بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

قاصد یار
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۸ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شهریار تبریزی

 

من متاسفانه زبان ترکی بلد نیستم. زمانی که دانشگاه شریف بودم قرار بود مصطفی، رفیق تبریزی من، آن قدر ترکی به من یاد بدهد که حیدر بابای استاد شهریار را درک کنم. اما هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکنند.

فهم شعر به زبان اصلی لذت دیگری دارد. بسیاری از زیبایی ها و ظرافت های شعر در ترجمه می میرد. علاوه بر این، از بسیاری از دوستان ترکم که به شعر علاقه دارند شنیده بودم که شعرهای ترکی شهریار از سروده های فارسی او قوی تر و لطیف تر هستند.

تا اینکه چند روز پیش شعری ترکی با صدای خود شهریار شنیدم به نام یار قاصدی. شنیدن صدای زیبای استاد محمد حسین شهریار که با بغض و گریه توام بود کافی بود که این شعر را بارها گوش کنم. از حال و هوای شعر اینقدر فهمیدم که شهریار دارد با خیال یار سفرکرده گفتگو می کند.

کسی زیر آن شعر نوشته بود: محال است کسی زبان ترکی بداند و با شنیدن این شعر گریه نکند. به یکی از دوستان تبریزی ام در این گوشه عالم که قرار بود به زودی همدیگر را ببینیم ایمیل زدم که وقت ملاقات این شعر را برایم ترجمه کن. جواب داد که نابودم کردی... گوش می کنم و گریه می کنم.

اما خلاصه‌ای از این شعر:

ابتدای  شعر شاعر می گوید بس که آه و زاری کرده ام یار خیالش را به سراغم فرستاده. بعد خیال یار را دعوت می کند که: بنشین برایت چای آماده کرده ام و شروع می کند به بیان خاطره ها:

سن یاریمین قاصیدی ســـن

ایلن سنه چای دئمــــیشم

آخ که چه شب ها نخوابیدم و (تو را خواباندم) برایت لالایی گفتم. وقتی تو خوابیدی به چشمهایم گفتم که ستاره ها را بشمارد . 

هر کس تو را ستاره بخواند من خودم تو را ماه می خوانم...

شعر با این بیت جان سوز پایان می یابد:

عمر سورن من قارا گون

آخ دمیشم وای دمیشم

عمر سپری می شود و من سیاه بخت (از سر درد و حسرت) آخ می گویم وای می گویم

روحش شاد.

پی نوشت:

برای ترجمه از این وب سایت کمک گرفته ام اگر در ترجمه و تلخیص شعر اشتباهی رخ داده پیشاپیش عذر می خواهم


 
علی آن شیر خدا شاه عرب
ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، امام علی ، شهریار تبریزی

گفتم در این ایام مبارک قدر یادی کنم از استاد شهریار تبریزی آن شاعر شیدا و  یکی از اشعار معروف او را در مدح حضرت امیرالمومنین بنویسم.

علی آن شیر خدا شاه عرب
الفتی داشته با این دل شب

شب ز اسرار علی آگاه است
دل شب محرم سر الله است

شب شنفته ست مناجات علی
جوشش چشمه‌ی عشق ازلی

قلعه بانی که به قصر افلاک
 سر دهد ناله‌ی زندانیِ خاک

اشکباری که چو شمع بیدار
 می‌فشاند زر و می گرید زار

دردمندی که چو لب بگشاید
 در و دیوار به زنهار آید

کلماتی چو دُر آویزه‌ی گوش
مسجد کوفه هنوزش مدهوش

 فجر تا سینه‌ی آفاق شکافت
چشم بیدار علی خفته نیافت

ناشناسی که به تاریکی شب
 می‌برد شام یتیمان عرب

پادشاهی که به شب بُرقَع پوش
می‌کشد بار گدایان بر دوش

تا نشد پردگی آن سر جَلی
نشد افشا که علی بود علی

شاهبازی که به بال و پر راز
می‌کند در ابدیت پرواز

عشقبازی که هم آغوش خطر
 خُفت در خوابگه پیغمبر

آن دم صبح قیامت تاثیر
حلقه‌ی در شد از او دامنگیر

دست در دامن مولا زد در
 که علی بگذر و از ما مگذر

شال شه وا شد و دامن به گرو
زینب‌اش دست به دامان که مرو

شال می‌بست و ندایی مبهم
که کمربند شهادت محکم

پیشوایی که ز شوق دیدار
می‌کند قاتل خود را بیدار

ماه محراب عبودیت حق
سر به محراب عبادت مُنشَق

می‌زند پس لب او کاسه‌ی شیر
می‌کند چشم اشارت به اسیر

چه اسیری که همان قاتل اوست
تو خدایی مگر ای دشمن دوست؟

شبروان مست ولای تو علی
جان عالم به فدای تو علی

در جهانی همه شور و همه شر
ها عَلِیٌ بَشَرٌ کَیفَ بَشَر