بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

صائب و بیدل و حافظ
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢٢ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حافظ ، شعر کلاسیک

صحبت از بیدل دهلوی بود و اینکه او بیشتر شعر گفته یا صائب تبریزی؟ تخمین می زنند که هر دو بزرگوار بیش از صد هزار بیت سروده باشند!

  گفتم: تعداد غزلهای حتمی حافظ ۴۹۵ غزل است. اگر عمر شاعری حافظ را ۴۰ سال در نظر بگیریم (چل سال بیش رفت که من لاف می زنم!) یعنی تقریبا در هر ماه فقط یک غزل گفته. یک تعبیر دیگر که شاید صحیح تر باشد این است که بگوییم حافظ بیش از این مقدار شعر گفته اما دست به پالایش شعرهایش زده و آنچه امروز به ما رسیده برگزیده اشعار اوست به انتخاب خود او، یا دوستان نزدیک او مثلا محمد گل اندام. کاش صائب و بیدل هم این کار را کرده بودند...


 
مستان سلامت می​کنند
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، مولانا

ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا

وی شاه طراران بیا مستان سلامت می​کنند

آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست

آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می​کنند

آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو

وان نور روزم را بگو مستان سلامت می​کنند

(مولانا)


 
تشخیص مصلحت...
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: طنز ، شعر کلاسیک ، حافظ

مصلحت دید من آن است که یاران همه کار

بگذارند و خم طره ی یاری گیرند !

لبخند


 
فقط سعدی
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، سعدی ، حسب حال

دوستانی که مدتی با حقیر هم‌قفس بوده‌اند و حشر و نشر داشته‌اند (امثال حسن آقای عندلیب و میرزا رضا(۱) ) بارها در حالیکه انگشت اشاره‌ی دست راست را به علامت تاکید تکان می‌داده‌ام این جمله را شنیده‌اند که:
فقط سعدی می‌تواند همچنین شعری بگوید:

لاابالی (۲) چه کند دفتر دانایی را
طاقت وعظ نباشد سر سودایی را

آب را قول تو با آتش اگر جمع کند
نتواند که کند عشق و شکیبایی را (۳)

دیده را فایده آنست که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را (۴)

من همان روز دل و صبر به یغما دادم
که مقید(۶) شدم آن دلبر یغمایی را

گر برانی نرود ور برود بازآید
ناگزیرست مگس دکه‌ی حلوایی را (۷)

بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس
حد همین است سخندانی و زیبایی را (۸)

سعدیا نوبتی(۹) امشب دهل صبح نکوفت
یا مگر روز نباشد شب تنهایی را

پی نوشت:
(۱) این میرزا رضا یک میرزا رضای دیگه است و با مرحوم پدربزرگ تومنی ۹ قرون فرق می‌کنه
(۲) لاابالی در اینجا یعنی بی باک و کسی که در قید تعلقات نیست
(۳) آب و آتش متضاد هم هستند. یعنی شاید تو با افسون بتوانی آب و آتش را در یک جا جمع کنی اما نمی‌توانی عشق و صبر را باهم سازگار کنی
(۴) این بیت محشر است و فقط سعدی ...
(۵) یک بیت بالای ۱۸ سال داشت که ممیزی کردیم!
(۶)مقید: گرفتار - در بند- دلداده
(۷) این بیت هم خیلی زیباست مثل مگس که از دکان حلوا (شیرینی)فروش دور نمی‌شود حتی اگر او را برانند، من هم عشق تو را رها نمی‌کنم.

(۸) شاعر در اینجا مختصری خودش را تحویل می‌گیرد که اشکالی ندارد!

(۹) نوبتی یعنی پاسبان یا نقاره‌چی که به نوبت پاس می‌دهد و زمان را اعلام می‌کند.


 
شرح دو بیت حافظ
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، حافظ ، عرفان

قبل از شرح دو بیتی که دوستی پرسیده بود اجازه بدهید اول همه ی غزل را بخوانیم و  لذت ببریم (آن دوبیت مورد نظر را برجسته کرده ام) :

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟
ساقی کجاست؟ گو سبب انتظار چیست؟  
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار   
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست؟
(۱) معنیّ آب زندگی و روضه ارم
جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست؟
(۲) مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند
ما دل به عشوه که دهیم؟ اختیار چیست؟
راز درون پرده چه داند فلک خموش
ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست؟
سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست
معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست؟
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته کردگار چیست

اولین گام در درک شعر حافظ آشنایی با صورت شعر اوست یعنی خواندن صحیح اشعار او و دانستن معنای واژه ها. متاسفانه گذر زمان و تغییرات زبان بین منظور حافظ از برخی  کلمات  با برداشت امروزین ما فاصله انداخته.  این موارد چندان زیاد نیست اما می تواند به اشتباهاتی منجر شود که مثلا یکی از آنها را در همین بحث خواهیم دید. ابتدا معنی برخی از کلمات هر  بیت را بررسی می‌کنیم و بعد معنای آن را:

بیت اول :

آب زندگی: آب حیات که عمر جاودان با نوشیدن آن حاصل می شود در باور عامه خضر و الیاس از این چشمه نوشده اند و سرچشمه ی آن هم در ظلمات است.

روضه‌ی ارم: استعاره برای بهشت است.

طرف (tarf): کنار.

خوشگوار: چیزی که سریع هضم می شود

معنی:
 ۴ بیت اول این غزل که بیت مورد نظر آخرین آنهاست همه به یک مضمون واحد اشاره می‌کنند که ناپایداری دنیا و کوتاهی عمر و دعوت به غنیمت شمردن وقت است. اغتنام وقت Carpe diem یکی از اصول فکری حافظ است که از این لحاظ بسیار به خیام شباهت دارد. دکتر ندوشن هم مقاله‌ای در زمینه‌ی مقایسه‌ی خیام و حافظ دارند که روی همین شباهت انگشت گذاشته‌اند. حافظ معتقد است که نباید فرصت عیش و خوشی و خوبی را به امید فردا از دست داد. ما همین یک امروز را داریم و هیچ اعتمادی به فردا نیست.

شرح عرفانی
 می اصطلاحی عرفانی است و نزد صوفیه به معنی ذوقی است که از دل سالک برآید و او را خوشوقت گرداند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). بهشت و عمر جاودان با اعمال ما در همین دنیا به دست می‌آید پس باید لحظه لحظه‌ی حیات را برای خوبی و ذوق و ذکر غنیمت شمرد. حتی می‌توان گفت: بهشت در همین دنیا به دست می‌آید.

بیت دوم
مستور: یکی از معانی مستور پارسا و عفیف است، چنانکه در این بیت نظامی می بینیم:

ز ریحانی چنان چون درکشم دست؟
که دی مستور بود و این زمان مست

عشوه: ناز و حرکت معشوق که دل عاشق بدان فریفته شود. (غیاث اللغات ). ناز و کرشمه . (آنندراج ). حرکت نازنینان که بدان دل عاشقان را مجذوب کنند.

اختیار : یکی از معانی اختیار صلاح، صواب و کار درست است مثلا در تاریخ بیهقی آمده: چون خدای عزوجل بدان آسانی تخت ملک بما داد اختیار آن است که عذرگناهکاران بپذیریم. در این بیت هم حافظ اختیار را به همین معنا به کار برده و ربطی به جبر و اختیار ندارد.

معنی:یکی پوشیده دلبری می‌کند و یکی پیدا و آشکار. ما باید به کدامشان دل بدهیم کار درست کدام است؟

شرح عرفانی:

 در اصطلاح صوفیه ،مکتوم و مستور  کنه ماهیت الهی است، که از ادراک کافه عالمیان مستور است . (از فرهنگ مصطلحات عرفا) و به نظر می‌رسد در این بیت مست در مقابل مستور آمده و بنابراین باید کنایه از نشانه‌های آشکار خداوند باشد. عشوه هم در اصطلاح عاشقان ، تجلی جمال معشوق است (از کشاف اصطلاحات الفنون). به این ترتیب معنای بیت بسیار زیبا می‌شود: بعضی از جلوه‌های معشوق (خداوند) و صفات او  از چشم عام مستور است و برای خواص است و برخی از جلوه ها و صفات او برای همگان اما هر دونوع سرچشمه و مبدا یکسانی دارند حال ما باید به دنبال درک کدام دسته از صفات و آثار الهی باشیم؟


 
شکرخواب صبوح
ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حافظ ، عرفان ، شعر کلاسیک

دیشب بسیار از این بیت حافظ لذت بردم. حیفم آمد برای دوستان ننویسم:

مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح
ور نه گر بشنود آه سحرم باز آید

شکرخواب صبوح یعنی خواب شیرینی که پس از خوردن شراب در بامداد حاصل می‌شود . کنایه از سرخوشی و بی‌غمی و شادخواری است.

می‌گوید حیف که سر و صدای چنگ یا خواب شیرین بامدادی مزاحم دلدارم شده‌اند و الا او باوفاست و اگر صدای آه سحرگاهی مرا بشنود و بداند از غصه بیدار بوده‌ام به سراغم می‌آید!


 
یادی از هاتف اصفهانی
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، عرفان

اگرچه هاتف اصفهانی را به ترجیع بند معروفش می‌شناسند:

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو


اما غزلیات دلنشینی هم دارد از جمله غزل زیر که فکر می‌کنم با ساز و آواز (ابوعطا) هم اجرا شده باشد.

چه شود به چهره‌ی زرد من نظری ز برای خدا کنی
که اگر کنی همه درد من، به یکی نظاره دوا کنی

تو شهی و کشور جان تو را، تو مهی و ملک جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تو را، که نظر به حال گدا کنی؟

ز تو گر تفقد(۱) و گر ستم، بُوَد آن عنایت و این کرم
همه از تو خوش بُوَد ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی

همه جا کشی می لاله گون، ز ایاغ(۲) مدعیان دون
شکنی پیاله‌ی ما که خون به دل شکسته‌ی ما کنی

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین
همه‌ی غمم بُوَد از همین، که خدای نکرده خطا کنی(۳)

تو که"هاتف" از برش این زمان، روی از ملامت بی کران
قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی؟

پی نوشت:

(1): تفقد: نوازش دلجویی
(2) ایاغ بر وزن کلاغ ! ساغر شراب
(3) این بیت مثال خوبی است برای یکی از آرایه های ادبی که جناس شبه اشتقاق می نامند. کمان و کمین

زندگینامه: پدران سید احمد هاتف اهل اردوباد آذربایجان بودند که در زمان پادشاهان صفوی از آن دیار به اصفهان هجرت کردند . تولد هاتف در نیمه اول قرن دوازدهم در شهر اصفهان اتفاق افتاده . او به تحصیل ریاضی و حکمت و طب همت گماشت . این شاعر قسمت پایانی عمر خود را در اصفهان و قم و کاشان بسر برده و غالباً بین این سه شهر در رفت و آمد بوده است . آخرعمر در قم مستقر شده و در اواخر سال 1198 در آن شهر مرحوم و بخاک سپرده شده. او پسری بنام « سید محمد سحاب » داشته که از شعـرای عهد فتحعلیشاه قاجار
بوده . به نقل از :آوازه


 
یادی از فخرالدین عراقی...
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، عاشقانه

ساز طرب عشق که داند که چه ساز است؟
کز زخمه‌ی آن نُه فلک اندر تک و تاز است

آورد به یک زخمه، جهان را همه، در رقص
خود جان و جهان نغمه‌ی آن پرده‌نواز است

عالم چو صدایی است ازین پرده، که داند
کاین راه چه پرده است و در این پرده چه راز است؟

رازی است در این پرده، گر آن را بشناسی
دانی که حقیقت ز چه دربند مجاز است

محتاج نیاز دل عشاق چرا شد
حسن رخ خوبان، که همه مایه‌ی ناز است؟

عشق است که هر دم به دگر رنگ برآید
ناز است به جایی و یه یک جای نیاز است

در صورت عاشق چو درآید همه سوزاست
در کسوت معشوق چو آید همه ساز است


زان شعله که از روی بتان ٬حسن برافروخت
قِسمِ دل عشاق همه سوز و گداز است

راهی است ره عشق، به غایت خوش و نزدیک
هر ره که جز این است همه دور و دراز است

مستی که خراب ره عشق است، در این ره
خواب خوش مستیش همه عین نماز است...

فخرالدین عراقی در سال 610 هجری در اطراف همدان به دنیا آمد و در سال 688 در دمشق در گذشت. به این جهت او را عراقی می خوانند که اهل عراق عجم (اراک، همدان، گلپایگان،اصفهان و نواحی اطراف ) بود.

او در میانسالی به خدمت مولانا رسید و در زمره ی مریدان او جای گرفت. به همین دلیل بسیار از اندیشه های او تاثیر پذیرفته. مفاهیم اشعار او به عمق مفاهیم مولوی نمی رسد و آنقدرها متنوع نیست، اما زبان شعری عراقی در مجموع لطیف تر از مولوی است و به نظر می رسد از این جهت پیرو سعدی باشد.

در شعرهای او با انسانی جستجوگر مواجه می شویم که هنوز به یقین نرسیده و عشق را به عنوان راه نجات برمی گزیند. احتمالا حافظ شیرازی با اشعار عراقی آشنا بوده و از آنها تاثیر پذیرفته. این غزل حافظ با غزل فوق شباهتهایی دارد :

المنته لله که در میکده باز است...


 
وفاداری
ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۱ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سعدی ، عاشقانه ، شعر کلاسیک

داشتم یکی از غزلهای سعدی را برای بار چندم می‌خواندم. زیبایی های این غزل و بیان ساده و شیوای سعدی مرا بر سر ذوق آورد که چند خطی درباره‌ی این شعر بنویسم.

چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست

یعنی آنقدر گرفتار موی تو هستم و با بوی تو مست شده‌ام که دیگر از هر چه در دو عالم ماده و معنا می‌گذرد خبری ندارم.

دو واژه‌ی موی و بوی با مشابهت موسیقیایی که دارند مرکز ثقل مصراع اول هستند. ضمن اینکه آشفتگی با موی و مست شدن با بوی تناسب دارند هر دو وابسته به جسم و از آثار آن هستند و خود آن نیستند به زبان ساده یعنی من با آثار تو مست و از جهان بی خبر شده‌ام چه برسد به اینکه خودت هم باشی

دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد
خلیل من همه بت‌های آزری بشکست

یعنی چشمان من کس دیگری را نمی‌بینند زیرا دوست من همه‌ی بتها را شکسته است.

اوج هنر سعدی در انتخاب کلمه‌ی خلیل است که ایهام دارد یعنی هم می‌تواند به معنای دوست باشد و هم ابراهیم بت شکن. می‌گوید دلبران و زیبارویان دیگر در مقایسه با تو مثل مجسمه‌ای بی جان هستند. این بیت تلمیح دارد به داستان ابراهیم در قرآن.

مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال
در سرای نشاید بر آشنایان بست
یعنی خیال تو خواب را از چشم من ربوده است

مصراع دوم به خودی خود تمثیل است و زیباست اما در مقایسه با مصراع اول بسیار زیباتر می‌شود. در سرای استعاره برای چشم است و منظور از آشنا خیال دوست.

در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست
من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست

هر اسیری دنبال آزادی است اما من نمی‌خواهم از کمند عشق تو رها شوم

غلام دولت آنم که پای بند یکیست
به جانبی متعلق شد از هزار برست

مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت
اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست

بیشتر بیتهای این غزل بیانگر وفاداری شاعر در عشق است. عاشق راستین دست از دلدار خویش نمی شوید و با هر باد ناموافقی از جای نمی جنبد.

نماز شام قیامت به هوش بازآید
کسی که خورده بود می ز بامداد الست

کسی که در بامداد آفرینش شراب عشق تو را خورده باشد در شام قیامت به هوش می‌آید

زیبایی این بیت برای استفاده‌ی مناسب از تضاد است. در قدیم زمان را بر اساس وقت نمازهای ۵ گانه می‌سنحیدند و تقسیم می‌کردند. پس نماز شام آخرین وقت شبانه روز را شامل می‌شود. الست روزی است که خداوند از همه پیمان گرفت و کنایه برای ابتدای زمان است. پس سعدی شام را در مقابل بامداد و قیامت را در مقابل الست می آورد. او برای نشان دادن شدت وفاداری و گیرایی عشق دو نهایت را در مقابل هم قرار می‌دهد.

نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست

دیگران به خویشتن مشغولند اما من تنها به تو می‌نگرم. جماعت از شراب مست می‌شوند اما آگاهان از آنکه شراب می‌گرداند.

این بیت را بسیار دوست دارم و زیاد زمزمه می‌کنم و خوب می‌دانم که معاشرانم به قدر من لذت نمی‌برند! شاعر٬ نشان می‌دهد که دنبال چیز دیگری است و در دلدار خود اصالتی را یافته که در بتهای آزری نیست. با اینکه شراب هم از دست ساقی می‌رسد تنها بهانه‌ایست برای دیدن او. به یاد شعر دیگری از سعدی می‌افتم:

آفاق را گردیده‌ام مهر بتان ورزیده‌ام خوبان فراوان دیده‌ام اما تو چیز دیگری

اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی
چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست

برادران و بزرگان نصیحتم مکنید
که اختیار من از دست رفت و تیر از شست

حذر کنید ز باران دیده سعدی
که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست

خوشست نام تو بردن ولی دریغ بود
در این سخن که بخواهند برد دست به دست

بیت آخر نشانگر شیرین سخنی و ذکاوت سعدی است. می گوید: اگر چه بردن نام تو زیبا و دلنشین است اما دلم نمی آید در این شعر نام تو را ببرم. زیرا شعر مرا مردم دست به دست خواهند برد و دلم نمی خواهد نام تو در دست این و آن باشد!


 
عمان سامانی (۱)
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: عاشورا ، شعر کلاسیک

در میان شاعران پیشین، آنهایی که به واقعه ی عاشورا پرداخته اند بیشتر سوگواره و مرثیه سروده اند. به عنوان مثال قوامی رازی شاعر قرن ششم که یکی از نخستین سروده های عاشورایی متعلق به اوست می گوید:

زهرا و مصطفی و علی سوخته ز درد
ماتم سرای ساخته بر سدره منتها

در پیش مصطفی شده زهرای تنگدل
گریان که چیست درد حسین مرا دوا ...

و یا سیف فرغانی که در قرن هفتم می زیسته گوید:

اى قوم درین عزا بگریید
بر کشته ى کربلا بگریید

با این دل مرده خنده تا چند
امروز درین عزا بگریید

اما عمان سامانی که در دوره ی قاجار می زیسته (سالهای 1258 تا 1322 قمری) نگاه متفاوتی به واقعه ی عاشورا دارد. می توانیم بگوییم نگاه عرفانی دارد. یعنی وقایع عاشورا را پله های نردبان کمال می داند که حضرت اباعبدالله برای رسیدن به مقام قرب الهی آنها را یکی یکی طی کرد.
یکی از کم نظیرترین بخشهای کتاب گنجینه ی اسرار که روایت او از عاشوراست، داستان به میدان رفتن علی اکبر فرزند بزرگ امام حسین و شبیه ترین افراد به پیامبر است.

تا که اکبر با رخ افروخته
خرمن آزادگان را سوخته

آمد و افتاد از ره با شتاب
همچو طفل اشک بر دامان باب

کای پدر جان همرهان بستند بار
ماند بار افتاده اندر رهگذار

دیر شد هنگام رفتن ای پدر
رخصتی گر هست باری زودتر
...

گفت : کای فرزند مقبل آمدی
آفت جان، رهزن دل آمدی

راست بهر فتنه، قامت کرده ای
وه کزین قامت، قیامت کرده ای

از رخت مست غرورم می کنی
از مراد خویش دورم می کنی

گه دلم پیش تو گاهی پیش اوست
رو که در یک دل نمی گنجد دو دوست

بیش از این بابا دلم را خون مکن
زاده ی لیلا مرا مجنون مکن

پشت پا بر ساغر حالم مزن
نیش بر دل سنگ بر بالم مزن....

چنانکه می بینید عمان سامانی معتقد است امام حسین برای اینکه عشق فرزند، مانع عشق خداوند نشود با تقاضای فرزند دلبندش مخالفت نکرد و او را به میدان جنگ روانه کرد 


 
غرلی از عطار نیشابوری
ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز ٩ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: عطار نیشابوری ، شعر کلاسیک ، عرفان

جامی در نفحات الانس آورده است: جلال الدین رومی گفت: « نور منصور (حسین بن منصور حلاج) بعد از صد و پنجاه سال به روح فریدالدین عطار تجلی کرد و مربی او شد.»


ای در درون جانم و جان از تو بی خبر
وز تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر             
 
چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان
در جان و در دلی دل و جان از تو بی خبر        
 
نقش تو در خیال و خیال از تو بی نصیب
نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر        

از تو خبر به نام و نشان است خلق را 
وآنگه همه به نام و نشان از تو بی خبر        
 
جویندگان جوهر دریای کنه تو
در وادی یقین و گمان از تو بی خبر         
 
چون بی خبر بود مگس از پر جبرئیل
از تو خبر دهند و چنان از تو بی خبر         
 
شرح و بیان تو چه کنم زانکه تا ابد
شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی خبر        
 
عطار اگرچه نعره‌ی عشق تو می‌زند
هستند جمله نعره‌زنان از تو بی خبر  


 
حرفی از خیام
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، خیام

شبیه همان بحثی که قبلا درباره‌ی رباعیات ابوسعید ابوالخیر داشتیم و استدلال کردیم که این رباعی‌ها منسوب به او هستند درباره‌ی رباعیات خیام هم صادق است. با این تفاوت که در شاعر بودن ابوسعید شکی نیست اما حتی شاعر بودن خیام هم اثبات نشده است. در هیچ یک از کتابهایی که معاصر خیام یا اندکی پس از او نوشته شده‌اند به شاعر بودن او اشاره نشده. مشهورترین کتابی که از خیام نام می‌برد چهارمقاله‌ی نظامی عروضی است که نویسنده داستان ملاقات خود با خیام و پیش‌گویی او درباره‌ی قبر خویش را نقل می‌کند اما هیچ اشاره‌ای به شاعر بودن خیام نمی‌کند. با توجه به اینکه موضوع اصلی کتاب چهارمقاله٬ شعر و شاعری است و نویسنده در چندین مورد حتی از شاعران گمنام و مهجور زمان خود نام می‌برد می‌توان نتیجه گرفت که خیام شاعر نبوده یا در زمان خود هیچ اشتهاری به شاعری نداشته....

دلیل دیگری که صحت انتساب مجموعه‌ی رباعیات به خیام را زیر سوال می‌برد تناقض محتوایی بین آنهاست چنان که گاهی تصویر یک آدم موحد باریک بین را می‌بینیم و گاهی تصویر انسان دایم الخمر و کفرگو. چگونه ممکن است که یک نفر استاد نظامیه‌ی نیشابور باشد و در دوران تعصبات کور مذهبی که امثال حسنک وزیر را به جرم اعتقادات شیعی بر دار می‌کنند سخن کفرآمیز بگوید و جان سالم به در ببرد؟

اما مهم تر از همه‌ی اینها این است که ما از رباعیات منسوب به خیام لذت می‌بریم . نه تنها ما که جهان ما ... و گزاف نیست اگر خیام را مشهورترین شاعر ایرانی در دنیای غرب بنامیم. ( اخیرا هم یک فیلم بسیار سبک٬ تخیلی و پر از ایراد درباره‌ی او ساخته‌اند. عمرتان را برای دیدن آن تلف نکنید!)  این مقدمه‌ی ناخواسته را نوشتم تا اشاره کنم به آن دو رباعی که در مطلب پیشین نوشتم. این دو رباعی با شخصیت چند بعدی خیام سازگاری دارند و هر دو هدف واحدی دارند. اجازه بدهید بر روی رباعی نخست تمرکز کنیم و به خصوص بیت دوم. : هر طایفه‌ای ز من گمانی دارد- خوب تا اینجا را که مولوی هم گفته: هرکسی از ظن خود شد یار من...- اما خیام می‌گوید من از آن خودم هستم. حرفی تازه می‌زند که کمتر از دیگران شنیده‌ایم. این یعنی استقلال شخصیت٬ آزادی و آزادگی. چیزی که گمشده‌ی ما شرقی هاست.

ما بیشتر برای دیگران زندگی می‌کنیم: دیگران درباره‌ی ما چه فکر می‌کنند؟ طرز لباس پوشیدن ما٬ آرایش ظاهری ما٬ حرف زدن ما٬ کارهای روزمره‌ی ما ... همه تابع تصورات دیگران از ماست. انگار بازیگریم٬ مترسکیم٬ نقاب به صورت داریم... ما آن ِ خود نیستیم٬ آن دیگرانیم. آزاد نیستیم٬برده‌ی تصورات دیگران هستیم. 


 
من آن ِ خودم...
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، خیام

گر من ز می مغانه مستم٬ هستم!

گر کافر و گبر و بت پرستم٬ هستم!

هر طایفه‌ای ز من گمانی دارد

من آن خودم جنانکه هستم هستم!

****

 

اسرار ازل را نه تو دانی و من

وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

«خیام»


 
آغازگر شعر عارفانه
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: عرفان ، شعر کلاسیک ، ابوالسعید ابوالخیر ، بایزید بسطامی

دیروز داشتم چند رباعی منسوب به شیخ ابوالسعید ابوالخیر۱ را می‌خواندم. به نظرم بسیار زیبا رسیدند. یکی از آنها حسابی سرمستم کرد. اجازه بدهید شما را هم در این مستی شریک کنم:

گفتم: چشمم... گفت: به راهش می‌دار
گفتم: جگرم... گفت: پر آهش می‌دار
گفتم که: دلم... گفت: چه داری در دل؟
گفتم: غم تو، گفت: نگاهش می‌دار!

تعداد زیادی رباعی به روزگار ما رسیده است که شاعر آنها را شیخ ابوالسعید ابوالخیر دانسته‌اند٬ اما بسیاری از آنها را در دیوان عارفان دیگر هم می‌توان یافت (به عنوان مثال تقربیا تمامی رباعیات خواجه عبدالله انصاری را به نام شیخ هم نوشته‌اند.)  شاید تعجب کنید اما بعضی از این رباعی‌ها را در دیوان مولوی که ۲۵۰ سال بعد از ابوالسعید ابوالخیر می‌زیسته دیده‌ام. به همین دلیل بهتر است بگوییم این رباعیات منسوب به شیخ ابوالسعید ابوالخیر  هستند.

ایران زادگاه عرفان بود. از زمان سلطان‌العارفین بایزید بسطامی۲ با اینکه ایران در تسلط خلیفه‌ی بغداد بود زبان فارسی به عنوان زبان رسمی عارفان و صوفیان به کار رفت اما زبان عربی زبان رسمی فقیهان بود. جالب اینکه افرادی که به نحوی با هر دو طایفه‌ی عارفان و فقیهان دمخور بوده‌اند کتابهای فقهی‌اشان را به زبان عربی و متون عرفانی‌اشان را به زبان فارسی نوشته‌اند مثل: جناب امام محمد غزالی. ابن بطوطه۳ ٬ جهانگرد معروف می‌گوید : در قاهره گروهی از درویشان ایرانی را دیدم که خانقاهی داشتند و ذکر می‌گفتند و سماع می‌کردند. در زمان او (نیمه‌ی اول قرن ۸) دنیای اسلام به دو بال شرقی و غربی تقسیم می‌شده که تقریبا بغداد مزر این دو ناحیه بوده. در بخش شرقی که از ایران تا هند و چین را شامل می‌شده زبان فارسی زبان رسمی بوده و در بخش غربی زبان عربی. یکی از دلایل نفوذ زبان فارسی کوششهای عارفان و صوفیان در ترویج مرام و آموزه‌های خود بوده (بال غربی در تسلط خلیفه‌ی بغداد و فقهای حنفی و حنبلی ۴ بوده لذا صوفیان در بال شرقی آزادی عمل بیشتری داشته‌اند).

"هرمان اته" خاور شناس آلمانی درباره شیخ ابوسعید ابوالخیر چنین آورده است: «وی نه تنها استاد دیرین شعر صوفیانه بشمار میرود، بلکه صرف نظر از رودکی و معاصرانش، می‌توان او را از مبتکرین رباعی که زاییده طبع ایرانی است دانست.  ابتکار او در این نوع شعر از دو لحاظ است: یکی آنکه وی اولین شاعر است که شعر خود را منحصراً به شکل رباعی سرود. دوم آنکه رباعی را بر خلاف اسلاف خود نقشی از نو زد که آن نقش، جاودانه باقی ماند.  یعی آن را کانون اشتعال آتش عرفان [و] وحدت وجود قرار داد..

به این ترتیب شیخ ما٬ سنت پسندیده‌ای را بنیاد نهاد که پس از او به همت عارفان دیگر ادامه یافت. کمتر عارف برجسته‌ای را می‌توان یافت که شعر لطیفی نسروده باشد از خواجه عبدالله انصاری گرفته تا علامه‌ی طباطبایی. رباعی دیگری منسوب به شیخ را می‌خوانیم: 

ای در دل من اصل تمنا همه تو  
وی در سر من مایه‌ی سودا همه تو
هر چند به روزگار در می‌نگرم  
 امروز همه تویی و فردا همه تو 

-------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

۱-شیخ ابوسعید ابوالخیر از عارفان بزرگ و مشهور اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری است. درباره‌ی او کتابها و مقالات فراوانی نوشته‌اند که معروف‌ترین آنها اسرار التوحید است که نوه‌ی او نوشته. ولادت شیخ در سال ۳۵۷ هجری در شهرکی بنام میهنه یا مهنه در خراسان اتفاق افتاد. اکنون ویرانه‌های میهنه در ترکمنستان است. او سالها در مرو و سرخس فقه و حدیث آموخت تا اینکه به وادی عرفان روی آورد. شیخ ابوسعید پس از اخذ طریقه‌ی تصوف به دیار اصلی خود (میهنه) برگشت و هفت سال به ریاضت پرداخت و به اشاره شیخ و پیر خود مدتی به نیشابور رفت. ابوسعید عاقبت در همانجا که چشم به دنیای ظاهر گشوده بود، در شب آدینه چهارم شعبان سال 440 هجری، وقت نماز خفتن جهان را بدرود گفت.

۲- بایزید به احتمال قوی در سال ۱۳۱ هجری به دنیا آمده است. در میان عارفان ایرانی بایزید از نخستین کسانی است که به نویسندگی و به قولی به شاعری پرداخت. امام محمد غزالی در قرن پنجم هجری از آثار قلمی او استفاده کرده است ولی در حال حاضر چیزی از آثار قلمی وی در دست نیست.

۳-  ابن بطوطه (Ebn-e Batuteh) در سال ۷۰۲ هجری در شهر طنجه در مراکش امروزی به دنیا آمد و سی سال به سفر پرداخت. سفر  او در روز پنجشنبه ۲ رجب سال ۷۲۵ هجرى قمرى آغاز شد و در اواخر ماه ذى الحجه سال ۷۵۴ هجرى قمرى پایان یافت. گستره‌ی سرزمین‌هایی که او به آنها سفر کرده چند برابر آن چیزی است که مارکوپولو دیده... درباره‌ی ابن بطوطه یک دنیا حرف دارم!

۴- در آن زمان تعصبات کور مذهبی در آن گوشه از دنیای اسلام بیداد می‌کرده. بسیاری از گوهرهای گرانبهای عرفان و فلسفه و تشیع نظیر عین‌ القضات٬ شیخ اشراق٬ شهید اول و ... را به طرزی دردناک در دمشق و حلب و ... سر بریده‌اند٬ شمع آجین کرده‌اند٬ زنده زنده سوزانده‌اند یا پوستشان را  کنده‌اند. دو سه فقیه درباری دور هم می‌نشستند و از سر حسادت و یا نفهمی فتوای ارتداد می‌دادند و مشتی از اراذل عوام را به جان این بزرگواران می‌انداختند. اشک در چشم انسان  حلقه می‌زند وقتی حکایت این قساوت‌ها را می‌خواند. من این سالها را قرون وسطای اسلامی می‌خوانم.


 
غزلی از عطار نیشابوری
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عطار نیشابوری ، شعر کلاسیک ، عرفان
زندگینامه عطار نیشابوری : نام او را «محمد» و لقبش را «فرید الدین» نوشته‌اند. در اشعارش بیشتر به «عطار» تخلص نموده و گاهی هم «فرید» را برای خود برگزیده است. عمر عطار بین هفتاد تا هشتاد سال بوده و ظاهرا در سال ۶۱۸ به دست مغولان به شهادت رسیده است. شیخ عطار داروخانه‌ای داشته که در آن به کار طبابت می‌‌پرداخته است.
به روایت جامی، سبب گرایش عطار به تصوف آن بود که: «روزی در دکان عطاری مشغول معامله بود. درویشی آنجا رسید و چند بار شی ءٌ لله گفت (یعنی چیزی برای خدا بده). وی به درویش نپرداخت، درویش گفت: ای خواجه تو چگونه خواهی مرد؟ عطار گفت: چنانکه تو خواهی مرد. درویش گفت: تو همچون من می‌توانی مرد؟ عطار گفت: بلی. پس درویش کاسه چوبینی که داشت، زیر سر نهاد و گفت: الله و در دم جان بداد. عطار را حال متغیر شد و دکان بر هم زد و به این طریق درآمد.»
 
آثار مسلم عطار را می توان از این قرار دانست:
۱-مصیبت نامه، ۲ـ الهی نامه، ۳ـ اسرار نامه، ۴-مختار نامه، ۵ـ منطق الطیر، ۶-خسرو نامه، ۷-جواهر نامه، ۸-ـ شرح القلب، ۹-دیوان قصاید و غزلیات و اگر کتاب منثور تذکره الاولیا را هم بر این مجموعه بیفزاییم تعداد آثار مسلم او به ده کتاب بالغ می‌گردد که بی گمان شاهکار او کتاب منطق الطیر است. سبک اشعار او عراقی و دارای مفاهیم بلند عرفانی است. بازتاب اشعار او را در سروده‌های مولوی و حافظ بخوبی می‌توان دید. در این میان مولوی ارادت ویژه‌ای به عطار دارد و چندبار از او نام می‌برد و مراتب والای او را می ستاید:
 
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم
 
غزل زیبایی از او را می‌خوانیم:
 
آتش عشق تو در جان خوش تر است
جان ز عشقت آتش‌افشان خوش تر است
هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای 
تا قیامت مست و حیران خوش تر است
تا تو پیدا آمدی پنهان شدم
زانکه با معشوق پنهان خوشتر است
درد بر من ریز و درمانم مکن
زانکه درد تو ز درمان خوش تر است
می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا 
سوختن در عشق تو زان خوش تر است
چون وصالت هیچکس را روی نیست
روی در دیوار هجران خوش تر است
خشکسال وصل تو بینم مدام
لاجرم در دیده طوفان خوش تر است
همچو شمعی در فراقت هر شبی
تا سحر عطار گریان خوش تر است
 

 

 

تصویر آرامگاه عطار در نیشابور


 
مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شیخ بهایی ، زندگی در غرب ، شعر کلاسیک

جمعه شب کنار رودخانه‌ی پهناور اتاوا که بودیم٬ حال عجیبی به من دست داد. (یک بار هم سالها قبل کنار زاینده‌رود اینطوری شده بودم. تماشای آب انگار مرا از خود بیخود می‌کند) از رفقا جدا شدم و به نزدیکترین فاصله از آب رسیدم. شب بود همه جا تاریک بود٬ در ساحل رودخانه پرنده پر نمی‌زد. به سطح آب نگاه می‌کردم. موجها اگرچه خروشان بودند حرکت آرامش بخشی داشتند و منحنی‌های ظریفی روی آب رسم می‌کردند. تنهایی لذت بخشی مرا تسخیر کرده بود. آن وقت در آن خلسه‌ی شیرین٬ با صدای بلند شروع کردم به خواندن این شعر شیخ بهایی:

تاکی به تمنای وصال تو یگانه  
اشکم شود،از هر مژه چون سیل روانه 
خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟  
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه 
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه 
 
رفتم به در صومعه‌ی عابد و زاهد  
دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد 
در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد  
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد 
یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه 
 

روزی که برفتند حریفان پی هر کار  
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار 
من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار  
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار 
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
 
 
هر در که زنم،صاحب آن خانه تویی تو  
هر جا که روم،پرتو کاشانه تویی تو 
در میکده و دیر که جانانه تویی تو  
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو 
مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه
 
 
بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید 
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید 
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید  
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید 
دیوانه منم، من که روم خانه به خانه
 
 
عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید  
دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید 
تا غنچه‌ی بشکفته‌ی این باغ که بوید  
هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید 
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه 
 
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست  
هر چند که عاصی است، زخیل خدم توست 
امید وی از عاطفت دم به دم توست  
تقصیر خیالی به امید کرم توست 
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
 

پی نوشت

ابیاتی که به رنگ سرخ نوشته شده از خیالی بخاری است که شیخ بهایی آن را در قالب مخمس (مسمط 5 تایی) تضمین کرده


 
بوی بیوفایی
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک

سر برگ گل ندارم ز چه رو روم به گلشن؟

که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بیوفایی

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی

به قمارخانه رفتم همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

 

فخرالدین عراقی


 
هزار سالگی پیرمرد
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: ناصر خسرو ، شعر کلاسیک

شنیدم که هزارمین سال تولد ناصر خسرو است. به یاد این پیرمرد لجوج و نترس افتادم که گویی پس از هزار سال هنوز بر فراز کوههای بدخشان بر باروی قلعه ای سنگی ایستاده و نفرینهایش را نثار مردم بلخ و غزنین می کند.

سالها قبل، پیش از آنکه با خاقانی آشنا شوم با شعرهای پیرمرد دمخور بودم. در میان اشعار خشک و بدآهنگ و پرمغز او گاه مرواریدهای بی نظیری یافت می شود که دوست داری ساعتها آنها را زمزمه کنی. دیشب سراغ دیوانش رفتم و این شعر را که البته 8 سال قبل از موسوی گرمارودی شنیده بودم دوباره خواندم : 
 

بهار دل دوستدار علی
همیشه پر است از نگار علی . . .
 

موسیقی حماسی این شعر مرا به یاد قصیده دیگری انداخت که روزگاری در ایام خامی به استقبال آن رفته بودم

:صبا باز با گل چه بازار دارد
که دایم از او جانم آزار دارد. . .

و بعد شعر دیگری به یادم آمد که آن روزها در کتابهای درسی بود:

دیر بماندم در این سرای کهن، من
تا کهنم کرد صحبت دی و بهمن. . .

وقتی فکر می کنم چطور حاضر شد به همه چیزش، به شغلش، درآمدش، زندگی راحتش، پشت پا بزند عظمتش درنظرم چند برابر می شود و خودم را ناچیزتر از همیشه می بینم که حتی جرات یک عصیان کوچک ندارم.