بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

طفل شادی
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، شفیعی کدکنی ، سیاست

 

دیدم بعضی از دوستان خوش سلیقه به مناسبت اتفاقات اخیر مطالبی نوشته اند و از طفل گمشده شادی یاد کرده اند که تعبیری است از شعر دکتر شفیعی کدکنی، گفتم اصل شعر را اینجا بنویسم. امیدوارم حالا که بعد از مدت ها این طفل گریزپا پیدایش شده، دیگر هیچ وقت گم نشود!

 

طفلی به نام شادی،

دیریست گمشده ست

با چشمهای روشن  ِ براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو


هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما:


یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر


 
شب شعری در جهرم
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران ، شعر معاصر

دیشب به گمانم بعد از ۹ سال در یک شب شعر شرکت کردم. دعوت شده بودم به جهرم برای نهمین شب شعر فاطمی، یک برنامه مردمی که  با تلاش دهها نفر از جوانان جهرم و با استقبال خوب مردم برگزارشد. جهرم محل تولد پدر و مادر من است. اقامت ما بسیار کوتاه بود (نزدیک به ۹ ساعت) و فرصتی برای دیدار اقوام فراهم نشد. در عوض تا ساعت ۳ نیمه شب با شاعران میهمان دور هم بودیم.

شاعر بسیار خوبی در آن جمع بود به اسم آقای محمد سهرابی که تا پیش از این برنامه ایشان را ندیده بودم. بیشتر شب نشینی به شعر خوانی ایشان گذشت که بسیار شیرین و دلنشین بود. مرد بزرگواری بود. کمتر شاعری به قوت ایشان دیده ام در این سالها. قلمش پر می باد!

ظهر است بر جهاز شتر آفتاب کن

خود را ببین به صفحه ی آب و ثواب کن

این برکه را به عکسی از آن رخ شراب کن

از بین جمع یک دو ذبیح انتخاب کن

پر لاله کن به خون شهیدان بهار را

 

فردا به تهران می رویم. آسمان شیراز ابری است.


 
حنجره غزل امروز
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، حسین منزوی

 

دومین شب بی خوابی است برای آدمی مثل من که فرصت زیادی برای خوابیدن ندارد.

یکی از دوستان جوانم - که سال هاست اینجاست- اخیرا سفری به ایران داشت و در بازگشت کتابی از استاد شفیعی کدکنی برایم هدیه آورد. این دوست من هویت ایرانی خودش را به خوبی حفظ کرده و با اینکه در گرایش های پزشکی تحصیل می کند آتش اشتیاق به زبان مادری و شعر و ادب را در دلش زنده نگه داشته. اولین باری که او را دیدم در جلسه ای در دانشگاه واترلو بود که درباره قیصر امین پور صحبت می کردم. برایم جالب بود که در اینجای عالم، جوان لاغر اندام کم سن و سالی با شعر قیصر آشنا بود در حالیکه بزرگترها چندان شناختی از این شاعر خوب معاصر نداشتند. 

دوست با معرفتی است، گاهی سراغی از من می گیرد و دیدارهایمان از دقیقه به ساعت می رسد. این بار کتابی دیگری هم از مرحوم حسین منزوی آورده بود (ترمه و تغزل). چند نمونه از شعرهای خوب منزوی را با هم می خواندیم بحث می کردیم که چگونه غزل را با شور و هیجان آغاز می کند و بعد هرچه پیش می رویم از آن انرژی اولیه کاسته می شود:

شتک زده است به خورشید خون بسیاران

بر آسمان که شنیده است از زمین باران ؟

منزوی اصرار دارد که غزل هایش طولانی باشد. در این دوران که شاعران به سرودن غزل های چهار و پنج بیتی روی آورده اند، اتفاق خوبی است اما گاهی که شاعر وزن یا قافیه ای دشوار را انتخاب کرده در انتها به اصطلاح کم می آورد:

چنان گرفته ترا بازوان پیچکی ام

 که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام ...*

نکته دیگر اینکه منزوی شاعری عاشقانه سراست. حجم عمده سروده های او و آنچه از او در یادها مانده "همچنان از عشق" است. از چند غزل توفانی او که بگذریم بیشتر این عاشقانه ها شبیه هم اند و گاهی ملالت آور و سست می شوند به ویژه آنجا که به تقلید حافظ یا سعدی غزلی می سراید: 

"یک قصه بیش نیست غم عشق" و هر کسی

زین قصه می کند به زبانی روایتی

با این همه سکه برخی از بهترین غزل های معاصر ما به نام حسین منزوی زده شده و برخی از شعرای جوان امروز که اسم و رسمی به هم زده اند پیروان موجی هستند که او آغاز کرد:

شاعر! تو را زین خیل بی دردان کسی نشناخت

 

پی نوشت:

*  با مراجعه به متن کامل شعر، بیتی که قافیه جلبکی دارد را ببینید. اصلا رنگ آبی که جلبک دارد سبز است آبی نیست.

رفیق ما می گفت برگشتنا هوشنگ ابتهاج را در فرودگاه دیده. داستان بانمکی هم از برخوردش با این شاعر بزرگ که در آن لحظه خسته و بدقلق بوده تعریف می کرد.


 
حنجره غزل امروز
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، حسین منزوی

 

دومین شب بی خوابی است برای آدمی مثل من که فرصت زیادی برای خوابیدن ندارد.

یکی از دوستان جوانم - که سال هاست اینجاست- اخیرا سفری به ایران داشت و در بازگشت کتابی از استاد شفیعی کدکنی برایم هدیه آورد. این دوست من هویت ایرانی خودش را به خوبی حفظ کرده و با اینکه در گرایش های پزشکی تحصیل می کند آتش اشتیاق به زبان مادری و شعر و ادب را در دلش زنده نگه داشته. اولین باری که او را دیدم در جلسه ای در دانشگاه واترلو بود که درباره قیصر امین پور صحبت می کردم. برایم جالب بود که در اینجای عالم، جوان لاغر اندام کم سن و سالی با شعر قیصر آشنا بود در حالیکه بزرگترها چندان شناختی از این شاعر خوب معاصر نداشتند. 

دوست با معرفتی است، گاهی سراغی از من می گیرد و دیدارهایمان از دقیقه به ساعت می رسد. این بار کتابی دیگری هم از مرحوم حسین منزوی آورده بود (ترمه و تغزل). چند نمونه از شعرهای خوب منزوی را با هم می خواندیم بحث می کردیم که چگونه غزل را با شور و هیجان آغاز می کند و بعد هرچه پیش می رویم از آن انرژی اولیه کاسته می شود:

شتک زده است به خورشید خون بسیاران

بر آسمان که شنیده است از زمین باران ؟

منزوی اصرار دارد که غزل هایش طولانی باشد. در این دوران که شاعران به سرودن غزل های چهار و پنج بیتی روی آورده اند، اتفاق خوبی است اما گاهی که شاعر وزن یا قافیه ای دشوار را انتخاب کرده در انتها به اصطلاح کم می آورد:

چنان گرفته ترا بازوان پیچکی ام

 که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام ...*

نکته دیگر اینکه منزوی شاعری عاشقانه سراست. حجم عمده سروده های او و آنچه از او در یادها مانده "همچنان از عشق" است. از چند غزل توفانی او که بگذریم بیشتر این عاشقانه ها شبیه هم اند و گاهی ملالت آور و سست می شوند به ویژه آنجا که به تقلید حافظ یا سعدی غزلی می سراید: 

"یک قصه بیش نیست غم عشق" و هر کسی

زین قصه می کند به زبانی روایتی

با این همه سکه برخی از بهترین غزل های معاصر ما به نام حسین منزوی زده شده و برخی از شعرای جوان امروز که اسم و رسمی به هم زده اند پیروان موجی هستند که او آغاز کرد:

شاعر! تو را زین خیل بی دردان کسی نشناخت

 

پی نوشت:

*  با مراجعه به متن کامل شعر، بیتی که قافیه جلبکی دارد را ببینید. اصلا رنگ آبی که جلبک دارد سبز است آبی نیست.

رفیق ما می گفت برگشتنا هوشنگ ابتهاج را در فرودگاه دیده. داستان بانمکی هم از برخوردش با این شاعر بزرگ که در آن لحظه خسته و بدقلق بوده تعریف می کرد.


 
کتاب هفته
ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز ۳۱ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، شفیعی کدکنی ، سالینجر ، کتاب
 یک مشت کتاب از ایران آورده ام که این روزها در ساعات خالی بودن انبان، مشغول مطالعه ی آنها هستم. ساعاتی که امسال کند و دیر می گذرند برایم؟!

ناتور دشت "The Catcher in the Rye" را در ساعات اتوبوسی خواندم. این رمان شرح دو روز از زندگی پسری عصیانگر است که از مدرسه اخراج شده و روی رفتن به خانه را ندارد. طنز و صراحت کارهای سالینجر را دوست دارم اما به نظرم در این کتاب قلم را به حال خودش رها کرده بود. انگار که فی البداهه کتاب را نوشته باشد. طرح منسجمی نداشت و قسمتهایی از کتاب واقعا زیادی بودند.

کتاب دیگری که مشغول خواندن آن هستم خاستگاه دین از نگاه فروید نوشته غلامحسین توکلی است که به نقد آرا فروید درباره دین می پردازد. کتابی قابل توجه که بوی دکتر ملکیان از لا به لای سطور آن به مشام می رسد. برخی استدلالهای کتاب در نقد عقاید ضد دینی فروید استدلالهایی عام هستند که  می توان در نقد اندیشه عالمان سکولار رشته های دیگر هم به کار برد.

 اما کتاب محبوب هفته: مجموعه شعر استاد شفیعی کدکنی. شعرهایی از دهه ۵۰، ۶۰ و ۷۰. شعرهایی با مضمون بیقراری، آرزو، ناامیدی از تغییر و کبوتر که ترجیع بند بسیاری از شعرهای این کتاب است. هر شعر استاد پیامی دارد که مخاطب را در پایان به اندیشه وا می دارد، با این حال  زبان ادیبانه و پر رمز استاد درک برخی از شعرها را برای مخاطب دشوار می کند. شعرهایی هم در این کتاب هستند که سادگی و روانی آنها آدم را به یاد گون و نسیم می اندازد مانند: صدای اعماق (آخرین شعر کتاب) و نیز شعر زیر: 

 

ابری که بر ابری ببارد 


از خانه بیرون می زنم، در زیر باران

تا بفکنم، در کوچه ای، بی صبری ام را

بردارم از دوش این گلیم ابری ام را .

 

تا چشم چشمایی کند

                                   ابر است وباران

بارانی از آن بی شکیبان،

                                          سوگواران.

 

ازکوچه بر می گردم و این ابر بی صبر

با گام من، همراه من، ره می سپارد                                           

در خویش می گریم شگفتا: "  این چه جادوست 

ابری که خاموشانه بر ابری ببارد."

 

پی نوشت:

امشب از سر شب تا الان که اذان صبح را گفته اند دارد باران می بارد، بارانی تند و یکریز. باید کمی باران بریزم توی جیبم!


 
یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ٧ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، ابتهاج

 گفتم که مژده بخش دل خرم است این
مست از درم در آمد و دیدم غم است این
 گر چشم باغ گریه ی تاریک من ندید
 ای گل ز بی ستارگی شبنم است این


باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت
 تنها نه من ، گرفتگی عالم است این
ای دست برده در دل و دینم چه می کنی
 جانم بسوختی و هنوزت کم است این
 آه از غمت که زخمه ی بی راه می زنی
 ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این

یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی
 چندمین هزار امید بنی آدم است این
گفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گرفت
 آری سیاه جامه ی صد ماتم است این 

پی نوشت

حس می کنم مغزم دیگر قدرت تحلیل وقایع اخیر را ندارد از بس که همه چیز خالی از منطق و عقلانیت شده. به یاد پوستین وارونه می افتم...


 
از زعفرانیه تا شلنگ آباد
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: ایران ، اهواز ، حسب حال ، شعر معاصر

1- برای چند کار اداری در تهران و اهواز بودم.صبح شنبه راننده تاکسی که مرا از آرژانتین به زعفرانیه می برد هر چه جوک بالای 18 سال بلد بود در جهت انتقاد سازنده از وضعیت جامعه برای من تعریف کرد (تا به حال خیال می کردم قیافه ام شبیه آدم حسابی هاست و احتمالا جلوی من از این حرفها...). خلاصه همنشینی با آن بزرگوار سوهانی بود مر روح را.

 2- عصر یکشنبه انقلاب بودم تا جایی که دست و جیبم توان داشت کتاب خریدم. مجموعه غزلهای یکی از دوستان با عنوان گریه های امپراتور را دیدم. چند غزل بسیار زیبا داخل آن بود که وقت را خوش کرد:

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
پر می کشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است

3- قبلا در ضمن داستانی اشاره ای به وضع تاکسی های اهواز کرده بودم. وقتی داخل یکی از این تاکسی ها می نشینی احساس می کنی که فقط در یک اتاقک آهنی نشسته ای که بی هیچ دلیل موجهی حرکت میکند! سوار شدن بر این تاکسی ها خیلی آدم را به خدا نزدیک می کند چرا که غیر از خدا هیچ فریادرس و نجات بخشی نداری.

4- آب کارون حالا که دهمین روز زمستان است از تابستان 5 سال پیش هم کمتر شده. ظهر که روی پل سفید قدم می زدم کلی غصه ام گرفت. تا به حال اینقدر کارون را رنگ پریده و نزار ندیده بودم. و اوست که باران را می باراند پس از آنکه مردم نا امید شدند...

5- اینجا که من هستم صدای سنج و دمّام می آید. شهر سیاهپوش شده و دیوارها کتیبه پوش. یاد یار مهربان آید همی ...

ای که به عشقت اسیر خیل بنی آدمند
سوختگان غمت با غم دل خرمند.


 
شاعری که زود...
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مرگ ، شعر معاصر

فکر می‌کنم سال ۷۸ بود که داشتم مجموعه‌ای از اشعار شاعران دانشجو را برای چاپ آماده می‌کردم. در میان اشعاری که به دستمان رسیده بود اثری هم از یک شاعر ۱۷ ساله‌ی قمی وجود داشت که به نسبت سن شاعر بسیار قوی بود. دو دل بودم. از یک طرف احتمال بسیار می‌دادم (تقریبا مطمئن بودم) که شاعر دانشجو نیست و از طرف دیگر قوت شعر و انگیزه‌ی شاعر از ارسال شعر حذف آن را دشوار می‌کرد. با دوستان دیگر مشورت کردم نظرشان چاپ آن اثر بود  و گفتند انشاا.. تا موقع چاپ کتاب شاعر محترم در کنکور قبول می‌شود و دانشجو می‌شود. خوشبختانه ایشان در رشته‌ی مهندسی عمران پذیرفته شدند

دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است

هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است

کی عید می رسد که تکانی دهم به خویش؟

هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است...

بیت آخر شعر خیلی عجیب بود غافلگیر کننده بود و ضربه می‌زد. شاید یکی از دلایل من برای برگزیدن آن اثر همین بیت بود:

می ترسم آخرش تو نیایی و پُر کنند:

در شهر شاعری ز جهان بار بسته است

نام شاعر خانم نجمه‌ی زارع بود اسمش در ذهنم مانده بود.  گاهی از استاد مجاهدی که اهل قم بودند احوالشان را می‌پرسیدم و از دور از مطالعه‌ی شعرهایش و روند رو به رشدش لذت می‌بردم. تا اینکه سال ۸۳ از ایران آمدم و ارتباطم با مجموعه‌ی دوستان کمتر شد.

۲-مدتی پیش در یکی از وبلاگها غزل قشنگی خواندم. اسم شاعر را جستجو کردم: نوشته بود زنده یاد نجمه‌ زارع ! شگفت زده شدم. جستجو کردم و فهمیدم که این شاعر نوشکفته که امید بسیاری به او بود  روز شنبه 31 شهریور سال 1384 بعد از یک هفته بیهوشی در بیمارستان آیت الله گلپایگانی قم جهان را بدرود گفته...

۳- دنبال شعرهایش می‌گشتم فهمیدم که همسرش مجموعه‌ای از غزلهایش را با عنوان عشق قابیل است چاپ کرده. چیزی که مرا میخکوب کرد مرگ‌آگاهی شاعر بود و اینکه انگار انتظار مرگ را می‌کشیده. به این غزل نگاه کنید:

بعید نیست سرم را غزل به باد دهد

و آبروی مرا در محل به باد دهد

بعید نیست و بگذار هرچه می خواهد

قبیله ام به دروغ و دغل به باد دهد

زبان سرخ و سرسبز و چند نقطه ...، مرا

دو صد کنایه و ضرب المثل به باد دهد

قفس چه دوره ی سختی ست ، می روم هرچند

مرا جسارت این راه حل به باد دهد

...

چقدر نقشه کشیدم برای زندگی ام

بعید نیست که آن را اجل به باد دهد ....

چند شعر دیگر از ایشان


 
بهار اومد برفها رو نقطه چین کرد
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: حسب حال ، سعدی ، شعر معاصر

 در این شبهای شب بیداری و روزهایی که هوا مثبت ۲ رقم شده آهنگ ملایمی است که همدم من شده. روی شیشه‌ی پنجره‌ی بزرگ هال که زینت خانه‌ی کوچک ماست فهرست کارهایی را که در این چندماه باید انجام بدهم نوشته‌ام. بهانه‌ایست که شهر را و روند ناایستای مردم را بیشتر ببینم و درختانی را که در دوردست ... و آسمانی که این روزهای گرفتاری بدجور آفتابی شده و هوس دوچرخه سواری و قدم زدن در ساحل دریاچه را که آبی تر از هر وقت دیگر است به جانم انداخته...

طفل بازیگوش درونم را وعده می‌دهم به فردا ... فردایی که تا بیاید دوباره زمستان شده! گاهی به یاد حکایت آن بازرگان می‌افتم که در جزیره‌ی کیش شبی تا صبح برای سعدی سخنهای پریشان می‌بافت:

 گاه گفتی: خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است. باز گفتی: نه ، که دریای مغرب مشوش است؛ سعدیا، سفری دیگرم در پیش است، اگر آن کرده شود، بقیت عمر خویش به گوشه‌ای بنشینم. گفتم: آن کدام سفرست؟ گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آن‌جا کاسه‌ی چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه‌ی حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم.

از طرف دیگر اشتیاق گام زدن در راههای تازه و کاوش در جزئیات یک مساله که شب و روزت را درگیر می‌کند و انتشار یافته‌ها و مشارکت در بحث‌ها آنقدر انگیزه‌ساز است که طفل بازیگوش درونت را به رویای بازیچه‌ای سرگرم کنی... 

آهنگی که می‌گفتم ساخته‌‌ی تورج شبانخانی است با صدای خودش و متن ترانه را محمد علی بهمنی -که دیر زیاد و عمرش دراز باد- سروده : آهنگ

بهار! بهار! چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آورد از تو کوچه تو خونه

حیاط ما یه غربیل باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه منتظر یه مهمون

بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود

یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود

آخ که چه زود قلک عیدیهامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت...


 
نامه های عاشقانه- نزار قبانی
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، نزار قبانی

 دنبال شعری از نزار قبانی می‌گشتم که پس از جنگ اعراب و اسرائیل در سال ۱۹۶۷ سروده بود و تحول عمیقی در ادبیات عرب ایجاد کرد. متاسفانه نتوانستم آن شعر را پیدا کنم (اگر کسی از دوستان این شعر را که مرثیه ای برای اعراب است در اختیار دارد لطف فرموده برایم بفرستد). به جایش شعری از کتاب در بندر آبی چشمانت، ترجمه احمد پوری پیدا کردم که زیباست:

آموزگار نیستم
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند.

پی نوشت:

. نزار قبانی در سال ۱۹۲۳ در شهر دمشق پایتخت سوریه چشم به جهان گشود. دروس ابتدایی و مقطع دبیرستان را در همین شهر گذراند. سپس در رشته حقوق دانشگاه دمشق مشغول به تحصیل شد و توانست در سال ۱۹۴۵ مدرک کارشناسی خود را بگیرد. پس از اتمام تحصیلات، به جای پرداختن به حرفه وکالت بر آن شد تا به هیات دیپلماتیک سفارت سوریه در قاهره بپیوندد و چند سالی در سفارتخانه کشورش در ترکیه، انگلیس، لبنان و اسپانیا مشغول به کار بود. همزمان با انجام امور سیاسی به سرودن شعر نیز پرداخت تا جایی که در سال ۱۹۶۶ تصمیم گرفت میان سیاست و شعر یکی را برگزیند پس جانب شعر را گرفت و از کلیه سمت های سیاسی اش استعفا داد. انتشار اولین دیوان شعر تحت عنوان «قالت لی سمراء» (سمرا به من گفت) با استقبال گسترده مردم مواجه شد و او را به سرودن اشعار هرچه بیشتر تشویق کرد. نزار قبانی در شعرهای اولیه اش، با استادی تمام روحیات و خصوصیات زن را وصف کرد که در میان خاص و عام به شاعر زن شهرت یافت...خود او چنین اعتراف می کند؛ «من از خانواده یی هستم که شغل آنها عاشقی است. عشق با کودکان این خانواده زاده می شود، همان گونه که شیرینی با سیب متولد می شود. وقتی به یازده سالگی می رسیم عاشق می شویم و در دوازده سالگی دلتنگ می گردیم و در سیزده سالگی از نو عاشق می شویم و در چهارده سالگی دلتنگ می گردیم و در چهارده سالگی دلگیر و دلتنگ. در خانواده ما هر طفلی در سن پانزده سالگی پیر است و در کار عاشقی صاحب طریقه یی.»

نزار قبانی تا قبل از شکست عرب ها در ژوئن ۱۹۶7 تنها اشعار عاشقانه می سرود اما بعد از آن شکست بر آن شد تا وارد گردونه سیاست شود و با قلم خود در راه آزادی ملت فلسطین بکوشد. از این رو قصیده «یادداشتی بر دفتر شکست» را سرود که در محافل ادبی و سیاسی جهان غرب غوغایی به راه انداخت. برخی سرودن این شعر را به فال نیک گرفتند و آن را مقدمه یی برای سرودن هر چه بیشتر اشعار سیاسی او تلقی کردند اما برخی دیگر گفتند که شعر سیاسی برازنده شخصی چون او نیست. به هر روی قبانی شاعری است که فلسطینی ها او را به عنوان زبان ادبی خود می شناسند. قبانی در شعری که قدس را توصیف کرده، انسان را به کوچه باغ های بیت المقدس می برد؛
در این زمانه تو را هر که بنگرد
به غم نشسته خیابان ها و کوچه ها
قدس
شهر من
شهر پرطراوت زیتون و آشتی
...
نزار در پی کشته شدن همسرش بلقیس در سال ۱۹۸۱ قصیده یی می سراید. او در این قصیده لطیف ترین احساسات شاعرانه خویش را برای خواننده بیان می کند و کشته شدن همسرش را بهانه یی برای محکوم کردن فتنه ها و تفرقه های موجود بین عرب ها قرار می دهد. آنجایی که می گوید؛ «اگر آنان درخت زیتونی را از ربع قرن پیش آزاد کردند یا میوه لیمویی را بازگرداندند و پلیدی را از تاریخ محو نمودند از قاتلان تو تشکر خواهم کرد ای بلقیس، اما آنان فلسطین را ترک کردند تا آهویی را بکشند.» یا می گوید؛
شک داری که دلنشین ترین زن جهانی و مهم ترین؟
شک داری تمام کلیدهای جهان از آن من شد
آن گاه که به تو دست یازیدم؟
شک داری جهان دگرگون شد
به گاه گرفتن دستت
و بزرگ ترین روز تاریخ و زیباترین خبر دنیا بود
روز ورودت به قلبم؟
با کشته شدن بلقیس، نزار راهی سوئیس می شود. پس از چندی به فرانسه و سپس به لندن،... کتاب های شعری او یکی پس از دیگری در کشورهای عربی چاپ و خوانندگان با شور و ذوق زایدالوصفی این کتاب ها را خریده و می خرند. شهرت نزار در سراسر جهان عرب زبانزد خاص و عام شده بود. او دیگر به سوریه تعلق نداشت، جهانی او را می طلبید. نزار در آوریل ۱۹۹۸ در لندن چشم از جهان فروبست

منبع: سایت آفتاب 


 
من لشکرم خداست
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، عاشورا

باران می گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
دیگر به آب زمزم و کوثر چه حاجت است؟

آوازۀ شفاعت ما، رستخیز شد
در ما قیامتی ست، به محشر چه حاجت است؟

کی اعتنا به نیزه و شمشیر می کنیم؟
ما کشتۀ  توایم، به خنجر چه حاجت است؟

بی سر دوباره می گذریم از پل صراط
تا ما بر آن سریم، به این سر چه حاجت است؟

بسیار آمدند و فراوان، نیامدند
من لشکرم خداست، به لشکر چه حاجت است؟

بنشین به پای منبر من،  نوحه خوان، بخوان!
تا نیزه ها به پاست،  به منبر چه حاجت است؟


در خلوت نماز، چو تحت الحَنَک کنم
راز غدیر گویم و شرح فدک کنم

علیرضا قزوه


 
شعری از دستور زبان عشق
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۸ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: قیصر امین پور ، شعر معاصر

اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد

آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد

صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟

هر چه با مقصود خود نزدیک تر می شد، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد

هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه می پنداشت درمان است، عین درد شد

درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد؛ زوجی فرد شد

کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد

* آخرین کتاب قیصر امین پور- به نقل از سایت آفتاب


 
یادداشت‌های اتوبوسی ۲
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، شعر معاصر

۱- دیروز یک پسر هندی بغل دستم بود. به اندازه‌ی همه‌ی این چندماه رفت و آمد با هم حرف زدیم. اهل دهلی نو بود و مدتی هم در نیویورک زندگی کرده بود. حالا به واترآباد آمده بود تا فوق لیسانس مهندسی مدیریت بخواند٬ گرایش تازه ای که امسال تاسیس شده. از زندگی در مرکز شهر و آپارتمان نشینی خوشش می‌آمد با هم قدری در مرکز شهر تورنتو قدم زدیم. گفت شما به این می‌گویید مرکز شهر؟ به این جمعیت می گویید شلوغ؟ گفتم تو از شهر ۳۰ ملیونی به شهر۳ ملیونی آمده‌ای و حق داری تعجب کنی. یکی از دوستانم که در ژاپن درس می‌خواند به اینجای دنیا آمد بود. همه چیز به نظرش پهن و بزرگ جلوه می‌کرد. مثلا خیابانهای عادی را که می‌دید می پرسید اینها بزرگراه هستند؟ یا تعجب می‌کرد که چرا اینقدر پیاده روهای شما پت و پهن هستند؟

۲- به دوست هندی‌ام می‌گفتم. هند در ادبیات ایران سرزمین رازها و شگفتی هاست سرزمین طوطی و شکر. می‌گویند مردی در پی عمر جاودانه بود از حکیمی پرسید راز جاودانگی چیست؟ حکیم گفت: به هند برو درخت زندگی را پیدا کن و از میوه ی آن بخور. مرد شال و کلاه کرد راه افتاد و به هر شهری می رفت سراغ داناترین مرد آن شهر را می‌گرفت تا ادامه‌ی راه را از او بپرسد. روزها و ماهها سپری شدند تا اینکه مرد به هند رسید و به جایی رفت که گمان می‌کرد درخت زندگی آنجاست اما از دار و درخت اثری نبود. مرد حیران و پرسان در جستجوی درخت بود که پیرمردی را دید و داستان خودش را برایش تعریف کرد. پیر گفت: درخت زندگی همان درخت دانایی است تو در این مسافرت طولانی آبدیده شده ای و با دانایان هم صحبت شده ایی و هر که دانا شد جاودانه می شود.

۳- هفته‌ی گذشته استاد محمد خلیل جمالی پیر شاعران شیراز درگذشت. خدا رحمتش کند بر گردن بسیاری از ما حق استادی داشت. یک روز پنچ شنبه 14 سال قبل در انجمن دلگشای شیراز شعر تازه ای را که سروده بودم برایش می‌خواندم:

گاه گاهی که می آیی از دور
می شود چشمهایم پر از نور
دست و پا می زنم بیقرارم
مثل ماهی که افتاده در تور...

خوب گوش می‌داد تا اینکه رسیدم به بیت آخر:

آشنایی تو را می‌شناسم
مثل یک سیب یک خوشه انگور

زد زیر خنده٬ گفت باید می‌گفتی:

آشنایی تو را می خورم من
مثل یک سیب یک خوشه انگور

۴- مرا خلیل شفیعی به انجمن آورد و آن روزها (سالهای۷۱-۷۳) انجمن دلگشا بهترین انجمن شیراز بود. جمالی هم پیر انجمن بود. پیرمرد کوتاه قد ریش سفیدی که چشمهایش فدری ضعیف بود به همین دلیل شعرهایش را با قلم نی روی کاغذ می‌نوشت. به شاعران جوان روحیه می‌داد و اگر در جلسات انجمن شاعر با سابقه‌ای به شاعر جوانی حمله می‌کرد یا نقد تندی می‌کرد فورا فضا را تلطیف می‌کرد. بعد به علت برخی زیاده خواهی ها و کم تحملی ها که در ذات ما شاعران است انجمن رونق خودش را از دست داد و جمالی را هم خانه نشین کردند. بعد از آن دیگر سالی یک بار در شب شعر عاشورا جمالی را می دیدم. شعرهایی که از جمالی در ذهن دارم غالبا آنهایی است که با صدای خودش شنیده‌ام. این شعر که به نظرم بسیار زیباست از اوست:

آبشار از کمر کوه فرو می‌ریزد؟
یا که از سر به سر دوش تو مو می‌ریزد

و این شعر

پیراهن سپیده به تن دارم
حال و هوای صبح شدن دارم


 
شاعری از کویر
ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز ۳٠ امرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر معاصر

برخی آدمها هستند که به مقام آرامش رسیده‌اند. این آرامش در سکوتشان٬ در لبخندشان در لحن آرام صدایشان و در بی‌ اعتنایی‌اشان به هیاهوی این بازار دل‌آزار هویداست. روی زمین کنار دست تو می‌نشینند با تو سلام و علیک می‌کنند و آنقدر متواضعند که اگر اختلاف سن و سال نباشد خیال می‌کنی که هم‌کلاسی تو در دبستان روزگارند غافل از اینکه استاد دانشگاه آگاهی‌اند.

امروز در سایت ها خواندم که استاد محمد حسین بهجتی (شفق) به رحمت خدا رفته‌اند. چند سال قبل هم این خبر را شنیده بودم اما بعد که با اردکان یزد (محل سکونت ایشان) تماس گرفتیم گفتند که برادر ایشان مرحوم شده و روزنامه‌ها محمد حسن را با محمد حسین اشتباه کرده‌اند. اما این بار خبر راست بود.

ما در ایران دو شاعر با تخلص شفق داشتیم. یکی آقای محمدجواد غفورزاده که اهل مشهد و شاعر مشهورتری هستند و آقای محمد حسین بهجتی که ایشان همان شاعری بودند که شعر معروف هرچه که بیند دیده خدایش آفریده را سروده‌اند. چند بار توفیق داشتم که در شب شعرها ایشان را ببینم. سه یا چهار بار در شیراز٬ دو بار در یزد و دو بار هم در تهران.

یک بار که ایشان را در شیراز دیدم سال ۷۳ بود. استاد مشغول سرودن شعر بود. روی زمین دراز کشیده بود سرش روی بالش بود و مثل کسی که خوابیده روزنامه می‌خواند کاغذی در دست داشت و بیت هایی را که می‌سرود روی کاغذ می‌نوشت. این شعر که در هشتمین یادواره‌ی شب شعر عاشورا با موضوع حبیب بن مظاهر به چاپ رسیده محصول آن لحظات است:

بُوَد ز لطف سحر بیشتر صفای حبیب
شکفته آتش صد نی ز ناله های حبیب

کسانی که آن مرحوم را می‌شناختند٬ سلامت نفس و اخلاق نیکویش را تحسین می‌کردند. با اینکه در علوم نقلی و عقلی دانش فراوانی داشت (و من با چشم خودم دیده‌ام که بزرگان کشور چگونه به ایشان ادای احترام می‌کردند) گوشه‌ نشینی در کویر یزد را به قیل و فال مدرسه ترجیح داده بود. شعرهای لطیف و ساده‌ی ایشان بیشتر مضمون مذهبی داشت. یکی از شعرهایی که بسیار به دلم نشست حکایت امام سجاد در خانه‌ی کعبه بود که به شعر درآورده بود. هرچه روی وب گشتم این شعر پیدا نشد و فقط این ۳ بیت را دیدم:

در رضای دوست گم کردم رضای خویش را
غم به یم پیوست و کرد افزون بهای خویش را
شستشو دادم سحرها چهره را در موج اشک
یافت جان تیره ام از نو صفای خویش را
ای پناه بی کسان تنها تویی دمساز من
با تو گویم دردهای جانگداز خویش را

 

استاد بهجتی شفق

زندگی نامه استاد شفق


 
علی آن شیر خدا شاه عرب
ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، امام علی ، شهریار تبریزی

گفتم در این ایام مبارک قدر یادی کنم از استاد شهریار تبریزی آن شاعر شیدا و  یکی از اشعار معروف او را در مدح حضرت امیرالمومنین بنویسم.

علی آن شیر خدا شاه عرب
الفتی داشته با این دل شب

شب ز اسرار علی آگاه است
دل شب محرم سر الله است

شب شنفته ست مناجات علی
جوشش چشمه‌ی عشق ازلی

قلعه بانی که به قصر افلاک
 سر دهد ناله‌ی زندانیِ خاک

اشکباری که چو شمع بیدار
 می‌فشاند زر و می گرید زار

دردمندی که چو لب بگشاید
 در و دیوار به زنهار آید

کلماتی چو دُر آویزه‌ی گوش
مسجد کوفه هنوزش مدهوش

 فجر تا سینه‌ی آفاق شکافت
چشم بیدار علی خفته نیافت

ناشناسی که به تاریکی شب
 می‌برد شام یتیمان عرب

پادشاهی که به شب بُرقَع پوش
می‌کشد بار گدایان بر دوش

تا نشد پردگی آن سر جَلی
نشد افشا که علی بود علی

شاهبازی که به بال و پر راز
می‌کند در ابدیت پرواز

عشقبازی که هم آغوش خطر
 خُفت در خوابگه پیغمبر

آن دم صبح قیامت تاثیر
حلقه‌ی در شد از او دامنگیر

دست در دامن مولا زد در
 که علی بگذر و از ما مگذر

شال شه وا شد و دامن به گرو
زینب‌اش دست به دامان که مرو

شال می‌بست و ندایی مبهم
که کمربند شهادت محکم

پیشوایی که ز شوق دیدار
می‌کند قاتل خود را بیدار

ماه محراب عبودیت حق
سر به محراب عبادت مُنشَق

می‌زند پس لب او کاسه‌ی شیر
می‌کند چشم اشارت به اسیر

چه اسیری که همان قاتل اوست
تو خدایی مگر ای دشمن دوست؟

شبروان مست ولای تو علی
جان عالم به فدای تو علی

در جهانی همه شور و همه شر
ها عَلِیٌ بَشَرٌ کَیفَ بَشَر

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
یادی از علامه
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: علامه طباطبایی ، شعر معاصر ، ملا صدرا

شاید شما هم مثل من یکی از هزاران جوانی باشید که علامه‌ی طباطبایی را ندیده‌اند اما در عمق وجودشان احترام فراوانی برای او قایل هستند. هنوز هم پس از گذشت سالها هرگاه به تصویرش نگاه می‌کنم٬ از نگاه او آرامشی شگفت می‌بارد. توجه به این نکته که یک نفر توانسته باشد فقه و فلسفه و عرفان و شعر را در وجود خود یکجا جمع کند او را در نگاه ما انسانهای تک بعدی تا حد یک اسطوره٬ یک قدیس بالا می‌برد. این شعر زیبایش -باصدای شهرام ناظری- یکی از خاطرات شیرین نسل ماست:

همی گویم و گفته ام بارها
بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی است در کیش مهر
برونند زین حلقه هشیارها
چه فرهادها مرده در کوه ها
چه حلاج ها رفته بر دارها
بهین مهر ورزان که آزاده اند
بریزند از دام جان تار ها
به خون خود آغشته و رفته اند
چه گلهای رنگین به جوبارها
فریب جهان را مخور زینهار
که در پای این گل بود خار ها

«...یگانه فیلسوفى که موفق بود و توانست تا آخر عمرش در حوزه دوام بیاورد و شاگردانى را تربیت کند، علامه طباطبایى بود... مرحوم علامه طباطبایى به دو دلیل توانست دوام بیاورد و شاگردان بزرگى را تربیت کند یکى اینکه بسیار آرام بود و ملایم و حرف هاى تند نمى زد و بسیار پرتحمل بود و از همه مهمتر ایشان مفسر قرآن بود و کتاب عظیم تفسیرالمیزان را نوشته بود. در طول عمرش این تفسیر هاله اى از تقدس براى ایشان ایجاد کرد و توانست او را از خطراتى که ممکن بود برایش به عنوان یک فیلسوف پیش بیاید حفظ کند. اگر مفسر بزرگى نبود حتى آن ملایمت ها و تحمل ها و دخالت نکردن در امور کافى نبود و حتماً نمى توانست فلسفه تدریس کند و شاگردانى تربیت کند. او اهل مخالفت با کسى نبود و چیزى را نمى خواست کسب کند. مفسر و شایسته احترام از همه کس بود. مرد منزه و مقدسى بود و نوافلش ترک نمى شد. در نماز جماعت شرکت مى کرد. با همه این کارها [تدریس او] خالى از آزار و اذیت نبود و حتى یک بار درس اسفارش تعطیل شد. من خودم در آن درس بودم که درس اسفارشان تعطیل شد. بعضى شاگردانش در آن دوره در تهران ذى نفوذ بودند، آمدند و پیش آقایان وساطت خواستند که درس ایشان تعطیل نشود. آقاى بهبهانى، آقاى فلسفى واعظ را فرستاد پیش آیت الله بروجردى. آقاى فلسفى خیلى زرنگى کرد ،چندتا از کتاب هاى کمونیستى را برد پیش آقاى بروجردى، آن زمان کمونیست  ها در ایران خیلى فعال بودند. گفت با این کتاب  ها افکار الحادى در ایران شایع مى شود و رواج پیدا مى کند پس اگر یک درس فلسفه الهى باشد براى دفع آن خوب است. مرحوم آیت الله بروجردى قانع شد و اجازه تدریس دادند اما نه اسفار. فرمودند کتاب شفا را درس بدهید. اسفار را خطرناک تر مى‌دانستند به این دلیل که یک قدرى به عرفان نزدیک است. با همه این حرف ها که گفتم ایشان درس روزانه اش _ یعنى کتاب شفا یا اسفار را درس مى‌داد. خیلى آن افکار دقیق فلسفى را که مبانى خودش بود، درس نمى‌داد بلکه براى طلبه ها ظاهر کتاب را درس مى‌داد. او اندیشه‌هاى اختصاصى عمیق فلسفى داشت که آنها را جز به تعداد محدودى نمى توانست بگوید. به این منظور ایشان یک جلسات شبانه اى داشت ...که در آنجا به تعداد انگشت شماری که خود ایشان مى‌شناخت و اعتماد داشت اندیشه هاى ناب فلسفى شان را در آنجا گفتند و دوستان یاد گرفتند و نوشتند... بیشتر وجه فلسفى علامه و عمق و باطن و هویت فلسفى اش در آن جلسات ظهور مى کرد. شنوندگان و شرکت کنندگان در آن جلسه محدود بودند و از ده نفر معمولاً تجاوز نمى کرد.» گفتگو با دکتر ابراهیمى دینانى- روزنامه‌ی شرق


 
یادی از مرحوم آغاسی ۱
ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ٧ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شب شعر عاشورا ، شعر معاصر

۱-     در اوایل دهه‌ی ۷۰ شمسی ما بیست سی شاعر جوان بودیم که تحولی در فضای ادبی کشور بوجود آوردیم. شعر ما شعری نجیب بود که بر محور ارزشهای مذهبی شکل گرفته بود. اوایل ما را جدی نمی‌گرفتند. به قول نیما یوشیج در میان آن همه ادبای ریش و سبیل دار که ادبیات کشور را با شعرهای تکراریشان قبضه کرده بودند کسی مجالی به ما نمی داد اما ما ایستادگی کردیم و بعد از سه چهار سال کار به جایی رسید که در هر شب شعر یا جشنواره‌ی ادبی نماینده هایی از طیف ما حضور داشتند. این برنامه ها که برخی از آنها مردمی بود و برخی دیگر از برکت تهاجم فرهنگی (و البته بودجه‌ی مبارزه با آن!) و ریخت و پاشهای دولت وقت برگزار می‌شد فرصت مغتنمی بود که ما جوانها دور هم جمع شویم و شعرها و دیدگاههایمان را منتقل کنیم. چه شبهای خاطره انگیزی بود که تا صبح نمی‌خوابیدیم و برای هم شعر می‌خواندیم. صمیمیت ها چنان اوج گرفت که حتی تعدادی از اعضای آن جمع با هم ازدواج کردند. دوران عاشقیشان هم دیدنی و پر از غزلهای شنیدنی بود. بیشتر بچه‌های آن جمع ادامه تحصیل ندادند یا سراغ رشته‌ی ادبیات رفتند. من و عادل جز استثناها بودیم که رشته‌ی مهندسی را انتخاب کردیم و تا آخرهم پای حرفمان ماندیم!

 ۲-     زندگی سخت تر می‌شد دوستان حالا بزرگ شده بودند و نیاز به شغل و درآمد داشتند. بعضی ها معلم شدند بعضی مربی کانون پرورش فکری و تعداد زیادی هم روزنامه نگار اما در شرایطی که یک شبه ۱۵ روزنامه را با استناد به تبصره‌ی ب بند ۴ قانون اقدامات تامینی مصوب سال هزار و سیصد و درشکه توقیف می کنند حال و وضع روزنامه نگاران معلوم است. دولت جدید هم که خیلی دوستش داشتیم مشغول توسعه‌ی سیاسی بود و اگر بودجه یا حمایتی هم بود یا به همان ادبای ریش و سبیل دار می‌رسید -که حالا قدری هم پیرتر شده بودند و قیافه اشان شاعرانه تر! - یا به معاندینی که قرار بود مخالف شوند و ایضا مخالفینی که قرار بود موافق شوند.  در این میان شرکت در مسابقات و شب شعرها و برخورداری از نیم سکه ها و ربع سکه ها قطره آبی بود بر آتش مشکلات. به تدریج طایفه‌ای از شاعران ظهور کردند که من آنها را شاعران مناسبتی می نامم. اینها بصورت حرفه‌ای برای هر مراسمی که در چهار گوشه‌ی کشور برگزار می شد شعر می‌سرودند گاهی یک شعر ثابت را برای چند برنامه می‌فرستادند فقط جای سه چهار کلمه را عوض می‌کردند: علی را حسن می‌کردند، حسن را حسین و ... بعضی از اینها تجسم آیات پایانی سوره‌ی شعرا بودند که خداوند شاعران را پیشرو گمراهان می‌داند که در هر وادی سرگشته‌اند و چیزی می‌گویند که به آن عمل نمی‌کنند. واضح بود این قبیل شاعرانگی محکوم به فناست. سنگینی درسهای دانشگاه و اجتناب از دیدن این جماعت مرا وا داشت که عطای هرچه شب شعر و جشنواره بود را به لقایش ببخشم  و خلوت و خاموشی بگزینم.

 ۳-     روز چهارشنبه ۳۰ تیرماه ۷۲ از مهمترین روزهای زندگی من بود. من به جلسه‌ای دعوت شدم که تعدادی از شاعران، نویسندگان، مداحان و حتی کارگردانان سینما در آن حضور داشتند. از رضا رهگذر (قصه گوی ظهر جمعه) و سید مهدی شجاعی گرفته تا استاد شاهرخی و حسان. من مانند همان قطره باران که ز ابری چکید و خجل شد چو پهنای دریا بدید داخل نرفتم، همان دم در نشستم و به صحبتها گوش دادم. اساتید مشغول بحث بودند تا اینکه آقای اکبرزاده که مداح حرم امام رضاست و بسیار برایم عزیز است، چند بیت شعر خواند که همه را منقلب کرد. یک نفر از جلسه بیرون آمد، کنار دست من نشست و زار زار گریه کرد. آن موقع موهایش کوتاه بود، ریش معقولی هم داشت. پیراهن آبی راه راهی به تن داشت که توی شلوارش زده بود، اندکی چاق بود، سیگار می کشید و شوخ و خوش مشرب بود. من او را نمی شناختم. گفتند همان کسی است که مثنوی شیعه را سروده یکی از حاضران هم واکمن اش را روشن کرد و گوشه هایی از شعر او را با صدای آهنگران پخش کرد.

شیعه یعنی تیغ تیغ موشکاف

شیعه یعنی ذوالفقار بی غلاف

 نامش محمدرضا آغاسی بود. بیشتر مردم فکر می کردند با آن خواننده نسبتی دارد...

 ۴-     در فاصله ای کمتر از دو سال، شش بار همدیگر را دیدیم. من به شعرهایش علاقه‌مند شده بودم. او هم شعرهای مرا می‌شنید. حالا نه فقط در مراسم رسمی که در محافل خصوصی هم با هم بودیم و او که شعرهایش هیچوقت تمام نمی‌شد شعرهایی را که برای عوام نگفته بود برای ما می‌خواند، بعضی بیتهایش واقعا معرکه بود به طوری که با نادر و خلیل می‌نشستیم و روی آنها بحث می‌کردیم:

ساقی  امشب باده در دف می کند

مستی ما را مضاعف می کند...

گاهی گریه می‌کرد گاهی شور می‌گرفت گاهی داد می‌زد.. آنجا دیگر نه دوربینی بود نه جمعیتی که بگویی می‌خواهد مشتری جمع کند. یک شب که در خانه ی خلیل در محله‌ی قدمگاه شیراز بودیم از زندگی خصوصی‌اش برایم گفت. عکس فرزندانش را نشانم داد. از همسرش گفت که کارگر بود از دستهای پینه بسته‌ی او و شعری که برای آن دستها گفته بود. معلوم بود که درآمد مناسبی ندارد آن هم با چهار فرزند در تهران درندشت!

یک بار دفترم را به او دادم تا با خط خودش چیزی در آن بنویسد، این بیت را نوشت:

قطره می‌نوشد آب لب دریا را

اگر از دایره بیرون بنهد پا را

 ۵- او روز به روز معروفتر می‌شد. حالا بخش زیادی از وقت او به سفر می‌گذشت. البته بیشتر به شهرستانهای کوچک می‌رفت. یک بار اتفاقی تک و تنها در نزدیکی خیابان ارم دیدمش. به دعوت امام جمعه‌ی جهرم آقای آیت اللهی – که خدا رحمتش کند مرد خوبی بود و عقایدش را صریح می‌گفت – به آنجا رفته بود. کیفش را باز کرد و به من نشان داد: پر از سیگار شیراز بود. آقای آیت اللهی به عنوان جایزه چند باکس سیگار شیراز به او داده بود! شعرهای او بین مردم جا باز کرده بود، یک بار با چشم خودم دیدم که در مراسمی در فلکه‌ی گاز شیراز شعر می‌خواند وبیش از ده هزار نفر آدم جمع شده بود. به تدریج تعدادی از جوانها که دل پاک و ساده‌ای داشتند دور او جمع شدند جوانهایی که پیراهن سفیدشان روی شلوارشان می‌انداختند و چفیه داشتند. آنها شعرهای او را حفظ می‌کردند و به سبک خودش می‌خواندند.


 
وطن (شعری از شفیعی کدکنی)
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ٥ فروردین ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، شفیعی کدکنی
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی یکی از شاعران و ادیبان بنام معاصر است که در سال 1318 در کدکن (kadkan) روستایی نزدیک تربت حیدریه در استان خراسان چشم به جهان گشود. به ندرت پیش می‌آید که یک نفر هم شاعر خوبی باشد و هم توانایی تحقیق٬ نظریه پردازی و نگارش کتاب در حوزه‌ی ادبیات را داشته باشد. در میان گذشتگان تنها مورد موفقی که به یاد می‌آورم ملک‌الشعرای بهار است. دکتر شفیعی کدکنی هم علاوه بر اتمام تحصیلات آکادمیک در رشته‌ی ادبیات فارسی در دانشگاههای فردوسی مشهد و تهران  و سالها تدریس در دانشگاه تهران و تربیت دانشجویان٬ این توفیق را یافته که شعرهایش به میان مردم راه پیدا کند. احتمالا همه‌ی شما شعرهایی مثل به کجا چنین شتابان یا نفسم گرفت از این شب در این حصار بشکن را شنیده‌اید. شعرهای او که بیشتر در قالب نیمایی است دارای زبانی استوار و پیراسته است. او همیشه از دریچه‌ای تازه به روزگار و اتفاقها نگاه می‌کند و علاقه‌ی فراوانی به استفاده از عناصر طبیعت مثل درخت٬ باران٬ گل و ... دارد. یکی از شعرهای ایشان را که از قضا با حال و هوای ما دورماندگان از وطن تناسب دارد٬ با هم می‌خوانیم:

 

در روزهای آخر اسفند،
کوچ بنفشه‌های مهاجر،
زیباست.
در نیمروز روشن اسفند،
وقتی بنفشه ها را، از سایه های سرد،
در اطلس شمیم بهاران،
با خاک و ریشه
                 - میهن سیارشان –
از جعبه های کوچک و چوبی،
در گوشه‌ی خیابان می‌آورند
جوی هزار زمزمه در من
می‌جوشد:
ای کاش...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یک روز می توانست،
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
              در روشنای باران، در آفتاب پاک!


 
درنگی در اشعار قیصر امین پور (2)
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: قیصر امین پور ، شعر معاصر ، بایزید بسطامی ، شعر نیمایی

با توام

            ای لنگر تسکین

ای تکانهای دل!

            ای آرامش ساحل!

با توام

       ای نور!

              ای منشور!

ای تمام طیفهای آفتابی!

ای کبود ارغوانی!

                    ای بنفشآبی!

با توام ای شور! ای دلشوره شیرین!

با توام

         ای شادی غمگین!

با توام

         ای غم!

                  غم مبهم!

ای نمی دانم!

هر چه هستی باش!

                        اما کاش...

نه، جز اینم آرزویی نیست:

هر چه هستی باش!

                             اما باش!

یکی از ویژگیهای شعر قیصر رویکرد شطح گونه در برخی از شعرهای عمدتا نیمایی اوست.

شطح (به فتح ش و سکون ط و ح)در اصل یعنی جملاتی که صوفیان در حالت بیخودی و وجد و حال می‌گویند و ظاهر این الفاظ با ذهنیات و واقعیاتی که مردم می‌دانند سازگار نیست. شاید معروفترین شطح کلامی باشد که عطار نیشابوری در کتاب تذکره الاولیا از زبان بایزید بسطامی نقل می کند :

گفت: به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده بود چنانکه پای مرد به گِلزار فرو شود، پای من به عشق فرو می شد.

البته شطح در تقسیم بندی قالبهای ادبی نوعی از نثر است٬ شاید اطلاق این عنوان بر نوعی از شعر خوشایند اهل ادب نباشد و تا آنجا که به یاد می‌آورم کس دیگری برای این نوع شعرهایی که بررسی خواهیم کرد این عنوان را به کار نبرده. پس از انقلاب عده ای  دنبال نوشتن شطح (از جنس نثر) رفتند که سرآمد آنها احمد عزیزی است اما افراط و تعجیل باعث شد که این قبیل کارها بیشتر به جدول ضرب کلمات شبیه شود. آدم محترمی برای مجله ی نیستان مطلبی شطح گونه نوشته بود. در آن موقع بیست هزار تومان به ایشان دادند. ایشان شدیدا معترض شدند که من راست سی هزار تومان مواد مصرف کردم تا این مطلب را نوشتم آن وقت شما فقط بیست هزار تومان کف دست من می گذارید!

بگذریم ... شطح دیگری از قیصر را بخوانیم:

 

گاهی

-از تو چه پنهان-

با سنگها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال، از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم ...

 

قیصر در این چند شعر شطح گونه بسیار استادانه عمل می کند. اولا یک موسیقی ملایم و با طمانینه برای شعر انتخاب می کند (مستفعلن فعلن از زحافات بحر رجز!!!) که باعث می شود خواننده با مکث و دقت بیشتری شعر را دنبال کند.همچنین افعال را در جایگاه اصلی خود یعنی آخر جمله می آورد. این کار هضم شعر و برقراری ارتباط را برای مخاطب ساده تر می کند. از قافیه هم فراوان استفاده می کند بویژه در شعری که این متن را با آن آغاز کردیم. قافیه در شعر نیمایی جایگاه ویژه ای دارد: بازگشت به مطلب قبل با تکرار قافیه و ایجاد آمادگی ذهنی برای مطلب جدید با شروع یک قافیه تازه و همینطور تحکیم پیوند سطرهای شعر از کارکردهای قافیه در شعر نو است به همین دلیل نیما یوشیج می گوید : شعر بی قافیه آدم بی استخوان است. ادامه شعر را با هم بخوانیم :

از جمله دیشب هم

دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود:

من کاملا تعطیل بودم

اول نشستم خوب

جورابهایم را اتو کردم

تنها ـ حدود هفت فرسخ ـ‌در اتاقم راه رفتم

با کفشهایم گفتگو کردم

و بعد از آن هم

رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم

و سطر سطر نامه ها را

دنبال آن افسانه موهوم

دنبال آن مجهول گشتم

چیزی ندیدم

تنها یکی از نامه هایم

بوی غریب و مبهمی می داد

انگار

از لابه لای کاغذ تا خورده نامه

بوی تمام یاسهای آسمانی

احساس می شد

 

همه ما آدمهای عصر ماشین تجربه ی این جنونها و دلتنگیها را داریم: جنونهایی قانونمند! که با اتو کردن جوراب شروع می‌شود و از حصار محدود اتاق بیرون نمی‌رود. انسان معاصر گمشده اش را در گذشته می‌جوید چرا که هر روز دریغ از دیروز و هرسال دریغ از پارسال! در غرب انسان از تنهایی می‌ترسد اینجا تلویزیون کابلی 75 شبکه دارد و ماهواره 375 کانال! همسایه ی ما یک دختر دارد، دوتا گربه، دوتا سگ! چرا؟ چون باید وقت آدم پر باشد تا هیچوقت تنها نشود، تا هیچوقت از خودش نپرسد که از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ در شرق آدم بالاخره پس از مدتی جستجو در لابلای یکی از عکسها ، نوشته ها یا نامه های قدیمی بوی تمام یاسهای آسمانی را احساس می کند و بعد از آن :

 

دیشب دوباره

بی تاب در بین درختان تاب خوردم

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم

و جیبهایم را

از پاره های ابر پر کردم

جای شما خالی

یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد

یک پاره از مهتاب خوردم...

 

تا آسمان صعود می کند.

ببینید که شاعر چه قالب مناسبی انتخاب کرده! شعر نیمایی ظرفیت بالا و انعطاف پذیری زیادی برای بیان دردهای انسان امروزی دارد. واقعا گفتن این حرفهای جنون رنگ در قالبی مثل غزل آن هم با آن همه ظرافت و صناعت که حافظ و سعدی به آن بخشیدند چقدر دشوار است!


 
درنگی در اشعار قیصر امین پور (۱)
ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: قیصر امین پور ، انسان ، شعر معاصر ، ایران

مدتها بود که دلم می‌خواست در این بهشت درباره دکتر قیصر امین پور بنویسم. حتی چندماه پیش که در ایران بودم به دوستی وعده  داده بودم شعری از قیصر را اینجا بنویسم. از طرف دیگر شاید این ترم در جمع گروهی از ایرانیان صحبتی درباره شعرهای قیصر امین پور داشته باشم. دیدم بد نیست ابتدا نظراتم را در این صفحات ثبت کنم.
به نظر من قیصر یکی از شاعران ماندگار زمان ماست. من شعر او را صدای انسان معاصر می دانم. انسانی خسته در راهروهای اداری،


لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی زندگی های اداری
 
مانده در بن بست معرفت،
به هر کس که دل باختم داغ دیدم
به هرجا که گل کاشتم خار چیدم

 
رنجیده از بیوفایی یاران :
گرچه یاران همه از شادی ما غمگینند
باز شادیم که یاران ز غم ما شادند
 
اما آرزومند و مغرور:
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره نیلوفرم و تشنه نورم
 
انسانی که یک روز یکدفعه عاشق می شود:
ای شما!
ای تمام عاشقان هرکجا!
از شما سوال می کنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه می کنید؟
 
و بعد زندگی و روزمرگی آنقدر او را گرفتار می‌کند که حتی عشق را فراموش می‌کند:
 
انگار مدتی است که احساس می‌کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
 
آدمی که همیشه در حسرت دیروز خویش است :
امضای تازه من دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم افتاد
و لابه لای خاطره ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشمهای کودکی من نشسته است

آدمی که با حسرت از روزگار ساده کودکی یاد می‌کند:
کودکیهایم اتاقی ساده بود
قصه‌ای دور اجاقی ساده بود
شب که می‌شد نقشها جان می‌گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می‌شدم پروانه خوابم می‌پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود...
 
و منتظر فردایی که زودتر از راه برسد و همه چیز را درست کند، فردایی که گاه با شوق و اشتیاق از آن یاد می‌کند :
ای روزهای خوب که در راهید
ای جاده های گم شده در مه…
از پشت لحظه ها به در آیید
ای روز آفتابی!
ای مثل چشمهای خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز آمدنت روشن...

 
 منتظر فردایی اردیبهشتی که گاه نیز با ناامیدی رسیدن آن را انتظار می‌کشد:
چه اسفندها … آه!
چه اسفندها دود کردیم!

برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها می رسی
                          از همین راه!
 به نظر من شعر قیصر صدای ایرانی امروز است .
ادامه دارد...


 
امروز من دایی شدم!
ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢٧ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، شعر معاصر ، حسین منزوی

امروز ۲۷ام ماه قشنگ دی من دایی شدم! آدم وقتی خوشحال است دوست دارد شادی‌اش را با همه‌ی دنیا قسمت کند. خیلی دلم می‌خواست الان در شیراز بودم تا غزل خانم کوچولو را ببینم. بالاخره هر کس تقدیری دارد ... خدارا شکر مادر و فرزند هردو سالمند.

یکی از شعرهای استاد حسین منزوی را به غزل تقدیم می‌کنم که انگار حرف دل من است:

قند عسل من٬ غزل من٬ گل نازم!

کوته شده‌ی رشته‌ی امید درازم

خرٌم شده اکنون چمن دیگری از تو

 ای ابر نباریده به صحرای نیازم

با روی تو عالم همه سجاده‌ی عشق است

آه ای دهن کوچک تو مُهر نمازم! ...