بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یک روز نسبتا بهاری با مارکز
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: گارسیا مارکز ، علامه طباطبایی

اینجا نرم نرمک بهار می شود. امروز صبح و عصر فیض روح‌ القدس مجبورمان کرد به دوچرخه سواری، اولین دوچرخه سواری سال ٢٠١١. صبح هوا ١- درجه بود اما عصر به ١٣ درجه رسید و آفتابی بود. با اینکه روز تعطیل بود اما خط مرده‌ای داشتم که محبور بودم به سر کار بروم. ٩ ساعت کار کردم و بعد ١٠ کیلومتر در  ساحل دریاچه رفتیم تا رسیدیم به آن پل سفید. روزهای آفتابی دریاچه مثل برلیان می درخشد. یک گوشه ی خلوت لب آب پیدا کردم تا آخرین صفحات آخرین رمان مارکز را با صدای موج ها بخوانم.

ترجمه عنوان کتاب به فارسی چیز جالبی نمی شود. خواندن اش را هم به انسانهای مؤمن و صالح توصیه نمی کنم.این کتاب را با این که حجم کوچکی داشت جرعه جرعه می نوشیدم مبادا یک دفعه تمام شود. داستانِ پیرمرد تنهایی است که در ٩٠ سالگی عاشق دوشیزه‌ای ١۴ ساله می شود و زندگی‌اش زیر و رو می شود. یک جای داستان پیرمرد تصمیم می گیرد برای هدیه تولد دختر دوچرخه بخرد. دوچرخه را که درمغازه می بیند هوس می کند سوارش بشود، می رود توی خیابان وسط مردم می رود و می رود یک نفر یک دفعه می گوید: عمو! تو باید بری توی مسابقات دور کلمبیا با ویلچر شر کت کنی ...

من داستان را دوست داشتم. به یاد آن حرف علامه می افتادم که در کلاس فلسفه به طلبه ها می گفت اعتقادات تان را دم در همراه کفش تان در بیاورید و بعد وارد کلاس فلسفه بشوید.


 
... تا می شود انگور ما
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، امام علی ، اسلام ، علامه طباطبایی
 

یک کتابچه خیلی کوچک در کتابخانه دارم به نام حدیث عنوان بصری1 که پشتش عکس آقای قاضی (استاد علامه2) است و توصیه ایشان به شاگردان که همیشه این حدیث را با خودتان داشته باشید. امام صادق (ع) در این حدیث درباره علم می گوید: علم در گفتمان اسلام این چیزی نیست که ما محققان علوم تجربی یا انسانی (حتی فقیهان) می خوانیم بلکه از جنس نور و هدایت است که خداوند در دل هر که بخواهد می تاباند. یادم افتاد به آن کلام امیرالمومنین خطاب به کمیل در توصیف بندگان خوب خدا که می فرماید: هجم بهم العلم علی حقیقة البصیره؛ یعنی این علمی که اسلام از آن سخن می گوید اکتسابی نیست و به جد و جهد حاصل نمی شود.

انما هو نور یقع فی قلب من یرید الله تبارک و تعالی ان یهدیه

(علم نوری است که در دل کسی که خداوند اراده هدایت او را کرده است قرار می گیرد)

 اما اینکه این علم دقیقا چیست شاید نتوان جواب این سوال را داد اما شامل معرفت کردگار می شود که امیرالمومنین در آن خطبه ی سنگین3 (خطبه 1) می فرماید

 اول العلم معرفة الجبار و ...

 و این معرفت چنانکه در حدیث عنوان بصری آمده از راه عبودیت و بندگی خداوند و عمل به دانسته ها حاصل می شود.

پی نوشت:

1-عنوان اسم کسی بوده اهل بصره که آرزوی شاگردی امام صادق را داشته اما امام زیاد تحویلش نمی گیرند تا اینکه روزی به مسجد النبی رفت و ...

 2-دوست دارم لفظ علامه را انحصارا برای علامه طباطبایی رحمه الله علیه به کار ببرم.

 3-من در فهم این خطبه فراوان مشکل داشتم (دارم)  تا اینکه شرح آیت الله منتظری (ره) را دیدم. ندیده ام کسی به زیبایی ایشان نهج البلاغه را شرح کند.

یک آرزویم این است که این خطبه را با صدای خود حضرت علی بشنوم.


 
باز آمدم
ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، علامه طباطبایی ، ایران

سفر ۳۲ روزه ی من با همه ی شیرینی ها و سختی هایش تمام شد. حالا دوباره پشت میزم نشسته ام و دارم سعی می کنم خودم را با این شرایط همدما کنم و ... آسان نیست!

به تورنتو که رسیدم یک ذره برف هم روی زمین نبود. از راننده پرسیدم پس برف کجاست؟ گفت خبری از برف نبوده و حتی جمعه ی گذشته دمای هوا به مثبت ۱۰ رسید. گفتم من از سرزمین گرمی می آیم اما دو بار در آن برف بارید. حالا البته در واترلو هوا منهای ۸ است و برف باوقار زیبایی می بارد. زمستان دوباره پیدا شد!

از دوستانی که در این مدت پیام گذاشتند ممنونم و ببخشید که در یکماه گذشته کمی نامرتب بودم. برخی از دوستان را هم نتوانستم در ایران ببینم و عذر می خواهم

برادر سیاوش در شب آخر پیشنهاد دادند که ارزیابی خودم را از سفر به ایران در وبلاگ بنویسم. سعی می کنم به اختصار چیزهایی بنویسم. ما در این اقامت یکماهه 5 سفر استانی داشتیم و با مردم شهرهای مشهد، تهران، شیراز، اهواز و قم دیدارهایی داشتیم. سه چار تا از این سفرها را هم با هیات دولت خودمان رفتیم و طی سه ساعت یک میلیون مصوبه داشتیم. همه جا هم استقبال مردم پرشور بود...

فی الجمله به دنیا و به هرچیز در آن است
بسیار بخندیدم و بسیار بخندم

سفر به مشهد و قم بسیار به یادماندنی بود. حضرت استاد را در قم دیدم و چند ساعتی از محضرشان بهره بردم. ده دقیقه ای هم بر مزار علامه نشستم و دل و جانم را صفا دادم و یکی از شعرهای خودش را که همسفرم روی برگه ای نوشته بود برایش خواندم:

من به سرچشمه ی خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خسی بی سر و پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

فکر کنم تا سفر بعدی که چندان دور نخواهد بود از شیرینی این دیدار سرشار باشم.
راستی بهشت دل ۵ ساله شد و خودم ۲۸ ساله...


 
یادی از علامه
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: علامه طباطبایی ، شعر معاصر ، ملا صدرا

شاید شما هم مثل من یکی از هزاران جوانی باشید که علامه‌ی طباطبایی را ندیده‌اند اما در عمق وجودشان احترام فراوانی برای او قایل هستند. هنوز هم پس از گذشت سالها هرگاه به تصویرش نگاه می‌کنم٬ از نگاه او آرامشی شگفت می‌بارد. توجه به این نکته که یک نفر توانسته باشد فقه و فلسفه و عرفان و شعر را در وجود خود یکجا جمع کند او را در نگاه ما انسانهای تک بعدی تا حد یک اسطوره٬ یک قدیس بالا می‌برد. این شعر زیبایش -باصدای شهرام ناظری- یکی از خاطرات شیرین نسل ماست:

همی گویم و گفته ام بارها
بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی است در کیش مهر
برونند زین حلقه هشیارها
چه فرهادها مرده در کوه ها
چه حلاج ها رفته بر دارها
بهین مهر ورزان که آزاده اند
بریزند از دام جان تار ها
به خون خود آغشته و رفته اند
چه گلهای رنگین به جوبارها
فریب جهان را مخور زینهار
که در پای این گل بود خار ها

«...یگانه فیلسوفى که موفق بود و توانست تا آخر عمرش در حوزه دوام بیاورد و شاگردانى را تربیت کند، علامه طباطبایى بود... مرحوم علامه طباطبایى به دو دلیل توانست دوام بیاورد و شاگردان بزرگى را تربیت کند یکى اینکه بسیار آرام بود و ملایم و حرف هاى تند نمى زد و بسیار پرتحمل بود و از همه مهمتر ایشان مفسر قرآن بود و کتاب عظیم تفسیرالمیزان را نوشته بود. در طول عمرش این تفسیر هاله اى از تقدس براى ایشان ایجاد کرد و توانست او را از خطراتى که ممکن بود برایش به عنوان یک فیلسوف پیش بیاید حفظ کند. اگر مفسر بزرگى نبود حتى آن ملایمت ها و تحمل ها و دخالت نکردن در امور کافى نبود و حتماً نمى توانست فلسفه تدریس کند و شاگردانى تربیت کند. او اهل مخالفت با کسى نبود و چیزى را نمى خواست کسب کند. مفسر و شایسته احترام از همه کس بود. مرد منزه و مقدسى بود و نوافلش ترک نمى شد. در نماز جماعت شرکت مى کرد. با همه این کارها [تدریس او] خالى از آزار و اذیت نبود و حتى یک بار درس اسفارش تعطیل شد. من خودم در آن درس بودم که درس اسفارشان تعطیل شد. بعضى شاگردانش در آن دوره در تهران ذى نفوذ بودند، آمدند و پیش آقایان وساطت خواستند که درس ایشان تعطیل نشود. آقاى بهبهانى، آقاى فلسفى واعظ را فرستاد پیش آیت الله بروجردى. آقاى فلسفى خیلى زرنگى کرد ،چندتا از کتاب هاى کمونیستى را برد پیش آقاى بروجردى، آن زمان کمونیست  ها در ایران خیلى فعال بودند. گفت با این کتاب  ها افکار الحادى در ایران شایع مى شود و رواج پیدا مى کند پس اگر یک درس فلسفه الهى باشد براى دفع آن خوب است. مرحوم آیت الله بروجردى قانع شد و اجازه تدریس دادند اما نه اسفار. فرمودند کتاب شفا را درس بدهید. اسفار را خطرناک تر مى‌دانستند به این دلیل که یک قدرى به عرفان نزدیک است. با همه این حرف ها که گفتم ایشان درس روزانه اش _ یعنى کتاب شفا یا اسفار را درس مى‌داد. خیلى آن افکار دقیق فلسفى را که مبانى خودش بود، درس نمى‌داد بلکه براى طلبه ها ظاهر کتاب را درس مى‌داد. او اندیشه‌هاى اختصاصى عمیق فلسفى داشت که آنها را جز به تعداد محدودى نمى توانست بگوید. به این منظور ایشان یک جلسات شبانه اى داشت ...که در آنجا به تعداد انگشت شماری که خود ایشان مى‌شناخت و اعتماد داشت اندیشه هاى ناب فلسفى شان را در آنجا گفتند و دوستان یاد گرفتند و نوشتند... بیشتر وجه فلسفى علامه و عمق و باطن و هویت فلسفى اش در آن جلسات ظهور مى کرد. شنوندگان و شرکت کنندگان در آن جلسه محدود بودند و از ده نفر معمولاً تجاوز نمى کرد.» گفتگو با دکتر ابراهیمى دینانى- روزنامه‌ی شرق


 
اسرار عالم حیوانات
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: قرآن ، علامه طباطبایی ، ملا صدرا

 و سپاهیان سلیمان رفتند تا به سرزمین مورچگان رسیدند.
موری ندا در داد : ای مورچگان به سرای خویش درآیید! مبادا سلیمان و سپاهیانش شما را در هم بکوبند!آنها نمی‌فهمند!
سلیمان خندید...

 

                                                       سوره نمل (مورچه) آیه ۱۸

جمعه شبها جلسه‌ای داریم که به قرائت قرآن و تفسیر اختصاص دارد. قدیمی‌ترها می‌گویند این جلسه ۱۲ سال است که برقرار است و آن را بزرگانی مثل دکتر گل‌نشان و دکتر فرجی دانا راه انداخته‌اند. دوستانی هم در جلسه هستند که بر متون تفسیری تسلط دارند. در یکی از جلسات به آیه ۳۷ سوره انعام رسیدیم:

 وَمَا مِن دَآبَّةٍ فِی الأَرْضِ وَلاَ طَائِرٍ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثَالُکُم مَّا فَرَّطْنَا فِی الکِتَابِ مِن شَیْءٍ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ
è هیچ جنبنده ای در روی زمین نیست و هیچ پرنده ای با بالهای خود در هوا نمی پرد مگر آنکه چون شما امتهایی هستند ما در این کتاب هیچ چیزی را فروگذار نکرده ایم و سپس همه را در نزد پروردگارشان گرد می آورند.

تا به حال به این آیه دقت نکرده بودم. خدا حیوانات و پرندگان را امتهایی مانند ما می‌داند که آنها هم حشر و رستاخیز دارند. امت به معنای یک مجموعه هدفدار است یا افراد بسیاری که در قالب مجموعه‌ واحدی جمع شده باشند. نکته ظریفی در این آیه دیدم: خدا می‌فرماید ما در این کتاب هیچ چیزی را فروگذار نکرده ایم بلافاصله آیات مشابهی از سوره نمل (۱۶ تا ۲۳) و سوره انبیا (۷۹) به یادم آمد :

و سلیمان وارث داوود شد و گفت : ای مردم ، به ما زبان مرغان آموختند و از هر نعمتی ارزانی داشتند و این عنایتی است آشکار .سپاهیان سلیمان از جن و آدمی و پرنده گرد آمدند و آنها به صف می رفتند، تا به وادی مورچگان رسیدند مورچه ای گفت : ای مورچگان ، به لانه های خود بروید تا سلیمان و لشکریانش شما را بی خبر در هم نکوبند سلیمان از سخن او لبخند زد و گفت : ای پروردگار من ، مرا وادار تا سپاس ، نعمت تو را که بر من و پدر و مادر من ارزانی داشته ای به جای آورم و کارهای شایسته ای کنم که تو خشنود شوی ، و مرا به رحمت خود در شمار بندگان شایسته ات در آور. سلیمان در میان مرغان جست و جو کرد و گفت : چرا هدهد را نمی بینم ، آیا از غایب شدگان است؟ به سخت ترین وجهی عذابش می کنم یا سرش را می برم ، مگر آنکه برای من دلیلی روشن بیاورد .درنگش به درازا نکشید هدهد آمد و گفت : به چیزی دست یافته ام که تو دست نیافته بودی و از سبا برایت خبری درست آورده ام زنی را یافته ام که بر آنها پادشاهی می کند از هر نعمتی برخوردار است و، تختی بزرگ دارد...

در آیات فوق هدهد به سلیمان می‌گوید من به چیزی دست یافتم که تو نتوانستی! دقت کنید که سلیمان یک انسان عادی نبود حتی یک پیغمبر عادی هم نبود! امکانات فراوانی در اختیارش بود نیروهای طبیعی مثل باد و نیروهای مافوق طبیعی مثل جن گوش به فرمان او بودند. آیات فوق با دستاوردهای امروزی علم جانورشناسی قابل توجیه هم نیست. صداهایی که پرندگان از خود درمی‌آورند یا سیگنالهایی که مورچه‌ها با شاخکهایشان رد و بدل می کنند همگی پیامهایی ساده هستند و به سادگی می‌توان با همان ۳ واحد تئوری اطلاعاتی که دکتر عارف به ما یاد داد (!) ثابت کرد که ظرفیت انتقال مفاهیمی را که در این آیات می‌بینیم ندارند. این آیات بوضوح با تعبیر فلاسفه از حیوان به عنوان یک موجود جاندار متحرک فاقد شعور تناقض دارد.

یکبار به عناوین سوره‌های قرآن نگاه بیندازید: بقره (گاو ماده) - انعام (چارپایان) - نحل (زنبور عسل) - نملعنکبوت - فیل ... آیا این همه تاکید بر انواع حیوانات و حشرات برا ی آن نیست که توجه ما را به عالم دیگری جلب کند؟

کاشکی هستی زبانی داشتی                                تا ز هستان پرده‌ها برداشتی

حالا که دستم از تفسیر جناب ملاصدرا کوتاه است٬ این مطلب را با کلامی از علامه طباطبایی در ذیل آیه ۳۷ سوره انعام به پایان می‌برم٬ هنوز پرسشهای بسیاری برایم باقیست و امیدوارم زودتر کسی را که از اسرار قرآن آگاهست ببینم:

از آیات بسیاری استفاده می شود که نه تنها انسان و حیوانات محشور می شوند، بلکه آسمانها و زمین و آفتاب و ماه و ستارگان و جن و سنگها و بتها و سایر شرکائی که مردم آنها را پرستش می کنند و حتی طلا و نقره ای که اندوخته شده و در راه خدا انفاق نگردیده همه محشور خواهند شد... حشر حیوانات شبیه حشر انسان است ، و آنها هم مبعوث شده ، و اعمالشان حاضر گشته و بر طبق آن پاداش و یا کیفر می بینند. هر جنبده ظالمی ، چه انسان و چه حیوان ، باید انتقام دیده و هلاک شود - دقت بفرمائید لازمه انتقام از حیوانات ، در روز قیامت ، این نیست که حیوانات در شعور و اراده با انسان مساوی بوده و در عین بی زبانی همه آن مدارج کمال را که انسان در نفسانیات و روحیات سیر می کند، آنها نیز سیر کنند.

و اما اینکه : آیا حیوانات تکالیف خود را در دنیا از پیغمبری که وحی بر او نازل می شود می گیرند یا نه ؟ و آیا پیغمبرانی که فرضا هر کدام به یک نوع از انواع حیوانات مبعوث می شوند، از افراد همان نوعند یا نه ؟ جوابش این است که : تاکنون بشر نتوانسته از عالم حیوانات سر درآورده و حجابهائی که بین او و بین حیوانات وجود دارد، پس بزند، لذا بحث کردن ما پیرامون این سوال ، فائده ای نداشته و جز سنگ به تاریکی انداختن چیز دیگری نیست ، کلام الهی نیز، تا آنجا که ما از ظواهر آن می فهمیم ، کوچکترین اشاره ای به این مطلب نداشته و در روایات وارده از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم ) و ائمه اهل بیت ( علیهمالسلام ) هم چیزی که بتوان اعتماد بر آن نمود دیده نمی شود.