بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

طفل شادی
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، شفیعی کدکنی ، سیاست

 

دیدم بعضی از دوستان خوش سلیقه به مناسبت اتفاقات اخیر مطالبی نوشته اند و از طفل گمشده شادی یاد کرده اند که تعبیری است از شعر دکتر شفیعی کدکنی، گفتم اصل شعر را اینجا بنویسم. امیدوارم حالا که بعد از مدت ها این طفل گریزپا پیدایش شده، دیگر هیچ وقت گم نشود!

 

طفلی به نام شادی،

دیریست گمشده ست

با چشمهای روشن  ِ براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو


هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما:


یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر


 
واحه ای در بیابان
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شفیعی کدکنی ، کتاب

 

هر جمله از نوشته های استاد مثل در و گوهر است برایم. جام پر شهدی است که دلم می خواهد تا قطره آخرش را بنوشم.

این روز ها مشغول خواندن دو کتاب تازه از دکتر محمدرضا شفیعی‌کدکنی، صاحب شعر معروف به کجا چنین شتابان؟، بوده ام یکی حالات و مقامات م امید که درباره مهدی اخوان ثالث است و دیگری چراغ و آینه، در جستجوی ریشه ها تحول شعر معاصر ایران. هر دو کتاب را دو دوست عزیز اخیرا از ایران برایم آورده اند. نوشته های این دو کتاب در طی نیم قرن شکل گرفته اند (1341-1390). نوشته های اخیر استاد کاملا با یادگارهای سالهای جوانی او متفاوت اند. حاصل بیش از شصت سال تجربه، قلمی است که به کمال رسیده و شحصیتی که به جامعیت. در ورای این کتاب ها سیمای جامعه شناسی متفکر و تاریخدانی پر درد را می بینیم که در قالب اشاره ها و کنایه ها یافته های خود در این سال ها و دردهای مزمن جامعه ما را به ما می نمایاند. مثلا در مقدمه کتاب اخوان می نویسد:

من هیچ گاه سیاسی نبوده ام  ولی متجاوز از شصت سال ناظرِ دقیق و پُرحوصلهٔ جریانهای سیاسی در ایران بوده‌ام. به‌تجربه دریافته‌ام که روشنفکرانِ ما، غالباً، فاقدِ «تقوای سیاسی» اند. به اندک خشم و نفرتی، حتی شخصی، انواع تهمت‌ها را به طرفِ مقابل می‌زنند ...

در زمانه ای که ادبیات ما دچار ایستایی شده (اگر به تنزل گرفتار نشده باشد)، خواندن نوشته ها نوشین استاد، به واحه ای در بیابان می ماند. اگر فرصتی باشد درباره این دو کتاب بیشتر می نویسم. فقط اشاره کنم به نکته دیگری در مقدمه حالات و مقامات م امید: 

"من هرگز اهل به کتاب سازی نبوده ام آن مایه کارهای قریب به اتمام دارم که در باقی مانده عمر مجال کتاب سازی نخواهم یافت"

و ارزو کنم که عمرت دراز باد استاد.


 
کتاب هفته
ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز ۳۱ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، شفیعی کدکنی ، سالینجر ، کتاب
 یک مشت کتاب از ایران آورده ام که این روزها در ساعات خالی بودن انبان، مشغول مطالعه ی آنها هستم. ساعاتی که امسال کند و دیر می گذرند برایم؟!

ناتور دشت "The Catcher in the Rye" را در ساعات اتوبوسی خواندم. این رمان شرح دو روز از زندگی پسری عصیانگر است که از مدرسه اخراج شده و روی رفتن به خانه را ندارد. طنز و صراحت کارهای سالینجر را دوست دارم اما به نظرم در این کتاب قلم را به حال خودش رها کرده بود. انگار که فی البداهه کتاب را نوشته باشد. طرح منسجمی نداشت و قسمتهایی از کتاب واقعا زیادی بودند.

کتاب دیگری که مشغول خواندن آن هستم خاستگاه دین از نگاه فروید نوشته غلامحسین توکلی است که به نقد آرا فروید درباره دین می پردازد. کتابی قابل توجه که بوی دکتر ملکیان از لا به لای سطور آن به مشام می رسد. برخی استدلالهای کتاب در نقد عقاید ضد دینی فروید استدلالهایی عام هستند که  می توان در نقد اندیشه عالمان سکولار رشته های دیگر هم به کار برد.

 اما کتاب محبوب هفته: مجموعه شعر استاد شفیعی کدکنی. شعرهایی از دهه ۵۰، ۶۰ و ۷۰. شعرهایی با مضمون بیقراری، آرزو، ناامیدی از تغییر و کبوتر که ترجیع بند بسیاری از شعرهای این کتاب است. هر شعر استاد پیامی دارد که مخاطب را در پایان به اندیشه وا می دارد، با این حال  زبان ادیبانه و پر رمز استاد درک برخی از شعرها را برای مخاطب دشوار می کند. شعرهایی هم در این کتاب هستند که سادگی و روانی آنها آدم را به یاد گون و نسیم می اندازد مانند: صدای اعماق (آخرین شعر کتاب) و نیز شعر زیر: 

 

ابری که بر ابری ببارد 


از خانه بیرون می زنم، در زیر باران

تا بفکنم، در کوچه ای، بی صبری ام را

بردارم از دوش این گلیم ابری ام را .

 

تا چشم چشمایی کند

                                   ابر است وباران

بارانی از آن بی شکیبان،

                                          سوگواران.

 

ازکوچه بر می گردم و این ابر بی صبر

با گام من، همراه من، ره می سپارد                                           

در خویش می گریم شگفتا: "  این چه جادوست 

ابری که خاموشانه بر ابری ببارد."

 

پی نوشت:

امشب از سر شب تا الان که اذان صبح را گفته اند دارد باران می بارد، بارانی تند و یکریز. باید کمی باران بریزم توی جیبم!


 
آواز باد و باران
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، اخوان ثالث ، آمریکا و کانادا ، شفیعی کدکنی

۰- پیش بینی من درباره‌ی آمدن بهار آن هم با کاروان ناز اشتباه از آب در آمد ظاهرا قطار بهار تاخیر دارد! هوا سرد شده و امروز دارد برف می‌بارد!

۱- اخیراً استاد معروفی از دانشگاه Maryland به گروه ما آمده‌اند. چند روز پیش ایشان را برحسب اتفاق در راهرو دیدم و سوالی پرسیدم که منجر به گفتگوی صمیمانه‌‌ی یک ساعته‌ای شد. ایشان (Dr. Ramahi) هم مثل استاد خودم از دانشگاه Illinoise فارغ‌التحصیل شده‌اند که در رشته‌ی ما بسیار قوی است و اینطور که شنیده‌ام مدتی رییس واحد packaging  شرکت Compaq بوده‌اند. صحبت ما از اهداف دوره‌ی دکترا و ویژگیهای یک فارغ‌التحصیل موفق شروع شد و با من عرف نفسه فقد عرف ربه پایان گرفت. دکتر چند کلمه‌ی فارسی هم بلد بود و گاه گاه از آنها استفاده می‌کرد. می‌گفت آدمهای زیادی دکترا می گیرند اما من برای همه ی آنها احترام قایل نیستم. به نظر من یک دکترای موفق کسی است که در زمینه ی خود Technical Leader  (رهبر فنی) باشد و همه در آن زمینه به او رجوع کنند.. شب هم دوباره در دانشگاه دیدمش مرا به اسم کوچک صدا زد... آستینهایش را بالا زده بود٬ ظاهرا وضو گرفته بود و می‌خواست آماده‌ی نماز شود... آخرین صحبت من با دکتر Ramahi این بود که حس می‌کنم از همه‌ی تواناییهای خودم استفاده نمی‌کنم. آدم اینقدر ظرفیت ناشناخته دارد که اگر خودش را بشناسد بی‌درنگ خدایش را خواهد شناخت. نمی‌دانم چطور می‌توانم بهتر از ظرفیتهای خودم استفاده‌ کنم... گفت این سوالی نیست که در یک روز یا یکسال به جوابش برسی شاید در هفتاد سالگی جوابش را پیدا کنی ...

۲- یک دوست کانادایی داریم که شیعه شده و نام علی را برای خودش انتخاب کرده. علی معمولا به جلسه‌ی قران ایرانیها می‌آید. دیشب نیامده بود با دوتا از بچه‌ها دنبالش رفتیم و همگی در خانه‌ی ما جمع شدیم. شام را با هم خوردیم و بعد قدری سر به سرش گذاشتیم و کانادایی ها را دست انداختیم. علی علاقه‌ی بسیار زیادی به یادگیری زبان فارسی دارد و پیشرفت خوبی دارد گاهی آدم را حسابی شرمنده می‌کند وقتی می‌گویی Hello و او جواب می‌دهد سلام ... می‌گویی How are you? و او جواب می‌دهد الحمدلله ... می‌گویی Goodbye و او جواب می‌دهد خداحافظ... من که دیدم علاقه‌ی زیادی به فرهنگ ما دارد سی دی همنوا با بم استاد شجریان را برایش گذاشتم از موسیقی سنتی برایش گفتم. سازها و افراد گروه را برایش معرفی کردم و در حین گوش دادن به آهنگها و آوازها برخی از شعرها را برایش ترجمه کردم.

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

او که دانشجوی تاریخ است زبان فارسی را با اردو و هندی مقایسه می‌کرد و معتقد بود زبان فارسی شیرین‌تر و آهنگین‌تر است... من به یاد این شعر حافظ افتادم که در غزلی که به پادشاه هند تقدیم کرده سروده :

شکر شکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود

۳- سی دی همنوا با بم را یکی از دوستان بسیار خوبم به من داد. اثر ارزشمندی بود. افزون بر نوآوریهای موسیقیایی آن مثل همنوایی هماهنگ پدر و پسر که اظهار نظر در این باره در صلاحیت من نیست٬ انتخاب شعرهای این برنامه بسیار بجا بود. جالب اینکه سه شعر از شاعران معاصر مرحوم مهدی اخوان ثالت٬ دکتر شفیعی کدکنی و هوشنگ ابتهاج در این برنامه خوانده شد و اگر چشمهایم اشتباه نکرده باشند٬ هوشنگ ابتهاج (ه ا سایه) در میان حضار نشسته بود (من فکر می‌کردم او در شهر کلن آلمان باشد). نگین این برنامه به نظر من شعر خانه‌ام آتش گرفته از اخوان با آهنگ سازی استاد بود. اهتمام استاد به استفاده از شعرهای نیمایی در موسیقی سنتی در خور تحسین است. ایشان ۳۳ سال قبل در جشن هنر شیراز شعر پرکن پیاله را (از فریدون مشیری)  با همراهی حسین علیزاده‌ی جوان (اگر اشتباه نکنم) خواند و بنا به عادت دیرینه‌ی بسیاری از ما ایرانیان که به شدت سنت گرا هستیم با اعتراضها و مخالفتهای شدیدی روبرو شد٬‌اما دست از کار برنداشت. مثلا یک بار آهنگی قدیمی شنیدم که شعر داروک نیما را با ارکستر سمفونیک به زیبایی اجرا کرده بود. نوار قاصدک ایشان که در ایران اجازه‌ی انتشار نیافت همدم من در شبهای خوابگاه بود٬ در این نوار دو شعر نیمایی از آثار اخوان اجرا شده. یادم می‌اید پس از انتشار آلبومهای معمای هستی و آرام جان انتقادهای بسیاری در رسانه‌ها مطرح شد که شجریان به تکرار موسیقی دوران قاجاریه روی آورده. همانوقت شجریان در مصاحبه‌ای گفت من کار مفصلی را بر روی شعر نو و ترکیب آن با موسیقی سنتی آغاز کرده‌ام که به تدریج منتشر خواهم کرد. مدتی بعد شعری بهاری از فریدون مشیری را در کاست بوی باران و بعد از آن شعر زمستان را اجرا کرد.

به عنوان یک پیشنهاد فکر می‌کنم اگر استاد برخی از کارهای سهراب سپهری را هم اجرا کند٬ آشتی شعرنو با موسیقی سنتی کامل ترخواهد شد. زیرا اولا شعرهای سهراب از تنوع عروضی بیشتری نسبت به شعرهای اخوان ونیما برخوردار است و به همین نسبت آهنگسازی و اجرای آن دشوارتر است. دوم اینکه زبان ساده و امروزی آن برای برقراری ارتباط با جوانان گریزپای خوشایندتر است. سوم اینکه استاد٬ از اجرای شعرهای نو بیشتر بهره‌برداری سیاسی (و اجتماعی) می‌کنند که البته این کار عیب نیست و درخور احترام است مثلا در همین کنسرتی که دو ماه قبل در برخی شهرهای آمریکای شمالی برگزار کردند این شعر اخوان آغازگر برنامه بود:

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟

که منظور آن واضح است. درحالیکه نقطه‌ی قوت موسیقی سنتی ایران وجه عرفانی آن است صدای طنبور و نوای نی هر انسان صاحبدلی را به سرچشمه‌ی کمال پیوند می‌دهد. اگر باور ندارید یکبار مطرب مهتاب رو  را بشنوید. وقتی حتی رعد تسبیح خدای می‌گوید چرا طنبور نگوید؟ حتی در همین کنسرت اخیر یکی از خبرگزاریهای آمریکایی با استاد و گروهش مصاحبه کرده بود و همه‌ی آنها پشتوانه‌ی معنوی و ماورایی این نوع موسیقی وخلسه‌ای که از شنیدن آن حاصل می‌شود را فرایاد آورده بودند.به همین دلیل مایه‌های عرفانی شعر سهراب با روح موسیقی سنتی سازگاری بیشتری دارد و اجرای اندیشمندانه‌ی کارهای او با استقبال گسترده‌ای روبرو خواهد شد.

برای بار سوم در این بهشت می‌نویسم که شعر نو ظرفیتهای فراوانی برای بیان مسایل امروزی دارد٬ اما ... هنوز کاوه‌ای که این درفش را بردارد ظهور نکرده.

راستی داشتم فراموش می‌کردم: بم را فراموش نکنیم

این نغمه‌ی محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقیست آواز باد و باران


 
وطن (شعری از شفیعی کدکنی)
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ٥ فروردین ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، شفیعی کدکنی
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی یکی از شاعران و ادیبان بنام معاصر است که در سال 1318 در کدکن (kadkan) روستایی نزدیک تربت حیدریه در استان خراسان چشم به جهان گشود. به ندرت پیش می‌آید که یک نفر هم شاعر خوبی باشد و هم توانایی تحقیق٬ نظریه پردازی و نگارش کتاب در حوزه‌ی ادبیات را داشته باشد. در میان گذشتگان تنها مورد موفقی که به یاد می‌آورم ملک‌الشعرای بهار است. دکتر شفیعی کدکنی هم علاوه بر اتمام تحصیلات آکادمیک در رشته‌ی ادبیات فارسی در دانشگاههای فردوسی مشهد و تهران  و سالها تدریس در دانشگاه تهران و تربیت دانشجویان٬ این توفیق را یافته که شعرهایش به میان مردم راه پیدا کند. احتمالا همه‌ی شما شعرهایی مثل به کجا چنین شتابان یا نفسم گرفت از این شب در این حصار بشکن را شنیده‌اید. شعرهای او که بیشتر در قالب نیمایی است دارای زبانی استوار و پیراسته است. او همیشه از دریچه‌ای تازه به روزگار و اتفاقها نگاه می‌کند و علاقه‌ی فراوانی به استفاده از عناصر طبیعت مثل درخت٬ باران٬ گل و ... دارد. یکی از شعرهای ایشان را که از قضا با حال و هوای ما دورماندگان از وطن تناسب دارد٬ با هم می‌خوانیم:

 

در روزهای آخر اسفند،
کوچ بنفشه‌های مهاجر،
زیباست.
در نیمروز روشن اسفند،
وقتی بنفشه ها را، از سایه های سرد،
در اطلس شمیم بهاران،
با خاک و ریشه
                 - میهن سیارشان –
از جعبه های کوچک و چوبی،
در گوشه‌ی خیابان می‌آورند
جوی هزار زمزمه در من
می‌جوشد:
ای کاش...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یک روز می توانست،
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
              در روشنای باران، در آفتاب پاک!