بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

بال عروج
ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢۱ شهریور ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: عاشقانه

دلم را می برم به جایی که آبی هست، صدایی هست، رنگی هست، تا داستانی تازه را روایت کنم برای چشمهای معشوقی که در نگاه ویرانگرشان هم تبسمی جاری است.

دلم برای برفها تنگ شده و سرمایی که ردش روی گونه ها می نشست و خیالاتی که در آن سرما جان می گرفت و مجسم می شد. خیال، بال عروج است، آهنگ رهایی است، برای آدمی که زندگی به هزار حیله، به هزار بند، می خواهد او را به دام بیاندازد. 

خیال باید زیبا باشد تا جان را جلا بدهد و باید زیبایی باشد تا جان بدمد در قالب خیال. خیال را نمی شود با کسی قسمت کرد. تنها سهم تو از دنیاست که کسی نمی تواند از تو بگیرد.

خیال، تو را جدا می‌کند از خاک، می‌برد به افلاک. سرعت سیر در عالم خیال از سرعت نور هم بیشتر است. به چشم بر هم زدنی فاصله ها می‌شکنند و جایی فراتر از آب ها و آبی ها فرود می آیی، بر آستانه پری روی پری رویان دلدار!

و تو ای پری! که نمی دانم کجایی است و مدتهاست که رخ نمی نمایی


 
فیلم های عاشقانه
ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: فیلم ، عاشقانه

من فیلم های عاشقانه را دوست دارم. این را بیست سال قبل فهمیدم که سه بار برای دیدن فیلم روسری آبی به سینما رفتم، تنها فیلمی که ۳ بار برایش به سینما رفتم.

یا همین سه سال پیش که پروازی طولانی از تورنتو به سئول داشتم. از سر بیکاری و گرسنگی داشتم یک فیلم عاشقانه آرام می‌دیدم (نامه هایی به ژولیت). بعد یک دفعه گریه‌ام گرفت. همین جور مثل باران بهاری اشک می ریختم. ظاهراً وضعم به قدری رقت انگیز بود که مهمان دار بد اخلاق کره‌ای -که ساعتی قبل سرم غر زده بود- رفت و برایم غذای گیاهی آورد۱.

یا مثلا در سالهای اتوبوسی فیلم شکسپیر عاشق را بارها و بارها در اتوبوس می‌دیدم و دیالوگ هایش را تقریبا حفظ شده بودم ... 

از اتفاقات قابل ذکر این روزها، بلکه شب ها، تماشای فیلم نیمه شب در پاریس بود. فارغ از محتوای فیلم که مثل دیگر فیلم های وودی آلن رنگی از عشق و کمدی دارد و هیچ چیز سر جایش نیست، حاشیه‌های فیلم برای من بسیار جذاب بود. اینکه جیل، نویسنده بادپیما، سفر می کند به نود سال قبل و گروهی از هنرمندان بزرگ آن روزگار را می‌بیند، مثل پیکاسو، دالی، الیوت و همینگوی. هر جمله‌ای که از زبان همینگوی خارج می‌شد برای من درسی بود:

نویسنده ها رقیب هم هستند اگر می‌خواهی نویسنده باشی باید خودت را بهترین نویسنده دنیا بدانی.

تو اگر از مرگ بترسی هیچ وقت نویسنده‌ی خوبی نخواهی شد.

[خطاب به اسکات فیتزجرالد] تو یک نویسنده‌ای! تو وقت می‌خواهی که بنشینی و بنویسی اما همسرت وقتی برای تو باقی نمی‌گذارد ...

عشق راستین فرجه‌ می‌دهد تو را از مرگ. ریشه همه ترس ها عاشق نبودن است یا خوب عاشق نبودن که هر دو یکی است2

فعلا درگیر حاشیه های فیلم هستم. مطالعه درباره شخصیت های حقیقی فیلم. این فیلم هنوز در ذهن من ادامه دارد.

 

پی نوشت:

۱- دلیل آن گریه بی اختیار را وقتی فهمیدم که برای بار دوم فیلم را دیدم. مادربزرگ فیلم بسیار شبیه مادربزرگ من بود. بانویی قد بلند با صورتی کشیده و چشمهایی روشن. رحمت خدا بر او باد

2- I believe that love that is true and real creates a respite from death. All cowardice comes from not loving, or not loving well, which is the same thing


 
از عشق و عاشقی (۱۳)
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: عاشقانه ، سعدی

وای به حال مسافری که عاشق شده باشد. مسافری که می داند چند صباح بیشتر در این شهر نیست. که می داند همه سهمش از محبوب شاید یکی دو تماشا بیشتر نباشد. مسافری که همه زندگی اش یک ساک جمع و جور است. مسافری که هر روز بلیت‌اش را عقب می اندازد به امید یک پنجره تماشای بیشتر...

چشم مسافر چو بر جمال تو افتد

عزم رحیل اش بدل شود به اقامت

دل عاشق جز به دیدار آرام نمی شود. نامه و چکامه لحظه ای درد را فرو می نشاند اما چاره ی عاشق نیست. عاشق، جز یار نمی بیند، جز یار نمی خواهد. و دیدار ... هر لحظه اش را باید قاب بگیری و جایی در خیالت آویزان کنی تا رزق روزهای بی کسی ات باشد. 

چه شکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

چو تو روی باز کردی در ماجرا ببستی

دیدار ... حیات حاصل جمع این دقیقه هاست. کاش زمان بایستد کاش شب بی نهایت باشد. کاش تنها او سخن بگوید تا تو سراپا نظاره باشی. کاش زمان همه او باشد، مکان همه او باشد، او باشد و جز او نباشد

 

ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح ...


 
مثنوی سکوت
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ٩ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: حسب حال ، مولانا ، پدرانه ، عاشقانه

 

... حرف که زیاد دارم برایت اما کلمه هایم مثل همیشه نیستند. چیزی، نمکی کم دارند. می‌نویسم و خط می‌زنم.  

آهنگ های قدیمی هم حال مرا عوض نمی‌کنند. سفری باید. اما وقتی امکان سفر نیست رانندگی بهتر از هیچی است. صبح بعد از خرید رفتم به سمت آن خیابان زیبا که امروز باید زیباترین خیابان جهان باشد. چیزی از جنس موسیقی دم دستم نبود. رادیو را روشن کردم کانال موسیقی کلاسیک، کاری از یوهان سباستین باخ. گاهی چقدر موسیقی بی کلام خوب است. به تخیل آدم عرصه جولان می‌دهد.

اول رفتم به فکر آدم هایی که رازی دارند و آنقدر بزرگ‌اند که می توانند این راز را در دل شان نگه دارند، تا روزی که با هم ندار می‌شوید، آن وقت تازه می فهمی که این آدم خندان بی خیالی که هر روز می‌دیدی چه موج ها در دل‌اش جاری است، یا تو گریه‌ات می گیرد یا او. او سبک می‌شود که رازش را به همدمی و محرمی گفته. تو سنگین می‌شوی که بار امانت بر شانه‌ داری.

باران موسیقی می‌بارید. چراغ ها همه سبز بودند. یک دفعه دیدم کنار بیمارستانی هستم که مریم گلی آنجا به  دنیا آمد. چه لطیف شد موسیقی باخ! به یاد لحظه‌ای افتادم که پس از سه روز سخت، پرستار آن فرشته کوچک را در بغلم گذاشت. مریم گلی چشمش را باز کرد. من به گوش او سخن های نهان گفتم و اذان. اشک نصف صورتم را پر کرده. چقدر دوست دارم این دخترک را و چقدر خدا را شکر می‌کنم که کریم است و رحیم است و ودود. صبح که از خواب بیدار می‌شود خانه را روی سرش می‌گذارد که: مریم گلی گشنه! ابدا صبر ندارد: بده گل گلی بخوره! با همه کوچکی‌اش دوست دارد کمک کند. صبح دوش که می‌گیرم سشوار را دستم می دهد و می‌گوید: هردم شانه. بعد که می‌خواهم بروم سر کار کفش هایم را بغل می‌کند و می‌آورد داخل اتاق خواب....

چراغ سبز می‌شود. موسیقی باخ تمام می‌شود. رسیده‌ام به زیباترین خیابان جهان. حواسم پرت آن جوان می‌شود که گفت بارها در این خیابان قدم زده و من حتی به ذهنم هم نرسید که بپرسم چرا. از بس که سوال بیخودی بود. خوشحالم که یک چیزی هست که ما را به هم نزدیک می‌کند. با وجب به وجب این خیابان، با هر انحنای جاده، نفس می‌کشم. خیال این خیابان سهم من از زندگی است.

با کمترین سرعت مجاز حرکت می‌کنم. تمام پنجره ها را پایین می‌کشم. موسیقی دم دستم نیست. می‌زنم زیر آواز:

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ...

ور از این بی‌خبری بی‌خبری بی‌خبری

رنج مبر

هیچ مگو!


 
آن جان عاشق
ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: عین القضات ، خیام ، امام محمد غزالی ، عاشقانه

عشق آسمان است و روح زمین، یعنی عشق فاعل است و روح قابل. بدین نسبت میان ایشان ارتباطی است معنوی، او این را در می کشد و این او را برمی کشد …


عشق را رهبر عقل است اما به نسبتی دیگر. هرچه او اثبات می کند این برمی دارد تا به حدی برسد که عقل نتواند که هیچ چیز اثبات کند. چون عقل از اثبات باز ایستاد عشق خود را بدو نماید و گوید در من نگر. عقل از هیبت این سخن روی در عالم نفی آرد ...

شاگرد نوکار را استاد چون خواهد که در کار آرد حرفی بنویسد پس انگشت او بگیرد و بر سر آن حرف نهد. اگر چه از راه معنی کاتب، استاد مکتب بود اما در عالم صورت انگشت شاگرد بر حرف بود. ای برادر هر کس و ناکس انگشت بر حرف عاشق کار افتادۀ دل به باد داده نهد در عالم صورت، اما چون به عالم معنی رسد بداند که آن حرف به معشوق مضاف بوده است و عاشق در میانه بهانه و بر ناوک ملامت نشانه

 

دارم لوایح عین القضات همدانی را می خوانم. پس از سال ها رسیده ام به آن جان عاشق. کسی که مشعل علم و شعله عشق را از دست خیام و غزالی گرفت و جان بی تابش را، حلاج وار، بر سر هویدا کردن اسرار نهاد.

او را نیمه شب دار زدند و فردا شب جسم او را از دار پایین آوردند و پوست بدنش را کندند و جسدش را در بوریایی پیچیدند و به نفت آلودند و آتش زدند.

ما مرگ و شهادت از خدا خواسته‌ایم

وان هم به سه چیز کم‌بها خواسته‌ایم

گر دوست چنین کند که ما خواسته‌ایم

ما آتش و نفت و بوریا خواسته‌ایم

پی نوشت:

1- بوریا حصیری که از نی می سازند.

2- قبلا هم نوشته ام که یک دورانی (قرن پنجم و ششم هجری) در تاریخ امت اسلام سالهای سیاه تعصبات مذهبی است. من به این سالها قرون وسطای تاریخ اسلام می گویم.


 
از عشق و عاشقی (١٢)
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: عاشقانه ، کتاب ، افلاطون

هشت سال این مثنوی تاخیر شد ... 

نمی دانستم خواندن یک کتاب کوچک که افلاطون ۲۴۰۰ سال قبل نوشته اینقدر طول می کشد بس که لازم است روی حرف های سقراط توقف کنی. حرف هایی که تو را بالا و پایین می برد. می بینی که دغدغه های درونی انسان در این همه سال عوض نشده و

همه را هست همین داغ محبت که نر÷اس÷صش13÷ض 1

ماجرا از آن جا شروع می شود که آگاثون نویسنده توانای آتن در مسابقه ای برنده می شود و رفقا را به میهمانی شادخواری (سیمپوزیوم2) دعوت می کند. قرار می شود به نوبت هر یک از حاضران در ستایش عشق سخنرانی کند ... تا نوبت به سقراط می رسد که آخرین نفر است. سقراط بحث را با روش سوال و جواب پیش می برد و به حاضران نشان می دهد که هیچ کدام وصف درستی از عشق بر زبان نیاورده اند. آگاثون از او می پرسد حالا تو بفرما که عشق چیست؟ سقراط از قول بانوی خردمندی به نام دیوتیما می گوید که عشق میل به داشتن خوبی هاست برای همیشه. عشق زیبایی را به دنیا می آورد. زیبایی دو صورت دارد یکی در جسم و دیگری در ذهن. مردم هم از جسم باردار می شوند هم از ذهن. باردار می شوند چون می خواهند جاودانه بمانند. میل به حاودانگی یک شور آسمانی است پس زیبایی هم گوهری الهی و آسمانی است.

با این وصف عشق محدود به انسان ها نیست. پرنده ها هم عاشق می شوند. دیگر  آنکه چون اندیشه جاودانه تر از جسم است و محرک عشق میل به جاودانگی است پس عالی ترین نوع عشق، عشق به خرد و دانایی است. این عشقی است مستقل از جنسیت3

ناگهان صحنه به هم می خورد و الکیبیادس- جوان زیبا و برومند آتن - با هیبتی شبیه خدایان، زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست، با حلقه‌ای بافته از پیچک و بنفشه، وارد می شود تا به آگاثون شادباش بگوید. الکیبیادس مدتی بعد متوجه حضور سقراط می شود که کنار آگاثون -که او هم جوان خوش چهره ای بوده- نشسته. آتش حسادت در درونش شعله می کشد و به تندی با سقراط سخن می گوید. پرده بر می دارد از رازی که بین او و سقراط بوده.  میگوید که سقراط عاشق او بوده. او بارها امتحانش کرده و زمینه کامیابی برایش فراهم کرده اما سقراط پا از دایره اخلاق فراتر ننهاده. او سرخورده و شرمگین شده اما عظمت روح و اندیشه سقراط در او اثر کرده. کار به جایی رسید که او با آن همه زیبایی و رعنایی عاشق سقراط می شود و صید خود در پی صیاد به راه می افتد. اینگونه جای عاشق و معشوق عوض می شود 

پی نوشت

1- این حروف در هم و بر هم را مریم تایپ کرد. پاک نکردم که یادگار بماند. اصل شعر این است:

همه را هست همین داغ محبت که مراست/ که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست

ظاهرا ملک الشعرا بهار این غزل سعدی را بسیار دوست داشته

2- کتاب سمپوزیوم (سیمپوزیوم Symposium) نوشته افلاطون فیلسوف نامدار یونان باستان بین سالهای 385 تا 380 قبل از میلاد نوشته شده. سبک نوشتار افلاطون به گونه ایست که اثری از خود بر جای نمی گذارد و همه نظریه ها را از زبان استادش سقراط بیان می کند. 

3- شاید تحت تاثیر همین نوشته افلاطون باشد که این نوع عشق، عشق افلاطونی نامیده می شود Platonic Love . انسان زیبایی را دوست دارد، چه روی زیبا،  چه روح زیبا. عشقی که از زیبایی آغاز می شود پلی می شود برای صعود روح.


 
نامه ای به دوست
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ٧ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: نامه ، عاشقانه

حتما این روزها سرتان شلوغ است که خیلی پیدایتان نیست. دلتنگی ما هم البته گناه نیست، چیز تازه ای هم نیست.

اگر از احوال ما بپرسید ملالی نیست جز سرمای نابهنگامی که دوری و غربت را بیشتر از هر وقت به رخ ما می کشد. امیدوار بودم که این روزها بهانه شیرینی شما را به شهر ما بکشاند. حالا بماند که چشمی کنار پنجره انتظار خشکید.

احتمال قوی می دادم که بیایی و ساعتی دیدار با شما مرا جدا کند از دیدار آدم های تکراری و حرف های تکراری و تکرارهای تکراری ... که تازه، شمایید و ایام از شما تازه می شود. شما که رشته ی پیوندتان از جنس این نخ های پلاستیکی درس و کار نیست، ابریشمی است که در عمق دو نگاه ریشه دارد و درک اش برای دیگران دشوار.

به ابن نتیجه تلخ رسیده ام که آدم از سنی به بعد استعداد دوست یابی اش را از دست می دهد. دوستی که دستش بر شانه ات باشد، دوستی که وقتی دنیا با همه بزرگی اش برایت تنگ می شود، شنیدن صدایش، بالهایت را برویاند ... و الا با هر کسی می شود یک فنجان قهوه خورد.

شاید در انتهای شب این نوشته را بخوانی. آرام بخواب و زیباترین خواب های جهان را ببین و در گوشه ی خلوتی از خواب هایت جایی برای من بگذار تا برایت شعر بخوانم. شعرهایی که برای هیچ کس نخوانده ام.


 
قصیده ابوطالب
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱٥ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: عاشقانه

 

داشتم بیتی از قصیده ابوطالب عموی پیامبر در وصف حضرت رسول را می خواندم (قصیده لامیه). حیفم آمد که با شما قسمت نکنم:

     وَ أَبْیَضُ یُسْتَسْقَى الغَمَامُ بِوَجههِ             ثِمَالُ الیَتامَى عِصْمَةٌ لِلأرَامِل

(او) سفیدرویى است که مردم به برکت روى او طلب باران می کنند، و فریادرس یتیمان و پناه بیوه زنان است

    لَعُمری لقد کَلّفت وجداً باحمدِ                  و احبَبتُه حُبّ الحبیبِ المواصل

به جان خودم! به قدری به خاطر وجود احمد (ص) در وجد و سرور غوطه ورم که وجد را به زحمت انداخته ام! او را آنقدر دوست می‌دارم مانند کسی که حبیب خود را (از شدت علاقه) به سینه می چسباند.

گریه ام گرفت از خواندن این همه عشق.

پیامبر فرمود: «روز قیامت ابو طالب در قامت پادشاهان و به سیماى پیامبران محشور مى شود.»

پی نوشت:
زمانی در مدینه خشک سالى شد. پیامبر دعاى طلب باران خواند و باران سیل آسا از آسمان فرو ریخت. تبسمى کرد و فرمود: «اگر ابو طالب زنده بود دیدگانش روشن مى شد. ...» امیرمؤمنان علیه السلام برخاست و قصیده ابوطالب را خواند و پیامبر برای عموی بزرگوارش طلب مغفرت کرد (به نقل از مقاله آقای على اکبر مهدى پور)


 
برای تو
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: عاشقانه

همان شبهای اولی که همراه شدیم شعری برایش خواندم که خیلی خوشش آمد. هیچ وقت از من نپرسید شاعرش کیست تا امشب که پس از چهار سال و یک شب فهمید این شعر از من نیست.

...

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

...

حرف بزن، حرف بزن سالهاست

تشنه یک صحبت طولانی ام

***

باز هم برایم حرف بزن

                                         من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان

                                        قال و مقال عالمی می کشم از برای تو      


 
بال خیال
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ٤ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشقانه


خنده هایت،

                  آبشار شوق

چشمهایت،

               آفتابی در خیال من

دستهایت،

             در غبار غربت اندوه،

                                           بال من!


 
ساحلیات
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: عاشقانه ، طبیعت

 ... و رفتیم کنار دریاچه بزرگ که سفره کرامتش همیشه پهن است و ما خیلی که همت کنیم سالی دو سه بار قدم رنجه می کنیم به تماشای بیکرانگی اش.

خورشید تازه داشت غروب می کرد و ماه که به دخترک کمرویی می مانست از آن سو در حال طلوع بود. ماه پر نور تر و پر نور تر می شد و انعکاس تلالو اش ذهن آب را هاشور می زد. دو سه قایق دو قدم مانده به افق بادبانهای سفیدشان را به رخ ساحل نشینان می کشیدند، با وقار، مثل قوهای سفید مهاجر که وقتی بر آب می خرامند نه به چپ نگاه می کنند نه به راست. نه سرعتشان را کم می کنند نه زیاد

و نشستیم روی کنده درختی که خدا می داند کدام توفان پاییزی آن را به تهیدستی ساحل شنی بخشیده بود. و آهنگ موج هجاهای خالی میان حرف هایمان را پر می کرد. شعرهای سالهای دور، سالهای عاشقان ساده و غریب، نم نم می بارید و شبنم می نشاند بر گلبرگ گونه هایمان. وه که چه تنگ می شود گاهی دلم برای شعر خوانی.

ابری نازک تن پوشی از حریر بر روی ماه کشیده بود و ماه سرک می کشید از روزنه های لباسش و جرعه جرعه بلور پیکرش را به ذهن منتظر آب هدیه می کرد. چه جلالی داشت شب چه جمالی داشت ماه. 

و شب شط جلیلی بود پر مهتاب ...


 
آسمان بــــاز
ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشقانه

طبیبی پری چهره در مرو بود (سعدی)

 راز شیرینی است در چشمان من، چشمان تو

اینکه: پیوندی است بین جـــان من با جـــان تو

اینکه با لبخندت از پایین به بالا می رود

قایقی بی بـادبـان در موج بی پایان تو

روح من ای کاش با روح تو هم بازی شود

یا تو مهمانم شوی یا من شوم مهمان تو

 

من دلم می گیرد اینجا من مریضم روز و شب

ای مسیح ماهـرو کی می رسد درمان تو؟

بال هایم خسته اند از سقف ها دیوار ها

آسمانی بــــــاز دارد شهر بی زندان تو ...

 

تورنتو- ۲۱ شهریور


 
نیستی
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشقانه ، شعر نیمایی

نیستی تا که بخندی و غزل بنویسم

شعر ها نیمه تمام اند

و

دلم طوفانی است


 
دو کلمه حرف خصوصی
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ٤ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: طنز ، مادر ، عاشقانه

من از جناب کرام الکاتبین و رقیب و عتید و کلیه ی سازمانهای نظارتی و جاسوسی خواهش می کنم برای دو دقیقه بنده را تنها بگذارند چون می خواهم با خود خدا به عنوان رییس ارشدم در کارگاه آفرینش دو کلمه حرف بزنم. بالاخره یک کارگر که بدون اختیار خودش به اردوگاه کار اجباری آورده شده حق و حقوقی دارد، حتی اسرای جنگی هم طبق عهدنامه ژنو حقوقی دارند چه برسد به بنده که ظاهرا اشرف مخلوقات هستم و تاج کَرّمنا هم بر سرم نهاده اند.

جناب خدا!

اینجا یک سری آدم هستند که ادعا می کنند نماینده شما یا نشانه شما هستند. خوب اینکه نمی شود هر که از راه رسید یک نمایندگی باز کند. ایران خودرو هم این طوری نیست!  سایپا دیزل هم برای خودش قانونی دارد! شما قبلا به نماینده هایتان مدرکی به اسم معجزه می دادید. ظاهرا مدتی است که صدور مدرک را متوقف کرده اید و کار برای ما خیلی مشکل شده. البته یک خانمی در تهران هستند که مدرک هزار ساله صادر می کنند. من جرأت ندارم با ایشان حرف بزنم به شما هم توصیه می کنم خیلی با ایشان روبرو نشوید. اما از شما می پرسم: آیا شما به ایشان و امثال ایشان نمایندگی صدور مدرک داده اید؟ به عنوان یک ارادتمند عرض می کنم خیلی مواظب باشید. یک آقایی که الان باید در قسمت سردخانه یا گرمخانه آن دنیا باشد از یکی از این دانشگاههای قلابی مدرک گرفته بود و خیلی ضایع شد. خلاصه برای پرستیژ شما خوب نیست که به اسم شما مدرک قلابی صادر کنند.

حضرت ولی امر! این نماینده ها و نشانه های شما بدجوری به جان هم و به جان مردم افتاده اند...

جناب رییس!

بنده به مقدار زیادی از شما می ترسم. یعنی حقیقتش بدجوری ما را از شما ترسانده اند. یعنی تصورم این است آن دنیا که خدمت شما برسم و پرده ها کنار برود مجبورم می کنید که روی همان پل معروفتان بندبازی بکنم و بعد به یکی از نوچه هایتان امر خواهید کرد که یک قیف توی دهنم بگذارد و از آن طرف قیر داغ تویش بریزد. یا با گرز آهنی توی سرم بزند. یا خورشت زقوم به خوردم بدهد. 

 بنده قبول دارم که اشتباهاتی دارم و شما را اذیت کرده ام، از شما هم بسیار ممنونم که تا به حال آبرویم را نبرده اید. اما جناب ارباب! من مادرم را هم زیاد اذیت کرده ام اما با او از این حرف ها ندارم. هر وقت پیشش می روم می بینم از محبتش هیچ کم نشده بلکه بیشتر هم شده. مادرم  تا حالا دست روی من بلند نکرده، حتی آن روزها که جوانتر بود، چه برسد به قیر داغ و قیف... خدایا! من در این دنیای عجیب و غریبِ شما زیاد گم می شوم. آنقدر که حتی خودم را هم گم می کنم. در کودکی والده محترم هر وقت که بر اثر بازیگوشی گم می شدم همه جا را دنبالم می گشت وقتی مرا پیدا می کرد اول دعوای مختصری می کرد بعد مرا بغل می کرد و با چشمهای گریان می بوسید.

خدایا آیا تو هم مثل مادرم با من رفتار می کنی؟ من گم شده ام آیا تو هم دنبال من می گردی؟

 


 
بی تابی ها
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: عاشقانه
عشق! ای عشق! ای آفتاب هستی بخش! ای زیباترین روز نیامده! ای شادترین صبح ندیده! عشق! ای عشق! ای نسیمی که مرا پرواز می دهی به کوهپایه های سبلان به چمنزارهای شیب دار، به غلتیدن های مکرر، به شقایق زارهای یاسوج، به گندم زارهای پاسارگاد...

 

 دلت می خواهد بارها و بارها این فیلم را ببینی انگار تو را به عالم اثیری می برد... دلت می خواهد در این بی وزنی پرواز کنی و زمان متوقف می شود در لجظه دیدار آن دو عاشق...

و شکسپیر تنها او می فهمد آدمی که گم کرده ای دارد وقتی آن فروغ ربانی را در چشمهای ساحر معشوقی مشاهده می کند زیباترین غزلهای عالم را می تواند بسراید، و قلبت می تپد تندتر از تند، مثل گنجشککی که کودکان دنبالش کرده اند و خون در رگهایت می دمد، سرخ می شوی سرخ، که اگر صد باران اسیدی هم ببارد سرخی گونه هایت را سفید نتواند کرد.

دستی می کشی به شانه هایت و بالهایی را که درآورده ای لمس می کنی تا ببینی تو را تا کدام قله می توانند برد؟ ... 


 
چهره خندان شمع آفت پروانه شد
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حسب حال ، حافظ ، عاشقانه

من این کتابخانه ی نزدیک خانه را خیلی دوست دارم. همیشه جایی برای من دارد حتی در ایام الله امتحانات که همه درسخوان می شوند. طبقه پایین این کتابخانه دو ضلعش تمام پنجره است. می توانم پشت یکی از میزهای کوچک کنار پنجره بنشینم و طفل بازیگوش درونم را به تماشای بیرون ببرم. پاییز که می شود برگهای هزار رنگ درختان را که به آهنگ باد می رقصند نشانش بدهم، زمستان، دانه های معصوم برف را که آیه های مغفرت خدا هستند و بهار، جوانه های نازک اندام سبزپوش را.

می توانم کنار پنجره بنشینم و اسب خیالم را که بدجور محبوس شده بین این آسمان-خراش ها در چمن های روبرو رها کنم که هوایی بخورد، که برای آدمهایی که با سگ هایشان-که عجیب به هیات خودشان شبیه اند- قدم می زنند قصه ها بسازد، که شعرهای ناسروده و نیمه تمامش را تا دیرتر نشده بیافریند.

می توانم وقتی باران گرم آفتاب بر من می بارد سینا- لپ تاپ کوچکم- را باز کنم تا برایم یکی از آهنگ های دوست داشتنی را بخواند مثل همین الان که می خواهد با این بیت اشک مرا در بیاورد:

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت

چهره خندان شمع آفت پروانه شد

تا برایم قصه بخواند از عشق که می داند راز این دایره را که ما نقطه پرگار آنیم و فال حافظ بگیرد و بیاورد این شعر را (که سالها قبل شب امتحان پایان ترم الکترومغناطیس به یادم آورد که چقدر حقیر و کوچک و روزمره شده ام." انگار که در تمامی عالم خبری نیست جز یک مشت ورق پاره" که به اسم علم سر ما گرم کرده اند در این سرمای بی برگی، در این برهوت معرفت... و آن نمره 16 را بیشتر از 19 ها و 20 های عمرم دوست دارم) :

شهباز دست پادشهم این چه حالت است؟

کز یــــــــــــاد برده اند هــــــــوای نشیمنم

من این کتابخانه را دوست دارم، سکوتش را و فضای منزوی اش را ...

  


 
یادی از فخرالدین عراقی...
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، عاشقانه

ساز طرب عشق که داند که چه ساز است؟
کز زخمه‌ی آن نُه فلک اندر تک و تاز است

آورد به یک زخمه، جهان را همه، در رقص
خود جان و جهان نغمه‌ی آن پرده‌نواز است

عالم چو صدایی است ازین پرده، که داند
کاین راه چه پرده است و در این پرده چه راز است؟

رازی است در این پرده، گر آن را بشناسی
دانی که حقیقت ز چه دربند مجاز است

محتاج نیاز دل عشاق چرا شد
حسن رخ خوبان، که همه مایه‌ی ناز است؟

عشق است که هر دم به دگر رنگ برآید
ناز است به جایی و یه یک جای نیاز است

در صورت عاشق چو درآید همه سوزاست
در کسوت معشوق چو آید همه ساز است


زان شعله که از روی بتان ٬حسن برافروخت
قِسمِ دل عشاق همه سوز و گداز است

راهی است ره عشق، به غایت خوش و نزدیک
هر ره که جز این است همه دور و دراز است

مستی که خراب ره عشق است، در این ره
خواب خوش مستیش همه عین نماز است...

فخرالدین عراقی در سال 610 هجری در اطراف همدان به دنیا آمد و در سال 688 در دمشق در گذشت. به این جهت او را عراقی می خوانند که اهل عراق عجم (اراک، همدان، گلپایگان،اصفهان و نواحی اطراف ) بود.

او در میانسالی به خدمت مولانا رسید و در زمره ی مریدان او جای گرفت. به همین دلیل بسیار از اندیشه های او تاثیر پذیرفته. مفاهیم اشعار او به عمق مفاهیم مولوی نمی رسد و آنقدرها متنوع نیست، اما زبان شعری عراقی در مجموع لطیف تر از مولوی است و به نظر می رسد از این جهت پیرو سعدی باشد.

در شعرهای او با انسانی جستجوگر مواجه می شویم که هنوز به یقین نرسیده و عشق را به عنوان راه نجات برمی گزیند. احتمالا حافظ شیرازی با اشعار عراقی آشنا بوده و از آنها تاثیر پذیرفته. این غزل حافظ با غزل فوق شباهتهایی دارد :

المنته لله که در میکده باز است...


 
سرو و بید
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشقانه
گلهای دلم تشنه‌ی آبند که چندیست
باران تماشای تو بر دشت نبارید

عاشق شدن انگار که در طالع من بود
تو سرو شدی در چمن خلقت و من بید


 
وفاداری
ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۱ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سعدی ، عاشقانه ، شعر کلاسیک

داشتم یکی از غزلهای سعدی را برای بار چندم می‌خواندم. زیبایی های این غزل و بیان ساده و شیوای سعدی مرا بر سر ذوق آورد که چند خطی درباره‌ی این شعر بنویسم.

چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست

یعنی آنقدر گرفتار موی تو هستم و با بوی تو مست شده‌ام که دیگر از هر چه در دو عالم ماده و معنا می‌گذرد خبری ندارم.

دو واژه‌ی موی و بوی با مشابهت موسیقیایی که دارند مرکز ثقل مصراع اول هستند. ضمن اینکه آشفتگی با موی و مست شدن با بوی تناسب دارند هر دو وابسته به جسم و از آثار آن هستند و خود آن نیستند به زبان ساده یعنی من با آثار تو مست و از جهان بی خبر شده‌ام چه برسد به اینکه خودت هم باشی

دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد
خلیل من همه بت‌های آزری بشکست

یعنی چشمان من کس دیگری را نمی‌بینند زیرا دوست من همه‌ی بتها را شکسته است.

اوج هنر سعدی در انتخاب کلمه‌ی خلیل است که ایهام دارد یعنی هم می‌تواند به معنای دوست باشد و هم ابراهیم بت شکن. می‌گوید دلبران و زیبارویان دیگر در مقایسه با تو مثل مجسمه‌ای بی جان هستند. این بیت تلمیح دارد به داستان ابراهیم در قرآن.

مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال
در سرای نشاید بر آشنایان بست
یعنی خیال تو خواب را از چشم من ربوده است

مصراع دوم به خودی خود تمثیل است و زیباست اما در مقایسه با مصراع اول بسیار زیباتر می‌شود. در سرای استعاره برای چشم است و منظور از آشنا خیال دوست.

در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست
من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست

هر اسیری دنبال آزادی است اما من نمی‌خواهم از کمند عشق تو رها شوم

غلام دولت آنم که پای بند یکیست
به جانبی متعلق شد از هزار برست

مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت
اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست

بیشتر بیتهای این غزل بیانگر وفاداری شاعر در عشق است. عاشق راستین دست از دلدار خویش نمی شوید و با هر باد ناموافقی از جای نمی جنبد.

نماز شام قیامت به هوش بازآید
کسی که خورده بود می ز بامداد الست

کسی که در بامداد آفرینش شراب عشق تو را خورده باشد در شام قیامت به هوش می‌آید

زیبایی این بیت برای استفاده‌ی مناسب از تضاد است. در قدیم زمان را بر اساس وقت نمازهای ۵ گانه می‌سنحیدند و تقسیم می‌کردند. پس نماز شام آخرین وقت شبانه روز را شامل می‌شود. الست روزی است که خداوند از همه پیمان گرفت و کنایه برای ابتدای زمان است. پس سعدی شام را در مقابل بامداد و قیامت را در مقابل الست می آورد. او برای نشان دادن شدت وفاداری و گیرایی عشق دو نهایت را در مقابل هم قرار می‌دهد.

نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست

دیگران به خویشتن مشغولند اما من تنها به تو می‌نگرم. جماعت از شراب مست می‌شوند اما آگاهان از آنکه شراب می‌گرداند.

این بیت را بسیار دوست دارم و زیاد زمزمه می‌کنم و خوب می‌دانم که معاشرانم به قدر من لذت نمی‌برند! شاعر٬ نشان می‌دهد که دنبال چیز دیگری است و در دلدار خود اصالتی را یافته که در بتهای آزری نیست. با اینکه شراب هم از دست ساقی می‌رسد تنها بهانه‌ایست برای دیدن او. به یاد شعر دیگری از سعدی می‌افتم:

آفاق را گردیده‌ام مهر بتان ورزیده‌ام خوبان فراوان دیده‌ام اما تو چیز دیگری

اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی
چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست

برادران و بزرگان نصیحتم مکنید
که اختیار من از دست رفت و تیر از شست

حذر کنید ز باران دیده سعدی
که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست

خوشست نام تو بردن ولی دریغ بود
در این سخن که بخواهند برد دست به دست

بیت آخر نشانگر شیرین سخنی و ذکاوت سعدی است. می گوید: اگر چه بردن نام تو زیبا و دلنشین است اما دلم نمی آید در این شعر نام تو را ببرم. زیرا شعر مرا مردم دست به دست خواهند برد و دلم نمی خواهد نام تو در دست این و آن باشد!


 
بیل زدن در برهوت!
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، قرآن ، مولانا ، عاشقانه

lunar eclipse  ماه گرفتگی

این شبهای ماه گرفتگی دل من هم عجیب گرفته. من از دلتنگی نمی‌نالم و حتی اعتراف می‌کنم که دلتنگی را دوست دارم چرا که دلتنگی مرا بزرگتر می‌کند. اما تنها ایراد دلتنگی این است که نمی فهمد تو لباس ماده بر تن داری و محصور در ماده‌ای و محکوم به بیل زدن در برهوت! دلتنگی تو را جدا و تنها می‌خواهد٬ ساکن و ساکت٬ مبهوت و متفکر ... و مردم تو را شاد  می‌خواهند و  پرخنده و سرزنده ... و وقتی خودت را از این کاروان رونده‌ی پر هیاهو جدا می‌کنی و برای ساعتی بر روی تکه سنگی کنار جاده درنگ می‌کنی٬ می‌فهمی که چقدر همه از ظن خود یار تو شده‌اند و چقدر با همه فرق می‌کنی. به همین دلیل است که وقتی می‌گویی موسی دلتنگ خدا شده بود و تاب تحمل نداشت و تشنه‌ی دیدار بود٬ به تو می‌خندند و نمی‌فهمند که خدا از شدت محبت به موسی گفت «لن ترانی» و الا چه لزومی داشت که بر کوه جلوه کند؟

می‌گویند موسی حاجت قومش را به خدا گفت که « لن نومن لک حتی نری الله جهرة» پس چرا موسی قبل از آن چهل شب در میقات تنها بود؟ برای بیان همین حاجت مبتذل قومش؟

دلتنگی من از جنس دلتنگی موسی نیست. من نه صبر موسی را دارم نه سادگی و صداقت او را. و اگر می‌گویم موسی صبور بود تعجب نکن و آن آیات سوره‌ی کهف را  به یاد من نیاور... تنها خواستم بگویم موسی هم گاهی دلتنگ می شد و من با موسی بیشتر از عیسی و ابراهیم انس و الفت دارم. ابراهیم که قله‌ی تقوی بود و عیسی نظرکرده‌ی خدا و کلمه‌ی او. موسی اما٬ عصبانی می‌شد٬ می‌ترسید٬ کتک می‌زد٬ غیرتی می‌شد و ... عاشق هم می‌شد.  حالا تو تا صبح بگو که این حرفها با عصمت پیامبران سازگاری ندارد. بله موسی معصوم بود  اما موسی دل هم داشت و مگر دل یعنی گناه؟

این شبهای ماه گرفتگی دل من هم عجیب گرفته. در حاشیه‌ی دلتنگی ها تصویر ساعتی شنی را دیدم که نصف آن خالی شده بود. به دلم افتاد که بادهای اردبیهشتی آنقدر همت دارند که مرا از این ساحل صخره‌ای بردارند و به آن سوی دریا برسانند.

گر نبودی خلق محجوب و کثیف٬           
ور نبودی حلق ها تنگ و ضعیف٬

در مدیحت داد معنی دادمی                 
غیر این معنی لبی بگشادمی

مدح تو حیف است با زندانیان             
گویم  اندر مجمع روحانیان


 
فراق
ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشقانه
چه صبح ملولی! دوباره غمینم
اگر تو نباشی، همیشه همینم

صدای قشنگت که بال و پرم بود
غمین شد و من هم اسیر زمینم

شکوفه برآرم اگر بگذاری
از آن لب خندان پرنده بچینم

من این ور دنیا، تو آن ور دنیا
چگونه بخوابم؟ چرا بنشینم؟

خدای غریبان کرم کن و بگذار
عزیز دلم را دوباره ببینم ...

واترلو - 21 ژانویه 2007
 

 
دشت تماشا
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ٤ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشقانه
نه به آن یخ زدگی ها، نه به این واشدگی ها
مُتناهی است جهانم، من و دریاشدگی ها

باز در فکر هبوطم ز بهشتی به زمینی

من و آدم نشدن ها ! تو و حواشدگی ها

می روم تا ده بالا، طرف دشت تماشا

که در این شهر ندارم دل شیداشدگی ها...

 


 
گرفتارم و ...
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، عاشقانه
ای طایران قدس را عشقت فزوده بال ها
در حلقه ی سودای تو روحانیان را حال ها

درست حدس زدی گرفتارم و جمعه و شنبه برایم فرقی نمی‌کند و زمان برایم تند می‌گذرد و عقربه های ساعت با هم مسابقه گذاشته‌اند و یک دنیا کار نکرده و مشق ننوشته روی سرم آوار شده و همین که روزنه‌ای برای نفس کشیدن دارم خدا را شاکر و چاکرم و چقدر دلم می‌خواهد که «این» را بنویسم و «آن» را بخوانم و یک روزم مال خودم باشد و هشت ساعت بخوابم و با تو روی آخرین برگهای پاییز قدم بزنم و شعر ناتمامم را کامل کنم و گوگرد پارسی ببرم به چین و کاسه‌ی چینی ببرم به روم و دیبای رومی ببرم به هند و ...
و بوی ایران به مشامم می رسد و خدا را چه دیدی شاید خواجه حافظ مرا بطلبد و شما علی الحساب با همان بیت بالایی حال کن که خیلی باحال است و مرا ببخش و خیلی چیزهای دیگر

و  بیل می‌زنم و بیل می‌زنم و هنوز در من پرنده‌ای هست که آواز می‌خواند!

د

 
باز آمدم چون عید نو
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، عاشقانه ، زندگی در غرب

هوالمحبوب
سلام یا سلام! می‌دانی که هر وقت با هوالمحبوب شروع می‌کنم یعنی می‌خواهم با نام بلند تو عشق بازی کنم. یعنی می‌خواهم عالم و آدم بدانند که در این خانه کسی هست که من شیدای اویم:

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه‌ی قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

این هم لطافتی دارد که یک ذره‌ی ناچیز می‌تواند لاف عشق‌بازی با خورشید را بزند. همین که می دانم تو هستی مرا می‌بینی صدایم را می‌شنوی وسلامم را جواب می‌دهی برایم کافی است. برای آن شب هم از تو متشکرم. شبی که در آن سرمای سوزان که دانه‌های برف مثل سوزن٬ در صورتم فرو می‌رفت و باد انگار می‌خواست مرا از زمین بکند٬ در آن خیابان خلوت به من نشان دادی که این جا چراغ‌ها همه سبزند ... مدتها بود اینقدر جنون نچشیده بودم.

مهربان! در این سال تازه اعتقادم را٬ خانواده‌ام را٬ دوستانم را و سرزمین عزیزم را از گزند روزگار در امان بدار.

----------------------------

خوش آمد گل

در میان تبریکهای سال نو که از دوستان عزیزم دریافت کردم غزلی بود که بسیار به دلم نشست گمان می‌کنم شاعر خوبش را بشناسم:

چراغ خانه را روشن کنید آواز بگذارید
کسی باید بیاید لای در را باز بگذارید...

خودم هم امسال به جای تصویر یک فایل صوتی برای دوستان فرستادم که غزلی بهاری بود از مولانا با صدای گرم یکی از بندگان خدا و نوای تار در زمینه:

غزل بهاری را از اینجا بشنوید. ظاهرا بعضی از دوستان را خوش آمده بود. این هم یک غزل دیگر برای تجدید ارادت: بی همگان به سر شود...

این هم سفره‌ی هفت سین امسال ما در واترآباد Thanks to Amin

Haft seen


 
مداری خارج از جوّ
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، حسب حال

حضرت شمس العشق!

این روزها بیش از همیشه دلتنگ شمایم. انگار  این کمترین دیگر از چشمان ذره-بین شما افتاده. نه التفاتی می‌فرمایید نه یادی از او می‌کنید. در این سرزمین غربت و دلتنگی  او را به حال خود رها کرده‌اید. غرقش کرده‌اید در این روزمرگی ها و گرفتاریهای معمولی. کاش می‌دانستم کفران کدام نعمت مرا از چشم شما انداخته.

حضرت شمس العشق!

دیگر نه بر بام  می‌آیید نه از روزن جلوه می‌کنید. خیابان گردیهای زمستانی‌ام پشت چراغهای قرمز پایان می‌گیرد بی آنکه روشنای آن فانوس دریایی مرا صدا بزند. دیگر حتی در خواب هم بر من جلوه نمی‌کنید، روحم آنقدر سبک نیست که لااقل در خواب که زنجیرهای تعلق کمترند به گرد شما برسد. روزگاری بر محیط دایره راه می رفتم، حالا در مرکز دایره محاصره شده‌ام.
من فراموش شده‌ام! همیشه از این لحظه و از این نتیجه می‌ترسیدم. چشمانم که بینا نیست... لبهایم نیز از  ترنم نام شما تهی شده. اینجا بساط بی‌خبری پهن است. هر که می‌بینم از خودم بی خبرتر است. همه از من بدتر من از همه بدتر... خوابند و می‌خندند. در جهل مرکب‌اند و گمان می‌کنند که می‌دانند. مشتی خاکستر و سرب پاشیده‌اند بر این دلها. بفرمایید از چه کس سراغ شما را بگیرم؟  کجا می‌توان یافت هم‌باوری را؟ ... بینوایم گرچه دارم صد نوا.

حضرت شمس العشق!

با من، دل یکدله کنید. جامی بدهید و اگر نخوردم آنگه گله کنید. من که با این همه جهل و سرگشتگی و علامت سوال، نمی‌توانم نشانی از شما پیدا کنم. اصلا من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم؟ اشاره‌ای کنید که من ببینم. ندایی بدهید که من بشنوم. کاش می‌دانستم سمند تیزپای کدام طول موج نامیرا می‌تواند این فاصله‌ی نوری را طی کند؟ دستان پرجاذبه‌ی کدام میدان مغناطیسی می‌تواند شتابی به این الکترون ببخشد که به سرعت نور برسد؟ کدام زاویه٬ کدام سرعت اولیه می‌تواند این ماهواره‌ی بی تاب را از حصار جوّ -این جوّ بی‌خبری -خارج کند؟ این ماهواره مداری خارج از جوّ می‌خواهد که بر انحنای آن بچرخد و بچرخد.

حضرت شمس العشق!

تا کی به تمنای وصال تو یگانه... ؟

 


 
نامه‌ای به دوست (۲)
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، عاشقانه

... و اگر دیر به دیر می‌نویسم مرا ببخش که این روزها هنگام درو آمده و یادم از کِشته‌ی خویش ... نسیم ورق خوردن عمر را صریح‌تر از همیشه حس می‌کنم و بیم آن دارم که این نسیم ِ هنوز دلنواز، طوفانی شود و بنیادم ببرد ... غفلت برجای ماندگان و غبطه‌ی پیش افتادگان مرا آواز می‌دهد که باید دو چندان بجنبم که از قافله‌ی تقویم عقب نمانم.

راضی‌ام از این روزهای گرفتار٬ که لااقل احساس بیهودگی نمی‌کنم و امانتی را که در صبح ازل از سر ناچاری بر شانه‌ام نهادند لنگ لنگان به منزل می‌رسانم

و اگر دیر به دیر می‌نویسی آرزده نیستم که این جهان کوه است و فعل ما، ندا! و آرزویم این است که سربلند باشی ودر لابلای گرفتاریهایت یادی از این پرنده کنی که پنج سال است آشیانش را گم کرده و دنبال نشانه‌ای می‌کردد ... یا لااقل شانه‌ای برای شبهایی که از خستگی خوابش نمی‌برد.

گاهی کژتابی روزگار، مرا به این نتیجه می‌رساند که تاریخ مصرف حرفهایم و بلانسبت شما شعرهایم تمام شده ... نه شوقی دارم برای انتشارشان و نه گوشی می‌بینم برای شنیدن‌شان. از خودم می‌پرسم قرار است کدام درد لاعلاج به کیمیای این سروده‌ها درمان شود و کدام گره ناگشوده باز، ... از طرفی دنیای هنر، دنیای حبّ و بغض‌ها و کینه‌ها و علاقه‌های افراطی است با خودم می‌گویم حالا که دوستی ندارم چرا باید دشمن برای خودم بسازم.

با این همه گاهی در این صحرای سرد و تاریک، قبسی می‌درخشد و مسیحانفسی در این کالبد نیم مرده می‌دمد، نامه‌ای می‌رسد و نشانه‌ای می‌آورد:

نوشته بود که یک سال قبل شعر «شق‌القمر» را در این دنیای مجازی (یا بهتر بگویم بهشت مجازی) خوانده بود و تا نماز بامداد گریسته بود. نامه‌اش را بدون هیچ تعارف مصنوعی و حاتم‌بخشی القاب رایگان به پایان رسانده بود و فقط شماره‌ی دانشجویی‌اش را نوشته بود، که استعاره‌ای بود به وسعت یک دنیا. به یاد دوست زود رنج دیگری افتادم که همیشه اصرار داشت در پایین نامه‌اش بنویسد شاگرد قدیمی شما اما شاگردی را در همان «قدیم» فراموش کرده بود.

دوست دیگری نوشته‌ای بود که با خاطره‌ی دیدار آن استاد در قم (که نامش به ژرفای وجودش بود) و شعری که در متن آن آمده بود پرواز کرده به آسمانی دیگر ...

خدا رحمت کند منوچهر نوذری را، جزیی از خاطرات کودکی و نوجوانی ما بود. یک بار در «صبح جمعه با شما» این شعر را می‌خواند:

ز حق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی
چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی

حالا ظاهرا خداوند توفیق هوایی کردن خلق را به ما داده...

(و خدا رحمت کند کشتگان سقوط آن هوایپمای فرسوده را. دریغا که در این دیار جان چه بی ارزش است)


 
از عشق و عاشقی (۱۱)
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، عرفان

 از عشق برایت نوشتم و بسیار نوشتم اما همچنان یک نکته ناگفته ماند. امروز می‌خواهم از این راز سر به مهر بگویم: از گناه عاشقی. از اینکه چرا پس از عاشق شدن احساس گناه می‌کنیم؟ چرا می‌ترسیم که راز دل را باکسی در میان بگذاریم؟ چرا تا کسی از حال ما باخبر می‌شود زبان به اندرز یا طعن یا تهدید می‌گشاید؟ مگر چه خطایی از ما سر زده جز اینکه صدای دل را شنیده‌ایم و به ندای دل پاسخ گفته‌ایم؟
گاهی این احساس  گناه آنقدر به انسان فشار می‌آورد که چاره ی کار را در گریز از عاشقی و فراموشی می‌یابد.


چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا  چه موج خونفشان دارد


ذهنیت تاریخی مردم ما از عشق در قالب لبلی و مجنون و فرهاد و شیرین شکل گرفته که هردو جفت به هم نرسیدند و مرگ بین آنها فاصله انداخت. انگار فقط این نوع عشق اسطوره‌ای که امکان وصل در آن نیست پسندیده و مثال زدنی است :


ز حسرت لب شیرین هنوز می بینم
که لاله می دمد از خون دیده ی فرهاد

حکایت لب شیرین کلام فرهاد است
شکنج طره ی لیلی مقام مجنون است

پیشینیان ما عشق را چنان بر بلندا نشانده‌اند که دست نیافتنی شده و به افسانه‌ای شبیه است که تنها برای سرگرمی باید به آن گوش داد:
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه!


مشکل در کجا بوده؟ شاید در این گمان که عشق فقط باید برای خداوند بلندمرتبه باشد و هر چیز مادون او ارزش دل بستن و دلباختن ندارد. بدین ترتیب با منع نوباوگان و نوخاستگان از عشقهای زمینی دل آنها  برای تجلی عشق الهی آماده می‌شود و از افتادن به دام وسوسه های پست دنیوی در امان می‌مانند. چرا که در تصور این پیران و شیخان عشق تنها می‌تواند بین انسان و خداوند بلندمرتبه باشد و هرچیز جز آن شرک است.

تازه همین عشق الهی را هم آنقدر پیچیده و سخت کرده‌اند که تا جان به لب نیاید دلبر به کف نیاید. هفت شهر مصنوعی بین ما و خدا قرار داده‌اند در حالیکه او از رگ گردن به ما نزدیکتر است.

به عنوان یک مثال نقض مطالعه‌ی زندگی شهید چمران این عارف بی خرقه و این عاشق ناشناخته را به همه‌ی رفقا توصیه می‌کنم. متاسفم که امروز بسیاری با نام او نان می‌خورند بدون انکه ذره‌ای از عظمت روح او را درک کنند.

وای که دنیای مردان بزرگ چقدر زیبا و دیدنی است! چمران وقتی که از زندگی آسوده در آمریکا دست کشید و به جنوب لبنان رفت٬ ۳عشق را تجربه کرد: عشق به خدا، عشق به امام موسی صدر و عشق به غاده جابر دختر عربی که از خانواده ای مرفه بود، سالها از او کوچکتر بود و روسری هم نداشت!


 
از عشق و عاشقی (۱۰)
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، حافظ ، عرفان ، نهج البلاغه

می‌خواهم از ادامه دادن عشق بنویسم. خواجه‌ی شیراز می‌فرماید:

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

حافظ پیوند عشق را به ریسمانی تشبیه می‌کند که یک سر آن در دست معشوق و سر دیگر آن در دستان عاشق است. پس برای پایداری و استواری این پیوند٬ عاشق باید به سهم خویش بکوشد و کاری نکند که این رشته گسسته شود. سعدی می‌گوید دوستی را که به عمری فراچنگ آرند نباید که به یکدم بیازارند. آدمیزاد همین که به جایی رسید یا یاری بدست آورد گمان می کند که آن یار یا آن مقام دایمی خواهد بود و شور و شوق اولیه را از دست می‌دهد، چه برسد به اینکه چیزی را بدون زحمت و دردسر به او بدهند. (این چند روزه داشتم ترجمه انگلیسی رمان گاوخونی (The Marsh) نوشته جعفر مدرس صادقی را می خواندم. در آنجا راوی آس و پاس داستان از عشق عمیق خود به یکی از بستگانش یاد می‌کند که چون امیدی به وصال او نداشته سالها او را مانند یک فرشته در آسمان و دور از دسترس تقدیس می‌کرده از قضا این دختر خودش هم علاقه‌ای در دل داشته و با اصرار خانواده اش را راضی می‌کند اما راوی داستان پس از ازدواج هیچ احساس عاشقانه‌ای به دختر نشان نمی‌دهد چرا که همیشه او را در آسمان می‌دیده نه روی زمین و... آخر از هم جدا می‌شوند. )

حافظ در شعر دیگری می گوید:
 
گرچه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر ای دل که توانی بکوش

عاشق باید هرچه در توان دارد برای رسیدن به محبوب به کار ببندد به قول سعدی به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / اگر که یار نیابم به قدر وسع بکوشم٬  نه اینکه به دلدارش بگوید سر راهت نشینم تا بیایی !
از دیدگاه عارفان سکه‌ی عشق دو رو دارد یک روی آن کوشش عاشق است که به آن جهد می‌گویند و روی دیگر کشش معشوق است که به آن عنایت هم می‌گویند. بسیاری از افراد فقط یک روی این سکه را می‌بینند. گروهی هر وصلی را حاصل تلاش شخصی خود می‌دانند و گروهی دیگر همه چیز را در دایره‌ی قضا وقسمت محدود می‌کنند:

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند

 بحث عنایت البته بحث ظریفی است و حافظ گاه آن را به مفهوم هدایت به کار می‌برد :

زاهد و عُجب و نماز و من و مستی و نیاز
تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاریست که موقوف هدایت باشد

به این ترتیب هدایت (یا عنایت) مقامی خاص محسوب می شود که نصیب هرکس نمی‌شود. عده‌ای دوست دارند از شعرهایی مثل شعر بالا، اینطور برداشت کنند که عارفان از جمله حافظ به اعمال ظاهری از قبیل نماز و روزه مقید نبوده‌اند. اتفاقا ما در زندگینامه‌ی برخی از صوفیان می‌بینیم که صریحا گفته‌اند این اعمال ظاهری برای عوام است و ما که خدا را شناخته‌ایم و به مقام دوستی او رسیده‌ایم نباید مثل عوام خدا را عبادت کنیم. حالا کاری به این حضرات نداریم برگردیم سراغ حافظ خودمان:
حافظ  در مصراع اول از کلمه ی عجب (ojb) استفاده می کند در فرهنگ دینی عجب به این معناست که کسی به علت کاری که انجام می دهد یا صفتی که دارد مغرور شود.
در حقیقت حافظ می گوید مستی توام با نیاز بهتر از نماز همراه با خودپسندی است (البته برخی از حافظ شناسان و بنده‌‌‌ی حقیر به استناد برخی از شعرهای حافظ و شرح حال او معتقدیم منظور از می و شراب و مستی در شعر حافظ چیز دیگریست). حافظ با زهد مشکلی ندارد با زهد ریایی که اسبابی برای فریب مردم و دکانی برای کسب منفعت است دشمنی دارد. جالب است که جمله‌ی مشابهی را در سخنان حضرت علی می بینیم:

سَیِّئَةٌ تَسُوءُکَ خَیْرٌ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ حَسَنَةٍ تُعْجِبُکَ .
گناهى که تو را پشیمان کند بهتر از کار نیکى است که تو را به خود پسندى وا دارد (حمکت 46 نهج البلاغه)

نیاز یکی از کلمات کلیدی در گفتمان حافظ است و حداقل در بیست مورد از نیاز سخن گفته. نیاز یعنی اینکه آدم همیشه خود را محتاج محبوب و وابسته به او ببیند. این نیاز است که به همه‌ی کارهای انسان و از جمله نماز ارزش می دهد و هرچه نیاز افزونتر، بهتر و زیباتر:

خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد
به آب دیده و خون جگر طهارت کرد

در غزل بسیار زیبای دیگری می‌گوید:

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

یکی از بدبختی های بشر این است که نیاز را فراموش کرده. چنان در دنیای محدود اسباب و علل مادی خود را زندانی کرده که حتی حاضر نیست دریچه‌ای رو به آسمان باز کند و گاه آنقدر از شراب جهل و فراموشی مست می‌شود که آسمان را٬ آفتاب را٬ روشنی را نفی می‌کند. اما ما همه نیازمندیم٬ آنانکه غنی ترند محتاج ترند و این نیاز ابدی و احتیاج دایمی به معشوق شرط ادامه‌ی عشق است...

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد


 
این موج سینوسی
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، قیصر امین پور ، عاشقانه

امشب چه دلتنگم... اگر باران نبارد،
این روح وحشی سر به صحرا می گذارد
گم‌کرده‌ای دارم که می‌دانم همینجاست
می گردم اما هیچ آثاری ندارد
ای غفلتِ پیوسته! هنگام هبوط است
این نوح، ما را هم به طوفان می سپارد
ای لاله چندی سرخ‌رو بودی ولی یار
می خواهد امشب در دلت داغی بکارد

از عشق پرسیدی! چه آشوب غریبی است،
این موج سینوسی که میرایی ندارد!

اول فوریه ۲۰۰۵

روز پنج شنبه در دانشگاه صحبتی درباره قیصر امین پور داشتم. فابل سخنرانی را می‌توانید از اینجا دریافت کنید:

درنگی در اشعار قیصر امین پور


 
از عشق و عاشقی (۹)
ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، حافظ ، انسان ، اخلاق

این بار می‌خواهم از سرکشی در عشق بنویسم و بازهم قصد دارم از شعرهای خواجه شیرازکمک بگیرم:

 

 سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

در این بیت حافظ هشدار می دهد اگر در عشق سرکشی کنی معشوق که سنگ خارا را به موم تبدیل می کند تو را که مثل شمع از موم نرم ساخته شده ای به راحتی آتش می زند و می سوزاند. حافظ که معمولا زبانی نرم و بیانی ملایم دارد در این شعر پرخاشگرانه سخن می گوید. حال این سوال مطرح می شود که سرکشی یعنی چه و شمع بیچاره چه گناهی کرده که باید بسوزد؟ جواب این سوال را حافظ می دهد :

افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت

 

شمع می خواست با شعله خود راز خلوت نشینان را آشکار کند پس خدا را شکر که این راز تا به زبانش رسید آتشی شد و خودش را سوزاند. در مکتب عرفان عاشق باید رازدار باشد و در دنیایی که پر از بیگانه و اغیار و راهزن است گنجی را که با خود دارد پنهان کند. اگر گاهی حسی به او دست داد یا حُسنی بر او آشکار شد باید خویشتن دار باشد نباید هیجان زده شود و این احوال و اسرار را با هر بی خبری در میان بگذارد. گناه منصور حلاج این بود که جانش آنقدر در آتش عشق بی تاب شده بود که اسراری را که برای عوام قابل فهم نبود در کوچه و بازار فریاد می زد:

 گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

پس آشکار کردن راز یک نماد سرکشی است. بهای افشای برخی از رازها جان انسان است٬ اما بالاخره باید یکی دست از جان بشوید تا معرفت بشری را افزون کند. من هر وقت داستان زندگی بزرگانی چون جناب ملاصدرا٬ عین القضات همدانی و شیخ اشراق را می خوانم اشک در چشمانم حلقه می زند که نادانی مردم و تعصب جاهلان متمسک با این جانهای عاشق و روانهای بیدار چه کرد! ... و هیچ تعجب نمی کنم وقتی در نهج البلاغه می خوانم علی بن ابیطالب که جان عالم به فدایش باد دست کمیل را می گیرد او را از شهر بیرون می برد و چون به صحرا می رسند آه بلندى می کشد و از اینکه در اطرافش کسی نیست که تحمل و ظرفیت علم او را داشته باشد شکوه می کند. نگهداشتن راز در سینه مثل نگهداشتن آتش دشوار است:

زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت
می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت

بگذریم ... نوع دیگر از سرکشی غرور و نخوت است. غرور فقط در یک جا جایز است و آن هم نزد انسان متکبر. در ادبیات فارسی حباب نماد غرور است زیرا باد در سر دارد. بیدل از این تصویر بسیار استفاده کرده البته پیش از او حافظ هم فنای زودرس حباب را تاوان نخوت او می‌داند که جاه و حشمت و کلاهداری‌اش را از او می‌گیرد:

حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر
کلاهداریش اندر سر شراب رود

در همین راستا ادعا داشتن یا به تعبیر حافظ لاف زدن هم خطای بزرگی است که عاشق باید از آن احتراز کند:

شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

دلا طمع مبر از لطف بی‌نهایت دوست
چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست

بسیار سخنها و رمز و رازهای دیگر درباره سرکشی در عشق باقیمانده. افسوس که فرصتی نیست. می‌بینی که همینها را هم بسیار فشرده و مجمل نوشتم...


 
از عشق و عاشقی (۸)
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: بیدل دهلوی ، عاشقانه ، انسان

خلق را نسبت بیگانگی‌ای هست به هم     که به صد عقد وفا دل نتوان بست به هم

اولین باری که این بیت بیدل را خواندم ابتدا از مشابهت آن با یکی از غزلهای بسیار زیبای وصال شیرازی شگفت زده شدم :


داد چشمان تو در کشتن من دست به هم
فتنه برخاست چو بنشست دو بدمست به هم
هریک ابروی تو کافیست پی کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پیوست به هم
دست بردم که کشم تیر غمش را از دل
تیر دگر بزد و دوخت دل و دست به هم!
عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست به هم...

البته غزل وصال شیرازی از لحاظ فنی بسیار قویتر از شعر بیدل است اما دقیق تر که شدم دیدم مولانا بیدل دارد به یکی از سوالات همیشگی من پاسخ می‌دهد. سوال من این بود: چرا آدمها وقتی به هم علاقه مند می‌شوند٬ از هم فرار می‌کنند؟ چرا به جای اینکه به یکدیگر نزدیکتر شوند خود را پنهان می‌کنند؟ شاید نتوانم منظورم را خوب برسانم اما این موضوع را بارها تجربه کرده‌ام و حالا می‌توانم ادعا کنم در سطح بین‌المللی تجربه کرده‌ام!
ابتدا خیال می‌کردم دلیل این مشکل غرور انسانهاست. انسانها عاشق شدن و دلبستگی را نوعی ضعف در شخصیت قلمداد می‌کنند و در پی کنترل احساسات خود برمی‌آیند و معمولا ساده‌ترین راه حل پاک کردن صورت مساله است٬ به قول وحشی بافقی :

روی تو که باغ ارم و روضه خلد است             انگار که دیدیم؟ ندیدیم! ندیدیم!


البته بعدا راه حلی نسبی برای این موضوع پیدا کردم که در «از عشق و عاشقی ۲» اشاره‌ای به آن کرده‌ام. بگذریم... بیدل چشم مرا به روی حقیقت دیگری گشود٬ حقیقتی که به قول علما یدرک و لایوصف است قابل توصیف نیست: انسانها حتی در عین علاقه و دلبستگی باز مقصدهای متفاوتی دارند٬ دو نفر هرچقدر هم که شبیه باشند٬ باز نسبتی از بیگانگی بین آنها برقرار است. دلیل این موضوع شاید این باشد که عشقهای زمینی با همه ارزشی که در تلطیف وجود انسان دارند٬ مقصد و منزلگاه او نیستند٬ بالاخره یک روز - به قول فریبا وفی- پرنده هرکس او را صدا می‌زند و زمان پرواز به یک آسمان بالاتر فرامی‌رسد...

دوستان زنگ زدند و مرا به یک جمع شبانه دعوت کردند - دوست دارند دور هم بنشینیم و حافظ بخوانیم-٬ فکر می‌کنم در ایام اخیر٬ اولین شبی است که اینقدر زود اتاق کارم را ترک می‌کنم. انگار خدا دارد دوباره حلقه یاران را  شکل می‌دهد. باید زودتر بروم. فردا هم باید به شکار سیمرغ بروم!

خلق را نسبت بیگانگی‌ای هست به هم     که به صد عقد وفا دل نتوان بست به هم


 
از عشق و عاشقی (۷)
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، حافظ ، عرفان

 

یکی از دیگر ویژگیهای عاشقی٬ تسلیم است. عاشق چون و چرا نمی‌کند٬ هرچه پسند معشوق باشد بدان عمل می‌کند٬ به قول خواجه شیراز:

مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل         

قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت
 عاشق چیزی برای خودش نمی‌خواهد٬ عاشق نهایت رضایت خود را در رضایت معشوق می‌بیند. فراق با همه تلخی خود و وصال با همه شیرینی خود در نگاه او تفاوتی ندارند٬ هردو بهانه‌هایی هستند که محب را به محبوب متصل می‌کنند:

فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب     

که حیف باشد از او غیر او تمنایی

حافظ پا را از این فراتر می‌گذارد و اصل عاشق شدن را هم خارج از اراده خود و موهبتی می‌داند که در فطرت او نهاده شده است. من این موضوع را جبر قشنگ می‌نامم و امیدوارم یک روز بتوانم درباره آن بیشتر بنویسم:
می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار        

این موهبت رسید ز میراث فطرتم
می‌خواهم از این بیت استفاده کنم و جمله آن بزرگوار(!) را یادآوری کنم که برای هرکس یک راه برای رسیدن به خدا وجود دارد و واقعا بعضی از دلایل تحلیل تعدد راهها ریشه در فطرت افراد دارد. یکی از راههای ارتباط با خدا هم ٬ راه محبت و طریق عشقبازی است که راه میان بر محسوب می‌شود. شاید سوالات زیادی درباره چرایی برخی احکام الهی در ذهن تو باشد که تا بحال هیچ جوابی برای آن پیدا نکرده‌ای : چرا نماز صبح ۲ رکعت است؟ چرا روزه گرفتن واجب است؟ چرا دیه در ماه حرام دو برابر می‌شود؟.... اگر بخواهی با عقل حسابگر به دنبال پاسخ این سوالها باشی به جایی نمی‌رسی٬ اما در طریق محبت همه این سوالها می‌روند و بجایش یک جواب می‌آید : برای رضای دل محبوب و یک معنای عبودیت هم همین است.

بگذار باز هم راز دیگری را بر تو آشکار کنم: غایت دینداری و نهایت ایمان چیزی جز عشق و عاشقی نیست که فرمود : هل الدین الّا الحب؟ یکی از زیباترین دعاهایی که می‌تواند زمزمه سکوت و ذکر قنوت تو باشد این است : الهی انت کما احب فاجعلنی کما تحب. شاد باش ای عشق خوش سودای ما! شاد باش که خداوند نعمت عاشقی و سعادت دلدادگی را به تو داده است. خدای ما عاشقان از خدای زاهدان باصفاتر است. در زهد خشک خداوند ناظم سخت‌گیری است که ترازو در دست گرفته و مدام مشغول جمع و تفریق ثوابها و گناهان انسانهاست. اما خدای ما عاشقان هرکه را بخواهد بدون حساب وارد بهشت می‌کند. بهشت عاشقان جوی شیر و درخت سیب و نهر جاری نیست٬ بهشت عاشقان٬ بهشت دل است٬ حلاوت لبخند شیرین تر از عسل محبوب است:

چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی             به سیب بوستان و شهد و شیرم 
چنان پر شد فضای سینه از دوست           که فکر خویش گم شد از ضمیرم 
چو حافظ گنج او در سینه دارم              اگر چه مدعی بیند حقیرم

باز هم از حافظ! که دلت می‌خواست بیشتر از او بنویسم. قصه عشق و عاشقی حدیث بی پایانی است که می‌توان یک عمر از آن نوشت٬ اما اجازه بده فعلا این بحث را در همین جا تمام کنیم.

قصه ها می‌نوشت خاقانی                  قلم اینجا رسید و سر بشکست... 


 
از عشق و عاشقی (۶)
ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: مولانا ، عاشقانه ، امام محمد غزالی

زاهد بودم ترانه گویم کردی          سر فتنه‌ی بزم و باده‌جویم کردی 
سجاده‌نشین با وقارم دیدی          بازیچه‌ی کودکان کویم کردی
 


می‌خواهم از شگفت ترین معمای تاریخ ادبیات و عرفان ایران زمین بنویسم. می‌خواهم از آتشی که شمس در جان مولوی برپاکرد بنویسم. حالا که قرار است پنجشنبه در جمع گروهی از ایرانیان درباره کتاب قمار عاشقانه صحبت کنم٬ بگذار خلاصه‌ای از مقاله اول این کتاب را برایت بنویسم:


مولوی پیش از ملاقات با شمس مثل غزٌالی٬ کوهی از علم و معرفت و ترس از خداوند بود. سجاده‌نشین با وقاری بود٬ مجتهد در فقه و شرع بود اما مولوی نبود! شمس وقتی مولوی را دید تشخیص داد که با کوه آتشفشانی روبرو شد که دهانه‌ی آن بسته است٬ عقابی را دید که دست و پای آن بسته است٬ شمس عشق را به مولوی هدیه داد تا او را زنده کند:
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم   دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم 
اولین سخنی که شمس به مولوی گفت این بود که شرط ورود به آن عرصه نورانی دست کشیدن از عقل عرفی و ملاحظات ظاهری است. شمس به مولوی گفت تو مرید داری محبوب شده‌ای این مریدان تو را بنده خود کرده‌اند:
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی   جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم 
شمس به مولوی گفت تو سازوبرگ و امکانات و حشمت و جاه داری :
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم   در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم  
 شمس به مولوی پیشنهاد یک قمار کرد٬ قماری که در آن هیچ امیدی به برد وجود نداشت. شمس گفت تنها پاداش تو این است که بتوانی در قماری که امید برد در آن نیست شرکت کنی٬ شجاعت شرکت در این قمار همان پاداش توست. عشق لاابالی و بی‌پرواست٬ عاقبت اندیش نیست٬ در باغ سبز به کسی نشان نمی‌دهد٬ عشق از عاشق پاکبازی می‌خواهد؛ پاکبازی یعنی باختن همه چیز بدون امید به برد.

مولوی به دعوت شمس پاسخ گفت٬ خود را دربست به عشق سپرد از آبرو و مکنت و مقام دست کشید و عشق هم به او وفا کرد:

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم   اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم 
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق   بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم 
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم   یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
 
عشق به او سینه‌ای داد که شرابخانه عالم شد و دسته کلیدی داد که درهای بسته را با آن بگشاید. مولوی پا را در آتش عشق نهاد و این آتش بر او گلستان شد:
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش       که نماند هیچش الا هوس قمار دیگر
این قمارباز نه تنها آرزوی برد ندارد بلکه همه آرزویش این است که بتواند یکبار دیگر قمار کند٬ تجربه باخت را تکرار کند٬ اصلا دنبال سود و برد نیست.
آیا مرام خداوند هم اینگونه نیست؟ خداوند هر چیزی را از روی کرامت پایان ناپذیر خویش بدون اینکه طرف مقابل استحقاقی داشته باشد عنایت کرده. مولوی می‌گوید بنده خوب و شایسته خدا بودن با تشبه به او حاصل می‌شود. یکی از اصول مهم عشق در دیدگاه آن بزرگوار این است که بتوانیم آنچه را خداوند بدون غرض و توقع به ما داده بدون غرض و توقع به او بازگردانیم. این همان حقیقت جود است که با سودجویی منافات دارد....
می‌توان گفت مولوی همه ما را به یک قمار عاشقانه دعوت می‌کند


 
از عشق و عاشقی (۵)
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱٥ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر خودم ، عرفان

نمی‌خواستم وارد این بحث شوم اما چون پرسیدی٬ مجبورم که پاسخ دهم. پیش از این ذات عشق را برایت تعریف کردم و گفتم بسیاری از احساساتی که ما عشق می‌نامیم در حقیقت نوعی علاقه مفرط و مقطعی است و پس از آن صفات عشق را بازگو کردم. با این مقدمات٬ در دیدگاه من عشق آسمانی٬ حالت حدی عشق زمینی است وقتی معشوق به بی‌نهایت میل کند.من این دو نوع عشق را نمی‌توانم از هم جدا کنم. مولانا می‌فرماید:

عشقها گر زین سر و گر زان سر است    /    عاقبت ما را بدان شه رهبر است

دلیل اینکه محتاط حرف می‌زنم٬ یادآوری برخی انحرافات فکری (و اخلاقی) است که با بهانه قرار دادن این دیدگاه رخ داده است٬ مثل قضیه جمال پرستان؛  آنها به بهانه اینکه خدا زیباست و هر زیبایی آیه‌ای از خداست٬ و عشق به زیبایی عشق به خداست٬  دنبال جوانان زیبارو راه می‌افتادند و ...!

به جای خوبی رسیدیم بگذار ببینیم نسبت بین عشق و زیبایی چیست؟ عشق برخلاف تصور بسیاری٬ از طرف معشوق آغاز می‌شود. عاشق بیچاره سرش به کار خودش گرم است که معشوق با فریبایی و  زیبایی ار راه می‌رسد و راهزنی می‌کند:   

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت /  فتنه‌انگیز جهان نرگس جادوی تو بود.

زیبایی یا به قول عارفان حسن٬ آغازگر عشق است٬ حسن یوسف بود که زلیخا را رسوا کرد. بگذار بی‌پروا بگویم که به گمان این بنده ناچیز دلیل آفرینش هم این بود که خدا می‌خواست زیبایی خود را آشکار کند. آینه‌ای لازم بود که آن رخسار زیبا در آن جلوه کند.

الغرض آن شاهد بالا و پست   /         با کمال دلربایی در الست٬
جلوه‌اش گرمی بازاری نداشت  /    یوسف حسنش خریداری نداشت ...

تصمیم گرفت آینه‌ای خلق کند تا خود را در آن ببیند (وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ ) او آینه را آفرید و بعد : روی زیبا دید و عشق آمد پدید! (چقدر اولین بار با این مصراع گریه کردم.)

در پرده نشسته بود از فرط حیا
ما آینه‌ای بدست مشغول دعا
او پرده گشود و عکس خود با ما دید
ما عاشق او شدیم و او عاشق ما
 

از شگفتیهای عشق یکی هم این است که حسن در آینه‌های مختلف جلوه‌های مختلف دارد. لیلی سیه چرده در چشم مجنون آن همه زیباست نه در نگاه من و تو. اینجا در کانادا٬ گاهی مردان بلوندی را می‌بینم که با زنان سیاهپوست ازدواج کرده‌اند(بین خودمان باشد عکس این حالت را هنوز ندیده‌ام!) اگر می‌بینی دیگران به چیزی که تو از تماشای آن لذت فراوان می‌بری توجهی ندارند ناراحت نشو. درست در لحظاتی که من غرق در جبروت آبشار نیاگارا بودم و دلم می‌خواست تا آخرین ثانیه سفر به تماشای آن زیبایی پایان ناپذیر بپردازم٬ همسفر کم حوصله من٬ مدام در فکر خرید سوغاتی و تماشای بازار بود. یکی از مصیبتهای عاشق٬ تحمل بی‌خبران است٬

تا تنهایم همنفسم یاد کسی است /تا همنفسم کسی شود تنهایم

عشق به تدریج به تو یاد می‌دهد که با گنجینه‌ای که در درون خود داری سرگرم باشی و در میان بی‌خبران هم ذکر و یاد او را بر لب تنهایی خود داشته باشی.


 
از عشق و عاشقی (۴)
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ٩ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، مولانا ، نهج البلاغه

 

برایت از عشق گفتم که طبیب دردهاست و به دل رسیدیم که کانون عشق است. اولین نشانه عاشقی در دل آشکار می‌شود٬ وقتی عاشق می‌شوی جسمت میان جمع و دلت جای دیگر است. همگان چهره آرام تو را می‌بینند و از طوفانی که در دل تو پای گرفته بی‌خبرند٬  خنده‌های تو را می‌بینند و نمی‌دانند که خنده تلخ تو از گریه جگرسوزتر است. وای که شروع عاشقی چه دوران سختی است :


عاشقی پیداست از زاری دل 

نیست بیماری چو بیماری دل

عاشقان را هر زمانی مردنی است                   

مردن عشاق خود یک نوع نیست

حالا انگور جان تو بر آتش بی‌تابی است تا روزی که شراب وصل حاصل شود. دنبال کسی می‌گردی که برایش حرف بزنی٬ با او از خوبیهای یارت بگویی دلت می‌خواهد همه را از راز خود باخبر کنی اما کسی از درونت به تو نهیب می‌زند که صبر کن٬ همه محرم نیستند٬ تو گوهری گرانبها با خود داری و این شهر پر از رهزن است :

راهیست پر از رهزن وآن گوهر جان با من

او یونس و من ماهی٬ او بوسف و من چاهم

تو در حال امتحان دادن هستی٬ عشق دارد تو را می‌آزماید تا ببیند مرد راه هستی یا نه؟ خیلی ها در این مرحله می‌بُرند و از کاروان عاشقان جدا می‌شوند.به همین دلیل آن بزرگوار فرمود: عشق اول سرکش و خونی بود...

اینجاست که اگر شاعر باشی٬ زیباترین شعرهایت را می‌سرایی٬ اگر نقاش باشی زیباترین پرده‌هایت را رسم می‌کنی و اگر دستی بر ساز داشته باشی٬ زیباترین ملودیها را می‌سازی و می‌نوازی:

شبی که آواز نی تو شنیدم/ چو آهوی تشنه پی تو دویدم/ دوان دوان تا سرچشمه رسیدم/ نشانه‌ای از نی و نغمه ندیدم/ تو ای پری کجایی؟...

و اگر الهه هنر از کوچه باغ تو رد نشده باشد٬ دنبال گوشه ای می‌گردی که با خودت خلوت کنی و این بار دل در هیات همدمی همراه بر تو ظهور می‌کند. پس دل را پاک نگاه دار تا همدمی شایسته داشته باشی. یکی از کلمات کلیدی قرآن کلمه برهان است مثلا در سوره یوسف (که برای شما جوانهای شیدا سوره مناسبی است!)  در آن صحنه حساس می‌فرماید : لولا ان رای برهان ربه ... برهان از جنس وحی نیست تنها به معنای دلیل و حجت هم نمی‌تواند باشد (با توجه به سایر آیات) به نظر این حقیر٬ برهان نوعی الهام است که خداوند دردل بندگان خود القا می‌کند و چقدر من و تو  در گیرودار زندگی و بر سر دوراهیها محتاج برهان خداوندیم تا این کلبه ویران گلباران شود:

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن/ ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن/ چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر/ تا که گلباران شود کلبه ویران من...

درست حدس زدی! دارم به گنجینه‌ای از موسیقی‌هایی قدیمی گوش می‌دهم.

---------------------------------------------------------------------------------------------

سوال :دوستی ایمیل زده بود که به عشق و عاشقیهای امروزی اعتقادی ندارم و در زندگی من کسی نیست که عاشقش باشم.

جواب:دوست من! در عشق و عاشقی (۱) مطالبی درباره چگونگی شروع دلبستگی نوشته‌ام. علاوه بر این عشق آمدنی بود نه آموختنی! تنها به بدیهای نااهلان نگاه نکن دنیا هنوز به آخر نرسیده و نسل انسانهای شیدا و پاک منقرض نشده٬ قبول دارم که دوره مجنون بازی و کوهکنی تمام شده اما به قول حافظ: دور مجنون گذشت و نوبت ماست/ هرکسی چند روز نوبت اوست! در مورد سایر مطالب شما باید بگویم: متاسفانه ناامیدی٬ بی‌انگیزگی و کمبود شادی یکی از مشکلات رایج جوانان ایرانی است و ریشه در کاستیهایی دارد که بر همه چیزمان سایه افکنده. شخصا خاطرات خوبی از تزریق انگیزه و امید در دوران تدریسم دارم که بعضا به نتایج شگفتی منجر شد. تا روزی که آن کاستیها برطرف شوند علی‌الحساب(!) شما را به مطالعه احوال بزرگان و دیدار انسانهای موفق و تقویت اراده دعوت می‌کنم. بد نیست حکمتهای ۸۸ و ۲۴۱ نهج البلاغه (فیض الاسلام) را بخوانید و به آنها عمل کنید. امیدوارم یک روز بتوانم از امید بنویسم...


 
از عشق و عاشقی (۳ )
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۳ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه

دارم آهنگ در گلستانه را می‌شنوم. یادگاریست از یک دوست بی نظیر در آخرین شب ایران. می‌خواهم تو را هم با خود به این گلستانه ببرم.
عارفان می‌گویند عشق طبیب است. راست می‌گویند؛ انسان مغرور و خودبین و غافل که خیال می‌کند دنیا را برای او آفریده اند و  خود را مرکز ثقل هستی می‌بیند چنان در جاذبه عشق مستغرق می‌شود که همه این آویزه‌ها و زنجیرها را پاره می‌کند و درست مثل پروانه‌ای که پیله را می‌شکافد به دنیایی وسیع و زیبا قدم می‌گذارد که در آن: 

دشتهایی چه فراخ!

کوههایی چه بلند! 


چقدر متنفرم از کژاندیشان تردامنی که عشق را ناشی از خودخواهی و در نتیجه نوعی بیماری می‌دانند. بگذریم حالا میخواهم از زاویه دیگری به این موضوع نگاه کنم. چرا عشق در بعضی دلها نفوذ نمی‌کند؟ چرا بعضیها عاشق نمی شوند؟ تا بحال دیده ای مادری کودک خود را گم کرده باشد؟ آیا آشفتگی و سراسیمگی مادر را دیده‌ای؟ مثل پرنده خود را به در و دیوار می‌زند تا فرزندش را پیدا کند. آدمی عاشق می‌شود که گم کرده‌ای داشته باشد. درد کشیده باشد: درد بی همزبانی درد غربت درد ناقص بودن درد به کمال نرسیدن؛ آنوقت عشق مثل طبیبی می‌آید و همه این دردها را دوا می‌کند. پس یادت باشد:

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند 

حالا که از شراب این شعر زیبا مست شدی بگذار تو را مست تر کنم. دوست محبوب ما می‌فرماید: ولاتکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم . مانند آنان نباشید که خدا را ازیاد بردند پس خویشتن را فراموش کردند. به قول آن بزرگوار ما در این دنیا به مهمانی آمده‌ایم دنبال نقش در و دیوار خانه نباش دنبال صاحبخانه باش. حیف نیست فریب این سفره های رنگارنگ را بخوری و از کسی که این سفره ها را پهن کرده غافل شوی؟ هیچ می‌دانی چرا در این روزگار انسان اینقدر تنها شده؟ چون عاشق نیست چون خودش را و دردهایش را فراموش کرده. آدم عاشق در غربت هم که باشد تنها نیست مولا میفرماید : الغریب من لم یکن له حبیب غریب کسی است که محبوبی ندارد. و باز شعری از جناب شیخ بهایی به خاطرم خطور کرد که بسیار زیباست:

تا تنهایم همنفسم یاد کسی است

تا همنفسم کسی شود تنهایم

دل کانون عشق است دل آدم خیلی بزرگ است می‌توانی همه چیز و همه کس را دوست بداری: دریا و کوه و آبشار را؛ ایرانی و مصری و بلغاری را. یادت باشد دل عرش خداست و عرش از هرچه در تصور تو بگنجد بزرگتر است. آه! از عشق به دل رسیدیم و بارانی از حرفهای نگفته در من جاری شد. عزیز من! دل چشمه‌ای پاک است پرنده‌ای زیباست نهالی نورسته است که باید مواظب آن باشی. ما چه بلاهایی بر سر این دل می‌آوریم! بگذار در فرصتی دیگر بحث را ادامه دهیم.


 
کبوتر پر زد...
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشقانه

این روزها این صفحات پرخواننده شده ظاهرا مشکل خود ما بودیم که با رفتنمان همه چیز درست شد! ولی باور کنید خواندن پیامهای شما برایم مثل اکسیژن می‌ماند و به من انرژی می‌دهد که بیشتر و بیشتر بنویسم. هرروز صبح که به اتاق ، یا بقول اینجایی ها office می‌آیم اولین کارم ورود به این بهشت و جستجوی ردپای شماست.

امروز یک غزل برایتان دارم. پسندیده نیست که یک شاعر کارهای خودش را تفسیر یا از آنها تعریف کند اما شاید این غزل حرفهای زیادی برای گفتن داشته باشد و به نحوی در ادامه بحث عشق و عاشقی  باشد.
این شعر که بعضی از دوستان خواسته بودند جز آخرین سروده هایم درایران است و به تصور خودم کار خوبی از آب درآمده . در آن روزهای سخت که در دوزخ قهر بودم و شاهین روزگار ، به دنبال صید من بود پنجره ای از عشق - عشقی بی وصال- به روی من باز شد. حالا که کبوتر پر زده می‌توان این غزل را نوشت:


شهر در بی خبری بود که لیلی در زد

مرد ، عاشق شد و از مشرق هستی سر زد

گوهری گمشده در شهر بنی‌آدم بود

مردِ عاشق همه جا گشت به  هرجا سر زد

...تا نگویی که من از یاد تو دور افتادم

تا بدانی دل بیچاره من پرپر زد

تو پر از پرده عشاقی و این مطرب مست

چنگ برداشت و با عشق تو تا آخر زد

دوزخ قهر تو با ماست بهشت تو کجاست؟

صبر کن! آتشت این بار به خاکستر زد

ای برآورده گل از سنگ! قفس را بشکن

بی قرارم که بگویند : کبوتر پر زد ...


 
از عشق و عاشقی (2)
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شیخ اشراق

عنوان بحث مرا بر سر ذوق آورد آنقدر که زودتر از موعد دست به کار نوشتن بخش دوم شدم. احساس می‌کنم هزاران حرف نگفته دارم و افسوس می‌خورم که چرا زمان کم است وگوش شنوا کمتر.

 

زندگی این فرصت را به من داد تا با انسانهای زیادی آشنا شوم و از سالها قبل فهمیدم که آدم می‌تواند انسانهای بسیاری را در قلبش جای بدهد بدون اینکه جای یکدیگر را تنگ کنند. بنابراین به این گفته که دل فقط جای یک نفر است اعتقادی ندارم مگر اینکه آن یک نفر از همه عالم هستی بالاتر باشد. (اجازه بده فعلا بحث را زیاد آسمانی نکنیم و همانطور که تو می‌خواهی روی همین زمین خودمان قدم بزنیم!)

 

در دوران تحصیل آدمهای جذابی را می‌دیدم که غیرقابل نفوذ به نظر می‌رسیدند طوریکه آدم فکر می‌کرد اینها از نظر روابط اجتماعی بسیار ضعیف هستند و توانایی برقراری یک ارتباط ساده را ندارند. روی بعضی از آنها دقیق شدم و فهمیدم که یک وابستگی عاطفی به جنس مخالف دارند. دل در کمند گیسوی یار گرفتار بود و جان در آتش انتظار بیقرار! شاید این دلبستگیها برای من و تو هم پیش آمده باشد یا در آینده پیش بیاید، اما دلیل نمی‌شود که انسان اطراف خودش را نبیند و فرصتهای گرانبهای دوست یابی و تجارت دل را ارزان از دست بدهد. این دوران، دوران شناخت انسانها و کسب تجربه است. انسان تشنه اولین سراب را آب می‌پندارد و وقتی به خود می‌آید که تا کمر در کویر فرو رفته باشد. حالا بگذریم که این روابط یکسویه عاطفی بخصوص اگر به شکست منتهی شود، انسان را گوشه گیر، بی اعتماد و کمرو می‌کند و افت تحصیلی و یکی دو ترم مشروطی حداقل هزینه آن است.

 

من عاشق عشقی هستم که انسان را به رقص بیاورد، به او پروبال پرواز بدهد و او را وادار کند که زیباترین غزلهای زندگیش را بسراید:

 

شهر در بی خبری بود که لیلی در زد

مرد، عاشق شد و از مشرق هستی سر زد

گوهری گم شده در شهر بنی‌آدم بود

مردِ عاشق همه جا گشت به  هرجا سر زد

 

می‌خواهم از یک راز قدیمی سخن بگویم، رازی که در چشمهای عاشق است و من به آن راز هبوط آدم می‌گویم و برای این عنوان دلایلی دارم که مفصل است. نگاه پیش از کلام و بیش از کلام منتشر می‌شود، این نگاه، حتی اگر محجوب و سربه‌زیر هم باشد می‌توانی از لابلای صفحات آن  خطوط دلبستگی صادقانه و محبت دوسویه را بخوانی به شرطی که با رسم‌الخط دلدادگی آشنا باشی. اگر یکی از این نگاهها نصیب تو شد، فرصت را غنیمت بشمار و برای آغاز دوستی، صادقانه پیش قدم شو. در این وقتها غرور کاذب تو هشدار می‌دهد که نرو! بمان! بگذار او جلو بیاید اما ...

 

بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار

کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

 

البته لازم نیست اینقدر شلوغش کنی! آنچه باقی می‌ماند تفسیر کلمه صادقانه است که می‌بینی چندبار روی آن تاکید کرده‌ام. صداقت شرط بقای دوستی است و دروغ بزرگترین گناهی است که می‌شناسم. بعضی گناهها جسم تو را آلوده می‌کنند اما دروغ روح تو را. ارتباطی که با دروغ و فریب آغاز شود فرجام خوشایندی نخواهد داشت، مثل همین دوستیهای خیابانی و جزوه قرض کردنهای آنچنانی. خیلی از دروغها ریشه در بیماریهای روحی و کمبودهای شخصیتی دارد. یاری بگزین که بیمار نباشد... اگر به صداقت یار خود ایمان داری دیگر رهایش نکن. باور کن معیارهایی مثل زیبایی تحصیلات و وضع خانوادگی چه در ازدواج و چه در دوست یابی معیارهای دست چندم محسوب می‌شوند.

اجازه بده این بخش را هم با جملاتی دیگر از کتاب مونس العشاق اثر شیخ اشراق به پایان ببرم :

عشق... شوریده قصد مصر کرد، آواز و ولوله در شهر مصر افتاد، مردم به هم برآمدند... هیچ کس برکار او راست نبود. نشان سرای عزیز مصر بازپرسید و از در حجره زلیخا سر در کرد. زلیخا چون این حادثه دید برپای خاست و روی به عشق آورد و گفت: ای صدهزار جان گرامی فدای تو از کجا می‌ایی و کجا خواهی رفت و تو را چه خوانند؟

عشق جوابش داد که من از بیت‌المقدسم از محله روح آباد از درب حسن. خانه در همسایگی حزن دارم، پیشه من سیاحت است، صوفی مجردم و هر وقتی بر طرفی زنم و هر روز به منزلی باشم، هر شب در جایی مقام سازم. چون در عرب باشم عشقم خوانند و چون در عجم باشم مهرم خوانند. در آسمان به خرد مشهورم و در زمین به انیس معروفم، اگرچه دیرینه‌ام هنوز جوانم و اگر بی برگم از خاندان بزرگم. قصه من دراز است، ”فی قصتی طول و انت ملول“. اگر احوال ولایت خود گویم و صفت آن عجایبها کنم که آنجاست شما فهم نکنید و در ادراک شما نیاید...

 


 
از عشق و عاشقی (1)
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، مولانا ، شیخ اشراق ، ناصر خسرو

از  عشق و عاشقی پرسیده بودی، در شتاب ایستگاههای متروی تهران که اندک مجالی برای دیدار دوباره فراهم شد، حرفهایی برایت زدم که ناتمام ماند. حالا اگر موافق باشی ادامه صحبتها را در این بهشت می‌نویسم:

 

شاید بارها شنیده باشی که عشق از ریشه عشقه است و آن نام گیاهی است از تیره پیچک که در پارسی نیلوفر می‌خوانند و نخست در ریشه درخت پدید می‌آید، سپس گرد درخت می‌پیچد و بالا می‌رود، طوری که تمام درخت را فرامی‌گیرد و شیره جان آن را می‌مکد تا اینکه درخت خشک می‌شود و آنگاه نیلوفر به گل می‌نشیند.

شاید قشنگترین قسمت این داستان آنجا باشد که درخت خشک می‌شود. در وجود همه ما، چه من چه تو، درختهای بی‌ثمر و بی شکوفه‌ای هست که باید خشک شود و گرنه به قول ناصر خسرو :

بسوزند چوب درختان بی بر   

سزا خود همین است مر بی بری را

عشق آدم را بی سروپا می‌کند، گره کراواتش را شل می‌کند! خیلی چیزها برای ما بُت می‌شوند بدون اینکه ارزش ذاتی داشته باشند و این بت آنقدر برایمان بزرگ می‌شود که نقایص دیگر خود را نمی‌بینیم. تحصیلات، زیبایی، موقعیت خانوادگی، درآمد، مقبولیت اجتماعی و ... همه کمین گاههایی هستند که در راه پیشرفت ما دهان گشاده‌اند. گاهی یک اشتغال معنوی که ظاهر الهی هم دارد، کمین گاه می‌شود، همانطور که اجتهاد علمی و فقه برای جناب مولوی بت شد، یادت هست این شعر مولوی را برایت خواندم:

زاهد کشوری بدم واعظ منبری بدم

کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو

مولوی فرزند سلطان‌العلما بود، در 28 سالگی به اجتهاد رسید، مریدان پدرش گرداگرد او حلقه زدند، اما یک دفعه با شمس آشنا شد، شمس کتابها را از جلوی مولوی برداشت و در آب انداخت. این کتابها حجاب بودند.

 

شاید بگویی داستان مولوی با شمس افسانه است، مثال دیگری می‌زنم. شاید تو هم مثل بعضی از جوانها بخاطر تفاوت سلیقه سیاسی با شخصیت امام خمینی آشنا نشده باشی. اما حتما قبول داری که ایشان در زمان خود بزرگترین مرجع شیعه بودند و میلیونها نفر پیرو ایشان بودند. همین شخص در نامه‌ای خطاب به عروسش می‌نویسد : در جوانی بجای رفع حجب به جمع کتب پرداختم گویی در همه عالم خبری نیست جز یک مشت ورق پاره که به اسم علوم انسانی سالک را که به فطرت الله مفطور است از حرکت به سوی محبوب باز داشته...  توصیه می‌کنم فارغ از مسایل سیاسی این نامه را که در مقدمه کتاب سبوی عشق هم چاپ شده بخوان. دقت کن که یک شخصیت معنوی و روحانی درباره فقه و اصول و درسهای حوزوی هشدار می‌دهد و آنها را مانع و حجاب می‌داند. (جالب است بگویم چندسال قبل از یکی از علمای قم شنیدم که می‌گفت این فیزیک و شیمی که شما می‌خوانید علم نیست و علم در حوزه است!)

امام خمینی با شخصیتی به نام آیت اله شاه آبادی آشنا شد که تاثیر عمیقی روی ایشان گذاشت و طراوت عرفانی خود را از تعلیمات او وام گرفت.

شاید بگویی مثالهای تو درباره انسانهای استثنایی است و برای من که یک دانشجوی قرن 21 هستم مصداق ندارد، دقت کن که من هنوز وارد بحث اصلی نشده‌ام و فقط یکی از ویژگیهای عشق را برایت گفتم که پاره کردن حجابها و شکستن بتهاست. شاید بگویی تحصیلات، شغل خوب، ازدواج و ... حق طبیعی هر انسان است و من هم برنامه مشخصی برای زندگیم دارم می‌خواهم تا بیست و چند سالگی فوق لیسانس بگیرم بعد سربازی بروم بعد در یک کارخانه مشغول شوم بعد ازدواج کنم بعد... پاسخ من به تو این است که برو به همان برنامه هایت برس و از عشق نپرس!

البته قدری شوخی کردم! چیزی که تو نام عشق را برآن نهاده‌ای و این روزها فکر تو را مشغول کرده در حقیقت نوعی دوست داشتن است و گرنه ع ش ق همان حکایت غریب آن جهانی است که نگنجد در این جهان. پس سوال تو این است که نظر شما درباره دوست داشتن (یا بقول خودت عشق!) چیست و من چگونه می‌توانم انسانی را که دوست دارم پیدا کنم یا اگر پیدا کردم باب آشنایی را با او باز کنم.

زیاد نوشتم و خسته‌ات کردم. خود من هم تازه ۲ روز است که به کانادا آمده ام. فعلا جملاتی از کتاب مونس العشاق یا فی حقیقه العشق اثر شیخ اشراق را به یادگار از من داشته باش:

محبت چون به غایت رسد آن را عشق خوانند و عشق خاص تر از محبت است، زیرا که هر عشقی محبت باشد اما هر محبتی عشق نباشد و محبت خاص تر از معرفت است زیرا که هر محبتی معرفت است اما هر معرفتی محبت نباشد و از معرفت دو چیز مقابل تولد کند که آن را محبت و عداوت خوانند... پس اول پایه، معرفت است و دوم پایه، محبت و سوم پایه عشق و به عالم عشق که بالای همه است نتوان رسیدن تا از معرفت و محبت دو پایة نردبان نسازد...

 

کانادا - ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۴


 
 
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

این روزها احساس بیست سالگی می‌کنم