بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

ناگهانِ نامعلوم
ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز ٩ مهر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: مرگ

گوشه‌ای نشسته‌ام در حرم امام رئوف. دیشب رسیدم، پس از یک روز پر کار. خسته و مریض احوال. احتیاج داشتم که فرار کنم از شلوغی ها.  دو هفته اول ترم مثل شب اول قبر می‌ماند. این ترم مسوولیت برگزاری مراسم معارفه دانشجویان جدید ارشد هم با من بود‌ که گرفتاری های خودش را داشت. نیم ساعت قبل از مراسم یک بنده خدایی آمد که من در سالن دفاع دارم ... بگذریم


شوق نوشتنم کم شده. یک هفته است که افسردگی خاموشی دارم. کم حوصله ام. زود خسته می شوم... دلیلش را می‌دانم که چیست.

جمعه قبل یاد یکی از دوستان شاعرم افتادم. واقعا شاعر بود. بچه قائم شهر بود و در مشهد دندانپزشکی می‌خواند. این همه سال از او بی خبر بودم. گفتم در اینترنت دنبالش بگردم تا اینکه جایی شعری از او پیدا کردم

آن قدر دویدی که شبی از نفس افتاد

در شور پلنگانه تو، حوصله ی ماه

آه ای تو و تنهایی از آغاز، دو همزاد

دیدی کسی از درد تو هرگز نشد آگاه؟

شب بود و تو بودی و سکوتی پر از آواز

شب بود و فقط چاه! فقط چاه! فقط چاه!

شعر خودش بود با صدای خودش ۱۵ سال قبل شنیده بودم ... لذت بردم از خواندن دوباره این غزل. اما دیدم زیر شعر نوشته بود :

دکتر مصطفی ملک عابدی

روحش همیشه در آرامش باد"

گفتم ای کاش کابوس باشد گفتم این قصه شاید خیالی است... نوشته مربوط به سه سال قبل بود. از چند دوست شاعر سراغش را می گیرم. کسی خبری از او ندارد...

رو می‌کنم به گنبد، پشت به همه مردمی که می‌روند  و می‌آیند. پرچم سبز رنگ با وزش نسیم می‌چرخد به سمت غرب. یک نفر درست از آن طرف دنیا گفته برایش دعا کنم. سوره حمدی می‌خوانم در باد. اینجا که هستم آرامش دیگری دارم.

از حالا غصه فردا را دارم که باید بروم. با خودم زمزمه می‌کنم:

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم 
جرس فریاد می‌دارد که بر بندید محمل ها

این روزها زیاد به مرگ فکر می کنم به این ناگهانِ نامعلوم...


 
آن صوت داوودی
ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: مرگ ، انسان ، ایران

 

همسرم دوست داشت عقد ما در حرم امام رضا جاری شود. بلیت گرفتیم برای مشهد. صبح جمعه 15 ذی حجه روز تولد امام هادی که آن سال مصادف بود با 15 ماه قشنگ دی ساعت 9 صبح خطبه عقد ما در حرم امام رضا جاری شد. حاج رضا انصاریان یکی از خادمان و مداحان حرم امام رضا خیلی زحمت کشید برای این قضیه. عاقد ها رو او جور کرد که دو سید محترم بودند. اجازه اجرای مراسم را هم او گرفت. بعد از مراسم ما را دعوت کرد به آسایشگاه خدام که در طبقه فوقانی حرم است. وسط دیوارهای حرم آسانسوری است که با آن بالا می روی و بعد وارد قسمت اداری می شوی. به ما چای و نبات تعارف کرد. یک پنجره ای هم آنجاست رو به حرم. از من خواست که شعر بخوانم. گمانم این غزل را خواندم:

مرا هرچند ناچیزم به درگاهت نمی خوانی؟

مگر دردم نمی بینی؟ مگر حالم نمی دانی؟

شنیدم میهمان ها را نمی رانی ز درگاهت

دلی پر آرزو دارم که می آید به مهمانی ...

خود حاج رضا هم چند بیت با صدای زیبایش خواند. بعد هم دو تا ژتون ناهار حرم هدیه داد به من و عروس خانوم. آقای انصاریان وسیله ای شد برای رقم خوردن یکی از شیرین ترین خاطرات زندگی ما را.

حاج رضا انصاریان را از سالها قبل می شناختم که برای شب شعر عاشورا با آقایان اکبرزاده و شفق و موید و خوش چهره از مشهد به شیراز می آمد. خودش شاعر نبود اما شعرهای زیبا و سنگینی را با صوت دلنشین اش اجرا می کرد. بسیار خوش اخلاق و متواضع بود. اهل دل بود.

امروز که خبر پروازش را شنیدم خیلی دلم گرفت. حالا یک خط در میان دلم می رود به رواق دارالولایه ...

پی نوشت

مصاحبه مجله خیمه با حاج رضا انصاریان


 
برادر
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حسب حال ، مرگ

مدتی است یاد گرفته ام که برای گذشته حسرت نخورم. در عوض به خاطر تمامی لحظه های شادی که در گذشته داشته ام شادمان باشم. یاد گرفته ام که مرگ یک واقعیت است و عمر یک هبه.

یادش به خیر!

به یاد می آورم آن روزی را که به خانه ی ما آمدی و کتاب معلقات سبعه را باز کردم و برایت قصیده ی لامیه امروءالقیس را خواندم و وقتی به این بیت رسیدم

و ان شفائی عبرة مهراقة                             و هل عند رسمٍ دارسٍ من معولٍ

انقدر از این بیت خوشت آمد که در جا حفظ شدی و حتی دو سال قبل هم که از خوش آمد روزگار همدیگر را دیدیم باز این بیت را برایم خواندی.

یاد گرفته ام این بیت را...

 و ان روزی که پدر ناباورانه پر کشید (و تا هنوز هر وقت بر شانه هایم دست می کشم جای خالی بالی باقی است) و من احساس خیمه ای را داشتم که ستونش فرو ریخته و دیگر بهانه ای برای پابرجا ماندن ندارد و همه ی رنگین کمانهای دنیا برایم سیاه و سفید به نظر می رسید تو در کنارم ایستادی و تصنیف شورانگیز برادری را در گوشهای نا امیدم خواندی. پس از این همه سال هنوز هم خیابان اردیبهشت شیراز صدای قدمهای تو را در خاطرش دارد که در آن ظلمت شب آب حیات آوردی

 و در همان روزها که در جزیره ی آتش همه چیز بومرنگ وار کمانه می کرد و لعنت از مهتاب می بارید و گاوها و کلاغ ها این مزرعه ی کوچک را محاصره کرده بودند، تا صدای خسته ام را شنیدی  سیمرغ وار خودت را به پشت کوه قاف رساندی تا رستم بی اسلحه را درمان کنی...

 و یادم دادی که سرنوشت را هم می شود نوشت ... و خدا بهترین سرنوشت ها را رقم زد

 

ده سالگی دوستی مان مبارک باد!

 

پی نوشت: این مطلب نزدیک به ٢ سال قبل نوشته شده

ترجمه شعر: همانا دردمان دردهای من اشکهای سوزان من است اما بر بازمانده خیمه محبوب گریستن کدام درد را دوا می دهد؟

این قصیده زیبا با این بیت آغار می شود:

ـ قفا نبک من ذکری حبیب و منزل...        همسفران ، لحظه ای درنگ کنید تا بگرییم به یاد یار سفر کرده...

و به شرح عاشقی ها و شوریدگی های امرو القیس شاعر مشهور دوران جاهلیت می پردازد


 
بودن یا...؟
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، مرگ

 

فکر کن امشب بمیرم، فرض کن فردا نباشم

فرق چندانی ندارد اینکه باشم یا نباشم...


 
چرا ترور؟
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢۳ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مرگ ، سیاست ، ایران

سهراب و ندا و محسن را ندیده بودم و نمی شناختم. اما همین که انسان بودند، هموطنم بودند، با من هم عقیده بودند، بی گناه کشته شدند، کسی انتقام خونشان را نگرفت و ... هر یک از این دلایل کافی بود تا از مرگ آنها اندوهگین باشم. اما دکتر علیمحمدی را می شناختم.

سال ٧۴ که برای دوره آموزشی المپیاد فیزیک به تهران آمده بودم، ایشان به ما الکترومغناطیس و آنالیز برداری درس می داد. او آدم شوخی بود و ما هم به حکم نوجوانی شرّ و پر  ادعا. یادم می آید دو تا شعر طنز برایش گفتم که آنها را برای خودش نه اما اگر اشتباه نکنم  عصر یکی از روزهای شهریور برای دوستش دکتر شیرزاد خواندم:

استاد علیمحمدی صل الله

کرده ست فیزیک و غیر فیزیک تباه...

شعر طنز  بود و بهانه ای برای فرار از فشار درس ها و امتحانهای سنگین و دلتنگی ها...

فیزیک را رها کردم و رشته مهندسی برق را انتخاب کردم اما گردش روزگار مرا به وادی الکترومغناطیس و آنتن کشاند که یکی از نقاط پیوند مهندسی برق و فیزیک است. دنیای کوچکی است ...  دیگر دکتر علیمحمدی  را فراموش کرده بودم... دنیای کوچکی است و شنیدم که یک استاد دانشگاه تهران در قیطریه ترور شده.

این چند ماه خبر عجیب، کم نشنیده ام به حدی که دیگر چیزی برایم عجیب و غیرمنتظره نیست ... تا اینکه یکی از دوستان متنی از دکتر شیرزاد برایم فرستاد درباره استادی که ترور شده همراه با عکسی از او ... و چه سه شنبه ی تلخی بود. 

گفته بودم که مغزم توانایی تحلیل وقایع اخیر را ندارد از بس که همه چیز خالی از عقلانیت شده... ترور فجیع یک استاد دانشگاه که سرش به تدریس و تحقیق و تربیت دانشجو گرم بوده و هسته ای هم نبوده (!) چه دلیلی می تواند داشته باشد؟ یکی می گوید او استاد ولایی بوده دیگری می گوید حامی موسوی بوده اما اینها که نشد دلیل!!

خاطرات تلخی از سالهای قبل در من زنده می شود ... مرگ مختاری... پوینده... قتلهای زنجیره ای...

برای شادی روح استاد صلوات...

پی نوشت:

پیام تسلیت پرمعنای هاشمی


 
سلام بر رمضان (3)
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۸ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مرگ ، اسلام

ابوذر پرسید:

«یا رسول‌ الله! کدام یک از مومنان زیرک‌تر است؟»

فرمود:

«آن کس که از همه بیشتر به یاد مرگ باشد و خود را بهتر از همه برای استقبال از آن آماده سازد.»

منبع:سیمای پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله، امیرحسین علیقلی


 
خسرو شیرین سخنان
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: هنر ، مرگ

 مراد بیگ ... پدر کیمیا ... حمید هامون...

سریال روزی روزگاری خسرو شکیبایی مراد بیگ

حال همه‌ی ما خوب است

اما ...

تو باور نکن..

-----

چقدر این صحنه ی مواجهه‌ی قلی خان با مراد بیگ رو دوست داشتم. قلی‌خان وقتی جوون بود با خودش عهد کرد که هزار تا قافله رو لخت کنه. بعد با خودش گفت ببینم می تونی یه قافله رو به سلامت برسونی؟ نتونست و مشغول ذمه ی خودش شد..


 
شاعری که زود...
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مرگ ، شعر معاصر

فکر می‌کنم سال ۷۸ بود که داشتم مجموعه‌ای از اشعار شاعران دانشجو را برای چاپ آماده می‌کردم. در میان اشعاری که به دستمان رسیده بود اثری هم از یک شاعر ۱۷ ساله‌ی قمی وجود داشت که به نسبت سن شاعر بسیار قوی بود. دو دل بودم. از یک طرف احتمال بسیار می‌دادم (تقریبا مطمئن بودم) که شاعر دانشجو نیست و از طرف دیگر قوت شعر و انگیزه‌ی شاعر از ارسال شعر حذف آن را دشوار می‌کرد. با دوستان دیگر مشورت کردم نظرشان چاپ آن اثر بود  و گفتند انشاا.. تا موقع چاپ کتاب شاعر محترم در کنکور قبول می‌شود و دانشجو می‌شود. خوشبختانه ایشان در رشته‌ی مهندسی عمران پذیرفته شدند

دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است

هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است

کی عید می رسد که تکانی دهم به خویش؟

هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است...

بیت آخر شعر خیلی عجیب بود غافلگیر کننده بود و ضربه می‌زد. شاید یکی از دلایل من برای برگزیدن آن اثر همین بیت بود:

می ترسم آخرش تو نیایی و پُر کنند:

در شهر شاعری ز جهان بار بسته است

نام شاعر خانم نجمه‌ی زارع بود اسمش در ذهنم مانده بود.  گاهی از استاد مجاهدی که اهل قم بودند احوالشان را می‌پرسیدم و از دور از مطالعه‌ی شعرهایش و روند رو به رشدش لذت می‌بردم. تا اینکه سال ۸۳ از ایران آمدم و ارتباطم با مجموعه‌ی دوستان کمتر شد.

۲-مدتی پیش در یکی از وبلاگها غزل قشنگی خواندم. اسم شاعر را جستجو کردم: نوشته بود زنده یاد نجمه‌ زارع ! شگفت زده شدم. جستجو کردم و فهمیدم که این شاعر نوشکفته که امید بسیاری به او بود  روز شنبه 31 شهریور سال 1384 بعد از یک هفته بیهوشی در بیمارستان آیت الله گلپایگانی قم جهان را بدرود گفته...

۳- دنبال شعرهایش می‌گشتم فهمیدم که همسرش مجموعه‌ای از غزلهایش را با عنوان عشق قابیل است چاپ کرده. چیزی که مرا میخکوب کرد مرگ‌آگاهی شاعر بود و اینکه انگار انتظار مرگ را می‌کشیده. به این غزل نگاه کنید:

بعید نیست سرم را غزل به باد دهد

و آبروی مرا در محل به باد دهد

بعید نیست و بگذار هرچه می خواهد

قبیله ام به دروغ و دغل به باد دهد

زبان سرخ و سرسبز و چند نقطه ...، مرا

دو صد کنایه و ضرب المثل به باد دهد

قفس چه دوره ی سختی ست ، می روم هرچند

مرا جسارت این راه حل به باد دهد

...

چقدر نقشه کشیدم برای زندگی ام

بعید نیست که آن را اجل به باد دهد ....

چند شعر دیگر از ایشان


 
کشاورزی
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱٠ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مرگ ، فیلم

خیلی دوست دارم کشاورزی کنم.

به نظرم شغل بسیار سخت اما شیرینی است. یک مزرعه کوچک... دور از هیاهوی دیوانه کننده‌ی شهر ... در زیر آسمان خدا، در انتهای سادگی٬ دانه می‌کاری و برکت درو می‌کنی. نهال می‌نشانی و میوه می‌چینی.

چندسال قبل یکی از دوستانم که مهندس کشاورزی بود و حالا احتمالا دکترایش را هم گرفته تعریف می‌کرد که با چندتا از دوستانش زمینی را اجاره کرده‌اند و گوجه و خیار و ... کاشته اند. 

دیشب بعد از مدتی یک فیلم ایرانی دیدم : چند می‌گیری گریه کنی. دست روی موضوع قشنگی گذاشته بود... مرگ و اینکه همه‌ی ما زندگی می‌کنیم تا عاقبت مرگ بیاید و ما را ببرد.

آدم به چند سال خلوت احتیاج دارد...

شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد....


 
سال قاتل
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: مرگ ، جعفر شهیدی

این سال ۸۶ انگار دست بردار نیست. دارد آخرین نفس‌هایش را می‌زند اما هنوز نفس خوبان و پاکان را می‌گیرد. داغ استاد بهجتی شفق و جمالی را فراموش نکرده بودیم که قیصر را گرفت و بعد استاد جعفر شهیدی را و بسیاری دیگر را

داشتم امروز مرثیه‌ی دکتر سروش بر استاد جعفر شهیدی و واگویه‌ی ابطحی در سوگ آیت‌الله توسلی را می‌خواندم. سروش نوشته بود:

{دکتر شهیدی} برای ترجمه نهج البلاغه از انتشارات علمی و فرهنگی، اجرتی نخواست. گفت کاری عاشقانه کردم نه کاسبانه. .. غریق رحمت خدا باد که عمری را در پاکی و چالاکی سپری کرد و باران وار بر پاک و پلید بارید و خرد و کلان را از دانش و بینش خود بهره داد و با قلبی سلیم به سوی پروردگار خود شتافت. این ابیات از دیوان شمس، این روزها ورد زبان من و آرام بخش جان ناآرام من است که:

ای ساکن جان من آخر تو کجا رفتی           در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی؟
نه مرغ هوا بودی نه باد صبا بودی             از نور خدا بودی در نور خدا رفتی ....

داستان مرگ آقای توسلی هم برایم جالب بود. خدا همه را بیامرزاد.


 
برای مرد ساندویچ فروش
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٧ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، مرگ ، زندگی در غرب

هر شب که از اتوبوس که پیاده می‌شدم یک گاری روبرویم بود که ساندویچی سیار بود. هیچ وقت به طور جدی توجهم را جلب نکرده بود چون من اهل این جور غذاها نیستم و در مرکز شهر و اطراف دانشگاه تورنتو هم از این گاری‌ها زیاد پیدا می‌شوند. خیلی از فروشنده ها هم یونانی هستند. این گاری ها معمولا جای ثابتی دارند و یک شماره شناسایی و نام صاحبشان رویشان حک شده.

تا اینکه یک روز که بی‌توجه از کنارش رد می‌شدم دیدم دو نفر دارند حرف می‌رنند انگار که به زبان فارسی صحبت می‌کردند. یک لحظه برگشتم و نام روی گاری را خواندم نوشته بود MAJROOH گفتم حتما عرب هستند به ویژه که از میان کلمات نامفهومی که شنیدم تلفظ غلیظ حرف ح توجهم را جلب کرده بود. همینجور که به سمت خانه می‌رفتم ذهن بازیگوشم مشغول پردازش گفتار آن دو مرد بود و به این نتیجه رسیدم که داشتند فارسی را با لهجه‌ی دزفولی صحبت می‌کنند. از کشف خودم خوشحال شدم!

امروز اولین روز کاری ترم جدید بود بعد از سه هفته دوری از واترآباد. روز نسبتا شلوغی داشتم. شب که از اتوبوس پیاده شدم اندکی خواب آلود بودم. دیدم که از گاری خبری نیست. به جایش یک دسته گل بود با یک یادداشت به دو زبان فارسی و انگلیسی:

با کمال تاسف درگذشت نابهنگام مرحوم حاج عبدالخلیق مجروح را به اطلاع دوستان و آشنایان می‌رساند. مجلس ترحیم آن مرحوم...

مرگ می آید و همه‌ی ما را با خود می‌برد به همین سادگی


 
کاروان مرگ
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: مرگ ، قیصر امین پور ، شعر خودم

دارم به بیداد شجریان گوش می‌دهم. گاهی مرهم بسیار خوبی است:

ز آستین طبیبان هزار خون بچکد

گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش

رفتن قیصر در ۴۸ سالگی با آن همه امید که به آینده ی او بود بدجوری مرا به یاد مرگ انداخته. حس می‌کنم مرگ خیلی نزدیک تر از چیزی است که خیال می‌کنیم. تا اینجای زندگی ام همیشه به امید آینده بوده‌ام اما چه کسی از فردا خبر دارد؟

دارم شعری به یاد او می‌گویم

روزها زخمی تر از دیروزها
سازها در انحصار سوزها

ردی از خون بر جبین جاده است
کاروان مرگ راه افتاده‌ است...

می‌رسد بانگ درای کاروان
بار باید بست کم کم رهروان

زندگی انگار خوابی بیش نیست
خواب کوتاهی که بی تشویش نیست


 
بر ساحل اقیانوس ۱ - سفرنامه
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، انسان ، مرگ

سفر من به سواحل غربی آمریکا (واشینگتن و کالیفرنیا) ۱۱ روز طول کشید. سفر٬ ظهر پنج شنبه ۸ ژوئن آغاز شد و صبح سه شنبه ۲۰ ژوئن به پایان رسید. مسافت تقریبی طی شده ۶۷۰۰ مایل معادل ۱۰۷۰۰ کیلومتر بود. هدف اصلی از این سفر شرکت در کنفرانس بین‌المللی مایکروویو در شهر سن فرانسیسکو، ارائه‌ی مقاله و بازدید از نمایشگاه جانبی بود. در این کنفرانس قرار بود ۱۵۰۰ دلار به من جایزه بدهند که دادند.  لینک زیر نقشه‌ی سفر را نشان می‌دهد:

در این سفر٬ شهرهای سیاتل٬ المپیا٬ سن فرانسیسکو، برکلی٬ استانفورد و لس آنجلس را دیدم. پنج شنبه ۸ ژوئن ساعت۱۵/۱ از واترلو به فرودگاه پیرسون تورنتو رفتم. ساعت ۳۰/۲ مشغول check in و بررسی‌ امنیتی شدم که کلا دو ساعت طول کشید. پرواز من از طریق خظ هوایی Air Canada/ United Airline بود که با اندکی تاخیر ساعت ۶ عصر به وقت محلی آغاز شد و ساعت ۴۵/۷ به وقت سیاتل تمام شد با توجه به اختلاف زمانی ۳ ساعته بین تورنتو و سواحل غربی طول پرواز ۴۵/۴ بود. صندلی من در ردیف ۱۲ شماره‌ی D بود. در طی پرواز یک فیلم در پیتی را نشان دادند. در صندلی کناری من خانمی اهل مونته ریل نشسته بود که فلوت می‌زد و بحث شیرینی درباره‌ی زندگی بعد از مرگ و تفاوتهای فرهنگی ایرانی‌ها و غربی‌ها با هم داشتیم. در حین بحث٬ چندبار از مثال درخت استفاده کردم مثلا گفتم که درختها در پاییز برگهایشان می‌ریزد اما در بهار دوباره بارور می‌شوند. انسان هم می‌تواند چندین بهار داشته باشد و هربار٬ دوباره متولد شود... می‌گفت : من از این فلسفه‌ی درخت شما خیلی خوشم آمد...


 
یار با ماست
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٠ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: مرگ ، حافظ

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

 

دیگر چه بگویم؟ این بیت یک دنیا حرف دارد.

راستی دیشب شاعری مرد. قصد نداشتم درباره شعرای معاصر در اینجا بنویسم. اما او مظلوم بود و به همان اندازه سربلند. یاد آن شب بخیر! آن شب ماه مبارک ...

سید حسن حسینی