بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

گوینده نمی‌داند که چه می‌گوید
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢٢ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایتالیا ، عین القضات

 

چرا این قدر سخت گیر شده‌ام در انتشار نوشته‌هایم؟ شاید حس می‌کنم کامل نیستند اما هر چه منتظر می‌مانم این میوه ها نمی‌رسند. مثل شعرهای ناتمامی که در گوشه کاغذها و پشت پاکت ها نوشته بودم و حالا مریم دارد آنها را یکی یکی پاره می‌کند! مثل این یکی که دیشب کف اتاق خواب افتاده بود:

دو نیمه کرد جهان را به اسم آدم و حوا

یکی غریب و بلاکش یکی مقدس و زیبا ...

نمی‌دانم از خاطرات رم چیزی برایت نوشته‌ام یا نه؟ حال جستجو در آرشیو را هم ندارم .حداقل این شعر را که قبلا نوشته‌ام خوب یادم هست:

رم حالتی دارد برایم مثل تبریز 1 ...

یک نکته جالب در مورد رم این بود که مردم حتی توریست ها  در آنجا "زندگی" می‌کردند. مثل فلورانس یا بارسلونا -که جمعیت مدام در حال رفتن از جایی به جای دیگر بود- نبود. بلکه نشستن و تماشا وجه غالب شهر بود. حالا این ممکن است به معماری شهر یا آب و هوای نسبتا گرم آن برگردد اما چیزی که برای من ارزش داشت و الان دنبال آنم همین سکون و استراحت و خوردن یک قاچ هندوانه بود در ظهر گرم تابستان.

در شهر رم آب نماهای بسیاری است و میدان ها. بسیار کم پیش می‌آید که شما در شهر بزرگی در آمریکای شمالی میدان ببینید. میدان در شهرسازی مدرن غرب جایی ندارد. اسراف فضاست!  اما در رم میدان ها و آب نما ها فراوانند. بعضی از آن ها ساخته معماران و هنرمندان بزرگ هستند، بعضی هم به خاطر یک فیلم به شهرت جهانی رسیده‌اند مثل آب نمای Trevi که فدریکو فلینی در فیلم زندگی شیرین (La Dolce Vita) آن را نمایش داد. همیشه هم جمعیت زیادی دور و بر این میدان ها نشسته اند2. یک جایی هم دارد به اسم پلکان اسپانیایی (scalinata di spagna) که اوج این داستان است. مردم خاصه جوان ها ساعت‌ها آن‌جا می نشینند تا وقت غروب. و من چه دوست می‌دارم تماشای جوانان عاشق را.

 دیگر اینکه، یک سالی است ظاهر خانه ما تغییر کرده هیچ کتابی دم دست نیست و من نمی توانم مثل قدیما که یک دفعه دلم تنگ می شد برای کتاب، بروم سراغ کتابخانه و کتابی را به تصادف یا به دلیلی بکشم بیرون و ساعتی غرق خواندن آن بشوم. به همین خاطر میزان مطالعه من بدجوری پایین آمده. کتابخوان های الکترونیکی هم مثل سابق حال نمی دهند اگرچه همین چند کتابی هم که در این یک سال خوانده ام روی کیندل یا گوشی ام بوده، مثل تمهیدات عین القضات که  امروز داشتم می خواندم .به نظرم آدم باید بنشیند با یک رفیق اهل دلی و این کتاب را بلند بلند برای هم بخوانند و شرح کنند:

  • با تو گفتم، اگرچه مخاطب تویی اما مقصود و فایده دیگری و غایبی بر خواهد داشت. از آن بزرگ نشنیده ای که گفت: سی سالست که سخن با خدای تعالى میگویم و خلق می پندارند که با ایشان می گویم. ای عزیز معذور دار. قاضی فضولى همدانی از کجا، و این سخنهای اسرار ازکجا؟ گوینده نمی داند که چه می گوید شنونده چه داند که چه می شنود!

پی نوشت:

1- من تبریز را ندیده ام اصلا نمی دانم به رم شباهتی دارد یا نه. در این شعر منظورم آن تبریزی است که مولانا از آن سخن می گوید. آشیان عشق. دو شهر در ایران این خاصیت نمادین را دارند.

2- با این وصف رم به شیراز شبیه تر است! البته شیراز کودکی های من.


 
آن جان عاشق
ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: عین القضات ، خیام ، امام محمد غزالی ، عاشقانه

عشق آسمان است و روح زمین، یعنی عشق فاعل است و روح قابل. بدین نسبت میان ایشان ارتباطی است معنوی، او این را در می کشد و این او را برمی کشد …


عشق را رهبر عقل است اما به نسبتی دیگر. هرچه او اثبات می کند این برمی دارد تا به حدی برسد که عقل نتواند که هیچ چیز اثبات کند. چون عقل از اثبات باز ایستاد عشق خود را بدو نماید و گوید در من نگر. عقل از هیبت این سخن روی در عالم نفی آرد ...

شاگرد نوکار را استاد چون خواهد که در کار آرد حرفی بنویسد پس انگشت او بگیرد و بر سر آن حرف نهد. اگر چه از راه معنی کاتب، استاد مکتب بود اما در عالم صورت انگشت شاگرد بر حرف بود. ای برادر هر کس و ناکس انگشت بر حرف عاشق کار افتادۀ دل به باد داده نهد در عالم صورت، اما چون به عالم معنی رسد بداند که آن حرف به معشوق مضاف بوده است و عاشق در میانه بهانه و بر ناوک ملامت نشانه

 

دارم لوایح عین القضات همدانی را می خوانم. پس از سال ها رسیده ام به آن جان عاشق. کسی که مشعل علم و شعله عشق را از دست خیام و غزالی گرفت و جان بی تابش را، حلاج وار، بر سر هویدا کردن اسرار نهاد.

او را نیمه شب دار زدند و فردا شب جسم او را از دار پایین آوردند و پوست بدنش را کندند و جسدش را در بوریایی پیچیدند و به نفت آلودند و آتش زدند.

ما مرگ و شهادت از خدا خواسته‌ایم

وان هم به سه چیز کم‌بها خواسته‌ایم

گر دوست چنین کند که ما خواسته‌ایم

ما آتش و نفت و بوریا خواسته‌ایم

پی نوشت:

1- بوریا حصیری که از نی می سازند.

2- قبلا هم نوشته ام که یک دورانی (قرن پنجم و ششم هجری) در تاریخ امت اسلام سالهای سیاه تعصبات مذهبی است. من به این سالها قرون وسطای تاریخ اسلام می گویم.


 
زنبق دره
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: زن ، عین القضات ، مولانا ، شیخ اشراق

۱- اوایل هفته قبل کتاب زنبق دره اثر بالزاک را پس از یک سال وقفه مطالعه کردم. اگر چه تحمل نثرهای طولانی و توصیفهای متعدد او کار راحتی نیست اما دیدگاههای او درباره زنان و رفتار اجتماعی طبقه متوسط و طبقه اشراف جالب توجه بود. باید بگویم اگر بالزاک همان قدرتی را که در توصیف احساسات دارد در پرورش سیر کلی داستان داشت رمان او یک شاهکار می‌شد، اگرچه شاید نباید از نویسندگان مکتب رومانتیسم بیش از این توقع داشت. یک جمله بسیار زیبا در این کتاب بود : درد بی پایان است آنچه حدی دارد شادی است.

۲- اواخر هفته موج دریای اشراق مرا با خود برد. در گنجینه کتابهایم چند مروارید کوچک از نوشته‌های شهاب الدین سهروردی بود. صفیر سیمرغ ، لغت موران و رساله فی حقیقه العشق که یکبار چهار سال قبل آنها را خوانده بودم اما بهره چندانی نبرده بودم. داستان زندگی آن شیخ شهید را دنبال می‌کردم که به عین‌القضات همدانی رسیدم که او هم در ۳۳ سالگی به جرم کفرگویی کشته شد. چند رباعی از او خواندم. دیدم که آن جان عاشق که از تمام کلماتش عشق می‌بارد و هستی را جز با نگاه محبت ندیده است از این دلهای سنگی و روانهای خودپرست چه کشیده است. چه سخت است که انسان در شهری زندگی کند که هیچکس حرفش را نمی‌فهمد.

۳- یک بیت از حافظ ، 

شهر خالیست زعشاق بود کز طرفی/ مردی از خویش برون آید و کاری بکند

و یک رباعی از مولوی هم مرا پرواز دادند به دنیایی دیگر

تا خواسته ام از تو تو را خواسته‌ام / ازعشق تو خوان عشق آراسته‌ام

خوابی دیدم دوش و فراموشم شد / این می‌دانم که مست برخاسته‌ام