بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از تماشا تا تماسا
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طبیعت

حالا که قصد سفر داری به کرانه های زیبا، از لذت تماشا غافل نشو. هر از گاهی دوربین و گوشی را کناری بگذار و چشم بدوز به دریا، به جنگل، به هر آیه‌ی زیبا. خلوتی برای خودت فراهم کن و نگاه کن به آن ابدیت پویا تا چشمه های آرامش در تو جاری شوند. تماشا، ادراک زیبایی را در تو بالا می‌برد و تشنگی تو را بیشتر می‌کند.

تماشا، عاقبت تو را می‌کشاند به تماسا. مثل چشمه آب زلالی که اول تماشایش می کنی و بعد دستت را در آن فرو می‌کنی تا آب را لمس کنی و جرعه ای گوارا بنوشی. یا دریای موجاموجی که تو را صدا می زند تا لباست را از تن بکنی و با آغوش بی نهایت دریا یکی شوی. مثل هر زیبایی عظیم دیگری...


 
پا به پای دل - سفرنامه یلوستون (۳)
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه ، طبیعت

بخش سوم -  گفتنی های سفر

چشمه ی بزرگی هست به اسم گراند پریزماتیک. به نظر من باید آن را چشم خدا بنامند. طیف رنگ ها از آبی سیر تا قرمز روشن گسترده است. آب از گوشه های آن به مساوات سرریز می کند. چشمه را باید از بالا دید. ما که پایمان در زنجیر زمین بود.

دو دور کنار چشمه طواف کردم. پشت مقام فال زدم به خواجه شیراز:

بی چراغ جام در خلوت نمی‌یارم نشست

زانکه کنج اهل دل باید که  نورانی بود

همت عالی طلب جام مرصع گو مباش....

در دل طبیعت که هستی زمان به آهستگی می گذرد. فکر و نگاهت تصفیه می شود. یک بیت شعر، یک حنجره آواز، یک تصویر تابنده بهانه ای می شود برای تمرکز و جاری شدن سیل اندیشه ها در ژرفای خیال. مادر طبیعت شیر می دهد به طفل ناخودآگاه درون...

خرس دیدیم! خرس سیاه. ما ایستاده بودیم آرام آرم از جلوی ماشین رد شد. از کنار پنجره مان پیچید به حاشیه جاده و رفت درون دره. ما را به هیچ انگاشت. به بند کفشش هم نگرفت! حتی سرش را بلند نکرد که ما را بترساند.

 آب بود و تک درخت و کوه و برف بر قله کوه و ابر بالای کوه و آسمان آبی... و شجریان داشت جامه دران برایمان می خواند:

حباب وار براندازم از نشاط کلاه

اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

چه عکسی! چه خیالی!

 

شهر پر از آهو بود. در چمن های جلو خانه ها آهو ها می چریدند. با آن چشمهای درشت و لیلی وار شان. شهری است پر ظریفان ...

از یلوستون بیرون آمدیم.

پی نوشت:

۱- چشم خدا نام یک سحابی است.

 ۳- سفر البته ناگفتنی هایی هم داردناگفتنی هایی از جنس فکر و از جنس اتفاقات شاید ساده. دیگر اینکه سفرنامه نویسی به سبک قدیم را قصد ندارم ادامه بدهم. شاید نوشته ها بریده بریده به نظر بیایند اما درج همه جزئیات ملال آور می شود و وقت زیادی از نویسنده و خواننده می گیرد. خواننده وب‌گرد هم که حوصله متن های طولانی را ندارد!   


 
پا به پای دل - سفرنامه یلوستون (۲)
ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢٢ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه ، طبیعت

بخش دوم - جغرافیای سفر

یلو استون چیست؟

یلو استون Yellowstone (زرده سنگ) اولین پارک حفاظت شده دنیاست با ۱۴۰ سال سابقه. جایی است که سه ایالت آمریکا به هم می رسند. قسمت عمده آن در ایالت ویومینگ است (۹۶%). درگاه شمالی آن در ایالت مونتاناست و از غرب به آیداهو می رسد. مساحت پارک ۹۰۰۰ کیلومتر مربع است تقریبا به اندازه کشور لبنان (۱۰۴۵۲). دریاچه بزرگی هم در پارک است در ارتفاع ۲۳۵۰ متر.

حالا نکته اش چیست؟

این که درون گدازان زمین را به تو نشان می دهد. پرده از دل خاک بر میدارد. آنجا آتش فشانی است که اگر بیدار شود شاید نیمی از کشور آمریکا را ببلعد یکی از بزرگترین آتش فشان های جهان.

وجود این آتش فشان جلوه های بدیعی از طبیعت را به وجود آورده: آب فشان ها: فواره های طبیعی آب (Geyser) که گاه تا ۵۰ متر بالا می روند و چشمه های آب گرم با طیف رنگی شان. اکوسیستمی که به خاطر این آتش فشان در این منطقه به وجود آمده وسیع، بی نظیر و خانه ی صدها گونه گیاه و حیوان است، انگار یک آزمایشگاه طبیعی بزرگ. گرگ خاکستری، خرس سیاه، بوفالو (بایسن)، آهوی وحشی، قوچ کوهی, ... از ساکنان این سرزمین اند. اگر بخت با تو یار باشد بعضی از اینها را از نزدیک خواهی دید...

 ما برای رسیدن به یلوستون سه ایالت واشینگتن، آیداهو و مونتانا را پشت سر گذاشتیم.


 
طلوع ماه
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: طبیعت ، گارسیا مارکز

دیشب از شبهای دیگر بود!

ماه به نزدیک ترین فاصله نسبت به زمین در ٢٠ سال اخیر رسیده بود ... و تمام بود. شکوهی داشت تماشای طلوع ماه در ساحل دریاچه انتاریو.

وقتی به تپه‌ای مشرف بر ساحل دریاچه رسیدیم خنجر سرخرنگی در انتهای افق در آب فرو رفته بود. من گمان کردم آخرین لحظات غروب است و به رفقا غر زدم که اشتباه آمده‌ایم و طلوع ماه را از اینجا نمی شود دید.

اما ده پانزده ماشین دیگر هم آنجا توقف کرده بود و مردم دوربین هایشان را به سمت آن خنجر خونین نشانه گرفته بودند. زمان کوتاهی گذشت و قرص قرمز ماه از آب درآمد. تا به حال ندیده بودم طلوع ماه تمام را.

وَالْقَمَرِ إِذَا اتَّسَقَ

سوگند به ماه، آن گاه که فروغ‌اش کامل گردد (انشقاق- 18)

پی نوشت:

داشتم آخرین رمان گارسیا مارکز را می خواندم دیدم برای صحنه مشابهی تعبیر طلوع ماه مسین را به کار برده بود که جالب بود

Photo Posted by Derek Flack / March 20, 201


 
وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من!
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: طبیعت ، حسب حال ، سعدی
همین نقش هاست که باقی می ماند از سفر، و صداها ...

 ای ز غم فراق تو جان مرا شکایتی

آدمی که دور مانده از ساحل خودش و گیر کرده در تکرارها و اجبارها باید جدا بشود از خیابان ها و دیوارها. برای همین است که "دل بی دست و پا و سر به زیرت" را آهنگ یک موسیقی زیبا هوایی می کند. لبت از گفتن باز می ایستد و سراپا گوش می شوی...نه! سراپا چشم می شوی، سراپا تماشا.

این کفش های هر روزی را بکن مرد! شهر تو اینجا نیست! تو خلوتی دیگر می خواهی! برو آنجا که هیچ کس منتظرت نیست.

پرنده ات هوا می خواهد برای بال زدن.

چشمت فضا می خواهد برای تماشا.


 
ساحلیات
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: عاشقانه ، طبیعت

 ... و رفتیم کنار دریاچه بزرگ که سفره کرامتش همیشه پهن است و ما خیلی که همت کنیم سالی دو سه بار قدم رنجه می کنیم به تماشای بیکرانگی اش.

خورشید تازه داشت غروب می کرد و ماه که به دخترک کمرویی می مانست از آن سو در حال طلوع بود. ماه پر نور تر و پر نور تر می شد و انعکاس تلالو اش ذهن آب را هاشور می زد. دو سه قایق دو قدم مانده به افق بادبانهای سفیدشان را به رخ ساحل نشینان می کشیدند، با وقار، مثل قوهای سفید مهاجر که وقتی بر آب می خرامند نه به چپ نگاه می کنند نه به راست. نه سرعتشان را کم می کنند نه زیاد

و نشستیم روی کنده درختی که خدا می داند کدام توفان پاییزی آن را به تهیدستی ساحل شنی بخشیده بود. و آهنگ موج هجاهای خالی میان حرف هایمان را پر می کرد. شعرهای سالهای دور، سالهای عاشقان ساده و غریب، نم نم می بارید و شبنم می نشاند بر گلبرگ گونه هایمان. وه که چه تنگ می شود گاهی دلم برای شعر خوانی.

ابری نازک تن پوشی از حریر بر روی ماه کشیده بود و ماه سرک می کشید از روزنه های لباسش و جرعه جرعه بلور پیکرش را به ذهن منتظر آب هدیه می کرد. چه جلالی داشت شب چه جمالی داشت ماه. 

و شب شط جلیلی بود پر مهتاب ...


 
تا ماورای آبی
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، یادداشت های اتوبوسی ، طبیعت

دیروز که از واترآباد بر می‌گشتم از پشت سر آفتاب بود و از روبرو باران. پیوند شیرین باران و خسروی خاور رنگین کمان بی نظیری در چشم انداز من ترسیم کرده بود. مهندس فلکی نیمدایره‌ی کاملی ساخته بود  که مرا  از روی صندلی برداشت و پل زد به خاطرات گذشته:

احساس می کنم پس از این سالها هنوز

در خاطرات خویش صدای تو را هنوز

با اینکه سال هاست که باران گرفته است

می سوزم از حرارت آن شعله ها هنوز

پروانه ای که پر زدی از باغ بی بهار

موج عبور توست میان هوا هنوز

رنگین کمان خاطره ها می‌برد مرا

تا ماورای آبی شهر شما هنوز...

وقتی به خودم آمدم٬ دیدم دارم در پیاده رو قدم می‌زنم و در دستگاهی که نمی‌دانم چیست و گوشه‌ای که نمی‌دانم کجاست٬ زده ا م زیر آواز:

هوای منزل یار آب زندگانی ماست...

انگار کاسه‌ی کوچک دلتنگی‌ام پر شده

                                           صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم


 
پردیس
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ٤ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، سفرنامه ، طبیعت

دیروز به یکی از آرزوهایم رسیدم و جایی را که مشتاق دیدنش بودم دیدم. جواهری در دامان طبیعت و یادگاری از عصر یخبندان:  دریاچه ی لوئیس در پارک بنف Louise Lake - Banff

آب این دریاچه که در میان کوههای بسیار زیبا محاصره شده به رنگ فیروزه ای است. شکوه رنگ دریاچه در عدسی این دوربین ها نمی گنجد. باید به چشم دید تا باور کرد.

خوشبختانه به جز هتل قلعه مانندی که در اوایل قرن گذشته در آنجا ساخته شده -و ای کاش که این کار را نکرده بودند- دیگر خبری از مصنوعات بشری در آنجا نیست. متاسفانه چند هفته پیش که به دریاچه ی Muskoka در 180 کیلومتری شمال تورنتو رفته بودم، دیدم تمام ساحل دریاچه ملک خصوصی بود و هرکه از راه رسیده بود یک وجب زمین خریده بود و ویلایی آنجا ساخته بود. اینقدر فایق موتوری روی دریاچه انداخته بودند که در بعضی قسمت ها رنگ آب عوض شده بود. با مردم محلی که صحبت می کردم شاکی بودند که حتی یک وجب ساحل عمومی وجود ندارد و هرچه هست خصوصی شده. پولدارها چه بلایی بر سر آن دریاچه ی زیبا آورده بودند.. همان بلایی که بر سر کلاردشت زیبای خودمان آمده

دریاچه ی لوئیس به عنوان گنجینه ی ملی کانادا برگزیده شده و دولت آلبرتا زیر بار ساخت و ساز نرفته... کاش فرصت بیشتری برای تماشا بود

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

 

 


 
چرا حیات وحش؟
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: طبیعت

 امروز این عکس را دیدم خیلی خوشم آمد. کلی امیدوار شدم و از خودم پرسیدم چرا حیات وحش؟ این زبان بسته ها که اهلی و رامند!

تغذیه گوزن توسط محیط بان منطقه حفاظت شده سهرین استان زنجان


 
بر ساحل اقیانوس ۳ - سفرنامه
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۸ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، طبیعت

...من کوه را انتخاب کردم. در این قسمت کانادا که ما هستیم کوه پیدا نمی‌شود. آخرین باری که یک کوه درست و حسابی دیدم ده ماه قبل بود که به ایران آمده بودم. با خانواده به کلاردشت رفتیم و توقف کوتاهی در سیاه بیشه داشتیم. کوه به آدم شور می‌دهد؛ دریا٬ سکوت. در کوه باید آواز بخوانی٬ داد بزنی٬ حنجره‌ات را پاره کنی. در دریا باید سکوت کنی٬ بی‌کرانگی آبی را نگاه کنی و گوش بدهی به صدای پای امواج.

دو کوه بزرگ در نزدیکی سیاتل هست. یکی کوه سنت هلن که آتشفشانی فعال است و ۲۵۵۰ متر ارتفاع دارد و دیگری کوه ری‌نی‌یر که با ۴۳۹۲ متر ارتفاع سربلندترین کوه در آن حوالی است و وقتی هوا خوب باشد قله‌ی سپیدپوش آن از شهر دیده می‌شود. از ترس اینکه بال و پرمان به نور تجلی نسوزد کوه ری‌نی‌یر را انتخاب کردیم.

 آتشفشان سنت هلن Saint Helen

 کوه ری‌نی یر Mont Rainier

از سیاتل که خارج شدیم در سمت راست آزادراه دم و دستگاه هواپیماسازی بویینگ را دیدم. نیم ساعت بعد هم دوباره کارخانه‌ی بویینگ را دیدم اما این بار در سمت چپ جاده. معلوم شد رفیق ما یک جایی اشتباهی پیچیده و ما دوباره وارد سیاتل شده‌ایم. با اینکه فاصله‌ی کوه تا شهر ۹۰ کیلومتر است٬ بعد از دو ساعت رانندگی به جای کوه٬ سر از شهری درآوردیم به نام المپیا. فکر می‌کنم کریستف کلمب همین طوری قاره‌ی آمریکا را کشف کرد. یک کاره بدون نقشه راه افتاد٬ گفت توکل بر خدا بالاخره به یک جایی می‌رسیم!  شهر المپیا مرکز ایالت واشینگتون است و به همین دلیل بناهای یادبود و ساختمانهای اداری زیادی دارد که به سبک ساختمانهای پایتحت ساخته شده‌اند.  رفقا٬ پدر مجسمه‌ها را درآوردند از بس که از آنها بالا رفتند و عکس یادگاری گرفتند.

بالاخره چندتا از خواهران آمریکایی یک نقشه‌ی مجانی به ما دادند و بعد از سه ساعت٬ توانستیم کوه به آن گندگی را پیدا کنیم. البته این سرگردانی و دور خود گشتن ها فرصت خوبی ایجاد کرد برای مشاعره و آواز خوانی و شر و شور و خلاصه کیف کردن.

کوه٬ نگینی بود در حلقه‌ی درختان تنومند سدار. درختانی بلند و سروقامت و انبوه... جنگل پر از آهو بود آنقدر که به راحتی می‌توانستی با آنها عکس بگیری. بالا و بالاتر رفتیم تا در آستانه‌ی غروب به برف رسیدیم جایی که رنگ سبز و سفید و سرخ در دامنه‌ی آن کوه ۴۴۰۰ متری به هم می‌آمیخت.  دیگر عقده‌ی ده ماهه فروکش کرده بود. به سیاتل برگشتیم تا برای تماشای بازی ایران و مکزیک آماده شویم ...

ادامه دارد.


 
ماساساگا: سرزمین سی هزار جزیره
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سفرنامه ، زندگی در غرب ، طبیعت

شنبه‌ای که آن خبر همایون را شنیدیم با ۷ نفر از رفقا به اردو رفتیم. مقصد ما پارک جنگلی ماساساگا در ۱۷۰ کیلومتری شمال تورنتو و جنوب شرقی خلیج جورجین بود. دسترسی به این اردوگاه محاصره‌ شده در آب تنها از طریق قایق میسر است لذا ۴۰ کیلومتر قبل، ۳ کانو کرایه کردیم و آنها را روی سقف ماشینها بستیم.

ماساساگا در حاشیه‌ی بزرگراه ۴۰۰ قرار دارد که بزرگراه سرگرمی‌هاست؛ سرزمین عجایب، کوه آبی، ساحل واساگا، پارک آلگان کوین و خلیج جورجن همه در حاشیه‌ی این بزرگراه قرار دارند.

ما یک اردوگاه اختصاصی را برای ۲ شب گرفته بودیم که هیچ کدام از نشانه‌های زندگی مدرن از قبیل آب و برق و تلفن و اینترنت در آن نبود. فرصت خوبی بود که یک زندگی ابتدایی را در آغوش طبیعت بکر و دست نخورده تجربه کنیم.

بارها به رفقا می‌گفتم که اینجا چقدر عمر آهسته می‌گذرد! پارو زدن، شنا کردن، خوابیدن روی ساحلی که آب سنگهایش را مثل حریر نرم کرده بود... همسایگی با حیوانات و پرندگانی که در حقیقت ما میهمانشان بودیم... و مهتاب! آن مهتاب زیبا که مرا به یاد نیمه شبی انداخت که در کوههای درکه با استادم قدم می‌زدم...چه خاطرات قشنگی! 

شاید بپرسید چرا به اینجا سی‌هزار جزیره می‌گویند. ابتدا باید اشاره کنم که در شرق انتاریو بین کینگستون و اتاوا نزدیک مرز جایی به نام هزار جزیره وجود دارد بعید نیست برای روکم‌کنی اسم اینجا را سی‌هزار جزیره گذاشته باشند. به قول آن رفیق آبادانی آدم یا نباید لاف بزند یا باید لاف درست و حسابی بزند. از شوخی گذشته، در جنوب و شرق خلیج جورجن آب در ناهمواریهای سطح زمین گسترده شده و به همین دلیل جزایر متعددی شکل گرفته است. بعضی از این جزیره‌ها در حد سیاره‌ی مسافر کوچولو هستند یعنی جزیره‌ای برای یک نفر! تا یادم نرفته بگویم که خلیج جورجن به افتخار جورج چهارم پادشاه انگلیس در قرن ۱۸ (یا ۱۹) نام گذاری شده و ماساساگا اسم یک گونه مار هم هست!

 

عکسهای بیشتر را در اینجا ببینید.