بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

هر شب که شب قدر نمی‌شود
ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: محمد علی موحد ، فیلم

در خبرها خواندم که دیشب مراسم بزرگداشتی برای جناب اصغر فرهادی در موزه سینما برگزار شده. همه چیز عادی و مطابق انتظار بود، تا اینکه در میان سخنرانان نام استاد موحد را دیدم. گفتم شاید موحد دیگری باشد مثلا ضیاء موحد. به دنبال عکس های مراسم گشتم و بعد فیلم کوتاهی از برنامه (+) را پیدا کردم. بله خود استاد محمدعلی موحد بود که در آستانه ۹۴ سالگی به مراسم تقدیر از اصغر فرهادی آمده بود. به نظرم بهترین هدیه را او به جناب فرهادی داد با کلام کوتاه و شیوایش:

منبع : ایسنا

رییس سازمان سینمایی به اصغر فرهادی گفت: امروز می‌خواستم به نحوی از شما تجلیل کنم و دیشب به ذهنم رسید که جلسه شما نباید فقط سینمایی باشد، به همین دلیل به استاد محمدعلی موحد که تجلی شمس در جهان امروز است زنگ زدم و برخلاف انتظارم و در میان ناباوری ایشان را در این جا می‌بینم... این هدیه بنده به شماست.

در ادامه استاد محمدعلی موحد عرفان پژوه و تاریخ‌دان که به همراه یک هدیه به مراسم آمده بود، خطاب به اصغر فرهادی گفت:

آقای فرهادی امشب شب مبارکی است. سن و سال من اقتضای حضور در این مراسم را ندارد اما یک مجلس استثنایی است، چون هر شب که شب قدر نمی شود.

او افزود: آمدم شما را از نزدیک ببینم و بگویم که چقدر تحسین می‌کنم و ارج می نهم آن متانت همراه با هوشیاری بی‌مانند و درک درست و واکنش نجیبانه و سنجیده شما را در برابر موقعیتی نامنتظر و همچنین آن پیام موجز و درخشان که جهان را شگفت‌زده کرد.

وی با آرزوی شادکامی و اینکه فرهادی راه خود را در امان حق ادامه دهد، گفت: دلم می خواست هدیه‌ای با خود بیاورم اما دستم کوتاه بود و چیزی که لیاقت شما را داشته باشد به عقلم نرسید. به همین دلیل اولین کتابی را که شصت سال قبل از من چاپ شده و یادگار دوران جوانی‌ام است به یادگار آورده ام.

 


 
بابا است!
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ٩ دی ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: پدرانه ، کتاب ، فیلم

دیروز سه شنبه آخرین روز کلاس ها بود. اولین و آخرین جلسه، مهم ترین جلسات کلاس هستند. به قول آندره ژید (عمو آندره عزیز) مردم تو را به آخرین کاری که کردی می شناسند، پس همیشه سعی کن آخرین کارت یک کار خوب باشد.

صبح دیروز، خیلی زود از خانه بیرون رفتم علی هنوز خواب بود. عصر هم مراسم جشن بازنشستگی یکی از استادان بود و بعد هم، باران و ترافیک و ... خلاصه نه و نیم شب بود که رسیدم خانه. علی و مریم گلی هر دو خواب بودند. 

صبح امروز، علی که از خواب بیدار شد، صدای مرا شنید. آمد جلوی اتاق و گفت: بابا است! کلمه "است" را خیلی زیبا بیان می کند و ما به هر بهانه سعی می کنیم این کلمه را از زیر زبانش بکشیم. به حرف زدن با تلفن خیلی علاقه دارد. گاهی شماره مادر را می گیرم و گوشی را می‌دهم دست علی تا کلمات نصفه و نیمه‌اش را ادا کند. هرشب که می‌خواهد بخوابد، باید یک چیزی را با خودش ببرد داخل تخت: کباب پز، ماهی تابه، آبپاش و ... خیلی دوست دارد که با هم برویم بیرون و قدم بزنیم. یک دفعه بزرگ می شود این جور وقت ها. خیلی هم دوست دارد که کمک کند. حواسش به جزییات هست. وقتی از خرید بر می گردیم کمک می‌کند کیسه ها را داخل خانه بیاورد. یک بار مایع جرم گیر چند لیتری را برد گذاشت سر جایش. فعلا علاقه اصلی علی آقا از آشپزی متمایل شده به ظرفشویی. هر چیزی که به عنوان چهارپایه قابل استفاده باشد را می گذارد زیر پایش. شیر آب را باز می کند و مشغول شستن ظرف ها می شود.

همکار محترم ما که دیروز بازنشسته شدند ۴۲ سال به دانشکده خدمت کرده بودند، بیشتر از عمر من و امثال من، رکوردی که بعید می‌دانم کسی به آن برسد.

کتاب سمفونی مردگان را مدتی قبل تمام کردم. نفرتی در سطور داستان بود که نتوانستم با آن کنار بیایم. نویسنده فصل پایانی کتاب، قسمت مرگ اورهان، را آنقدر کش داده بود که به تکرار افتاده بود. سنّت اینقدر ها هم بد نیست که در کتاب به آن تاخته بود..

فیلم ابد و یک روز را چند روز پیش با همسرم دیدیم. البته لپ تاپ روبه روی ایشان بود و من از زاویه بسته فیلم را می دیدم. آنقدر که من دیدم (یعنی فیلم را که در کسینوس ۸۰ درجه ضرب کنید) بسیار فیلم خوبی بود. اولین فیلمی بود که با بازی خانم ایزدیار و نوید محمد زاده می دیدم، دو ستاره ای که امیدوارم پر فروغ باقی بمانند. بازی پیمان معادی هم که مثل همه فیلم های دیگری که از او دیده ام عالی بود. برای خودش، کلاسی در بازیگری دارد مثل مرحوم شکیبایی و داوود رشیدی. به کارگردان ۲۶ ساله فیلم هم باید دست مریزاد گفت. 


 
از این روزهای پاییزی
ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: رضا امیرخانی ، فیلم

بالاخره در آخرین روز آبان، هوا سرد شد و برفی از آسمان بارید. هفته قبل آلودگی هوا مهدکودک مریم را تعطیل کرد و توفیق مقداری خانه نشینی نصیب من شد. جمعه رفتیم پاییزگردی، اطراف تهران، منطقه لواسان. چند تا از روستاهای زیبا در دامنه البرز را دیدیم از جمله روستای برگ جهان که آبی از آن می گذرد. 

علی به آب که می رسد بی تاب می شود. عاشق این است که سنگ ها را پرتاب کند به دامن آب. همه سنگ های عالم را هم که به او بدهند باز کم است. مریم برگ های پاییزی را جمع می کند تا با انها کاردستی درست کند.

دیشب به مراسم اربعین پدر یاسر رفتم. یاسر از رفقای خیلی خوب من است که از دانشگاه شیراز همدیگر را می شناسیم. آرامشی در رفتار و گفتار اوست که خیلی دوست دارم. پدر یاسر از شخصیت های فرهنگی کشور است که بین اهل قلم اعتبار فراوانی دارد. دو سال قبل که تازه برگشته بودم هم به مراسم شان رفتم. پدر یاسر دعوت کرد که بازدیدی از مرکز فرهنگی آنها داشته باشم و با هم صحبت کنیم. البته گفت که سفری به هند در پیش رو دارد و بعد از آن فرصت مناسبی پیدا می کنیم. حالا دو سال است منتظرم که حضرت استاد از سفر هند برگردند!

یاسر فعلا ساکن اتاوا است. سال هایی که کانادا بودم به ویژه ایام محرم، دست کم سالی یک بار همدیگر را می دیدیم. دو هفته قبل که جناب رضا امیرخانی را در شیراز دیدم گفت که یاسر در راه ایران است. دیشب هم یاسر را دیدم، هم جناب امیرخانی را. به ایشان (جناب امیرخانی) می گفتم معلوم نیست ما چه کار خوبی به درگاه خدا کرده ایم که امسال دو هفته یک بار توفیق دیدار شما نصیب ما می شود. به طنز گفت معلوم نیست بیست سال گذشته چه گناهی کرده بودیم ... از رضا خواستم گاهی در دانشکده حضور پیدا کند تا به بچه ها بگوییم زندگی فقط درس نیست. می گفت جو دانشکده ما برایش سنگین است و یاد کرد از استادی که در دانشکده ما بوده و از بچه ها شنیده بود که خیلی دوستش داشتند. منظورش دکتر نایبی بود ...

دیگر اینکه، هفته قبل فیلم یتیم خانه ایران را با داداشی در دانشگاه دیدم و امروز خواندن رمان سمفونی مردگان عباس معروفی را شروع کردم. این فیلم صحنه هایی از قحطی بزرگ (قحطی اول)، بلوای نان و سال وبایی را به تصویر می کشد که قبلا درباره آنها مطلبی نوشته بودم. هرچه فیلم به انتها می رسید روانتر و جذاب تر می شد. البته صدای مصنوعی گوینده که سعی می کرد ادای یک پیرزن را در بیاورد روی اعصاب بود.

و دیگر اینکه، این روزها، گاهی آدم های خوبی به اتاقم می آیند و حرف های خوبی می زنیم از آن گپ های لاهوتی.

من از این دلق مرقع به درآیم روزی 
تا همه خلق بدانند که زناری هست .


 
اژدها در دانشگاه
ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: فیلم ، کتاب

هفته پر اتفاقی داشتم. گویی به اندازه یک سال زندگی در سرزمین برف ماجرا داشتم.

دوشنبه، یکی از دانشجوهام کتاب برگ بی برگی استاد فضل الله رضا را به من هدیه داد. فهرست کتاب را ورق زدم تا رسیدم به مقاله ای درباره ریاضیات در شعر حافظ. مشتاق بودم ببینم چه نوشته.

سه شنبه صبح، افتتاحیه سمیناری در دانشگاه بود که یکی از استادان معروف دانشگاه استانفورد، سخنران کلیدی آن بود: Prof. Kailath .حرف هایش که بیشتر حول ایده پردازی و کارآفرینی بود بسیار راه نما و شورانگیز بود طوری که در هر دو کلاسم برای بچه ها تعریف کردم به خصوص برای دانشجوهای دکترا که به نظرم این بحث ها بسیار به دردشان می‌خورد. می گفت مساله درست را پیدا کن. به غریزه ات اعتماد کن منتظر نباش تا همه شرایط فراهم شوند تا تو کار را شروع کنی. گروهی بساز. علایقت را گسترده کن. زود تسلیم نشو و از شکست نهراس ... عصر هم دکتر قدسی از دوستان و استادان دانشگاه واترلو در دانشکده کامپیوتر سخنرانی داشت. 

چهارشنبه، جلسه طولانی داشتیم درباره اینترنت اشیا. در حاشیه جلسه خبر دار شدم که با ساخت اولین چیپ الکترونیکی ما موافقت شده.

پنج شنبه با بچه های دانشکده رفتم اردو. زمان دانشجویی، ما نماینده دانشگاه را در اتوبوس دخترها قرار می ‌دادیم تا ما پسرها بتوانیم با آسودگی مشکلات اساسی دنیا را با نظریه های استاد یساری، قادری و ... حل کنیم. حالا از آنجا که دنیا دار مکافات است این بلا سر خودم آمد. محل اردو فیروزکوه و هرانده بود. عکسش را در کانال تلگرام گذاشته‌ام. طبیعت زیبایی داشت. رود پر آبی بود که ساحلش مرا به خود می‌خواند و کودک درونم سنگ ها روی آب می‌پراند جایی دور از چشم دانشجوها. البته بیشتر بچه ها ورودی امسال بودند و معلوم بود هنوز نمی دانند استاد چند ضلعی است. در حاشیه برنامه، وقتی گوش شنوا و چشم مشتاقی بود حرف های دیگری هم می‌زدیم. در خلوت زیاد فکر کردم به نسلی که پیش روی من بود و سعی می کردم رفتارها و روحیات‌شان را تحلیل کنم [ این قسمت را سانسور می‌کنم!]. ساعت از ۱:۳۰ بامداد گذشته بود که برگشتیم.

جمعه اردوی اساتید دانشگاه بود. بچه های ما زود بیدار می‌شوند وقتی ما رسیدیم رییس دانشگاه آمده بود و یکی از مدیران که می‌گویند از بدو تاسیس دانشگاه بوده و دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی! عمرش دراز باد که دایرة المعارف آیین نامه های اداری است. برنامه هایی برای بچه ها تدارک دیده بودند که به علی و مریم خیلی خوش گذشت. ناهار در جوار آن بزرگوار بودیم و فرصتی شد که خانواده‌ها با هم آشنا شوند. 

شنبه مریض بودیم، هم من، هم مریم گلی. مجبور شدم قرارهایم را لغو کنم تا از مریم نگهداری کنم و خودم را بازسازی کنم برای یکشنبه که کلاس دارم‌. بگذریم که همان دقیقه اول کلاس به سرفه افتادم و بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم! ظهر بچه های مسوول اردو که از بیماری ام خبردار شده بودند [ نفهمیدم از کجا؟] با یک گلدان زینتی زیبا به اتاقم آمدند. دستشان درد نکند.

عصر فیلم اژدها وارد می‌شود با حضور کارگردان فیلم مانی حقیقی در دانشگاه اکران می‌شد. قرارهایم را جمع و جور کردم که به اکران فیلم برسم. حقیقی را به عنوان نوه ابراهیم گلستان می‌شناختم و بازی بسیار روانی که در «درباره الی» از او دیده بودم. بعدها فهمیدم که نویسنده هم هست. خیلی به نظرم شبیه پیمان معادی است و هر دو آینده‌دارند.

فیلم حالتی بین مستند و روایت داشت. غافلگیر کننده بود و به قول کارگردان جاهایی از فیلم یک شعر بود که تصاویر در بستری فرامنطقی با هم ارتباط داشتند.

دیرگاه شده بود و نمی‌توانستم تا آخر صحبت ها بنشینم.

هفته پر ماجرایی داشتم.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
بادیگارد
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱ فروردین ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: فیلم

در آخرین لحظات از خمسه مسترقه، تصمیم گرفتیم برویم سینما! قرار شد همسرم علی را بخواباند و مریم  پیش پدر بزرگ و مادربزرگ بیارامد. ساعت ۸:۱۵ بود که فرآیند خواباندن علی شروع شد من هم زنگ زدم به سینماهای مختلف ببینم چه بر پرده دارند. سینما پیام "ابد و یک روز، را ساعت ۹ نمایش می‌داد و سینما سعدی "سالوادر" را ساعت ۹:۳۰. ساعت ۸:۵۸ تازه علی خوابید با این فرض که ربع ساعت اول فیلم تبلیغ است قصد کردیم ابد و یک روز را بینیم. البته فکر ترافیک شب عید و جای پارک را نکرده بودیم. دنبال جای پارک که می گشتیم دیدیم سینما ایران، بادیگارد را بر پرده دارد. خلاصه ۹:۲۵ دقیقه رسیدیم به سینما پیام که گفت ۲۰ دقیقه است فیلم شروع شده و سیستم بلیت فروشی قطع شده و طرف گفت ۵ دقیقه طول می کشد تا ...

دویدیم به سمت سینما ایران. قسمت ما تماشای فیلم بادیگارد بود با بازی درخشان پرویز پرستویی و بابک حمیدیان که وصف بازیهاش را زیاد شنیده بودم اما تا به حال چیزی از او ندیده بودم . فیلم قشنگی بود در امتداد آژانس شیشه ای. 

خانه که آمدیم خبردار شدیم که مریم بهانه ما را گرفته بود و پدربزرگ او را به در تمام سینماهای شهر برده بود.

در شیراز هستیم و البته فرصت نمی شود که به خیلی کارها که دلمان می خواهد و دیدار خیلی ها برسیم اما همین که فرصت دیدار گاه گاه مادر هست و امید ساعتی قدم زدن در جاهای دست نخورده شهر، هر دم غنیمت است. 

ظهر برای علی از این کفش های بوق بوقی خریدیم. راه رفتن نامتعادلش خیلی با نمک است. شب هم با مریم به مسجد رفتیم. معمولا یکی دو آشنا در مسجد می بیند و ذوق  می کند. 

فردا آغاز سال دیگری است و سال های فرد غالبا برای من خوش یمن بوده اند امسال هم که سال میمون است! برای همه دوستان و خوانندگان محترم سال میمون و مبارکی آرزومندم.

خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز 


 
دنیای کوچک راننده‌های آژانس بغل
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱ اسفند ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، فیلم ، طنز

یکی از فواید تماشای فیلم "در دنیای تو ساعت چند است" شاید هم تنها فایده آن، این بوده که ارادت من به چای ایرانی آن هم چای اصل لاهیجان بیشتر شده. حالا هم که این سطور را می نویسم به جای فنجان قهوه، استکان چای بر میز من است، فقط آن ۲۲ دقیقه یادتان باشد که چای دم بکشد. عطر چای مرا می برد به دامنه شیطان کوه لاهیجان و آن سفر ۲۲ سال قبل که خاطره اش چنان در ذهن من حک شده که نقش رستم بر سینه کوه رحمت. و به یاد می آورم دقایقی را که بر مزار با صفای آن درویش شیرازی نشستیم.

دو هفته اول ترم که تمام می شود تازه فرصت می کنم که نفسی بکشم. سامان دهی درس ها و برگزاری ۴ جلسه کلاس جبرانی انرژی زیادی می طلبد و وقت اندکی باقی می گذارد. این ترم همسرم نیز تدریس را شروع کرده و قدری از بار بچه داری بر شانه من افتاده. سه شب در هفته هم شبهای دردند که غالبا نایی برای نوشتن نمی‌ماند.  

روزهایی که باید دنبال مریم گلی بروم از آژانس نزدیک دانشگاه ماشین می‌گیرم. دیالوگ هایم با راننده ها جز نمونه‌های فاخر طنز فارسی است. گاهی ابتدا با من بد حرف می‌زنند چون فکر می‌کنند دانشجو هستم! یک بار مریم گلی تلفن زده بود داشتم با او کودکانه حرف می‌زدم بعد به راننده که چپ چپ نگاهم می‌کرد گفتم دخترم بود. راننده معترض گفت : چرا زود ازدواج کردی؟ می‌نشستی درست رو می خوندی. خیلی هایشان فکر می‌کنند کارمند بانکم به این دلیل ساده که قرار من با آژانس روبروی بانک است. 

به یکی شان که لهجه لاتی دارد گفتم که در دانشگاه درس می‌دهم. گفت چی درس میدی؟ گفتم برق. گفت سه فاز؟ گفتم نه یک فازش پریده فقط دو تا مونده. گفت به همین اشکول ها درس میدی؟ گفتم دانشجوهای من خیلی بچه های خوبی هستند‌ [بعضی از راننده ها فکر می کنند دانشجوهای دانشگاه ما یک مشت بچه مایه دار هستند که هر کدام سه تا دوست ... دارند و فقط بلدند سیگار بکشند. مشکل احتمالا از وقتی شروع شده که پردیس بین المللی دانشگاه که دانشجوی پولی می‌گیرد به شمال دانشگاه منتقل شده و سو تفاهم ایجاد کرده]

بعد پرسید خودت چی خوندی؟ دهنم باز ماند.

یک بار دیگر همین جناب که حالا اندک ارادتی به ما پیدا کرده بود، درباره انتخابات حرف می‌زد که شنیده [آیت اله] جنتی رد صلاحیت شده. من هم گفتم از مادر زاده نشده کسی که بتواند جناب ایشان را رد صلاحیت کند.

یکی دیگرشان اصلا اعصاب ندارد. از همان دقیقه اول به رانندگی مردم گیر می‌دهد که آقا فرهنگ ما اینه، لیاقت ما همینه! یک روز ماشینش را تازه برده بود کارواش. در یادگار بودیم. از همت که گذشتیم باران گرفت. گفت آقا احدی نمی تونه در کار خدا دخالت کنه. این هواشناسی فثط پرت و پلا میگه ...

جوا‌ن ترین شان دانشجوی سال اول برق یک دانشگاه غیر انتفاعی است و هر وقت مرا سوار می کند یک ساعت مشاوره رایگان می‌گیرد. دفعه آخر می‌پرسید چه گرایشی انتخاب کند که پولدارتر بشود و دکترا بگیرد یا نه.

خلاصه ماجرایی داریم با این راننده ها تا برسیم به خانه.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
دوران عاشقی
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۸ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: فیلم

بعد از قرنی، فرصت شد که با همسر گرامی برویم سینما. بچه ها را سپردیم به پدر بزرگ و مادربزرگ و رفتیم به سینما لبخند، به تماشای دوران عاشقی.

آخرین باری که با هم رفتیم سینما برای تماشای شیار ۱۴۳ بود در سینما سعدی شیراز. آن موقع علی آقا در ظلمات ثلاث بود. قبل از آن هم فکر می‌کنم فیلم سه بعدی Hugo جناب اسکورسیزی را در تورنتو با هم دیدیم، زمانی که مریم گلی هم در ظلمات ثلاث بود. خلاصه اینکه، وقتی خدا دو دسته گل به شما می‌دهد دور خیلی از چیزها را باید دایره قرمز بکشید. فیلمهایی بوده که خیلی دلم می خواسته، اما ندیده‌ام به امید اینکه روزی با هم ببینیم مثل: در دنیای تو ساعت چند است؟ من البته گاهی دزدکی فیلم می‌بینم. گمانم آخرینش Eat, Pray, Love بود که گفت: بچه دار شدن به خالکوبی روی صورت می‌ماند...

دلیلم برای تماشای دوران عاشقی، نام کارگردان بود، علیرضا رییسیان و خاطره خوشی که از فیلم چهارده سال قبل او داشتم: ایستگاه متروک که  از قضا هنرپیشه اصلی آن هم لیلا حاتمی بود. درباره این فیلم احتمالا  قبلا نوشته‌ام و هر کسی را که عشقی به شغل معلمی دارد به تماشای این فیلم دعوت می‌کنم. 

البته دوران عاشقی، حال و هوای دیگری داشت و باز هم از آن ماجراهای سه گانه بود که فکر می‌کنم نصف فیلمهای پانزده سال اخیر سینمای ایران موضوعش همین است از شوکران و لیلا و چتری برای دو نفر بگیر تا همین دوران عاشقی، که مردی گیر می‌کند بین دو زن...

و از خوبیهای دیگر تماشای این فیلم صرف قدری چیپس و پفک و هله هوله جات بود بعد از قرنی! و تماشای بازی خوب فرهاد اصلانی که شاید از بهترین های این دوران باشد.

پی نوشت:

کارگردان فیلم جایی فرموده «دوران عاشقی» تشریح انسان معاصر در موقعیت بحرانی است.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
قبض
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: فیلم ، کتاب ، دکتر ندوشن

امروز روز آخر کلاس هایم بود در سال نود و سه. کلا دچار قبض بودم. بعد از کلاس صبح و جلسه با دستیاران آزمایشگاه سریع آمدم خانه. قرار بود بیایند برای تعمیر یخچال. خیلی دوست داشتم دانشکده بمانم آخر امروز قرار بود سیستمی را که ساخته ایم تست کنیم. سر راه به بچه ها سر زدم و روش کالیبراسیون سیستم را توضیح دادم. تعمیرکارها در ترافیک گیر کرده بودند. عصر رفتم لپ تاپم را که یک ماه بود معطل مانده بود از تعمیرگاه بگیرم. نتوانسته بودند مشکل را حل کنند و سی هزار تومان هزینه کارشناسی گرفتند... لپ تاپ دیگرم هم باتری اش خراب شده و تا از برق می کشی به خواب زمستانی می رود. خلاصه غوطه می خوریم در عالم پریشانی.

هوس کردم بروم سینما. سه فیلم هست که باید ببینم رخ دیوانه ، ایران برگر و استراحت مطلق. سینما سپیده سومی را بر پرده داشت و سینما بهمن دو تای اول را. بعد از سالها رفتم سینما بهمن و رخ دیوانه را دیدم. فیلمی نبود که من خوشم بیاید بعد هوس کتاب خریدن کردم. تمام کتابفروشی های رو به روی دانشگاه شدند کتاب کنکور و کتاب درسی. تنها پیشرفتی که داشته اند این است که حالا کتاب کنکور دکترا هم می فروشند. مثل آدم خوابگردی که گم شده ای در ضمیر ناخودآگاهش دارد رفتم به خیابانی و از آنجا به یکی از کتاب فروشی ها و دور و برم را نگاه کردم. فروشنده می پرسید چه کتابی می خواهم و من هاج و واج بودم که میان این همه کتاب زبان دنبال چه می گردم؟ یادم آمد این همان کتابفروشی بود که سال ۸۲ کتابهای امتحان IELTS را از آن خریدم.

دنبال کتابی درباره دکتر مصدق می گشتم. رفتم به یکی از کتابفروشی ها مغازه دا. چند کتاب نشانم داد هیچ کدام چنگی به دل نزد. مشتری ای آنجا بود گفت فلان کتاب و فلان کتاب را بخوان.

رفتم به جای دیگری حس کر م باید کتابی از دکتر ندوشن را بخوانم. سه جلد "روزها" را خریدم...


 
معلم اول
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: انسان ، شهید ، فیلم

دوباره آمده‌ام به کافه نادری. این دفعه قهوه ترک سفارش دادم که بعد از یک ماه، خاطره طعم قهوه برایم زنده شود. یک ماه است که برگشته‌ام.

ظهر جلسه‌ای داشتم با چند دوست محقق. محل جلسه مجتمع سرچشمه بود همانجایی که دکتر بهشتی و یارانش شهید شدند. دلم می‌خواست روزی این مکان را ببینم. احترام زیادی قایلم برای شهید بهشتی و اندیشه های روشن او و ای کاش بیشتر زنده مانده بود. آنجا را به سبکی مدرن و زیبا بازسازی کرده‌اند از مسجد و محراب تا اکواریوم و سینما همه چیز آنجا یافت می‌شود. مدیر فاضل آن مجموعه دعوت کرده بود با همسرم بیایم اما ترسیدم آنجا هوا بد باشد و اذیت شود خاصه در این ماه آخر بارداری. از قضا امروز هوای تهران عالی بود آسمان لاجوردی بود و برف کوههای البرز از همه جا دیده می شد. نمازم را در مسجد سراج‌الملک خواندم. آن طرف ها شده راسته لاستیک فروش‌ها. بعضی جاهای تهران از دروازه کازرون شیراز هم بدتر است. آدم می‌ماند که چنین انسان بزرگواری چرا باید همچین جایی شهید شود!

 جلسه در رستوران مجموعه بود. فورا رفتیم سراغ اصل مطلب و در یک ساعت به نتیجه رسیدیم. قدری وقت زیاد آوردم و رفتم به حسن آباد دنبال تیر و تخته ... و بعد از کافه نادری سر درآوردم. گفتم خودم را که این روزها زیاد گرفتار بوده‌ام یک فنجان قهوه داغ مهمان کنم بخصوص که از صبح تا ظهر با مریم گلی عزیز سر و کله زده‌ام و واقعا مستحق این مرخصی استعلاجی یک ساعته‌ام!

دیروز اتفاق بسیار جالبی افتاد. زنگ زدم به معلم ادبیات دوران مدرسه مان جناب عبدالمحمد راد که سال‌های سوم راهنمایی و سوم دبیرستان معلم ما بود و بسیار بسیار بر من اثر گذاشت. یک کتاب ایشان- تحفة العراقین خاقانی- قریب به بیست سال است که پیش من جا مانده و در به در دنبال راهی بودم که هم صدایش را بشنوم و هم کتاب را به دستش برسانم. دایی همسرم که از قضا ایشان هم در سال سوم راهنمایی دبیر ما بودند شماره جناب راد را پیدا کردند و من با هیجانی فراوان زنگ زدم به استاد. به خوبی مرا به یاد داشت. از کار و بارم پرسید و از خاطره روزی گفت که شعر «نامه ای به مسیح» را در مراسم مدرسه خواندم و گفتم که این شعر را به ایشان تقدیم کرده‌ام. او تمام مدت سرش را پایین انداخته بود و از شرم زمین را نگاه می کرد. چه استادان نابی داشتیم ما. گفت هنوز آن شعر را که به خط خودم برایش نوشته بودم دارد و بزرگوارانه گفت که امروز غمی داشتم و تماس تو غم را از یادم برد. آن کتاب هم که خوب یادم هست (!) هدیه ناقابلی باشد از من به شما.

کلاس آقای راد با هر کلاس دیگری متفاوت بود. او غیر از ادبیات فارسی، عربی را هم به خوبی بلد و بود و دبیر عربی ما هم بود به سینما علاقه بسیار داشت و برای اینکه فیلم ها را به زبان اصلی ببیند زبان انگلیسی را یاد گرفته بود. در کلاس درس ادبیات فارسی، از هیچکاک می گفت و اینگمار برگمان و الیا کازان. فیلم محبوبش همشهری کین بود و فراوان از نبوغ اورسون ولز میگفت. تعریف می کرد که سالهای سربازی پنج شنبه شب ها سوار اتوبوس می شده تا به تهران برود و فیلمی را ببیند و جمعه شب ها بر می گشته. بچه ها هر وقت می خواستند استاد درس نپرسد سوالی درباره ویکتور هوگو می‌پرسیدند یا نظر استاد را درباره یکی از فیلمهای روز آن سالها -مثلا اودیسه فضایی یا پارک ژوراسیک- می‌پرسیدند.  او هم غرق می‌شد در عالم دیگری . کلاس که تمام می شد قسمتی از تخته سیاه چیزهایی به فارسی نوشته بود قسمتی به انگلیسی جمله ای به عربی. خط زیبایی هم داشت، شکسته می نوشت. استاد، مرا با خاقانی آشنا کرد و نیز بسیاری از شاعران بزرگ و کمتر شناخته شده. یک جاهایی از کلاس عملا فقط با من حرف می‌زد مثلا شعری می‌خواند و می‌پرسید وزنش چیست یا بحر عروضی اش چیست. البته روش تدریس او برای بچه هایی که فقط به فکر کنکور و تست بودند خوشایند نبود. به همین دلیل درآمدش تنها از همان تدریس عمومی بود  و سالها با همان ژیان زرد رنگش به مدرسه می‌آمد. از شیرین‌ترین خاطرات دوران تحصیل برای من آن چند ساعتی است که در کلاس او بودم و کلاس آقای جواهری -دبیر شیمی آلی-  که باید روزی هم درباره او بنویسم؛ جواهران دبیرستان ما.

نوشتن اکسیری است که آرامم می کند در این عالم پریشانی.

دیگر باید بروم. ته فنجان را نگاه می کنم. فال قهوه‌ام شبیه پسته خندان است.


 
شیار ۱۴۳ و مهران
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: رفیق ، فیلم

بعد از قرنی دیشب با همسر گرامی رفتیم سینما و فیلم شیار ۱۴۳ را دیدیم. آخرین باری که با هم سینما رفتیم فیلم هوگو اثر مارتین اسکورسیزی را دیدیم در سینمای سه بعدی. آن موقع مریم در ظلمات ثلاث بود.

نظرات مثبت زیادی درباره این فیلم شنیده بودم. حتی دکتر سنگری هم در شب شعر اسم این فیلم را آورد و از بانوی کارگردان آن خانم آبیار تقدیر کرد. فیلم داستان قشنگی داشت و هنرپیشه نقش اول خانم مریلا زارعی بسیار تاثیر گذار بازی می کرد اما به نظرم از ظرفیت های هنر سینما می شد بهتر استفاده کرد. فیلم برداری خیلی معمولی و ابتدایی بود و انگار از موسیقی هم خبری نبود. فیلم نامه نویس هم گویا بچه تهران بود و با اینکه هنرپیشه ها لهجه کرمانی داشتند اما ضرب المثلها و اصطلاحات تهرانی ها را به کار می بردند که خیلی نمی چسبید. اوج فیلم جایی بود که مادر بعد از ۱۵ سال انتظار با استخوانهای فرزندش روبرو می شد و آن را مثل قنداقه ای در آغوش می گرفت. یاد زن عمویم افتادم که ۲۳ سال منتظر پسرش مسعود بود. فیلم شیار ۱۴۳ یادآوری خوبی بود برای من که از خون جوانان وطن لاله دمیده ...

حالا امده ام فرودگاه تا جناب رییس تشریف بیاورند و بارهایی را که آقا بیژن فرستاده بود و ۱۶ روز است در گمرک گیر کرده آزاد بفرمایند. گیر داده بودند که باید فرستنده و گیرنده بار یک نفر باشد. در واقع با این کارشان فلسفه پست و حمل ونقل را منهدم کرده بودند. در بدو ورود سید مهران یکی از رفقای قدیمی را دیدم که بچه محل بودیم و حالا در  گمرک فرودگاه کار می کند. تا جناب رییس تشریف بیاورند من و مهران از خاطرات قدیم گفتیم و بچه های مسجد فخرآباد. خیلی کمک کرد به من و نگذاشت زجر بکشم در پیچ و خم های اداری. مهران غیرت دارد و در  شهر بی قانون غیرت خیلی لازم است.


 
فیلم های عاشقانه
ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: فیلم ، عاشقانه

من فیلم های عاشقانه را دوست دارم. این را بیست سال قبل فهمیدم که سه بار برای دیدن فیلم روسری آبی به سینما رفتم، تنها فیلمی که ۳ بار برایش به سینما رفتم.

یا همین سه سال پیش که پروازی طولانی از تورنتو به سئول داشتم. از سر بیکاری و گرسنگی داشتم یک فیلم عاشقانه آرام می‌دیدم (نامه هایی به ژولیت). بعد یک دفعه گریه‌ام گرفت. همین جور مثل باران بهاری اشک می ریختم. ظاهراً وضعم به قدری رقت انگیز بود که مهمان دار بد اخلاق کره‌ای -که ساعتی قبل سرم غر زده بود- رفت و برایم غذای گیاهی آورد۱.

یا مثلا در سالهای اتوبوسی فیلم شکسپیر عاشق را بارها و بارها در اتوبوس می‌دیدم و دیالوگ هایش را تقریبا حفظ شده بودم ... 

از اتفاقات قابل ذکر این روزها، بلکه شب ها، تماشای فیلم نیمه شب در پاریس بود. فارغ از محتوای فیلم که مثل دیگر فیلم های وودی آلن رنگی از عشق و کمدی دارد و هیچ چیز سر جایش نیست، حاشیه‌های فیلم برای من بسیار جذاب بود. اینکه جیل، نویسنده بادپیما، سفر می کند به نود سال قبل و گروهی از هنرمندان بزرگ آن روزگار را می‌بیند، مثل پیکاسو، دالی، الیوت و همینگوی. هر جمله‌ای که از زبان همینگوی خارج می‌شد برای من درسی بود:

نویسنده ها رقیب هم هستند اگر می‌خواهی نویسنده باشی باید خودت را بهترین نویسنده دنیا بدانی.

تو اگر از مرگ بترسی هیچ وقت نویسنده‌ی خوبی نخواهی شد.

[خطاب به اسکات فیتزجرالد] تو یک نویسنده‌ای! تو وقت می‌خواهی که بنشینی و بنویسی اما همسرت وقتی برای تو باقی نمی‌گذارد ...

عشق راستین فرجه‌ می‌دهد تو را از مرگ. ریشه همه ترس ها عاشق نبودن است یا خوب عاشق نبودن که هر دو یکی است2

فعلا درگیر حاشیه های فیلم هستم. مطالعه درباره شخصیت های حقیقی فیلم. این فیلم هنوز در ذهن من ادامه دارد.

 

پی نوشت:

۱- دلیل آن گریه بی اختیار را وقتی فهمیدم که برای بار دوم فیلم را دیدم. مادربزرگ فیلم بسیار شبیه مادربزرگ من بود. بانویی قد بلند با صورتی کشیده و چشمهایی روشن. رحمت خدا بر او باد

2- I believe that love that is true and real creates a respite from death. All cowardice comes from not loving, or not loving well, which is the same thing


 
اصغر و اسکار
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۸ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: فیلم

 

دیشب اصغر آقای فرهادی بالاخره سینمای ایران را صاحب اسکار کرد. حالا خیلی ها شادند. در این جهان پر آشوب این شادی های کوتاه غنیمت است. به نظرم این فیلم زبانی جهانی دارد و نیشتری می زند به مخاطب، آب می ریزد در خوابگه انسان، انسانی که بین وجدان و منفعت گرفتار است.

مخاطب خارجی وقتی آن را نگاه می کند به تنها چیزی که فکر نمی کند این است که نادر سمبل مرد ایرانی باشد و سیمین نماد زن ایرانی. فطرت انسان اهل هر کجا که باشد دروغ را بد می داند (فِطْرَ‌تَ اللَّـهِ الَّتِی فَطَرَ‌ النَّاسَ عَلَیْهَا ۚ لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّـهِ) و نفس انسان اهل هر کجا که باشد به دنبال سود و راحتی خویش است ( إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا).

تبریک می گویم به آقای فرهادی که از شهر زیبا همراه او هستم.

 

پی نوشت:

بعد از نوشتن این متن دوست عزیزی نامه پیمان معادی به اصغر فرهادی را برایم فرستاد. نامه بسیار خواندنی ست . جایی از آن اشاره می کند به جمله ای از فرهادی در نشست مطبوعاتی گلدن گلوب: تفاوت‌های مردمان نقاط مختلف دنیا بسیار کمتر از شباهت‌هایشان است، اما به نفع سیاست است که تفاوت‌ها و فاصله‌ها را بیشتر جلوه دهد و بر آنها تاکید کند.


 
شله زرد
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۳ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادر ، فیلم

 

وقت آمدن، در فرودگاه شیراز به چمدان های مادر مشکوک شده بودند. مامور بازرسی در یکی از چمدان ها را باز می کند، کیسه ای را بیرون می آورد و می پرسد این چیست؟ مادر می گوید خرده برنج است دارم می برم برای شله زرد روز 28 صفر، این هم مغز بادام این هم ... مامور گفته بود ول کن مادر!

خلاصه امروز مادر به وعده اش وفا کرد. 

شب هم رفتیم سینما فیلم جدایی نادر از سیمین را با هم دیدیم. از روز جمعه اکران فیلم در کانادا شروع شده. فیلم به زبان فارسی و با زیر نویس انگلیسی پخش می شد. استقبال خوبی از فیلم شده بود. سالن تقریبا پر بود. آخر فیلم همه میخکوب شده بودند و کسی از جایش تکان نمی خورد. مقاله ای می خواندم از حبیب رضایی بازیگر فیلم آژانس شیشه ای گفته بود: "سینمای ایران چه از جنبه بین‌المللی و چه از جنبه داخلی به قبل و بعد از «جدایی نادر از سیمین» و سینمای فرهادی تقسیم می‌شود. در واقع سینمای فرهادی نقطه عطف سینمای ماست"

پی نوشت:

جمله بالا نقل قول است و نظر شخصی من نیست


 
تولدت مبارک آقای بازیگر!
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: فیلم

انتخاب بهترین بازیگر مرد سینمای ایران کار دشواری نیست. در میان نامهایی چون پرویز پرستویی، رضا کیانیان، خسرو شکیبایی، علی نصیریان و ... نامی هست که درخششی دیگر دارد. هزار دستان،حاجی واشینگتن، کمال الملک، اجاره نشین ها، روسری آبی، روز فرشته،...

تولدت مبارک آقای بازیگر!

عزت اله انتظامی


 
ایستگاه آخر و درباره الی
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: فیلم

این سه روزه دو فیلم خوب دیدم.

ایستگاه آخر که روزهای آخر زندگی لئو تولستوی نویسنده و فیلسوف شهیر روس (١٨٢٨-١٩١٠) را روایت می کند و بیشتر نگاهی به زندگی خصوصی او دارد. بخش زیادی از فیلم به نمایش مشکلات تولستوی با همسرش سوفیا می پردازد که علی رغم عشق سوزانش قادر به درک افکار او نبود آنقدر که خانه را برای لئو غیر قابل تحمل می کند. پیرمرد به ناچار خانه را رها می کند و در ایستگاه قطاری در جنوب روسیه می میرد. همان ایستگاهی که سالهاست ساعتش روی لحظه مرگ تولستوی متوقف شده. در جایی از فیلم پیروان متعصب تولستوی را نشان می دهد که کاتولیک تر از پاپ شده اند و او را به خاطر کشتن یک حشره ملامت می کنند. پیروانی که یک قلم به همراه ندارند...

درباره الی، شروعی آهسته اما پایانی میخکوب کننده داشت. تقلای آدم را در برابر وجدانش نشان می داد. تقابل اخلاق با منافع انسان. انسانهایی که می خواهند ماشین در گل مانده ی خودشان را بیرون بیاورند. هر کدام از ما می توانیم بخشی از خودمان را در این فیلم پیدا کنیم.

من که بعد از تماشای به رنگ ارغوان و به همین سادگی از سینمای ایران ناامید شده بودم باید این فیلم را دوباره ببینم.


 
کشاورزی
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱٠ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مرگ ، فیلم

خیلی دوست دارم کشاورزی کنم.

به نظرم شغل بسیار سخت اما شیرینی است. یک مزرعه کوچک... دور از هیاهوی دیوانه کننده‌ی شهر ... در زیر آسمان خدا، در انتهای سادگی٬ دانه می‌کاری و برکت درو می‌کنی. نهال می‌نشانی و میوه می‌چینی.

چندسال قبل یکی از دوستانم که مهندس کشاورزی بود و حالا احتمالا دکترایش را هم گرفته تعریف می‌کرد که با چندتا از دوستانش زمینی را اجاره کرده‌اند و گوجه و خیار و ... کاشته اند. 

دیشب بعد از مدتی یک فیلم ایرانی دیدم : چند می‌گیری گریه کنی. دست روی موضوع قشنگی گذاشته بود... مرگ و اینکه همه‌ی ما زندگی می‌کنیم تا عاقبت مرگ بیاید و ما را ببرد.

آدم به چند سال خلوت احتیاج دارد...

شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد....


 
سفرکرده 'The Departed'
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: فیلم

دیشب فرصتی شد که جدیدترین فیلم مارتین اسکورسیزی که بالاخره جایزه‌ی اسکار را برایش به ارمغان آورد ببینم. این فیلم با بازی لئوناردو دی کاپریو Leonardo DiCaprio٬   مت دیمن Matt Damon و جک نیکلسون Jack Nicholson داستان ماجراجویی پلیس بوستون با یک گروه تبهکار را روایت می‌کند.

در مقایسه با فیلمهایی که اخیرا دیده‌ام فیلم سفرکرده 'The Departed'  فیلم نامه‌ بسیار محکمی داشت و به جز چند دقیقه‌ی پایانی که مثل فیلمهای مسعود کیمیایی بزن بزن و بکش بکش راه افتاده بود همه‌ی صحنه ها حساب شده و منطقی پیش می‌رفت.

سفرکرده   The Departed

فیلم را با دوست خوبی می‌دیدم که بعد از دو سال و چند ماه٬ باید جدا شویم و هر کدام به جستجوی سرنوشت خودمان برویم. این چند ماه گذشته هر دو گرفتار بودیم و کمتر باهم بودیم. تعطیلی Good Friday سبب خیر شد... یادش بخیر سفرهایی که با هم رفتیم و روزهای خوشی که داشتیم.

تا نگاه می‌کنی

لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌شود...

پی نوشت:

اصطلاح 'The Departed' به صورت خاص برای فرد [عزیزی] که از دست رفته به کار می‌رود.


 
رمز داوینچی
ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ٤ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: فیلم ، انجیل

یکی از بحث‌های رایج در این روزها ماجرای فیلم رمز داوینچی یا Davinci Code است که از جمعه‌ی گذشته اکران آن آغاز شده و به گفته‌ی رسانه‌ها، تنها ظرف شنبه و یکشنبه گذشته این فیلم 224 میلیون دلار در سرتاسر جهان فروش کرده است. ظاهرا این دومین فیلم تاریخ سینماست که توانسته چنین موفقیتی در آغاز اکران به دست آورد.

رمز داوینچی

از اولین باری که در کانادا به سینما رفتم - تقریبا ۱۸ ماه قبل- مدام تبلیغ هیجان انگیز این فیلم پخش می‌شد و از بینندگان میخواست که تا ماه می ۲۰۰۶ منتظر بمانند. روز جمعه داشتم با یک خانم مسیحی درباره‌ی این فیلم بحث می‌کردم.  می‌دانستم که او مسیحی معتقدی است که مرتب به کلیسا می‌رود و در کارهای خیریه شرکت می‌کند. حتی در ترجمه‌ی انجیل به زبان گینه‌ای همکاری داشته. گفتم از اینکه این فیلم باورهای اساسی مسیحیت را زیر سوال برده ناراحت نیستید؟ گفت: «من هنوز فیلم را ندیده‌ام اما از یک موضوع خوشحالم که الان مسیحیت بحث روز جهان شده و خیلی ها این سوال برایشان مطرح شده که مسیحیت چه می‌گوید و دنبال چیست. این فرصت بسیار خوبی برای ماست که اندیشه‌های مسیح (ع) را تبلیغ کنیم.» اتفاقا در یکی از صحنه‌های پایانی فیلم من به حرف این خانم پی بردم. جایی که از زبان هنرپیشه‌ی نقش اول مرد خاطره‌ای از دوران کودکی‌اش را می‌شنویم و نتیجه می‌گیرد که دین یک اعتقاد درونی است و حتی اگر با تاریخ (و شاید علم) سازگار نباشد برای کسی که به آن اعتقاد دارد چاره‌گشاست.

رمز داوینچی بر اساس رمانی از دن براون ساخته شده. در این فیلم بیان می‌شود که عیسی (ع) یک پیامبر است (پسر خدا نیست)  که مثل همه‌ی انسانهای عادی ازدواج کرده و همسر او مریم مجدلیه بوده که از او صاحب فرزند شده و نسل او هنوز بر روی زمین باقی است.

فیلم سه صحنه‌ی بسیار گیرا داشت. اگرچه فیلمنامه ضعفهای عمده‌ای داشت اما کارگردان فیلم (Ron Howard) که ذهن زیبا را در کارنامه‌ی خود دارد به خوبی از عهده‌ی کار برآمده بود.  بازی تام هنکس قابل قبول بود اما چشمگیر نبود. هنرپیشه‌ی نقش اول زن (Audrey Tautou) چندان تعریفی نداشت. به نظرم بهترین بازیگر یان مک کلان بود که نقش پیرمرد دانا و جاه طلبی را در فیلم بازی می‌کرد. قیافه‌اش شبیه دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی (استاد فلسفه) بود و این شباهت بارها مرا به خنده انداخت...


 
مونیخ
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: فیلم ، دنیا

من فیلم مونیخ را ندیده بودم اما وقتی شنیدم نامزد اسکار شده٬ پیش بینی کردم که مثل پیانیست٬ فهرست شیندلر و همه‌ی فیلمهای دیگری که در پی حمایت از قوم محترم یهود است٬ جوایز اسکار را درو خواهد کرد. مراسم اسکار تمام شد و مونیخ با دست خالی برگشت... تا اینکه امشب این فیلم را دیدم.

فیلم مونیخ به کارگردانی استاد اسپیلبرگ (محصول سال ۲۰۰۵ ) با ماجرای ۱۱ ورزشکار اسرائیلی که در المپیک مونیخ (۱۹۷۲) کشته شدند آغاز می‌شود اما داستان  اصلی فیلم درباره‌ی انتقام سرویس جاسوسی اسرائیل از افرادی است که تصور می‌کند عاملان این ماجرا هستند. در همان آغاز فیلم٬ از زبان زنی که نخست وزیر اسرائیل است می‌شنویم که دوره‌ی گفتگو تمام شده و باید با کشتار جواب فلسطینی ها را بدهیم. تا ‌‌پایان فیلم هم بارها با این صحنه مواجه می‌شویم که اسرائیلی ها و فلسطینی ها حاضرند برای هدفشان دست به هر جنایتی بزنند. در صحنه‌ای از فیلم که به نظرم بار اصلی برای انتقال پیام را به دوش دارد، تروریست اسرائیلی (آونار) بر حسب اتفاق با مسوول یک گروه جهادی فلسطینی (علی) روبرو می‌شود و برای یک روز با هم زندگی می‌کنند. آونار که ماموریت کشتن علی را بر عهده دارد خود را اروپایی معرفی می‌کند و با علی درباره‌ی هدف فلسطینی ها از کشتن اسرائیلی‌ها بحث می‌کند. علی می‌گوید ما سرزمین خودمان را می‌خواهیم ما با این کارها دنیا را متوجه می‌کنیم که حقی از ما غصب شده اگر ما را بکشند فرزندان ما بزرگ می‌شوند و یک روز سرزمین ما را پس می‌گیرند...

دیدن این فیلم را توصیه می‌کنم.


 
بید مجنون، یک گام به عقب
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: فیلم ، هنر

شروع فیلم  بید مجنون و حال و هوای آن که آخرین ساخته‌ی مجید مجیدی کارگردان نامدار ایرانی است شباهت بسیاری به فیلم رنگ خدا – بهترین اثر این کارگردان – دارد. نامه ای که یوسف –با بازی پرویز پرستویی- به خدا می‌نویسد و به نظر می‌رسد راز گشایی فیلم بر عهده‌ی آن است بسیار شبیه به صحبتهای کودک نابینا با استاد نجار است با این تفاوت که  در رنگ خدا بیننده بسیار تحت تاثیر قرار می‌گیرد، بازی طبیعی و اعجاب برانگیز حسین محجوب –کودک نابینا- اشک را بر چشمها جاری می‌کند. اما پرستویی با آن همه سابقه و استادی بسیار خشک و دکلمه وار این نامه را می‌خواند.

به نظر می‌رسد مجیدی در کار با بازیگران غیرحرفه‌ای تواناتر است. فیلم علیرغم تاکید کارگردان بر گنجاندن صحنه‌های عاطفی -مثل بیمارشدن مادر یوسف- از این نظر تاثیرگذار نیست بلکه نوعی عصبانیت و تشنج بر فضای کلی فیلم حاکم است که ببننده را آزرده می‌کند و پیام لطیف فیلم را ابتر و ناقص می‌کند، شاید به همین دلیل بود که تعدادی از تماشاچیان در وسط نمایش فیلم سینما را ترک می‌کردند (بر خلاف رنگ خدا که همه روی صندلیها میخکوب شده بودند)

این فیلم یک صحنه‌ی به یاد ماندنی داشت: وقتی یوسف در فرودگاه چهره‌ی استقبال کنندگان را مرور می‌کند و مادرش را کشف می‌کند. بازی بی کلام آهو خردمند –در نقش مادر یوسف- در این صحنه و فیلم برداری این اثر شایسته‌ی تحسین است

 


 
دیدار با دکتر اسلامی ندوشن و ...
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، فیلم ، دکتر ندوشن ، سفرنامه

اینقدر حرف برای گفتن دارم که نمی‌دانم از کدامشان شروع کنم؟! من این مطلب را دارم به مرور تکمیل می‌کنم پس لطفا باز هم سر بزنید.

۱- دفاعسعید : سعید یکی از دوستان بسیار خوبی است که در این گوشه‌ی عالم با او آشنا شدم و برایش احترام بسیاری قایلم طوری که او را یکی از گنجهای اینجا می‌دانم. سعید از بچه‌های المپیادی علامه حلی بوده که مکانیک شریف خوانده و بعد برای ادامه تحصیل به اینجا آمده که در اینجا هم بسیار موفق و پرثمر بوده. حالا که به سلامتی دکتر شده و شاید به زودی در یکی از دانشگاههای مطرح کانادا مشغول شود٬ احتمال جدایی از او دوستانش را غمگین کرده است. ما هفته‌ای یکی دو بار همدیگر را می‌بینیم و درباره‌ی مسایل مورد علاقه بحث می‌کنیم. سعید بسیار مستدل سخن می‌گوید و همواره سعی دارد گفتارش را برشالوده‌ی منطق استوار کند. لحن صدایش بسیار دلنشین است و هیچ وقت صدایش را بالا نمی‌برد. برای مخاطب احترام فراوانی قایل است و هرگاه بخواهد به گفتار دیگری اعتراض کند آنقدر دوستانه و راحت نظرش را بیان می‌کند که اندک رنجشی هم پیش نمی‌آید. برای او در هرکجای این کره‌ی خاکی که باشد بهروزی آرزومندم.


۲- در گذشت پاپ:در هفته‌ی گذشته جناب پاپ ژان پل دوم به رحمت خدا رفت. در دنیایی که رفته رفته از معنویت تهی می‌شود فقدان رهبرانی مذهبی مثل پاپ که زندگی خود را وقف مردم و خدا کرده‌اند بسیار اندوهناک است. همین که در کشوری مثل کوبا سه روز عزای عمومی اعلام می‌شود یا رییسان جمهوری ایران٬ آمریکا و اسراییل هر سه در مراسم خاکسپاری او شرکت می‌کنند٬ گوشه‌ای از عظمت مقام ایشان را بیان می‌کند. روزى که شارون جنایتکار شروع کرد به کشیدن دیوار در بیت‌المقدس٫ پاپ گفت: دنیاى ما پل مى خواهد نه دیوار.

۳- دو فیلم قابل توجه:در هفته‌ی گذشته دو فیلم قابل اعتنا دیدم . یکی انیمیشن (پویا نمایی) Incredibles که اگر یادتان باشد امسال اسکار گرفت و دیگری فیلمTerminal به کارگردانی استاد اسپیلبرگ و با بازی چشمگیر تام هنکس.

ترمینال داستان مسافری است به نام ویکتور نورسکی که از کشوری خیالی -به نام کراکوژیا- برای دیدن شخصی در نیویورک به آمریکا می‌آید و درست در لحظاتی که او سوار هواپیما بوده در کشورش کودتا می‌شود. در فرودگاه نیویورک به او می‌گویند نه اجازه‌ی ورود به خاک آمریکا را دارد و نه اجازه‌ی بازگشت به سرزمین خود و باید در فرودگاه بماند. او که یک کلمه انگلیسی هم بلد نیست چند روز طول می‌کشد تا دوزاریش بیفتد. مابقی فیلم به تلاش ویکتور برای سیرکردن خودش٬ دوستی او با کارگران فرودگاه که هرکدامشان از یک جای دنیا آمده‌اند٬ درگیریهای او با رییس اداره مهاجرت و رابطه‌ی عاشقانه‌ی او با یک مهماندار می‌پردازد... فیلم نوعی اعتراض به بوروکراسی حاکم در آمریکاست. مثلا در گوشه‌ای از فیلم ژتونهای غذای ویکتور روی زمین می‌افتد و گوپتا رفتگر هندی فرودگاه آنها را داخل سطل می‌اندازد. ویکتور دنبال گوپتا می‌رود تا ژتونها را از توی سطل بردارد. گوپتا مانع می‌شود و می‌گوید شما بدون قرار قبلی نمی‌توانید به آشغالها دست بزنید و در مقابل اصرار ویکتور به او قرار ملاقاتی برای ساعت ۹:۳۰ روز سه شنبه می‌دهد تا داخل سطل آشغال را نگاه کند.

 ۴- دیدار با استاد اسلامی ندوشن: ۱۲ یا ۱۳ سالم بود که کتاب زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه به دستم رسید. آن سالها تحت تاثیر پدرم علاقه‌ی شدیدی به شاهنامه‌ی فردوسی داشتم و خواندن این کتاب که اثر دکتر محمد علی اسلامی ندوشن بود دید عمیق‌تری به من داد. فهمیدم که شاهنامه فقط حماسه نیست بلکه سرشار از حکمت و اندیشه است. حالا که سن من دوبرابر شده و استاد هم به مرز ۸۰ سالگی رسیده خبردار شدم که ایشان٬ بیست روز پیش به دعوت کانون ایرانیان تورنتو به کانادا آمده. دوستان موقعیت شناس ما از ایشان دعوت کردند که سری هم به واترلو بزنند و برای ایرانیان اینجا هم سخنرانی کنند که ایشان بزرگوارانه پذیرفتند. قبل از سخنرانی فرصتی فراهم شد که همراه ایشان به روستای سنت ژاکوب بروم.

در بدو ورود من به ماشین٬ یکی از دوستان مرا به استاد معرفی کرد و مختصری از سوابق علمی بنده را ذکر کرد. استاد هم لطف کردند و از رشته و مقطع من پرسیدند. در پایان دوست من گفت که ایشان شعر هم می‌گویند. استاد گفت آقا ایرانی‌ها همگی شعر می‌گویند. من ساکت شدم! مدتی بعد یکی دیگر از دوستان که از ساعتی قبل با دکتر بود و موقع آمدن من حضور نداشت وارد شد و دوباره مرا معرفی کرد و در پایان گفت که ایشان شعر هم می‌گویند. استاد مرا به نام صدا زد و گفت: آقای ... اینجا به شما پول می‌دهند که دکترای برق بگیری یا شعر بگویی!!

اما دلیل رفتن به روستای سنت ژاکوب این بود که استاد دوست داشتند منونایت ها را ببینند. منونایتها فرقه‌ای مسیحی هستند که در قرن ۱۹ به کانادا مهاجرت کردند. آنها لباسهای مخصوصی می‌پوشند٬ زندگی بسیار ابتدایی دارند، کشاورزی می‌کنند و با اسب و درشکه جابجا می‌شوند! استاد که یکی از خدمات مهم او احیای سنت سفرنامه نویسی (و زندگینامه نویسی) است و تا به حال به دهها کشور دنیا سفر کرده٬ جیبش پر از کاغذ یادداشت بود و تا نکته‌ی جالبی می‌دید یا می‌شنید قلمش را بر می‌داشت و ثبت می‌کرد. در جاده که بودیم می‌گفت طبیعت اینجا بسیار شبیه سوئد است...

موضوع سخنرانی استاد در دانشگاه این بود که ایران چه پیامی برای جهان می‌تواند داشته باشد. در حقیقت بیشتر صحبت ایشان درباره‌ی فرازهای برجسته در تاریخ ایران زمین بود... این هم عکسی که با استاد در محوطه‌ی دانشگاه گرفتم


 
دلدار میلیون دلاری
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: فیلم ، آمریکا و کانادا

یک شب پس از مراسم اسکار با دوستان به تماشای فیلم دلدار میلیون دلاری million dollar baby رفتیم که ساخته آقای کلینت ایست وود (تهیه کننده٬ کارگردان و هنرپیشه نقش اول مرد) بود . این فیلم نسبتا کم‌خرج با ۳ هنرپیشه در ۷ رشته نامزد شده بود که در نهایت ۴ اسکار مهم برای بهترین هنرپیشه نقش اول زن و نقش مکمل مرد٬ بهترین کارگردانی و بهترین فیلم را به چنگ آورد. رقیب اصلی این فیلم Aviator بود که با وجود لئوناردو دی کاپریو و مارتین اسکورسیزی ناکام ماند.

به نظرم دلیل اصلی موفقیت دلدار میلیون دلاری در اسکار امسال متفاوت بودن آن با فیلمهای دیگر بود. این فیلم با اینکه مایه‌های عاشقانه داشت حتی یک صحنه هم نداشت و از هنرپیشه های خوش چهره و محبوب٬ جلوه‌های تصویری و انبوه سیاهی لشکر در آن خبری نبود. شاید به همین دلیل بود که سالن سینما خلوت به نظر می‌رسید. صحنه های فیلم هم عندتا در فضای بسته و در محیط فقیرنشین می‌گذشت و از تجمل رایج فیلمهای هالیوودی نشانه‌ای به چشم نمی‌خورد. این موضوع کارگردان و فیلم بردار را بسیار محدود می‌کند. مثلا اگر فیلم به جستجوی ناکجاآباد یا Finding Neverland را دیده باشید بخش زیادی از موفقیت فیلم مرهون جذابیت لوکیشن ها و هنرنمایی فیلم بردار است مثل صحنه‌ی هواکردن بادبادک که فوق‌العاده به یادماندنی بود. 

کلینت ایست وود

بازی هر سه هنرپیشه چشمگیر بود بویژه کلینت ایست وود که در سن ۷۴ سالگی هنوز هم استوار بازی می‌کند.اگرچه او برخلاف دو هنرپیشه‌ی دیگر این فیلم مجسمه‌ی اسکار را بدست نیاورد اما عصاره‌ی ۵۰ سال حضور روی پرده سفید سینما را در بازی خود نشان داد هنری که فقط از چشمهای نافذ و صورت سنگی او به مخاطب منتقل می‌شد. فیلم پایانی بسیار فجیع و غیرمنتظره داشت.

Million Dollar Baby


 
شمعی در باد
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: فیلم ، ایران ، انسان
نظرم را درباره فیلم شمعی در باد ساخته خانم پوران درخشنده  پرسیده بودی. خوشبختانه این فیلم را در ایران دیدم در حقیقت آخرین فیلمی بود که دیدم (تهران- سینما بهمن ۱۵ شهریور). این فیلم داستان زندگی سه جوان را به تصویر می کشد که هر یک به دلیل مشکلاتی که در خانواده دارند به اعتیاد کشیده می شوند و سرنوشتی تلخ پیدا می کنند. فرزین (بهرام رادان) شخصیت اصلی داستان که مترجم کتابهای عرفانی است پس از ناکامی در عشق به قرصهای روانگردان روی می‌آورد و توسط برادرش که دکتر است و تازه از خارج آمده نجات پیدا می کند  بابک (شهاب حسینی) ایدز می گیرد،‌ و سعید هم خودکشی می‌کند. کارگردان فیلم در یکی از مصاحبه‌هایش می‌گوید: «ما در یک جامعه جوان زندگی می‌کنیم که این جامعه نیاز به حراست و دیده‌شدن دارد چون مثل یک نهال لرزان و ضعیف است و اگر به این موقعیت توجه نشود ممکن است این نهال زود بشکند به همین دلیل من به دنبال آسیب‌ها و روان‌شکننده می‌روم تا بتوانم پیشگیری کنم.

 همیشه صدای معتادی که می‌گفت: 18 بار ترک کردم اما برای هجدهمین بار وقتی به خانه رفتم، اولین کاری که کردم، گوشواره‌ی دخترم را از گوش او گرفتم و دویدم که مواد تهیه کنم، در گوش من صدا می‌کرد. با خود می‌گفتم پس جداشدن از اعتیاد خیلی سخت است و ما می‌توانیم جسم آدم‌ها را درست کنیم اما اعتیاد روان انسان را دچار مشکل می‌کند بنابراین باید شرایط روحی و روانی در منزل و محل کار برای این فرد معتاد بوجود بیاید که دنبال اعتیاد نرود.

پوران درخشنده در ادامه می‌افزاید: تحقیقی را درباره دختران و زنان شروع کردم و در دبیرستان دخترانه، دیدم بعضی از دخترها از یک قرصی استفاده می‌کنند به نام x و دختری برای من تعریف کرد که چگونه از این قرص‌ها استفاده می‌کند و مدت‌ها می‌خندد. این موضوع به روح من ضربه وارد کرد، به دنبال این قضیه رفتم تا به “سرای احسان“ رسیدم و آنجا با شخصیت اصلی فیلم “شمعی در باد” برخورد کردم. پسری تحصیلکرده که به دلایل مختلفی به سراغ اعتیاد و مواد توهم‌زا رفته بود و حالا در آنجا داشت، ترک می‌کرد و بقیه شخصیت‌های فیلم را در عالم واقع پیدا کردم و در نهایت، این سه شخصیت را با سه خاستگاه اجتماعی متفاوت بیرون کشیدم...»

به نظر من این فیلم برای کارگردان و نقش اول آن یک پیشرفت محسوب می‌شود. بالاخره بعد از تعدادی فیلم درپیتی مثل عشق بدون مرز و آواز قو فیلمی دیدیم که انسان را به فکر وا می‌دارد. ماجرای عشق اولیه بین فرزین و ... یک وصله ناجور به نظر می‌رسد. کارگردان می‌خواهد پاکی اولیه قهرمان خود را اثبات کند و دلیلی برای شروع داستان اصلی پیدا کند اما به قول معروف نمکش را زیاد می‌کند و ماجرا را بیش از حد عرفانی می‌کند. به هرحال دغدغه‌های اجتماعی کارگردان قابل تقدیر است٬ همین که به ما در مورد خطری که در کمین جوانهاست هشدار می‌دهد بسیار مهم است شاید موضوع را چندان قوی ریشه‌یابی نکرده باشد و کمی هم اغراق کرده باشد اما به هرحال ...


 
چهارهزار کیلومتر در یک هفته
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: سفرنامه ، ایران ، فیلم ، مادر

پنجشنبه و جمعه قبلی هشتم ونهم مرداد برای اولین بار به کرمان رفتم. به عنوان میهمان به نهمین جشنواره ادبی و هنری کانون پرورش فکری دعوت شده بودم و در معیت یکی از دوستان بسیار بزرگوار از شیراز راه افتادیم در طول مسیر از شهرهای استهبان، نیریز، سیرجان و بردسیر گذشتیم، همینطور دریاچه بختگان، مسجد جامع تاریخی نیریز و بقایای آتشکده‌ای را که می‌گفتند پس از تولد پیامبر به دریاچه تبدیل شده و هنوز آب آن جاری است، دیدیم. اوایل غروب به کرمان رسیدیم. مسوول کانون که میزبان ما بود، مرد بسیار دوست داشتنی و آرامی بود که از سالهای قبل با دست خودش آلاچیق های بسیار زیبا و هنرمندانه‌ای برای اجرای برنامه ساخته بود. سقف آلاچیقها از برگ درخت خرما -یا به قول جهرمی ها پیش نخل- بود. درمیان برگها آب لوله کشی شده جریان داشت و در وسط الاچیق مرکزی آبنمایی زیبا با فواره‌ای بلند وجود داشت. خلاصه یک کولر طبیعی ساخته بود. گرداگرد آلاچیق مرکزی بومهای نقاشی چیده شده بود و بچه ها نقاشی می‌کردند. آلاچیقهای کناری هم میعادگاه شاعران و نویسندگان جوان با استادان و میهمانان دعوت شده بود. خوشبختانه چهارنفر از دوستان قدیمی از جمله استاد سید مهدی شجاعی هم حضور داشتند.

با این همه، هنوز گرد و غبار زلزله بم همه جا نشسته بود در اواسط شب شعری که همان شب برگزار شد مجری برنامه شعریکی از هنرجویان بمی را که در زلزله جان باخته بود با همراهی ناله سوزناک نی خواند که همه ما را به گریه انداخت.

آن شب هوس کردیم میهمانسرا را ترک کنیم و روی پشت بام بخوابیم. شب کویر سرمای دلچسبی داشت و نور زلال مهتاب ما را که به امید دیدار ستاره ها روی پشت بام آمده بودیم، سیراب از ناامیدی کرد. صبح روز بعد را پای درددلهای مسوول برنامه نشستم و عصر به دعوت بچه‌ها در دو جلسه نقد شعر شرکت کردم. بیشتر شاعران آن جمع کوچک را از سالها قبل می‌شناختم و با آثارشان آشنا بودم. جمعه شب راهی شیراز شدیم و دل کندن از آن لحظات که با گلاب عشق متبرک شده بود چقدر برایم دشوار بود.

2- شنبه و یکشنبه در شیراز بودم تمام وقتم به نوشتن گزارش گذشت به جز ساعتی که با محمد عزیز در خیابان قدم زدم.

3- دوشنبه صبح به تهران رفتم به طواف راهروهای بی معرفت و ادارات پرپیچ و خم. خوشبختانه کارهایم روی غلتک افتاده و اگر گاو خشمگین بگذارد چند دقیقه بیشتر تا دمیدن صبح باقی نمانده. عصر دوشنبه به دلم افتاد که برای بچه‌های کرمان کتاب گزیده اشعار قیصر امین پور را بخرم. در کتابفروشی دکتر محسن کدیور را دیدم که مشغول خرید چندین جلد کتاب عربی بود. به رسم همشهری بودن سلام و علیکی با ایشان کردم و پرسیدم چرا کسی جواب این آقایی را که چند ماهی است روزهای جمعه سروکله‌اش در رسانه بی رقیب پیدا می‌شود و فقط بلد است به غرب فحش بدهد، نمی‌دهد. گفت: بعضی حرفها ارزش جواب دادن ندارد و ایشان اگر در سخنرانیهایش مطلب مفیدی دارد چرا تابحال از میان آنها یک خط کتاب منتشر نکرده؟

بعد از کتابفروشی به سینما سپیده رفتم. حیف که دوستم مسعود از کانادا ایمیل زده و گفته اینقدر در وبلاگت از سینما رفتنهایت ننویس دل ما که دوریم می‌سوزد، و الا می‌گفتم که به تماشای فیلم سربازان جمعه رفتم و فیلم تلخی بودکه مثل همه کارهای کیمیایی آخرش با چماق کشی و کتک کاری تمام می‌شود. دوشنبه شب دوتا از دانشجوهای سابقم را دیدم. سه شنبه کارم طول کشید آنقدر که بلیت قطار دلیجان را از دست دادم. دوست و برادر عزیزم فرشاد به یکی از دوستانش که خلبان بود زنگ زد و دوتا بلیت جور کرد. بازی ایران و چین را در فرودگاه مهرآباد از طریق یک صفحه بزرگ دیدم . جایتان خالی تماشای مسابقه در میان جمعیت فراوانی که جمع شده بودند چه لذتی داشت، حیف که ایران باخت. حالا روزنامه‌ها سرمربی بیچاره و احتمالا علی دایی را تکه پاره می‌کنند!

4- چهارشنبه تا جمعه در اهواز بودم. به دعوت مدیرعامل کشت و صنعت نیشکر به کارخانه رفتیم. کارخانه در شصت کیلومتری اهواز و در نزدیکی عراق قرار داشت. در کنار آن دوازده هزار هکتار نیشکر کاشته بودند که توسط بزرگترین ایستگاه پمپاژ خاورمیانه آبیاری می‌شد آقای مدیر که در رشته سازه‌های آبی تحصیل کرده بود تعریف می‌کرد که برای ساخت این ایستگاه بارها لباس غواصی پوشیده و به زیر آب رفته. کمی آنسوتر هم پلی روی کارون ساخته بودند که بزرگترین دهانه پلهای ایران را دارا بود. آقای مدیر مرکز تحقیقات نیشکر را به ما نشان داد و گفت آنها کاری کرده‌اند که نی هم گل بدهد! روز بعد هم به کارخانه رفتم. اینبار پنجشنبه و روز تعطیل بود و آقای مدیر فرصت بیشتری برای صحبتهای خودمانی داشت. چیزی که بیشتر از عظمت کارخانه مرا تحت تاثیر قرار داد عظمت روح آن مدیر بزرگ بود.

5- عصر جمعه راهی شیراز شدم، شنبه روز مادر است و می‌خواهم این روز را پیش مادرم باشم. مادر عزیز تو را بخاطر همه خوبیهایت سپاس می‌گویم. تو تنها همراهی هستی که تاآخر هر جاده با من می‌آیی. رفیق بی کلک: مادر!

۶- یکشنبه صبح به تهران ....


 


 
میهمان مامان
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ٧ امرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: فیلم

دیشب با خانواده به تماشای این فیلم شاد و زیبا رفتیم. فیلم پر از واکنشهای حسی صادقانه و صمیمی بود. سینما سرشار از جمعیتی بود که یک لحظه هم صدای هیجان و خنده آنها قطع نمی‌شد. اگرچه صرف خندان مردم در این روزگار عسرت امری پسندیده محسوب می‌شود اما نمایش صمیمیت و همبستگی و حس فداکاری انسانهای فقیر کاری بود که استاد مهرجویی به خوبی از عهده آن برآمده بود.

بازی متفاوت و تحسین برانگیز پارسا پیروزفر از نکات قابل توجه فیلم بود و برای اولین بار ایمان آوردم که امین حیایی هم می‌تواند در یک فیلم خوب بازی کند.


 
مرد ...
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ تیر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، فیلم ، تهران

سفر تهران طولانی تر از چیزی شد که فکرش را می‌کردم اما  در عوض فرصتی برای آسودن و دیدار دوستان فراهم شد. پروژه‌ای به من پیشنهاد شد که بخاطر آن به شرکتی که قبلا  ۱۴ ماه در آن کار کرده بودم سر زدم. با استاد بزرگوارم قرار گذاشتم و با هم از دانشگاه به شرکت رفتیم. خوشبختانه طولانی بودن مسیر باعث شد از نفس گرم استاد بیشتر استفاده کنم.کارهای شرکت وقت زیادی از استاد گرفته بود و دیگر از دنیای کارهای فنی به زندان کارهای اجرایی و مدیریتی روی آورده بود. محل و دکوراسیون شرکت حسابی عوض شده بود. دیدن بچه‌های قدیمی بخصوص امیر و حجت که با هم روزگاری داشتیم بسیار خوشحالم کرد. چندتا از نیروهای خوب رفته بودند. یکی از آنها مهندس باتجربه‌ای بود که احترام بسیاری برایش قایل بودم از آن مهندسانی که حاضری با کمال میل شاگردیش را بکنی. گاهی ده دقیقه پیش او می‌نشستم و به اندازه ده ساعت اطلاعات می‌گرفتم.

یک روز بعد از ظهر هم به سینما رفتم برای تماشای فیلم شهر زیبا . فیلم بسیار خوبی بود با بازیها و تدوین عالی و غافلگیر کننده. ترانه علیدوستی باز هم ثابت کرد که یک استثنا در بازیگری است.

اما شعر امروز: شاید باور نکنید وسط اسباب کشیها پیدایش کردم باید مال چهار سال قبل باشد. مجذوبم کرد و بارها خواندمش

مرد ایستاده بود

      ایستاده بود مرد

 

تندباد زندگی وزید

عشق

         نان

               گرسنگی ...

 

مرد تکیه داده بود

        تکیه داده بود مرد!


 
مارمولک... گل آقا... مدینه
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، فیلم ، حسب حال ، یادداشت های اتوبوسی

این دفعه کلی حرف برای نوشتن دارم. بعد از دو هفته شلوغ یک نفس آرامش پیدا کرده‌ام که چیزی بنویسم.

 

١- هفته قبل دو روز تهران بودم. صبح اول باران بارید و هوا دلپذیر شد. عصر هم رفتم فیلم مارمولک را دیدم. ردیف جلوی سمینا بهمن صندلی 27 نصیبم شد. انصافا فیلم قشنگی بود هم خندیدم هم گریه کردم. بعد از سگ کشی بهترین فیلم ایرانی بود که در این سالها دیده بودم. شب هم همانطور که دلم می‌خواست با دوتا رفیق مشتی یعنی سید حامد و ابوالحسن رفتیم دربند همان رستوران همیشگی. به استثنای پرنده‌ای که از بالای درخت ما را مستفیض کرد همه چیز عالی بود. روز دوم رفتم دانشگاه شریف. بعضی از رفقا و استادان را با قرار قبلی و چندتایی را برحسب تصادف دیدم. یک ساعتی هم با دکتر نایبی بودم. دکتر تازگیها استاد تمام شده آن هم درسن 36 سالگی! اتفاقا آن روز مصاحبه دانشجویان ورودی دکتری بود. بدجوری هوای شریف به سرم زده دلم می‌خواهد بازهم شاگرد دکتر نایبی باشم. نماز را در مسجد زیبای دانشگاه خواندم. دلم برای وضو گرفتن در آن حوض آبی تنگ شده بود. بعد از نماز با رضا این رفیق همیشه عزیز بودم. در بوفه دانشگاه که حالا حسابی شیک شده به حساب آقا رضا نهار خوردیم، بعد یک سر رفتیم خوابگاه و خاطرات اتاقی که 28 ماه در آن زندگی کرده بودیم زنده شد. قبل ازغروب رفتم انقلاب چند تا کتاب از جمله سیاه مشق سایه خریدم و بعد مهرآباد ...

٢- دانشگاه شیراز که بودم روز معلم برای استادها مراسم می‌گرفتیم. یک جشن شاد همراه با موسیقی، مشاعره، مسابقه و تجلیل از استادها. قبل از مراسم از بچه ها در مورد استاد نمونه نظرخواهی می‌کردیم و بعد یک جوری که نه سیخ بسوزد نه کباب نتایج را اعلام می‌کردیم. حالا که مثلا استاد شده‌ایم دیگر از این خبرها نیست. در این سه ترم ندیده‌ام هیچ مراسم شاد دانشجویی در این دانشکده برگزار شود. اینجا در مدار صفر درجه کوچه تاریکند و درها بسته!

٣- گل آقا بزرگمرد شادی آفرین ایران درگذشت. روانش شاد. انگار امسال برای اصحاب هنر سال نامیمونی است.

 

۴- امروز نامه‌ای از عادل دوست عزیزم به دستم رسید. بله، بعد از چهار سال همدیگر را از طریق اینترنت پیدا کردیم. حالا هی بگویید این تکنولوژی چیز بدی است، محصول غرب است و می‌خواهد فرهنگ ما را استحاله کند... دو غزل قشنگ برایم نوشته بود :

به شکل آمده ای از تجسم و رویا

به شکل دامنه دار فرشته ای زیبا

که رنگ و بوی بهشتی و عاشقت گشتم

من این غریبه از نسل آدم و حوا...

 

۵- متنی که در پایان شعر «تو را پرسیدم از انگور» نوشته بودم چند نفر از دوستانم را نگران کرده بود حتی تهران که بودم دو سه نفر از آخرین حلقه‌های زنجیر معرفت پی گیر احوالاتم شده بودند. رفقا نگران نباشند اتفاق خاصی نیفتاده :

عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست

تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم

 

۶- حالا که دارم این سطرها را می‌نویسم ماه گرفته البته آسمان اینجا ابری است و چیز زیادی دیده نمی‌شود. ای ماه! باز شو. تو دیگر دلتنگی نکن. تو یکی مرد باش، یکرو باش، صادق باش. دنبال آزار کسی نباش.

 

٧- چند روز دیگر میلاد شاهکار آفرینش پدر ما حضرت رسول الله است. هفت سال قبل در چنین ایامی با ده نفر از رفقا مدینه بودیم. چه صفایی داشت دیدار آن گنبد سبز. قصیده‌ای را برای حضرت رسول شروع کرده‌ام :

 

ای مه بالانشین آهنگ پایین کرده‌ای

شهر را از روی خود بتخانه چین کرده‌ای

بلبلان را خنده یک غنچه مجنون می‌کند

هرچه گل بوده‌ست دریک خنده گلچین کرده‌ای

می‌سرایم روز وشب از پیچ و تاب زلف تو

دفتر شعر مرا غرق مضامین کرده‌ای

مثل باران آمدی بر خاک تا غوغا کنی

هر کویر تشنه را باغ ریاحین کرده‌ای

نازنین از بس که از شرع مبین دم می زنی

عاشقان بینوا را عالم دین کرده‌ای! ...