بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

معلم اول
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: انسان ، شهید ، فیلم

دوباره آمده‌ام به کافه نادری. این دفعه قهوه ترک سفارش دادم که بعد از یک ماه، خاطره طعم قهوه برایم زنده شود. یک ماه است که برگشته‌ام.

ظهر جلسه‌ای داشتم با چند دوست محقق. محل جلسه مجتمع سرچشمه بود همانجایی که دکتر بهشتی و یارانش شهید شدند. دلم می‌خواست روزی این مکان را ببینم. احترام زیادی قایلم برای شهید بهشتی و اندیشه های روشن او و ای کاش بیشتر زنده مانده بود. آنجا را به سبکی مدرن و زیبا بازسازی کرده‌اند از مسجد و محراب تا اکواریوم و سینما همه چیز آنجا یافت می‌شود. مدیر فاضل آن مجموعه دعوت کرده بود با همسرم بیایم اما ترسیدم آنجا هوا بد باشد و اذیت شود خاصه در این ماه آخر بارداری. از قضا امروز هوای تهران عالی بود آسمان لاجوردی بود و برف کوههای البرز از همه جا دیده می شد. نمازم را در مسجد سراج‌الملک خواندم. آن طرف ها شده راسته لاستیک فروش‌ها. بعضی جاهای تهران از دروازه کازرون شیراز هم بدتر است. آدم می‌ماند که چنین انسان بزرگواری چرا باید همچین جایی شهید شود!

 جلسه در رستوران مجموعه بود. فورا رفتیم سراغ اصل مطلب و در یک ساعت به نتیجه رسیدیم. قدری وقت زیاد آوردم و رفتم به حسن آباد دنبال تیر و تخته ... و بعد از کافه نادری سر درآوردم. گفتم خودم را که این روزها زیاد گرفتار بوده‌ام یک فنجان قهوه داغ مهمان کنم بخصوص که از صبح تا ظهر با مریم گلی عزیز سر و کله زده‌ام و واقعا مستحق این مرخصی استعلاجی یک ساعته‌ام!

دیروز اتفاق بسیار جالبی افتاد. زنگ زدم به معلم ادبیات دوران مدرسه مان جناب عبدالمحمد راد که سال‌های سوم راهنمایی و سوم دبیرستان معلم ما بود و بسیار بسیار بر من اثر گذاشت. یک کتاب ایشان- تحفة العراقین خاقانی- قریب به بیست سال است که پیش من جا مانده و در به در دنبال راهی بودم که هم صدایش را بشنوم و هم کتاب را به دستش برسانم. دایی همسرم که از قضا ایشان هم در سال سوم راهنمایی دبیر ما بودند شماره جناب راد را پیدا کردند و من با هیجانی فراوان زنگ زدم به استاد. به خوبی مرا به یاد داشت. از کار و بارم پرسید و از خاطره روزی گفت که شعر «نامه ای به مسیح» را در مراسم مدرسه خواندم و گفتم که این شعر را به ایشان تقدیم کرده‌ام. او تمام مدت سرش را پایین انداخته بود و از شرم زمین را نگاه می کرد. چه استادان نابی داشتیم ما. گفت هنوز آن شعر را که به خط خودم برایش نوشته بودم دارد و بزرگوارانه گفت که امروز غمی داشتم و تماس تو غم را از یادم برد. آن کتاب هم که خوب یادم هست (!) هدیه ناقابلی باشد از من به شما.

کلاس آقای راد با هر کلاس دیگری متفاوت بود. او غیر از ادبیات فارسی، عربی را هم به خوبی بلد و بود و دبیر عربی ما هم بود به سینما علاقه بسیار داشت و برای اینکه فیلم ها را به زبان اصلی ببیند زبان انگلیسی را یاد گرفته بود. در کلاس درس ادبیات فارسی، از هیچکاک می گفت و اینگمار برگمان و الیا کازان. فیلم محبوبش همشهری کین بود و فراوان از نبوغ اورسون ولز میگفت. تعریف می کرد که سالهای سربازی پنج شنبه شب ها سوار اتوبوس می شده تا به تهران برود و فیلمی را ببیند و جمعه شب ها بر می گشته. بچه ها هر وقت می خواستند استاد درس نپرسد سوالی درباره ویکتور هوگو می‌پرسیدند یا نظر استاد را درباره یکی از فیلمهای روز آن سالها -مثلا اودیسه فضایی یا پارک ژوراسیک- می‌پرسیدند.  او هم غرق می‌شد در عالم دیگری . کلاس که تمام می شد قسمتی از تخته سیاه چیزهایی به فارسی نوشته بود قسمتی به انگلیسی جمله ای به عربی. خط زیبایی هم داشت، شکسته می نوشت. استاد، مرا با خاقانی آشنا کرد و نیز بسیاری از شاعران بزرگ و کمتر شناخته شده. یک جاهایی از کلاس عملا فقط با من حرف می‌زد مثلا شعری می‌خواند و می‌پرسید وزنش چیست یا بحر عروضی اش چیست. البته روش تدریس او برای بچه هایی که فقط به فکر کنکور و تست بودند خوشایند نبود. به همین دلیل درآمدش تنها از همان تدریس عمومی بود  و سالها با همان ژیان زرد رنگش به مدرسه می‌آمد. از شیرین‌ترین خاطرات دوران تحصیل برای من آن چند ساعتی است که در کلاس او بودم و کلاس آقای جواهری -دبیر شیمی آلی-  که باید روزی هم درباره او بنویسم؛ جواهران دبیرستان ما.

نوشتن اکسیری است که آرامم می کند در این عالم پریشانی.

دیگر باید بروم. ته فنجان را نگاه می کنم. فال قهوه‌ام شبیه پسته خندان است.


 
بیست و دومین شب شعر
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شب شعر عاشورا ، شهید ، شعر خودم

هفته ی گذشته بیست و دومین شب شعر عاشورا در شیراز برگزار شد. من از شب شعر هفتم (سال ۷۲) با این کاروان مبارک و مردمی که بدرقه اش لطف خدا بود همراه شدم و این همراهی تا وقتی که ایران بودم ادامه داشت (به جز سال۷۴ که تهران بودم). موضوع شب شعر عاشورای امسال شهیدان نماز عاشورا بود. چند روز پیش شعری گفتم که آقای دکتر کافی زحمت کشیده بودند و نیابتا ًدر مراسم امسال خوانده بودند.

شب شعر عاشورا  ashura poem

 پی نوشت:

۱-منظور از شهیدان نماز سعد بن عبداله حنفی و عمرو بن قرظه است که در ظهر عاشورا جان خود را سپر امام و یارانشان کرده بودند تا ایشان نماز زا به پای دارند. 

۲-یکی از معانی تسبیح، شناور بودن است. در قرآن فعل یسبجون برای ماه و خورشید به کار رفته (سوره‌ی یس آیه ۴۰ ).

۳-پس از نماز ظهر عاشورا، سعد بن عبداله در آخرین لحظات حیات که بدنش پر از چوبه‌ی تیر بود در حالیکه سر بر زانوی امام داشت پرسید: یا اباعبداله! آیا وفا کردم؟ منبع: کتاب قیام قامت ها، ستاد شب شعر عاشورا، تابستان ۸۶. 

۴- در سوره‌ی عبس آیات پایانی به توصیف حالات مردم در روز قیامت می‌پردازد. در آیات ۳۸ و ۳۹ در وصف حال مومنان می‌فرماید: چهره‌های آنان در آن روز گشاده . نورانی است و خندان و مسرورند.

۵- قدر مجموعه‌ی گل مرغ سحر داند و بس (حافظ)


 
شریعتی و چمران – ماهنامه‌ی آفتاب
ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شهید ، امام علی

یکی از دوستان سخنانی را به من نشان داد که دکتر مصطفی چمران بر مزار دکتر شریعتی –اندکی پس از تدفین او در دمشق- بیان کرده بود. حالا که هنوز از سالگرد شهادت این دو بزرگوار دور نشده‌ایم یکی دو جمله از آن سخنان زیبا را برایتان می‌نویسم.

 

برای مشاهده‌ی ادامه‌ی این متن می‌توانید به شماره‌ی دوم ماهنامه‌ی اینترنتی آفتاب که به همت دانشجویان ایرانی دانشگاه واترلو منتشر می‌شود و انصافا کار خوبی از آب درآمده مراجعه فرمایید. داستان ستاره‌ی قطبی را هم بخوانید!

 

 

دکتر مصطفی چمران

 چاه و نخلستان

ای علی همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متاثرم که اکنون من بر تو مرثیه می‌خوانم!

ای علی گفتی که هر کس گفتنی‌هایی دارد و شخصیت هر انسانی به اندازه ناگفتنی‌های اوست. و من اضافه می‌کنم که درجه‌ی دوستی و محبت من با انسانی دیگر، به اندازه‌ی ناگفتنی‌هایی است که می‌توانم با او در میان بگذارم و از این ناگفتنی‌ها که می‌خواستم با تو بگویم، بی‌نهایت داشتم....

ای علی همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم و راه و رسم عشق‌بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم.

ای علی همراه تو به نخلستان‌های کنار فرات می‌روم و علی دردمند را در دل شب می‌یابم که سر به چاه کرده و سینه‌ی پردردش را خالی می‌کند....