بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

جبر
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مولانا ، عرفان

 

عاشق از بوی خوش پیرهنت

پیرهن را ندراند چه کند؟

----

گل خندان که نخندد چه کند؟!

علم از مشک نبندد چه کند؟!

نار خندان که دهان بگشادست

چون که در پوست نگنجد، چه کند؟....

تن مرده که بر او برگذری

نشود زنده نجنبد، چه کند؟

دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ

نخروشد نترنگد، چه کند؟!


 
شعر عارفانه (٣)
ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ٧ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سعدی ، عرفان

سعدی را شاعری عاشقانه سرا و استاد "غزل" می شناسند. انصافا چه کسی زیباتر از این می تواند بسراید:

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...

اما باید توجه کرد که سعدی در عصری پس از شاعران بزرگی مثل عطار و سنایی می زیسته که شکل دهندگان ادبیات عارفانه هستند و مسلما با کارهای آنها آشنا بوده. به همین دلیل اشعار عارفانه او هم کم نیستند. مثلا در بوستان سعدی باب سوم در عشق و مستی و شور نام دارد که با این بیت زیبا آغاز می شود:

خوشا وقت شوریدگان غم اش

اگر زخم بینند و گر مرهم اش

تعدادی غزل عارفانه در دیوان او دیده می شود که بسیار استادانه است. یکی از آنها این غزل معروف است که بر دیوار آرامگاه او نیز نقش بسته:

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست

به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست

نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل
آنچه در سر سویدای بنی‌آدم از اوست

به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
به ارادت ببرم درد که درمان هم ازوست

زخم خونینم اگر به نشود به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست

پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است
که بر این در همه را پشت عبادت خم ازوست

سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست

این سوال مطرح می شود که ملاک تعیین شعر عارفانه و تشخیص آن از عاشقانه چیست؟ این موضوع تا حدی ذوقی است اما می توان شاخص هایی ارائه داد: شعر عاشقانه به بیان زیبایی معشوق، درد و داغ فراق و داستان اشتیاق می پردازد. اما شعر عارفانه با معانی عمیق تر و نتیجه گیریهای دقیق تر همراه است. جستجو و طلب، صبر و رضا، مبدا و معاد، از مضامین عمده اشعار عارفانه هستند که در همین غزل سعدی به خوبی دیده می شوند. چون عشق یکی از مراحل سلوک عرفانی است و شاید اوج گیرایی و زیبایی عرفان در تکیه آن بر عشق باشد بسیاری از عارفان شعر عاشقانه هم سروده اند. تشخیص این دو نوع شعر از هم گاهی غیر ممکن و بی حاصل می شود به خصوص اگر شاعر رند هم باشد!

شعر عارفانه (٢)

شعر عارفانه (١)


 
شعر عارفانه (2)
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ابوالسعید ابوالخیر ، عرفان

رباعیاتی منسوب به ابوالسعید ابوالخیر

(١)

پرسیدم از او واسطه ی هجران را

گفتـــا: سببـی هست بگویـم آن را

من چشم توام اگر نبینی چه عجب

من جـــان توام کسی نبیند جـان را

(٢)

دل کیست که گویم از برای غم توست

یا آنکه حریم تن سرای غم توست

لطفی است که می کند غمت با دل من

ور نه دل تنگ من چه جای غم توست؟

(٣)

راه تـو به هــر روش که پوینـد خوش است

وصل تو به هر جهت که جویند خوش است

روی تو به هـر دیــده که بیننـد نکوست

نام تو به هر زبان که گویند خوش است

(۴)

آن دل که تو دیده ای زغم، خون شد و رفت

وز دیــده ی خـون گرفتـه بـیرون شد و رفت

روزی به هوای عشق سیری می کرد

لیلـی صفتی بدید و مجنـون شد و رفت


شعر عارفانه (١)


 
تو را نادیدن ما غم نباشد...
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ٧ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: عرفان

آلبوم بوی بهشت حسام الدین سراج را بارها و بارها گوش داده و لذت برده ام.

 در میان استادان موسیقی سنتی عده ی اندکی پیدا می شوند که بی ادعا باشند. با اینکه همیشه از صدا و سازشان لذت برده ام اما متاسفانه بیشتر آقایان آنچنان در برج عاج نشسته اند که نه از نیازهای جامعه ی امروز  باخبرند و نه انتقادی می پذیرند. جالب اینجاست که این حضرات حتی با یکدیگر هم نمی سازند و بعد از دو سه اجرای مشترک دشمن هم می شوند.یکی از بزرگترین هایشان می گوید چون در شهرستانها سالن استاندارد نداریم من آنجا برنامه اجرا نمی کنم.  لابد هنرمند بی نظیری مانند عارف قزوینی هم فقط در سالن اپرای سیدنی برنامه اجرا می کرده و ما خبر نداریم!

با این وجود کسانی مانند حسین علیزاده و جناب سراج هستند که این همه آداب و ترتیب ندارند. مرام خاکی حسین علیزاده را به چشم دیده ام  و صفای سراج را از دوستان موثق شنیده ام.

دوستانی که تمرین خوشنویسی کرده اند می دانند که یکی از اولین سرمشق هایی که استاد می نویسند این است:

داند آن کس که آشنای دل است

که صفای خط از صفای دل است

بوی بهشت   سراج

شنیدن آلبوم بوی بهشت را به همه ی دوستان توصیه می کنم:

تو را نادیدن ما غم نباشد

که در خیلت  به از ما کم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روی

 ولیکن چون تو در عالم نباشد...


 
شعر
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عرفان

...دست به دامان توکل زدند
بر همه‌ی واسطه‌ها پل زدند

گنج خدایند... ولی ناپدید
خانه‌ی رازند... ولی بی کلید
دیدنشان دیدن باغ بهشت
خوب ترین خاطره‌ی سرنوشت
از من و دلتنگی من بگذرید
باز ترین پنجره را بنگرید...

۲۲ فروردین


 
داد جارویی به دستم آن نگار...
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: امام محمد غزالی ، عرفان ، اسلام ، ایران

استاد با احترام و استقبال بی‌نظیری وارد بغداد شد و بر کرسی ریاست نظامیه که مهم ترین دانشگاه آن زمان بود تکیه زد (سال ۴۸۴ ه.ق.). کارش از هرجهت بالا گرفت تا آنجا که خود می‌گوید ۳۰۰ نفر در مجلس درسش حاضر می‌شدند‌. بر خلاف دیگر شهرها در بغداد آزادی فکری بیشتری وجود داشت و مذهب ها و اندیشه‌های گوناگون اجازه بحث و گفتگو داشتند. او در کنار تدریس به تحقیق در آثار متکلمین (اهل سنت)، فلاسفه، اسماعیلیان و صوفیه می پرداخت. 

چهار‌ سال گذشت... تا اینکه آتش شک در جانش زبانه گرفت. دیگر درس و بحث سیرابش نمی‌کرد. از یک طرف پای‌بند جاه دنیوی و مقام معلمی بود و از طرف دیگر پرنده‌ی جانش هوای پرواز از قفس وابستگی ها و پیوستن به آسمان وارستگی ها داشت. شش ماه در تب شک و تردید سوخت تا سرانجام نیمه شبی مخفیانه از بغداد خارج شد تا بحر عشق را در شهر دمشق پیدا کند. حجة الاسلام امام محمد غزالی، شد جاروکش مسجد دمشق. شاید این بیت مولانا شرح حال او باشد:

داد جارویی به دستم آن نگار

گفت کز دریا برانگیزان غبار..

خلوتگاه او مناره‌ی غربی مسجد دمشق بود که در آنجا به راز و نیاز مشغول می‌شد. روزی به مدرسه‌ی امینیه‌ی دمشق وارد شد. دید که استاد مدرسه سخنان او را تدریس می‌کند و می‌گوید : قال الغزالی.... ترسید... گریخت... از دمشق گریخت. به بیت المقدس رفت در کنار بارگاه ابراهیم پیامبر (و من چقدر این ابراهیم (ع) را دوست دارم)...

------------------

داستان شوریدگی غزالی و آنچه در ۱۷ سال پایانی زندگی‌اش بر او گذشت بسیار شنیدنی و عبرت آموز است به خصوص برای ما زندانیان مدرسه و دانشگاه که هنوز خردک شرری در دلهایمان باقی است ... باید از غزالی بیشتر گفت.

منبع:

المنقذ من الضلال- نوشته‌ امام محمد غزالی

پایگاه اطلاعاتی امام محمد غزالی 

پی نوشت:

در دنیای اسلام، حجة الاسلام  لقب خاص امام محمد غزالی است.

امام محمد غزالی طوسی غزالی

داد جاروبی به دستم آن نگار

گفت کز دریا برانگیزان غبار ...


 
شرح دو بیت حافظ
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، حافظ ، عرفان

قبل از شرح دو بیتی که دوستی پرسیده بود اجازه بدهید اول همه ی غزل را بخوانیم و  لذت ببریم (آن دوبیت مورد نظر را برجسته کرده ام) :

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟
ساقی کجاست؟ گو سبب انتظار چیست؟  
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار   
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست؟
(۱) معنیّ آب زندگی و روضه ارم
جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست؟
(۲) مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند
ما دل به عشوه که دهیم؟ اختیار چیست؟
راز درون پرده چه داند فلک خموش
ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست؟
سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست
معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست؟
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته کردگار چیست

اولین گام در درک شعر حافظ آشنایی با صورت شعر اوست یعنی خواندن صحیح اشعار او و دانستن معنای واژه ها. متاسفانه گذر زمان و تغییرات زبان بین منظور حافظ از برخی  کلمات  با برداشت امروزین ما فاصله انداخته.  این موارد چندان زیاد نیست اما می تواند به اشتباهاتی منجر شود که مثلا یکی از آنها را در همین بحث خواهیم دید. ابتدا معنی برخی از کلمات هر  بیت را بررسی می‌کنیم و بعد معنای آن را:

بیت اول :

آب زندگی: آب حیات که عمر جاودان با نوشیدن آن حاصل می شود در باور عامه خضر و الیاس از این چشمه نوشده اند و سرچشمه ی آن هم در ظلمات است.

روضه‌ی ارم: استعاره برای بهشت است.

طرف (tarf): کنار.

خوشگوار: چیزی که سریع هضم می شود

معنی:
 ۴ بیت اول این غزل که بیت مورد نظر آخرین آنهاست همه به یک مضمون واحد اشاره می‌کنند که ناپایداری دنیا و کوتاهی عمر و دعوت به غنیمت شمردن وقت است. اغتنام وقت Carpe diem یکی از اصول فکری حافظ است که از این لحاظ بسیار به خیام شباهت دارد. دکتر ندوشن هم مقاله‌ای در زمینه‌ی مقایسه‌ی خیام و حافظ دارند که روی همین شباهت انگشت گذاشته‌اند. حافظ معتقد است که نباید فرصت عیش و خوشی و خوبی را به امید فردا از دست داد. ما همین یک امروز را داریم و هیچ اعتمادی به فردا نیست.

شرح عرفانی
 می اصطلاحی عرفانی است و نزد صوفیه به معنی ذوقی است که از دل سالک برآید و او را خوشوقت گرداند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). بهشت و عمر جاودان با اعمال ما در همین دنیا به دست می‌آید پس باید لحظه لحظه‌ی حیات را برای خوبی و ذوق و ذکر غنیمت شمرد. حتی می‌توان گفت: بهشت در همین دنیا به دست می‌آید.

بیت دوم
مستور: یکی از معانی مستور پارسا و عفیف است، چنانکه در این بیت نظامی می بینیم:

ز ریحانی چنان چون درکشم دست؟
که دی مستور بود و این زمان مست

عشوه: ناز و حرکت معشوق که دل عاشق بدان فریفته شود. (غیاث اللغات ). ناز و کرشمه . (آنندراج ). حرکت نازنینان که بدان دل عاشقان را مجذوب کنند.

اختیار : یکی از معانی اختیار صلاح، صواب و کار درست است مثلا در تاریخ بیهقی آمده: چون خدای عزوجل بدان آسانی تخت ملک بما داد اختیار آن است که عذرگناهکاران بپذیریم. در این بیت هم حافظ اختیار را به همین معنا به کار برده و ربطی به جبر و اختیار ندارد.

معنی:یکی پوشیده دلبری می‌کند و یکی پیدا و آشکار. ما باید به کدامشان دل بدهیم کار درست کدام است؟

شرح عرفانی:

 در اصطلاح صوفیه ،مکتوم و مستور  کنه ماهیت الهی است، که از ادراک کافه عالمیان مستور است . (از فرهنگ مصطلحات عرفا) و به نظر می‌رسد در این بیت مست در مقابل مستور آمده و بنابراین باید کنایه از نشانه‌های آشکار خداوند باشد. عشوه هم در اصطلاح عاشقان ، تجلی جمال معشوق است (از کشاف اصطلاحات الفنون). به این ترتیب معنای بیت بسیار زیبا می‌شود: بعضی از جلوه‌های معشوق (خداوند) و صفات او  از چشم عام مستور است و برای خواص است و برخی از جلوه ها و صفات او برای همگان اما هر دونوع سرچشمه و مبدا یکسانی دارند حال ما باید به دنبال درک کدام دسته از صفات و آثار الهی باشیم؟


 
شکرخواب صبوح
ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حافظ ، عرفان ، شعر کلاسیک

دیشب بسیار از این بیت حافظ لذت بردم. حیفم آمد برای دوستان ننویسم:

مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح
ور نه گر بشنود آه سحرم باز آید

شکرخواب صبوح یعنی خواب شیرینی که پس از خوردن شراب در بامداد حاصل می‌شود . کنایه از سرخوشی و بی‌غمی و شادخواری است.

می‌گوید حیف که سر و صدای چنگ یا خواب شیرین بامدادی مزاحم دلدارم شده‌اند و الا او باوفاست و اگر صدای آه سحرگاهی مرا بشنود و بداند از غصه بیدار بوده‌ام به سراغم می‌آید!


 
نامه ای به دوست (۶)
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ٩ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: نامه ، عرفان ، زندگی در غرب

برادر تپلم محسن عزیز
همین الان که شب قدر است و ملایکه و جناب روح پی در پی در حال تنزل هستند این سطور را خدمت شما می نویسم. متاسفانه اگرچه در دو کشور همسایه ایم اما فاصله ی من و شما به اندازه ی یک قاره است و الا حتما تلاش می کردم که این ایام را با هم باشیم. حقیقتا من هم اینجا تنهایم و یک رفیق همدل که بشود با او دهها کلمه در یک نگاه گفت یافت می نشود. دوستان همه ماشاءالله عاقل شده اند و تا شعر می خوانی می گویند اینها شعر است و تا حدیث می خوانی می گویند سندش کو و تا قرآن می خوانی می گویند باید به تفسیر معتبر رجوع کرد.


همه گرفتار قال اند و اهل حالی پیدا نیست. به یاد آن شب شمال افتاده ام درست ۵ روز قبل از آمدنم به سرزمین برف که در بابلسر بودم و با عزیزترین دوست شاعرم و شاعرترین دوست عزیزم در ساحل بابلسر آنقدر شعر خواندیم که عصر، غروب شد و غروب، شب شد.

 یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود.

باور کن ماههاست که برای کسی –جز همسفرم و همنوردت- شعر نخوانده ام و دارم از یاد می برم که روزی این تاج خار را بر سرم نهادند و

پیش و پسی بست صف کبریا
پس شعرا آمد و پیش انبیا

ذوق آدم کور می شود در این کویر بی مستمع.

این روزها اگرچه بر تو سخت می گذرد اما بسیار قدرش را بدان. من هم تجربه ی این روزهای تازه واردی را دارم و با یقین به تو می گویم که فاصله ی تو با آسمان دو انگشت بیش نیست و اگر شنوا باشی استجابت را در پس هر دعایت خواهی شنید. اگر دلتنگی به تو هجوم آورد تنها نگاهی به آسمان کن ........ اگر اشک در چشمانت حلقه نزد مرا بر دار کن

جز من اگرت عاشق شیداست بگو
ور هیچ مرا در دل تو جاست بگو
ور میل دلت به جانب ماست بگو
گر هست بگو، نیست بگو، راست بگو!

از این روزهای تنهایی خوب لذت ببر که به زودی گرداگرد تو شلوغ خواهد شد و در آشفته بازاری از عرب و عجم و چینی و هندی و مکزیکی غرق خواهی شد.


 
یادی از هاتف اصفهانی
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، عرفان

اگرچه هاتف اصفهانی را به ترجیع بند معروفش می‌شناسند:

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو


اما غزلیات دلنشینی هم دارد از جمله غزل زیر که فکر می‌کنم با ساز و آواز (ابوعطا) هم اجرا شده باشد.

چه شود به چهره‌ی زرد من نظری ز برای خدا کنی
که اگر کنی همه درد من، به یکی نظاره دوا کنی

تو شهی و کشور جان تو را، تو مهی و ملک جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تو را، که نظر به حال گدا کنی؟

ز تو گر تفقد(۱) و گر ستم، بُوَد آن عنایت و این کرم
همه از تو خوش بُوَد ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی

همه جا کشی می لاله گون، ز ایاغ(۲) مدعیان دون
شکنی پیاله‌ی ما که خون به دل شکسته‌ی ما کنی

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین
همه‌ی غمم بُوَد از همین، که خدای نکرده خطا کنی(۳)

تو که"هاتف" از برش این زمان، روی از ملامت بی کران
قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی؟

پی نوشت:

(1): تفقد: نوازش دلجویی
(2) ایاغ بر وزن کلاغ ! ساغر شراب
(3) این بیت مثال خوبی است برای یکی از آرایه های ادبی که جناس شبه اشتقاق می نامند. کمان و کمین

زندگینامه: پدران سید احمد هاتف اهل اردوباد آذربایجان بودند که در زمان پادشاهان صفوی از آن دیار به اصفهان هجرت کردند . تولد هاتف در نیمه اول قرن دوازدهم در شهر اصفهان اتفاق افتاده . او به تحصیل ریاضی و حکمت و طب همت گماشت . این شاعر قسمت پایانی عمر خود را در اصفهان و قم و کاشان بسر برده و غالباً بین این سه شهر در رفت و آمد بوده است . آخرعمر در قم مستقر شده و در اواخر سال 1198 در آن شهر مرحوم و بخاک سپرده شده. او پسری بنام « سید محمد سحاب » داشته که از شعـرای عهد فتحعلیشاه قاجار
بوده . به نقل از :آوازه


 
غرلی از عطار نیشابوری
ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز ٩ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: عطار نیشابوری ، شعر کلاسیک ، عرفان

جامی در نفحات الانس آورده است: جلال الدین رومی گفت: « نور منصور (حسین بن منصور حلاج) بعد از صد و پنجاه سال به روح فریدالدین عطار تجلی کرد و مربی او شد.»


ای در درون جانم و جان از تو بی خبر
وز تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر             
 
چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان
در جان و در دلی دل و جان از تو بی خبر        
 
نقش تو در خیال و خیال از تو بی نصیب
نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر        

از تو خبر به نام و نشان است خلق را 
وآنگه همه به نام و نشان از تو بی خبر        
 
جویندگان جوهر دریای کنه تو
در وادی یقین و گمان از تو بی خبر         
 
چون بی خبر بود مگس از پر جبرئیل
از تو خبر دهند و چنان از تو بی خبر         
 
شرح و بیان تو چه کنم زانکه تا ابد
شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی خبر        
 
عطار اگرچه نعره‌ی عشق تو می‌زند
هستند جمله نعره‌زنان از تو بی خبر  


 
فقر و قناعت
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ٢٩ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: عرفان ، عطار نیشابوری ، اسلام ، اخلاق

از فقر پرسیدی و پیامبر امی فرمود: الفقر فخری و همین جمله ابتدای تصوف راستین بود. شب قدر در جمع دوستان صحبت به این ایه رسید که :

یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ
 ای مردم ، همه شما به خدا نیازمندید و تنها خدا  بی نیاز و ستودنی است

عزیزی گفت خداوند در این آیه نمی فرماید یا ایها الذین امنوا ... بلکه مخاطب این آیه همه‌ی مردم هستند از هر رنگ و درجه و طبقه‌ای که باشند. انسان اگر این آیه را باور کند به قول سنایی از حرص و طمع و بسیاری از صفات ناشایست دیگر دست می‌شوید:

خانه‌ی حرص تو و آز تو ویران نشود        تا تو در دایره‌ی فقر فرو ناری سر 

عطار آنجا که از زبان هدهد هفت وادی سلوک را نام می‌برد٬ فقر را آخرین وادی می‌نامد که رسیدن به آن از همه دشوارتر است. این نوع فقر با فنا توام است که به معنای دست شستن از همه‌ی تعلقات و ندیدن خود است:

 گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی، درگه است   
وا نیامد در جهان زین راه٬ کس
نیست از فرسنگ آن آگاه٬ کس    
هست وادی طلب آغاز کار 
وادی عشق است از آن پس، بی‌کنار
 پس سیم وادیست آنِ معرفت 
پس چهارم وادی٬ استغنا صفت
هست پنجم٬ وادیِ توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعب ناک
هفتمین وادی فقرست و فنا
بعد ازین روی روش نبود ترا
درکشش افتی، روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت

مولوی هم در غزل زیبایی می‌گوید که شبی فقر را در خواب دیدم و از زیبایی او مدهوش شدم.

فقر را در خواب دیدم دوش من
گشتم از خوبی او بی‌هوش من
از جمال و از کمال و لطف فقر
تا سحرگه بوده‌ام مدهوش من
فقر را دیدم مثال کان لعل
تا ز رنگش گشتم اطلس پوش من
بس شنیدم های و هوی عاشقان 
بس شنیدم بانگ نوشانوش من
حلقه‌ای دیدم همه سرمست فقر
حلقه‌ی او دیدم اندر گوش من

در مثنوی هم اشاره می‌کند فقر به این دلیل مورد ستایش است که به انسان صبر می‌بخشد و او را از حرص و غم امان می‌دهد. با این تعریف منظور از فقر نمی‌تواند فقر مادی باشد چرا که بسیاری از انسانهای فقیر مدام درگیر اندوه و غم و هستند و به تعبیر علی (ع) فقر و کفر همراه یکدیگرند. بنابراین می‌توان گفت فقر در این بیان مترادف قناعت است یا بهتر است بگویم یکی از میوه‌های فقر٬ قناعت است. حافظ می‌فرماید:

ما آبروی فقر و قناعت نمی‌بریم                با پادشه بگو ی که روزی مقدر است

 

روزى پیامبر با جمعى از اصحاب بر مرد شتر چرانى گذشتند شخصى به نزد او فرستادند و شیر طلبیدند. آن شخص گفت: شیرى که در ظرف دارم براى شام قبیله است و آنچه در پستانهاى شتر است برای صبح فردا گذاشته‌ام. حضرت فرمود: خداوندا! مال و اولاد این مرد را زیاد کن.

گذشتند و به شبانى رسیدند کسى را نزد او فرستادند و شیر خواستند. آن شبان آنچه شیر در پستانهاى گوسفندان بود دوشید و با آنچه در ظروف خود داشت جمع کرده با گوسفندى به خدمت حضرت فرستاد و گفت: این مقدار اندکی بود که فرستادم چنانچه بفرمائید از این بیش مى‌فرستم.حضرت او را دعا کرد وفرمود: خداوندا! به قدر کفاف و قناعت به او روزى کن. کسى عرض کرد: یا رسول الله! برای آن شخص که فرموده‌ی تو را رد نمود دعایی کردى که اکثر ما طالب آن هستیم. و آن را که خدمت گذارى کرد دعایى فرمودید که همه از آن کراهت داریم؟ ! حضرت فرمود: چیز کمى که با آن کفایت و قناعت باشد بهتر است از بسیارى که آدمى را مشغول و گرفتار سازد . 

 ملا احمد نراقی درباره‌ی قناعت می‌گوید: «ضد صفت حرص٬ ملکه‌ی قناعت است و آن حالتى است از براى نفس که باعث اکتفاکردن آدمى است به قدر حاجت و ضرورت و زحمت نکشیدن در تحصیل فضول از مال و  این از جمله صفات فاضله و اخلاق حسنه است و همه فضائل به آن منوط بلکه راحت در دنیا و آخرت به آن مربوط است.و صفت قناعت مرکبى است که: آدمى را به مقصد مى رساند و وسیله اى است که: سعادت ابدى را به جانب آدمى مى کشاند زیرا که: هر که به قدر ضرورت قناعت نمود و دل را مشغول قدر زاید نکرد همیشه فارغ البال و مطمئن خاطر است. و حواس او جمع و تحصیل آخرت بر او سهل وآسان مى گردد. و هر که از این صفت محروم و آلوده حرص و طمع و طول امل گشت به دنیا فرو مى رود و خاطر او پریشان و کار او متفرق مى گردد. و با وجود این چگونه مى تواند تحصیل آخرت نماید و به درجات اخیار و ابرار رسد؟! »

حرف زدن آسان است اما به عقیده‌ی من قناعت وقتی عملی می‌شود که انسان به شکر کردن خداوند عادت کند در همه حال. و بداند که هرچه هست از خداست و اگرچه او برای به دست آوردن روزی یا علم یا ثروت زحمت کشیده اما مالکیت همه‌چیز از آن خداست و حاضر باشد که طبق دستور خدا عمل کند و اجازه ندهد که زیادی یا کمی مال و دارایی او را از یاد خدا غافل کند. استدلال عرفا این است که آدم وقتی کمتر داشته باشد٬ اشتغال فکری او کمتر است اما در این دوره و زمان آدمی که ندارد خودش را به آب و آتش میزند که داشته باشد و دوباره به این نتیجه می‌رسیم که منظور از فقر٬ فقر مادی نیست و قناعت هم تنها به معنای کمتر داشتن نیست...


 
خدای خانه
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: عرفان ، امام علی

 نقل است که: زمانی او۱ را دیدند پاره‌ای آتش بر کف نهاده می‌دوید، گفتند:  به کجا؟ گفت: می‌دوم تا آتش در کعبه زنم، تا خلق با خدای کعبه پردازند۲

یک روز چوبی در دست داشت. که هر دو سر آتش گرفته بود، گفتند: چه خواهی؟ گفت: می‌روم تا به یک سر این چوب٬ دوزخ را بسوزم، و به یک سر بهشت را، تا خلق را پروای خدا پدید آید۳.

خدای خانه کجاست؟

پی نوشت:

۱- حکایتی است از شبلی عارف. اصل وی از خراسان و از شهری بنام اسروشنه بوده؛  در بغداد و یا سامرا به سال ۲۴۷یا ۲۴۸ هجری ولادت یافته است. پدرش حاجب (پرده دار) خلیفه‌ی عباسی و خود او نیز بنا بر قولی حاجب موفق خلیفه‌ی عباسی بوده است. زمانی هم حاکم دماوند بوده و در آخر در مجلس خیرنساج از بزرگان صوفیه توبه کرده. شبلی مصاحب جنید نهاودندی (بغدادی) نیز بوده است. شبلی غیر از ضیاع و عقار (خانه و زمین)، شصت هزار دینار، از پدر به ارث برده بود که همه را در راه خدا انفاق کرد. دمش گرم و راهش پر رهرو!

۲- این حکایت کوتاه یکی از تفاوتهای اساسی در دین شناسی اهل معنا (عارفان) و اهل صورت (فقهای درباری +...) را بیان می‌کند که یکی به ظاهر خانه نگاه می‌کند و دیگری به خدای خانه. یکی در ‌پی زیارت کعبه‌ی گل است و دیگری در پی عمارت کعبه‌ی دل. توجه بیش از حد به ظاهر حج و غفلت از معنا و مفهوم آن عملا ظرفیت این نشانه‌ی بزرگ اسلام را به صفر رسانده. آنقدر که حاجیان ما مواظب «طواف نساء» و تلفظ درست «والضالین» هستند٬ مراقب رعایت حقوق بندگان خداوند و پرهیز از گناهان سنگین و متداولی مثل غیبت و دروغ نیستند. یکی از دلایل عقب ماندگی ما مسلمانان گرفتاری در صورت است.

۳- این حکایت٬ کلام معروف حضرت امیر (ع) را به یاد می‌آورد که فرمود: آنکه خدای را به طمع بهشت می‌پرستد٬ تاجر است و آنکه خدا را از ترس جهنم می‌پرستد٬ برده است. آزادگانند که خدای را چون شایسته‌ی پرستش است می‌پرستند.


 
آغازگر شعر عارفانه
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: عرفان ، شعر کلاسیک ، بایزید بسطامی ، ابوالسعید ابوالخیر

دیروز داشتم چند رباعی منسوب به شیخ ابوالسعید ابوالخیر۱ را می‌خواندم. به نظرم بسیار زیبا رسیدند. یکی از آنها حسابی سرمستم کرد. اجازه بدهید شما را هم در این مستی شریک کنم:

گفتم: چشمم... گفت: به راهش می‌دار
گفتم: جگرم... گفت: پر آهش می‌دار
گفتم که: دلم... گفت: چه داری در دل؟
گفتم: غم تو، گفت: نگاهش می‌دار!

تعداد زیادی رباعی به روزگار ما رسیده است که شاعر آنها را شیخ ابوالسعید ابوالخیر دانسته‌اند٬ اما بسیاری از آنها را در دیوان عارفان دیگر هم می‌توان یافت (به عنوان مثال تقربیا تمامی رباعیات خواجه عبدالله انصاری را به نام شیخ هم نوشته‌اند.)  شاید تعجب کنید اما بعضی از این رباعی‌ها را در دیوان مولوی که ۲۵۰ سال بعد از ابوالسعید ابوالخیر می‌زیسته دیده‌ام. به همین دلیل بهتر است بگوییم این رباعیات منسوب به شیخ ابوالسعید ابوالخیر  هستند.

ایران زادگاه عرفان بود. از زمان سلطان‌العارفین بایزید بسطامی۲ با اینکه ایران در تسلط خلیفه‌ی بغداد بود زبان فارسی به عنوان زبان رسمی عارفان و صوفیان به کار رفت اما زبان عربی زبان رسمی فقیهان بود. جالب اینکه افرادی که به نحوی با هر دو طایفه‌ی عارفان و فقیهان دمخور بوده‌اند کتابهای فقهی‌اشان را به زبان عربی و متون عرفانی‌اشان را به زبان فارسی نوشته‌اند مثل: جناب امام محمد غزالی. ابن بطوطه۳ ٬ جهانگرد معروف می‌گوید : در قاهره گروهی از درویشان ایرانی را دیدم که خانقاهی داشتند و ذکر می‌گفتند و سماع می‌کردند. در زمان او (نیمه‌ی اول قرن ۸) دنیای اسلام به دو بال شرقی و غربی تقسیم می‌شده که تقریبا بغداد مزر این دو ناحیه بوده. در بخش شرقی که از ایران تا هند و چین را شامل می‌شده زبان فارسی زبان رسمی بوده و در بخش غربی زبان عربی. یکی از دلایل نفوذ زبان فارسی کوششهای عارفان و صوفیان در ترویج مرام و آموزه‌های خود بوده (بال غربی در تسلط خلیفه‌ی بغداد و فقهای حنفی و حنبلی ۴ بوده لذا صوفیان در بال شرقی آزادی عمل بیشتری داشته‌اند).

"هرمان اته" خاور شناس آلمانی درباره شیخ ابوسعید ابوالخیر چنین آورده است: «وی نه تنها استاد دیرین شعر صوفیانه بشمار میرود، بلکه صرف نظر از رودکی و معاصرانش، می‌توان او را از مبتکرین رباعی که زاییده طبع ایرانی است دانست.  ابتکار او در این نوع شعر از دو لحاظ است: یکی آنکه وی اولین شاعر است که شعر خود را منحصراً به شکل رباعی سرود. دوم آنکه رباعی را بر خلاف اسلاف خود نقشی از نو زد که آن نقش، جاودانه باقی ماند.  یعی آن را کانون اشتعال آتش عرفان [و] وحدت وجود قرار داد..

به این ترتیب شیخ ما٬ سنت پسندیده‌ای را بنیاد نهاد که پس از او به همت عارفان دیگر ادامه یافت. کمتر عارف برجسته‌ای را می‌توان یافت که شعر لطیفی نسروده باشد از خواجه عبدالله انصاری گرفته تا علامه‌ی طباطبایی. رباعی دیگری منسوب به شیخ را می‌خوانیم: 

ای در دل من اصل تمنا همه تو  
وی در سر من مایه‌ی سودا همه تو
هر چند به روزگار در می‌نگرم  
 امروز همه تویی و فردا همه تو 

-------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

۱-شیخ ابوسعید ابوالخیر از عارفان بزرگ و مشهور اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری است. درباره‌ی او کتابها و مقالات فراوانی نوشته‌اند که معروف‌ترین آنها اسرار التوحید است که نوه‌ی او نوشته. ولادت شیخ در سال ۳۵۷ هجری در شهرکی بنام میهنه یا مهنه در خراسان اتفاق افتاد. اکنون ویرانه‌های میهنه در ترکمنستان است. او سالها در مرو و سرخس فقه و حدیث آموخت تا اینکه به وادی عرفان روی آورد. شیخ ابوسعید پس از اخذ طریقه‌ی تصوف به دیار اصلی خود (میهنه) برگشت و هفت سال به ریاضت پرداخت و به اشاره شیخ و پیر خود مدتی به نیشابور رفت. ابوسعید عاقبت در همانجا که چشم به دنیای ظاهر گشوده بود، در شب آدینه چهارم شعبان سال 440 هجری، وقت نماز خفتن جهان را بدرود گفت.

۲- بایزید به احتمال قوی در سال ۱۳۱ هجری به دنیا آمده است. در میان عارفان ایرانی بایزید از نخستین کسانی است که به نویسندگی و به قولی به شاعری پرداخت. امام محمد غزالی در قرن پنجم هجری از آثار قلمی او استفاده کرده است ولی در حال حاضر چیزی از آثار قلمی وی در دست نیست.

۳-  ابن بطوطه (Ebn-e Batuteh) در سال ۷۰۲ هجری در شهر طنجه در مراکش امروزی به دنیا آمد و سی سال به سفر پرداخت. سفر  او در روز پنجشنبه ۲ رجب سال ۷۲۵ هجرى قمرى آغاز شد و در اواخر ماه ذى الحجه سال ۷۵۴ هجرى قمرى پایان یافت. گستره‌ی سرزمین‌هایی که او به آنها سفر کرده چند برابر آن چیزی است که مارکوپولو دیده... درباره‌ی ابن بطوطه یک دنیا حرف دارم!

۴- در آن زمان تعصبات کور مذهبی در آن گوشه از دنیای اسلام بیداد می‌کرده. بسیاری از گوهرهای گرانبهای عرفان و فلسفه و تشیع نظیر عین‌ القضات٬ شیخ اشراق٬ شهید اول و ... را به طرزی دردناک در دمشق و حلب و ... سر بریده‌اند٬ شمع آجین کرده‌اند٬ زنده زنده سوزانده‌اند یا پوستشان را  کنده‌اند. دو سه فقیه درباری دور هم می‌نشستند و از سر حسادت و یا نفهمی فتوای ارتداد می‌دادند و مشتی از اراذل عوام را به جان این بزرگواران می‌انداختند. اشک در چشم انسان  حلقه می‌زند وقتی حکایت این قساوت‌ها را می‌خواند. من این سالها را قرون وسطای اسلامی می‌خوانم.


 
آینه‌های موازی
ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: عرفان

روزی آن عارف۱ را گفتند که: سرّ توحید را به مثالی روشن بیان کن!  گفت: دو آیینه و سیبی.

------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

۱- نجیب الدین علی بن بزغش شیرازی از عارفان مشهور قرن هفتم هجری است. به طوریکه جامی نوشته است: «پدر وی از امنای تجار و اغنیاء کبار بود، از شام به شیراز آمده و در آنجا متأهل و متوطن شده بود، شبی وی در خواب دید که امیرالمؤمنین علی (ع) پیش وی طعامی آورد و با وی بخورد و وی را بشارت داد که حق سبحانه و تعالی ترا فرزندی نجیب و صالح خواهد داد. چون آن فرزند بزادی، وی را علی نام نهاد بنام حضرت امیر، و لقب نجیب الدین کرد.  وی از بدایت حال محبت فقرا می ورزید و با ایشان می‌نشست. هر چند پدر٬ وی را لباسهای فاخر می‌ساخت و طعامهای لذیذ می‌داد به آن التفات نمی‌کرد و می‌گفت من جامه‌ی زنان نمی‌پوشم و طعام نازکان نمی‌خورم و جامه هایی پشمین می‌پوشید و طعامهای بی تکلف می‌خورد...» (منبع)


 
ملاقات محمود غزنوی با ابوالحسن خرقانی
ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: عرفان ، ابوالحسن خرقانی ، عطار نیشابوری

شیخ فرید الدین عطار نیشابوری، داستان ملاقات محمود غزنوی با ابوالحسن خرقانی۱ عارف نامدار قرن چهارم هجری را در کتاب تذکره‌ی اولیا آورده است. بخش کوتاهی از این ماجرا را با هم می‌خوانیم:

ابوالحسن خرقانی

« نقل است که ... سلطان محمود به زیارت شیخ ابوالحسن خرقانی رسول فرستاد که شیخ را بگویید که سلطان برای [دیدن] تو از غزنین بدینجا آمد، تو نیز برای او از خانقاه به خیمه‌ی او درآی؛ و رسول را گفت اگر نیاید این آیه برخوانید: "واطیعو الله و اطیعو الرسول و اولی الامرمنکم۲." [از خدا اطاعت کنید و از رسول او و آنان که اداره‌ی امور شما را بر عهده دارند]

رسول پیغام بگزارد.  شیخ گفت: مرا معذور دارید. این آیه برو خواندند، شیخ گفت: محمود را بگویید که: چنان در اطیعو الله مستغرقم که در اطیعو الرسول خجالتها دارم تا به اولی الامر چه رسد؟! رسول بیامد و به محمود باز گفت. محمود را رقت آمده [دلش نرم شد] و گفت: برخیزید، که او نه از آن مرد است که ما گمان برده بودیم۳...

پس محمود بدره ای زر پیش شیخ نهاد. شیخ قرصی نان جوین پیش نهاد و گفت: بخور! محمود همی خاوید [دندان می زد] و در گلویش می گرفت. شیخ گفت: مگر حلقت می گیرد؟ گفت: آری.  گفت: میخواهی که ما را این بدره زر تو گلوی بگیرد؟ برگیر که این را (اشاره به زر)  سه طلاق داده ایم.  محمود گفت: در چیزی کن [برای کار دیگری خرج کن]. گفت: نکنم.  گفت: پس مرا از آن خود یادگاری بده، شیخ پیراهنی از آن خود بدو داد. محمود چون بازهمی گشت گفت: شیخا خوش صومعه‌ای داری، [شیخ] گفت: آن همه داری، این نیز همی بایدت؟!»۴

------------------------------------

پی نوشت:

۱-این جناب شیخ ابوالحسن خرقانی از آن عارفان بزرگوار است که حتی قبل از تولدش مژده‌ی آمدنش را داده بودند. مشهور ترین شاگردش خواجه عبدالله انصاری است.  خواجه عبدالله درباره‌ی تاثیر شاگردی شیخ می‌گوید:

عبدالله مردی بود بیابانی، می‌رفت به طلب آب زندگانی، ناگاه رسید به شیخ ابوالحسن خرقانی، دید چشمه‌ی آب زندگانی، چندان خورد که از خود گشت فانی، که نه عبدالله ماند و نه شیخ ابوالحسن خرقانی، اگر چیزی میدانی من گنجی بودم نهانی، کلید او شیخ ابوالحسن خرقانی.

۲- ما ترجمه‌ی ساده‌ای از این آیه (۵۸-نسا) را آورده‌ایم. مترجمین شیعه این آیه را اندکی مبهم ترجمه می‌کنند مثلا آیت‌الله مکارم شیرازی این گونه ترجمه کرده‌اند: اى کسانى که ایمان آورده‏اید! اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الأمر را تا با استناد به احادیث متواتر استدلال و رفع ابهام کنند که منظور از اولیا امر امامان شیعه (ع) هستند. در مقابل بسیاری از اهل سنت ولی امر را کسی می‌دانند که زمام حکومت مسلمین در دست اوست (چه عادل باشد و چه نباشد) و به استناد این آیه قیام در برابر حاکم اسلامی را جایز نمی‌دانند.

۳- در طول تاریخ پادشاهان و اصحاب قدرت سعی می‌کردند با دیدار عارفان و مردان صالح برای خود آبرو و اعتباری کسب کنند. حالا اگر عارفی با پای خودش به درگاه سلطان می‌رفت از نظر تبلیغاتی بسیار به نفع سلطان بود٬ اما عارفان آگاهی چون شیخ ابوالحسن خرقانی  فریب اصحاب قدرت را نمی‌خوردند.

۴- متن کامل حکایت را می‌توانید در سایت فرهنگ‌سرا پیدا  کنید.


 
سفری بر آسمان کن
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ٤ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: مولانا ، عرفان

هِلِه عاشقان بشارت که نمانَد این جدایی  
برسد وصالِ دولت بکند خدا٬ خدایی
 
ز کرم مزید آید دو هزار عید آید  
دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی! 

کرمت به خود کشاند به مراد دل رساند  
غم این و آن نماند بدهد صفا صفایی 

هله عاشقان صادق! مروید جز موافق  
که سعادتی است سابق ز درون باوفایی 

به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی  
چو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی 

تو مسافری روان کن سفری بر آسمان کن  
تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی 

نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرق  
نفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیایی 

بنگر به نور دیده که زند بر آسمان‌ها  
به کسی که نور دادش بنمای آشنایی 

مولوی-دیوان شمس


 
تواضع
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سعدی ، عرفان ، اخلاق ، بایزید بسطامی

شنیدم که روزی سحرگاه عید

 

ز گرمابه آمد برون بایزید

یکی طشت خاکسترش بی‌خبر

 

فرو ریختند از سرایی به سر

همی گفت ژولیده دستار و موی

 

کف دست شکرانه مالان به روی

که ای نفس من در خور آتشم

 

به خاکستری روی درهم کشم؟

سعدی می‌گوید یک روز صبح زود بایزید بسطامی عارف مشهور از حمام بیرون می‌آمد. طبیعتا پاکیزه شده بود و چون روز عید بود لباس نو پوشیده بود. همین طور که از کوچه‌ای رد می‌شد یک نفر که حواسش نبود تشتی پر از خاکستر را بر سر بایزید خالی کرد. همراهان انتظار داشتند بایزید که حسابی سر و دستارش آشفته و آلوده شده بود به آن شخص اعتراض کنند اما دیدند که بایزید مشغول شکرگزاری به درگاه خداست. پرسیدند: حالا اگر اعتراض نمی‌کنی چرا دیگر شکرگزاری می‌کنی؟ بایزید گفت: من آنقدر بدی و نافرمانی کرده‌ام که سزاوار شعله‌های داغ آتش دوزخ هستم چرا باید به خاطر یک مشت خاکستر سرد که بالاتر از لیاقت من است عصبانی شوم؟

سعدی نتیجه می‌گیرد که انسانهای بزرگ هیچ گاه خودشان را بالاتر از دیگران ندانستند و اصولا خدابینی با خودبینی سازگار نیست. تواضع مقام انسان را بالا می‌برد و غرور و تکبر گردن او را به زمین می‌زند. همانطور که تو از آدمهای مغرور بدت می‌آید دیگران هم از تکبر تو بدشان می‌آید. هیچ گاه به چشم حقارت در دیگران نگاه مکن و خودت را حتی اگر کارهای خوبی کرده‌ای از دیگران برتر مدان. دو نفر را در نظر بگیر که یکی در مسجد‌الحرام است و دست در حلقه‌ی در کعبه دارد و دیگری در گوشه‌ی خرابات مست افتاده است. نه آنکه در کعبه است می‌تواند به اعمال خود مغرور بشود که من کارم درست است و نه آنکه مست افتاده می‌تواند از رحمت خدا ناامید باشد چرا که در توبه همیشه باز است.

چو استاده‌ای بر مقامی بلند

 

بر افتاده گر هوشمندی مخند

بسا ایستاده درآمد ز پای

 

که افتادگانش گرفتند جای

گرفتم که خود هستی از عیب پاک

 

تعنت مکن بر من عیب‌ناک

یکی حلقه‌ی کعبه دارد به دست

 

یکی در خراباتی افتاده مست

گر آن را بخواند، که نگذاردش؟

 

وراین را براند، که باز آردش؟

نه مستظهرست آن به اعمال خویش

 

نه این را در توبه بسته‌ست پیش


 
یک بیت زیبا
ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: مولانا ، عرفان

عقل تا یابد شتر از بهر حج

رفته باشد عشق بر کوه صفا

(مولوی)


 
مردی از عشق‌آباد
ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز ٦ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عرفان ، حسب حال ، شعر خودم

 دلتنگی من با دلتنگی آدمهای دیگر فرق می‌کند. آدمهای دیگر در یک روز٬ یک ساعت یا یک لحظه به یاد خاطره‌ای می‌افتند و دلتنگ می‌شوند اما دلتنگی من ابدی است، همیشگی است، ذره ذره در وجودم جمع می‌شود تا عاقبت مرا تسخیر می‌کند، آن وقت دیگر هیچ کاری نمی‌توانم بکنم. روزهایم عذاب آور می‌شوند، تنها سفر می‌تواند مرا نجات بدهد این هوای شرجی را فقط نسیم سفر می‌تواند ورق بزند... یک‌بار در اهواز بودم که همینطور شدم. دیدم سفر دارد مرا صدا می‌زند. تشنه بودم تشنه‌ی دیدن یک آدم بزرگ که در دوروبرم پیدا نمی‌شد. تنها کسی که می‌توانست روح تنهای الفت نگرفته‌ی مرا سیراب کند، اقیانوسی بود که در یکی از کوچه‌های خلوت قم زندگی می‌کرد. بار سفر را بستم٬ رفتم تهران، یکی از دوستان خوبم را که زنجیرهای کمتری داشت صدا زدم و با هم پرواز کردیم به قم. هوا گرم بود.


استاد که عبایی روی دوشش انداخته بود٬ خودش در را برایمان باز کرد. می‌دانستم کمر درد شدیدی دارد طوری‌که دکتر او را از تحقیق و پشت میز نشستن منع کرده بود. رایانه‌ای خریده بود تا همینطور که روی زمین دراز کشیده نتایج تحقیقات و ثمرات اندیشه‌های نابش را تایپ کند. ما را به زیرزمین خانه که در حقیقت دفتر کارش بود و دورتا دور آنجا پر از کتاب بود٬ برد ... این آدم دوره‌ی دکترایش را بخاطر اختلافی که با استادان مدرک دار پیدا کرد رها کرد... می‌گفتند حتی مدرک فوق لیسانسش را هم از دانشگاه تهران تحویل نگرفت که اساسا اعتقادی به این کاغذ پاره‌ها نداشت.

با آن همه دردی که داشت، لبخند از صورتش محو نمی شد. اجازه گرفتم و  شعری را که نذر سلامتی ایشان کرده بودم برایشان خواندم:

صدای شعله ها را در گلستانی که می‌بینم
و ابراهیم را در آتشستانی که می‌بینم

تا رسیدم به بیت آخر:

خدا را حاجتی دارم برایم شمع روشن کن
چه نورانی است این شام غریبانی که می‌بینم

استاد خواست که این بیت را دوباره بخوانم. بعد با صدای خوشش این بیت را که از بر شده بود٬ خواند... به یاد اولین دیدارمان افتادم: سال ۷۹ بود...شیراز... استاد٬ با لباس معمولی آمده بود و من تا دوسال بعد که یکی از داستان نویسان مشهور کشور برایم تعریف کرد ندانستم که استاد مجتهد بود و به قول برخی آیت‌ا... بود و درس خارج هم می‌داد.

آیت‌اللهی که دیوان حافظ همیشه در جیبش بود و بیشتر گوشه‌های آوازی را می‌دانست. صدایش مرا پر داد به خاطره‌ی شیرین آن نیمه شب که با هم به زیارت آرامگاه حافظ رفتیم... و آن اتفاقها که در حافظیه رخ داد که برای برخی از دوستان نزدیک گفته‌ام... آشوبی که مرا از شهر آتش به آن جزیره‌ی آرامش کشانیده بود، دیگر فروکش کرده بود ... من حالا آرامتر شده بودم اما دلم می‌خواست باز هم شعر بخوانم... استاد خواست که شعر دیگری بخوانم و من همه‌ی دلتنگی ها را در غزلی خلاصه کردم:

خیالم را پریشان کرد در غربت دویدن‌ها
برای لقمه‌نانی منت مردم کشیدن‌ها
گلی در این بیابان هرچه می گردم نمی‌بینم
بهاران را ز یادم برد این پاییز دیدن ها
به دیوار قفس دل بسته‌ام از بس که تنهایم
مرا افسوس بالی نیست در فصل پریدن ها

صلاح نبود بیش از این مزاحم استاد باشیم... خداحافظی کردیم و برگشتیم به تهران.

اینجا در این فضای دوبعدی٬ در این عقل آباد٬ چقدر جای آدمی مثل او خالی است


 
کیمیای دعا
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: مولانا ، عرفان

... مولوی می‌گوید عارفی شب‌ها نام خدا را بر زبان می‌آورد و با یاد او کام خود را شیرین می‌کرد:

آن یکی الله می‌گفتی شبی
تا که شیرین می‌شد از ذکرش لبی
۶

شیطان به سراغش آمد و گفت تو این همه خدا را صدا زدی آیا یک لبیک و جواب از او شنیدی؟

گفت شیطان آخر ای بسیارگو
این همه الله را لبیک کو؟

عارف که دید شیطان راست می‌گوید، دل‌شکسته شد و از ذکر دست برداشت. در همین حال خوابش برد و در خواب خضر را دید. خضر گفت چرا از ذکر غافل شده‌ای و دیگر خدا را نمی‌خوانی؟

گفت هین از ذکر چون وامانده‌ای
چون پشیمانی از آن کش خوانده‌ای؟

عارف گفت من بارها خدا را خوانده‌ام و جواب نشنیدم، می‌ترسم خداوند در را به روی من بسته باشد و علاقه‌ای به شنیدن صدای من نداشته باشد. خضر جواب داد:

 

گفت: آن الله تو لبیک ماست
وآن نیاز و درد و سوزت پیک ماست

یعنی همین که خدا فرصت دعا و صدا زدن نام خود را به تو هدیه می‌دهد به این معناست که تو را پذیرفته و پاسخ تو را داده؛ در حالی‌که جاهلان و گنه‌کاران اصلاً فرصت دعا پیدا نمی‌کنند تا لبیکی بشنوند...

از سوی دیگر، اگر چه خداوند درخواست‌ها را از طریق اسباب و علل برآورده می‌کند اما...

ادامه‌ی این مطلب را در اینجا بخوانید


 
حافظ و فیض سحر
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱٦ مهر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حافظ ، عرفان ، قرآن

سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

تا آنجا که شمرده ام لفظ سحر با مشتقات آن نزدیک به ۷۰ بار در اشعار حافظ به کار رفته است. در برخی از این ۷۰ مورد سحر صرفا به عنوان قید زمان به کار رفته در بیش از ۱۵ مورد بصورت ترکیب «نسیم سحر» یا  «مرغ سحر» به کار رفته که در فرهنگ حافظ دارای مفهومی استعاری است. مثل این بیت بسیار زیبا:

قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

اما در سایر موارد سحر تنها قید معمولی زمان نیست بلکه یک اتفاق است٬ یک تحول بسیار مثبت است:

سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
گفت: بازآی که دیرینه‌ی این درگاهی

 سحر زمان به پایان رسیدن انتظار و شنیدن مژده‌ی وصل است :

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می‌آرد
دل شوریده‌ی ما را به بو در کار می‌آرد

سحر زمان بیداری، آگاه شدن و پی بردن به رازهای ناشناخته است:

پیر میخانه سحر جام جهان‌بینم داد
و اندر آن آینه از حُسن تو کرد آگاهم

گنج سعادت را از برکت بیداری و دعای سحرگاهی می‌توان به دست آورد:

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود


و افسوس بر کسی که سحر بیاید و در خواب باشد:

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

همیشه برای خوابیدن فرصت هست. تو نیز باید برخیزی تا از فیض سحر بی نصیب نمانی:

می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند؟
به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری!

سحر ... سحر ... سحر... چه خبرهاست در این سحر:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه‌ی پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه‌ی ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد
اجر صبری است کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند

آنچه نوشته آمد مرا به یاد آیات ۱۷ سوره‌ی آل عمران و ۱۸ ذاریات می‌اندازد که دعای سحری و عذر نیم شبی را از صفات پرهیزگاران برمی‌شمارد (استظهار یعنی پشت گرمی):

بیار می که چو حافظ هزارم استظهار
به گریه سحری و نیاز نیم شبی است


 
غم و شادی
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عرفان ، حافظ ، مولانا ، نهج البلاغه

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد

ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

بیت بالا یکی از بیتهای استثنایی حافظ است به این دلیل که شادی را به جای غم برمی‌گزیند البته با استدلالی جالب. خیلی ها می‌گویند عشق حافظ عشقی اندوهناک و پر از آه و زاری است؛مثلا٬ آن بزرگوار در کتاب قمار عاشقانه، مولوی را با حافظ مقایسه می‌کند. این بیت مولوی را که درباره‌ی (شمع) عشق است:

او به عکس شمع های  آتشی است

می‌نماید آتش و جمله خوشی است

با این بیت حافظ مقایسه می‌کند که از قضا بیت آغازین دیوان اوست:

... که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها!

بعضی افراد دیگر هم که دوست دارند برای هر موضوع یک سیر تاریخی پیدا کنند از حمله‌ی چنگیز مغول شروع می‌کنند تا برسند به امیر مبارز‌الدین٬ آن وقت فضای بسته‌ی سیاسی ایران و بویژه شیراز را در زمان لسان‌الغیب دلیل گرایش او به غم و غلبه‌ی ابرهای اندوه بر آسمان شعر او می‌دانند٬ اما این همه‌ی واقعیت نیست! 

 مولانا جهان را طربستان می‌بیند؛ باغی پر از شادی و زیبایی٬ و غم را ناسپاسی و ضعف می‌داند. انسان را در این دنیا میهمانی می‌داند که در خانه‌ی میزبانی کریم و مهربان فرود آمده است پس باید شاد باشد و حتی به جای نان شادی بخورد:

بر جای نان شادی خُورَد جانی که شد مهمان تو

اما غم حافظ با غم مولانا فرق می‌کند و نه تنها متضاد شادی نیست بلکه شادی با همه‌ی شیرینی و لذتی که دارد مقدمه‌ی رسیدن به آن غم است. شیخ اشراق در کتاب مونس‌العشاق غم را برادر زیبایی و عشق می‌داند (ر.ک. از عشق و عاشقی ۱ و ۲). علی بن ابیطالب (ع) در خطبه‌ی بی‌نظیر و تابناکی که اوصاف پارسایان را برمی‌شمارد می‌فرماید و قلوبهم محزونه دلهای پارسایان اندوهگین است و این اندوه از جنس غمهای معمولی نیست بلکه مثل همان شمع مولوی است که می‌نماید آتش و جمله خوشی است


 
رازداری عارفان
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٤ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عرفان ، حافظ ، عطار نیشابوری

حافظ چو نافه‌ی سر زلفش به دست توست

دم در کش ار نه باد صبا را خبر شود!

اشعار و نوشته‌های عارفان سرشار از رمز و راز است. زبان استعاری و سمبلیکی که سنایی وارد ادبیات عرفانی ایران زمین کرد به همت عطار نیشابوری کامل شد و در اشعار خواجه‌ی شیراز به کمال رسید. خال و خط و شراب و شمع و میخانه  ... که از واژگان مشترک زبان عارفان هستند هر کدام استعاره برای مفهومی متفاوت با معنای ظاهری آن هستند. از یک طرف فرق شعر و نظم در نگاه خیال انگیز شاعر است که همه چیز را متفاوت و از دریچه‌ای دیگر می‌بیند. از طرف دیگر در نگاه عارف جهان بوستان تجلی خداست و هرچیز در قوس کمال خویش به او می‌پیوندد. حال اگر یک نفر هم عارف باشد و هم شاعر چه می‌شود؟

 اگرچه دلایل محکمی دارم اما قصد ندارم وارد این دعوای بی‌ثمر بشوم که حافظ زمینی بوده یا آسمانی؟ اما دوستانی که می‌خواهند درباره‌ی زبان عارفان و مفهوم عرفانی شراب و خال و خط و .... بیشتر بدانند می‌توانند به کتاب ارزشمند گلشن راز سروده‌ی شیخ محمود شبستری مراجعه کنند که از قضا سی سال قبل از حافظ به دنیا آمده و در همان حال و هوا می‌زیسته و در زمان خودش نابغه‌ای بوده.

عجالتا بیت بالا می‌گوید: حالا که عنایتی شامل حالت شده و به جایی رسیده‌ای سکوت کن و مراقب باش که این گنجینه را از دست ندهی... هر سخنی را نباید هرجا گفت. هر حرفی را نباید برای هر کس زد. مشابه این مضمون فراوان دارد:

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی‌کش خویش
که مگو حال دل سوخته با خامی چند

می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت


 
غزلی از عطار نیشابوری
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عطار نیشابوری ، شعر کلاسیک ، عرفان
زندگینامه عطار نیشابوری : نام او را «محمد» و لقبش را «فرید الدین» نوشته‌اند. در اشعارش بیشتر به «عطار» تخلص نموده و گاهی هم «فرید» را برای خود برگزیده است. عمر عطار بین هفتاد تا هشتاد سال بوده و ظاهرا در سال ۶۱۸ به دست مغولان به شهادت رسیده است. شیخ عطار داروخانه‌ای داشته که در آن به کار طبابت می‌‌پرداخته است.
به روایت جامی، سبب گرایش عطار به تصوف آن بود که: «روزی در دکان عطاری مشغول معامله بود. درویشی آنجا رسید و چند بار شی ءٌ لله گفت (یعنی چیزی برای خدا بده). وی به درویش نپرداخت، درویش گفت: ای خواجه تو چگونه خواهی مرد؟ عطار گفت: چنانکه تو خواهی مرد. درویش گفت: تو همچون من می‌توانی مرد؟ عطار گفت: بلی. پس درویش کاسه چوبینی که داشت، زیر سر نهاد و گفت: الله و در دم جان بداد. عطار را حال متغیر شد و دکان بر هم زد و به این طریق درآمد.»
 
آثار مسلم عطار را می توان از این قرار دانست:
۱-مصیبت نامه، ۲ـ الهی نامه، ۳ـ اسرار نامه، ۴-مختار نامه، ۵ـ منطق الطیر، ۶-خسرو نامه، ۷-جواهر نامه، ۸-ـ شرح القلب، ۹-دیوان قصاید و غزلیات و اگر کتاب منثور تذکره الاولیا را هم بر این مجموعه بیفزاییم تعداد آثار مسلم او به ده کتاب بالغ می‌گردد که بی گمان شاهکار او کتاب منطق الطیر است. سبک اشعار او عراقی و دارای مفاهیم بلند عرفانی است. بازتاب اشعار او را در سروده‌های مولوی و حافظ بخوبی می‌توان دید. در این میان مولوی ارادت ویژه‌ای به عطار دارد و چندبار از او نام می‌برد و مراتب والای او را می ستاید:
 
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم
 
غزل زیبایی از او را می‌خوانیم:
 
آتش عشق تو در جان خوش تر است
جان ز عشقت آتش‌افشان خوش تر است
هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای 
تا قیامت مست و حیران خوش تر است
تا تو پیدا آمدی پنهان شدم
زانکه با معشوق پنهان خوشتر است
درد بر من ریز و درمانم مکن
زانکه درد تو ز درمان خوش تر است
می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا 
سوختن در عشق تو زان خوش تر است
چون وصالت هیچکس را روی نیست
روی در دیوار هجران خوش تر است
خشکسال وصل تو بینم مدام
لاجرم در دیده طوفان خوش تر است
همچو شمعی در فراقت هر شبی
تا سحر عطار گریان خوش تر است
 

 

 

تصویر آرامگاه عطار در نیشابور


 
از عشق و عاشقی (۱۱)
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، عرفان

 از عشق برایت نوشتم و بسیار نوشتم اما همچنان یک نکته ناگفته ماند. امروز می‌خواهم از این راز سر به مهر بگویم: از گناه عاشقی. از اینکه چرا پس از عاشق شدن احساس گناه می‌کنیم؟ چرا می‌ترسیم که راز دل را باکسی در میان بگذاریم؟ چرا تا کسی از حال ما باخبر می‌شود زبان به اندرز یا طعن یا تهدید می‌گشاید؟ مگر چه خطایی از ما سر زده جز اینکه صدای دل را شنیده‌ایم و به ندای دل پاسخ گفته‌ایم؟
گاهی این احساس  گناه آنقدر به انسان فشار می‌آورد که چاره ی کار را در گریز از عاشقی و فراموشی می‌یابد.


چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا  چه موج خونفشان دارد


ذهنیت تاریخی مردم ما از عشق در قالب لبلی و مجنون و فرهاد و شیرین شکل گرفته که هردو جفت به هم نرسیدند و مرگ بین آنها فاصله انداخت. انگار فقط این نوع عشق اسطوره‌ای که امکان وصل در آن نیست پسندیده و مثال زدنی است :


ز حسرت لب شیرین هنوز می بینم
که لاله می دمد از خون دیده ی فرهاد

حکایت لب شیرین کلام فرهاد است
شکنج طره ی لیلی مقام مجنون است

پیشینیان ما عشق را چنان بر بلندا نشانده‌اند که دست نیافتنی شده و به افسانه‌ای شبیه است که تنها برای سرگرمی باید به آن گوش داد:
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه!


مشکل در کجا بوده؟ شاید در این گمان که عشق فقط باید برای خداوند بلندمرتبه باشد و هر چیز مادون او ارزش دل بستن و دلباختن ندارد. بدین ترتیب با منع نوباوگان و نوخاستگان از عشقهای زمینی دل آنها  برای تجلی عشق الهی آماده می‌شود و از افتادن به دام وسوسه های پست دنیوی در امان می‌مانند. چرا که در تصور این پیران و شیخان عشق تنها می‌تواند بین انسان و خداوند بلندمرتبه باشد و هرچیز جز آن شرک است.

تازه همین عشق الهی را هم آنقدر پیچیده و سخت کرده‌اند که تا جان به لب نیاید دلبر به کف نیاید. هفت شهر مصنوعی بین ما و خدا قرار داده‌اند در حالیکه او از رگ گردن به ما نزدیکتر است.

به عنوان یک مثال نقض مطالعه‌ی زندگی شهید چمران این عارف بی خرقه و این عاشق ناشناخته را به همه‌ی رفقا توصیه می‌کنم. متاسفم که امروز بسیاری با نام او نان می‌خورند بدون انکه ذره‌ای از عظمت روح او را درک کنند.

وای که دنیای مردان بزرگ چقدر زیبا و دیدنی است! چمران وقتی که از زندگی آسوده در آمریکا دست کشید و به جنوب لبنان رفت٬ ۳عشق را تجربه کرد: عشق به خدا، عشق به امام موسی صدر و عشق به غاده جابر دختر عربی که از خانواده ای مرفه بود، سالها از او کوچکتر بود و روسری هم نداشت!


 
بهار دلکش رسید و دل ...
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۳٠ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب ، عرفان ، بیدل دهلوی

این روزها دور از خانواده و دوستان حال و هوای نوروز نداشتم. از یک طرف رفقا یک هفته است  که به آمریکا رفته‌اند و من تنها هستم. از طرف دیگر در سرزمین برف٬ هوا هنوز سرد است و گاه گاه برف می‌بارد٬ به قول خودم:


من یخ زده‌ام در این زمستان
در شهر شما دو آفتاب است!


علی٬ یکی از دوستانم که او هم تنها بود٬ دیروز سراغم آمد . دیشب بعد از استخر و واترپلو٬ گیر داد که برویم ماهی سفید بخریم. ساعت ۱۱ شب بالاخره ماهی سفید را در فروشگاه Sobey's  صید کردیم. علی ماهی ها را سرخ کرد. من هم سبزی پلو و ژله درست کردم که به تصدیق اکثر حاضران دستپخت ما بسیار خوشمزه شده بود. بعد هم هفت تا سین جور کردیم و خوابیدیم. سال تحویل به وقت اینجا ۷:۳۳ دقیقه بامداد بود . خوشبختانه تلویزیون تورنتو یک برنامه زنده فارسی داشت. عمو نوروز و حاجی فیروز و سفره‌ی هفت سین هم داشتند٬ توی سفره قرآن هم گذاشته بودند... ما هم سالمان را با دعا و فال حافظ شروع کردیم. علی که از من بزرگتر است مرا غافلگیر کرد و به من هدیه‌ی قشنگی داد.
یک شعر تازه گفته‌ام اما می‌ترسم دلتان بگیرد به جای آن چند بیت از مولانا بیدل انتخاب کرده‌ام:

ای بهار جلوه! بس کن! کز خجالت بارها
در عرق شستند خوبان رنگ از رخسارها
می‌شود محو از فروغ آفتاب جلوه‌ات
عکس در آیینه همچون سایه در دیوارها
شوق دل وامانده‌ی پست و بلند دهر نیست
ناله ی فرهاد بیرون است از کهسارها
اهل مشرب از زبان طعن مردم غافل است
دامن صحرا چه غم دارد ز زخم خارها


 در نگاه بیدل عالم بوستان تجلی و گلزار جلوه‌ی خداست و این جلوه ها مثل بهار تازه و نو به نو است. آنقدر زیبا که زیبارویان را خجالت زده می‌کند تا آنجا که عرق شرم همه‌ی آرایشها و رنگ و لعابهایشان را پاک می‌کند. اگر اهل تفکر باشیم جان ناتوان ما تحمل این همه زیبایی را ندارد. این جلوه ها آنقدر واضح و آشکار است که مانند نور آفتاب سایه را محو می‌کند. اصولا همه شاعرانی که اهل تفکر بوده‌اند با الهام از بهار مضامین تازه‌ای خلق کرده‌اند.

برای همه‌ی دوستانم : دوستانی که از آنان دورم اما یاد و خاطره‌ی آنها همواره با من است و دوستان مهربانی که خداوند در اینجا در این گوشه‌ی دنج عالم نصیبم کرد سالی پر از پیشرفت و معرفت آرزومندم.

گرچه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد


 
از عشق و عاشقی (۱۰)
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، حافظ ، عرفان ، نهج البلاغه

می‌خواهم از ادامه دادن عشق بنویسم. خواجه‌ی شیراز می‌فرماید:

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

حافظ پیوند عشق را به ریسمانی تشبیه می‌کند که یک سر آن در دست معشوق و سر دیگر آن در دستان عاشق است. پس برای پایداری و استواری این پیوند٬ عاشق باید به سهم خویش بکوشد و کاری نکند که این رشته گسسته شود. سعدی می‌گوید دوستی را که به عمری فراچنگ آرند نباید که به یکدم بیازارند. آدمیزاد همین که به جایی رسید یا یاری بدست آورد گمان می کند که آن یار یا آن مقام دایمی خواهد بود و شور و شوق اولیه را از دست می‌دهد، چه برسد به اینکه چیزی را بدون زحمت و دردسر به او بدهند. (این چند روزه داشتم ترجمه انگلیسی رمان گاوخونی (The Marsh) نوشته جعفر مدرس صادقی را می خواندم. در آنجا راوی آس و پاس داستان از عشق عمیق خود به یکی از بستگانش یاد می‌کند که چون امیدی به وصال او نداشته سالها او را مانند یک فرشته در آسمان و دور از دسترس تقدیس می‌کرده از قضا این دختر خودش هم علاقه‌ای در دل داشته و با اصرار خانواده اش را راضی می‌کند اما راوی داستان پس از ازدواج هیچ احساس عاشقانه‌ای به دختر نشان نمی‌دهد چرا که همیشه او را در آسمان می‌دیده نه روی زمین و... آخر از هم جدا می‌شوند. )

حافظ در شعر دیگری می گوید:
 
گرچه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر ای دل که توانی بکوش

عاشق باید هرچه در توان دارد برای رسیدن به محبوب به کار ببندد به قول سعدی به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / اگر که یار نیابم به قدر وسع بکوشم٬  نه اینکه به دلدارش بگوید سر راهت نشینم تا بیایی !
از دیدگاه عارفان سکه‌ی عشق دو رو دارد یک روی آن کوشش عاشق است که به آن جهد می‌گویند و روی دیگر کشش معشوق است که به آن عنایت هم می‌گویند. بسیاری از افراد فقط یک روی این سکه را می‌بینند. گروهی هر وصلی را حاصل تلاش شخصی خود می‌دانند و گروهی دیگر همه چیز را در دایره‌ی قضا وقسمت محدود می‌کنند:

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند

 بحث عنایت البته بحث ظریفی است و حافظ گاه آن را به مفهوم هدایت به کار می‌برد :

زاهد و عُجب و نماز و من و مستی و نیاز
تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاریست که موقوف هدایت باشد

به این ترتیب هدایت (یا عنایت) مقامی خاص محسوب می شود که نصیب هرکس نمی‌شود. عده‌ای دوست دارند از شعرهایی مثل شعر بالا، اینطور برداشت کنند که عارفان از جمله حافظ به اعمال ظاهری از قبیل نماز و روزه مقید نبوده‌اند. اتفاقا ما در زندگینامه‌ی برخی از صوفیان می‌بینیم که صریحا گفته‌اند این اعمال ظاهری برای عوام است و ما که خدا را شناخته‌ایم و به مقام دوستی او رسیده‌ایم نباید مثل عوام خدا را عبادت کنیم. حالا کاری به این حضرات نداریم برگردیم سراغ حافظ خودمان:
حافظ  در مصراع اول از کلمه ی عجب (ojb) استفاده می کند در فرهنگ دینی عجب به این معناست که کسی به علت کاری که انجام می دهد یا صفتی که دارد مغرور شود.
در حقیقت حافظ می گوید مستی توام با نیاز بهتر از نماز همراه با خودپسندی است (البته برخی از حافظ شناسان و بنده‌‌‌ی حقیر به استناد برخی از شعرهای حافظ و شرح حال او معتقدیم منظور از می و شراب و مستی در شعر حافظ چیز دیگریست). حافظ با زهد مشکلی ندارد با زهد ریایی که اسبابی برای فریب مردم و دکانی برای کسب منفعت است دشمنی دارد. جالب است که جمله‌ی مشابهی را در سخنان حضرت علی می بینیم:

سَیِّئَةٌ تَسُوءُکَ خَیْرٌ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ حَسَنَةٍ تُعْجِبُکَ .
گناهى که تو را پشیمان کند بهتر از کار نیکى است که تو را به خود پسندى وا دارد (حمکت 46 نهج البلاغه)

نیاز یکی از کلمات کلیدی در گفتمان حافظ است و حداقل در بیست مورد از نیاز سخن گفته. نیاز یعنی اینکه آدم همیشه خود را محتاج محبوب و وابسته به او ببیند. این نیاز است که به همه‌ی کارهای انسان و از جمله نماز ارزش می دهد و هرچه نیاز افزونتر، بهتر و زیباتر:

خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد
به آب دیده و خون جگر طهارت کرد

در غزل بسیار زیبای دیگری می‌گوید:

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

یکی از بدبختی های بشر این است که نیاز را فراموش کرده. چنان در دنیای محدود اسباب و علل مادی خود را زندانی کرده که حتی حاضر نیست دریچه‌ای رو به آسمان باز کند و گاه آنقدر از شراب جهل و فراموشی مست می‌شود که آسمان را٬ آفتاب را٬ روشنی را نفی می‌کند. اما ما همه نیازمندیم٬ آنانکه غنی ترند محتاج ترند و این نیاز ابدی و احتیاج دایمی به معشوق شرط ادامه‌ی عشق است...

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد


 
از عشق و عاشقی (۷)
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، حافظ ، عرفان

 

یکی از دیگر ویژگیهای عاشقی٬ تسلیم است. عاشق چون و چرا نمی‌کند٬ هرچه پسند معشوق باشد بدان عمل می‌کند٬ به قول خواجه شیراز:

مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل         

قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت
 عاشق چیزی برای خودش نمی‌خواهد٬ عاشق نهایت رضایت خود را در رضایت معشوق می‌بیند. فراق با همه تلخی خود و وصال با همه شیرینی خود در نگاه او تفاوتی ندارند٬ هردو بهانه‌هایی هستند که محب را به محبوب متصل می‌کنند:

فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب     

که حیف باشد از او غیر او تمنایی

حافظ پا را از این فراتر می‌گذارد و اصل عاشق شدن را هم خارج از اراده خود و موهبتی می‌داند که در فطرت او نهاده شده است. من این موضوع را جبر قشنگ می‌نامم و امیدوارم یک روز بتوانم درباره آن بیشتر بنویسم:
می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار        

این موهبت رسید ز میراث فطرتم
می‌خواهم از این بیت استفاده کنم و جمله آن بزرگوار(!) را یادآوری کنم که برای هرکس یک راه برای رسیدن به خدا وجود دارد و واقعا بعضی از دلایل تحلیل تعدد راهها ریشه در فطرت افراد دارد. یکی از راههای ارتباط با خدا هم ٬ راه محبت و طریق عشقبازی است که راه میان بر محسوب می‌شود. شاید سوالات زیادی درباره چرایی برخی احکام الهی در ذهن تو باشد که تا بحال هیچ جوابی برای آن پیدا نکرده‌ای : چرا نماز صبح ۲ رکعت است؟ چرا روزه گرفتن واجب است؟ چرا دیه در ماه حرام دو برابر می‌شود؟.... اگر بخواهی با عقل حسابگر به دنبال پاسخ این سوالها باشی به جایی نمی‌رسی٬ اما در طریق محبت همه این سوالها می‌روند و بجایش یک جواب می‌آید : برای رضای دل محبوب و یک معنای عبودیت هم همین است.

بگذار باز هم راز دیگری را بر تو آشکار کنم: غایت دینداری و نهایت ایمان چیزی جز عشق و عاشقی نیست که فرمود : هل الدین الّا الحب؟ یکی از زیباترین دعاهایی که می‌تواند زمزمه سکوت و ذکر قنوت تو باشد این است : الهی انت کما احب فاجعلنی کما تحب. شاد باش ای عشق خوش سودای ما! شاد باش که خداوند نعمت عاشقی و سعادت دلدادگی را به تو داده است. خدای ما عاشقان از خدای زاهدان باصفاتر است. در زهد خشک خداوند ناظم سخت‌گیری است که ترازو در دست گرفته و مدام مشغول جمع و تفریق ثوابها و گناهان انسانهاست. اما خدای ما عاشقان هرکه را بخواهد بدون حساب وارد بهشت می‌کند. بهشت عاشقان جوی شیر و درخت سیب و نهر جاری نیست٬ بهشت عاشقان٬ بهشت دل است٬ حلاوت لبخند شیرین تر از عسل محبوب است:

چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی             به سیب بوستان و شهد و شیرم 
چنان پر شد فضای سینه از دوست           که فکر خویش گم شد از ضمیرم 
چو حافظ گنج او در سینه دارم              اگر چه مدعی بیند حقیرم

باز هم از حافظ! که دلت می‌خواست بیشتر از او بنویسم. قصه عشق و عاشقی حدیث بی پایانی است که می‌توان یک عمر از آن نوشت٬ اما اجازه بده فعلا این بحث را در همین جا تمام کنیم.

قصه ها می‌نوشت خاقانی                  قلم اینجا رسید و سر بشکست... 


 
از عشق و عاشقی (۵)
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱٥ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر خودم ، عرفان

نمی‌خواستم وارد این بحث شوم اما چون پرسیدی٬ مجبورم که پاسخ دهم. پیش از این ذات عشق را برایت تعریف کردم و گفتم بسیاری از احساساتی که ما عشق می‌نامیم در حقیقت نوعی علاقه مفرط و مقطعی است و پس از آن صفات عشق را بازگو کردم. با این مقدمات٬ در دیدگاه من عشق آسمانی٬ حالت حدی عشق زمینی است وقتی معشوق به بی‌نهایت میل کند.من این دو نوع عشق را نمی‌توانم از هم جدا کنم. مولانا می‌فرماید:

عشقها گر زین سر و گر زان سر است    /    عاقبت ما را بدان شه رهبر است

دلیل اینکه محتاط حرف می‌زنم٬ یادآوری برخی انحرافات فکری (و اخلاقی) است که با بهانه قرار دادن این دیدگاه رخ داده است٬ مثل قضیه جمال پرستان؛  آنها به بهانه اینکه خدا زیباست و هر زیبایی آیه‌ای از خداست٬ و عشق به زیبایی عشق به خداست٬  دنبال جوانان زیبارو راه می‌افتادند و ...!

به جای خوبی رسیدیم بگذار ببینیم نسبت بین عشق و زیبایی چیست؟ عشق برخلاف تصور بسیاری٬ از طرف معشوق آغاز می‌شود. عاشق بیچاره سرش به کار خودش گرم است که معشوق با فریبایی و  زیبایی ار راه می‌رسد و راهزنی می‌کند:   

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت /  فتنه‌انگیز جهان نرگس جادوی تو بود.

زیبایی یا به قول عارفان حسن٬ آغازگر عشق است٬ حسن یوسف بود که زلیخا را رسوا کرد. بگذار بی‌پروا بگویم که به گمان این بنده ناچیز دلیل آفرینش هم این بود که خدا می‌خواست زیبایی خود را آشکار کند. آینه‌ای لازم بود که آن رخسار زیبا در آن جلوه کند.

الغرض آن شاهد بالا و پست   /         با کمال دلربایی در الست٬
جلوه‌اش گرمی بازاری نداشت  /    یوسف حسنش خریداری نداشت ...

تصمیم گرفت آینه‌ای خلق کند تا خود را در آن ببیند (وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ ) او آینه را آفرید و بعد : روی زیبا دید و عشق آمد پدید! (چقدر اولین بار با این مصراع گریه کردم.)

در پرده نشسته بود از فرط حیا
ما آینه‌ای بدست مشغول دعا
او پرده گشود و عکس خود با ما دید
ما عاشق او شدیم و او عاشق ما
 

از شگفتیهای عشق یکی هم این است که حسن در آینه‌های مختلف جلوه‌های مختلف دارد. لیلی سیه چرده در چشم مجنون آن همه زیباست نه در نگاه من و تو. اینجا در کانادا٬ گاهی مردان بلوندی را می‌بینم که با زنان سیاهپوست ازدواج کرده‌اند(بین خودمان باشد عکس این حالت را هنوز ندیده‌ام!) اگر می‌بینی دیگران به چیزی که تو از تماشای آن لذت فراوان می‌بری توجهی ندارند ناراحت نشو. درست در لحظاتی که من غرق در جبروت آبشار نیاگارا بودم و دلم می‌خواست تا آخرین ثانیه سفر به تماشای آن زیبایی پایان ناپذیر بپردازم٬ همسفر کم حوصله من٬ مدام در فکر خرید سوغاتی و تماشای بازار بود. یکی از مصیبتهای عاشق٬ تحمل بی‌خبران است٬

تا تنهایم همنفسم یاد کسی است /تا همنفسم کسی شود تنهایم

عشق به تدریج به تو یاد می‌دهد که با گنجینه‌ای که در درون خود داری سرگرم باشی و در میان بی‌خبران هم ذکر و یاد او را بر لب تنهایی خود داشته باشی.


 
ترم جدید
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شیخ اشراق ، عرفان

ترم جدید شروع شد . این ترم سرم شلوغتر شده. ۳ درس دارم و دو آزمایشگاه اما در عوض دانشجویان خوبی دارم.  الان فرصت ندارم شعری از خودم بنویسم تا ۲۰ دقیقه دیگر باید سر کلاس باشم به جایش شعری را که در رساله‌العشق شیخ اشراق دیده‌ام می‌نویسم:

گرعشق نبودیٌ و غم عشق نبودی

چندین سخن تازه که گفتی که شنودی؟

ور باد نبودی که سر زلف ربودی

رخساره معشوق به عاشق که نمودی؟