بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

امیری حسین و نعم الامیر
ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشورا

حالی است مرا که با تو گفتن نتوان.

هواپیما تا چند دقیقه دیگر در فرودگاه تورنتو می‌نشیند من اما دلم پیش بچه های اتاوا جا مانده. همان حس سال های دانش آموزی را دارم وقتی که از اردوهای کشوری بر می‌گشتیم، وقتی می‌خواستیم با رفقای تازه خداحافظی کنیم. گاهی قطره اشکی یا یادگار و هدیه ای همراه این وداع می‌شد ... و تو تا برسی به شیراز بارها نگاه می‌کردی به انگشتری که رضا به تو داده بود یا شعری که عادل در دفترت نوشته بود...


سومین سالی بود که این ایام را اتاوا بودم. خیلی از دوستان واترآبادی حالا ساکن اتاوا شده‌اند، دوستان عزیزی که سالها عاشورا را با هم اقامه می‌کردیم. چند تا از همسفران حج هم اینجا هستند به اضافه دوستان تازه‌ای که در این سه سال پیدا کرده‌ام مثل امیر حسین که امروز وقتی زیارت عاشورا می‌خواند آن سوزی را که در هر ترجیع یا ابا عبدالله دنبالش بودم در صدای او پیدا کردم. از جنس همان سوزی که امام رضا به ریّان بن شبیب گفت و امام صادق به مسمع. از او خواهش کردم فرازهایی از دعای ندبه را هم بخواند از و قتل من قتل و سبی من سبی... تا این الطالب بدم المقتول بکربلاء.

هواپیما بالای تورنتو است و من نمی دانم آیا در زندگی باز از این فرصت ها پیش خواهد آمد؟

هوای شهر بارانی است.

پی نوشت:

حرف های آن پیرمرد مرا چو غنچه غرق عرق کرد ...


 
آزاده مرد
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: عاشورا

ثم ضرب فرسه قاصدا إلى الحسین (علیه السلام) و یده على رأسه و هو یقول اللهم إلیک أنبت فتب علی فقد أرعبت قلوب أولیائک و أولاد بنت نبیک و قال للحسین (علیه السلام) جعلت فداک أنا صاحبک الذی حبسک عن الرجوع ...  

اسبش را راند تا به امام حسین رسید. دستش را بر سرش گذاشت و گفت خدایا توبه می کنم به سوی تو. من کسی هستم که دلهای دوستان تو و فرزندان دختر پیامبرت را به لرزه انداخت.

رو به امام کرد و گفت: جانم فدایت باد ...

حر به کاروان شهادت پیوست

 

یک شب ز سپاه کوفیان مهلت خواست

تا حر به بهشت کربلا بر گردد


 
۷- جون : آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: عاشورا

یکی از ماجراهای شیرین عاشورا قصه جون jawn است. او غلامی سیاه پوست بود که اما علی او را خرید و به ابوذر بخشید. جون با ابوذر به ربذه رفت پس از شهادت ابوذر به مدینه و نزد امام علی برگشت و به اهل بیت خدمت می کرد. گفته اند مردی اسلحه شناس بود در واقعه کربلا هم شمشیر امام را صیقل می داد. داستان معروفی از قول امام سجاد نقل شده. می فرماید شب عاشورا جون داشت شمشیر پدرم را صیقل می داد که پدرم مشغول خواندن اشعار غمگینی شد

یا دهرٌ أفٍّ لک من خلیـل

کم لک بالإشراق والأصیل

من صاحب أو طالبٍ قتیل

والدهر لا یقنع بالبــدیل

وإنما الأمر إلى الجلیــل

وکلُّ حیٍّ ســالک سبیلی

ای دنیا! اف بر دوستی تو که بسیار از دوستان و خواستارانت را سپیده دمان و شامگاهان به کشتن می‌دهی و هرگز به بدیل آنان قناعت نمی‌ورزی! همانا کارها به خدای بزرگ واگذارده و هر زنده‌ای رهروی ناگزیر این راه است 

روز عاشورا دلش می خواست به میدان برود با آن که سن او زیاد بود، ولى از امام اذن میدان طلبید. امام او را رخصت داد تا از کربلا برود و آزادش کرد. جون چیزی بالاتر از آزادی می خواست. او سعی کرد با گفتن این جملات دل امام را نرم کند و اجازه میدان بگیرد:

 گر چه من نسب‌ام پست و بویم ناخوش و چهره ام سیاه است، ولى مى خواهم با شما به بهشت بروم و شرافت یابم و رو سفید شوم. از شما جدا نمى شوم تا خون سیاهم با خون‌هاى شما آمیخته شود.

پس از نبرد، وقتى بر زمین افتاد، امام خود را به بالین او رساند و چهره بر چهره خونین او گذاشت و برایش دعا کرد: خدایا! رویش را سفید و بویش را معطر کن و او را با نیکان محشور گردان «اللهم بیض وجهه و طیب ریحه واحشره مع الابرار و عرف بینه و بین محمد و آل محمد». 

جون سر بر زانوی آفتاب جان داد.

 امام باقر علیه السلام از امام سجاد علیه السلام روایت مى کند که پس از عاشورا که مردم براى دفن کشته ها به میدان مى آمدند (و بنى اسد براى دفن شهدا آمدند)، پس از ده روز، بدن جون را در حالى یافتند که بوى مشک از آن به مشام مى رسید. [منبع: کتاب فرهنگ عاشورا، نوشته جواد محدثی]

 

یکی از دوستان خوش ذوق ما 20 سال قبل در شب شعر عاشورا غزل زیبایی خواند که لحظه شهادت جون در دامان امام را تصویر کرده بود:

بر صورت خون گرفته‌ی عشق
زیباست جلای آن دو لبخند
لبخند حسین(ع) و خنده‌ی جون
عالم به فدای آن دو لبخند
بس کشته که غرق خون فتاده
در کرب و بلای آن دو لبخند
جاری است تبسم خداوند
در آینه‌های آن دو لبخند
سهل است هزار بار مردن
هر دم، به ازای آن دو لبخند
از قدرت این جهان برون است
تعیین بهای آن دو لبخند

            محمد حسین صادقی

عنوان این نوشته مطلع غزلی است از حافظ


 
شش ماهه
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ٦ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: عاشورا

 

روز عاشورا مریم دقیقا شش ماهش شد، شش ماه قمری. روضه ی کاملی بود برای خودش.

کودک شش ماهه دیگر آداب دلبری را آموخته. خنده می کند، صدا می دهد، نگاهت می کند، دست هایش را بالا می آورد، صورتت را لمس می کند. کودک شش ماهه بوسیدنی است، دلت می خواهد مدام ببوسی اش

سید بن طاووس می گوید:

فتقدم إلى الخیمة و قال لزینب ناولینی ولدی الصغیر حتى أودعه فأخذه و أومأ إلیه لیقبله فرماه حرملة 

به سمت خیمه رفت و به زینب گفت: کودک کوچکم را بیاور تا با او وداع کنم. او را گرفت و خواست ببوسدش که حرمله ...


 
۶- انس بن حارث کاهلی
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: عاشورا

انس بن حارث از بزرگان اصحاب رسول خدا است که درجنگ بدر و حنین شرکت کرده بود. اصحاب بدر جز سابقون صحابه هستند و شان والایی دارند. بعدها او ساکن کوفه شد.

ابن‌ اثیر می‌نویسد انس‌ بن‌ حارث‌ از رسول‌ خدا(ص) شنیده بود که‌: پسرم‌ حسین‌(( (در زمینی‌ در حوالی‌ سرزمین ‌عراق‌ به‌ شهادت‌ می‌رسد کسی‌ که‌ او را در آن‌ حال‌ درک‌ کند باید او را یاری‌ دهد. انس‌ بن‌ حارث‌ وقتی‌ فهمید امام‌ حسین‌ عازم‌ عراق شده‌ است‌، بی‌ درنگ‌ به‌ سوی‌ کربلا راه افتاد.

انس در کربلا مأموریت یافت تا پیام امام حسین علیه السلام را به عمر سعد برساند و او را نصیحت کند شاید به خود آید. وقتی به عمر سعد رسید سلام نکرد. عمر پرسید چرا سلام نکردی؟ آیا ما را کافر و منکر خدا پنداشته ‏ای؟! گفت: چگونه منکر خدا و پیامبر نیستی وقتی برای ریختن خون فرزند پیامبر مهیا شده‌ای! عمر سعد سر به زیر افکند و گفت: به خدا سوگند می‏ دانم که قاتل این گروه در دوزخ است ولی فرمان عبیدالله باید اطاعت شود.

 روز عاشورا، شیر مرد اسدی ، انس بن حارث ، از آفتاب عاشورا اذن شهادت گرفت. پیرمرد قد خمیده عمامه را از سربرداشت و آن را دو قسمت کرد، یک پاره اش را محکم به کمر بست تا قامتش راست شود و پاره دیگر را به پیشانی بست تا ابروان سفید و بلند خویش را از روی چشمانش کنارزده باشد .

 هنگامی که امام حسین علیه السلام این منظره را دید که صحابه سپید موی رسول خدا، چگونه خود را برای یاری فرزند او آماده می کند، اشک از دیدگانش سرازیر شد و فرمود شکرالله سعیک یا شیخ خدا را شکر می کنم که یارانی مانند تو دارم. انس به میدان رفت و رجز زیبایی خواند که مرز حق و باطل را از هم جدا می کرد:

آلُ علىٍ شیعَةُ الرَّحمنِ‏    وَ آلُ حَرْبٍ شیعَةُ الشَّیطانِ   

یاران و خاندان علی یاران خدای رحمان اند و بنی امبه یاران شیطان

 پیرمرد شیردل هشتاد ساله، دل به دریا زد و پس از آن که چهارده یا هیجده نفر از لشگریان یزید را کشت، شراب شهادت نوشید.


 
منابع تاریخ عاشورا
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: عاشورا

 

این سوال بارها مطرح شده که منابع تاریخ عاشورا چیست؟ به بیان دیگر کدام کتابها این واقعه را بازگو کرده اند؟ راویان این واقعه کیستند؟ چقدر می توان به این روایات اعتماد کرد؟

در کنار کار ارزشمندی که جناب آقای رسول جعفریان انجام داده اند (اینجا) به نظرم رسید بد نیست متن کوتاهی برای پاسخ به این سوال ها -که حاصل چند سال مطالعه است- تهیه کنم.

الف- کتاب های تاریخ:

در بسیاری از کتاب های تاریخ اسلام که وقایع قرن اول هجری را پوشش داده اند به واقعه کربلا به طور مفصل اشاره شده. در این میان دو کتاب زیر به علت دقت نویسندگان آنها از اعتبار فراوانی برخوردار هستند و مورد قبول بیشتر دانشمندان شیعه و سنی هم هستند:

1-  تاریخ الرسل و الملوک نوشته محمد بن جریر طبری معروف به تاریخ طبری که در پایان قرن سوم هجری نوشته شده و منبع بسیاری از کتابهای بعدی بوده. این کتاب به همت مرحوم ابوالقاسم پاینده در 16 جلد به فارسی ترجمه شده. در ترجمه فارسی تاریخ طبری از صفحات 2916 تا 3086 : 170 صفحه (ج 7) به تفصیل به قیام امام حسین پرداخته شده. ویژگی مهم تاریخ طبری این است که نویسنده  گزارشهای گوناگونی را که درباره یک واقعه وجود داشته بدون پیش داوری می آورد. به این نکته باید توجه ویژه داشت. باید تمام گزارش ها را خواند بعد نتیجه گیری کرد.

2- الکامل فی التاریخ نوشته عز الدین علی ابن اثیر که فرد دانشمند و معتبری بوده. این کتاب به همت دکتر سید حسین روحانی در 13 جلد به فارسی ترجمه شده (متاسفانه در این ترجمه گاهی از عبارات نامانوس یا کلمات کهن استفاده شده که خوانش متن را دشوار می کند). در جلد پنجم این کتاب از صفحات 2185 تا 2274 : 90 صفحه به روایت قیام امام حسین پرداخته که شباهت بسیاری با روایت طبری دارد.

 

ب - واقعه نگاران:

پیش از اینکه طبری تاریخ نویسی به شیوه فعلی را بنیان نهد، واقع نگاری در جامعه اسلامی رواج داشته یعنی کتابی یا رساله ای که تنها به یک رخداد خاص می پرداخته.  در میان واقعه نگارانی که به ماجرای عاشورا پرداخته اند روایت ابو مخنف از همه معروف تر است.

ابو مخنف (ابی مخنف) لوط بن یحیی که در سال 157 درگذشته از دانشمندان شیعه اهل کوفه بوده. بسیاری از آنچه طبری در تاریخ الرسل و الملوک و شیخ مفید در الارشاد و ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین در باب قیام امام آورده اند، برگرفته از نوشته ابومخنف است. (البته شیخ مفید و طبری از هشام کلبى هم روایت کرده‌اند)  برای آگاهی از سایر واقعه نگاران به نوشته آقای جعفریان مراجعه کنید.

کتاب ابو مخنف توسط سید علی محمد موسوی جزایری به فارسی ترجمه شده با نام: اولین مقتل سالار شهیدان. متاسفانه آقای جزایری مطالبی را از کتاب های لهوف، نفس المهموم و کامل بهایی به ترجمه کتاب اصلی اضافه کرده اند. اگر چه در ببشتر موارد ابتدای مطالب اضافه شده را مشخص کرده اند اما انتهای مطالب اضافه شده مشخص نیست. توصیه می کنم علاقه مندان به ترجمه تاریخ طبری مراجعه کنند.

ج - راویان (افراد حاضر در عاشورا):

راویان عاشورا  افرادی هستند که در واقعه عاشورا و قیام امام حاضر و در متن ماجرا بوده اند اما زنده مانده اند. من نام 5 نفر را فعلا پیدا کرده ام:  

1-    عقبه بن سمعان: او غلام رباب همسر امام حسین بود و از مدینه تا عراق و حتی روز عاشورا همراه امام حسین(ع) بود؛ اما به شهادت نرسید، بلکه اسیر شد و به دست عمر بن سعد آزاد گردید.

2-    ضحاک فرزند عبدالله مشرقی از محدثین و گزارشگران واقعه کربلا در کوفه است که در روز عاشورا برای امام حسین هم جنگید اما کشته نشد.

3-    حمید بن مسلم : در روز عاشورا در لشکر عمر بن سعد بود و ماجراهای بسیاری از او روایت شده. در زمان مختار ثقفی تحت تعقیب قرار گرفت اما توانست بگریزد.

4-   سکینه دختر امام حسین: حضرت سکینه در واقع عاشورا بین 10 تا 13 ساله بود. او عمری طولانی کرد و  سال 117 هجری در مدینه از دنیا رفت.

5-    امام سجاد (ع) به احتمال قوی در واقعه کربلا 23 ساله بودند و تا سال 95 هجری زیستند.

 توضیح: در روایات ابی مخنف نامهای دیگری مثل دلهم همسر زهیر، عبدالله بن خازم، مسروق بن وائل و دیگران دیده می شود.

د- کتاب های مقتل:

مقتل به کتابی گفته می شود که به ماجرای شهادت امام حسین و یاران ایشان می پردازد. برخی از مقاتل معروف عبارتند از (یادآوری می شود که این مقتل ها از حیث اعتبار در یک سطح نیستند):

1- وقعة الطف نوشته ابو مخنف  که احتمالا قبل از سال 128 هجری یا در همان حدود نوشته شده.

2- مقتل الحسین نوشته ابوالمؤیّد موفق بن احمد خوارزمی (484- 568ق). من خودم این کتاب را نخوانده ام اما چون کتاب معروفی است دریغم آمد که از آن نام نبرم.

3- لهوف نوشته سید بن طاووس. این کتاب روایتی ساده از واقعه عاشورا را بیان می کند. ایرادی که به این کتاب می گیرند عدم بیان سند روایت هاست. اما هدف سید بن طاووس -که فقیه باسوادی بوده- تهیه یک  کتاب کوچک و ساده بوده. من متن عربی کتاب را خوانده ام که زبان ساده ای دارد .این کتاب با عناوین مختلف به فارسی ترجمه شده (مثلا اشک و افسوس ترجمه محمدحسین کبیریان ، لهوف ترجمه فرج‏ الله الهی، ترجمه سیدجواد رضوی، ترجمه مهدی لطفی).

4- نفس المهموم نوشته شیخ عباس قمی صاحب مفاتیح الجنان: کتاب نسبتا مفصلی است که توسط آیت الله محمد باقر کمره ای به فارسی ترجمه شده با عنوان در کربلا چه گذشت.

5- آیینه داران آفتاب در 2 جلد نوشته دکتر محمد رضا سنگری: این کتاب به تازگی نوشته شده اما اطلاعات بسیار مفیدی درباره شهیدان نهضت امام حسین در قالب نثر ادبی در اختیار خواننده می گذارد. مولف کتاب را سالهاست که از نزدیک می شناسم و کمتر کسی را دیده ام که به اندازه ایشان بر تاریخ و جغرافیای کربلا مسلط باشد. امیدوارم در چاپ بعدی کتاب اندک ایرادات موجود برطرف شود.


 
سعد بن عبدالله حنفی: شهید نماز
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: عاشورا

 

سعد (سعید) بن عبدالله حنفی دو بار فاصله طولانی کوفه تا مکه را طی کرد تا نامه کوفیان را به امام و جواب امام را به کوفیان برساند. وقتی مسلم به کوفه رسید سعد سومین نفری بود که  پس از  عابس  و حبیب سوگند یاد کرد که برای یاری ابا عبدالله جانش را فدا خواهد کرد. بعد دوباره راه افتاد به سمت مکه تا نامه مسلم و خبر بیعت مردم با او را به امام برساند. از آنجا به بعد همراه امام ماند و پیوست به کاروان شهادت.

شب عاشورا، وقتی امام یارانش را جمع کرد و گفت از آنها راضی است و هر که می خواهد تاریکی شب را تن پوش خود کند و برود، سعید گفت:

« به خداسوگند، اگر می دانستم که کشته می شوم و دوباره زنده می شوم  و بار دیگر زنده زنده سوزانده می شوم و خاکسترم را بر باد می دهند و این کار هفتاد مرتبه تکرار می شود، هرگز دست از تو بر نمی داشتم تا اینکه در راه تو به آرزوی خود برسم. حالا چگونه دست از یاری تو بردارم در حال که می دانم تنها یک مرگ بیشتر نیست و پس از آن کرامتی است که هرگز پایان ندارد.»

 

ظهر عاشورا شد و امام قصد نماز کرد. دشمن به امام امان نداد و حبیب شهید شد، اما امام به نماز ایستاد. سعد بن عبداله جلوی امام ایستاده بود. دشمن نمازگزاران را تیرباران کرد. از هر طرف که تیری می آمد سعد به همان طرف خیز بر می داشت. نماز که تمام شد سعد به زمین افتاد با سیزده چوبه تیر بر بدن که بالهای پرواز او بودند به سمت دوست.

امام آمد بالای سرش. تا چشمش به امام افتاد پرسید: 

 «اوفیت یابن رسول الله ؟»

ای فرزند رسول خدا، آیا وفا کردم؟


 
۴- حبیب بن مظاهر: سید اصحاب و فقیه گران قدر
ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: عاشورا

برای من حبیب دوست داشتنی ترین شخصیت عاشوراست1. یکی از اولین شعرهای عاشورایی من هم برای حبیب بود

پیر شهر خاموشم، مرد جان فشانی ها

پیرم و به سر دارم عشقی از جوانی ها ...

(۱۳۷۳)

حبیب روز عاشورا فرمانده جناح چپ سپاه کوچک امام بود. امروز هم وقتی به زیارت قبر حسین می روی، حبیب در سمت چپ ضریح امام به پاسداری ایستاده. غبطه می خورم به حال حبیب وقتی می بینم امام به او که در کوفه گیر افتاده بود نامه نوشت و به یاری خود فراخواند:

مولا نوشته بود : بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود : بیا، دیر می شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود2

او هم نقشه زیرکانه ای کشید و با رفیق صمیمی اش مسلم بن عوسجه از کوفه ای که در حصار سربازان ابن زیاد بود گریخت و خود را به کاروان شهادت رساند. امام منتظر حبیب بود. ۱۲ پرچم داشت که بین اصحاب پخش کرده بود، اما یکی را نگه داشته بود برای حبیب. وقتی رسید، امام پیاده به استقبالش رفت. زینب که شاد شده بود از آمدن یاری برای حسین گفت به حبیب سلام مرا برسانید. حبیب گریست ...

حبیب، آمد و شد سید اصحاب، شمع جمع شب بیداران. نوای دلربای قرآن خواندنش پیچید در شبهای کربلا. شب عاشورا نافع بن هلال -پاسبان خیمه ها- به حبیب گفت: شنیدم که زینب با امام حسین حرف می زد. نگران بود. می گفت یارانت را امتحان کرده ای؟ نکند همین تعداد اندک هم فردا تو را رها کنند؟ حبیب کوه غیرت بود. آشفته شد. فریاد زد: انصار خدا و پیامبر کجایند؟ همه اصحاب را جمع کرد. رفتند پشت خیمه ی زینب. حبیب گفت: "سلام بر شما اى خاندان رسول خدا! این شمشیرهاى جوانان شماست که سوگند خورده ‏اند آن را غلاف نکنند، تا به گردن بدخواهان شما برسانند ..." دل زینب آرام شد.

روز عاشورا اندکی قبل از نماز حبیب شهید شد. امام به حبیب گفت به این ها بگو قدری برای نماز به ما فرصت بدهند. حصین بن تمیم گفت: حسین! نماز تو قبول نیست! برق غیرت حبیب درخشید و خرمن حصین را به آتش کشید. حصین از اسب افتاد. یارانش او را نجات دادند. حالا حبیب بود که با هشتاد سال سن در محاصره نیزه ها می جنگید و رجز می خواند...

وقتی امام سر بریده حبیب را دید که در میدان می چرخید. دل شکسته شد و فرمود: آفرین بر تو حبیب! چه مرد برگزیده ای بودی! خدا به تو برکت داده بود شب را به صبح می رساندی و قرآن را ختم می کردی

 

پی نوشت:

۱- البته در میان اصحاب.

2- شعر از علیرضا قزوه


 
۳- زهیر بن قین: سیاره به مدار باز گشته
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۸ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: عاشورا

 

داستان پیوستن زهیر به امام از صحنه های زیبای عاشوراست. ظاهرا زهیر هم سن و سال امام بوده، بعضی ها گفته اند هم بازی دوران کودکی امام بوده.

زهیر مرد جنگاور و شجاعی بوده و در جنگهای زمان خلفا (فتوحات اسلامی) حضور داشته. گفته اند که بعد از قتل عثمان خلیفه سوم، به امام علی نپیوست. شاید به همین دلیل در دوران امام علی نامی از او نمی بینیم.

از اقبال بلندش در سال ۶۰ هجری به سفر حج  رفت و در مسیر بازگشت با کاروان امام هم مسیر شد اما با فاصله حرکت می کرد و خودش را نشان نمی داد. خوش نداشت که نگاهش به نگاه امام بیفتد. تا اینکه در یکی از منازل بین راه کاروان او و امام در یک جا توقف کردند. زهیر و یارانش مشغول غذا خوردن بودند که قاصد امام  به خیمه زهیر وارد شد و گفت امام زهیر را دعوت کرده. ابو مخنف تاریخ نویس عاشورا از قول راوی داستان می گوید:  "در این وقت هر کدام از ما هرچه د ردست داشت انداخت کانّ علی رئوسنا طیرا گویی پرنده بر سر ما نشسته بود" یک دفعه دُلهَم همسر زهیر بهت و سکوت را شکست و به زهیر گفت: پسر رسول خدا تو را می خواند اما تو نزد او نمی روی؟ برخیز و برو!

زهیر وقتی می رفت چهره اش گرفته بود اما وقتی برگشت (جاء مستبشرا قد اسفر وجهه) شاد بود، گل از گل اش شکفته بود. دقایقی بعد کاروان زهیر با کاروان امام یکی شد. کسی به درستی نمی داند امام با زهیر چه گفت اما هر چه بود این سیاره دوباره به مدار خود بر گرد خورشید برگشت. از این جا به بعد بارها نام زهیر را در رخدادهای عاشورا می بینیم و کلام استوارش را می شنویم.

روز عاشورا زهیر فرمانده جناح راست سپاه کوچک امام بود. او و حرّ پشت به پشت هم نبرد می کردند و سپاه دشمن را می شکافتند تا اینکه حر شهید شد. زهیر قبل از آخرین نبرد برگشت به سمت امام، انگار آمده بود وداع کند و شعری خواند:

فدتک نفسی هادیا مهدیا
الیوم القی جدک نبیا.
وحسنا والمرتضی علیا
وذا الجناحین الشهید الحیا.

جانم فدایت باد! تو هدایت شده و هدایت کننده ای

امروز جد تو پیامبر و علی و حسن و آن شهید زنده صاحب دو بال (جعفر بن ابی طالب) را ملاقات خواهم کرد.

جنگید و بر رمین افتاد و بر زانوی امام جان داد


 
۲- قیس بن مسهر: پیک زیرک و راز دار امام
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز ۸ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: عاشورا

قیس هم از شهدای پیش از عاشوراست. او هم مثل سعید بن عبدالله حنفی یکی از قاصدانی بود که انبوه نامه های کوفیان را برای امام آورده بود. امام او را به کوفه می فرستد برای رساندن پیام به مسلم و شیعیان کوفه. اما در این فاصله این زیاد وارد کوفه شده بود و سربازانش را بر راههای ورودی و خروجی کوفه مسلط کرده بود تا کسی به یاری امام نرود. قیس هم توسط نیروهای حصین بن نمیر -یکی از فرماندهان ابن زیاد- دستگیر شد.

قیس ابتکار عمل به خرج داد و نامه امام را پاره پاره کرد و بلعید تا دشمن از محتوای آن با خبر نشود. او را پیش ابن زیاد بردند. ابن زیاد به او گفت یا باید اسامی مخاطبان نامه و محتوای آن را لو بدهد یا بالای منبر برود و حسین و علی (علیهماالسلام) را لعن کند. قیس راه دوم را برگزید. مردم در مسجد حمع شدند و او بالای منبر رفت.  بر حسین و پدر و مادر او درود فرستاد و عبیدالله و  پدران او را لعنت کرد و گفت که من فرستاده حسین بهترین بنده خدا هستم او شما را به یاری خوانده. دعوتش را اجابت کنید. وقتی خبر به عبیدالله ابن زیاد رسید دستور داد قیس را از بام دارالاماره کوفه به پایین پرتاب کنند.

 * * *

وقتی خبر شهادت او به امام حسین رسید،  امام گریست و این آیه را تلاوت کرد: " فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا.  برخی از آنها نذر خود را ادا کردند (به شهادت رسیدند) و برخی از آنها در انتظارند و هرگز پیمان خود را تغییر ندادند" (سوره احزاب آیه ۲۳). بعد فرمود: «بارالها! منزل نیکویی برای ما و شیعیان ما آماده فرما و در قرارگاه رحمتت ما و آنان را جمع کن که تو بر همه چیز توانایی!»  (منبع)


 
۱- هانی : پیر جوان مرد
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ٧ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: عاشورا ، شب شعر عاشورا

هانی بن عروة از اشراف کوفه و بزرگ قبیله مذحج بود. مسلم بن عقیل که ابتدا در خانه مختار سکونت داشت بعد از آنکه مخفی گاهش لو رفت به خانه هانی وارد شد.

عبیداله بن زیاد از طریق جاسوس اش (معقل) از این واقعه آگاه شد و با فریب هانی او را از قبیله اش دور کرد و به قصر خود کشانید. او از هانی خواست که مسلم را تسلیم کند. هانی گفت که مسلم میهمان من است و من در حق مهمان خیانت نمی کنم. :«به خدا سوگند مایه ی ننگ و ذلّت من است که با وجود یار و یاور و بازوی سالم، پناهنده و میهمان و قاصد پسر پیامبر را تحویل دشمن دهم، به خدا سوگند اگر تنها و بدون یار و یاور هم باشم، او را تحویل نخواهم داد مگر آنکه خودم را قبل از او بکشند.»

ابن زیاد هانی را به طرز وحشیانه ای شکنجه کرد و پس از خیانت شریح قاضی (که یاران هانی را که برای نجات او امده بودند فریب داد) دستور داد که هانی را در بازار گوسفند فروشان گردن بزنند. هانی که شاید قریب به ۹۰ سال سن داشت وقتی دید، هیچ کس او را یاری نمی کند، به زور طنابی را که دور دستانش بود  باز کرد و گفت: «عصا یا کارد یا سنگی و یا استخوانی نیست که مردی از خودش دفاع کند؟»
نگهبانان پریدند و بازوهای او را محکم بستند. غلام ابن زیاد که می خواست سر هانی را ببرد به او گفت: «گردنت را کشیده نگه دار» هانی که غروری قهرمانانه داشت گفت: «من تو را بر کشتن خودم، یاری نمی کنم.»

* * *

عصر عاشورا که امام حسین تنها شدند و یاران با وفایشان همگی به شهادت رسیدند، تعدادی از اصحاب را با نام صدا زندند از جمله هانی را: یا مسلم بن عقیل و یا هانی بن عروه.. کاش بودید و مرا یاری می کردید...

پی نوشت:

۱- داستان شهادت هانی و مسلم به تفصیل در جلد هفتم ترجمه تاریخ طبری به نقل از ابی مخنف آمده. در جلد پنجم ترجمه کامل ابن اثیر هم این داستان ذکر شده.

۲- سال گدشته که به ایران رفته بودم، دوستان شب شعر عاشورا خواستند که جملات کوتاهی برای چند تن از یاران اباعبدالله (ع) بنویسم تا با کمک یکی از طراحان برجسته کشور کتیبه های نفیسی فراهم شود و در اختیار هیات های عزاداری قرار بگیرد. توفیقی شد که برای 10 نفر از یاران امام جملاتی تهیه کنم. این ده نفر عبارت بودند از: هانی بن عروه، قیس بن مسهر، زهیر بن قین، حبیب بن مظاهر، حر بن یزید ریاحی، عمرو بن جناده، عابس بن ابی شبیب شاکری، سعد بن عبدالله حنفی، بریر بن خضیر و جون.

۳- هانی بن عروه به روایتی اولین شهید قیام عاشورا و به روایتی پیرترین شهید است. ظاهرا او در روز هشتم ذی الحجه به شهادت رسید و سن او را از ۸۳ تا ۹۰ سال نوشته اند. هانی از اهالی یمن بود. ایام پایانی حیات رسول خدا را درک کرده یود و در سه جنگ جمل،صفین و نهروان در رکاب مولا علی شمشیر زده بود. امروزه قبر هانی در نزدیکی قبر مسلم در حاشیه مسجد بزرگ کوفه زیارت گاه مشتاقان است.


 
من از بیگانگان هرگز ننالم
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: عاشورا

 

پیشانی تمامی شان داغ سجده داشت
آنان که خیمه گاه مرا تیر می زدند


این مردمان غریبه نبودند، ای پدر
دیروز در رکاب تو شمشیر می زدند...

 

ع. قزوه


 
من لشکرم خداست
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، عاشورا

باران می گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
دیگر به آب زمزم و کوثر چه حاجت است؟

آوازۀ شفاعت ما، رستخیز شد
در ما قیامتی ست، به محشر چه حاجت است؟

کی اعتنا به نیزه و شمشیر می کنیم؟
ما کشتۀ  توایم، به خنجر چه حاجت است؟

بی سر دوباره می گذریم از پل صراط
تا ما بر آن سریم، به این سر چه حاجت است؟

بسیار آمدند و فراوان، نیامدند
من لشکرم خداست، به لشکر چه حاجت است؟

بنشین به پای منبر من،  نوحه خوان، بخوان!
تا نیزه ها به پاست،  به منبر چه حاجت است؟


در خلوت نماز، چو تحت الحَنَک کنم
راز غدیر گویم و شرح فدک کنم

علیرضا قزوه


 
رندان تشنه لب را ...
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ٢۱ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: عاشورا

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

ماه محرم رسید


 
عمان سامانی (۱)
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: عاشورا ، شعر کلاسیک

در میان شاعران پیشین، آنهایی که به واقعه ی عاشورا پرداخته اند بیشتر سوگواره و مرثیه سروده اند. به عنوان مثال قوامی رازی شاعر قرن ششم که یکی از نخستین سروده های عاشورایی متعلق به اوست می گوید:

زهرا و مصطفی و علی سوخته ز درد
ماتم سرای ساخته بر سدره منتها

در پیش مصطفی شده زهرای تنگدل
گریان که چیست درد حسین مرا دوا ...

و یا سیف فرغانی که در قرن هفتم می زیسته گوید:

اى قوم درین عزا بگریید
بر کشته ى کربلا بگریید

با این دل مرده خنده تا چند
امروز درین عزا بگریید

اما عمان سامانی که در دوره ی قاجار می زیسته (سالهای 1258 تا 1322 قمری) نگاه متفاوتی به واقعه ی عاشورا دارد. می توانیم بگوییم نگاه عرفانی دارد. یعنی وقایع عاشورا را پله های نردبان کمال می داند که حضرت اباعبدالله برای رسیدن به مقام قرب الهی آنها را یکی یکی طی کرد.
یکی از کم نظیرترین بخشهای کتاب گنجینه ی اسرار که روایت او از عاشوراست، داستان به میدان رفتن علی اکبر فرزند بزرگ امام حسین و شبیه ترین افراد به پیامبر است.

تا که اکبر با رخ افروخته
خرمن آزادگان را سوخته

آمد و افتاد از ره با شتاب
همچو طفل اشک بر دامان باب

کای پدر جان همرهان بستند بار
ماند بار افتاده اندر رهگذار

دیر شد هنگام رفتن ای پدر
رخصتی گر هست باری زودتر
...

گفت : کای فرزند مقبل آمدی
آفت جان، رهزن دل آمدی

راست بهر فتنه، قامت کرده ای
وه کزین قامت، قیامت کرده ای

از رخت مست غرورم می کنی
از مراد خویش دورم می کنی

گه دلم پیش تو گاهی پیش اوست
رو که در یک دل نمی گنجد دو دوست

بیش از این بابا دلم را خون مکن
زاده ی لیلا مرا مجنون مکن

پشت پا بر ساغر حالم مزن
نیش بر دل سنگ بر بالم مزن....

چنانکه می بینید عمان سامانی معتقد است امام حسین برای اینکه عشق فرزند، مانع عشق خداوند نشود با تقاضای فرزند دلبندش مخالفت نکرد و او را به میدان جنگ روانه کرد 


 
کشتی نجات
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: عاشورا

دارم به همین موضوع فکر می‌کنم که شاید صد بار شنیدیم. کشتی نجات

و بعد صحنه‌های این سفر ۳۰ روزه از مکه تا عاشورا توی ذهنم مرور می‌شه. مسلم رو فرستاد به کوفه... به حبیب نامه نوشت... در چشمهای حرّ نگاه کرد. زهیر رو برد توی خیمه‌ی خودش

امسال به طور خاص دارم به زهیر فکر می‌کنم: زهیر عثمانی بود و حسینی شد...


 
عقل مصلحت اندیش
ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عاشورا ، انسان

 ضـحـاک بـن عـبـداللّه مـشـرقى در واقعه عاشورا شرکت کرد اما کشته نشد. او بسیارى ازقضایا را از نزدیک دیده و نقل کرده است و جز راویان و تاریخ نگاران واقعه‌ی عاشورا به شمار می‌رود. ضـحـاک مـى گـویـد: من و مالک بن نضر ارحبى در روز تاسوعا به خدمت امام حـسـیـن (ع) رسیدیم. بعد از سلام و احوالپرسى امام (ع) از علت حضور ما جویا شد٬ گفتیم :. آمـدیـم تـا خـدمت شما سلامى عرض کرده باشیم و از خداوند موفقیت شما را بخواهیم و تجدید عهدى هم شده باشد و اوضاع مردم را به اطلاع برسانیم که همه تصمیم به جنگ با شما گرفته اند، این شما و این مردم، اکنون هر تصمیمى که دارید بگیرید. امام (ع) در پاسخ فرمود:حسبی اللّه ونعم الوکیل. (خدا برای من کافی است) بعد که آماده‌ی خداحافظى شدیم , حضرت فرمود: چرا اینجا نمی‌مانید که مرا یارى کنید؟ مالک گفت : من٬ هم قرض دارم و هم زن و بچه و با این بهانه , امام (ع)را تنها گذاشت و رفت.

من گفتم : من نیزقرض دارم و زن و بچه اما حاضرم در رکـاب شـمـا بجنگم البته مادامى که شما سربازانى داشته باشید و جنگیدن من براى شما مفید بـاشد و خطرى را از شما دفع کنم و اما هنگامى که یاران خود را از دست دادید و بودن من براى شما فایده‌اى نداشته باشد, مرا آزاد بگذارید تا صحنه نبرد را ترک کنم! حضرت هم تقاضاى مرا پذیرفت . صبح عاشورا نبرد آغاز شد. ضحاک بن عبداللّه اسب خـود را در وسـط خیمه ها بسته بود و پیاده جنگ مى کرد که دو نفر را کشت و دست یک نفر دیگر را قطع کرد. آن روز حضرت چندین بار فرمود: دستت شل مباد! خداوند متعال از اهل بیت پیامبر(ص ) جزاى خیر به تو عنایت کند. اکثر یاران امام حسین (ع) کشته شدند. غیر از سوید بن عمرو و بشیر بـن عمر  کسى باقى نماند. دشمن به حضرت و اهل بیتش تسلط پیدا کرده بود. ضحاک بن عبداللّه به خدمت حضرت رسید و عرض کرد:. یابن رسول اللّه (ص)! مى‌دانى که بین من و شما شرطى بود که من از شما دفاع کنم مادام که یـارانـى داشته باشى و اگر بى یاور شدى و ماندن من براى شما فایده‌اى نداشته باشد٬ در رفتن از میدان جنگ آزاد باشم. امام (ع) فرمود: درسـت مـى‌گـویـى اما چگونه مى‌توانى خود را از اینجا نجات بدهى , اگر می‌توانى برو که از طرف من آزاد هستى.  ضـحـاک بن عبداللّه به طرف اسبش رفت. می‌گـویـد: سوار بر اسب شدم و حرکت کردم. لشکریان دشمن به من راه دادند تا از صف آنان بـیرون آمدم اما پانزده نفر مرا تعقیب کردند تا در قریه شفیه, نزدیک فرات , مرا یافتند. دو نفر از آنها (کثیر بن عبداللّه و ایوب بن مشرح) مرا شناختند و گفتند این شخص پسر عموى ماست، لذا خداوند مرا از دست آنان نجات داد.

ضحاک سالها زیست اما با پشیمانی و حسرت.


 
موج خون او چمن ایجاد کرد
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ٩ بهمن ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عاشورا ، اقبال لاهوری

بسیاری از انسانهای به ظاهر عاقل و دوراندیش حسین را نصیحت می‌کردند که خودش و خانواده‌اش را به کشتن ندهد. یک بیعت مصلحتی با یزید بکند بعد هرچقدر دلش خواست به بنی‌امیه فحش بدهد٬ یا برود به خراسان به جایی که دور از دسترس باشد عده‌ای را دور و بر خودش جمع کند به تدریج حکومتی راه بیندازد و سپاهی جمع و جور کند... اما حسین یک جمله گفت:

مثلی لایبایع مثله ... کسی مثل من هیچ گاه با کسی مثل یزید بیعت نمی‌کند.

امروز هم خیلی از انسانهای به ظاهر عاقل می‌گویند: چرا ملت ما هرسال دو ماه کار و زندگی‌اش را ول می‌کند و به سر و سینه می‌زند؟ می‌گویند: ماجرای کربلا یک واقعه‌ی عاطفی بود که تمام شد و رفت. عده‌ای هم که دوست دارند هر سنت مذهبی را که این ملت دارد از بدعت‌های صفویه به شمار آورند می‌گویند: این عزاداری ها٬ کار صفوی هاست!

تاریخ بشریت چند صفحه‌ی افتخارانگیز بیشتر ندارد نمی‌دانم چرا عده‌ای می‌خواهند همین چند صحنه را هم از تاریخ بگیرند. اگر حرکت امام حسین را دقیق بررسی کنیم رمز و رازهای بی‌شماری کشف می‌کنیم. هر کدام از ۱۰۵ شهید کربلا نماد قشری از انسانها هستند. همه جور آدمی در این سپاه کوچک می‌بینیم. از کودک سه روزه (یا ۶ ماهه) گرفته تا پیرمرد نود و چند ساله... از نصرانی تازه مسلمان گرفته تا صحابه‌ی رسول اکرم... از هفهاف ایرانی گرفته تا جون حبشی ... از فرمانده سپاه یزید گرفته تا فرمانده‌ی لشگر علی در جنگ صفین...جمع شدن این گروه با همه‌ی تفاوتها حول محور امام حسین یک دنیا حرف و پیام دارد.

علامه محمد اقبال لاهوری (-->زندگی‌نامه) سنی مذهب است. در کتاب «رموز خودی و اسرار بی‌خودی» تحلیل زیبایی از قیام اباعبدالله ارائه می‌دهد. او با مقدمه‌ای در مقایسه‌ی عشقِ ‌بی‌پروا و عقل مصلحت اندیش آغاز می‌کند:

مومن ازعشق است وعشق از مومن است
عشق را ناممکن ِ ما٬ ممکن است
عقل چون باد است ارزان در جهان
عشق کمیاب  و بهای او گران
عقل محکم از اساس چون وچند
عشق عریان از لباس چون وچند
عقل می گوید که خود را پیش کن
عشق گوید امتحان خویش کن
عقل گوید شاد شو آباد شو
عشق گوید بنده شو آزاد شو

سپس به واقعه‌ی عاشورا اشاره می‌کند. ابتدا با بیانی شیوا به توصیف امام می‌پردازد که قدر و پایه‌اش به کیوان می‌رسد و تفسیر آیه‌ی «و فدیناه بذبح عظیم» است:

آن شنیدستی که هنگام نبرد
عشق با عقل هوس پرور چه کرد
آن امام عاشقان پور بتول
سرو آزادی ز بستان رسول
الله الله بای بسم الله پدر
معنی ذبح عظیم آمد پسر
سرخ رو عشق غیور از خون او
شوخی این مصرع از مضمون او
در میان امت آن کیوان جناب
همچو حرف قل هو الله در کتاب

در ادامه می‌گوید امام حسین وقتی دید که خلیفه به اسلام و قرآن عمل نمی‌کند به پا خاست و سرزمین کربلا را لاله باران کرد. اگر او دنبال سلطنت بود با خانواده و کودکان خود به راه نمی‌افتاد. موج خون او سالهای سال است که چمن زار ما را آباد کرده و اسلام را زنده و مصون نگه داشته:

چون خلافت رشته از قران گسیخت
حریت را  زهر اندر کام ریخت
خاست آن سرجلوه‌ی خیرالامم
چون سحاب قبله باران در حرم
بر زمین کربلا بارید و رفت
لاله در ویرانه‌ها کارید و رفت
موج خون او چمن ایجاد کرد
تا قیامت قطع استبداد کرد
بهر حق در خاک و خون غلطیده است
پس بنای لا اله گردیده است
مدعایش سلطنت بودی اگر
خود نکردی با چنین سامان سفر

تیغ بهر عزت دین است وبس
مقصد او حفظ آیین است و بس
ما سوا الله را مسلمان بنده نیست
پیش فرعونی سرش افکنده نیست
خون او تفسیر این اسرار کرد
ملت خوابیده را بیدار کرد
نقش الا الله بر صحرا نوشت
سطر عنوان نجات ما نوشت
رمز قران از حسین آموختیم
ز آتش او شعله ها اندوختیم
تار ما از زخمه اش لرزان هنوز
تازه از تکبیر او ایمان هنوز
ای صبا ای پیک دور افتادگان
 اشک ما بر خاک پاک او رسان


 
یادی از حبیب
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشورا

دیشب برای خودم روضه‌ی حبیب بن مظاهر را می‌خواندم. کتاب از دیار حبیب نوشته‌ی دوست و استاد عزیز سید مهدی شجاعی را روی شبکه گیر آوردم و تا آخر خواندم. دست سید درد نکند دل ابریم را به میلاد باران برد.

حبیب پیر میدان عاشوراست. از صحابه‌ی رسول و یاران نزدیک امیرالمومنین است که روزگار سالها او را در انتظار می‌گذارد تا شراب شهادت را در رکاب سلطان عشق نصیبش ‌کند. دوستانی که به کربلا رفته‌اند بهتر مقام حبیب را درک می‌کنند. در حالیکه همه اصحاب و بسیاری از بنی‌هاشم در جایی به اسم روضه‌الشهدا در شرق قبر شش گوشه دفن شده‌اند قبر حبیب در سمت چپ ورودی حرم امام حسین است شاید بی حکمت هم نباشد چرا که حبیب فرمانده جناح چپ سپاه کوچک امام بود. به این ترتیب هرکس که وارد حرم می‌شود ابتدا قبر حبیب را می‌بیند و به او سلام می‌کند. گویی حبیب هنوز با آن گیسوان بلند سپید و رخسار سرخگون بر آستانه‌ی خیمه‌ی امام به پاسداری ایستاده است و به زایران او خوشامد می‌گوید.

حبیب تا آنجا که به یاد می‌آورم تنها کسی است که امام پس از ورود به کربلا شخصا برای او نامه می‌نویسد و او را دعوت می‌کند که به کاروان عاشوراییان بپیوندد:

بسم الله الرحمن الرحیم
از:
حسین بن على
به : فقیه گرانقدر،
حبیب بن مظاهر
اما بعد؛
اى حبیب ! تو نزدیکى ما را به رسول الله نیک مى دانى و بیشتر و بهتر از دیگران ما را مى شناسى . تو مرد فطرت و غیرتى .
خودت را از ما دریغ نکن .
جدم رسول خدا در قیامت قدر دان تو خواهد بود.
حبیب با زیرکی خاصی از کوفه‌ی سرشار از سرباز فرار می‌کند و با غلام آزاد شده‌ی خود به کربلا می‌آید. یکی از صحنه‌های به یادماندنی تاریخ کربلا لحظه‌ی ورود حبیب به کربلاست. این پرده را از کتاب استاد شجاعی برایتان نقل می‌کنم:

سوار، بسیار پیش از آنکه به امام برسد، ناگهان دهنه اسب را مى کشد. اسب را در جا میخکوب مى کند و بى اختیار خود را فرو مى افکند. همراه سوار نیز خود را با چابکى از اسب به زیر مى کشد.
چهره گلگون و گیسوان بلند سوار از دور داد مى زند که حبیب است .
ادب حبیب به او اجازه نداده است که سواره به محضر امام نزدیک شود. خود را از اسب فرو افکنده است. امام همچنان مشتاق و مهربان پیش مى آید و حبیب نمى داند چه کند.
مى ایستد، زانو مى زند، گریه مى کند، اشک مى ریزد، زمین زیر پاى امام را مى بوسد، مى‌بوید، ...سلام مى کند و روى پاهاى امام آرام مى گیرد.
امام زانو مى زند، دست به زیر بال او مى گیرد و او را از جا بلند مى کند و در آغوش خود ماءوایش مى دهد.
جز اشک ، هیچ زبانى به کار حبیب نمى آید.
امام بال دیگر خود را براى همراه حبیب مى گشاید. واى ! چه کند همراه حبیب ؟ چه کند غلام حبیب در مقابل این رحمت واسعه ؟ در مقابل این بال گسترده محبت ؟!حبیب یارى کن ! اینجا جاى سخن گفتن توست . تو چیزى بگو. مرا دست بگیر در این اقیانوس بیکران محبت !
من ندیده ام ! نچشیده ام . کسى تا به حال این همه محبت یکجا و یک بغل به من هدیه نکرده است . کارى بکن حبیب ! چیزى بگو!
مولاى من ! امید من ! این برادر، غلام من بوده است که در راه شما آزاد شده ، اما خودش ...
اما خودم حلقه بندگى شما را در گوش کرده ام . اگر بپذیرید، اگر راهم دهید، اگر منت بگذارید.
امام ، غلام را در آغوش مى فشارد و شانه مهربانش را بستر اشکهاى بى امان او مى‌کند.
از آن سو زینب (س )، سر از کجاوه بیرون مى آورد و مى پرسد: کیست این سوار از راه رسیده ؟
و پاسخ مى شنود:
حبیب بن مظاهر.
تبسمى مهربان و شیرین بر چهره زینب مى نشیند و مى گوید:
سلام مرا به حبیب برسانید.
هنوز تمام پهناى صورت و محاسن حبیب ، از اشک خیس است که مى شنود:
بانویمان زینب به شما سلام مى رسانند.
این را دیگر حبیب ، تاب نمى آورد. حتى تصور هم نمى کرده است که روزى دختر امیرالمومنین به او سلام برساند. بى اختیار دست بلند مى کند و بر صورت خویش مى کوبد، زانوهایش سست مى شود و بر زمین مى نشیند. خاک از زمین برمى دارد و بر سر مى ریزد و چون زنان روى مى خراشد و مویه مى کند.
خاک بر سر من ! من کى ام که زینب ، بانوى بانوان به من سلام برساند.
خدایا! تابى ! توانى ! لیاقتى ! که من پذیراى این همه عظمت باشم.


 
السلام علیک یا اباعبدالله
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: سفرنامه ، مادر ، عاشورا

بعد از نماز ظهر و عصر از نجف راه افتادیم به سمت کربلا. اواسط ماه مهر بود و هوا بسیار گرم. در طول مسیر تا چشم کار می‌کرد بیابان بی آب و علفی دیده می شد که در آن هیچ اثری از سبزی و سبزینگی نبود.همسفران تشنه بودند اما در کلمنی که عراقیها به ما داده بودند یک قطره آب هم نبود. کلمن سوراخ بود و همه آب آن به هدر رفته بود. در همین اوضاع کولر اتوبوس خراب شد. پنجره را هم که باز می‌کردیم در آن گرمای بالای ۴۰ درجه چنان باد داغی می‌وزید که صورت را می‌سوزاند.

بعد از یک ساعت و نیم تشنه و آشفته به حوالی کربلا رسیدیم. هرچه نزدیکتر می‌شدیم حال و هوا عجیب تر می‌شد دلت می‌خواست فریاد بزنی اما از اطرافیانت خجالت می‌کشیدی. یکدفعه پیرمرد بذله‌گویی که همسفر ما بود سکوت را شکست زد زیر گریه و شروع کرد به خواندن این شعر : خیمه ها می‌سوزد و شمع شب تارم شده ... همسفران که حالا بغضشان آزاد شده بود اصرار می‌کردند که شعری بخوانم. من اما در آن حیرت محض که چشمم به گنبد و بارگاه آقا افتاده بود زبانم بند آمده بود. رفقا اصرار می‌کردند و من قدرت انتخاب نداشتم نمی‌دانستم کدام شعر را بخوانم... یکدفعه این شعر استاد موید خراسانی که روزی با خط خودش در دفترم نوشته بود به یادم آمد:

دل از جهان بریدم و گفتم حسین حسین

عشقش به جان خریدم و گفتم حسین حسین  

در پشت دسته های حسینی برهنه پا

در کوچه ها دویدم و گفتم حسین حسین

می‌گفت یا حسین شب و روز مادرم

من هم از او شنیدم و گفتم حسین حسین

و مادرم که کنار دستم نشسته بود با صدای بلند گریه می‌کرد...

خوش به حال شما که در ایران هستید، من که در این دیار لامذهب دلم لک زده برای یک سینه زنی ... برای یک زیارت عاشورا... ایرانی های اینجا هم اگر چه آدمهای خوبی هستند اما نصفشان که کاری به دین ندارند نصفشان هم آنقدر ... (تصحیح شد!)

نمی‌بینم نشاط عیش در کس               نه درمان دلی نه درد دینی

التماس دعا


 
شمارش معکوس
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: اهواز ، شعر خودم ، عاشورا ، حسب حال

نمی دانم چرا یاداشت قبلی پاک شده ! خوب شاید قرار نبوده آن شعر افشا شود.

100 روز دیگر از اقامتم در این شهر باقی مانده و بعد سومین هجرت آغاز می شود. امروز هم کودک نابالغی آمد و سنگی انداخت چقدر سعی کردم متقاعدش کنم که اشتباه می کند اما قبول نمی کرد. خدایا بهتر از اینان را نصیب من کن و بدتر از مرا ...

  درده روز گذشته فقط یک روز در این شهر بودم روزهای خوشی داشتم. بویژه سه روز گذشته. یکشنبه و دوشنبه کنگره بودم. مهمانان باسواد و اهل دلی دعوت شده بودند که بودن با آنها بسیار لذت بخش بود. دیدن چند آدم بزرگ بعد از مدتها نعمت بزرگی است. باید یاد کنم از آقای دکتر خانجانی که مرد بسیار باصفایی بود شعر هم می‌گفت برنامه اختتامیه را مشترکا اجرا کردیم و شور و حال عجیبی برپا شد. از همه جالبتر دیدن و شنیدن دو دوست قدیمی بود یکی پس از ۱۷ سال و دیگری پس از ۱۵ سال که از قضا در اتوبوس بغل دستم نشست و از اهواز تا شیراز همراه هم بودیم. پزشکی را تمام کرده بود و حالا سرباز شده در هویزه! زمانی که کنکور داد بهترین رتبه تجربی در استان را بدست آورده بود. او خیال می‌کرد که حالا در آمریکا هستم و من هم خیال می‌کردم که جایی همان دوروبرها باشد. اما هردو در همینجا بودیم در همسایگی هم! 

 

 

 دو سه نفر داستانم را خوانده اند و پیغام داده اند از اینکه می بینم این همه زحمتی که برای ستاره قطبی کشیدم زیاد به هدر نرفته خوشحالم. شاید یک روز داستان " روزی که خورشید ..."  را هم بنویسم. یک دوست هم برای یادداشت خالی قبلی پیغام داده اگر این دور وبرهاست دلم می خواهد ببینمش. کاش می دانستم آرزوی رفتن به کجا را دارد؟

 

و اما شعر  این هفته یادگاریست از سفر به شیراز (راستی بهارنارنجها دارند باز می شوند!)

 

تا تو هستی نفس ساقی میدان باقی است

 داستان عطش کهنه سواران باقی است

 

قصه‌ی غربت این قوم نخواهد خشکید

 تا که در چشم تو این چشمه‌ی باران باقی است

 

آن جوانمرد که در ظهر عطش طوفان کرد

 یادگاریست که از مادر شیران باقی است

 

تیغ افتاد ولی شعر تو از جا برخاست

 ای علمدار! بخوان تا به تنت جان باقی است

 

موجی از مرثیه انداخته ای در دل شهر

 این چه داغی است که از شام غریبان باقی است؟

 

بین من با تو که همخانه‌ی خورشید شدی

 رمز و رازیست که در سوره انسان باقی است

شیراز - روز عاشورا

 


 
سدی از بال ملایک
ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشورا

اینکه دلباخته تا مرز عدم می آید

آفتابی است که از شرق حرم می آید

سدی از بال ملایک بگذارید که او

بی خبر از وزش تیغ ستم می آید...


 
دامن خیمه به بالا بزن
ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ٥ اسفند ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشورا ، اهواز

دیشب کسی داشت مرا صدا می زد. هوا سرد بود. راه افتادم داخل کوچه ها. بچه عربها سنج و دمٌام می زدند. داشتم می لرزیدم اما آهسته چند کوچه  دنبال سرشان راه افتادم.چقدر خوبست که وقتی آدم کسی را دوست دارد بتواند با صدای بلند داد بزند با صدایی به بلندی صدای سنج، صدای دمٌام...
 
دیروز از دانشگاه شیراز تماس گرفتند و مرا به کنگره ای درباره صحیفه سجادیه دعوت کردند.یک سال تمام با امام سجاد مانوس بودم. کتابهای زیادی درباره ایشان خواندم و آخر کار رسیدم به کتاب زیباترین روح پرستنده نوشته معلم شهید دکتر شریعتی این شعر را پس از مطالعه آن کتابها سرودم:
 

گرچه تا غارت این باغ نمانده است بسی
بوی گل می رسد از خیمه خاموش کسی

 چه شکوهی است در این خیمه که صد قافله دل
می نوازند به امیـــــد رسیدن جرسی

 دامن خیمه به بالا بزن ای گل که دلم
جز پرستاری درد تو ندارد هوسی

 ای صفای سحری جمع به پیشانی تو
بادپاییم و به گردت نرسیده است کسی

 بر سر دار تمنای تو گل کرد مسیح
یافت از شعله ادراک تو موسی قبسی

 راهی ام کن به تماشای جمالت بگذار
بر سر سفره سیمرغ نشیند مگسی

 چه صمیمی است خدایی که تو یادم دادی!
لطف محض است اگر نیست جز او دادرسی

باز شب آمد و من ماندم و این گریه و نیست
جـز ابوحـمزه توفـانی تو هم نفسی