بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

پری در خواب می بینم
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شیخ اشراق ، حافظ ، کتاب

 

 دارم کتاب قلندر و قلعه نوشته دکتر یحیی یثربی را می خوانم. یعد از مدت ها کتاب الکترونیکی خواندن حالا تماشای کتاب کاغذی لذت دیگری دارد. این کتاب روایتی داستانی از زندگی عارف و فیلسوف بزرگ، شیخ اشراق است.

نویسنده، در اول هر فصلی شعری آورده که گاهی از متن کتاب جذاب تر است. امشب توی مترو رسیدم به فصلی که با این بیت حافظ شروع می شد (البته شعر در کتاب اشتباه تایپ شده بود):

 

مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز

سخن با ماه می‌گویم پری در خواب میبینم

کتاب را بستم و بارها این شعر را با خودم زمزمه کردم. دختر بانمکی که رو به رویم نشسته بود متوجه تغییر حالم شده بود تا دم پیاده شدن نگران، نگرانم بود ...

پی نوشت:

این چنین کتاب هایی که به روایت داستانی زندگی شخصیت ها می پردازند قابل استناد نیستند. کتاب هایی مثل مردی در تبعید ابدی، پله پله تا ملاقات خدا، قلندر و قلعه و ... ترکیبی از واقعیت و خیال هستند که مرز آنها مشخص نیست. اما نکات جالبی در اون ها پیدا می شه که به شناخت بهتر اون شخصیت کمک می کنه. این کتاب ها نوعی کاتالیزور هستند. که هدف آن ها معرفی کلی یک شخصیت و تشویق خواننده به مراجعه به کتابهای اوست


 
از عشق و عاشقی (2)
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شیخ اشراق

عنوان بحث مرا بر سر ذوق آورد آنقدر که زودتر از موعد دست به کار نوشتن بخش دوم شدم. احساس می‌کنم هزاران حرف نگفته دارم و افسوس می‌خورم که چرا زمان کم است وگوش شنوا کمتر.

 

زندگی این فرصت را به من داد تا با انسانهای زیادی آشنا شوم و از سالها قبل فهمیدم که آدم می‌تواند انسانهای بسیاری را در قلبش جای بدهد بدون اینکه جای یکدیگر را تنگ کنند. بنابراین به این گفته که دل فقط جای یک نفر است اعتقادی ندارم مگر اینکه آن یک نفر از همه عالم هستی بالاتر باشد. (اجازه بده فعلا بحث را زیاد آسمانی نکنیم و همانطور که تو می‌خواهی روی همین زمین خودمان قدم بزنیم!)

 

در دوران تحصیل آدمهای جذابی را می‌دیدم که غیرقابل نفوذ به نظر می‌رسیدند طوریکه آدم فکر می‌کرد اینها از نظر روابط اجتماعی بسیار ضعیف هستند و توانایی برقراری یک ارتباط ساده را ندارند. روی بعضی از آنها دقیق شدم و فهمیدم که یک وابستگی عاطفی به جنس مخالف دارند. دل در کمند گیسوی یار گرفتار بود و جان در آتش انتظار بیقرار! شاید این دلبستگیها برای من و تو هم پیش آمده باشد یا در آینده پیش بیاید، اما دلیل نمی‌شود که انسان اطراف خودش را نبیند و فرصتهای گرانبهای دوست یابی و تجارت دل را ارزان از دست بدهد. این دوران، دوران شناخت انسانها و کسب تجربه است. انسان تشنه اولین سراب را آب می‌پندارد و وقتی به خود می‌آید که تا کمر در کویر فرو رفته باشد. حالا بگذریم که این روابط یکسویه عاطفی بخصوص اگر به شکست منتهی شود، انسان را گوشه گیر، بی اعتماد و کمرو می‌کند و افت تحصیلی و یکی دو ترم مشروطی حداقل هزینه آن است.

 

من عاشق عشقی هستم که انسان را به رقص بیاورد، به او پروبال پرواز بدهد و او را وادار کند که زیباترین غزلهای زندگیش را بسراید:

 

شهر در بی خبری بود که لیلی در زد

مرد، عاشق شد و از مشرق هستی سر زد

گوهری گم شده در شهر بنی‌آدم بود

مردِ عاشق همه جا گشت به  هرجا سر زد

 

می‌خواهم از یک راز قدیمی سخن بگویم، رازی که در چشمهای عاشق است و من به آن راز هبوط آدم می‌گویم و برای این عنوان دلایلی دارم که مفصل است. نگاه پیش از کلام و بیش از کلام منتشر می‌شود، این نگاه، حتی اگر محجوب و سربه‌زیر هم باشد می‌توانی از لابلای صفحات آن  خطوط دلبستگی صادقانه و محبت دوسویه را بخوانی به شرطی که با رسم‌الخط دلدادگی آشنا باشی. اگر یکی از این نگاهها نصیب تو شد، فرصت را غنیمت بشمار و برای آغاز دوستی، صادقانه پیش قدم شو. در این وقتها غرور کاذب تو هشدار می‌دهد که نرو! بمان! بگذار او جلو بیاید اما ...

 

بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار

کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

 

البته لازم نیست اینقدر شلوغش کنی! آنچه باقی می‌ماند تفسیر کلمه صادقانه است که می‌بینی چندبار روی آن تاکید کرده‌ام. صداقت شرط بقای دوستی است و دروغ بزرگترین گناهی است که می‌شناسم. بعضی گناهها جسم تو را آلوده می‌کنند اما دروغ روح تو را. ارتباطی که با دروغ و فریب آغاز شود فرجام خوشایندی نخواهد داشت، مثل همین دوستیهای خیابانی و جزوه قرض کردنهای آنچنانی. خیلی از دروغها ریشه در بیماریهای روحی و کمبودهای شخصیتی دارد. یاری بگزین که بیمار نباشد... اگر به صداقت یار خود ایمان داری دیگر رهایش نکن. باور کن معیارهایی مثل زیبایی تحصیلات و وضع خانوادگی چه در ازدواج و چه در دوست یابی معیارهای دست چندم محسوب می‌شوند.

اجازه بده این بخش را هم با جملاتی دیگر از کتاب مونس العشاق اثر شیخ اشراق به پایان ببرم :

عشق... شوریده قصد مصر کرد، آواز و ولوله در شهر مصر افتاد، مردم به هم برآمدند... هیچ کس برکار او راست نبود. نشان سرای عزیز مصر بازپرسید و از در حجره زلیخا سر در کرد. زلیخا چون این حادثه دید برپای خاست و روی به عشق آورد و گفت: ای صدهزار جان گرامی فدای تو از کجا می‌ایی و کجا خواهی رفت و تو را چه خوانند؟

عشق جوابش داد که من از بیت‌المقدسم از محله روح آباد از درب حسن. خانه در همسایگی حزن دارم، پیشه من سیاحت است، صوفی مجردم و هر وقتی بر طرفی زنم و هر روز به منزلی باشم، هر شب در جایی مقام سازم. چون در عرب باشم عشقم خوانند و چون در عجم باشم مهرم خوانند. در آسمان به خرد مشهورم و در زمین به انیس معروفم، اگرچه دیرینه‌ام هنوز جوانم و اگر بی برگم از خاندان بزرگم. قصه من دراز است، ”فی قصتی طول و انت ملول“. اگر احوال ولایت خود گویم و صفت آن عجایبها کنم که آنجاست شما فهم نکنید و در ادراک شما نیاید...

 


 
از عشق و عاشقی (1)
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، مولانا ، شیخ اشراق ، ناصر خسرو

از  عشق و عاشقی پرسیده بودی، در شتاب ایستگاههای متروی تهران که اندک مجالی برای دیدار دوباره فراهم شد، حرفهایی برایت زدم که ناتمام ماند. حالا اگر موافق باشی ادامه صحبتها را در این بهشت می‌نویسم:

 

شاید بارها شنیده باشی که عشق از ریشه عشقه است و آن نام گیاهی است از تیره پیچک که در پارسی نیلوفر می‌خوانند و نخست در ریشه درخت پدید می‌آید، سپس گرد درخت می‌پیچد و بالا می‌رود، طوری که تمام درخت را فرامی‌گیرد و شیره جان آن را می‌مکد تا اینکه درخت خشک می‌شود و آنگاه نیلوفر به گل می‌نشیند.

شاید قشنگترین قسمت این داستان آنجا باشد که درخت خشک می‌شود. در وجود همه ما، چه من چه تو، درختهای بی‌ثمر و بی شکوفه‌ای هست که باید خشک شود و گرنه به قول ناصر خسرو :

بسوزند چوب درختان بی بر   

سزا خود همین است مر بی بری را

عشق آدم را بی سروپا می‌کند، گره کراواتش را شل می‌کند! خیلی چیزها برای ما بُت می‌شوند بدون اینکه ارزش ذاتی داشته باشند و این بت آنقدر برایمان بزرگ می‌شود که نقایص دیگر خود را نمی‌بینیم. تحصیلات، زیبایی، موقعیت خانوادگی، درآمد، مقبولیت اجتماعی و ... همه کمین گاههایی هستند که در راه پیشرفت ما دهان گشاده‌اند. گاهی یک اشتغال معنوی که ظاهر الهی هم دارد، کمین گاه می‌شود، همانطور که اجتهاد علمی و فقه برای جناب مولوی بت شد، یادت هست این شعر مولوی را برایت خواندم:

زاهد کشوری بدم واعظ منبری بدم

کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو

مولوی فرزند سلطان‌العلما بود، در 28 سالگی به اجتهاد رسید، مریدان پدرش گرداگرد او حلقه زدند، اما یک دفعه با شمس آشنا شد، شمس کتابها را از جلوی مولوی برداشت و در آب انداخت. این کتابها حجاب بودند.

 

شاید بگویی داستان مولوی با شمس افسانه است، مثال دیگری می‌زنم. شاید تو هم مثل بعضی از جوانها بخاطر تفاوت سلیقه سیاسی با شخصیت امام خمینی آشنا نشده باشی. اما حتما قبول داری که ایشان در زمان خود بزرگترین مرجع شیعه بودند و میلیونها نفر پیرو ایشان بودند. همین شخص در نامه‌ای خطاب به عروسش می‌نویسد : در جوانی بجای رفع حجب به جمع کتب پرداختم گویی در همه عالم خبری نیست جز یک مشت ورق پاره که به اسم علوم انسانی سالک را که به فطرت الله مفطور است از حرکت به سوی محبوب باز داشته...  توصیه می‌کنم فارغ از مسایل سیاسی این نامه را که در مقدمه کتاب سبوی عشق هم چاپ شده بخوان. دقت کن که یک شخصیت معنوی و روحانی درباره فقه و اصول و درسهای حوزوی هشدار می‌دهد و آنها را مانع و حجاب می‌داند. (جالب است بگویم چندسال قبل از یکی از علمای قم شنیدم که می‌گفت این فیزیک و شیمی که شما می‌خوانید علم نیست و علم در حوزه است!)

امام خمینی با شخصیتی به نام آیت اله شاه آبادی آشنا شد که تاثیر عمیقی روی ایشان گذاشت و طراوت عرفانی خود را از تعلیمات او وام گرفت.

شاید بگویی مثالهای تو درباره انسانهای استثنایی است و برای من که یک دانشجوی قرن 21 هستم مصداق ندارد، دقت کن که من هنوز وارد بحث اصلی نشده‌ام و فقط یکی از ویژگیهای عشق را برایت گفتم که پاره کردن حجابها و شکستن بتهاست. شاید بگویی تحصیلات، شغل خوب، ازدواج و ... حق طبیعی هر انسان است و من هم برنامه مشخصی برای زندگیم دارم می‌خواهم تا بیست و چند سالگی فوق لیسانس بگیرم بعد سربازی بروم بعد در یک کارخانه مشغول شوم بعد ازدواج کنم بعد... پاسخ من به تو این است که برو به همان برنامه هایت برس و از عشق نپرس!

البته قدری شوخی کردم! چیزی که تو نام عشق را برآن نهاده‌ای و این روزها فکر تو را مشغول کرده در حقیقت نوعی دوست داشتن است و گرنه ع ش ق همان حکایت غریب آن جهانی است که نگنجد در این جهان. پس سوال تو این است که نظر شما درباره دوست داشتن (یا بقول خودت عشق!) چیست و من چگونه می‌توانم انسانی را که دوست دارم پیدا کنم یا اگر پیدا کردم باب آشنایی را با او باز کنم.

زیاد نوشتم و خسته‌ات کردم. خود من هم تازه ۲ روز است که به کانادا آمده ام. فعلا جملاتی از کتاب مونس العشاق یا فی حقیقه العشق اثر شیخ اشراق را به یادگار از من داشته باش:

محبت چون به غایت رسد آن را عشق خوانند و عشق خاص تر از محبت است، زیرا که هر عشقی محبت باشد اما هر محبتی عشق نباشد و محبت خاص تر از معرفت است زیرا که هر محبتی معرفت است اما هر معرفتی محبت نباشد و از معرفت دو چیز مقابل تولد کند که آن را محبت و عداوت خوانند... پس اول پایه، معرفت است و دوم پایه، محبت و سوم پایه عشق و به عالم عشق که بالای همه است نتوان رسیدن تا از معرفت و محبت دو پایة نردبان نسازد...

 

کانادا - ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۴


 
زنبق دره
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: زن ، عین القضات ، مولانا ، شیخ اشراق

۱- اوایل هفته قبل کتاب زنبق دره اثر بالزاک را پس از یک سال وقفه مطالعه کردم. اگر چه تحمل نثرهای طولانی و توصیفهای متعدد او کار راحتی نیست اما دیدگاههای او درباره زنان و رفتار اجتماعی طبقه متوسط و طبقه اشراف جالب توجه بود. باید بگویم اگر بالزاک همان قدرتی را که در توصیف احساسات دارد در پرورش سیر کلی داستان داشت رمان او یک شاهکار می‌شد، اگرچه شاید نباید از نویسندگان مکتب رومانتیسم بیش از این توقع داشت. یک جمله بسیار زیبا در این کتاب بود : درد بی پایان است آنچه حدی دارد شادی است.

۲- اواخر هفته موج دریای اشراق مرا با خود برد. در گنجینه کتابهایم چند مروارید کوچک از نوشته‌های شهاب الدین سهروردی بود. صفیر سیمرغ ، لغت موران و رساله فی حقیقه العشق که یکبار چهار سال قبل آنها را خوانده بودم اما بهره چندانی نبرده بودم. داستان زندگی آن شیخ شهید را دنبال می‌کردم که به عین‌القضات همدانی رسیدم که او هم در ۳۳ سالگی به جرم کفرگویی کشته شد. چند رباعی از او خواندم. دیدم که آن جان عاشق که از تمام کلماتش عشق می‌بارد و هستی را جز با نگاه محبت ندیده است از این دلهای سنگی و روانهای خودپرست چه کشیده است. چه سخت است که انسان در شهری زندگی کند که هیچکس حرفش را نمی‌فهمد.

۳- یک بیت از حافظ ، 

شهر خالیست زعشاق بود کز طرفی/ مردی از خویش برون آید و کاری بکند

و یک رباعی از مولوی هم مرا پرواز دادند به دنیایی دیگر

تا خواسته ام از تو تو را خواسته‌ام / ازعشق تو خوان عشق آراسته‌ام

خوابی دیدم دوش و فراموشم شد / این می‌دانم که مست برخاسته‌ام


 
ترم جدید
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شیخ اشراق ، عرفان

ترم جدید شروع شد . این ترم سرم شلوغتر شده. ۳ درس دارم و دو آزمایشگاه اما در عوض دانشجویان خوبی دارم.  الان فرصت ندارم شعری از خودم بنویسم تا ۲۰ دقیقه دیگر باید سر کلاس باشم به جایش شعری را که در رساله‌العشق شیخ اشراق دیده‌ام می‌نویسم:

گرعشق نبودیٌ و غم عشق نبودی

چندین سخن تازه که گفتی که شنودی؟

ور باد نبودی که سر زلف ربودی

رخساره معشوق به عاشق که نمودی؟