بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

باز آمدم چون عید نو ...
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، مادر

باز آمده‌ام به کافه همیشگی.

من حالا ۵ ایستگاه بالاتر زندگی می‌کنم. آنجا هم حتما کافه های رنگارنگ وجود دارد اما مگر من چقدر وقت دارم که بگردم دنبال جای تازه؟ که تک تک کافه ها را امتخان کنم تا از یکی خوشم بیاید؟

اتفاقات خوبی افتاد در این سفر، همه از جنس همان فال مراد (فال آغاز سال) که خواجه فرمود. دلیل اصلی این سفر عمل زانوی مادر -که عمرش دراز باد- بود. زمان خوبی با مادر بودم. صبح ها مادر را می بردم فیزیوتراپی. بیشتر شبهای شیراز هم پیش مادر می‌خوابیدم. گاهی توی لیوان استیل برایش آب می آوردم، یا توی لیوان بلور دسته دار چایی می‌آوردم. چایی را همانطوری که دوست داشت به رنگ عقیق دم می‌کردم در قوری بلوری. فلاسک مزه چای را خراب می‌کند. یک روز صبح هم هر دو یواشکی کله پاچه خوردیم.

خیلی از رفقای خوبم را نتوانستم در این سفر ببینم که امیدوارم بزرگوارانه مرا ببخشند. اما یکی را دیدم که سال ها ندیده بودم. او هم برای عمل زانوی مادرش به شیراز آمده بود! دوستی که از اول راهنمایی کنار دست هم می‌نشستیم.  دوست با صفا، رفیق بی کلک، آدم باهوش که تا یک کلمه می گویی تا آخر جمله را می خواند. با هم رفتیم به دروازه قرآن و باغ جهان نما. در تاریک و روشنای باغ قدم می‌زدیم و از سالهایی که همدیگر را ندیده بودیم می‌گفتیم. از اندیشه ها و دریافت های تازه مان. مثل همان سالهای دبیرستان که ساعت ها قدم می‌زدیم و بحث می کردیم و لذت می‌بردیم، با همان شور و حرارت و امید ... می‌گفت من می‌دانستم که تو نمی‌توانی آنجا بمانی و بر می گردی ... کمتر کسی به خوبی او مرا می شناسد.

در این مجال اندکی که دارم باید زیاد فکر کنم. باید فکر کنم به آینده‌ای که می خواهم بسازم، به آدم هایی که هر کدام سازی می‌زنند، به آدم هایی که هر کدام دردی دارند و و باید مثل طبیبی دلسوز باشی.

عید قربان 93

پی نوشت:

یک دلیل که کمتر می‌نویسم این است که برگشته‌ام به نوشتن در دنیای واقعی، روی کاغذ.


 
دستم بگرفت و پا به پا برد
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: مادر ، پدرانه

مشهد شاید این روزها خلوت تر از هر وقت دیگری باشد. مریم با مادر و خواهرم دوست شده. تا مادر را می بیند شروع می کند به دست زدن. مادر برایش شعرهای محلی می خواند

عزیزم آی عزیزم آی عزیزم

قد و بالای قشنگت گل بریزم . . .

مریم دارد شبها در رواق خانوادگی حرم تاتی تاتی می کند.


 
سلام شیراز!
ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ٧ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران ، مادر

 

در حیاط خانه پدری نشسته ام، روی تخت، زیر سایه درخت ازگیل که امسال حسابی بر داده. خواهرم حیاط را آب و جارو کرده. هوا لطیف و مسیح نفس است. نسیم سبکی‌ می وزد. عطر بهار نارنج فضا را پر کرده. مریم و پسر عمه اش ایمان در اتاق سابق من خوابیده اند. ایمان فقط یک روز از مریم بزرگ تر است. پسر خوش خنده و آرامی است. مادر خورش قیمه پخته برای ناهار.

خیالم آرام است.


 
تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد
ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: پدرانه ، مادر

بک شب برفی با وقار!

نمی دانم تا آخر زمستان چند شب دیگر از این دست داریم؟ از خانه بیرون زدم. سر دردم را خنکای اولین دانه های برف آرام کرد. مریم تازه از خواب بیدار شده بود. حالش خوش نیست گمانم سرما خورده. دیشب هم خوب نخوابید. تنها بیرون زدم. اما چه دلم می خواهد مریم و مادرش بیایند و مرا غافلگیر کنند!

اجزای جانماز من هر کدام حکایتی دارند. از آن تسبیح پلاستیکی سبز تا آن پارچه سفید که هفده سال قبل پیر خوش چهره ای از کربلا آورد. اندکی بعد آن پیر پاک دل پر کشید. من جز چند خاطره ی شیرین از او به یاد ندارم اما مریم و مادرش یادگارانی هستند از بوستان باصفای او.

   اول دلم را صفا داد، آیینه ام را جلا داد

   آخر به باد فنا داد عشق تو خاکستر من۱

جانمازم را که پهن می کنم، مریم چار دست و پا خودش را می رساند. تا به رکوع اول برسم او پارچه سفید را باز کرده، مهر را بیرون آورده و تسبیح سبز را با دندانهایش گرفته. به سجده اول که می رسم متوجه مهر می شود .بین دو سجده حالا "او می دوید و من می دویدم" او می خواهد مهر را بردارد و من ...

یاد خاطره ای دور از کودکی خودم می افتم. من و خواهرم که یک سال و نیم از من بزرگتر است وقتی مادر مشغول نماز می شد مهرش را بر می داشتیم و فرار می کردیم. بیچاره مادر کلی رکوعش را طول می داد و روی زانویش می زد ...

گاهی شیرین کاری می کند. وقتی ایستاده ام از بین دو پای من رد می شود، یا وقتی در حالت سجده ام، روی زمین می خوابد و از روزنه بین دست ها و پیشانی ام نگاه می کند ببیند آن پایین چه خبر است.

تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد...

پی نوشت:

۱- این بیتی است از غزل زیبای صفای اصفهانی که اول بار در یادداشتی که استاد سید مهدی شجاعی در رثای آن پیر خوش چهره نوشته بود دیدم. صفا شاعر صوفی مسلکی بود که غزل های زیبایی دارد. زندگی عجیبی داشته، گویا آخر عمر کارش به جنون کشیده. این متن کامل عزل به نقل از لغت نامه دهخدا ست:

دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من 
دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من 
عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد
رفتی چو تیر و کمان شد از بار غم پیکر من 
می سوزم از اشتیاقت در آتشم ازفراقت 
کانون من هستی من ، سودای من آذر من 
من مست صهبای باقی زآن ساتگین رواقی 
فکر تو در بزم ساقی ذکر تو رامشگر من 
دل در تف عشق افروخت گردون لباس سیه دوخت 
از آتش آه من سوخت در آسمان اختر من 
گبر ومسلمان خجل شد دل فتنه ٔ آب و گل شد
صد رخنه بر ملک دل شد ز اندیشه ٔ کافر من 
شکرانه کز عشق مستم می خوارم و می پرستم 
آموخت درس الستم استاد دانشور من 
سلطان سیر و سلوکم ، مالک رقاب ملوکم 
در سودم و نیست سوگم بین نغمه ٔ مزمر من 
در عشق سلطان بختم ، در باغ دولت درختم 
خاکستر فقر تختم ، خاک فنا افسر من 
باخار آن یار تازی چون گل کنم عشقبازی 
ریحان عشق مجازی نیش من و نشتر من 
دل را خریدار کیشم ، سرگرم بازار خویشم 
اشک سپید و رخ زرد سیم من است و زر من 
اول دلم را صفا داد وآئینه ام را جلا داد
وآخر به باد فنا داد عشق تو خاکستر من 
تا چند در های هویی ای کوس منصوری دل 
ترسم که ریزند بر خاک خون تو در محضر من 
بار غم عشق او را گردون نیارد تحمل 
چون می تواند کشیدن این پیکر لاغر من 
دل دم ز سرّ صفا زد کوس توبر بام ما زد
سلطان دولت نوا زد از فقر در کشور من


 
همدلی از هم زبانی خوش تر است
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادر

 

رفته بودیم به فروشگاهی برای خرید. مادر می خواست برای دختر دردانه اش سوغاتی بخرد. مدل لباس را پسندیده بود اما رنگش را دوست نداشت. برای خانم فروشنده توضیح دادم که مادر دنبال چیست. او هم رفت و بعد از مدتی جستجو چیزی را که مادر می خواست برایش آورد. مادر خیلی خوش حال شد از دیدن لباس. همانی بود که می خواست. گفت به فروشنده بگو وقتی رفتم امام رضا برایش دعا می کنم. من به مادر گفتم این خانم کانادایی چه می فهمد امام رضا چیست. اصلا شاید به خدا و دعا اعتقادی نداشته باشد ... از مادر اصرار که برایش ترجمه کن و از من انکار.

خانم فروشنده گفت مادرت چه می‌گوید؟ برایم ترجمه کن. گفتم در شهری که مادر زندگی می کند زیارتگاهی است. مادر می گوید وقتی برگردد برای شما دعا می کند. ساکت شد، بعد آهی کشید و گفت: من چقدر این روزها به دعا احتیاج دارم. حرفش را برای مادر ترجمه کردم. پرسید اسم خانم چیست؟

- سوزان!

مادر گفت چه اسم آسانی! یادم می ماند. سوزان اهل کجاست؟

-اهل آلبانی.

برای مادر توضیح دادم که آلبانی کشوری مسلمان است در اروپا نزدیک به بوسنی. خلاصه مادر شروع کرد به فارسی حرف زدن با سوزان، سوزان هم با اشتیاق به مادر نگاه می کرد. آخرش شنیدم که مادر گفت ان شا الله مشکلت حل می شود. سوزان هم گفت: ان شا الله!

امشب مادر بر می گردد به ایران، یک راست می رود به مشهد.

سلام علی آل طاها و یاسین....


 
از اتاوا تا نشابور
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: خیام ، مادر

 

در سفرم و این سفر کوتاه بهانه ی خوبی است که زمان بیشتری با مادر بگذرانم، به هم نزدیک تر شویم و بیشتر با هم حرف بزنیم. شب ها قبل از خواب، مادر قصه های شیرین می گوید. خاطراتی را یادم می آورد که اگر دوره نکنم فراموششان می کنم.

روزها با هم آرام آرام راه را می شماریم. اتفاق خوبی است برای مادر که چند سالی است در شهر سرد مشهد ساکن شده و برای من که در سرزمین برف...

در طول راه داشتم مطالب جلسه بعدی کارگاه شعر و ادب را آماده می کردم. موضوع این جلسه خیام است: خیام افسانه یا واقعیت. از سال ها قبل فکرهای ناتمامی داشته ام درباره خیام. تردید جدی دارم در انتساب برخی از این رباعی ها به خیام ریاضیدان و فیلسوف. هر که با فضای مذهبی قرن پنجم هجری -که بازتابش را در سیاست نامه خواجه نظام الملک می بینیم- آشنا باشد تردید می کند در انتساب برخی از این شعرها به استاد نظامیه نیشابور.

پی نوشت:

1- دیدم که صادق هدایت هم شک کرده در انتساب بسیاری از این شعرها به خیام و گفته: «اگر یک نفر صد سال عمر کرده باشد و روزی دو مرتبه کیش و مسلک و عقیدهٔ خود را عوض کرده باشد قادر به گفتن چنین افکار [متناقض]ی نخواهد بود.»

2- کارگاه شعر و ادب به صورت حضوری در کانون فرهنگی ایرانیان برگزار می شود. متاسفانه فعلا امکان برگزاری آن به صورت مجازی وجود ندارد.


 
گاهی دلش می گیرد
ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ روز ٥ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادر

 

داشتم نماز مغرب می خواندم، دیدم مادر رفته کنار پنجره، پرده را کنار زده و دارد بیرون را تماشا می کند. فهمیدم دلش گرفته. هرچه زود از سر کار بیایم باز هم دیر است. 

شب که رفیق شفیقم آمد به خانه ما، با هم رفتیم به بازار ایرانی ها. بد هم نشد! مادر فهمید که اینجا همه چیز گیر می آید و ما از گرسنگی نمی میریم. شلغم سوا کرد، لیمو شیرین برداشت، پنیر لیقوان، خیار شور، بربری تازه از تنور در آمده. بعد رفتیم به کافه گل سرخ، شیرینی سنتی خوردیم جای شما خالی. من و مادر و رفیق شفیق خاطرات مشترکی داریم از سیزده سال قبل که ما را به هم گره می زند ...

 

شما که دستتان به آسمان می رسد بگویید چرخ را آهسته تر بچرخاند. به همین زودی یک هفته گذشت. 


 
شله زرد
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۳ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادر ، فیلم

 

وقت آمدن، در فرودگاه شیراز به چمدان های مادر مشکوک شده بودند. مامور بازرسی در یکی از چمدان ها را باز می کند، کیسه ای را بیرون می آورد و می پرسد این چیست؟ مادر می گوید خرده برنج است دارم می برم برای شله زرد روز 28 صفر، این هم مغز بادام این هم ... مامور گفته بود ول کن مادر!

خلاصه امروز مادر به وعده اش وفا کرد. 

شب هم رفتیم سینما فیلم جدایی نادر از سیمین را با هم دیدیم. از روز جمعه اکران فیلم در کانادا شروع شده. فیلم به زبان فارسی و با زیر نویس انگلیسی پخش می شد. استقبال خوبی از فیلم شده بود. سالن تقریبا پر بود. آخر فیلم همه میخکوب شده بودند و کسی از جایش تکان نمی خورد. مقاله ای می خواندم از حبیب رضایی بازیگر فیلم آژانس شیشه ای گفته بود: "سینمای ایران چه از جنبه بین‌المللی و چه از جنبه داخلی به قبل و بعد از «جدایی نادر از سیمین» و سینمای فرهادی تقسیم می‌شود. در واقع سینمای فرهادی نقطه عطف سینمای ماست"

پی نوشت:

جمله بالا نقل قول است و نظر شخصی من نیست


 
خوش آمد گل ...
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢٧ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادر

 

تا نشست توی ماشین، در کیفش را باز کرد. یک روزنامه مچاله شده را بیرون آورد. من متعجب بودم از این کارش. شروع کرد تاهای روزنامه را از هم باز کرد. لبخندی زد و گفت: سالم مانده!

بعد عطر نرگس پیچید همه جا ...

اشک در چشمهایم حلقه زد. این همه راه مادر این دسته گل را تازه نگه داشته بود، از شیراز تا تورنتو.


 
ناخنک
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ایران ، مادر

من فکر می کنم پنجاه ساله هم که بشوم باز هر وقت می روم خانه مادری یک راست بروم داخل آشپزخانه، سر قابلمه را بردارم و ناخنک بزنم به غذاهایی که رنگ و بویشان آدم سیر را گرسنه می کند.


 
خیام نه، عطار!
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: عطار نیشابوری ، مادر ، طنز

 

داشتم با مادر چت می کردم. فرمودند که نیشابور بوده اند و پای قبر خیام برایم دعا کرده اند تا مشکل کوچکی که دارم حل بشود. عرض کردم باید پای قبر عطار برای من دعا می کردید این خیام معلوم نیست وضعش از ما بهتر باشد با آن ابریق می اش!

 

پی نوشت:

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

که آبروی شریعت بدین قدر نرود


 
دو کلمه حرف خصوصی
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ٤ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: طنز ، مادر ، عاشقانه

من از جناب کرام الکاتبین و رقیب و عتید و کلیه ی سازمانهای نظارتی و جاسوسی خواهش می کنم برای دو دقیقه بنده را تنها بگذارند چون می خواهم با خود خدا به عنوان رییس ارشدم در کارگاه آفرینش دو کلمه حرف بزنم. بالاخره یک کارگر که بدون اختیار خودش به اردوگاه کار اجباری آورده شده حق و حقوقی دارد، حتی اسرای جنگی هم طبق عهدنامه ژنو حقوقی دارند چه برسد به بنده که ظاهرا اشرف مخلوقات هستم و تاج کَرّمنا هم بر سرم نهاده اند.

جناب خدا!

اینجا یک سری آدم هستند که ادعا می کنند نماینده شما یا نشانه شما هستند. خوب اینکه نمی شود هر که از راه رسید یک نمایندگی باز کند. ایران خودرو هم این طوری نیست!  سایپا دیزل هم برای خودش قانونی دارد! شما قبلا به نماینده هایتان مدرکی به اسم معجزه می دادید. ظاهرا مدتی است که صدور مدرک را متوقف کرده اید و کار برای ما خیلی مشکل شده. البته یک خانمی در تهران هستند که مدرک هزار ساله صادر می کنند. من جرأت ندارم با ایشان حرف بزنم به شما هم توصیه می کنم خیلی با ایشان روبرو نشوید. اما از شما می پرسم: آیا شما به ایشان و امثال ایشان نمایندگی صدور مدرک داده اید؟ به عنوان یک ارادتمند عرض می کنم خیلی مواظب باشید. یک آقایی که الان باید در قسمت سردخانه یا گرمخانه آن دنیا باشد از یکی از این دانشگاههای قلابی مدرک گرفته بود و خیلی ضایع شد. خلاصه برای پرستیژ شما خوب نیست که به اسم شما مدرک قلابی صادر کنند.

حضرت ولی امر! این نماینده ها و نشانه های شما بدجوری به جان هم و به جان مردم افتاده اند...

جناب رییس!

بنده به مقدار زیادی از شما می ترسم. یعنی حقیقتش بدجوری ما را از شما ترسانده اند. یعنی تصورم این است آن دنیا که خدمت شما برسم و پرده ها کنار برود مجبورم می کنید که روی همان پل معروفتان بندبازی بکنم و بعد به یکی از نوچه هایتان امر خواهید کرد که یک قیف توی دهنم بگذارد و از آن طرف قیر داغ تویش بریزد. یا با گرز آهنی توی سرم بزند. یا خورشت زقوم به خوردم بدهد. 

 بنده قبول دارم که اشتباهاتی دارم و شما را اذیت کرده ام، از شما هم بسیار ممنونم که تا به حال آبرویم را نبرده اید. اما جناب ارباب! من مادرم را هم زیاد اذیت کرده ام اما با او از این حرف ها ندارم. هر وقت پیشش می روم می بینم از محبتش هیچ کم نشده بلکه بیشتر هم شده. مادرم  تا حالا دست روی من بلند نکرده، حتی آن روزها که جوانتر بود، چه برسد به قیر داغ و قیف... خدایا! من در این دنیای عجیب و غریبِ شما زیاد گم می شوم. آنقدر که حتی خودم را هم گم می کنم. در کودکی والده محترم هر وقت که بر اثر بازیگوشی گم می شدم همه جا را دنبالم می گشت وقتی مرا پیدا می کرد اول دعوای مختصری می کرد بعد مرا بغل می کرد و با چشمهای گریان می بوسید.

خدایا آیا تو هم مثل مادرم با من رفتار می کنی؟ من گم شده ام آیا تو هم دنبال من می گردی؟

 


 
مشهد و مادر
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، مادر ، طنز

چند ماهی است که مادر، مجاور مشهد شده، رفته پیش دختر یکی یه دانه (دردونه حسن کبابی!). فقط چند روزی برای دیدار اخوی بزرگ که امسال مثل اخوی کوچک حاجی شدند، برگشتند  به شیراز.  آنقدر دلم هوای مادر کرده بود که  حکایت چای خوردن مادر را برای خودم می خواندم. جمعه با مادر چت تصویری کردم. اخوی وسطی هم با اهل و عیال رفته بودند مشهد امیر و هدی هم آنجا بودند. مادر خوشحال خوشحال بود.

امیر آن آقا پسر شیطان با نمک حالا اول دبیرستان می رود، همان مدرسه ای که عموی بزرگوارش می رفت. بیشتر از مادر با او حرف زدم. بسیار مودبانه صحبت می کرد و دوست داشت مثل یک آدم بزرگ با من بحث کند. بحثمان هم درباره دروس تئوری و عملی بود... یک دفعه یک چیزی گفت که از خنده روده بر شدم. گفت: عمو! حضرت علی گفته التجربة فوق العلم و معلم حرفه و فن ما هم این موضوع را تایید کرده! ... چه زود بچه ها بزرگ می شوند.

مادر مشهد است و چقدر دلم تنگ است برای مادر و مشهد و 30 صفر. تهران که بودم بچه های دانشگاه هرسال  30 صفر یک کاروان راه می انداختند به سمت مشهد. یک سال من و ابوالحسن و میرزا رضا هم رفتیم. آن آقا مهرداد هم -که بعدها آدم خیلی مهمی شد- با ما بود و برایش جشن پتویی گرفتیم که نوش جانش باشد. مشهد در 30 صفر مثل کربلاست در روز عاشورا... غوغاست... دیدنی است.

 

مرا هر چند ناچیزم به درگاهت نمی خوانی؟

مگر حالم نمی بینی؟ مگر دردم نمی دانی؟

من آهـــــو نیستم اما اسیر دست صیـادم

خوشم در بند اگر گاهی نگاهت را بچرخانی

شنیدم میهمـانها را نمی رانی ز درگاهت

دلی پر آرزو دارم که می آید به مهمانی...

 

پی نوشت:

ابوالحسن مسول تدارکات کاروان ما بود و خیلی زحمت می کشید طوری که اصلا فرصت نمی کرد به حرم برود. شب 30 صفر بالاخره به حرم رفت. صبح دیدمش گفتم ابوالحسن زیارت قبول! حرم چطور بود؟ گفت: "کلا 2 ساعت در حرم بودم که یک ساعت و نیمش در صف دستشویی گذشت." این را نوشتم که شادی آمدن ماه ربیع را با هم تقسیم کنیم.لبخند


 
مثل مسافران اتوبوس
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: بوروکراسی ، مادر ، حسب حال ، شعر خودم

یک دنیا مدرک از تو خواسته‌اند و تو دوباره باید اثبات کنی که خودت هستی.  تمام کشوها و پوشه ها را یکی یکی باز می‌کنی تا ورق ورق مدارک لازم را به شرح پیوست فراهم کنی. خنده‌ات می گیرد -از زور ناچاری- چون یک بار چهار سال و نیم قبل تمام این مدارک را تحویل داده بودی و اصلا یادت نیست وقتی از ایران می‌آمدی و ظرف دو روز همه کارهایت را جمع و جور کردی چه چیز را کجا گذاشتی؟

یادت می‌آید چقدر تنها بودی و عصر پنج شنبه شیشه‌ی عینکت شکست و شنبه صبح مسافر بودی و دو چمدان خالی داشتی که باید پر می‌کردی. مادرت تنها کسی بود که پیش تو بود٬ نه برادری نه خواهری... چمدانها را جلویش گذاشتی و با مظلومیت کودکی که مشقهایش را ننوشته از او خواستی که آنها را پر کند ... و مادر اشک می‌ریخت که طاقت دوری نداشت و تو با خودت می‌گفتی من چقدر نامردم که تنهایش می‌گذارم... و  بعد یادت می‌آمد که نیمه مردان ریاکار زمین و گاوهای خشمگین با تو چه کردند و احساس می‌کردی که نمی‌توانی نفس بکشی و باید بروی.

پوشه ها را ورق می‌زنی و شعرهای ناتمامی را می‌بینی که دوستشان داری و در آرزوی روز موعودی هستی که نه درسی باشد نه تدریسی تا یکی یکی تمامشان کنی:

احساس می‌کنم پس از این سالها هنوز ٬

در خاطرات خویش صدای تو را هنوز

با اینکه سالهاست که باران گرفته است

می‌سوزم از حرارت آن شعله ها هنوز

پروانه‌ای که پر زدی از باغ بی بهار

موج عبور توست میان هوا هنوز ...

و تعجب می‌کنی که این شعرها را کی گفته‌ای و یادت می‌آید اینقدر شعرهایت را برای کسی نخوانده‌ای که از یاد برده‌ای. به یاد پریروز می‌افتی که تا یک شعر تازه می‌گفتی فرشاد را پیدا می‌کردی روی چمن‌های مرطوب دانشکده ولو می‌شدی و هر بیت را برایش زمزمه می‌کردی و او هم با تو مضمضمه می‌کرد و از حفظ می‌شد. 

و عکس دسته جمعی دانشجوهایت را می‌بینی که حالا به جز یکی دو تایشان دیگر کسی تو را به یاد ندارد و خودت را قانع می‌کنی که این بازی زندگی است و به یاد تئوری خودت می‌افتی که ما مثل مسافران اتوبوسیم که هر کدام در ایستگاهی سوار و در ایستگاهی دیگر پیاده می‌شویم و فرصت با هم بودنمان اندک و مقصدمان از هم جداست...

دستخط زیبای پدرت را می‌بینی و یادت می‌آید که هشت سال گذشت و دلت تنگ می‌شود به اندازه‌ی همه‌ی سالهایی که بی او گذشت٬ با خودت می‌گویی چه زود رفت. همین دیروز خوابش را دیدی ... دلت می‌خواهد به خدا بگویی که تو خیلی از این دنیا طلب داری و یادت می‌آید که تو بنده‌ای و او واجب‌ الوجود و در نظام احسن وجه نقصی نیست و هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام توست.

چقدر بی‌خبرم از خودم...


 
اندر حکایت چای خوردن مادر
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: مادر ، برگزیده ها

مادرم عادت دارد چایی را توی نعلبکی بخورد. دلم خیلی برای چایی خوردنش تنگ شده. همیشه قند را گوشه‌ی لپش می‌گذارد و نصف استکان را توی نعلبکی خالی می‌کند. نعلبکی را  لبریز می‌کند و نمی‌دانم چرا کج دستش می‌گیرد. کافیست یک جوک تعریف کنی تا نصف چایی را روی دامنش بریزد و در حالیکه چشمهایش از خنده خیس شده نفرینت کند و داد بزند که سوختم! البته چند سالیست که بیشتر چایی‌اش را با خرما می‌خورد. مرحوم پدرم دیابت داشت و چایی‌اش را با توت می‌خورد. یک قندان فلزی داشت که خودش ساخته بود. توتهایش را  توی آن می‌ریخت که البته از دستبرد من و خواهرم در امان نمی‌ماند.

مادرم به زور به آدم چایی می‌دهد. هر وقت یک فلاسک چای دم کند تا همه‌ی آن را به خورد ما ندهد دست از سر ما بر نمی‌دارد. یک بار یک فلاسک کوچک برایش خریدم و همه‌ی خانواده را نجات دادم تا اینکه برادرم از انگلیس یک فلاسک دو لیتری برایش آورد٬ مادرم بال درآورده بود!

خودش هم تا بعد از هر غذا دو تا چایی نخورد از سر جایش بلند نمی‌شود. یک استکان مخصوص هم دارد که میزان چای خوردنش را با آن می‌سنجد و مثلا اگر جایی چای را در استکان کوچکتری بیاورند باید سه تا استکان بخورد.

یک بار با هم رفته بودیم زیارت. جای شما خالی٬ خدا قسمتتان کند٬ رفته بودیم نجف. موقع غذا خوردن زنها و مردها پشت میزهای جداگانه می‌نشستند. بعد از غذا یک دور چایی می‌آوردند. چای عربها غلیظ تر از چای ایرانی هاست به قول شیرازیها سنگین تر است. با خودم گفتم بالاخره شاید از برکت امیرالمومنین عادت دوتا چایی خوردن از سر مادر بپرد. یک بار دیدم همه‌ی زنها رفته اند اما مادرم هنوز نشسته. بعد دیدم جوان عربی که پیشخدمت خانمها بود یک سینی دستش گرفته که توی آن یک استکان چای بود. استکان را توی نعلبکی گذاشته بود و بغلش هم  یک بشقاب خرما. صاف گذاشت جلوی مادرم! نفهمیدم مادر٬ کی عربی یاد گرفته بود که ما خبر نداشتیم! برادر برزگتر آن جوان به اسم فاضل پیشخدمت ما بود. من و این  فاضل داستان جالبی داریم که شاید یک روز بنویسم. خدا می‌داند چقدر دلم می‌خواهد یک بار دیگر او را ببینم.

چای

مادر بنده به جدّ معتقد هستند که چای را باید در استکان بلور خورد که شفاف است و آدم می‌تواند داخلش را  ببیند. ایشان خوردن چای در فنجان چینی و استکانهای دودی را نشانه‌ی نفوذ مدرنیسم و فرهنگ منحط غرب و به فرموده‌ی خودشان قرتی بازی می‌دانند. اگر مهمان داشته باشیم مادرم توی لیوان لرکروک فرانسوی چای می‌ریزد. قدیم قدیم ها توی استکان بادریق چایی می‌ریخت اما من و خواهرم اینقدر مسخره بازی درآوردیم و در قالب نافرمانی مدنی این استکان ها را شکستیم که منصرف شد. فقط وقتی پدربزرگ به خانه‌ی ما می‌آمد برایش توی استکان بادریق چای می‌ریخت. من از مرحوم پدربزرگم یک میلیون خاطره دارم و تا حالا  فقط دویست سیصد هزارتایش را برای دوستان نزدیکم تعریف کرده‌ام. امیدوارم خدا یک دویست سیصد سال دیگر به من عمر بدهد تا مابقی‌اش را هم بگویم. بزرگا مردا که این پدربزرگم بود! پدربزرگم گاهی ترانه ی بانمکی در دستگاه شور می خواند که می گفت: چای و دارچین تازه دم کردم/ واسه آقای حاجی دم کردم ... ضمنا چایی را با هل هم دم می کنند. بوی هل قدری تند است و ممکن است برای همه خوشایند نباشد. همسر کشمیری یکی از استادهایم نوعی نوشیدنی گرم با هل درست می‌کند که شبیه چای است و ظاهرا بین عربها هم مرسوم است به ویژه در مهمانی ها و اعیاد.

 

وقتی مهمانی می‌آمد که مادرم با آنها رودرواسی داشت٬ چای و زعفران دم می‌کرد. آن هم نه هر زعفرانی: زعفران قرمز دستچین شده ی صابونات (استهبان). به قائناتی ها بر نخورد اما زعفران صابونات یک چیز دیگری است. من هم این سنت حسنه را حفظ کرده‌ام و به کانادا صادر کرده‌ام. البته قندهای اینجا تا توی دهن می‌گذاری آب می‌شوند و لذت چای خوردن را از آدم دریغ می‌کنند. اینجا در عوض دویست مدل چای کیسه‌ای دارند. بهتربنشان به سلیقه‌ی من چای با طعم گلابی است و بعد هلو و بعد لیمو و با دو رقم معنی دار فاصله٬ چای و دارچین.

 جهرم که می‌رفتیم برایمان چای و تارونه tarooneh دم می‌کردند. تارونه قسمتی از درخت نخل است که هر بهار می‌روید و بسیار معطر است. مردانی که به آنها مُهر (mohar) می گویند با طنابهای حلقه شکلی از درخت نخل بالا می روند و تارونه های اضافی را می چینند . 

اما چای با عطر بهارنارنج طعم دیگری دارد خاصه در شیراز   که برکند دل مرد مسافر از وطنش!


 
یادی از مادر مهین
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۸ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: مادر ، ایران

این روزها زیاد به یاد گذشته می‌افتم. خاطرات خانه‌ی قدیمی٬ همسایه‌های قدیمی٬ دوستان قدیمی٬ دانشجوهای قدیمی ... در ذهنم زنده می‌شود ٬ موجی از شادی و اندوه و حسرت مرا برای لحظاتی در خود غرق می‌کند و تا به ساحل می‌رسم موج دیگری مرا به عقب می‌برد. چند شب پیش زنگ زدم به مادر. نماز صبحش را خوانده بود و تازه خوابیده بود. حسابی با او حرف زدم. در این مدت که از او دورم هیچوقت اینقدر طولانی با او حرف نزده بودم. جزئی ترین اتفاقاتی را که رخ داده بود برایش تعریف کردم. احوال همه‌ی فامیل را پرسیدم. تک تک اسم می‌بردم و مادر می‌گفت که همه خوبند: فلانی دانشگاه قبول شده٬ آن یکی خانه خریده٬ دیگری ازدواج کرده ... تا رسیدم به مادر مهین... مادر سکوت کرد. گفت چند مدت پیش جراحی کرد. دوباره سکوت کرد. به طرز ناشیانه‌ای می‌خواست موضوع بحث را عوض کند و نتوانست: سه ماه پیش ...به تو خبر ندادیم ...  نمی خواستیم تو را ناراحت کنیم... پشت گوشی گریه‌ام گرفت. این مادر مهین خیلی خانم خوبی بود٬ مهربان٬ کدبانو٬ خانه‌اش مثل دسته‌ی گل تمیز بود٬ پر از گلدان و گل بود٬ شیرینی‌های خانگی‌اش حرف نداشت... همسرش که پسرعمه‌ی مادرم بود خیلی آدم شوخ و مهربانی بود. قیافه‌اش بسیار شبیه پدربزرگم بود و همانقدر شیرین زبان و دوست داشتنی. خیلی قوم و خویش-دار بود. از آن سر شهر راه می‌افتاد دو سه تا اتوبوس عوض می‌کرد تا به خانه‌ی ما بیاید و احوال ما را بپرسد. بچه که بودیم کلی سر به سر من و خواهرم می‌گذاشت. خواهرم را در خانه فروغ صدا می‌زدیم اما او به شوخی می‌گفت دروغ. خواهرم عصبانی می‌شد و او می‌گفت من هر وقت لیموشیرین می‌خورم زبانم می‌گیرد و به جای ف می‌گویم د !

مادر مهین هم در خوبی و مهربانی رقیب همسرش بود. بی‌ادعا بود٬ پز نمی‌داد٬ ساده و خاکی بود٬ غیبت کسی را نمی‌کرد٬ در یک کلام دوست داشتنی بود.

می‌ترسم... می‌ترسم که با رفتن قدیمی‌ها اخلاق ها و ارزش‌های خوب هم از جامعه‌ی ما برود.  


 
السلام علیک یا اباعبدالله
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: سفرنامه ، مادر ، عاشورا

بعد از نماز ظهر و عصر از نجف راه افتادیم به سمت کربلا. اواسط ماه مهر بود و هوا بسیار گرم. در طول مسیر تا چشم کار می‌کرد بیابان بی آب و علفی دیده می شد که در آن هیچ اثری از سبزی و سبزینگی نبود.همسفران تشنه بودند اما در کلمنی که عراقیها به ما داده بودند یک قطره آب هم نبود. کلمن سوراخ بود و همه آب آن به هدر رفته بود. در همین اوضاع کولر اتوبوس خراب شد. پنجره را هم که باز می‌کردیم در آن گرمای بالای ۴۰ درجه چنان باد داغی می‌وزید که صورت را می‌سوزاند.

بعد از یک ساعت و نیم تشنه و آشفته به حوالی کربلا رسیدیم. هرچه نزدیکتر می‌شدیم حال و هوا عجیب تر می‌شد دلت می‌خواست فریاد بزنی اما از اطرافیانت خجالت می‌کشیدی. یکدفعه پیرمرد بذله‌گویی که همسفر ما بود سکوت را شکست زد زیر گریه و شروع کرد به خواندن این شعر : خیمه ها می‌سوزد و شمع شب تارم شده ... همسفران که حالا بغضشان آزاد شده بود اصرار می‌کردند که شعری بخوانم. من اما در آن حیرت محض که چشمم به گنبد و بارگاه آقا افتاده بود زبانم بند آمده بود. رفقا اصرار می‌کردند و من قدرت انتخاب نداشتم نمی‌دانستم کدام شعر را بخوانم... یکدفعه این شعر استاد موید خراسانی که روزی با خط خودش در دفترم نوشته بود به یادم آمد:

دل از جهان بریدم و گفتم حسین حسین

عشقش به جان خریدم و گفتم حسین حسین  

در پشت دسته های حسینی برهنه پا

در کوچه ها دویدم و گفتم حسین حسین

می‌گفت یا حسین شب و روز مادرم

من هم از او شنیدم و گفتم حسین حسین

و مادرم که کنار دستم نشسته بود با صدای بلند گریه می‌کرد...

خوش به حال شما که در ایران هستید، من که در این دیار لامذهب دلم لک زده برای یک سینه زنی ... برای یک زیارت عاشورا... ایرانی های اینجا هم اگر چه آدمهای خوبی هستند اما نصفشان که کاری به دین ندارند نصفشان هم آنقدر ... (تصحیح شد!)

نمی‌بینم نشاط عیش در کس               نه درمان دلی نه درد دینی

التماس دعا


 
خداحافظ ایران!
ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: مادر ، ایران ، شعر خودم ، برگزیده ها

همین چند دقیقه قبل برای وداع در حافظیه بودم. گفتم حافظ! حالا که دارم می‌روم شعری بدرقه راهم کن که توشه سفرم باشد. چند لحظه بعد اشک در چشمانم حلقه زد. باور نمی کنید این شعر آمد:


دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
نسیم روضه شیراز پیک راهت بس...

حتما خودتان تا آخر شعر را بخوانید بویژه دو بیت آخر
۲۴ ساعت بعد انشاا... من در میلان هستم آماده پرواز به سرزمین برف.  کاش می‌دانستید حالا  چقدر دلم گرفته . به قول اخوان در شعر زیبای قاصدک :

ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند

امروز هر چیزی آخرین چیز است: آخرین صبحانه آخرین حافظیه آخرین ... و اما غزل وداع یا خداحافظی که وعده آن را داده بودم. این شعر را در اصل برای مادرم سروده‌ام اما نمی‌توانم برایش بخوانم. آنقدر گریه خواهد کرد که رفتن برایم دشوار می‌شود. بجای مادر این غزل را برای شما دوستان خوبم می‌نویسم.

مرا ببوس... زمان وداع ما شده است
پرنده از قفس این و آن رها شده است
صبور باش و مرا بین گریه غرق نکن
دوباره چشم تو دریای ربنا شده است
مرا به سینه پر مهر خویش چسباندی
عزیز من! دلم از سینه ام جدا شده است
بگو چگونه بمانم در این دیار خراب؟
شبان این گله با گرگ همصدا شده است
کدام دست به زخم من و تو مرهم زد؟
کدام پنجره روی من و تو وا شده است؟
از این قبیله ملولم سفیر صبح کجاست؟
شب قبیله من خالی از خدا شده است

شبیه شهد و شکر می‌چشد غریبی را
تنی که با تب تبعید آشنا شده است...

 


نمی‌دانم چه سرنوشتی در انتظار من خواهد بود اما حسی درونی به من می‌گوید که تو فقط برای درس خواندن به آنجا نمی‌روی یک ماموریت دیگر هم داری... کسانی که می‌خواهند آدرس حقیر را در سرزمین برف داشته باشند لطف فرموده ایمیل بزنند. این صفحات چند نامحرم دارد!

دوستان خوبم. از خدا بهترین اتفاقها را برای همه شما می‌خواهم.
دلتنگ خوبیهای شما
محمد


 
چهارهزار کیلومتر در یک هفته
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: سفرنامه ، ایران ، فیلم ، مادر

پنجشنبه و جمعه قبلی هشتم ونهم مرداد برای اولین بار به کرمان رفتم. به عنوان میهمان به نهمین جشنواره ادبی و هنری کانون پرورش فکری دعوت شده بودم و در معیت یکی از دوستان بسیار بزرگوار از شیراز راه افتادیم در طول مسیر از شهرهای استهبان، نیریز، سیرجان و بردسیر گذشتیم، همینطور دریاچه بختگان، مسجد جامع تاریخی نیریز و بقایای آتشکده‌ای را که می‌گفتند پس از تولد پیامبر به دریاچه تبدیل شده و هنوز آب آن جاری است، دیدیم. اوایل غروب به کرمان رسیدیم. مسوول کانون که میزبان ما بود، مرد بسیار دوست داشتنی و آرامی بود که از سالهای قبل با دست خودش آلاچیق های بسیار زیبا و هنرمندانه‌ای برای اجرای برنامه ساخته بود. سقف آلاچیقها از برگ درخت خرما -یا به قول جهرمی ها پیش نخل- بود. درمیان برگها آب لوله کشی شده جریان داشت و در وسط الاچیق مرکزی آبنمایی زیبا با فواره‌ای بلند وجود داشت. خلاصه یک کولر طبیعی ساخته بود. گرداگرد آلاچیق مرکزی بومهای نقاشی چیده شده بود و بچه ها نقاشی می‌کردند. آلاچیقهای کناری هم میعادگاه شاعران و نویسندگان جوان با استادان و میهمانان دعوت شده بود. خوشبختانه چهارنفر از دوستان قدیمی از جمله استاد سید مهدی شجاعی هم حضور داشتند.

با این همه، هنوز گرد و غبار زلزله بم همه جا نشسته بود در اواسط شب شعری که همان شب برگزار شد مجری برنامه شعریکی از هنرجویان بمی را که در زلزله جان باخته بود با همراهی ناله سوزناک نی خواند که همه ما را به گریه انداخت.

آن شب هوس کردیم میهمانسرا را ترک کنیم و روی پشت بام بخوابیم. شب کویر سرمای دلچسبی داشت و نور زلال مهتاب ما را که به امید دیدار ستاره ها روی پشت بام آمده بودیم، سیراب از ناامیدی کرد. صبح روز بعد را پای درددلهای مسوول برنامه نشستم و عصر به دعوت بچه‌ها در دو جلسه نقد شعر شرکت کردم. بیشتر شاعران آن جمع کوچک را از سالها قبل می‌شناختم و با آثارشان آشنا بودم. جمعه شب راهی شیراز شدیم و دل کندن از آن لحظات که با گلاب عشق متبرک شده بود چقدر برایم دشوار بود.

2- شنبه و یکشنبه در شیراز بودم تمام وقتم به نوشتن گزارش گذشت به جز ساعتی که با محمد عزیز در خیابان قدم زدم.

3- دوشنبه صبح به تهران رفتم به طواف راهروهای بی معرفت و ادارات پرپیچ و خم. خوشبختانه کارهایم روی غلتک افتاده و اگر گاو خشمگین بگذارد چند دقیقه بیشتر تا دمیدن صبح باقی نمانده. عصر دوشنبه به دلم افتاد که برای بچه‌های کرمان کتاب گزیده اشعار قیصر امین پور را بخرم. در کتابفروشی دکتر محسن کدیور را دیدم که مشغول خرید چندین جلد کتاب عربی بود. به رسم همشهری بودن سلام و علیکی با ایشان کردم و پرسیدم چرا کسی جواب این آقایی را که چند ماهی است روزهای جمعه سروکله‌اش در رسانه بی رقیب پیدا می‌شود و فقط بلد است به غرب فحش بدهد، نمی‌دهد. گفت: بعضی حرفها ارزش جواب دادن ندارد و ایشان اگر در سخنرانیهایش مطلب مفیدی دارد چرا تابحال از میان آنها یک خط کتاب منتشر نکرده؟

بعد از کتابفروشی به سینما سپیده رفتم. حیف که دوستم مسعود از کانادا ایمیل زده و گفته اینقدر در وبلاگت از سینما رفتنهایت ننویس دل ما که دوریم می‌سوزد، و الا می‌گفتم که به تماشای فیلم سربازان جمعه رفتم و فیلم تلخی بودکه مثل همه کارهای کیمیایی آخرش با چماق کشی و کتک کاری تمام می‌شود. دوشنبه شب دوتا از دانشجوهای سابقم را دیدم. سه شنبه کارم طول کشید آنقدر که بلیت قطار دلیجان را از دست دادم. دوست و برادر عزیزم فرشاد به یکی از دوستانش که خلبان بود زنگ زد و دوتا بلیت جور کرد. بازی ایران و چین را در فرودگاه مهرآباد از طریق یک صفحه بزرگ دیدم . جایتان خالی تماشای مسابقه در میان جمعیت فراوانی که جمع شده بودند چه لذتی داشت، حیف که ایران باخت. حالا روزنامه‌ها سرمربی بیچاره و احتمالا علی دایی را تکه پاره می‌کنند!

4- چهارشنبه تا جمعه در اهواز بودم. به دعوت مدیرعامل کشت و صنعت نیشکر به کارخانه رفتیم. کارخانه در شصت کیلومتری اهواز و در نزدیکی عراق قرار داشت. در کنار آن دوازده هزار هکتار نیشکر کاشته بودند که توسط بزرگترین ایستگاه پمپاژ خاورمیانه آبیاری می‌شد آقای مدیر که در رشته سازه‌های آبی تحصیل کرده بود تعریف می‌کرد که برای ساخت این ایستگاه بارها لباس غواصی پوشیده و به زیر آب رفته. کمی آنسوتر هم پلی روی کارون ساخته بودند که بزرگترین دهانه پلهای ایران را دارا بود. آقای مدیر مرکز تحقیقات نیشکر را به ما نشان داد و گفت آنها کاری کرده‌اند که نی هم گل بدهد! روز بعد هم به کارخانه رفتم. اینبار پنجشنبه و روز تعطیل بود و آقای مدیر فرصت بیشتری برای صحبتهای خودمانی داشت. چیزی که بیشتر از عظمت کارخانه مرا تحت تاثیر قرار داد عظمت روح آن مدیر بزرگ بود.

5- عصر جمعه راهی شیراز شدم، شنبه روز مادر است و می‌خواهم این روز را پیش مادرم باشم. مادر عزیز تو را بخاطر همه خوبیهایت سپاس می‌گویم. تو تنها همراهی هستی که تاآخر هر جاده با من می‌آیی. رفیق بی کلک: مادر!

۶- یکشنبه صبح به تهران ....