بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

چه اردیبهشتی!
ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: محمد علی موحد ، شفیعی کدکنی ، قیصر امین پور ، سعدی

به حالت اشباع رسیده‌ام از بس که دیروز و امروز آدم های خوب دیده‌ام. خدا را شکر! بیشتر این اتفاق های خوب به یمن آمدن اردیبهشت و روز سعدی بود.

دیروز در پژوهشگاه فرهنگ و هنر برنامه‌ای بود به مناسبت روز سعدی که اعلام کرده بودند دکتر محمد علی موحد در آن سخنرانی می‌کند. من اندر خود نمی‌دیدم که روزی استاد را از نزدیک ببینم. استاد، در آستانه ۹۵ سالگی از رحمت گفت و از مهربانی و برایمان از محبوبش، مولانا، خواند: 

ز رویت دسته‌ی گل می‌توان کرد

ز زلفت شاخ سنبل می‌توان کرد

ز قــد پر خـــم من در ره عشق

بر آب چشم من پل می‌توان کرد...

تو دریایی و من یک قطره، ای جان

ولیکن جزو را کل می‌توان کرد

دلم صدپاره شد، هر پاره نالان

که از هر پاره بلبل می‌توان کرد

استاد محمدرضا شفیعی کدکنی هم در جلسه حاضر بود و اگر چه حرفی نزد و شعری نخواند دیدارش و لبخند پر محبتش و ثانیه هایی که با هم بودیم خاطره ای جاودانه برای من ساخت. استاد بزرگ گفت که روزهای سه شنبه ۱۰ به بعد در دانشگاه تهران است و  مرا به یاد شعر قیصر انداخت که:

بهترین لحظه ها...
لحظه هایی که در حلقه ی کوچک ما
قصه از هر که و هر کجای زمین و زمان بود
قصه ی عاشقان بود
راستی روزهای سه شنبه
پایتخت جهان بود!

و من چه کنم که روزهای سه شنبه کلاس دارم در شهر آجرهای سرخ ...

جمعه صبح را با دکتر محمدرضا سنگری بودم. از ماه رجب می‌گفت و آخرین روزهای این ماه، که باید گوش ها را بست و صدایی دیگر را نشنید.

عصر مراسمی بود که از شعرای پیشکسوت کشور تجلیل می کردند. وزیر آمده بود و استاد شفق و چند نفر دیگر را دیدم. بعد هم آقای محمدرضا* زائری به منزل ما آمد و حرف های قشنگی زد. پدر بزرگ مریم هم بود. تازه از مشهد آمده بود و از کرامت امام رئوف می گفت. دلم پر زد به صحن مسجد گوهرشاد ...

چه اسفندها دود کردیم ،
برای تو ای روز ِ اُردیبهشتی ...


 اردیبهشت مبارک!

* قرار است اسم همه آدم های خوب محمدرضا باشد؟ روح پدر شاد که او هم از این ایل و تبار بود. از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند...


 
هر شب که شب قدر نمی‌شود
ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: محمد علی موحد ، فیلم

در خبرها خواندم که دیشب مراسم بزرگداشتی برای جناب اصغر فرهادی در موزه سینما برگزار شده. همه چیز عادی و مطابق انتظار بود، تا اینکه در میان سخنرانان نام استاد موحد را دیدم. گفتم شاید موحد دیگری باشد مثلا ضیاء موحد. به دنبال عکس های مراسم گشتم و بعد فیلم کوتاهی از برنامه (+) را پیدا کردم. بله خود استاد محمدعلی موحد بود که در آستانه ۹۴ سالگی به مراسم تقدیر از اصغر فرهادی آمده بود. به نظرم بهترین هدیه را او به جناب فرهادی داد با کلام کوتاه و شیوایش:

منبع : ایسنا

رییس سازمان سینمایی به اصغر فرهادی گفت: امروز می‌خواستم به نحوی از شما تجلیل کنم و دیشب به ذهنم رسید که جلسه شما نباید فقط سینمایی باشد، به همین دلیل به استاد محمدعلی موحد که تجلی شمس در جهان امروز است زنگ زدم و برخلاف انتظارم و در میان ناباوری ایشان را در این جا می‌بینم... این هدیه بنده به شماست.

در ادامه استاد محمدعلی موحد عرفان پژوه و تاریخ‌دان که به همراه یک هدیه به مراسم آمده بود، خطاب به اصغر فرهادی گفت:

آقای فرهادی امشب شب مبارکی است. سن و سال من اقتضای حضور در این مراسم را ندارد اما یک مجلس استثنایی است، چون هر شب که شب قدر نمی شود.

او افزود: آمدم شما را از نزدیک ببینم و بگویم که چقدر تحسین می‌کنم و ارج می نهم آن متانت همراه با هوشیاری بی‌مانند و درک درست و واکنش نجیبانه و سنجیده شما را در برابر موقعیتی نامنتظر و همچنین آن پیام موجز و درخشان که جهان را شگفت‌زده کرد.

وی با آرزوی شادکامی و اینکه فرهادی راه خود را در امان حق ادامه دهد، گفت: دلم می خواست هدیه‌ای با خود بیاورم اما دستم کوتاه بود و چیزی که لیاقت شما را داشته باشد به عقلم نرسید. به همین دلیل اولین کتابی را که شصت سال قبل از من چاپ شده و یادگار دوران جوانی‌ام است به یادگار آورده ام.

 


 
خرقه من صحبت است
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٩ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: کتاب ، مولانا ، محمد علی موحد

چند دقیقه طول می کشید تا پرینت فایلم آماده شود. به سرم زد بروم به مرکز فعالیت های دانشحویی و ببینم آنجا چه خبر است. کتابخانه ای دیدم و مشغول تماشا و تورق کتاب ها شدم. عنوان کتاب ها چشم نواز نبود. چند قفسه را رد کردم و ... آنچه را می خواستم پیدا کردم.

اسم نویسنده کافی بود که دست و پای مرا شل کند: دکتر محمدعلی موحد که عمرش دراز باد و به قول خودش اسیر خداست در زمین۱. عنوان کتاب "کهن ترین روایت از ماجرای شمس و مولانا" ست. همان صفحه اول کتاب، تیر خلاص را زده:

مولانا گفته:

خرقه نیست قاعده من 

خرقه من صحبت است و آنچه تو از آن حاصل کنی

خرقه گرفتن برای صوفیان مثل مراسم عمامه گذاری در میان طلبه های امروز بوده۲. به قول دهخدا خرقه گرفتن یعنی "از پیری یا مرشدی یا صوفی یا رئیس قوم یا مریدی خرقه صوفیانه پوشیدن و به دست او وارد سلک شدن." به همین خاطر برای سالکان خیلی مهم بوده که از چه کسی خرقه بگیرند. طبیعی است که مولانا هم مریدان زیادی داشته که آرزو می کردند روزی از او خرقه بگیرند. اما او می گوید خرقه من صحبت است... بسیار حرف عمیقی است.

پی نوشت

۱- در جشن نود سالگی استاد که از دکتر شفیعی کدکنی تا دکتر حداد عادل را یک جا جمع کرده بود، وقتی نوبت به استاد رسید سخن اش را با این حدیث آغاز کرد: رسول اکرم به علی فرمود: آدم که هفتاد سالش شد خداوند کارهای خوبش را به حساب می‌آورد ولی از خطا‌هایش چشم می‌پوشد و چون هشتاد ساله شود، بر گناهان گذشته‌اش هم قلم عفو می‌کشد و اما نود ساله می‌تواند برای زن و بچه و کس و کار خودش هم شفاعت کند و چون به صد سالگی رسید، «کتب اسمه عندالله اسیرالله فی ارضه» یعنی برچسبی رویش می‌زنند که بر آن نوشته است که این آدم اسیر خدا در روی زمین است. ادامه

۲- معادل دانشگاهی خرقه گرفتن می شود توصیه نامه گرفتن!


 
گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرّد
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: محمد علی موحد ، کتاب

هنوز سال شروع نشده، اژدها زبانه کشید و شعله‌هایش به اتاق رییس دانشکده رسید. رییس دانشکده انسان بسیار شریفی است. گفتگو با او حالم را به می‌کند. زمان دانشجویی ما هم خود ایشان رییس دانشکده بودند. شاید قسمت من این است "که بقیّت عمر را گوشه ای بنشینم" و بنویسم.

دلم را خوش می کنم که شب، شکوه خواهم کرد به مرد دانا. سوار تاکسی می شوم " خواب آشفته نفت" را باز می کنم. غرق می شوم در شیرینی کلمات و سحر تاریخ. چنین روایت دسته اولی از آشفته ترین مقطع تاریخ معاصر برایم غنیمت است. جایی دکتر موحد از خاطرات مهندس بازرگان جمله ای نقل می کند درباره حسین مکی یکی از اعضای هیات 6 نفره خلع ید از انگلیس و شرح دعواهای داخلی هیات مدیره:

   آقای مکی که در روز عزیمت دکتر مصدق ... به سازمان ملل اسم خود را در هیات اعزامی از رادیو نشنید، از همان لحظه ناسازگاری را شروع کرد، چون عقیده داشت:"مصدق را من آورده ام و نفت را من ملی کرده ام"...

بعد نویسنده می افزاید:

     آن قال و قیل ها و کش مکش ها بر سر مدیریت شرکت نفت که آوردیم مشتی است از خروار و نموداری است از حقارت ها و نزدیک بینی ها و حسادت ها و خرده حساب ها و بی خیالی ها و نگاه های کج و کوله در روزگاری که سخت نیازمند دورنگری و روشن بینی و از خود گذشتگی و صراحت و اخلاص و وفاداری بود...

اندکی بعد نویسنده روایت خود را از کودتای 28 مرداد که آن روز را در خرمشهر بود نقل می کند که: صبح دسته ای از عرب ها در حمایت از مصدق راهپیمایی می کنند و عصر که جهت باد عوض می شود عکس شاه را بر دست می گیرند و پای کوبان شعر می خوانند که الف مصدق بفداک (هزار مصدق به فدای تو)

   فردای آن روز من شاهد اشک جوانانی بودم که آرزوهای خود را بر باد رفته می دیدند و مات و مبهوت در یکدیگر می نگریستند و این معما برای من باقی ماند که چگونه نهضتی به آن بزرگی که دکتر مصدق پدید آورد و ریشه در دل همه ایرانیان داشت به آن آسانی فرو نشست و آتشی که از کران تا کران این ملک شعله می کشید به تُفی خاموش گشت.


 
کیمیای سعادت *
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ٤ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: دکتر ندوشن ، کتاب ، رفیق ، محمد علی موحد

دیروز صبح زود محمد آمد دنبالم که برویم کله پاچه بخوریم.

چیزی که این چند ماهه فهمیده ام این است که خانم های ایرانی مهارت شگفت انگیزی دارند در پای‌بند کردن مرد. نتیجه این می شود که دوستان صمیمی سابق که ده دوازده سال پیش همه مجرد بودند و پایه‌ی دربند و درکه، و  حالا که برگشته ام متاهل و پدر شده اند، دیدن شان در حکم کیمیاست. محمد که حتما آثاری از او در گذشته این وبلاگ هست تن به این قاعده نداده. واقعیت این است که زندگی متاهلی گاه بسیار روزمره می‌شود به خصوص ایامی مثل عید که باید به دید و بازدیدهای مرسوم رفت و گاهی آدم هایی را دید که وجه مشترک تو با آنها خویشاوندی است و اگر نروی بدشان می آید و از این حرف ها. اینجاست که ثقل سنت ها را حس می کنم که پر و بال آدم را در چنین ایامی که هوا بهشتی است بدجور می بندد و به جایی که آدم تفرج نوروز کند، خاصه در شیراز، باید برود زیر سقف های سربسته بنشیند و از بارش باران و کاهش یارانه بگوید.

محمد 7 صبح آمد. باور نمی کردم پیدایش شود. در سالهای جوانی و ایام دانشکده که آدم سحرخیزی نبود! کله را که زدیم هوس چای کرد. رفتیم دروازه قرآن و خواجو. آن وقت صبح که همشهری ها گرم شکرخواب صبحدم بودند البته که خبری از چای نبود. اما قدری کوه نوردی کردیم در آن هوای مسیحادم. وقت برگشتن در ورودی آرامگاه خواجو جناب دکتر عارف را دیدم که با همسرشان به شیراز آمده بودند. سلام و علیکی کردیم. خوش وقت شدم از درک سحرخیزی دکتر.

به قول سعدی به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل، لذا در طلب چای رفتیم به آرامگاه سعدی! و البته سعدی - که بسیار انسان نازنینی است - مراد ما را داد. با دیدن محمد، عطش من هم به دیدار دوست اندکی فروکش کرد و آماده شدم برای تحمل ادامه تعطیلات.

به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی یِ صبح!

 امروز که روز شهادت بود با خانواده رفتیم به شاهچراغ. آقای فرهمند آزاد که هم صدای خوشی دارد و هم سواد، از تهران آمده بود که خطبه فدک را در حرم بخواند. دیشب هم جایی همدیگر را دیدیم و قدری گپ زدیم. در حرم که بودم، موبایل من خراب شد و به لپ تاپ مرحومم پیوست. پل ارتباطی من با همسر در آن شلوغی قطع شد. من و مریم گلی رفتیم به خانه مادرم که به شاهچراغ نزدیک تر بود. مریم هم در همان گهواره آهنی –که نیم قرن است خوابگاه کودکان خانواده ماست- خوابید و مادر برایش لالایی خواند:

لالا لالا گلم صد ساله باشی          کنیز حضرت معصومه باشی ...

درباره تاریخ:

یکی از علاقه مندی های من که بسیار کم در این جا درباره اش نوشته ام تاریخ است به خصوص دو بازه از تاریخ: یکی تاریخ اسلام در قرن اول هجری و دیگر تاریخ ایران در صد سال اخیر (بعد از مشروطه). در حد وسع خودم مطالعاتی در هر دو زمینه داشته ام. چند مقطع تاریخی هست که بسیار آشوب ناک بوده و روایت های ناهمخوانی از آن به دست ما رسیده. یکی از آن ها مقطع سالهای 1329 تا 1332 است. دنبال کتاب بی طرفی می گشتم که این دوره را روایت کند که در یک کتابفروشی نزدیک سینما سعدی شیراز چشمم خورد به خواب آشفته نفت نوشته دکتر محمد علی موحد که عمرش دراز باد و قلم بسیار شیوایی دارد. گاهی ورقی از این کتاب را بین کارهای دیگرم می خوانم.

همچنان کتاب روزها را می خوانم و غبطه می خورم به حال دکتر ندوشن که در تهران چهل پنجاه سال قبل فرصت داشته بسیاری از بزرگان ادب و فرهنگ و سیاست این خاک را ببیند و با آنها چای بنوشد، از علامه فروزانفر گرفته تا احمد فردید. می اندیشم مقاله هایی که او در مجله سخن و یغما نوشته چقدر در آشنایی او با بزرگان و نام آوران این عصر موثر بوده. خودش می گوید من هرچه دارم از این قلم دارم. وسوسه می شوم که مجله ای پیدا کنم و در آن بنویسم. جالب اینکه هر دو بزرگوار (دکتر موحد و ندوشن) تحصیلات شان غیر از ادبیات است یکی مدتی معاون اوپک بوده و دیگری مستشار سازمان برنامه و بودجه! شاید به همین دلیل نمکی در نوشتار آنهاست که در آثار یک ادیب نیست.

* که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق