بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

اسنپ آمریکایی!
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۳ اسفند ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: طنز ، کتاب

امروز صبح زود برای پی‌گیری کارها دوباره رفتم به همان شرکت‌های زعفرانی! اول رفتم به آن شرکتی که مدیرعاملش صبحانه می‌دهد اما پروژه نمی‌دهد! با اینکه با تاکسی‌های خطی رفتم، زودتر از مدیر عامل رسیدم. این دفعه علاوه بر نان سنگک خاشخاشی و پنیر، هلیم (حلیم؟) هم دادند که جای تقدیر و تشکر دارد. بعد هم با یکی از دانشجوهایم در جلسه‌ای شرکت کردیم که تا ۱۱:۳۰ طول کشید و امیدوارم نتایج خوبی داشته باشد. ساعت ۱۲ دانشگاه جلسه داشتیم. یک تپسی گرفتم از تجریش تا دانشگاه. راننده بسیار مودب بود و از همان مسیری که گفتم رفت. فقط ۱۲ هزار تومان گرفت و ساعت ۱۲:۰۲ در جلسه بودیم. ساعت ۲:۳۰ از آژانس بغل دانشگاه، ماشین گرفتم که بروم دنبال مریم گلی. ماشین چنان بوی بدی می‌داد که پنجره را پایین کشیدم. دفعه قبل هم که راننده دیگری آمده بود مریم تا سوار شد گفت چه بوی گندی میده!

دلیلی که هنوز از آنها ماشین می‌گیرم این است که روزی یکی از راننده‌ها گفت از صبح تا حالا که ساعت ۶ عصر بود فقط ۳ سرویس رفته که دلم برایش سوخت. چند ماه است که بازار تاکسی‌های اینترنتی مثل اسنپ و تپسی پر رونق شده و مردم کمتر از تاکسی تلفنی استفاده می‌کنند. امروز هم فیلمی دیدم که راننده‌های آژانس جلوی مجلس جمع شده بودند و فریاد می‌زدند: اسنپ آمریکایی تعطیل باید گردد، نرم افزار نفوذی تعطیل باید گردد. این واژه نفوذ هم به ابتذال کشیده شد.

من آدمی هستم که به حمل و نقل عمومی اعتقاد دارم و تا بتوانم از مترو و تاکسی استفاده می‌کنم. اما انکار نمی‌کنم که سوار شدن به مترو برایم ترسناک و آزار دهنده است. یکی از بدترین صحنه‌ها وقتی است که می‌بینم یک نفر با زور و فشار می‌خواهد خودش را جا بدهد. یا وقتی به ایستگاه صادقیه می‌رسم و قطار کرج آماده است و مردم هجوم می‌آورند و تو را له و لورده می‌کنند. گمانم از نظر فرهنگی هنوز در دوره قاجار به سر می‌بریم.

از ایستگاه مترو که بیرون می‌آیم باید سوار خطی‌ها بشوم و تازه فصل دیگری از داستان شروع می‌شود. در ساعت‌های کم مشتری راننده‌های خطی فقط دربست می‌برند و تو باید مدت ها منتظر یک تاکسی بمانی. در ساعت های پر مشتری هم ترجیح می‌دهند مسافرین مسیرهای کوتاهتر را ببرند تا سرویس های بیشتری بروند. یا اینکه باید سوار ون بشوی. ون یک قوطی مکعب مستطیل آهنی است که چهار چرخ زیر آن قرار دارد و به گفته باستان شناسان از نسل ماشین مشتی ممدلی است. ون کمک فنر ندارد، بدنه آن از چند نقطه تو رفته، سقفش کوتاه است، صندلی‌هایش کج و کوله‌اند و ... مشکل دیگر من این است که بعضی راننده‌ها کلکسیون خلاف‌ها را مرتکب می‌شوند. حتی یک بار شاهد بودم که راننده‌ای در بزرگراه دنده عقب گرفت. قربان راننده تاکسی های شیراز خودمان بروم که هیچ عجله‌ای برای رساندن مشتری به مقصد ندارند!

مشکل دیگر اینکه کرایه خط ما ۲۶۰۰ تومان است و این ۱۰۰ تومان معضلی است چرا که آقای راننده حالا می‌خواهد هر طور شده قانون را رعایت کند!

دیگر اینکه راننده‌های خط، تعداد محدودی نوار و آلبوم دارند که دست به دست بین آنها می‌چرخد و شما مجبوری مدام این آهنگ‌های تکراری را بشنوی. قدیم ها که مسیرم از چهارراه پاسداران به لویزان بود، این قدر خاطرات شمال را شنیدم که محاله یادم بره!  همانجا بود که کشف کردم حقا و انصافا هایده نابغه‌ایست در مقایسه با دیگر خواننده‌های تاکسی! روحش شاد! الان هم اینقدر حامد همایون شنیده‌ام که همه ترانه‌هایش را حفظ شده‌ام:

هنوزم همونم یه کم مبتلاتر

هنوزم همونی یه کم بیوفاتر

بار الها! آیا روزی می‌رسد که راننده تاکسی‌ها شجریان و سراج گوش بدهند، یا حداقل امیر بی گزند؟ یا آهنگ بی کلام؟

اما تاکسی‌های اینترنتی کرایه‌شان به ۵۰۰ روند می شود و حدود ۳۰% از تاکسی تلفنی ارزان ترند. راننده ها آموزش دیده‌اند که ماشین شان تمیز باشد و خوشبو. بدون اجازه مسافر نوار روشن نکنند و مزاحم خلوت او نشوند به خصوص این روزها که دارم خشم و هیاهو را می‌خوانم که کتاب دیوانه کننده‌ایست و تمرکز زیادی لازم دارم ...

بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
دنیای کوچک راننده‌های آژانس بغل
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱ اسفند ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، فیلم ، طنز

یکی از فواید تماشای فیلم "در دنیای تو ساعت چند است" شاید هم تنها فایده آن، این بوده که ارادت من به چای ایرانی آن هم چای اصل لاهیجان بیشتر شده. حالا هم که این سطور را می نویسم به جای فنجان قهوه، استکان چای بر میز من است، فقط آن ۲۲ دقیقه یادتان باشد که چای دم بکشد. عطر چای مرا می برد به دامنه شیطان کوه لاهیجان و آن سفر ۲۲ سال قبل که خاطره اش چنان در ذهن من حک شده که نقش رستم بر سینه کوه رحمت. و به یاد می آورم دقایقی را که بر مزار با صفای آن درویش شیرازی نشستیم.

دو هفته اول ترم که تمام می شود تازه فرصت می کنم که نفسی بکشم. سامان دهی درس ها و برگزاری ۴ جلسه کلاس جبرانی انرژی زیادی می طلبد و وقت اندکی باقی می گذارد. این ترم همسرم نیز تدریس را شروع کرده و قدری از بار بچه داری بر شانه من افتاده. سه شب در هفته هم شبهای دردند که غالبا نایی برای نوشتن نمی‌ماند.  

روزهایی که باید دنبال مریم گلی بروم از آژانس نزدیک دانشگاه ماشین می‌گیرم. دیالوگ هایم با راننده ها جز نمونه‌های فاخر طنز فارسی است. گاهی ابتدا با من بد حرف می‌زنند چون فکر می‌کنند دانشجو هستم! یک بار مریم گلی تلفن زده بود داشتم با او کودکانه حرف می‌زدم بعد به راننده که چپ چپ نگاهم می‌کرد گفتم دخترم بود. راننده معترض گفت : چرا زود ازدواج کردی؟ می‌نشستی درست رو می خوندی. خیلی هایشان فکر می‌کنند کارمند بانکم به این دلیل ساده که قرار من با آژانس روبروی بانک است. 

به یکی شان که لهجه لاتی دارد گفتم که در دانشگاه درس می‌دهم. گفت چی درس میدی؟ گفتم برق. گفت سه فاز؟ گفتم نه یک فازش پریده فقط دو تا مونده. گفت به همین اشکول ها درس میدی؟ گفتم دانشجوهای من خیلی بچه های خوبی هستند‌ [بعضی از راننده ها فکر می کنند دانشجوهای دانشگاه ما یک مشت بچه مایه دار هستند که هر کدام سه تا دوست ... دارند و فقط بلدند سیگار بکشند. مشکل احتمالا از وقتی شروع شده که پردیس بین المللی دانشگاه که دانشجوی پولی می‌گیرد به شمال دانشگاه منتقل شده و سو تفاهم ایجاد کرده]

بعد پرسید خودت چی خوندی؟ دهنم باز ماند.

یک بار دیگر همین جناب که حالا اندک ارادتی به ما پیدا کرده بود، درباره انتخابات حرف می‌زد که شنیده [آیت اله] جنتی رد صلاحیت شده. من هم گفتم از مادر زاده نشده کسی که بتواند جناب ایشان را رد صلاحیت کند.

یکی دیگرشان اصلا اعصاب ندارد. از همان دقیقه اول به رانندگی مردم گیر می‌دهد که آقا فرهنگ ما اینه، لیاقت ما همینه! یک روز ماشینش را تازه برده بود کارواش. در یادگار بودیم. از همت که گذشتیم باران گرفت. گفت آقا احدی نمی تونه در کار خدا دخالت کنه. این هواشناسی فثط پرت و پلا میگه ...

جوا‌ن ترین شان دانشجوی سال اول برق یک دانشگاه غیر انتفاعی است و هر وقت مرا سوار می کند یک ساعت مشاوره رایگان می‌گیرد. دفعه آخر می‌پرسید چه گرایشی انتخاب کند که پولدارتر بشود و دکترا بگیرد یا نه.

خلاصه ماجرایی داریم با این راننده ها تا برسیم به خانه.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
روز نهم
ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: انسان ، طنز

خان‌داداش1 ایمیل زده بود که می خواهیم سیستم لینوکس تو را بدهیم به گروه نرم افزار. من هم گفتم به اسب حضرت عباس! می‌داند که من دارم می روم اما به روی خودش نمی‌آورد. خب یک هفته صبر کن! لامار- مدیر گروه نرم افزار- و یک جوانک موقشنگ آمدند و کامپیوتر را بردند. مدتی بعد جوانک مو قشنگ دوباره آمد و گفت کابل برق را نبرده. گفتم بفرما این را هم ببر. به لامار ایمیل زدم که بیا مونیتور را هم ببر. گفت میشل را می فرستم. همان جوانک مو قشنگ تشریف آورد و یکی از مونیتور ها را برد. به قیافه اش نمی خورد که لیسانس اش را گرفته باشد. گوگل فرمود که دانشگاه واترآباد بوده و استاد شطرنج است. از او خوشم آمد. گفتم بیا این کی برد و ماوس را هم ببر. عمو شاهد و احمد همین جور صحنه ها را مشاهده می کردند که یکی یکی ابزار من به تاراج می رود. خندیدم و گفتم دیده‌اید وقتی حیوانی می‌خواهد بمیرد لاشخور ها بالای سرش چرخ می زنند؟

این روزها عمو شاهد دل و دماغ ندارد دیشب هم با زینت المجالس2 دعوا کرد. تنها که شدیم گفتم من با مدیر شرکت درباره تو و احمد صحبت کرده ام. جای شما محکم است. اما  عمو شاهد نگران بود. احتمالا بعد از من او را می فرستند به گروه زینت که زیر مجموعه خان‌داداش است. گفتم شرکت به تو احتیاج دارد اما  اگر از جای دیگری پیشنهاد بهتری داری برو. گفت با یکی دو جا صحبت کرده ام. برایش توصیه نامه قوی نوشتم و امضا کردم. خیلی خوشحال شد. من اما احساس گل محمد کلیدر را داشتم در آخرین روزهای زندگی اش که تنها مانده بود.

 

پی نوشت:

1- یکی از مسولان شرکت که از وقتی برادرش را استخدام کرد او را به لقب خان داداش سرافراز کردیم.

2- یکی از عمله های خان داداش که در همه جلسه ها حاضر است و هیچ حرفی نمی زند تنها وقتی خان داداش فرمایشی بکنند او هم تایید می کند.


 
نمکدون
ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ٤ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه ، طنز

آدابی دارد برای خودش صبح ها که از خواب بیدار می شود. بلند می گوید: مامانی کجایی؟ مامانی شب خوب نخوابیده و سعادتی است برای بابایی که به مریم گلی صبح بخیر بگوید. می روم کنار تختش. می گوید: مامانی کجاست؟ می گویم مامانی خوابیده. از جایش بلند می شود یک دست بالش و یک دست پتو. می فرمایند: کمک کن به گل گلی! باید همه تجهیزاتش را همراهش بغل کنم و بگذارم پایین. در اولین جایی که به نظرش مناسب باشد، بالش را روی زمین می گذارد و می گوید بخوابیم! پتو بکش روش! بابایی بخوابه! تا سرم را می گذارم روی بالش می گوید: صبح شد بیدار شیم! بعد باید کتاب بخوانیم. یکی دو تا کتابش را که دوست دارد انتخاب می کند. یکی را خودش بر می دارد و یکی را به من می دهد. قسمتی از سوفای ال شکل ما محل کتاب خوانی ایشان است. بنده بنا به فرموده می نشینم در آنجا. ایشان روی پای بنده. بعد بالش روی پای ایشان. گاهی پتو را هم می فرمایند بکشیم روی بالش. بعد که صحنه آماده شد. کتاب می خوانیم. اگر جایی از کتاب غم و غصه و گریه باشد فورا آنجا را رد می کند. اگر هم جایی را ماستمالی کنم تذکر می دهند.

بعد با هم صبحانه می خوریم. صحنه محبوب ایشان وقتی است که چایی را هم می زنم. برای ایشان هم باید چایی بریزم البته چای آبکی. بعد یک قاشق می گیرد دستش و می گوید هم بزنیم هم بزنیم و همینطور چای را هم میزند.

پی نوشت:

ممکن است این نوشته ها برای بعضی خوانندگان محترم  بی مزه باشد اما برای ما خاطره است!


 
قمر! قمر!
ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه ، مولانا ، طنز

ماه رمضان تمام شد و من دوباره برگشتم به همان کافه تا یک فنجان قهوه بنوشم و بنویسم.

مریم گلی بزرگ می شود و دایره کلماتش نیز. حالا برخی خواسته هایش را به زبان می آورد. به گفتگو های من و مادرش هم گوش می دهد و کلماتی را که می شناسد تکرار می کند.

مریم هر روز یک اتفاق تازه برای ما دارد. پریروز دیدم که به من نگاه می کند و می گوید قمر! قمر! اما داستان چه بود:

چند شب سوار مترو بودیم. دیر وقت بود. دستور دادند با مریم گلی حرف بزنم که خوابش نبرد. من هم که جز شعر چیزی بلد نیستم شروع کردم به خواندن آن غزل محشر مولانا:

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو  /  پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

مریم همین طور هاج و واج به من نگاه می کرد تا رسیدم به این مصراع

من به گوش تو سخن های ...

یک دفعه مریم گفت: گوش! گوش! و اشاره کرد به گوش من. بعد گفت: عینک! بعد گفت: دماغ ... خلاصه هر چه از اجزا صورت بلد بود به زبان آورد. ما حسابی خندیدیم، مریم هم. حالا منظورش از قمر قمر این بود که این شعر را بخوانم تا بخندد!

دیروز هم بعد از یک ماه رفتیم دوچرخه سواری. مادر مریم آدم ماجراجویی است. مدتی پیش پیشنهاد داد که برای یک سالگی مریم صندلی کودک بخریم که پشت دوچرخه ی خودش ببندد و بعضی وقت ها مریم را این دور و بر ها بچرخاند. من می دانستم که می شود قصه همان یارو که یک دکمه پیدا کرد رفت خیاطی ...

مدتی بعد گفتند که تو هم دوچرخه ات را راه بینداز تا سه تایی با هم برویم گردش. فردا روزی که برویم ایران حسرتش به دلمان می ماند. من هم دوچرخه را از انبار در آوردم و مرتبش کردم. یک گشت کوتاهی در محله های اطراف زدیم. بعد هم دوچرخه را جایی در اطراف ساختمان بستم. فردا دوچرخه را دزیده بودند من هم خوشحال که دیگر به تکلیف عمل کرده ام و در پیشگاه خدا و ملت سر بلند هستم!  تا اینکه یک روز آمدم خانه دیدم همسر بزرگوار بچه به بغل رفته اند و یک دوچرخه برای من خریده اند. یک قفل گردن کلفت هم خریده بودند که هیچ دزدی حریفش نشود. ما هم که در مقابل این همه بزرگواری شرمنده شده بودیم، یکی دو بار رفتیم گشت و گذار که حقا و انصافا خیلی خوش گذشت.

تا اینکه ماه مبارک رمضان رسید و بک ماهی نجات پیدا کردیم از دوچرخه سواری. اما عید فطر که رسید دوچرخه ما هم از حصر خانگی آزاد شد. معظمٌ لها داشتند برنامه ریزی می کردند برای سفر با دوچرخه. بنده نظرم این بود که برویم یک جایی مثل جناب حافظ بر لب جوی بنشینیم و گذر عمر را ببینیم و سیر انفس کنیم و آیات آفرینش را مرور کنیم. صبح شنبه ساعت 8  فرمودند: من کوله پشتی را بستم! مریم هم کلاه ایمنی اش را گرفت دستش و هی می گفت: بیرون! بیرون! خلاصه چنان ذوق زده پیش من آمد که دلم نرم شد و به خانم گفتم: بسم الله الرحمن الرحیم برویم!

جای شما خالی خیلی خوش گذشت. اول کار که من هرچه رکاب میزدم از مریم و مادرش عقب می افتادم. چو غنچه غرق عرق بودم و خجالت که این روزه با ما چه کرده و ای جوانی کجایی و ... سه چهار کیلومتر با همین وضع افتضاح رفتیم که همسر گرامی نگاهی کردند و فرمودند چرخ عقب عملا صاف است! به لطف دوست عزیزم گوگل دات کام یک پمپ بنزین باد دار پیدا کردیم و ...

مقصد ما پارکی بود که در واقع پیشرفتگی خاک در دریاچه انتاریو است. ورود خودرو و سگ به پارک ممنوع است. در حاشیه پارک یک جایی یک دفعه رنگ ها عوض شدند تالابی پر از گل های زرد و بنفش مثل کارتونهای دیزنی پدیدار شد. پیاده شدم و مریم را روی گردنم سوار کردم که بهتر فضا را ببیند یک دفعه یک قوی سفید از وسط نیزارها و علف ها بیرون آمد و با وقار از جلوی ما رد شد. مریم هیجان زده شده بود. طفلک چه ذوقی کرد.

بعد هم مادرش کلاه آفتابگیرش را زیر کلاه ایمنی اش بست که کمتر آفتاب بخورد. مریم خوشش نیامد و غر می زد. ما اعتنا نکردیم و راه افتادیم یک دفعه شروع کرد به داد زدن و مثل کسانی که راه چاره ندارند گفت: خدا! خدا! خدا! ما هم دلمان سوخت. ایستادیم و آفتاب گیرش را برداشتیم ...

شکرپاره ای شده برای خودش!


 
خیام نه، عطار!
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: عطار نیشابوری ، مادر ، طنز

 

داشتم با مادر چت می کردم. فرمودند که نیشابور بوده اند و پای قبر خیام برایم دعا کرده اند تا مشکل کوچکی که دارم حل بشود. عرض کردم باید پای قبر عطار برای من دعا می کردید این خیام معلوم نیست وضعش از ما بهتر باشد با آن ابریق می اش!

 

پی نوشت:

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

که آبروی شریعت بدین قدر نرود


 
دو کلمه حرف خصوصی
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ٤ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: طنز ، مادر ، عاشقانه

من از جناب کرام الکاتبین و رقیب و عتید و کلیه ی سازمانهای نظارتی و جاسوسی خواهش می کنم برای دو دقیقه بنده را تنها بگذارند چون می خواهم با خود خدا به عنوان رییس ارشدم در کارگاه آفرینش دو کلمه حرف بزنم. بالاخره یک کارگر که بدون اختیار خودش به اردوگاه کار اجباری آورده شده حق و حقوقی دارد، حتی اسرای جنگی هم طبق عهدنامه ژنو حقوقی دارند چه برسد به بنده که ظاهرا اشرف مخلوقات هستم و تاج کَرّمنا هم بر سرم نهاده اند.

جناب خدا!

اینجا یک سری آدم هستند که ادعا می کنند نماینده شما یا نشانه شما هستند. خوب اینکه نمی شود هر که از راه رسید یک نمایندگی باز کند. ایران خودرو هم این طوری نیست!  سایپا دیزل هم برای خودش قانونی دارد! شما قبلا به نماینده هایتان مدرکی به اسم معجزه می دادید. ظاهرا مدتی است که صدور مدرک را متوقف کرده اید و کار برای ما خیلی مشکل شده. البته یک خانمی در تهران هستند که مدرک هزار ساله صادر می کنند. من جرأت ندارم با ایشان حرف بزنم به شما هم توصیه می کنم خیلی با ایشان روبرو نشوید. اما از شما می پرسم: آیا شما به ایشان و امثال ایشان نمایندگی صدور مدرک داده اید؟ به عنوان یک ارادتمند عرض می کنم خیلی مواظب باشید. یک آقایی که الان باید در قسمت سردخانه یا گرمخانه آن دنیا باشد از یکی از این دانشگاههای قلابی مدرک گرفته بود و خیلی ضایع شد. خلاصه برای پرستیژ شما خوب نیست که به اسم شما مدرک قلابی صادر کنند.

حضرت ولی امر! این نماینده ها و نشانه های شما بدجوری به جان هم و به جان مردم افتاده اند...

جناب رییس!

بنده به مقدار زیادی از شما می ترسم. یعنی حقیقتش بدجوری ما را از شما ترسانده اند. یعنی تصورم این است آن دنیا که خدمت شما برسم و پرده ها کنار برود مجبورم می کنید که روی همان پل معروفتان بندبازی بکنم و بعد به یکی از نوچه هایتان امر خواهید کرد که یک قیف توی دهنم بگذارد و از آن طرف قیر داغ تویش بریزد. یا با گرز آهنی توی سرم بزند. یا خورشت زقوم به خوردم بدهد. 

 بنده قبول دارم که اشتباهاتی دارم و شما را اذیت کرده ام، از شما هم بسیار ممنونم که تا به حال آبرویم را نبرده اید. اما جناب ارباب! من مادرم را هم زیاد اذیت کرده ام اما با او از این حرف ها ندارم. هر وقت پیشش می روم می بینم از محبتش هیچ کم نشده بلکه بیشتر هم شده. مادرم  تا حالا دست روی من بلند نکرده، حتی آن روزها که جوانتر بود، چه برسد به قیر داغ و قیف... خدایا! من در این دنیای عجیب و غریبِ شما زیاد گم می شوم. آنقدر که حتی خودم را هم گم می کنم. در کودکی والده محترم هر وقت که بر اثر بازیگوشی گم می شدم همه جا را دنبالم می گشت وقتی مرا پیدا می کرد اول دعوای مختصری می کرد بعد مرا بغل می کرد و با چشمهای گریان می بوسید.

خدایا آیا تو هم مثل مادرم با من رفتار می کنی؟ من گم شده ام آیا تو هم دنبال من می گردی؟

 


 
مسوول کرامات سازی
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حسب حال ، شعر خودم ، طنز ، مولانا

 زمستان اولی که دانشگاه شریف بودم آنفلونزا در خوابگاه  شیوع پیدا کرد و هر روز می شنیدم که یکی دو نفر از رفقا مبتلا شده اند. تا اینکه یک روز خیاط در کوزه افتاد و احساس کوفتگی و بی حالی کردم.

به رفقای اتاق: حسن آقای عندلیب، جواد آقای کلاغ و میرزا رضا اعلام کردم که من آنفلونزا گرفته ام و رفتنی ام و به هر کدام وصیت کردم که بعد از من چه بکنند. در این میان به آقا رضا که از روز اول دبیرستان تا شام آخر فوق لیسانس ملازم ما و رفیق گلشن و گرمابه و گلستان ما بود و بیش از هر کس با مکارم اخلاق ما آشنا بود وصیت کردم که شما مسوول کرامات سازی هستی و برای نمونه همانجا چند تا کرامات برای خودم ساختم. از جمله شعری را که دو ماه قبل گفته بودم:

ای کبوترهای زیبای بهشت

خسته ام از زندگی از سرنوشت

روح من روزی پریدن یاد داشت

آشیان بر شانه های باد داشت...

برای میرزا رضا خواندم و گفتم من که ارتحال فرمودم شما بگو که ما این آخرین شعر را در جانماز آن برگوار پیدا کردیم و چه بسا که جناب ایشان اندک زمانی پس از سرودن این شعر باده ی ارجعی را نوشیده باشند...

***

یکی از عادات مورد علاقه ما ایرانیان این است که وقتی آدم مهمی به رحمت خدا رفت هرجا می رویم کرامات او را برای دیگران تعریف کنیم و گاهی هم به اقتضای حال مخاطب نمکش را زیاد کنیم. یکی از مریدان مولوی کتابی درباره او نوشته به نام مناقب العارفین. من با همه ارادتی که به مولوی دارم نمی توانم برخی از حرفهای افلاکی را باور کنم. مثلا درباره این شعر مولوی:

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم...

اگر اشتباه نکنم می گوید که آن جناب به حمام رفته بود و شیرجه زد داخل خزینه آب گرم و بعد از هفت روز از زیر آب بیرون آمد در حالیکه این شعر را می سرود.

چندسالی است دوباره رسم شده وقتی عالمی یا عارفی ارتحال می کند مریدان کتابی چاپ می کنند که پر است از کرامات آن مرحوم!


 
دستشویی نوشته ها
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: طنز ، ایران ، سیاست ، زندگی در غرب

گفتم آخرین نوشته این سال را چیزی بنویسم متناسب سالی که گذشت

دوره کارشناسی  که در دانشگاه شیراز بودم مقارن بود با دوم خرداد و بهار سیاسی دانشگاهها. فضا بسیار پر نشاط بود. هر هفته یک مناظره داغ یا تریبون آزاد در دانشگاه داشتیم. یک هفته بهزاد نبوی می آمد، یک هفته مرتضی نبوی، یک هفته ابراهیم نبوی.. هر از گاهی هم اکبر گنجی می آمد، یک سحنرانی می کرد، بعد احمد نجابت نماینده سنتی شهر از او شکایت می کرد و تا سخنرانی بعدی می افتاد به زندان! خلاصه عالمی داشتیم. دعواهای سیاسی حتی به دیوار دستشویی ها هم رسیده بود. یک بار دیدم روی دیوار دستشویی سلف ارم نوشته

درود بر کرباسچی امیرکبیر ایران

نفر بعدی جمله بالا را خط زده بود و زیرش نوشته بود

مرگ بر کرباسچی غارتگر بیت المال

نفر سوم نوشته بود

مرگ بر ما که حتی در دستشویی هم دست از سیاست بر نمی داریم.

برای دوره ارشد آمدیم به دانشگاه شریف. یک سالی از واقعه کوی دانشگاه گذشته بود و دانشگاهها دچار یاس و سکوت شده بودند. بچه های شریف هم که نجیب، سر به راه، هلو (البته از جنس دکتر لنکرانی)! همه هم دنبال فرار از مرز پر گهر. دیگه کسی کار به سیاست نداشت. یک روز دیدم روی دیوار دستشویی ابن سینا یک نفر نوشته

ای ناصر حجازی

هرجا می ری می بازی

چه توی استقلالی چه توی ماشین سازی

تا اینکه آمدیم به بلاد کفر. در دانشکده ما، که کلا همه بابا برقی هستند، کسی چیزی روی دیوار نمی نویسد. احتمالا اصلا کسی به چیزی غیر از کارش فکر نمی کند.  اما امروز دیدم روی دیوار دستشویی کتابخانه نزدیک خانه که وابسته به یک کالج علوم انسانی دانشگاه تورنتو است دعوای شدیدی بین طرفداران نیچه و مسیحی ها بر سر اینکه خدا وجود دارد یا نه؟ راه افتاده. یک نفر هم اون پایین ها برای فیانسه ی رفیقش شعر نوشته بود.

Rose is red

Violet is  blue

Your girl friend is as ... as the bottom of my shoe

نمردیم و یک شعر هم از این کانادایی ها شنیدیم. جالب ترین دستشویی نوشته ها در ایران معمولا در دستشویی های بین راهی و یادگار سرباز وظیفه ها بود که تعداد ماههای باقی مانده از خدمت مقدس سربازی را در تاریخ ثبت می کردند. شنیدم یک نفر در ایران نشسته و کامیون نوشته ها را در قالب یک کتاب چاپ کرده. بد نیست یک کسی هم بیاید و این دستشویی نوشته ها را جمع و جور کند...

سال کهنه (سال گاو)!

                   تیزتر بران برو!

پر نشاط تر بیا

                      بهار نو!

 


 
ثبت اختراع و نام پدر همسر؟
ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ایران ، طنز

ماجرا از سال گذشته شروع شد که پایان نامه بنده در جشنواره خوارزمی برگزیده شد. امسال ایمیلی از بنیاد نخبگان دریافت کردم که فرمی را برای حمایت مالی از پروژه و ثبت اختراع پر کنم. خوب، سال ٢٠٠٨ بخشی از این پایان نامه در آمریکا و کانادا ثبت اختراع (پتنت) شده بود و به همین دلیل نگرانی نداشتم، تا اینکه ایمیل ها تکرار شدند و با خانواده هم در ایران تماس گرفتند. فرم ثبت اختراع بنیاد نخبگان را باز کردم. دیدم سوالات عجیب و غریبی پرسیده از جمله اینکه نام پدر همسر مخترع را هم پرسیده بودند. هرچه فکر کردم نفهمیدم چه ارتباطی بین این دو موضوع هست؟

***

تشکیل بنیاد نخبگان اقدام قابل تحسینی بود که متاسفانه درگیر اقدامات نمایشی شد. سال گذشته همان راننده تاکسی که مرا به زعفرانیه رساند موقع پیاده شدن با دیدن تابلوی بنیاد نخبگان از من پرسید راستی آقا! خونه بهتون دادن؟ گفتم دلت خوشه آقا! (منظورش ٣٠٠٠ خانه ای بود که آقا محمود خان توی هوا قولش را به نخبگان داده بود.) رییس قبلی این بنیاد، آقای دکتر واعظ زاده، استاد محترم و اهل فضلی بودند که دوام نیاوردند به هر دلیل، و گمان می کنم که با رفتن ایشان در بنیاد هم به تدریج تخته شود یا نمایشگاهی بشود برای تصمیمات آنی.

پی نوشت:

دو روز پیش ایمیلی دریافت کردم از بنیاد نخبگان. ظاهرا قرار است به نخبگان درجه ١، هشتاد میلیون وام مسکن بدهند. انشاا... که همین طور بشود. گفتم این را بنویسم که انصاف را رعایت کرده باشم.


 
مشهد و مادر
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، مادر ، طنز

چند ماهی است که مادر، مجاور مشهد شده، رفته پیش دختر یکی یه دانه (دردونه حسن کبابی!). فقط چند روزی برای دیدار اخوی بزرگ که امسال مثل اخوی کوچک حاجی شدند، برگشتند  به شیراز.  آنقدر دلم هوای مادر کرده بود که  حکایت چای خوردن مادر را برای خودم می خواندم. جمعه با مادر چت تصویری کردم. اخوی وسطی هم با اهل و عیال رفته بودند مشهد امیر و هدی هم آنجا بودند. مادر خوشحال خوشحال بود.

امیر آن آقا پسر شیطان با نمک حالا اول دبیرستان می رود، همان مدرسه ای که عموی بزرگوارش می رفت. بیشتر از مادر با او حرف زدم. بسیار مودبانه صحبت می کرد و دوست داشت مثل یک آدم بزرگ با من بحث کند. بحثمان هم درباره دروس تئوری و عملی بود... یک دفعه یک چیزی گفت که از خنده روده بر شدم. گفت: عمو! حضرت علی گفته التجربة فوق العلم و معلم حرفه و فن ما هم این موضوع را تایید کرده! ... چه زود بچه ها بزرگ می شوند.

مادر مشهد است و چقدر دلم تنگ است برای مادر و مشهد و 30 صفر. تهران که بودم بچه های دانشگاه هرسال  30 صفر یک کاروان راه می انداختند به سمت مشهد. یک سال من و ابوالحسن و میرزا رضا هم رفتیم. آن آقا مهرداد هم -که بعدها آدم خیلی مهمی شد- با ما بود و برایش جشن پتویی گرفتیم که نوش جانش باشد. مشهد در 30 صفر مثل کربلاست در روز عاشورا... غوغاست... دیدنی است.

 

مرا هر چند ناچیزم به درگاهت نمی خوانی؟

مگر حالم نمی بینی؟ مگر دردم نمی دانی؟

من آهـــــو نیستم اما اسیر دست صیـادم

خوشم در بند اگر گاهی نگاهت را بچرخانی

شنیدم میهمـانها را نمی رانی ز درگاهت

دلی پر آرزو دارم که می آید به مهمانی...

 

پی نوشت:

ابوالحسن مسول تدارکات کاروان ما بود و خیلی زحمت می کشید طوری که اصلا فرصت نمی کرد به حرم برود. شب 30 صفر بالاخره به حرم رفت. صبح دیدمش گفتم ابوالحسن زیارت قبول! حرم چطور بود؟ گفت: "کلا 2 ساعت در حرم بودم که یک ساعت و نیمش در صف دستشویی گذشت." این را نوشتم که شادی آمدن ماه ربیع را با هم تقسیم کنیم.لبخند


 
اسب حضرت عباس درمانی (2)
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: طنز ، سیاست ، ایران

۱- این روزها بنده مشغول اسب حضرت عباس درمانی هستم و از خودم می‌پرسم اگر آن بزرگوار نبود ما این همه درد و اندوه را باید  به کدام ملجأ و درگاهی می‌بردیم؟  در این زمانه‌ی پر های‌و‌هوی لال پرست، آدم وقتی این سیاست بازیها را می‌بیند و یادش می آید که قرار است دیانت آقایان هم مثل سیاستشان باشد دلش برای هرچه دین و اخلاق و مردانگی است می‌سوزد.

آشی که آقایان پخته‌اند آنقدر شور شده که حتی صدای مدیر مسوول جریده‌ی فریده‌ی کیهان -کثرا...اضداده- را که نماینده‌ی مستقیم عرش الهی در کهکشان راه شیری است در آورده!

یادم می‌آید مدت دو سال برای ارزیابی الگوریتمی که طراحی کرده بودیم در گرما و سرما مشغول تست بودیم. هرگز یادم نمی‌رود آن روز ماه آگوست زیر تیغ آفتاب که رطوبت هوا ۱۰۰% بود و دمای هوا با احتساب humedix  به ۴۵ درجه رسیده بود یا آن روز ماه دسامبر که دمای هوا منهای۲۲ بود و صفحه‌ی مونیتور روشن نمی‌شد و ... حالا در یک گوشه‌ی این کره‌ی خاکی -که ادعای مدیریت جهان را هم دارد- کسانی بدون پذیرش و مقاله و درس و پایان نامه و دفاع و ... روی مبل گرم و نرمشان لم می‌دهند و حقوق مدرک دکترا می‌گیرند!

اقوام روزگار به اخلاق زنده‌اند             

قومی که گشت فاقد اخلاق مردنی است

۲- داشتم آمار تولید ناخالص ملی (GDP: Gross Domestic Product) کشورهای جهان را بررسی می‌کردم. در لیستی که منتشر شده بود ایران با 10,624 دلار رتبه ۷۱ را داشت. کنجکاو شدم ببینم چه کشورهایی وضعی بهتر از ایران دارند. فکر می‌کنید رتبه‌ی اول از آن کدام کشور بود؟ آمریکا؟ سویس؟ نروژ؟ نه خیر! یکی از همسایه های جنوبی ما! قطر با 80,870 دلار درآمد سرانه! آمریکا در این لیست ششم و سویس هشتم است. اما رتبه‌ی ۹: کویت 39,306 دلار... رتبه ۱۵ امارات با  37,293 ...رتبه ۲۴ بحرین با 32,064 دلار ...رتبه ۳۶ عمان رتبه ۳۷ عربستان.. ۵۸ ترکیه... ۶۸ قزاقستان (این یکی دیگه خیلی درد داشت!)

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را...     


 
تشخیص مصلحت...
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: طنز ، شعر کلاسیک ، حافظ

مصلحت دید من آن است که یاران همه کار

بگذارند و خم طره ی یاری گیرند !

لبخند


 
جای خالی گل آقا و ... ملا نصرالدین
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: طنز

۱- داشتم فکر می‌کردم چقدر جای گل آقا در فضای فعلی کشور ما خالی است. در این مرز پر گهر دیگر کسی نیست که دو کلمه حرف حساب بزند. چقدر سوژه ریخته برای طنز نوشتن اما کس به میدان در نمی‌آید... زمانی که گل آقا زنده بود و هفته نامه‌ی گل آقا منتشر می‌شد، همه‌ی مسوولان کشور از روحانیون معظم بودند که نجابت طنز گل آقایی هم به حریم کبریایشان راهی نداشت در نتیجه تمام کاسه و کوزه‌ها بر سر بالاترین مقام مکلاّ یعنی دکتر حسن حبیبی می‌شکست. یادم می‌آید زمانی که جناب خاتمی رییس جمهور شد و دکتر حبیبی را بر مسند خود ابقا کرد بیش از همه گل آقا خوشحال شد که دست کم تا چهار سال دیگر عکس روی جلدش فراهم است!

۲- در خبرها خواندم که هفته نامه‌ی بچه ها گل آقا و ماهنامه‌ی گل آقا هم آخرین نفسها را می‌کشند و به زودی انتشارشان متوقف خواهد شد. والا چه عرض کنم؟ گل بود و به سبزه نیز آراسته شد!

۳-. یکی از ستون های پرطرفدار گل آقا تذکرة المقامات بود که ملا نصرالدین می نوشت و گیر می داد به مقامهای درجه دوم به پایین. یکی از قسمتهایی که یادم مانده درباره ی سراج الدین کازرونی وزیر مسکن کابینه‌‌ی اول هاشمی بود: گویند در ابتدای حال، خانه نداشت. روزی باران می‌بارید. قضا را بر در وزارتخانه مسکن ایستاده بود. داخل شد و پشت میزی نشست. کارمندان، او را دیدند، پشت میز وزارت نشسته. دل شکستنش روانداشتند و او را به حال خود گذاشتند. القصه، آنقدر بنشست تا منصب وزارت او را دادند!

اسم واقعی ملانصرالدین ابوالفضل زرویی نصرآباد است. ویژگی شاخص او هم سبیل پر پشت و چخماقی اوست. چند شب پیش در یوتیوب فیلم کوتاهی از او دیدم که مشغول شعرخوانی بود. گشتم و دیدم که جناب ملا وبلاگی هم دارد که برادرش به روز می‌کند و شعرهای زیبا و شیرین ملا را می‌توانید آنجا پیدا کنید . مثل این شعر:

مشتی حسن، حال شما چطوره؟

حالت امسال شما چطوره؟ 

مشتی حسن کافر و دهری شدی

اومدی از دهات و شهری شدی  

این چیه پاته؟ آخه گیوه‌هات کوش؟

کی گفته دمپایی صندل بپوش؟ 

ای شده از قاطر خود منصرف

نمره پیکان تو، تهران - الف 

شد بدل از باغ  و زمین سرکشی

شغل شریفت به مسافرکشی 

گله رو که«هی» می‌زدی، یادته؟

کوه و کمرنی می‌زدی، یادته؟ ... 

یادته دستاتو حنا می‌ذاشتی

شب که می‌شد،‌ درها رو وا می‌ذاشتی  

تو دهتون، سرقت و دزدی نبود

کار واسه همسایه، مزدی نبود 

قبل شما، جن‌های طفل معصوم

صبح سحر، جمع می‌شدن تو حموم 

لنگ و قطیفه توی بقچه‌هاشون

نگاه آدما به سم پاشون! 

اصالتاً جنای ناموس‌پرست

به هییییچ خانمی، نمی‌زدن دست  

نه زن، سحر، بیرون خونه می‌رفت

نه جن به حموم زنونه می‌رفت  ....

مشدی حسن چای و سماورت کو؟

سینی باقالی و گلپرت کو؟ 

ای به فدای ریخت و شکل و تیپت

بوی چپق نمی‌ده عطر پیپت 

مشدی حسن، قربون میز و فایلت

قربون زنگ گوشی موبایلت 

اون که دهاتی و نجیبه، مشدی

میون شهریا غریبه، مشدی ....


 
یادداشتهای اتوبوسی (۵)
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، یادداشت های اتوبوسی ، برگزیده ها ، طنز

 

۱- آقا یه مدتی بدجور سرم شلوغ بود. ۱۵ ژانویه دو تا خط مرده –همون deadline- داشتم. چشمتان روز بد نبیند همون موقع هم یک چیزی که پدر جد سرماخوردگی بود سراغ ما آمد که هنوز هم پس لرزه هایش باقی است. کلی قرص ریختیم داخل این معده‌ی نازنین، چندان افاقه نکرد آخرش رفتم سراغ همون روشهای سنتی خودمون با حال نزار و تن رنجور و سینه‌ی مجروح و در این سرمای منهای دو رقم رفتیم به فروشگاهی که دو قدم آن طرف‌تر منزل است و چند تا شلغم گرفتیم و آش شلغم پختیم. شلغمهای اینجا هم که از مردمش بدتر است نه بو دارد نه خاصیت.. یادش بخیر مادر محترم (اینجا منظورم از مادر شخص خانوم والده که تشریف حیات بر تنم پوشانده‌اند می‌باشد از بس دوستان در متن قبلی سوتی دادند این تذکر را لازم دیدم) صبحهای زمستان شلغم بار می‌گذاشت و به زور آیه و قسم به خورد ما می‌داد. قدر ندانستیم آقا. به قول شاعر بیابانی:
سلطان رنج مادر
استاد جوات یساری هم شعری درباره‌ی مادر دارند که از همین بیت اولش می‌توانید کیفیت بی نظیرش را حدس بزنید:
کجایی مادر خوبم، کجایی کجایی
کجایی یار محبوبم، کجایی کجایی

استاد  جواد یساری پاوراتی ایرانتمثال استاد جواد یساری پاوراتی ایران

۲- تهران که بودم یک بار آنفلونزا افتاد توی خوابگاه. نزدیک امتحانات پایان ترم بود و ملت عزا داشتند. یک روز که از کلاس برگشتم احساس کوفتگی کردم با خودم گفتم ای داد بیداد که قرعه‌ی فال به نام من دیوانه ... فوری رفتم سر خیابون حبیب الهی یک کیلو شلغم خریدم و یک کیلو لیمو شیرین. همه را یک جا خوردم و تخت خوابیدم فردا که بیدار شدم سالم و سرخوش بودم.

۳- این مغازه‌دارهای خیابون حبیب الهی هم اعجوبه هایی بودند. یه بار یکی از بچه ها رفته بود میوه بخره٬ پرسیده بود آقا این میوه ها کیلویی چنده؟ فروشنده گفته بود: ۷۰۰ تومن (این داستان مربوط به سال ۷۹ هست. از قیمت ها تعجب نکنید!) همون موقع یه مشتری دیگه از راه رسید و به ترکی همین سوال رو پرسید. از قضا رفیق ما که اهل قم بود ترکی هم می دونست. فروشنده به ترکی گفته بود ۶۰۰ تومن. رفیق ما عصبانی شده بود که این چه وضعشه؟ فروشنده گفته بود برای شماها همون ۷۰۰ تومنه! من از اون روزجداْ تصمیم گرفتم ترکی یاد بگیرم اما چون فقط دو سال تهران بودم تا ۱۵ بیشتر یاد نگرفتم (۱۵ به ترکی میشه اُم بش) اگه ۹۳ سال تهران می موندم احتمالا ۷۰۰ رو هم یاد می گرفتم. بعدش هم که رفتم اهواز به دلایل مشابه فهمیدم که باید عربی یاد بگیرم. آخ که چقدر ما ایرانی ها غریب نوازیم و هنر نزد ایرانیان است و بس (این آخری چه ربطی داشت؟)

۴- توی این مغازه دارها جناب علی سگ پز یه استثنا بود. بعید می دونم کسی در ایران، بلکه در ربع مسکون باشه که این بزرگوار رو نشناسه (دوستی در تورنتو دارم: ۱۷ سالش بوده که از ایران اومده بیرون و یکی از آرزوهاش اینه که بره خدمت علی آقا) اما برای ثبت در تاریخ عرض می‌کنم که :

آن عالم وارسته‌ی ربانی، آن تالی شیخ ابوالحسن خرقانی، آن مائده‌ی عالم بالا و فروشنده‌ی پپسی و کولا، آن ترک پارسی گوی و صاحب کله‌ی پر موی، آن چشم و چراغ کاسبان مرکز حجَة الجائعین شیخ علی آقای سگ پز حاصلش از زندگی هیچ بود و صاحب دکه‌ی ساندویچ بود. در خبر است که نصف دانشجویان شریف در حلقه‌ی مریدان او بودند و جماعتی از اساتید آن دارالمجانین از او خرقه گرفته بودند. فخرالدین عراقی فرماید:

همه شب نهاده‌ام سر چو سگان بر آستانت

من در عمرم برای هیج کس اینقدر پپسی باز نکرده بودم! القصه، این علی آقا وقتی سفارش می‌دادی و می پرسیدی چند میشه؟ لبخند می‌زد، نگاه پدرانه‌ای می‌کرد و با لهجه‌ی شیرینش می‌پرسید: شما دانشجویی؟ اگه می‌گفتی آره یه چیزی بهت تخفیف می‌داد. درصد ثابتی نداشت هرچی عشقش بود. ۱۰۰ تومن،۲۰۰ تومن، ۳۰۰ تومن (اون موقع یه ساندویچ ۷۰۰ تومن بود) نه می‌پرسید اهل کجایی نه ازت کارت دانشجویی می‌خواست نه برگه‌ی انتخاب واحد... شبهای جمعه یادمه یه جعبه خرمای بم میذاشت روی پیشخوون برای شادی روح امواتش. وقتی خودش نبود از تخفیف خبری نبود. ساندویچش خداییش هم سالم بود هم خوشمزه. البته ما بیشتر با اخلاقش و نگاه پدرانه اش حال می‌کردیم به قول شاعر (که در حین پپسی باز کردن سروده)
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست
به نظر من علی آقا نه فقط حق بزرگی گردن مملکت داره بلکه کانادایی ها و آمریکایی ها هم باید کلی ممنونش باشند و الا معلوم نبود با این خورش قیمه‌ایی که شنبه ها توی سلف می‌دادند چندتا دانشجو زنده بمونن که ...

۵- حالا که بحث کشید به اینجا عرض کنم که آمار خروج دانشجوها از مرز پر گهر وحشتناک شده. پیش یکی از استادها بودم داشت ایمیل هاش رو چک می‌کرد هی اسم دانشگاههای ایران رو می برد و می‌پرسید این دانشگاه چطوره؟ اسم دانشگاههایی رو برد که اصلا فکر نمی‌کردم دانشجوهای اونجا به فکر دکترا گرفتن در همچین جایی باشند (صدای باز کردن پپسی!). استاد دیگه‌ای رزومه‌ی دانشجویی رو برام فرستاده بود و نظرم رو پرسیده بود. این دانشجوی محترم ادعا کرده بود که در عرض ۱ سال، ۲۳ مقاله‌ی علمی نوشته و ارسال کرده. با خودم گفتم طرف یا شمردن بلد نیست یا مقاله نوشتن. کاش دوستانی که به هر دری می‌زنند که این طرف آب بیایند قدری هوشمندانه تر اقدام کنند. باور کنید لازم نیست اینقدرشلوغش کنید. بالاخره استادهای اینجا هم که بوق نیستند!

6- در ایران طوری از تولید علم حرف می‌زنند که آدم به یاد تولید گوسفند و گوساله می‌افتد. معاون یکی از دانشگاههای تهران که نمی‌خواهم اسم ببرم (شهید بهشتی) گفته بود در دوسال گذشته تولید علم در این دانشگاه ۸۰ درصد بیشتر شده. من می‌دانم که امکان ندارد علم یک دانشگاه در یک سال ۴۰ درصد زیاد شود، مگر اینکه آن دانشگاه از اول بیسواد بوده باشد که در اینصورت هر عددی نسبت به صفر بی نهایت است و مسلما دانشگاه مورد بحث با سابقه‌ی درخشان و استادان مشهوری که دارد اینگونه نیست (راستش همشیره ی ما یک سالی اونجا درس خونده ... بالاخره فامیل توقع دارند فردا میگن اله و بله و ...). از این رشد بادکنکی مقاله ها در ایران و توهم تولید علم احساس خطر می‌کنم. دیدم که فریاد دکتر رضا منصوری – معاون سابق پژوهشی وزیر علوم- هم بلند شده بود. کاش آدمهای عاقل تری امور پژوهشی را مدیریت کنند. اگرچه به قول مظفرالدین شاه در فیلم کمال الملک...

۷- شبها که از اتوبوس پیاده می‌شوم معمولا از سمت غربی خیابان حرکت می‌کنم. هر وقت به سمت شرقی رفته‌ام سر چارراه اول یک نفر جلویم را گرفته و تقاضای پول کرده. جالب است که نرخ همه‌ی گداهای این منطقه 2 دلار است و معمولا ادعا می‌کنند که می‌خواهند با آن قهوه بخرند. نمی‌دانند که برای یک دانشجوی خارجی 2 دلار هم کلی پول است! از طرف دیگر بعضی از اینها اهل عرق و ورق و زرورق‌اند و به قول مولانا بوی شراب می‌زند خربزه در دهان مکن! من هم دلم نمی‌خواهد پولم صرف این چیزها بشود. اما هر وقت کسی از من چیزی می‌خواهد و کمکی نمی‌کنم وجدان پیچ می‌گیرم. یاد این شعر صائب می‌افتم که:
از ذلت سوال کسانی که واقفند
مهلت به لب گشودن سائل نمی دهند

سیره‌ی کریمان و بزرگان هم ظاهرا اینطوری بوده که چیزی از سائل نمی‌پرسیدند.
دیشب رفتم سمت شرقی. سرفه می‌کردم و هوا سرد بود خواستم از کافه‌ای که آنجا بود کافی بخرم. (یادتان هست دو سال قبل شعری گفته بودم به اسم زمستانه ؟) دختر مغازه دار، ۲۰ دلاری‌ام را خورد کرد و باقی پول را که به دستم داد، دستم جان نداشت و سکه ها بر زمین افتاد. پولها را که جمع کردم یک نفر سراغم آمد و جمله‌ای گفت. دختر جوانی بود. صدایش بسیار آهسته و لرزان بود. خواستم تکرار کند فکر کردم می‌خواهد آدرس بپرسد دوباره گفت و نشنیدم . کلاهم را از سرم برداشتم نزدیکتر رفتم و خواهش کردم باز جمله‌اش را تکرار کند. گفت: ممکنه شما به من ۲ دلار بدید که باهاش یه قهوه بخرم. شما اگر بودید در مقابل آن استیصال و صدای لرزان و نگاه شرم آلود چه می‌کردید؟

باقی بقایتان

کلمه ها و ترکیب های تازه:

ربع مسکون: یک چهارم سطح کره ی زمین که خشکی است (حدود 150 میلیون کیلومتر مربع). تالی: پیرو، ادامه دهنده. شیخ ابوالحسن خرقانی: یک آدم کار درست! مائده: غذای آسمانی، سفره. جائع: گرسنه


 
مرحوم پدربزرگ
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: پدربزرگ ، طنز

از کرامات مرحوم پدربزرگ توانایی عجیب او در ساختن کلمه‌ها و ترکیبهای تازه بود. مثلا وقتی می‌خواست داستان جالبی برایم تعریف کند می‌گفت: بشین تا یه قصه‌ی هسته شیرین برات تعریف کنم. به رانندهای تاکسی می‌گفت: قوم بنی هندل که اشاره‌ای بود به ماشین‌های هندلی که جد ماشین های امروزی بودند. رادیوی کوچک سه موجی داشت که هرشب اخبار شبانگاهی بی‌بی‌سی را با آن می‌شنید. با آن سن و سالش بسیار پیگیر سیاست بود. به مادر بزرگم می‌گفت مادام تاچر(۱)  و وقتی که تاچر از قدرت کناره‌گیری کرد به او می‌گفت بی‌بی نظیر بوتو! (۲و۳) دعواهای طنز آلود او با مادربزرگ اسباب انبساط خاطر ما بود.

بعد از درگذشت مادربزرگ عمر چندانی نکرد، تقریبا ۹ ماه٬ و این مدت مهمان ما بود. چون جهرمی ها بادمجان خیلی دوست دارند مادرم سعی می‌کرد غذاهایی برایش بپزد که در آن بادمجان به کار رفته باشد مثل خورشت بادمجان٬ کشک و بادمجان٬ حلیم بادمجان و ...
شهریور ماه سال ۷۸ بود من می‌خواستم به مشهد بروم. مرا صدا زد و گفت (باور کنید کلماتش و لحنش در ذهنم حک شده‌اند) : محمد آقا! به سلامتی داری می‌ری مشهد؟ هر وقت وارد مشهد شدی و گلدسته و گنبد امام رضا رو دیدی یه دعایی برای من بکن بلکه از محاصره‌ی بادمجون نجات پیدا کنم!

پی‌نوشت:

(۱) مارگارت تاچر تنها نخست وزیر زن انگلیس بوده که از سال ۱۹۷۹ تا ۱۹۹۰ بالاترین مقام سیاسی جزیره بود. به او بانوی آهنین می‌گفتند.

(۲) ما به مادربزرگ می‌گفتیم بی‌بی.

(۳) بی‌نظیر بوتو در سالهای ۱۹۸۸ و ۱۹۹۳ در پاکستان به قدرت رسید. او اولین نخست وزیر زن در یک کشور اسلامی بود.


 
بی خیالم و ...
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، طنز

امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا

اشتباه حدس زدی! بی خیالم و شنبه و یکشنبه برایم عزیزتر از چارشنبه و پنچ شنبه‌اند .دو سه روز است که بیلم را گذاشته‌ام بغل دیوار، با رفقا عمر تلف می‌کنم و لذت می‌برم از اینکه برای دلم کار می‌کنم. با خودم می‌گویم از آدم خاطره باقی بماند بهتر است یا مقاله؟ دو شعر تازه گفته‌ام که قسمتهایی از هر دو را برایت خوانده‌ام، یادت هست؟

شب و ترانه و گیتار و باغ تنهایی
نسیم عشق صدا می زند٬ نمی آیی؟
به قدر چند کبوتر در این قفس جا هست
عقاب دشت تماشا! کجای دنیایی؟!
از این قبیله ی سر در کتاب بیزارم
کجاست همت سرو بلند بالایی،
که بازتر کند این قفلهای سنگین را
که یادمان بدهد: آب... عشق... زیبایی
کدام قله به اینقدر دره می ارزد؟
کدام قله؟ ...


و بوی ایران به مشامم می رسد... و خدا را چه دیدی شاید بیست روز دیگر ایران بودم!
و بیل نمی‌زنم و بیل نمی‌زنم و هر شب در من پرنده‌ای هست که آواز می‌خواند!



 
بر ساحل اقیانوس ۹ - سفرنامه
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، طنز ، ادامه تحصیل

... به یکی از دوستانم که در دانشگاه برکلی دکترا می خواند زنگ زدم. گفت که الان در سن خوزه هست و تلاش می کند بیاید که نه آمد و نه خبری داد. . ظهر برنامه‌ی اختتامیه کنفرانس و اهدا جوایز بود. ترجیح دادم قسمتهای دیگری از نمایشگاه را ببینم. یکی از دوستان خوب من آقا وحید که دانشجوی دکترا در گروه خودمان بود عنوان بهترین مقاله‌ی دانشجویی کنفرانس  را به دست آورد که موجب خوشحالی همه‌ی ما واترآبادی ها و ایرانی ها شد. به من هم بورسی دادند که عمده‌ی هزینه‌های شرکت در کنفرانس و سیر در آفاق و انفس را پوشش داد.
عصر با آن دوست شفیقم که خدای جهت یابی بود به تماشای موزه ای رفتیم. این رفیق ما نرم‌افزاری روی رایانه‌اش داشت که آدرس مقصد را می‌گرفت و با کمک یک گیرنده‌ی سیستم تعیین موقعیت جهانی (GPS) نقشه‌ی لحظه به لحظه‌ی مسیر را نشان می‌داد. این نرم افزار اعتماد به نفس رفیق ما را ده برابر کرده بود و هرجا که هوس می‌کردیم می‌رفتیم. یکی از این جاها دانشگاه برکلی بود.

بازدید از دانشگاه برکلی University of California at Berkeley

دانشگاه در شهرکی به همین نام در غرب سن فرانسیسکو و در آن سوی آبها واقع شده. جمعیت شهر صدهزار نفر و جمعیت دانشگاه سی و سه هزار نفر است. دانشگاه کالیفرنیا در برکلی در سال ۱۸۶۸ تاسیس شد و تا سالها وابسته به ارتش بود و آموزش نظامی برای همه‌ی دانشجویان اجباری بود. آوازه‌ی این دانشگاه از دهه‌ی ۱۹۳۰  فراگیر شد و با کشف عنصر پلاتینیوم و ساخت اولین بمب اتمی  اوج گرفت. بسیاری از جوایز معتبر جهانی مثل نوبل٬ پولیتزر٬ فیلدز و ... توسط استادان و محققان این دانشگاه درو شده است! در ورودی اصلی دانشگاه پارکینگی ساخته اند که روی آن نوشته مخصوص برندگان جایزه‌ی نوبل. دانشگاه برکلی همواره در رتبه بندیهای جهانی در کنار هاروارد ، ام آی تی٬ کمبریج٬ آکسفورد و استانفورد یکی از دانشگاههای برتر جهان محسوب می‌شود. قدیمی ترین ساختمان دانشگاه که هنوز پابر جاست در سال۱۸۷۳ ساخته شده. فضای دانشگاه البته چندان زیبا نیست و چنگی به دل نمی‌زند. تنها در وسط محوطه‌ی دانشگاه که کتابخانه و memorial glade  قرار دارد چشم انداز دلنشینی را می‌توان مشاهده کرد.

ط
در حال قدم زدن در دانشگاه بودم که یک نفر شروع کرد به گرمی با من احوالپرسی کردن و از اینکه مدتی است مرا ندیده و او را بی خبر گذاشته ام گله کرد. گفتم حاجی اشتباه گرفتی گفت مگه تو کال نیستی که در فلان کنفرانس با هم بودیم و ... گفتم حاجی من از کانادا اومدم گفت از کدوم دانشگاه؟ گفتم واترلو گفت اتفاقا من همین الان داشتم مقاله‌ی یکی از استادان دانشگاه شما رو می‌خوندم. طرف می‌گفت که در برکلی ریاضی خوانده و می‌خواهد در رشته‌ی صنایع ادامه تحصیل بدهد. ما هم فصلی مشبع درباره‌ی ارتباط ریاضی و مهندسی صنایع سخن گفتیم رفیق شفیق ما که شاهد این مکالمه بود می‌گفت شما دو نفر در خالی بستن کم نمی آوردید. وسط کار هم گیر داد به اون بنده خدا که اسم اون استادی که مقاله اش رو خوندین چی بود؟
یک تالاری در دانشگاه بود به اسم تالار موسی رفیق ما گفت حتما مال برادران یهودی است و گیر داد که می خواهم با این ساختمان عکس بگیرم. در حال عکس گرفتن بودیم که یک خانم جوانی از دور داد زد می خواید از هر دوتون عکس بگیرم؟ ما هم عرض کردیم عکسی که شما بگیرید حتما زیبا می شه. پرسیدم اهل کجایی؟ گفت کنتاکی. گفتم می گن کنتاکی مرغهای معروفی داره... رفیق شفیقم فوری پرید وسط که منظورش مرغ سرخ شده است...


دانشگاه برکلی ۱۳۰ گروه آموزشی دارد که در قالب ۱۴ دانشکده و مدرسه نظام یافته‌اند.  به ازای هر ۱۵.۵ دانشجو یک استاد در این دانشگاه وجود دارد که بهترین نسبت در میان همه‌ی دانشگاههای آمریکا محسوب می‌شود در خیابان کناری دانشگاه رستورانها و قهوه خانه هایی بود که می گن بعضی ازآنها شبانه روزی هستن. شنیدم یکی از همین ها پاتوق ریچارد فاینمن نابغه‌ی فیزیکدان بوده. این هم عکسی است که از یکی از این رستورانها گرفته ام که پنجره‌ی بزرگی رو به خیابان داشت. چنانکه می‌بینید یک آقایی که احتمالا فیزیکدان است با مخ رفته توی کتابها و یادداشتهایش:

A restaurant in Berkeley

پی نوشت:

۱- ای بر پدر و مادر هرچی پل طلایی و نقره‌ای و برنزی ...

۲- برای اینکه سفرنامه بیش از حد طولانی نشود مجبورم برخی از مطالب را حذف کنم. هنوز دو سفرنامه‌ی نا نوشته‌ی دیگر دارم...

۳- شکی نیست که همه‌‌ی این دانشگاههایی که اسم بردم جزء بهترینهای جهانند اما توجه به چند نکته بسیار راهگشاست: اول اینکه همه‌ی این دانشگاهها بسیار قدیمی هستند آکسفورد و کمبریج که قدیمی ترین دانشگاههای دنیا هستند و مابقی هم بیش از صد و بیست سال قدمت دارند٬ دوم اینکه دارای تنوع رشته هستند یعنی هنر٬ موسیقی٬ علوم انسانی٬ پزشکی٬ علوم پایه ... تا مهندسی. سوم اینکه باید مشخص کنیم ما از این رتبه بندی ها دنبال چه می‌گردیم؟ شاید برای مقطع کارشناسی که دانشجو هنوز سمت و سوی تحقیقاتی خود را نشناخته این رتبه بندی‌ها فریبنده باشد اما برای مقاطع بالاتر در درجه‌ی اول کبفیت استاد راهنما و در درجه دوم گروه آموزشی اهمیت دارد و پس از آن باید به سراغ رتبه بندی دانشگاه رفت٬ البته نمی‌توانم این سیستم رتبه بندی فعلی را به خاطر  گل و گشاد بودن آن درست و علمی بدانم. به عنوان مثال آمار چاپ مقالات جزء معیارهای رتبه بندی نیست.


 
بر ساحل اقیانوس ۸ - سفرنامه
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، طنز ، برگزیده ها

عصر دوباره رفتم کنار ساحل این بار برای کروز(۱) سواری. قایق‌های(۲) بزرگی بودند که با قیمتهایی بین ۱۲ تا ۱۸دلار حدود یک ساعت سواری می‌دادند. قایقی که سوارش شدم سه طبقه بود. به طبقه‌ی سوم رفتم که سرباز بود و بهترین چشم‌انداز را داشت. اسکله‌ی(۳) قایقها نزدیک به انتهای خیابان هاید بود. قایق از اسکله ۳۹ (۴)راه افتاد و گستره‌ی خلیج را طی کرد تا به زیر پل طلایی رسید. هوا که در آغاز حرکت صاف بود بارانی شد تقریبا همه‌ی مسافرانی که به طبقه‌ی سوم آمده بودند آنجا را ترک کردند و به طبقات سرپوشیده رفتند. من ماندم و آسمان آبی و دسته ای از پلیکانها(۵) که بالای سرم پرواز می‌کردند. نوار ضبط شده‌ای اطلاعاتی درباره‌ی آنچه می‌دیدیم ارایه می‌کرد. قایق به زیر پل رفت و از آنجا دور زد در آن سوی پل اقیانوس بی‌کران دلربایی می کرد. در مسیر بازگشت به کنار جزیره‌ی آلکاتراز رفتیم که زندان معروف آلکاتراز در آن قرار دارد. آلکاتراز به اسپانیایی یعنی پلیکان(۶). قایق سواری یکساعت طول کشید.


بعد به تماشای آکواریوم شهر رفتم. قرار بود آن شب یکی از دوستان خوبم به سن فرانسیسکو بیاید تا چند روزی با هم باشیم و از آنجا به لس آنجلس برویم. من هنوز پل طلایی را سیر تماشا نکرده بودم. در چند جای شهر از جمله ورودی آکواریوم. دوچرخه کرایه می‌دادند: ساعتی ۷ دلار- شبانه روزی ۲۸ دلار. گران بود تاکسی گرفتم. راننده چینی بود از من که گذشت اما شما در سن فرانسیسکو سوار تاکسی نشوید .


پل طلایی:
اینکه چرا اینقدر اصرار داشتم پل دروازه طلایی را ببینم بر می گشت به خوابی که ۱۳ سال قبل دیده بودم... این پل در سال ۱۹۳۷ ساخته شد و تا سالها بلندترین پل معلق جهان بود. یک شاهکار بی نظیر در مهندسی پل، دست و پنجه نرم کردن اندیشه ی بشر با پولاد، زیباترین پل جهان... طول پل 2.4 کیلومتر است و ارتفاع آن از سطح آب ۶۷ متر است. پل دو پایه دارد که ارتفاع آنها  ۲۲۷ متر است و عظمت آنها را وقتی درک می کنید که زیر آنها بایستید و به بالا نگاه کنید آنجا که کلاه از سرتان می‌افتد. رنگ پل نارنجی است تا در مه بهتر دیده شود. یادم رفت بگویم که مه دریایی سن فرانسیسکو بسیار معروف است.


ساعت از  ۸ گذشته بود که به آستانه‌ی پل رسیدم. راه می رفتم، آواز می خواندم، عکس می‌گرفتم. مرتبا دوچرخه از کنارم رد می شد. در چند جا پلیسهای موتورسوار ایستاده بودند. همینطور در کنار دیواره پل تلفنهایی تصب شده بود که با برداشتن گوشی یک مشاور شروع به حرف زدن می کرد. تا به حال بیش از ۱۳۰۰ نفر از روی این پل خودکشی کرده اند. تقریبا ۴۵ دقیقه طول کشید تا طول پل را طی کردم. هوا تاریک شده بود. دوستم قرار بود ساعت 9.30 به فرودگاه اوکلند وارد شود. برگشتم. اما دیگر نه از دوچرخه سوار ها خبری بود و نه از عابران پیاده. من تنها کسی بودم که روی پل قدم می زد. شهر در شب جلال و شکوه بی نظیری داشت.

وقتی به آستانه‌ی پل رسیدم دیدم که پیاده رو را با یک در آهنی که بالایش سیم خاردار بود بسته اند و هیچ راهی برای خروج ندارم. آن سوی در روی یک تابلو نوشته بودند ورود عابران پیاده پس از ۹ شب ممنوع! دچار یاس فلسفی شده بودم! تلفن همراه در جیبم بود اما هیچ مدرک شناسایی همراهم نبود و اگر به پلیس زنگ می زدم حتما مرا جریمه می کردند تازه ایرانی هم که بودم ... گفتم گور بابای کلاس! بلانسبت مثل میمون از آن در فلزی بالا رفتم و با احتیاطی وصف ناپذیر پایم را از روی سیم خاردار عبور دادم و به چابکی آهو از آن بالا پریدم پایین و دستهایم را سپر کردم تا چار دست و پا نازل شوم ... در دلم به هرچه پل طلایی و نقره ای و برنزی بود فحش می دادم.

خودم را به پارکینگی رساندم که تاکسی مرا در آنجا پیاده کرده بود.. پرنده پر نمی زد. به تلفن همراه دوستم زنگ زدم روی پیامگیر بود پس هنوز توی هواپیما بود. گفتم پباده راه می‌افتم بالاخره به یک تاکسی یا ایستگاه اتوبوس می رسم... هرچه جلوتر می‌رفتم راه تاریک تر می‌شد تا به جایی رسیدم که مسیر جنگلی شد و پیاده رو هم تمام شد. هر  لحظه ممکن بود ماشینی از پشت سر بیاید و ریق رحمت را به حلقوم من سرازیر کند. صفحه‌ی تلفن همراه را روشن کردم و مثل چراغ راهنما پشت سرم گرفتم. تازه فهمیدم که تلفن همراه چه نعمت بزرگی است. مقدار دیگری جلو رفتم. احساس کردم  یک ماشین آن طرف خیابان (جاده) پارک کرده. با احتیاط رفتم آن طرف. راننده پیاده شد. گفتم حاجی من می‌خام برم خیابون هاید. ماشینی رد شد و صورت مرد رو روشن کرد گفتم یا امام هفتم و هشتم! خود گادفادر بود. با یک سبیل دراز و شکم گنده... غلط نکنم می خواست جنس معامله کنه... بدون اینکه یک کلمه حرف بزنه سرش رو تکون داد که یعنی نمی‌دونه من هم یک لبخند کانادایی تحویلش دادم دوتا پا داشتم دوتاپای دیگه هم قرض کردم و تمام مسیری رو که آمده بودم برگشتم. در کنار جاده یک تابلوی سرعت سنج دیجیتال بود که سرعت من رو 9 مایل در ساعت نشون می داد گفتم ای بر پدر و مادرت لعنت! رسیدم سر جای اولم.

 یادم رفت بگویم پل دروازه طلایی جزیی از بزرگراه 101 آمریکا و جاده‌ی 1 کالیفرنیاست (ای بر پدر و مادر هرچی پل و بزرگراهه لعنت!) که برای عبور از روی آن باید 3 دلار عوارض داد. یک لحظه جند تا لامپ 100 وات در ذهنم روشن شد! تصمیم گرفتم برم دم عوارضی و شماره تلفن تاکسی شهر رو بگیرم آخه تلفن همراه داشتم (ای بر پدر و مادر هرچی تلفن همراهه لعنت!) خودم رو به اون بر بزرگراه رسوندم داشتم می‌رفتم طرف عوارضی که یک دفعه یک نفر از توی باجه داد و هوار راه انداخت و گفت: جلو نیا برو برو عقب!  گفتم: حاجی! من ... شروع کرد به بال بال زدن از پشت بلندگو گفت Stay back! Don't walk in من که دیدم طرف اهل گفتگوی تمدنها نیست (ای بر پدر و مادر ساموئل هانتینگتون ...!) و الانه که هفت تیر بکشه مصلحت نظام رو در این دیدم که عقب نشینی کنم. وقتی رفتم توی پیاده رو گفت: اداره‌ی پلیس ۲۰ متر جلوتره. گفتم آخه جونت در می‌اومد اینو زودتر بگی. توی اداره که رفتم شرح ماوقع رو دادم و گفتم که من به حد کافی پول همراهم هست٬ کارت اعتباری هم دارم٬ شما لطفا یک تاکسی برای من بگیرید. جناب سروان گفت: باشه برو اون ور زیرگذر روی نیمکتهای نارنجی بشین تاکسی میاد سوارت می کنه. کلی خوشحال شدم و دعا به جون طرف کردم. رفتم اونجایی که آقا پلیسه گفت. آقا ده دقیقه نشستیم .. بیست دقیقه نشستیم... هوا هم بسیار سرد شده بود. از تاکسی هیج خبری نشد (ای بر پدر و مادر ...!)  توی این مدت رفیق ما زنگ زد که رسیده و داره ماشین کرایه می کنه. بهش گفتم که من کنار پل طلایی هستم. قرار شد بیاد دنبالم.

 آقا این رفیق ما هم آخر جهت یابی و نوی گیشنه! اگه از یکی بپرسید معروفترین جای کالیفرنیا کجاست یا میگه هالیوود یا پل دروازه طلایی (ای بر پدر و مادر هرچی پله ...) این رفیق ما اصلا  نمی‌دونست پل طلایی رو با کدوم ت می‌نویسن. رفتم توی اون برهوت یه نقشه پیدا کردم و مفصل و مبسوط حالیش کردم که من کجام. بهش گفتم میام قبل پل کنار آخرین فرعی وای‌میستم برات دست تکون می دم تا ببینی. خدا وکیلی پیدا کردن من توی اون شرایط کار سختی نبود چون من به احتمال قوی تنها آدمی (بلکه تنها موجود زنده) بودم که کنار بزرگراه ایستاده بود و دست تکون می داد ولی نمی دونم چرا دو ساعت طول کشید تا این رفیق شفیق ما منو پیدا کنه. سه بار هم روی پل رفت و برگشت...
از اونجا که کوه به کوه نمی زسه اما ادم به آدم می رسه ما هم به هم رسیدیم و ساعت ۱۲ شب با همدیگه رفتیم به همون رستوران هندی-پاکستانی (ای بر پدر و مادر ...!)
قرار گذاشتیم فردا به دانشگاه برکلی برویم...

ادامه دارد (ای بر پدر و مادر هرچی ادامه است ...!)

پی نوشت:

۱- کروز در اصل یعنی زندگی روی کشتی. مجازا به قایق سواری یا کشتی سواری هم می‌گویند کروز.

۲- معمولا به این قایق ها می‌گویند فری ferry . البته فری فقط جنبه‌ی تفریحی ندارد و برای جابه جایی ماشین و مسافر روی رودخانه‌های بزرگ و دریاچه ها به کار می‌رود. در شهر کوبک سیتی و مونترال فری ها در حقیقت اتوبوس های دریایی هستند.

۳- در اینجا کلمه‌ی اسکله را معادل pier گرفته‌ام. واژه‌ی marina هم در فارسی به اسکله ترجمه شده اما کاربرد pier و marina متفاوت است.

۴- اسکله‌ی ۳۹ خودش یکی از جاذبه‌های شهر سن فرانسیسکو است و رستورانهای آن بیش از ۱۰۰ سال قدمت دارند.

۵- پلیکانها بال های بسیار بزرگی دارند و صحنه‌ی پرواز دسته جمعی آنها با بالهای گسترده بسیار تماشایی است.

۶- واژه Alcatraz ریشه‌ای عربی دارد. جزیره الکاتراز در ابتدا انبار ارتش بود. در سال ۱۹۳۴ به عنوان امن ترین زندان آمریکا برای نگهداری خطرناکترین جنایتکارها (مثل آل کاپن) اختصاص یافت و برای  ۲۹ سال مخوف ترین زندان آمریکا بود. در سال ۱۹۶۳ به علت هزینه‌های بسیار زیاد و آلودگی‌های محیطی این زندان تعطیل شد. در طول آن ۲۹ سال زندانی ها  ۱۴ بار اقدام به فرار کردند اما هیچ زندانی موفق به فرار نشد.


 
بر ساحل اقیانوس ۴ - سفرنامه
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۸ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، طنز

ایران نیمه‌ی اول را خوب و جنگنده بازی کرد. یک گل خورد و یک گل زد٬ اما نیمه‌ی دوم افتضاح بود. با حساب ۳ بر یک بازنده شدیم و حالمان گرفته شد.

همسر یکی از دوستان که ماشاا... به چندین هنر آراسته بود قضیه‌ی مشاعره‌ی دیروز ما با رفقا را شنید و گیر سه پیچ چپگرد داد که من باید با شما مشاعره کنم. تا بسم ا... گفتیم ما را با ث ۳ نقطه بمباران کرد. چندتا شعری از حافظ و منوچهری که با ث ۳ نقطه شروع می‌شد در جوابش خواندم اما دست بردار نبود. بنده خدا ما را نمی شناخت! شروع کردم فی‌البداهه یک مثنوی سرودم که اول هر بیتش «ثریا» بود :

ثریا ناله می‌کرد از جدایی      که کارم در فراقت شد گدایی...

وقتی ث هایش تمام شد رفت سراغ ژ. من هم همان بلایی را که بر سر ثریا در آوردم این بار بر سر ژاله آوردم:

ژاله می‌بارید بر روی نگار      مثل شبنم در شمیم نوبهار...

خلاصه سه ساعتی مشغول بودیم. بعد رفتیم به یک مرکز خرید و چشم شما روز بد نبیند یک غذایی که نمی‌دانم تایلندی بود یا چینی یا مالزیایی خوردیم به چه مشقتی!

بعد از صرف ناهار رفتیم از مرکز شهر سیاتل بازدید کردیم. یک برج بسیار بلند در مرکز شهر هست که در سال ۱۹۸۵ ساخته شده و اسمش کلمبیا است و ۷۶ طبقه دارد. ارتفاع بلندترین نقطه‌ی آن از سطح زمین ۳۰۴ متر است و بلندترین ساختمان در شمال غرب آمریکا به شمار می‌رود . دو استادیوم بسیار بسیار بزرگ هم در مرکز شهر هست که تویش بیس‌بال و راگبی و امثالهم بازی می‌کنند.

ما یک رفیق بسیار شفیق هم در این سفر  یافتیم به اسم آقا وهاب که از MIT‌ دکترا گرفته اما بنده خدا مدتی است به آمازون رفته. البته برای اطلاع دوستانی که مثل بنده از فراسوی کوهستان آمده‌اند باید عرض کنم که منظورم شرکت آمازون بزرگترین فروشنده‌ی اینترنتی دنیاست. این را نوشتم که بگویم ساختمان اصلی آمازون هم در سیاتل قرار دارد. اولین فروشگاه استارباکس هم در این شهر تاسیس شده. استارباکس یک چیزی است مثل مک دونالد یا اکبر جوجه که به جای همبرگر یا سگ داغ۱ در آن قهوه و چای و شیرینی می‌فروشند. در تلفظ کانادایی به استارباکس می‌گویند تیم هورتونز. در آمریکا هر روستایی که بیش از یک خانوار در آن ساکن باشد حداقل یک استارباکس دارد.

قبل از غروب هم دانشگاه واشینگتون را دیدیم که جز ۱۰ دانشگاه برتر آمریکاست به ویژه در پزشکی. محوطه‌ی دانشگاه بسیار زیباست و ساختمانهای آن معماری یکدستی دارند. من در ادامه‌ی سفر سه دانشگاه معروف دیگر را هم دیدم (برکلی٬ استانفورد و UCLA) اما به نظرم دانشگاه واشینگتون از همه زیباتر بود.

 پی نوشت:

۱- سگ داغ معادل فارسی Hot-Dog است که یک غذایی است که کفار می‌خورند. اما بنا به لف و نشر مرتب و از قرینه‌ی کلام برمی‌آید که منظور نویسنده این بوده که غذاهای اکبرجوجه مثل گوشت سگ سفت است.


 
نامه‌ای به دوست (۵) - اتوپیا
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نامه ، طنز ، اخلاق ، اقبال لاهوری

محضر مبارک برادر سیاوش (انارا... برهانه) ولی‌امر کل ارمنی‌های اتاق ۱۰۴:

 از آنجا که انصافا این دفعه پاسخ به استفتائات جنابعالی خیلی به درازا کشید فلذا از همین تریبون مقدس برای بیان عقاید و مواضع حقه‌ی خویش استفاده می‌کنم. شاید بار چهارم است که برای جواب دادن به سوال شما دست به قلم شده‌ام و باز آنچه نوشته‌ام راضی‌ام نمی‌کند. چرا که بحث با مثال جا می‌افتد و من هر مثالی بزنم به یک طایفه بر می‌خورد.
در مرقومه‌ی مبارکتان شعری از جناب قیصر امین پور را یادآور شده بودید که :

خدا روستا را
بشر شهر را ...
ولی شاعران
               آرمانشهر را آفریدند
که در خواب هم
خواب آن را ندیدند

و بعد در کمال سادگی از حقیر پرسیده بودید که آیا در خواب٬ آرمانشهر را دیده‌ام؟

اتوپیا یا آرمانشهر یا مدینه‌ی فاضله٬ رویای همه‌ی انسانهای ایده آل گراست از افلاطون گرفته تا سید محمد. در این جنگل بزرگی که ما در آن زندگی می‌کنیم و به زیبایی نام «دنیا» را بر آن نهاده‌اند٬ متفکران و فلاسفه باید هم دلشان را به این رویاها خوش کنند... این یک واقعیت است که دنیا را انسانهای اندیشمند اداره نمی‌کنند. کافیست کمی به دور و بر خودمان نگاه کنیم! حالا ممکن است گاهی دری به تخته ای بخورد و یک آدم عاقل در یک گوشه از جهان به قدرت برسد اما نادانان فضا را چنان بر او تنگ می کنند که هیچ کاری از پیش نمی برد.
حافظ بسیار بهتر از افلاطون واقعیت دنیای ما را فهمید:
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی

قصدم به هیچ وجه ناامید کردن شما نیست. بلکه همه‌ی ما باید برای بهتر کردن دنیایمان تلاش کنیم. در درجه ی اول به خاطر خودمان و در درجه ی بعد به خاطر فرزندانمان. روزگاری من شعارم این بود که هرکس اگر گلی بکارد دنیا گلستان می‌شود. به همین دلیل سعی می‌کردم در اطراف خودم تغییراتی ایجاد کنم، امروز هم اگر شرایط ساختن و تربیت کردن برایم فراهم شود  کار دیروز را ادامه می دهم ، ولی باید به یک واقعیت مهم اشاره کنم که  زندگی در غرب مرا با آن  آشنا کرد:
اگر جامعه اصلاح شود فرد هم رشد می‌کند اما رشد فردی (به تنهایی)موجب اصلاح جامعه نمی‌شود۱. جامعه ...جامعه ...جامعه ... حاکمیت قانون

خدا رحمت کند اقبال لاهوری را:

غربیان را: زیرکی راز حیات           شرقیان را عشق راز کاینات

اگر بتوان روزی این زیرکی (جامعه‌ی مدنی) و عشق (عرفان) را یک جا جمع کرد شاید دیگر آرمانشهر یک رویا نباشد. اما تا آن روز برسد ما شاعران باید شعرمان را بسراییم و شما هم می‌توانید با «کیک زرد» مشغول باشید... حرف بسیار است و فرصت کم۲.

----------------------------

پی نوشت:

۱- در تعالیم و فرهنگ ما همیشه روی این موضوع تاکید کرده‌اند که فرد اگر خودش را بسازد جامعه اصلاح می‌شود. این حرف درست اما غیر عملی است چون خیلی افراد یا حال ندارند یا گوششان بدهکار نیست و «تمایل به بی‌نظمی بیشتر» دارند. حاکمیت قانون در جامعه باعث می‌شود که همه تن به اصلاحات بسپارند. البته به شرطی که «یک» قانون در جامعه حاکم باشد و راه برای اصلاح قانون باز باشد.

۲- مطالعه‌ی تاریخ انقلاب فرانسه بسیار ارزشمند است. کاش در دانشگاههای ایران اجازه می‌دادند که تاریخ انقلاب فرانسه تدریس شود. همزمان با انقلاب فرانسه و پس از آن متفکران بزرگی مثل ولتر، زولا، مونتسکیو و هوگو به پیشنهاد قوانین و قراردادهای اجتماعی برای اصلاح جامعه روی آوردند. این عقاید مورد بحث و چالش جدی قرار می‌گرفت.  همین موضوع پس از انقلاب آمریکا هم تکرار شد، یعنی نخبگان و روشنفکران در تغییر ساختار جامعه نقش اساسی را داشتند. اینطور نبود که چند نفر پشت درهای بسته بنشینند و برای چندین میلیون تصمیم بگیرند و به هیچ جا هم پاسخگو نباشند.


 
حادثه جویی
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: طنز ، داستایوسکی ، انسان ، زندگی در غرب

دیشب به یک میهمانی دعوت شده بودم که در آن آدمهای فرهیخته‌ای گرد آمده بودند. اینجا متاسفانه از این فرصتها کم پیش می‌آید. چند رفیق پایه داشتیم که از این دیار کوچیده‌اند... البته گه‌گاه با دوستان دور هم جمع می‌شویم اما در برخی از این برنامه‌ها به قول مخابراتی‌ها اطلاعاتی Information رد و بدل نمی‌شود، معدودی (؟) از رفقا بنا به عادت دیرینه‌ی ما ایرانی‌ها در پوستین خلق می‌افتند و سر بخت بیچاره‌ای باز می‌کنند یا خر می‌پرورند و عیسی را از لاغری می‌کشند یا بساط ورق پهن می‌کنند که این آخری به نظر من بهترین مصداق اتلاف عمر است و هرچه در آفاق گردیده‌ام و با خود اندیشیده‌ام و از حکم بازان ورزیده و شلم کاران ورپریده پرسیده‌ام هیچ فایده‌ای بر آن مترتب ندیده‌ام و اقرب و اولی و احوط این است که جماعت مسلمین از این قبیل امور بیهوده پرهیز کنند والله اعلم بالصواب ...

دیشب در اثنای بحث نامی از نوابغ ادبیات و سینمای روس نظیر داستایوسکی، تارکوفسکی و تولستوی به میان آمد. همه‌ی این بزرگواران زندگی پر حادثه و عجیبی داشته‌اند و در عین حال بزرگترین قله‌ها را فتح کرده‌اند. دکتر جمالی از استادان دانشکده فنی می‌گفت: در روسیه تولستوی را تا حد یک قدیس می‌پرستند. ظاهرا او در ایستگاه قطار می‌میرد و سالهاست که ساعت آن ایستگاه روی لحظه‌ی مرگ او ثابت شده است. دوست دیگری می‌گفت بسیاری معتقدند داستایوسکی یک پیامبر است، گفتم اگر ملاک پیامبری داشتن کتاب باشد داستایوسکی چندین کتاب دارد و استناد کردم به شعری که شیخ بهایی۱ (؟) درباره‌ی مولوی سروده:

من نمی‌گویم که آن عالیجناب
هست پیغمبر، ولی دارد کتاب

آن دوست ادامه داد داستایوسکی به توطئه‌ی ترور تزار متهم و محکوم به اعدام می‌شود. مدتی در زندان بوده تا او را برای اعدام می‌برند (ظاهرا در زندان هم که بوده با قرآن آشنا می‌شود و بعدها در آثارش چند بار از پیامبر اسلام نام می‌برد) درست در آخرین لحظه قبل از شلیک، فرمان می‌رسد که حکم تغییر کرده و نباید اعدام شود و بعد هم آن دوران کار اجباری در سیبری که همه می‌دانید. آیا این حادثه برای یک تحول عظیم کافی نیست؟  ...

 

در ادامه‌ی بحث نامهای دیگری به میان آمد: جک لندن٬ ارنست همینگوی٬ اگزوپری و گارسیا مارکز که نقطه‌ی مشترک همه‌ی آنها داشتن یک زندگی پر حادثه است... چرا راه دور برویم همین سعدی خودمان را در نظر بگیرید که در اقصای عالم بسی گشته بود و با هر کس ایامی به سر برده بود: از جامع کاشغر (مرز شرقی امپراتوری اسلامی) تا دریای مراکش (مرز غربی) ... با همه‌ی احترامی که برای شاعران عارف قایلم باید بگویم که دنیای این بزرگان دنیای بچه مثبت هاست و تنها طیف عالی منشور انسانی را در بر می‌گیرد، اما در انبان سعدی همه چیز پیدا می‌شود. عاشقی در جوانی، جفای همسر غر غرو٬ انتقاد از حاکمان، حتی چند غزل عارفانه دارد  که یکی از آنها با بهترین سروده‌های حافظ پهلو می‌زند:
به جهان خرم از آنم که جهان خرُم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

آقا! این نمی‌شود که آدم یک گوشه عاطل و باطل بنشیند و توقع داشته باشد که آدم بزرگی هم بشود. به قول جناب ملا حسنی:  ای جوان! برو بیل بزن!

برای بزرگی باید به استقبال حادثه رفت۲ ...

------------------------

۱) من این شعر را از استاد شاهرخی شنیدم دلیل تردید من در انتساب آن به شیخ بهایی این است که یک بار در اشعار شیخ گشتم و نتوانستم این بیت را پیدا کنم.

۲) ظاهرا بیت مذکور  از جناب جامی است.


 
مونترال- شهر سازه‌های شگفت
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سفرنامه ، طنز

ظهر روز شنبه یوم سلخ شهر آوریل از سنه‌ی الفین و خمس نسطوری از عاصمه‌ی اتاوا عازم بلده‌ی مونتقیل شدیم (این یک خط را به سبک ناصرخسرو نوشتم). هوا بارانی بود. فاصله‌ی این دوشهر ۱۸۰ کیلومتر است دو طرف جاده پر از درخت و نی های بلند بود که در میان آنها کاجهای گردی وجود داشت البته هنوز بهار نیامده بود تقریبا بعد از ۷۰ کیلومتر مزارع بسیار بزرگی در اطراف بزرگرا ۴۱۷ غربی دیده می‌شد.

مونترال دومین شهر بزرگ کانادا و به قولی اروپایی ترین شهر آن است که در ایالت فرانسوی زبان کوبک واقع شده. کوبک بزرگترین و تاریخی‌ترین ایالت کاناداست که ۶/۱۵ درصد خاک این کشور را تشکیل می‌دهد. ۹/۸۱ درصد ساکنان آن فرانسوی زبان هستند. آدم وقتی به کوبک می‌رود خیال می‌کند به کشور دیگری وارد شده. جمعیت منطقه‌ی شهری ۳۳۵۹۰۰۰ نفر است که پس از پاریس دومین شهر بزرگ فرانسوی زبان محسوب می‌شود. (پرچم ایالت کوبک:)

ما ابتدا به مرکز بزرگ راهنمای توریست رفتیم که ۱۴ کانتر برای راهنمایی جهانگردان داشت. در آنجا یک مشت نقشه به ما دادند و هتلی برایمان رزرو کردند به رایگان. در خیابانها زیر باران شدید دنبال رستوران گشتیم عاقبت زنگ زدیم به یکی از دوستان که در دانشگاه کانکوردیا درس می‌خواند و او آدرس رستوران saffron را که همان زعفران خودمان می‌شود به ما داد. جایتان خالی جوجه کباب خوبی خوردیم. وسایل را در هتل گذاشتیم و برگشتیم
بر حسب اتفاق هادی یکی از دوستان واترلویی را وسط خیابان Guy دیدم!
پلهای بسیار بزرگی بر روی رودخانه‌ی سن لورن وجود داشت مثل  Champlain Bridge که ۶ کیلومتر طول داشت٬ ارتفاع آن از سطح رودخانه ۴۹ متر بود و بطور میانگین سالانه ۴۹ میلیون خوردو از روی آن رد می‌شدند. به علاوه شهر پر از زیرگذرهای طولانی بود. در مونته ریل احساس حضور در یک شهر پیشرفته به تو دست می‌داد.

شهر در روز شنبه بسیار زنده و شلوغ بود. (یک نفر هم از ماشینش پیاده شد و فحش داد که برای اولین بار در کانادا چنین صحنه‌ای را دیدم! ماشینها بوق می ردند و خیابانها دست انداز داشت آدم گاهی به یاد تهران عزیز خودمان می‌افتاد)

ما شب اول را بیشتر به گشت زنی در بافت قدیم شهر گذراندیم. این قسمت از شهر پر از کلیسا بود و همه‌ی خیابانها به نام مقدسین نامگذاری شده بود مثل سان کاترین٬ سان لوریر٬ سان آندرو و... (آدم خیال می‌کرد افتاده وسط حوزه‌ی علمیه‌ی واتیکان)  هتل ما هم در این خیابان آخری بود که می‌گفتند بافت این منطقه مثل نیمه‌ی اول قرن ۱۹ است و از در و دیوار هتل می‌شد بخوبی این موضوع را فهمید!

مجموعه‌ی المپیک مونترال

این مجموعه‌ی بسیار زیبا که چشم هر بیننده‌ای را خیره می‌کند بی‌گمان یکی از شاهکارهای معماری مدرن است. برج رصدخانه که در شکل بالا می‌بینید بزرگترین برج مایل جهان است که ۱۷۹ متر ارتفاع و ۴۵ درجه شیب دارد. این مجموعه برای المپیک تابستانی سال ۱۹۷۶ ساخته شد که ده سال بعد به اتمام رسید. یک ماشین کابلی که ۷۶ نفر ظرفیت داشت ما را به بالای برج برد. از آن بالا شهر که در آغوش رودخانه سن لورن خفته بود دیدن داشت.


 
نامه‌ای به برادر سیاوش
ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: طنز ، زندگی در غرب ، برگزیده ها ، نامه

برادر سیاوش ب - دام ظله الوارف -

سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقب الدار

 

نامه‌های پرمحبت شما هرازگاهی می‌رسد و مرا فراوان شاد می‌کند که مثال نقضی پیدا می‌کنم برای قاعده‌ی از دل برود هر آنکه از دیده برفت. حقیر شما را از آخرین حلقه‌های زنجیر معرفت می‌دانم و دلیل ارادتم به شما همین بس که در شب امتحان که علی القاعده باید به عمل شریف خرخوانی بپردازم دست به کار نگارش این سیاهه شده‌ام.

نوشتن برای شما که بحمدا... به زیور علم و حلم آراسته‌اید و روزگاری نه چندان دور امام جماعت زاپاس خوابگاه – و با حفظ سمت موذن نمازخانه و فوروارد تیم فوتبال و مسوول فروش ژتون شام و مامور مخصوص حاکم بزرگ- بودید الحق که کار دشواریست.

 

در نامه‌ی منورتان از آن زیارت شاعبدالعظیم یاد کردید که با هم مشرف شدیم و این جمله‌ی تاریخی مرا یاد فرمودید که گفته بودم در عالم جاهایی غیر از قبیله ی محبوب هم وجود دارد و با این ترفند شما را که تا فرصتی فراهم می‌شد مثل کش ... به خانه‌ی نامزد سابقتان – و البته همسر فعلیتان!- می رفتید مانع شده بودم و چه بسا که خانواده‌ای را با این عمل خویش شاد کرده بودم ... واقع قضیه هم همین است : بلا نسبت شما ما انسانهای چند بیتی (bit) و در پیتی گاهی چنان در امور روزمره مستغرق می شویم که وظایف و علایق دیگر خویش را از یاد می بریم، چنان سر را به زیر انداخته ایم که فراموش کرده ایم آسمانی هم هست .

 

بزرگوارانه از احوال من پرسیده بودید و از کار و بارم در این گوشه‌ی عالم : عالم به تمامی قفسی است که این کبوتر را در آن انداخته اند. پیله ایست که ما را به هوای پروانه شدن در آن افکنده اند. این کاروان در حرکت است و ما کاروانیان همه خوابیم٬ به قول مولا اهل الدنیا کرکب یسار بهم و هم نیام.

نادر ابراهیمی کتابی درباره‌ی ملاصدرا دارد به نام «مردی در تبعید ابدی» چقدر عنوان این کتاب زیباست، گاهی که تنهایی فراگیر می‌شود این کبوتر خیال می‌کند عقابی است که او را در لانه‌ی کبوتری زنجیر کرده‌اند البته اوهام است، اضغاث احلام است، ما همان پشه هم نیستیم. در آن شهر زیبای جنوبی هم که بودم گاهی این خیالات به ذهنم خطور می‌کرد شاید دلیل آن هم گرمای نامرد هوا بود (وقتی که مثلا ساعت ۱ بعد از ظهر ۱۹ تیرماه بیست دقیقه در حاشیه‌ی خیابانی که حتی درختی نداشت تا سایه اش را ولو با منت بر سر تو بگستراند منتظر نیش ترمز یک تاکسی قراضه می ماندی که جد آباد ماشین مشتی ممدلی بود و تا سوارش می شدی بوی بنزین و عرق ...) در تهران دود آلود هم که بودم این توهمات به سراغم می آمد (وقتی مثلا رفقای تهرانی‌ات که سالها با تو دوست بودند و بارها به شهرت یا خانه ات آمده بودند سراغی از تو نمی گرفتند و گاهی هم که تو عصر یکی از جمعه های دلتنگ و نفرت انگیز خوابگاه به آنها زنگ می زدی یک تعارف آب حمامی هم نمی کردند که به خانه ی ما بیا و در مقابل کنایه های تو می‌گفتند ما با تو تعارف نداریم هر وقت دلت خواست پاشو بیا و تو به تدریج می فهمیدی که فرهنگ پایتخت نشینی و از آن بدتر آپارتمان نشینی ...) خلاصه گاهی حس می‌کنم در این نظام احسن وجه وصله‌ی ناجوری هستم که احتمالا در اثر گِل-بازی حضرت جبرییل تشریف حیات پوشیده و معلوم نیست تا کی باید بین این پارادوکس ها گرفتار باشد.

 

در غرب متجدد هم آنقدرها خبری نیست همانطور که در شرق متمدن نبود. اینجا ظاهر آراسته تری دارد و قیر و قیف به حد کافی پیدا می‌شود. همینطور آزادی، آرامش و احترام بیشتری وجود دارد ولی این آرامش خالی از اشراق است. خاک اینجا استعداد عاشق شدن ندارد. عشق در فرهنگ اینها همان کلمه‌ی سه حرفی است که آغاز و انجام آن با یک حرف است و تا تن به تن رسید تمام می‌شود. کسی کاری به کار تو ندارد تا وقتی که سرت به کار خودت باشد. همسایه از همسایه بی خبر است.

با این حال فرهنگ منحط غرب نکات فراوانی برای آموختن دارد. ظاهرا پیامبر ما فرموده است بترسید از روزی که نامسلمانان در عمل به اسلام از شما پیشی بگیرند. انسانی که در فرهنگ ما اشرف مخلوقات است و خداوند آسمانها و زمین را مسخر او کرده٬ در ادارات کشور ما به اندازه‌ی یک پشه هم ارزش ندارد، اما اینجا گاهی یک کارمند یک ساعت از وقتش را برای رفع مشکل تو اختصاص می‌دهد و وقتی تو بنا به روحیه‌ی شرقی‌ات از او به گرمی تشکر می‌کنی با تعجب نگاهت می کند و می‌گوید این وظیفه‌ی من است. با این همه اینجا اشراق ندارد!

 

 نمی‌دانم داستان «شماره‌ی ملی» مرا به یاد دارید یا نه؟ آن ماجرای واقعی تنها یک هزارم مصیبتهایی بود که در کشور گل و بلبل‌مان کشیدم. از اداره‌ی مالیات و دارایی شیراز تا مجتمع قضایی شهید صدر تهران چقدر هروله کردم ... خدا پای هیچ بنی آدمی را به اداره نظام وظیفه نکشاند ... از jump sit هواپیما گرفته تا موتور سیکلت یاماها سوار هرچه تصور کنی شدم. من از خدا خواسته‌ام اینقدر به من عمر بدهد تا بتوانم زندگینامه ام را بنویسم. واقعا بنده چندتا جایزه‌ی نوبل و اسکار از این دنیا طلبکارم. حداقل باید به جای داستان پتروس فداکار که انگشتش را توی یک سوراخی کرد داستان بنده را در کتاب فارسی سوم دبستان و چه بسا چهارم و پنجم دبستان بنویسند که برای رسیدن به کمترین حقم که ادامه‌ی تحصیل بود سرم را در هزار سوراخ کردم.

اما اینجا اشراق ندارد... به جهنم که ندارد!!! مگر ما که شیخ اشراق داریم به کجا رسیده‌ایم؟

بنده در این لحظات که پنجاه شصت سال بیشتر از عمرم باقی نمانده و چندتار مویم سفید شده و فرشته‌ی مرگ بالهایش را بر سرم گسترده و هرآینه مترصد است که به سوی من هجومببرد و بنده مرتب جاخالی می دهم به شما و همه‌ی دوستانم در دانشگاههای شریف و غیر شریف وصیت می کنم که اولین وظیفه‌ی هر حکومتی تامین رفاه و بهبود معیشت مردم است و مسایلی مثل صعود تیم ملی به جام جهانی و حمایت از مردم مظلوم چچن در درجات بعدی قرار دارند. دین و دنیای مردم از هم تفکیک ناپذیرند و شکم گرسنه دین و ایمان ندارد.

 

سیاوش عزیز! تا این نامه به شاهنامه تبدیل نشده و قاضی مصطفوی مرا به جرم اهانت به مردم مظلوم چچن و ارتباط با شبکه‌ی اینترنت و عدم حمایت از جایگاه ثابت علی دایی در پیشانی تیم ملی ممنوع الخروج یا بهتر بگویم ممنوع الورود نکرده دلم را به شما و شما را به خدا می‌سپارم.


(موخره: پس از نگارش این مطلب دوست عزیز دیگری نامه‌ی پرمحبتی فرستاد که در گوشه‌ای از آن گمان کرده بود بنده از شرایط فعلی‌ام دلخورم... اینگونه نیست! بنده غلط می‌کنم دلخور باشم! من در حال آموختن تجربه‌های ارزشمندی هستم که امکان فراگیری آنها پیش از این نبود و امیدوارم یک روز درباره‌ی آنها بیشتر بنویسم فعلا که به قول آن بزرگوار ایام ا... امتحانات است و اگرچه امتحان اصلی را داده‌ایم اما پس لرزه‌های آن هنوز باقی است... آه که طراحی این فیلتر مایکروویو ما را کشت!


 
اسب حضرت عباس درمانی
ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: طنز ، نوبل ، سیاست

به موازات پیشرفتهای ارزشمند بشر در زمینه علوم پزشکی روشهای درمانی دیگری هم توسط دانشمندان سایر رشته ها پیشنهاد شده است مثل تئاتر درمانی، خنده درمانی، حرکت درمانی و ... اما یکی از روشهای بسیار کارآمدی که هنوز دانشمندان کشف نکرده‌اند اسب حضرت عباس درمانی است. این روش را یک انسان بزرگوار در سال ۷۷ به من آموخت و از آن روز تابحال بارها به کار برده‌ام و اثرات شگفت آن را با چشم خودم دیده‌ام حتی این روش را به تعدادی از دوستان خاص خودم آموزش داده‌ام و آنها هم حسابی استفاده کرده‌اند.

گاهی اوقات هرچه فکر می‌کنی و هرچه زور می‌زنی نمی‌توانی بعضی اتفاقها را با منطق توجیه کنی. مثلا چطور شد که تیم فوتبال ایران در ملبورن استرالیا بازی ۲ بر صفر باخته را مساوی کرد؟ یا چطور شد که میان این همه آدم جایزه صلح نوبل را به خانم شیرین عبادی دادند؟ یا چطور شد که یکدفعه نصف شب۱۸ تیر یک مشت آدم پشمالو به خوابگاه دانشجویان بدبخت غریب شهرستانی حمله کردند  تا یک ریش تراش را بدزدند؟ چرا شورای ن ...؟ چرا قوه ق ...؟

یک بار احمد شاملو شعری را از مایاکوفسکی شاعر بزرگ روسی (؟) ترجمه کرده بود بدین مضمون :

آقایان!

یقه ام را بدرانم

                  یا

                    شما را؟!

 

اینکه آدم در قبال مسایل دوروبرش حساس باشد، بسیار ارزشمند است. اما وقتی کاری از دستت بر نمی‌آید یا دستت بجایی نمی‌رسد، بهتر است بجای اینکه حرص و جوش بخوری و اعصابت را خورد کنی، این قبیل مسایل را به اسب حضرت عباس حواله کنی. عمل به این موضوع بویژه در دوران دانشجویی که انسان آرمانگراست و می‌خواهد همه‌ی دنیا را اصلاح کند، بسیار موثر است...


 
چند لطیفه...
ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، طنز

اولا که عید همه مبارک! انشا ا... خدا نماز و روزه‌ و از همه مهمتر افطاری و سحری خوردن همه را قبول کند٬ اگرچه به قول صائب تبریزی:

حضور دل نبود با عبادتی که مراست   

/

   تمام سجده‌ی سهوست طاعتی که مراست

ثانیا این صفحات مدتی است که زیادی عرفانی- سیاسی - عبادی شده و این موضوع شیطنت طبع مرا راضی نمی‌کند. برای تنوع چندتا جوک مودبانه کانادایی که به قول آن بزرگوار (که از سرنشینان کشتی ۷۴ بود) با proxy هستند تعریف می‌کنم. خوانندگان محترم توجه دارند که عمده جوکهای مودبانه خنده دار نیستند٬ اما برای اینکه باب فیض بسته نشود٬ خواهشمند است پس از خواندن این لطایف لبانتان را حداقل به اندازه لبخند ژوکوند باز بفرمایید:


۱- در روز ششم خلقت خدا  به جبرئیل گفت : ای جبرئیل! امروز می‌خواهم سرزمینی به نام کانادا را خلق کنم که سرشار از زیباییهای عجیب و غریب است : کوههای بلند جادویی با عقابهای تیزپرواز و بزهای کوهی تیزپا٬ دریاچه‌های پر تلالو با ماهیهای بازیگوش٬ جنگلهایی پر از گوزنهای شمالی٬ صخره‌های بلند بر فراز شنزارهای ساحلی٬ دریاهایی پر از مواهب بی‌شمار و رودخانه‌هایی لبریز از ماهی آزاد .... خدا ادامه داد: من این سرزمین را از نفت پر می‌کنم تا ساکنان آن کامیاب شوند. من این ساکنان را مردم کانادا می‌نامم و آنان را دوستانه‌ترین خلق جهان می‌کنم... جبرئیل گفت : بارخدایا! گمان نمی‌کنی که زیادی داری به این کانادایی‌ها حال می‌دهی؟ خدا گفت : نه بابا! یه کم صبر کن ببین چه همسایه هایی به این بدبختها خواهم داد!

۲- مرد جوانی گفت : خدایا! یک ملیون سال برای تو چقدر است؟ خدا گفت: یک ملیون سال برای من به اندازه یک ثانیه برای شما است. مرد جوان پرسید: خدایا! یک ملیون دلار برای تو چقدر است؟ خدا گفت یک ملیون دلار برای من به اندازه یک پنی برای شما است. مرد جوان سرش را بالا کرد و گفت: خدایا ممکنه فقط یکی از آن پنی هایت را به من بدهی؟ خدا گفت: حتما! تو جوان با ایمانی هستی فقط یک ثانیه صبر کن!