان آورد. ما حسابی خندیدیم، مریم هم. حالا منظورش از قمر قمر این بود که این شعر را بخوانم تا بخندد!

دیروز هم بعد از یک ماه رفتیم دوچرخه سواری. مادر مریم آدم ماجراجویی است. مدتی پیش پیشنهاد داد که برای یک سالگی مریم صندلی کودک بخریم که پشت دوچرخه ی خودش ببندد و بعضی وقت ها مریم را این دور و بر ها بچرخاند. من می دانستم که می شود قصه همان یارو که یک دکمه پیدا کرد رفت خیاطی ...

مدتی بعد گفتند که تو هم دوچرخه ات را راه بینداز تا سه تایی با هم برویم گردش. فردا روزی که برویم ایران حسرتش به دلمان می ماند. من هم دوچرخه را از انبار در آوردم و مرتبش کردم. یک گشت کوتاهی در محله های اطراف زدیم. بعد هم دوچرخه را جایی در اطراف ساختمان بستم. فردا دوچرخه را دزیده بودند من هم خوشحال که دیگر به تکلیف عمل کرده ام و در پیشگاه خدا و ملت سر بلند هستم!  تا اینکه یک روز آمدم خانه دیدم همسر بزرگوار بچه به بغل رفته اند و یک دوچرخه برای من خریده اند. یک قفل گردن کلفت هم خریده بودند که هیچ دزدی حریفش نشود. ما هم که در مقابل این همه بزرگواری شرمنده شده بودیم، یکی دو بار رفتیم گشت و گذار که حقا و انصافا خیلی خوش گذشت.

تا اینکه ماه مبارک رمضان رسید و بک ماهی نجات پیدا کردیم از دوچرخه سواری. اما عید فطر که رسید دوچرخه ما هم از حصر خانگی آزاد شد. معظمٌ لها داشتند برنامه ریزی می کردند برای سفر با دوچرخه. بنده نظرم این بود که برویم یک جایی مثل جناب حافظ بر لب جوی بنشینیم و گذر عمر را ببینیم و سیر انفس کنیم و آیات آفرینش را مرور کنیم. صبح شنبه ساعت 8  فرمودند: من کوله پشتی را بستم! مریم هم کلاه ایمنی اش را گرفت دستش و هی می گفت: بیرون! بیرون! خلاصه چنان ذوق زده پیش من آمد که دلم نرم شد و به خانم گفتم: بسم الله الرحمن الرحیم برویم!

جای شما خالی خیلی خوش گذشت. اول کار که من هرچه رکاب میزدم از مریم و مادرش عقب می افتادم. چو غنچه غرق عرق بودم و خجالت که این روزه با ما چه کرده و ای جوانی کجایی و ... سه چهار کیلومتر با همین وضع افتضاح رفتیم که همسر گرامی نگاهی کردند و فرمودند چرخ عقب عملا صاف است! به لطف دوست عزیزم گوگل دات کام یک پمپ بنزین باد دار پیدا کردیم و ...

مقصد ما پارکی بود که در واقع پیشرفتگی خاک در دریاچه انتاریو است. ورود خودرو و سگ به پارک ممنوع است. در حاشیه پارک یک جایی یک دفعه رنگ ها عوض شدند تالابی پر از گل های زرد و بنفش مثل کارتونهای دیزنی پدیدار شد. پیاده شدم و مریم را روی گردنم سوار کردم که بهتر فضا را ببیند یک دفعه یک قوی سفید از وسط نیزارها و علف ها بیرون آمد و با وقار از جلوی ما رد شد. مریم هیجان زده شده بود. طفلک چه ذوقی کرد.

بعد هم مادرش کلاه آفتابگیرش را زیر کلاه ایمنی اش بست که کمتر آفتاب بخورد. مریم خوشش نیامد و غر می زد. ما اعتنا نکردیم و راه افتادیم یک دفعه شروع کرد به داد زدن و مثل کسانی که راه چاره ندارند گفت: خدا! خدا! خدا! ما هم دلمان سوخت. ایستادیم و آفتاب گیرش را برداشتیم ...

شکرپاره ای شده برای خودش!


 
هنگام تنگدستی
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ٥ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه ، حافظ ، مولانا

 

خواجه می فرماید: 

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

یعنی وقتی سرت شلوغ شده و فرصت سر خاراندن نداری یک دفعه بزن زیر همه چیز و بشکن این قاعده نظم های موازی را. این است کیمیای هستی! (من اگر پنج دختر داشتم اسم آخری را می گذاشتم کیمیا)

پریروز داشتم به مریم گلی شام می دادم. معمولا بعد از خوردن چند قاشق اول دهانش را می بندد یا سرش را بر می گرداند. یکی از راههای غذا دادن به او و شکستن طلسمش گذاشتن تکه های کوچک انگور روی قاشق غذای اوست. (ای شراب ناب در انگور می بینم تو را). راه دیگر پرت کردن حواس اوست با اسباب بازی، کتاب، خواندن شعر و ... داشتم این شعر مولانا را می خواندم

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم

در این سراب فنا چشمه حیات منم

توی حال خودم بودم و از خواندن این شعر کم نظیر لذت می بردم که یک دفعه دیدم مریم می گوید :منم! منم! زدم زیر خنده. از ته دل خندیدم. مریم هم به موافقت من در خنده آمد و ادای خندیدن مرا درآورد. 

شکرپاره ای شده برای خودش.


 
خبرت هست که بلبل ز سفر باز رسید؟
ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: مولانا

تشریف آوردند از ایران لبخند اینجا هم بهار شده.

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد؟
خبرت هست که دى گم شد و تابستان شد؟

 

خبرت هست که بلبل ز سفر باز رسید
در سماع آمد و استاد همه مرغان شد


خبرت هست که در باغ کنون شاخ درخت
مژده نو بشنید از گل و دست‏افشان شد


خبرت هست که جان مست شد از جام بهار
سرخوش و رقص‏کنان در حرم سلطان شد

 

شاهدان چمن ار پار قیامت کردند
هر یک امسال به زیبایى صد چندان شد

 

نقشها بود پس پرده دل پنهانى

باغها آینه سّرِ دل ایشان شد


آنچ بینى تو ز دل جوى ز آیینه مجوى
آینه نقش شود لیک نتاند جان شد


مردگان چمن از دعوت حق زنده شدند
کفرهاشان همه از رحمت حق ایمان شد ...

جناب مولوی


 
نردبان آسمان است این کلام
ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مولانا

 

گویند مولانا بر پشت مثنوی نوشته که:

مثنوی را جهت آن نگفته ام که حمائل (آویزان) کنند و تکرار کنند بلکه تا زیر پا نهند و بالای آسمان روند که مثنوی نردبان معراج حقایق است نه آنکه نردبان را به گردن گیری و شهر به شهر گردی ، چه هرگز بر بام مقصود نروی و به مراد دل نرسی که :

نردبان آسمان است این کلام                       هر که از این بر رود آید به بام

نی به بام چرخ کو اخضر بود                           بل به بامی کــــــز فلک برتر بود


 
من کشته تو، تو حیـدر من
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مولانا

 

رسیده بود مشهد. پیش مادر بود و حالا داشت می رفت زیارت، زنگ که زدم گفت الان دم بست شیخ طبرسی است. چشم هایم را بستم. رفتم به صحن کهنه. سقاخانه، کاسه های برنجی، کبوترها ... عطر عود و بخور نفسم را گرم کرد. ایستادم و سلام کردم ...

پرسید کاری نداری؟ گفتم به آقا بگو خودت که می دانی...

 

آخر تو شبی رحمی نکنی
بر رنگ و رخ همچون زر من

تو سرو و گلی من سایه تو
من کشته تو، تو حیــدر من

 

گفتا نشود قربانی من 
 جز نادره‌ای ای چاکر من

اسحاق نبی باید که بود
قربان شده بر خاک در من

من عشقم و چون ریزم ز تو خون 
زنده کنمت در محشر من

هان تا نتپـی در پنجـه من! 
 هان تا نرمی از خنجر من!

اسحاق تویی من والد تو
کی بشکنمت ای گوهر من؟!

این گفت و بشد چون باد صبا
شد اشک روان از منظر من ...

 با صدای شهرام ناظری


 
جبر
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مولانا ، عرفان

 

عاشق از بوی خوش پیرهنت

پیرهن را ندراند چه کند؟

----

گل خندان که نخندد چه کند؟!

علم از مشک نبندد چه کند؟!

نار خندان که دهان بگشادست

چون که در پوست نگنجد، چه کند؟....

تن مرده که بر او برگذری

نشود زنده نجنبد، چه کند؟

دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ

نخروشد نترنگد، چه کند؟!


 
ترانه ای بس باشد
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مولانا

امروز صبح وارد اتاقم که شدم دیدم ای داد! جناب شهرام ناظری از دیشب تا حالا مشغول آواز خوانی بوده. ظاهرا دیروز وقت رفتن لپ تاپم خاموش نشده بود. همکار رومانیایی‌ام -جناب سروان١- که چند دقیقه زودتر از من آمده بود با تعجب نگاهی به من کرد و گفت اینجا چه خبره؟ من هم برای اینکه از طعنه‌های بعدی اش در امان باشم گفتم: اِ! مگه تو این آهنگ رو دوست نداری؟ گفت

-من که نمی فهمم چی میگه، تازه همش داره داد و هوار می کنه!

- آخه داره شعرهای رومی رو می خونه.

- رومی کیه؟ 

- اِ! مگه تو رومی رو نمی شناسی؟

 و بعد فصلی مشبع درباره نی بریده از نیستان برایش گفتم و اینکه این داد و هوارها و ناله و سوزها بازتاب جدا ماندن از اصل است. خوشش آمد و سوتی من یادش رفت!

این روزها کارم زیاد است. ایام تعطیل هم باید کار کنم و احتیاج به آرام کننده دارم. داشتم یادگار دوست را گوش می دادم که یادگاری است از بهترین دوستم.

سودای تو را بهانه ای بس باشد
مدهوش ترا ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا؟
ما را سر تازیانه ای بس باشد

پی نوشت:

1- این رفیق ما بیست و چند سالی از من بزرگ تر است. مثل نظامی ها محکم قدم بر می دارد و پا بر زمین می کوبد. وقتی کاری با تو دارد کم صبر و جدی می شود اما علاقه مند به آموختن چیزهای تازه و حرف زدن است


 
نهادم دست بر دل تا نپرد
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ٩ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مولانا

این غزل را با آرامش و آهستگی بخوانید. این شربت را یابد جرعه جرعه نوشید:

 

بیا ای یار کامروز آن مایی

چو گل باید که با ما خوش برآیی

خدایا چشم بد را دور گردان

خداوندا نگه دار از جدایی...

نهادم دست بر دل تا نپرّد

تو دل از سنگ خارا در ربایی!

نه من مانم، نه دل ماند، نه عالم

اگر فردا بدین صورت درآیی!

بیا ای جان ما را زندگانی!

بیا ای چشم ما را روشنایی!

به هر جایی ز سودای تو دودی است

کجـــایی تو؟ کجـــایی تو؟ کجـــایی؟

یکی شاخی ز نور پـــاک یزدان

که جان جان جمله میوه‌هایی

اگر کفر است اگر اسلام بشنو

تو یا نور خدایی یا خدایی

خمش کن چشم در خورشید درنه

که مستغنی است خورشید از گدایی

مولوی


 
سفر به دیگر سو
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ٢٢ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مولانا ، شعر نیمایی ، سهراب سپهری ، آمریکا و کانادا

جاده آدم را وسوسه می کند به تند رفتن. خاصه وقتی که مشتاق رسیدن به مقصد باشی و محتاج تماشای پاییز رنگ آمیز و تلاوت آیات هزار رنگ خداوند که دلبرانه در برابر چشمانت ایستاده اند.

 اما این بار چیزی مرا می کشاند به حاشیه ی جاده، به آرام راندن، به تامل، به سکوت. کمی که گذشت فهمیدم تاثیر آهنگ و آوازی است که به آن گوش می دهم:

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام

در دیده من اندر آ وز چشم من بنگر مرا

زیرا برون از دیده ها منزل گهی بگزیده ام

شهرام ناظری این آلبوم را به مناسبت سال مولانا خوانده است. او تنها خواننده ایست که مولانا را مولاناوار روایت می کند. تجربه تازه و عمیقی است. و چه غوغایی می کند وقتی به غزل سوم می رسد

تلخی نکند شیرین ذقنم /  خالی نکند از می دهنم

در ادامه سفر، آفتاب بود. آفتاب برای ما که عادت کرده ایم به آسمان گرفته و مه آلود یک اتفاق است. اتفاقی که باید به احترامش برخاست و از خانه بیرون رفت. دلم کشید بوده زیر آفتاب بخوابم و  زیاد به یاد سهراب می افتادم که اتاق آبی اش همسفر ما بود، به یاد وقتی که روی قایقی خوابیده بود و موج ها او را بردند:

روی دریاچه آرام " نگین " ، قایقی گل می برد

و بعد گوزنهای شمالی را دیدیم که با وقار بودند و هیبتی را که شاخهای بلندشان به آنها بخشیده بود.

و پدر و مادر دو چرخه سواری که بچه های دوقلویشان را در گاری گذاشته بودند و به دنبال خود می کشیدند... و یادمان باشد:

زندگی رسم خوشایندی است... 
 زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود ...
 زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ...

هر کجا هستم باشم
 آسمان مال من است
 پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است 
 

چه اهمیت دارد
 گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟


 
از اشک گفت
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رمضان ، نهج البلاغه ، مولانا ، اسلام

امروز فراز پایانی خطبه ۱۷۶ را برایمان خواند. گفت که ۳ نوع گناه بزرگ وجود دارد : ظلم، تلوّن (دو رنگی) در دین و عیبجویی از مردم

طُوبَى لِمَنْ شَغَلَهُ عَیْبُهُ عَنْ عُیُوبِ اَلنَّاسِ وَ طُوبَى لِمَنْ لَزِمَ بَیْتَهُ وَ أَکَلَ قُوتَهُ وَ اِشْتَغَلَ بِطَاعَةِ رَبِّهِ وَ بَکَى عَلَى خَطِیئَتِهِ

اى مردم ، خوشا کسى که پرداختن به عیب خویشتن او را از عیب دیگر مردم بازمی دارد و خوشا کسى که در خانه‏اش بماند و روزى خود بخورد و به طاعت پروردگارش مشغول باشد و بر گناهان خود بگرید.

  و بعد از اشک گفت و از گریه که لطیف ترین جلوه روح است و داستان کودک حلوا فروش را برایمان گفت:

تا نگرید کودک حلوا فروش

بحر بخشایش نمی آید به جوش...


 
خیاط عاشقان
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مولانا ، نهج البلاغه

 دیروز قبل و بعد از سخنرانی دلم گرفته بود. این نی بریده یاد نیستانش افتاده بود و بی تابی می کرد. به یاد حکمت 197 نهج البلاغه1 افتادم و گفتم غزل بخوانم: غزلیات شمس. رسیدم به بیتی که وقتم را خوش کرد:

روم به حجره خیاط عاشقان فردا

من دراز قبا با هزار گز سودا

پارچه را پیش خیاط می برند تا لباس بدوزند. کسی که لباس بلند می خواهد باید پارچه دراز ببرد. می گوید من آرزوی بلند دارم من همتم بلند است و لباس بلند می خواهم و ادامه می دهد:

بدان یکیت بدوزد که دل نهی همه عمر

خیاط عاشقان چنان لباسی برایت می دوزد که همه عمر عاشق آن می شوی

***

پی نوشت:

1- إِنَّ هَذِهِ اَلْقُلُوبَ تَمَلُّ کَمَا تَمَلُّ اَلْأَبْدَانُ فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ اَلْحِکْمَةِ

این دلها ملول مى‏شوند ، آنسان ، که بدنها ملول مى‏شوند . براى شادمان ساختنشان سخنان نغز و حکمت آمیز بجویید .


 
نالم و ترسم که او باور کند
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رمضان ، مولانا ، اسلام
 دیشب گفت که همه ایمان صبر است.  صبر در برابر نعمت، صبر در برابر مصیبت،  صبر در برابر  شهوت،  صبر در برابر علم ...

قدر دیشب را وقتی این بیت ها را می خواند بهتر فهمیدم:

ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ
با طرب‌تر از سماع و بانگ چنگ!

ای جفای تو ز دولت خوب‌تر !
و انتقام تو ز جان محبوب‌تر !

نار تو این است، نورت چون بود؟
ماتم این، تا خود که سورت چون بود؟

از حلاوت‌ها که دارد جور تو،
وز لطافت، کس نیابد غور تو

نالم و ترسم که او باور کند
وز کرم این جور را کمتر کند

عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد
بولعجب من عاشق این هر دو ضد


 
یافتمش!
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مولانا ، زندگی در غرب

توی عالم خودم بودم. داشتم تا رسیدن به ایستگاه اتوبوس برای پسرک ایتالیایی (که دیشب از فرودگاه تا توی مترو با هم بودیم و قیافه اش مثل کپل مدرسه موشها بود) قصه می ساختم که صدایی مثل صدای نی شنیدم. نمی دانستم خواب و خیال است یا...؟ سرم را به اطراف گرداندم تاکسی قرمزی را دیدم که سی چهل متری از من دور شده بود. داشتم فکر می کردم شماره تلفن یا شماره پلاک تاکسی را بردارم و بعد یک جوری راننده اش را پیدا کنم و تحقیق کنم ببینم خودش هست یا نه ... که یک دفعه با سرعت دویـدم دنبال تاکسی با آن کفشهای خشک ناهمراه

 عقل تا یابد شتر از بهر حج

رفته باشد عشق بر کوه صفا

 قبل از خیابان جرارد به تاکسی که پشت چراغ قرمز مانده بود رسیدم. بانگ بلند نی می آمد، خودش بود! راننده  پیرمردی بود شصت و چند ساله با ریش سفید کوتاه و کلاه حصیری که بندش را زیر چانه اش بسته  بود. کله ام را بردم توی پنجره و با دستپاچگی گفتم

Are you Persian؟

- آره !

با ذوق زدگی ابلهانه ای گفتم: این... این نی هست! گفت می دونم! - چراغ سبز شده بود - گفت من صداش رو بلند می کنم که بره تو گوش این مردم. گفتم: دمت گرم! گاز داد و رفت. اشک توی چشمام جمع شده بود.

 


 
مسوول کرامات سازی
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حسب حال ، شعر خودم ، طنز ، مولانا

 زمستان اولی که دانشگاه شریف بودم آنفلونزا در خوابگاه  شیوع پیدا کرد و هر روز می شنیدم که یکی دو نفر از رفقا مبتلا شده اند. تا اینکه یک روز خیاط در کوزه افتاد و احساس کوفتگی و بی حالی کردم.

به رفقای اتاق: حسن آقای عندلیب، جواد آقای کلاغ و میرزا رضا اعلام کردم که من آنفلونزا گرفته ام و رفتنی ام و به هر کدام وصیت کردم که بعد از من چه بکنند. در این میان به آقا رضا که از روز اول دبیرستان تا شام آخر فوق لیسانس ملازم ما و رفیق گلشن و گرمابه و گلستان ما بود و بیش از هر کس با مکارم اخلاق ما آشنا بود وصیت کردم که شما مسوول کرامات سازی هستی و برای نمونه همانجا چند تا کرامات برای خودم ساختم. از جمله شعری را که دو ماه قبل گفته بودم:

ای کبوترهای زیبای بهشت

خسته ام از زندگی از سرنوشت

روح من روزی پریدن یاد داشت

آشیان بر شانه های باد داشت...

برای میرزا رضا خواندم و گفتم من که ارتحال فرمودم شما بگو که ما این آخرین شعر را در جانماز آن برگوار پیدا کردیم و چه بسا که جناب ایشان اندک زمانی پس از سرودن این شعر باده ی ارجعی را نوشیده باشند...

***

یکی از عادات مورد علاقه ما ایرانیان این است که وقتی آدم مهمی به رحمت خدا رفت هرجا می رویم کرامات او را برای دیگران تعریف کنیم و گاهی هم به اقتضای حال مخاطب نمکش را زیاد کنیم. یکی از مریدان مولوی کتابی درباره او نوشته به نام مناقب العارفین. من با همه ارادتی که به مولوی دارم نمی توانم برخی از حرفهای افلاکی را باور کنم. مثلا درباره این شعر مولوی:

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم...

اگر اشتباه نکنم می گوید که آن جناب به حمام رفته بود و شیرجه زد داخل خزینه آب گرم و بعد از هفت روز از زیر آب بیرون آمد در حالیکه این شعر را می سرود.

چندسالی است دوباره رسم شده وقتی عالمی یا عارفی ارتحال می کند مریدان کتابی چاپ می کنند که پر است از کرامات آن مرحوم!


 
بیتی از مثنوی (1)
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مولانا

مثنوی خوانی امشب هم پر از بیت های زیبا بود از جمله این بیت:

... بعد از آن هرجا روی مشرق شود

شرق ها بر مغربت عاشق شود

مولانا اشاره می کند که آفتاب معرفت از مشرق عقل طلوع می کند و هرکس به این مشرق برسد روز و شب جانش روشن می شود. آنها که اهل دانش و معرفتند خوابشان هم عین بیداری است مثل اصحاب کهف که خواب بودند اما مردم آنها را بیدار می پنداشتند... به یاد یکی از شعرهای خودم افتادم که شکوه ی انسانی است که در مغرب تاریک زمین پایش به گل مانده. چه زیباست اگر مشرق در جان آدم باشد .


 
آرزو
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مولانا

 

انسانم آرزوست ...


 
مهمان تو
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مولانا

ای عشق تو موزون تری یا باغ و سیبستان تو؟

چرخی بزن ای ماه تو جان بخش مشتاقان تو

تلخی ز تو شیرین شود کفر و ضلالت دین شود

خار و خسک نسرین شود صد جان فدای جان تو!

در آسمان درها نهی در آدمی پرها نهی

صد شور در سرها نهی ای خلق سرگردان تو

عشقا! چه شیرین خوستی عشقا! چه گلگون روستی

عشقا! چه عشرت دوستی ای شادی اقران تو!

بی‌تو همه بازارها پژمرده اندر کارها

باغ و رز و گلزارها مستسقی باران تو

رقص از تو آموزد شجر پا با تو کوبد شاخ تر

مستی کند برگ و ثمر بر چشمه‌ی حیوان تو

ای خوش منادی‌های تو! در باغِ شادی‌های تو!

بر جای نان شادی خورد جانی که شد مهمان تو

من آزمودم مدتی   بی ‌تو ندارم لذتی

کی عمر را لذت بود بی‌ملح بی‌پایان تو؟

رفتم سفر بازآمدم ز آخر به آغاز آمدم

در خواب دید این پیل جان صحرای هندستان تو...

مولوی- غزل 2138

اقران: نزدیکان- ای شادی اقران تو: خوشا به حال نزدیکان و همراهان تو

مستسقی: آب جو، تشنه

ملح: نمک


 
مستان سلامت می​کنند
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، مولانا

ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا

وی شاه طراران بیا مستان سلامت می​کنند

آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست

آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می​کنند

آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو

وان نور روزم را بگو مستان سلامت می​کنند

(مولانا)


 
خل و چل های کافه ی ما
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: حسب حال ، مولانا

دم غروب مشکلی در تحقیقم پیش آمده بود. از طرفی آسمان با ابرهای پنبه ای سرخش بدجور دلربایی میکرد. تصمیم گرفتم بیرون بروم و تا می توانم به سمت مغرب دور شوم. پایم را که از ساختمان بیرون گذاشتم بادها مرا به هم پیچیدند. ترجیح دادم به کافه ی نزدیک خانه بروم. این کافه پر از آدمهای خل و چل است. حقیقتش یکی از همان خل و چل های همیشگی را در پیاده رو دیدم و به یاد کافه افتادم. این آقا قیافه اش شبیه مرحوم لئو تولستوی و بابا نوئل است یه کم موهای سرش ریخته و گونه هایش قلمبیده اند. مدتی ساکت می نشیند نگاهش مدام رو به پایین است و به اطراف توجه نمی کند. یک دفعه انگشت اشاره اش را مثل پدری که کودکش را تهدید می کند  بالا می آورد و کلماتی را زیر لب زمزمه می کند و بعد سرش را به علامت تاسف تکان می دهد.

عصرها کافه پر از دختران چینی است که مشغول درس خواندن هستند و تمام صندلی های خوب و میزهای بزرگ را گرفته اند. شب چند تا نابینا با سگ و اسکوتر می آیند یکی که نیمه بیناست برایشان قهوه می خرد. هرچه به نیمه شب نزدیک تر می شویم خل و چل ها و بی خانمان ها بیشتر می شوند. عجایب صنعتی هستند هر کدام! یک بار پسر جوانی موازی من نشسته بود هر از گاهی به من نگاه می کرد و بعد سرش را پایین می انداخت و می خندید. فکر کردم قیافه ام طوری شده یا مثلا لباسم پاره شده مدتی که گذشت فهمیدم رفیقمان هم اهل دل است. یاد داستانی از مثنوی افتادم که روزی دیوانه ای جالینوس حکیم را دید و خندید. جالینوس به خانه رفت و دوای جنون خورد. کسی از او پرسید:

        
 پس بدو گفت آن یکی ای ذو فنون
این دوا خواهند از بهر جنون   

دور از عقل تو این دیگر مگو !
گفت: در من کرد یک دیوانه رو

ساعتی در روی من خوش بنگرید   
چشمکم زد آستین من درید 
 
 گر ندیدی جنس ِخود کی آمدی ؟
 کی به غیر جنس، خود را بر زدی؟

در خیالم برای هر کدام از این آدمها داستانی ساخته ام. شاید کار درستی نباشد اما به نظرم اینقدر گناه حلال است.  این آدمها یک چیز مشترک دارند: هر کدام جزئی از وجودشان، زندگی اشان یا خاطراتشان را جایی گم کرده اند. مثل من که وقتی بین این برجها که یادگاران کثیف عصر بتون هستند راه می روم آسمان را گم می کنم و ابرها دیگر آن جلال و جبروتی را که از پنجره ی اتاق می دیدم ندارند. 

downtwon concrete buildings

 پی نوشت

این داستان مثنوی را یکی از شاعران شیراز - مرحوم صفیر انقلاب- به من آموخت. آدم عجیبی بود انگشتر ساز ماهری بود و خودش از شعرهایش بهتر بود. خدایش بیامرزاد.


 
حکایتی از فیه ما فیه مولانا
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: مولانا ، انسان ، دنیا

مجنون قصد دیار لیلی کرد. اُشتر را آن طرف می‌راند تا هوش با او بود. چون لحظه‌ای مستغرق {خیال} لیلی می‌گشت خود و اُشتر را فراموش می‌کرد. اُشتر را در ده بچه‌ای بود فرصت می یافت و باز می‌گشت و به ده می‌رسید. چون مجنون به خود می‌آمد دو روزه راه۱ را بازگشته بود. همچنین ۳ ماه در راه بماند! عاقبت افغان کرد که این اشتر بلای جان من است. از اشتر فرو جست و  {پیاده} روان شد.

هَوی ناقَتی خَلفی وَ قُدّامی الهَوی         فَانّی   وَ     ایّاها     لَمُختَلِفانِ

-------

مولانا این حکایت را در ذیل این معنی آورده که تا وقتی انسان اسیر تن باشد و به نیازهای ظاهری خود توجه کند از مقصد اصلی خود باز می‌ماند: آخر این تن اسب توست و این عالم آخور اوست و غذای اسب غذای سوار نباشد... تو بر سر اسب در آخور اسبان مانده‌ای و در صف شاهان و امیران  عالم بقا مقام نداری. دلت آنجاست اما چون تن غالب است حکم تن گرفته‌ای و اسیر او مانده‌ای.

۱- دو روزه راه:  راه ۲ روزه .یعنی فاصله‌ی خانه‌ی مجنون تا لیلی تنها ۲ روز بود اما ۳ ماه گذشت و مجنون به لیلی نرسید.


 
طلوع ماه
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ٦ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: مولانا

بیگاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد

خیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد

ساقی به سوی جام رو ای پاسبان بر بام رو

ای جان بی​آرام رو کان یار٬ خلوت خواه شد

مبارک


 
حمام دنیا
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: مولانا ، دنیا ، پدربزرگ

یکی دو شبی است که قبل از خواب اندکی مثنوی می خوانم. مواجهه با این دریای عظیم دل و جراتی می خواهد که در من نیست. داشتم این حکایت را می خواندم که دنیا را به حمام تشبیه می کند :
شهوت دنیا مثال گلخن است
که از او حمام تقوی روشن است...
گلخن بر وزن گلشن یعنی تون یا آتشدان حمام. یادم می آید که حمام خانه ی مرحوم پدربزرگم در جهرم -همان پدربزرگ معروف که از او 1 میلیون خاطره دارم- تون داشت یعنی با آتش گرم می شد. کف حمام از جنس سنگ بود و از سطح زمین بالاتر بود و زیر آن اتاقک سیاه رنگ و دودآلوده ای بود که در آن چوب و برگ درخت خرما را (که در گویش جهرمی به آنها توختک to-vakh-tak و پیش می گویند) آتش می زدند. مادربزرگ سبدی در زیر آفتاب گذاشته بود و هر چیز قابل اشتعال را در آن جمع می کرد مثل پوست میوه.
مولوی ادامه می دهد:
اغنیا ماننده‌ی سرگین‌کشان
بهر آتش کردن گرمابه‌بان
اندر ایشان حرص بنهاده خدا
تا بُوَد گرمابه گرم و با نوا


در شهرهای دیگر و در زمانهای دورتر آدمهایی بودند که فضولات انسانی و حیوانی را برای سوزاندن در گلخن حمام جمع آوری می کردند و عده ی دیگری (گرمابه بان ها) این مواد را در گلخن می ریختند و آتش می زدند. بدیهی است که این آدمها شغل منفوری داشتند اما حضورشان برای پاک شدن و تمیز شدن دیگران لازم بود. مولوی ثروتمندان و حریصان را که طالب دنیایند به اینها تشبیه می کند
ترک این تون گوی و در گرمابه ران
ترک تون را عین آن گرمابه دان
هر که در تون است او چون خادم است
مر ورا که صابرست و حازم است
حریصان دنیا (آنها که در تون کار می کنند) در اصل نوکری می کنند و خودشان را آلوده می کنند.
هر که در حمام شد سیمای او
هست پیدا بر رخ زیبای او
تونیان را نیز سیما آشکار
از لباس و از دخان و از غبار
آنکه در حمام است با چهره ی پاکیزه و زیبایش شناسایی می شود و آنکه در گلخن است نیز با سیما و لباس پر از دود و غبارش شناخته می شود.
حرص تو چون آتش است اندر جهان
باز کرده هر زبانه صد دهان


 
بیل زدن در برهوت!
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، قرآن ، مولانا ، عاشقانه

lunar eclipse  ماه گرفتگی

این شبهای ماه گرفتگی دل من هم عجیب گرفته. من از دلتنگی نمی‌نالم و حتی اعتراف می‌کنم که دلتنگی را دوست دارم چرا که دلتنگی مرا بزرگتر می‌کند. اما تنها ایراد دلتنگی این است که نمی فهمد تو لباس ماده بر تن داری و محصور در ماده‌ای و محکوم به بیل زدن در برهوت! دلتنگی تو را جدا و تنها می‌خواهد٬ ساکن و ساکت٬ مبهوت و متفکر ... و مردم تو را شاد  می‌خواهند و  پرخنده و سرزنده ... و وقتی خودت را از این کاروان رونده‌ی پر هیاهو جدا می‌کنی و برای ساعتی بر روی تکه سنگی کنار جاده درنگ می‌کنی٬ می‌فهمی که چقدر همه از ظن خود یار تو شده‌اند و چقدر با همه فرق می‌کنی. به همین دلیل است که وقتی می‌گویی موسی دلتنگ خدا شده بود و تاب تحمل نداشت و تشنه‌ی دیدار بود٬ به تو می‌خندند و نمی‌فهمند که خدا از شدت محبت به موسی گفت «لن ترانی» و الا چه لزومی داشت که بر کوه جلوه کند؟

می‌گویند موسی حاجت قومش را به خدا گفت که « لن نومن لک حتی نری الله جهرة» پس چرا موسی قبل از آن چهل شب در میقات تنها بود؟ برای بیان همین حاجت مبتذل قومش؟

دلتنگی من از جنس دلتنگی موسی نیست. من نه صبر موسی را دارم نه سادگی و صداقت او را. و اگر می‌گویم موسی صبور بود تعجب نکن و آن آیات سوره‌ی کهف را  به یاد من نیاور... تنها خواستم بگویم موسی هم گاهی دلتنگ می شد و من با موسی بیشتر از عیسی و ابراهیم انس و الفت دارم. ابراهیم که قله‌ی تقوی بود و عیسی نظرکرده‌ی خدا و کلمه‌ی او. موسی اما٬ عصبانی می‌شد٬ می‌ترسید٬ کتک می‌زد٬ غیرتی می‌شد و ... عاشق هم می‌شد.  حالا تو تا صبح بگو که این حرفها با عصمت پیامبران سازگاری ندارد. بله موسی معصوم بود  اما موسی دل هم داشت و مگر دل یعنی گناه؟

این شبهای ماه گرفتگی دل من هم عجیب گرفته. در حاشیه‌ی دلتنگی ها تصویر ساعتی شنی را دیدم که نصف آن خالی شده بود. به دلم افتاد که بادهای اردبیهشتی آنقدر همت دارند که مرا از این ساحل صخره‌ای بردارند و به آن سوی دریا برسانند.

گر نبودی خلق محجوب و کثیف٬           
ور نبودی حلق ها تنگ و ضعیف٬

در مدیحت داد معنی دادمی                 
غیر این معنی لبی بگشادمی

مدح تو حیف است با زندانیان             
گویم  اندر مجمع روحانیان


 
سیری در دیوان شمس
ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز ٢٢ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: کتاب ، مولانا

از تهران که می آمدم در طول مسیر یا خواب بودم یا کتابی را که با خودم آورده بودم می خواندم. نام این کتاب سیری در دیوان شمس بود نوشته ی علی دشتی. در طول سفر حدود 200 صفحه از این کتاب را مطالعه کردم. اولین کتابی که از علی دشتی خواندم درباره ی خاقانی بود: « خاقانی شاعری دیر آشنا» برای من که آن روزها شیدای استواری شعر خاقانی بودم این کتاب بسیار عزیز بود. البته نویسنده نگاهی انتقادی داشت و به ویژه خودستایی های خاقانی را بر نتابیده بود.

اما نویسنده در این کتاب (سیری در دیوان شمس) به دنبال آن است که مولوی را به عنوان یک انسان استثنایی که با نبوغ و مجاهدت خود به مقامی والا رسبده است معرفی کند. به همین دلیل اعتبار بسیاری از داستانها و افسانه هایی را که درباره ی مولوی نقل شده زیر سوال می برد به ویژه داستان ملاقات او با شمس. او معتقد است که شمس، مولوی را زیر و رو نکرد بلکه او را از پله ای به پله ی بالاتر برد.

هدف دیگر این کتاب بیان تفاوتهای عظیم مثنوی با دیوان شمس است. مولوی در مثنوی یک عارف متشرع است که از قرآن و حدیث دم می زند و در دیوان شمس یک عاشق تمام عیار که همه ی احساس و ادراک خود را از آنچه که یافته است در دریای مواج موسیقی جاری می کند
کتاب نمونه های جالبی از غزلیات کلیدی دیوان شمس را به خواننده نشان می دهد و من از این بخش کتاب بیشتر لذت بردم:

تا تو حریف من شدی ای مه دلستان من
همچو چراغ می جهد نور دل از زبان من...


 
ای نوبهار عاشقان!
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز ٥ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: مولانا

ای نوبهار عاشقان! داری خبر از یار ما؟                        
ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغ ها!

ای بادهای خوش نفس عشاق را فریادرس                      
ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجا؟

ای فتنه ی روم و حبش حیران شدم کاین بوی خوش              
پیراهن یوسف بود یا خود روان مصطفی

ای جویبار راستی از جوی یار ماستی                          
بر سینه ها سیناستی بر جان هایی جان فزا

ای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله اشکال تو خوش        
ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را

مولوی-دیوان شمس


 
سفری بر آسمان کن
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ٤ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: مولانا ، عرفان

هِلِه عاشقان بشارت که نمانَد این جدایی  
برسد وصالِ دولت بکند خدا٬ خدایی
 
ز کرم مزید آید دو هزار عید آید  
دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی! 

کرمت به خود کشاند به مراد دل رساند  
غم این و آن نماند بدهد صفا صفایی 

هله عاشقان صادق! مروید جز موافق  
که سعادتی است سابق ز درون باوفایی 

به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی  
چو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی 

تو مسافری روان کن سفری بر آسمان کن  
تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی 

نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرق  
نفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیایی 

بنگر به نور دیده که زند بر آسمان‌ها  
به کسی که نور دادش بنمای آشنایی 

مولوی-دیوان شمس


 
یک بیت زیبا
ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: مولانا ، عرفان

عقل تا یابد شتر از بهر حج

رفته باشد عشق بر کوه صفا

(مولوی)


 
مطرب مهتاب رو (۰)
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: مولانا

وسواس چندساله‌ای دارم برای نوشتن این مطلب. بارها فیش برداری کرده‌ام٬ نوشته‌ام و خط زده‌ام و هربار احساس ناتمام بودن کار مرا از انتشار آن باز داشته است. یکی از استادان خوبم - در سرزمین برف- می‌گوید: نوشتن مقاله مثل مجسمه‌سازی است تا دیدی یک جای آن ایراد دارد می‌توانی آن را بتراشی و دوباره قالب بگیری. من این حرف را از عمق وجود درک می‌کنم٬ چرا که در سه ماه گذشته در کنار کار و درس به شدت درگیر نگارش پنچ مقاله بوده‌ام و به فرموده‌ی خودم «محو مقالات» بوده‌ام. اما آدم وقتی می‌بیند همه‌جای مجسمه‌اش ایراد دارد حیران می‌ماند ‌که اصلاح آن را از کجا شروع کند.از وسواس چندساله‌ام می‌گفتم... قضیه برمی‌گردد به سالها قبل وقتی این غزل مولوی را در کتابی به همت دکتر سیروس شمیسا خواندم:

چنان کز غم دل دانا گریزد  
دو چندان غم ز پیش ما گریزد 
مگر ما شحنه‌ایم و غم چو دزد است؟  
چو ما را دید جا از جا گریزد! 
بغرد شیر عشق و گله‌ی غم  
چو صید از شیر در صحرا گریزد 
ز نابینا برهنه غم ندارد  
ز پیش دیده‌ی بینا گریزد 
مرا سوداست تا غم را ببینم  
ولیکن غم از این سودا گریزد 
همه عالم به دست غم زبونند  
چو او بیند مرا تنها گریزد 
اگر بالا روم پستی گریزد  
وگر پستی روم بالا گریزد

 لطفا این غزل را یک بار دیگر بخوانید... من بارها این غزل را خواندم و هربار احساس بی‌نظیری که در اولین بار به من دست داده بود قویتر و شدیدتر شد به قول ماها پدیده‌ی رزونانس رخ داد... حافظ در غزلی که قبلا هم درباره‌ی آن بحث کرده‌ایم می‌گوید:

 گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد  
ما را غم نگار بود مایه سرور

یعنی دیگران شادند و غم قسمت ما شده اما این غم ارزشمندتر است چون غم یار است و بوی او را دارد. پس ما هم با این غم شادیم. سعدی در عارفانه‌ترین غزل خویش که بر دیوار آرامگاه او نیز حک شده می‌گوید:

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست

واقعا حرف زیبایی می‌زند. او از مقام تسلیم می‌گوید که بالاترین مقام ایمان و والاترین جایگاهی است که عارف می‌تواند به آن برسد. اما مولوی در غزلی که نوشته آمد حرفی متفاوت و شگفت انگیز می‌زند: می‌گوید: غم؟ غم دیگر چیست؟ غم اصلا جرات نمی‌کند به حریم ما قدم بگذارد. مثل دزدی که از دست مامور یا صیدی که از دست شیر فرار می‌کند تا ما را می‌بیند می‌گریزد. غم از پیش ما که بصیرت داریم و بینا هستیم می‌گریزد. اصلا من دلم می‌خواهد یک بار این غم را که همه درباره‌ی آن حرف می زنند ببینم!

مولوی

مولوی خود را و عالَم خود را شادی مطلق می‌داند که غم در آن راه ندارد:

ای شِکَران ای شِکَران کان شِکَر دارم از او  
پند پذیرنده نیم شور و شرر دارم از او 
خانه‌ی شادی است دلم٬ غصه ندارم چه کنم  
هر چه به عالم تُرُشی دورم و بیزارم از او

 و یار و دلدار را فراتر از شادی:

نگویم یار را شادی که از شادی گذشت است او  
مرا از فرط عشق او ز شادی عار می‌آید!
 

من کلید رازگشایی شخصیت و اشعار مولوی را، شناخت «شادی» در نگاه او می‌دانم و به این ترتیب بحث اصلی خود را تحت عنوان «فلسفه‌ی طرب» به بهانه‌ی شرح غزل «مطرب مهتاب رو» انشاا... یک روز شروع خواهم کرد!


 
کیمیای دعا
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: مولانا ، عرفان

... مولوی می‌گوید عارفی شب‌ها نام خدا را بر زبان می‌آورد و با یاد او کام خود را شیرین می‌کرد:

آن یکی الله می‌گفتی شبی
تا که شیرین می‌شد از ذکرش لبی
۶

شیطان به سراغش آمد و گفت تو این همه خدا را صدا زدی آیا یک لبیک و جواب از او شنیدی؟

گفت شیطان آخر ای بسیارگو
این همه الله را لبیک کو؟

عارف که دید شیطان راست می‌گوید، دل‌شکسته شد و از ذکر دست برداشت. در همین حال خوابش برد و در خواب خضر را دید. خضر گفت چرا از ذکر غافل شده‌ای و دیگر خدا را نمی‌خوانی؟

گفت هین از ذکر چون وامانده‌ای
چون پشیمانی از آن کش خوانده‌ای؟

عارف گفت من بارها خدا را خوانده‌ام و جواب نشنیدم، می‌ترسم خداوند در را به روی من بسته باشد و علاقه‌ای به شنیدن صدای من نداشته باشد. خضر جواب داد:

 

گفت: آن الله تو لبیک ماست
وآن نیاز و درد و سوزت پیک ماست

یعنی همین که خدا فرصت دعا و صدا زدن نام خود را به تو هدیه می‌دهد به این معناست که تو را پذیرفته و پاسخ تو را داده؛ در حالی‌که جاهلان و گنه‌کاران اصلاً فرصت دعا پیدا نمی‌کنند تا لبیکی بشنوند...

از سوی دیگر، اگر چه خداوند درخواست‌ها را از طریق اسباب و علل برآورده می‌کند اما...

ادامه‌ی این مطلب را در اینجا بخوانید


 
غم و شادی
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عرفان ، حافظ ، مولانا ، نهج البلاغه

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد

ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

بیت بالا یکی از بیتهای استثنایی حافظ است به این دلیل که شادی را به جای غم برمی‌گزیند البته با استدلالی جالب. خیلی ها می‌گویند عشق حافظ عشقی اندوهناک و پر از آه و زاری است؛مثلا٬ آن بزرگوار در کتاب قمار عاشقانه، مولوی را با حافظ مقایسه می‌کند. این بیت مولوی را که درباره‌ی (شمع) عشق است:

او به عکس شمع های  آتشی است

می‌نماید آتش و جمله خوشی است

با این بیت حافظ مقایسه می‌کند که از قضا بیت آغازین دیوان اوست:

... که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها!

بعضی افراد دیگر هم که دوست دارند برای هر موضوع یک سیر تاریخی پیدا کنند از حمله‌ی چنگیز مغول شروع می‌کنند تا برسند به امیر مبارز‌الدین٬ آن وقت فضای بسته‌ی سیاسی ایران و بویژه شیراز را در زمان لسان‌الغیب دلیل گرایش او به غم و غلبه‌ی ابرهای اندوه بر آسمان شعر او می‌دانند٬ اما این همه‌ی واقعیت نیست! 

 مولانا جهان را طربستان می‌بیند؛ باغی پر از شادی و زیبایی٬ و غم را ناسپاسی و ضعف می‌داند. انسان را در این دنیا میهمانی می‌داند که در خانه‌ی میزبانی کریم و مهربان فرود آمده است پس باید شاد باشد و حتی به جای نان شادی بخورد:

بر جای نان شادی خُورَد جانی که شد مهمان تو

اما غم حافظ با غم مولانا فرق می‌کند و نه تنها متضاد شادی نیست بلکه شادی با همه‌ی شیرینی و لذتی که دارد مقدمه‌ی رسیدن به آن غم است. شیخ اشراق در کتاب مونس‌العشاق غم را برادر زیبایی و عشق می‌داند (ر.ک. از عشق و عاشقی ۱ و ۲). علی بن ابیطالب (ع) در خطبه‌ی بی‌نظیر و تابناکی که اوصاف پارسایان را برمی‌شمارد می‌فرماید و قلوبهم محزونه دلهای پارسایان اندوهگین است و این اندوه از جنس غمهای معمولی نیست بلکه مثل همان شمع مولوی است که می‌نماید آتش و جمله خوشی است


 
از عشق و عاشقی (۶)
ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: مولانا ، عاشقانه ، امام محمد غزالی

زاهد بودم ترانه گویم کردی          سر فتنه‌ی بزم و باده‌جویم کردی 
سجاده‌نشین با وقارم دیدی          بازیچه‌ی کودکان کویم کردی
 


می‌خواهم از شگفت ترین معمای تاریخ ادبیات و عرفان ایران زمین بنویسم. می‌خواهم از آتشی که شمس در جان مولوی برپاکرد بنویسم. حالا که قرار است پنجشنبه در جمع گروهی از ایرانیان درباره کتاب قمار عاشقانه صحبت کنم٬ بگذار خلاصه‌ای از مقاله اول این کتاب را برایت بنویسم:


مولوی پیش از ملاقات با شمس مثل غزٌالی٬ کوهی از علم و معرفت و ترس از خداوند بود. سجاده‌نشین با وقاری بود٬ مجتهد در فقه و شرع بود اما مولوی نبود! شمس وقتی مولوی را دید تشخیص داد که با کوه آتشفشانی روبرو شد که دهانه‌ی آن بسته است٬ عقابی را دید که دست و پای آن بسته است٬ شمس عشق را به مولوی هدیه داد تا او را زنده کند:
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم   دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم 
اولین سخنی که شمس به مولوی گفت این بود که شرط ورود به آن عرصه نورانی دست کشیدن از عقل عرفی و ملاحظات ظاهری است. شمس به مولوی گفت تو مرید داری محبوب شده‌ای این مریدان تو را بنده خود کرده‌اند:
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی   جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم 
شمس به مولوی گفت تو سازوبرگ و امکانات و حشمت و جاه داری :
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم   در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم  
 شمس به مولوی پیشنهاد یک قمار کرد٬ قماری که در آن هیچ امیدی به برد وجود نداشت. شمس گفت تنها پاداش تو این است که بتوانی در قماری که امید برد در آن نیست شرکت کنی٬ شجاعت شرکت در این قمار همان پاداش توست. عشق لاابالی و بی‌پرواست٬ عاقبت اندیش نیست٬ در باغ سبز به کسی نشان نمی‌دهد٬ عشق از عاشق پاکبازی می‌خواهد؛ پاکبازی یعنی باختن همه چیز بدون امید به برد.

مولوی به دعوت شمس پاسخ گفت٬ خود را دربست به عشق سپرد از آبرو و مکنت و مقام دست کشید و عشق هم به او وفا کرد:

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم   اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم 
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق   بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم 
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم   یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
 
عشق به او سینه‌ای داد که شرابخانه عالم شد و دسته کلیدی داد که درهای بسته را با آن بگشاید. مولوی پا را در آتش عشق نهاد و این آتش بر او گلستان شد:
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش       که نماند هیچش الا هوس قمار دیگر
این قمارباز نه تنها آرزوی برد ندارد بلکه همه آرزویش این است که بتواند یکبار دیگر قمار کند٬ تجربه باخت را تکرار کند٬ اصلا دنبال سود و برد نیست.
آیا مرام خداوند هم اینگونه نیست؟ خداوند هر چیزی را از روی کرامت پایان ناپذیر خویش بدون اینکه طرف مقابل استحقاقی داشته باشد عنایت کرده. مولوی می‌گوید بنده خوب و شایسته خدا بودن با تشبه به او حاصل می‌شود. یکی از اصول مهم عشق در دیدگاه آن بزرگوار این است که بتوانیم آنچه را خداوند بدون غرض و توقع به ما داده بدون غرض و توقع به او بازگردانیم. این همان حقیقت جود است که با سودجویی منافات دارد....
می‌توان گفت مولوی همه ما را به یک قمار عاشقانه دعوت می‌کند


 
از عشق و عاشقی (۴)
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ٩ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، مولانا ، نهج البلاغه

 

برایت از عشق گفتم که طبیب دردهاست و به دل رسیدیم که کانون عشق است. اولین نشانه عاشقی در دل آشکار می‌شود٬ وقتی عاشق می‌شوی جسمت میان جمع و دلت جای دیگر است. همگان چهره آرام تو را می‌بینند و از طوفانی که در دل تو پای گرفته بی‌خبرند٬  خنده‌های تو را می‌بینند و نمی‌دانند که خنده تلخ تو از گریه جگرسوزتر است. وای که شروع عاشقی چه دوران سختی است :


عاشقی پیداست از زاری دل 

نیست بیماری چو بیماری دل

عاشقان را هر زمانی مردنی است                   

مردن عشاق خود یک نوع نیست

حالا انگور جان تو بر آتش بی‌تابی است تا روزی که شراب وصل حاصل شود. دنبال کسی می‌گردی که برایش حرف بزنی٬ با او از خوبیهای یارت بگویی دلت می‌خواهد همه را از راز خود باخبر کنی اما کسی از درونت به تو نهیب می‌زند که صبر کن٬ همه محرم نیستند٬ تو گوهری گرانبها با خود داری و این شهر پر از رهزن است :

راهیست پر از رهزن وآن گوهر جان با من

او یونس و من ماهی٬ او بوسف و من چاهم

تو در حال امتحان دادن هستی٬ عشق دارد تو را می‌آزماید تا ببیند مرد راه هستی یا نه؟ خیلی ها در این مرحله می‌بُرند و از کاروان عاشقان جدا می‌شوند.به همین دلیل آن بزرگوار فرمود: عشق اول سرکش و خونی بود...

اینجاست که اگر شاعر باشی٬ زیباترین شعرهایت را می‌سرایی٬ اگر نقاش باشی زیباترین پرده‌هایت را رسم می‌کنی و اگر دستی بر ساز داشته باشی٬ زیباترین ملودیها را می‌سازی و می‌نوازی:

شبی که آواز نی تو شنیدم/ چو آهوی تشنه پی تو دویدم/ دوان دوان تا سرچشمه رسیدم/ نشانه‌ای از نی و نغمه ندیدم/ تو ای پری کجایی؟...

و اگر الهه هنر از کوچه باغ تو رد نشده باشد٬ دنبال گوشه ای می‌گردی که با خودت خلوت کنی و این بار دل در هیات همدمی همراه بر تو ظهور می‌کند. پس دل را پاک نگاه دار تا همدمی شایسته داشته باشی. یکی از کلمات کلیدی قرآن کلمه برهان است مثلا در سوره یوسف (که برای شما جوانهای شیدا سوره مناسبی است!)  در آن صحنه حساس می‌فرماید : لولا ان رای برهان ربه ... برهان از جنس وحی نیست تنها به معنای دلیل و حجت هم نمی‌تواند باشد (با توجه به سایر آیات) به نظر این حقیر٬ برهان نوعی الهام است که خداوند دردل بندگان خود القا می‌کند و چقدر من و تو  در گیرودار زندگی و بر سر دوراهیها محتاج برهان خداوندیم تا این کلبه ویران گلباران شود:

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن/ ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن/ چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر/ تا که گلباران شود کلبه ویران من...

درست حدس زدی! دارم به گنجینه‌ای از موسیقی‌هایی قدیمی گوش می‌دهم.

---------------------------------------------------------------------------------------------

سوال :دوستی ایمیل زده بود که به عشق و عاشقیهای امروزی اعتقادی ندارم و در زندگی من کسی نیست که عاشقش باشم.

جواب:دوست من! در عشق و عاشقی (۱) مطالبی درباره چگونگی شروع دلبستگی نوشته‌ام. علاوه بر این عشق آمدنی بود نه آموختنی! تنها به بدیهای نااهلان نگاه نکن دنیا هنوز به آخر نرسیده و نسل انسانهای شیدا و پاک منقرض نشده٬ قبول دارم که دوره مجنون بازی و کوهکنی تمام شده اما به قول حافظ: دور مجنون گذشت و نوبت ماست/ هرکسی چند روز نوبت اوست! در مورد سایر مطالب شما باید بگویم: متاسفانه ناامیدی٬ بی‌انگیزگی و کمبود شادی یکی از مشکلات رایج جوانان ایرانی است و ریشه در کاستیهایی دارد که بر همه چیزمان سایه افکنده. شخصا خاطرات خوبی از تزریق انگیزه و امید در دوران تدریسم دارم که بعضا به نتایج شگفتی منجر شد. تا روزی که آن کاستیها برطرف شوند علی‌الحساب(!) شما را به مطالعه احوال بزرگان و دیدار انسانهای موفق و تقویت اراده دعوت می‌کنم. بد نیست حکمتهای ۸۸ و ۲۴۱ نهج البلاغه (فیض الاسلام) را بخوانید و به آنها عمل کنید. امیدوارم یک روز بتوانم از امید بنویسم...


 
از عشق و عاشقی (1)
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، مولانا ، شیخ اشراق ، ناصر خسرو

از  عشق و عاشقی پرسیده بودی، در شتاب ایستگاههای متروی تهران که اندک مجالی برای دیدار دوباره فراهم شد، حرفهایی برایت زدم که ناتمام ماند. حالا اگر موافق باشی ادامه صحبتها را در این بهشت می‌نویسم:

 

شاید بارها شنیده باشی که عشق از ریشه عشقه است و آن نام گیاهی است از تیره پیچک که در پارسی نیلوفر می‌خوانند و نخست در ریشه درخت پدید می‌آید، سپس گرد درخت می‌پیچد و بالا می‌رود، طوری که تمام درخت را فرامی‌گیرد و شیره جان آن را می‌مکد تا اینکه درخت خشک می‌شود و آنگاه نیلوفر به گل می‌نشیند.

شاید قشنگترین قسمت این داستان آنجا باشد که درخت خشک می‌شود. در وجود همه ما، چه من چه تو، درختهای بی‌ثمر و بی شکوفه‌ای هست که باید خشک شود و گرنه به قول ناصر خسرو :

بسوزند چوب درختان بی بر   

سزا خود همین است مر بی بری را

عشق آدم را بی سروپا می‌کند، گره کراواتش را شل می‌کند! خیلی چیزها برای ما بُت می‌شوند بدون اینکه ارزش ذاتی داشته باشند و این بت آنقدر برایمان بزرگ می‌شود که نقایص دیگر خود را نمی‌بینیم. تحصیلات، زیبایی، موقعیت خانوادگی، درآمد، مقبولیت اجتماعی و ... همه کمین گاههایی هستند که در راه پیشرفت ما دهان گشاده‌اند. گاهی یک اشتغال معنوی که ظاهر الهی هم دارد، کمین گاه می‌شود، همانطور که اجتهاد علمی و فقه برای جناب مولوی بت شد، یادت هست این شعر مولوی را برایت خواندم:

زاهد کشوری بدم واعظ منبری بدم

کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو

مولوی فرزند سلطان‌العلما بود، در 28 سالگی به اجتهاد رسید، مریدان پدرش گرداگرد او حلقه زدند، اما یک دفعه با شمس آشنا شد، شمس کتابها را از جلوی مولوی برداشت و در آب انداخت. این کتابها حجاب بودند.

 

شاید بگویی داستان مولوی با شمس افسانه است، مثال دیگری می‌زنم. شاید تو هم مثل بعضی از جوانها بخاطر تفاوت سلیقه سیاسی با شخصیت امام خمینی آشنا نشده باشی. اما حتما قبول داری که ایشان در زمان خود بزرگترین مرجع شیعه بودند و میلیونها نفر پیرو ایشان بودند. همین شخص در نامه‌ای خطاب به عروسش می‌نویسد : در جوانی بجای رفع حجب به جمع کتب پرداختم گویی در همه عالم خبری نیست جز یک مشت ورق پاره که به اسم علوم انسانی سالک را که به فطرت الله مفطور است از حرکت به سوی محبوب باز داشته...  توصیه می‌کنم فارغ از مسایل سیاسی این نامه را که در مقدمه کتاب سبوی عشق هم چاپ شده بخوان. دقت کن که یک شخصیت معنوی و روحانی درباره فقه و اصول و درسهای حوزوی هشدار می‌دهد و آنها را مانع و حجاب می‌داند. (جالب است بگویم چندسال قبل از یکی از علمای قم شنیدم که می‌گفت این فیزیک و شیمی که شما می‌خوانید علم نیست و علم در حوزه است!)

امام خمینی با شخصیتی به نام آیت اله شاه آبادی آشنا شد که تاثیر عمیقی روی ایشان گذاشت و طراوت عرفانی خود را از تعلیمات او وام گرفت.

شاید بگویی مثالهای تو درباره انسانهای استثنایی است و برای من که یک دانشجوی قرن 21 هستم مصداق ندارد، دقت کن که من هنوز وارد بحث اصلی نشده‌ام و فقط یکی از ویژگیهای عشق را برایت گفتم که پاره کردن حجابها و شکستن بتهاست. شاید بگویی تحصیلات، شغل خوب، ازدواج و ... حق طبیعی هر انسان است و من هم برنامه مشخصی برای زندگیم دارم می‌خواهم تا بیست و چند سالگی فوق لیسانس بگیرم بعد سربازی بروم بعد در یک کارخانه مشغول شوم بعد ازدواج کنم بعد... پاسخ من به تو این است که برو به همان برنامه هایت برس و از عشق نپرس!

البته قدری شوخی کردم! چیزی که تو نام عشق را برآن نهاده‌ای و این روزها فکر تو را مشغول کرده در حقیقت نوعی دوست داشتن است و گرنه ع ش ق همان حکایت غریب آن جهانی است که نگنجد در این جهان. پس سوال تو این است که نظر شما درباره دوست داشتن (یا بقول خودت عشق!) چیست و من چگونه می‌توانم انسانی را که دوست دارم پیدا کنم یا اگر پیدا کردم باب آشنایی را با او باز کنم.

زیاد نوشتم و خسته‌ات کردم. خود من هم تازه ۲ روز است که به کانادا آمده ام. فعلا جملاتی از کتاب مونس العشاق یا فی حقیقه العشق اثر شیخ اشراق را به یادگار از من داشته باش:

محبت چون به غایت رسد آن را عشق خوانند و عشق خاص تر از محبت است، زیرا که هر عشقی محبت باشد اما هر محبتی عشق نباشد و محبت خاص تر از معرفت است زیرا که هر محبتی معرفت است اما هر معرفتی محبت نباشد و از معرفت دو چیز مقابل تولد کند که آن را محبت و عداوت خوانند... پس اول پایه، معرفت است و دوم پایه، محبت و سوم پایه عشق و به عالم عشق که بالای همه است نتوان رسیدن تا از معرفت و محبت دو پایة نردبان نسازد...

 

کانادا - ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۴


 
زنبق دره
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: زن ، عین القضات ، مولانا ، شیخ اشراق

۱- اوایل هفته قبل کتاب زنبق دره اثر بالزاک را پس از یک سال وقفه مطالعه کردم. اگر چه تحمل نثرهای طولانی و توصیفهای متعدد او کار راحتی نیست اما دیدگاههای او درباره زنان و رفتار اجتماعی طبقه متوسط و طبقه اشراف جالب توجه بود. باید بگویم اگر بالزاک همان قدرتی را که در توصیف احساسات دارد در پرورش سیر کلی داستان داشت رمان او یک شاهکار می‌شد، اگرچه شاید نباید از نویسندگان مکتب رومانتیسم بیش از این توقع داشت. یک جمله بسیار زیبا در این کتاب بود : درد بی پایان است آنچه حدی دارد شادی است.

۲- اواخر هفته موج دریای اشراق مرا با خود برد. در گنجینه کتابهایم چند مروارید کوچک از نوشته‌های شهاب الدین سهروردی بود. صفیر سیمرغ ، لغت موران و رساله فی حقیقه العشق که یکبار چهار سال قبل آنها را خوانده بودم اما بهره چندانی نبرده بودم. داستان زندگی آن شیخ شهید را دنبال می‌کردم که به عین‌القضات همدانی رسیدم که او هم در ۳۳ سالگی به جرم کفرگویی کشته شد. چند رباعی از او خواندم. دیدم که آن جان عاشق که از تمام کلماتش عشق می‌بارد و هستی را جز با نگاه محبت ندیده است از این دلهای سنگی و روانهای خودپرست چه کشیده است. چه سخت است که انسان در شهری زندگی کند که هیچکس حرفش را نمی‌فهمد.

۳- یک بیت از حافظ ، 

شهر خالیست زعشاق بود کز طرفی/ مردی از خویش برون آید و کاری بکند

و یک رباعی از مولوی هم مرا پرواز دادند به دنیایی دیگر

تا خواسته ام از تو تو را خواسته‌ام / ازعشق تو خوان عشق آراسته‌ام

خوابی دیدم دوش و فراموشم شد / این می‌دانم که مست برخاسته‌ام