بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

مجموعه زیبایی
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: شعر خودم

ای روی دل آرایت مجموعه زیبایی ...

حالی دارم و بالی... اینقدر که می توانم چند خط برایت و به یادت بنویسم. شب از نیمه گذشته و من آرامشی را که مدتی بود گم کرده بودم دوباره پیدا کرده ام.

در این باغ تنهایی و ترانه، کسی در گوشم آواز می خواند "من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام". روزهایی هست که حبس دنیا را با تمام وجودم حس می کنم. آنچه می خواهم نمی بینم، آنچه می بینم نمی خواهم. پیداست از حالم که در این چارچوب پر قانون نمی گنجم. 

برای تو می نویسم که نردبانی هستی به سمت آسمان، که شاید روزی بر ساحل رود خروشانی، یا شبی بر دامن کوه بلندی یادی از من کنی که در حبس دنیا مانده ام.

دری وا کـردی و در دل نشستی

نشستـی و در و دروازه بستـی

نه در دستی، نه بیرون از خیالی

نه پنهانی، نه پیدایی، چه هستی؟!


 
من گم شده‌ام در باد
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: شعر خودم

در حیاط خانه مادری نشسته‌ام. هوا نیمه ابری است. پرنده ها چهچه می‌زنند. به آهنگ بی نظیر "هر که دلارام دید" گوش می‌دهم و دفتری قدیمی را ورق می‌زنم . این شعر ناتمام را پیدا می‌کنم:

 

من گم شده‌ام در باد، ای جان جهان فریاد

من راه نمی‌دانم من خانه ندارم یاد

این آهوی صحرایی در شهر چه می‌جوید؟

دنبال چه می‌گردد این خسته‌ی بی صیّاد؟

یک چند سفر رفتیم وقت است که برگردیم

این درس بدیهی را تکرار نکن استاد

در حسرت دیروزیم در حیرت فرداییم

نه خانه‌ی دل خرّم، نه خانه‌ی گل آباد

یک روز نمی‌بینی از من اثری در شهر

می‌گردی و می‌خندم تا هرچه که باداباد


 
زائر بسطام (۲)
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۳٠ اسفند ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم ، سفرنامه

به هر جا می رود این عاشق خام 

اگر شیراز اگر در کنج بسطام 

نمی‌یابد صفای زندگی را 

به جز در عالم رندان گمنام 

بسطام ۲۹ اسفند ۹۵

 

امروز رفتیم بسطام و خرقان. با همه زیبایی های شاهرود و دامغان، از این دو شهر به سرعت گذشتیم تا زمان بیشتری با آن دو پیر باشیم. جزییات سفر را اگر فرصتی بود بعد از عید می‌نویسم. تنها اشاره می‌کنم که زیارت بسطام و خرقان آرزویی ۱۲ ساله بود که امروز برآورده شد. حالا مانده قونیه و مولانا.


 
می دو ساله و محبوب چارده ساله
ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۱ دی ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم ، ایران

دو سال از بازگشت من به این خاک پاک می‌گذرد و به زودی بهشت دل چهارده ساله می‌شود. این دو سال را بیشتر در سکوت سپری کرده‌ام، درگیر دوران گذار بوده‌ام و آن فهرست هزار کار نکرده را یکی یکی کامل می‌کردم. به گمانم دوران گذار دیگر به انتها رسیده، اگر چه در ابتدا ۳ سال زمان برای آن در نظر گرفته بودم

راستی یک کافه خوب پیدا کرده‌ام که قهوه هایش طعم قهوه می‌دهد. کسی اینجا سیگار نمی‌کشد، شلوغ نیست، و موسیقی ملایمی پخش می‌کند. مرا به یاد استارباکسی که سر خیابان ما بود می‌اندازد. باید یک روز تو را بیاورم اینجا. کودکانه، دلم برای برف تنگ شده و برای سرما، و یخ زدن نوک دماغم و قندیل بستن پنجره ها.

گاهی از تو چه پنهان، می‌روم کوه. مرا جدا می‌کند از تکرار و از شهر و دنیای کوچک دور و برم. گاهی چشم هایم سیاهی می‌رود، نمی‌دانم تا آن اتفاق چقدر مانده. فراموشش می‌کنم...

راستی، سه شعر تازه گفته‌ام! کاش اینجا بودی و برایت می‌خواندم:

هوای بال زدن دارم
به سمت دورترین قله
                          مه گرفته ترین کوه
به سمت بازترین دشتِ خالی از پرواز
         میان خلوتی انبوه
نفس نمانده در این ازدحام دودآلود ...

 و زندگی خوب است و حال همه ما خوب است و دانشگاه را دوست دارم و کارم را و بچه ها را. خوشحالم از بازگشت. کم کم دارم زبان این نسل را یاد می‌گیرم. در هر کلاس چند نفری پیدا می‌شوند که چشمهاشان برق می‌زند. آهسته آهسته درگیر یکی دو پروژه شده‌ام، چند دانشجوی خوب دارم و تکه نانی و خدایی که در این نزدیکی است. خیالت راحت باشد، نه هوا آنقدر آلوده است و نه آب، جیره بندی شده، فقط آدم ها از هم دورتر شده‌اند.

از بهشت دل می‌گفتم و از هزار نوشته و هزاران نانوشته ی این چارده سال. می گویند عصر وبلاگ سپری شده، سال هاست که عصر آدم هایی مثل من هم سپری شده. ما فراموشان برای فراموشان می نویسم. غریبان را غریبان می شناسند. این صفحات آینه عمر منند و دیروزم را، آرزوهایم را، رویاهایم را، به یادم می آورند. مرده کسی است که رویایی ندارد. من قدرتی جز قلم ندارم و رفیقی جز شعر. رویاهایم را می‌نویسم و می‌سرایم شاید سال ها بعد به دست کسی برسد، کسی که کاری از دستش بر می‌آید.

امشب به رسم دی ماه هر سال نشستم و یک دل سیر وبلاگ را خواندم. تقریبا همه نوشته های سال ۹۳ و دی ماه های سال های اخیر را خواندم. چقدر دی ماه ۹۰ خوب بود! با بهشت دل فال می گیرم اردبیهشت ۹۱ می آید، یک ماه قبل از تولد مریم گلی، و نوشته‌ای برای گرانادا و خاطره شبی که زیباترین شب زندگی من و همسرم بوده در ذهنم زنده می‌شود.

پیوند من و همسرم این دی ماه ده ساله می‌شود. تحمل آدمی مثل من آسان نیست. از تو ممنونم برای صبر و مهربانی‌ات و همه لحظه‌های خوبی که این سال ها برایم آفریدی. 


 
از این شهر بی عشق ترسیده ام
ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ روز ۳٠ آذر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم
تو را از شب شهـر، دزدیده‌ام
 من از آسمان، ماه را چیده‌ام

تو روزی از این کوچه ها رد شدی
هــوا را از آن روز بوییده‌ام
 
گلی از تو زیبـاتر آیا شکفت؟
من از مردم شهر پرسیده‌ام ...
 
نمی‌گنجد اینجـا دل عاشقم
من از هرچه جز دوست، رنجیده‌ام
 
من آن ابر دلتنگ توفانی ام
که هر جا و هر روز باریده‌ام
 
دماونــد سرکش! پناهم بده
از این شهرِ بی عشق، ترسیده‌ام
 
۲۹ آذر- تهران

 
دورترین قله
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم

هوای بال زدن دارم
به سمت دورترین قله
                          مه گرفته ترین کوه
به سمت بازترین دشت خالی از پرواز
میان خلوتی انبوه
نفس نمانده در این ازدحام دودآلود

فرار می‌کنم از روزگار نادرویش 
به سمت دورترین دشت های استغنا 
به سمت سبزترین باغ خالی از پاییز
"دلم،
رمیده‌ی لولی وشی است شور انگیز"

چرا نمی‌رسد از راه؟
چرا نمی‌رسد این راه ها به آغازش؟

بیا که حافظه ای دارم از سخن لبریز


 
شاعرانگی در شهر آجرهای سرخ
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم

۱-

جلسه که تمام شد، خواهش کردم چند دقیقه بماند. بچه ها که رفتند پرسیدم به شعر نو علاقه دارد؟ جوابش بسیار مثبت بود. آخرین شعرم را برایش خواندم:

مرد بی گردن،

زار می نالد:

              -دریغا من!

چند متر از فضل و دانش های من گم شد

داخل جوکهای مردم شد

کوررنگان رنگ این طاووس علییّن نمی بینند

وارث فضل پدرجانم،

پس چرا جامی ز آب آبشار من نمی نوشند؟

ای دریغا فضل و شان من!

....

شعر که به انتها رسید او که بر سر ذوق آمده بود گفت: من هم باید شعری بخوانم و شعر چارزندان شاملو را از حفظ خواند:  

در اینجا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب،

در هر نقب چندین حجره،

در هر حجره چندین مرد

                               در زنجیر...

ما پنج ماه است با هم کار می کنیم. ترم قبل هم با من درس داشت، اما این اولین باری است که برای هم شعر می خوانیم. البته همان روز اول که به اتاقم آمد، از چشمهایش معلوم بود که دنیای دیگری در درون خود دارد. روزی هم که از پروژه اش دفاع کرد آنقدر شیوا سخن گفت که راهی نداشتم جز اینکه به او نمره کامل بدهم. یک بار هم قرار بود در دانشگاه تهران با هم قدم بزنیم که کاری برایم پیش آمد.

صدای اذان ظهر که بلند شد هر دو برگشتیم به دنیای دیگرمان.

***

۲-

چند ماه بود که از او بی خبر بودم. با من درس نداشت اما ترم قبل با اصرار عجیبی دستیارم شد. می گفت چیزهایی هست که باید از من یاد بگیرد. من البته نمی دانستم که شاعر است اما می دانستم که رتبه تک رقمی است. آخرین بار که به اتاقم آمد تازه از نیشابور و طوس، برگشته بود. حالش عوض شده بود و تصویری از آرامگاه فردوسی را به من هدیه داد. چند تا رباعی هم خواند. اوایل تابستان بود. دیگر پیدایش نشد. جمعه به او ایمیل زدم که کجایی؟ امروز عصر آمد. ریش گذاشته بود. قیافه اش مردانه شده بود. می گفت تابستان رفته بود شیراز. خیلی به او خوش گذشته بود به خصوص کنار بارگاه خواجه. به یاد ماه قبل افتادم که با آن عزیز در جوار خواجه قدم می زدیم. ساعتی با هم گپ زدیم تا اذان مغرب.

اینجا بین آجرهای سرخ، هنوز چراغی روشن است و این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
لطافت ها
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ٤ شهریور ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم

لطافت های او در تن نگنجد 

تنش در بنـد پیراهـن نگنجد 

ندارم تاب محبوبی چنین ماه 

که جـزر و مـدّ او در من نگنجد 

 

تهران، ۴ شهریور ۹۵


 
یک روز خواهی دید...
ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم

پیشتر، نوشته بودم که خیلی از شعرها و نوشته‌های سالیان دورم در گذر زمان و نقل مکان بین شهرها و قاره‌ها گم شده‌اند. یکی از عزیزترین گنجینه‌هام نامه های دوران نوجوانی بود. بهین یادگاران سال‌های شور و شاعری. امروز مادر اشاره کرد به کارتونی در گوشه‌ای از حیاط خانه پدری. گنجینه‌ی نامه‌ها و خیلی یادگاران دیگر آنجا بود. حتی فیش تسویه حساب با صندوق رفاه دانشجویان که این روزها برای آزاد کردن مدرکم از من می‌خواهند!

این شعر هم یکی از ۳۰ یا ۴۰ شعری است که امروز پیدا کردم در حال و هوای یک آدم ۱۸ ساله...

تو ای معشوق سرگرم رفیقانی و تنها من

غرورم برنمی‌تابد چنین یا دیگران یا من!

چنان سردی که گویی برف می‌بارد ز لبهایت

چنان گرمم که آتش می‌زنم در عمق دریا من

اگر این‌سان فراموشم کنی یک روز خواهی دید

دو چندان عشق می‌ورزم نگار دیگری را من

نگاهی تازه می‌کاود درون درد مندم را

ولی شرم و حیا سدی است بین عاشقی تا من

و دیگر بار... صید دام‌تان گشتم نمی‌دانم

چه خواهد کرد آیا عشق جانسوز شما با من ؟

شیراز- پاییز ۷۵


 
دویدن های بسیار
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱٥ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم

پری‌روی پری‌رویان دلدار !
از آن گنجی که داری پرده بردار


تو در اقلیم دل سلطان عشقی
ولی آیین درویشی نگه دار


تو از آفاق آسایش رسیدی
من از شهر دویدن‌های بسیار


تو از لب‌های خاموشم نخواندی
چه دردی دارم این شب‌های دشوار؟


شب کوتاه قدّان را بیاشوب
به بالای بلندت ای سپیدار

□□□


بیابانی است حجم زندگانی
اگر گاهی نبارد ابر دیدار

 

پورتو ریکو- ۱ جولای ۲۰۱۶

  

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
صحرای سکوت
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۱ فروردین ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم ، سیاست

تا اینجای تعطیلات خیلی خوش نگذشته. مریضی بچه ها و یکی از نزدیکان، رنگ و بوی عید را از خانه ما برده. امروز برای دیدار عزیزی به ولنجک رفته بودیم. من و همسرم به آسمان زیبا و ابرهای پنبه‌ای نگاه می‌کردیم و حسرت می‌خوردیم که از این هوا و فضا نمی‌توانیم استفاده کنیم. 

شب، من مراقب علی بودم، همسرم در اتاق مریم. این تب داشت، آن یکی سرفه ... همینطور که علی را روی پاهایم تکان می‌دادم تا خوابش ببرد کمدی را که دستم به آن می‌رسید بازکردم. مجموعه‌ای از یادداشت ها و نوشته هایی که قرار است یک روز که دیگر چندان امیدی ندارم که از راه برسد بنشینم و مرتب شان کنم و منتشر ...

در تاریک و روشن اتاق یکی از دفترها را ورق زدم. یادداشت های پراکنده ای از سال ۸۲ تا ۹۳ در آن است.

اولین نوشته دو بیت شعر است به امضای ۱۶ دی ماه ۸۲، اصفهان، پل خواجو:

این کاروان حسن، به منزل نمی‌رسد

موج ملاحت است به ساحل نمی‌رسد

خاکی است پر کرامت و باران رفیق راه

کوتاه عمر ماست به حاصل نمی‌رسد

آخرین نوشته هم به امضای تورنتو کافه ولزلی ۲۶ مرداد ۹۳ با جمله‌ای درباره مریم میرزاخانی و جایزه فیلدز پایان می یابد.

شعر نوشته قبلی هم از این دفتر است..

جایی از این دفتر، خاطره ای می‌نویسم از قایق (کانو) سواری تنها در شب و خوابیدن در قایق (خلیج جورجین). در تیر ۸۴ هم پیش بینی می‌کنم آینده کشور را:

چندان به آینده خوش بین نیستم. این ها تندرو و کم تجربه هستند.... وزیر علوم پیشنهادی در جلسه رای اعتماد گفته صحبت هایم را با شعری از فردوسی پایان می دهم. شعر را که تمام کرده حداد عادل گفته این شعری که خواندید از حافظ است نه فردوسی. وعده داده ایران را به مرز علم می‌رسانم و از خارج بی نیاز می‌کنم. به جای اینکه ایرانی ها به خارج بروند آن هایی را که خارج هستند به ایران می‌آورم....

این شعر هم در آن دفتر است احتمالا خرداد ۸۴ سروده شده:

موجی از تفرقه در خلق خدا می‌بینم 

چه شکستی است که در آینه ها می‌بینم

باغبان خون جگر خورد که جانی گیرند

این درختان، که من از ریشه جدا می‌بینم

شوق پرواز ندارم، به قفس خو کردم

بس که دیوار در این شهر شما می‌بینم

ای خوشا وسعت تنهایی و صحرای سکوت

هرچه فیض است در این رنج و بلا می‌بینم...

 

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
از دور ... از نزدیک
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۱ فروردین ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم

از دور، شاید کوه، شاید کوهسارم

نزدیک اگر باشی برایت آبشارم

گاهی چراغ شادی‌ام، گاهی هم ای دوست

ابری پر از دل تنگی‌ام؛ باید ببارم ...

واترلو ۲۰۰۴


 
پنج شنبه‌ی قشنگ من تویی*
ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

چند روزی است که احوال عجیبی دارم. دلشوره‌ای دارم و شادی های کوچکی. می توانم از شادی هایم بنویسم، از دیدار دوستانی خوب.

مسعود، یکی از دانشجوهای سال های اهواز (۸۲-۸۳) که حالا دکترایش را گرفته و استاد دانشگاهی است در غرب کشور، دیروز به دیدنم آمده بود. بعد از ۱۱ سال همدیگر را می‌دیدیم. کُرد است و با معرفت. زمان دانشجویی‌اش بسیار کم حرف بود. به نظرم خیلی باهوش بود. یک بار که به اتاقم آمده بود به او اصرار کردم که حرفی بزن! من می‌دانم که تو با بقیه فرق می‌کنی... فقط لبخندی زد. بعضی آدم ها این طوری‌اند. سکوت بزرگی دارند.

دیروز اما حرف می‌زد، از اینکه دلش می‌خواهد برای شهرش، برای دانشجوهایش، کاری بکند. خیلی حرف ها داشتیم با هم. در نیمه باز بود و سایه چند نفر را دیدم. در آن ساعت، پرنده در طبقه پنجم پر نمی‌زند. حدس زدم با من کاری دارند بیرون آمدم. سه دانشجو بودند که دو تایشان با من درس دارند و سومی به گمانم شاعر بود. از تناقضات من ! می‌پرسیدند که سمند خاطره ها مرا برد به پنج شنبه های شیراز:

پنج شنبه‌ها که درس نیست

پنج شنبه‌ها که ترسی از حساب و جبر نیست

من چه شاد و پر شکوه می شوم ...


در فضایی عمود بر این روزمرگی ها بالا می رفتیم که وقت جلسه با دستیاران آزمایشگاه شد. نگاهی کردم به مسعود که حرف های ما هنوز ناتمام ... گفت جواب سوالهایم را گرفتم.

پی نوشت:

* دفتر شعرهایم را ورق زدم که متن کامل این شعر را بخوانم. در دفتر نبود ...

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
زیباترین غریق جهان*
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر خودم ، گارسیا مارکز

به شهر دور، مگر خواب ها تو را ببرند ...

مگر ترنّم مضراب ها تو را ببرند ...

شبیه پنجره بیدار مانده‌ام، نکند

شبی بخوابم و مهتاب ها تو را ببرند

 

تو شاه ماهی دریای آرزوی منی

کدام صبر که قلاب ها تو را ببرند؟

درخت خاطره‌ای، باغ حسرتی، ناچار

به روی طاقچه در قاب ها تو را ببرند

 

برای دیدن "زیباترین غریق جهان"

امید هست ... اگر آب ها تو را ببرند

 

۱ بهمن ۹۴ 

 * داستانی از گارسیا مارکز

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
ملاقات در پوینت لوما
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ٢۱ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، شعر خودم

قرار بود بعد از یک سال همدیگر را ببینیم. من به شرق عالم برگشته بودم و او به غرب رفته بود. قرارمان در پوینت لوما بود جایی که کالیفرنیا از آنجا شروع شد، پای مجسمه کابریو. من زودتر رسیدم به قرار. هیوندای سفید را پارک کردم و از آن بالا به تماشای اقیانوس آرام نشستم. عطر علف های وحشی و گل های خود رو را نسیم مستی که از سمت آب ها می وزید منتشر می کرد. ساعتی، قدم زدم در آن حوالی. 

چند افسر نیروی دریایی آمدند به خلوتگاه من. راهم را کج کردم به سمت مجسمه و چراغ دریایی. تصویری شعری در ذهنم نقش بست. 

دریا ترانه بود، زمین آشیانه بود

دریا برای با تو نشستن بهانه بود

حدس می زدم از بزرگراه 5 بیاید که همیشه شلوغ است. آمد ... و چند روزی در حاشیه اقیانوس با هم بودیم. ایام خوشی بود 

داشتم دفتر خاطراتم را ورق می زدم رسیدم به این جمله " حس عجیبی دارم حس مسافری که دلبستگی پیدا کرده" 


 
نقطه ای عمود
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ٤ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر خودم

 
جان جاری
ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز ۸ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر خودم

برگشته ‌ام به خاک، به این هوای ناپاک. طول می کشد تا از این حال و هوای شاعرانه به درآیم. شب شعر سی ام خیلی خوب بود، بر خلاف شب شعر پارسال که تقریبا مستقیم از تورنتو آمدم و گیج و منگ بودم، امسال فرصت بیشتری داشتم که با میهمانان باشم. دیدار چند دوست قدیمی و استاد سید مهدی شجاعی پس از سال ها از موهبت های امسال بود. 

چند دوست تازه که یکی شاعر توانایی بود از گیلان و با هم ساعتی در خیابان باغشاه قدم زدیم و دیگری از خوزستان و برای هم قدری شعر عربی خواندیم از کشفیات امسالم بودند. پیر اهل دلی هم آمده بود که شعرهای صائب را می خواند و اشک در چشمانش حلقه می زد. با مهندس حسینی چند دقیقه درباره نقشه راه زندگی حرف زدم، که خیلی مفید بود. از برنامه ریزی برای 15 سال آینده می گفتم و اثری که باید از من در این گنبد دوار بمانَد. می گفت باید روشی برای زندگی پیدا کنی و یاد بگیری و یاد بدهی. زیاد فکر می کنم به حرف هایش:

به جهان آمدم دو روزی چند

تا بیاموزی ام رموزی چند ...

چند سالی در این جهان گشتم

با امیدی به خانه برگشتم

ظاهرم ساکت است و در باطن

نشد این جان جاریم ساکن ...


 
در شب تـاریخ
ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر خودم

در خیالاتم که می‌خندی، پریشان می شوم 

آفتــابم، از تمـاشـای تـو بــاران می شوم 

دیدنت رویاست، ای سقف تماشایت بلند! 

زندگی زیباست وقتی، در تو حیران می شوم

شعله‌های دوریت در سینه‌ام سر می‌کشند

کوه دلتنـگم، نیایی آتش افشان می شوم

اهل این دوران نبودم این شلـوغ بی بلـوغ

روستایی زاده‌ام در شهر ویـران می شوم

هسته‌ی بی حاصلم روزی اگر بشکافی ام

جِرم منفی می‌شوم، مجذوب میدان می‌شوم

 

کفشی از تردید می‌پوشم ردایی از سکوت

جای دوری در شب تـاریخ پنهان می شوم ... 

 

                             واترلو - ۲۴ مرداد


 
هستی حباب است
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر خودم

بیژن به چاه است، رستم به خواب است

نایی بزن نی ... حالم خراب است

قایـق خریدیم ... دریـــــــا ندیدیم

جایی که ماییم غرق سراب است

دریـایی از درد در سینــه دارم

تنها رفیــقم مشتی کتاب است

عزم سفــــر کن اینجـا جنــون نیست

عمرت به باد است، نقشت بر آب است

رنــدان عاشــق با خــون نوشتنـد:

مستی مقام است، هستی حباب است

* * *

پروانـه مـن! شـــوری بـر انگیـــز

امشب که در باغ، گل های ناب است


                             تورنتو - ۱۰ مرداد


 
غزل های غزالی
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر خودم

چشم تو چـراغی است در این کوچه‌ی خالی

آبی است که جان داده به این جسـمِ سفالی 

آن چشمه‌ی در متنِ کویری که چشیدند

از سطح تو وُ کم نشد از حجــمِ زلالی

یوسف تر از آنی که در این چاه بگنجی 

بـالاتــــری از قلّـه ی ادراکِ اهــالی 

انگار که برگشته‌ام از خاک به خورشید 

می‌جوشدَم از سینه غزل های غزالی 

یک غنچه بخند ای گلِ صدبرگِ بهاران 

باشد که تحمّل کنم از عمـر، دو سالی 

هر گوشه، خروش‌ام من و در پیش تو خاموش 

تو طوطی ایــن باغــی و مـن آخــرِ لالی 

 

                                    فرانکفورت - تیر ۹۴


 
غمی نیست
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

کسی هست

مرا می‌برد از کوچه بن بست

به جایی که کلید است

 

کسی هست

که از جنس رفیقان قدیم است

خبر دارد از احوال من خسته‌ی پابست

 

کسی هست

نه بالاست ، نه دور است

برای من بی صبر، صبور است

 

من امروز

دلم خانه‌ی غمخانه‌ی درد است

کسی هست؟

 

اگر نیست

                 غمی نیست...

 

تهران ۱۱/۱۱


 
مثل یک سیب، یک خوشه انگور
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

اول این نوشته هفت سال قبل را بخوانید (بند سومش را).

زیاد دنبال متن کامل این شعر گشتم. جز شعرهایی بود که در شهریور ۱۸سالگی سوزاندم اما گمان نمی کردم از یادم برود. تا اینکه در همان دفتر سال های دور این گمشده را پیدا کردم. امروز به مناسبت دوازده سالگی بهشت دل متن کاملش را تقدیم شما عابران ناشناس این کوچه می کنم:

 

گاه گاهی که می آیی از دور

می شود چشمهایم پر از نور

می نشینی به سجاده ی من

می شوم از حضور تو مغرور!

اشک، در می زند، می نشیند

اشک، مامور عشق است و معذور

دست و پا می زنم، بیقرارم

مثل ماهی که افتاده در طور

می وزد لطف بی انتهایت

در دل خشکم این تپه ماهور

می شوم با طلوع نگاهت

بین دستان خورشید محصور

نیست جز خاکِ خاکستری رنگ

مرد، بی درد و بی عشق و بی شور

                                        آشنایی، تو را می شناسم

                                        مثل یک سیب، یک خوشه انگور

شیراز - پاییز ۱۳۷۳


 
دفتری از سال های دور
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۸ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

نشسته‌ام در خانه خودم. برای منی که چارده سال مثل مسافر زندگی کردم این یعنی شروع روز و شبهای واقعی. خیلی اتفاق ها افتاده در این یک ماهی که به تهران آمده‌ام. خیلی هایش را نمی‌توانم یا نمی‌خواهم بنویسم. آدم های جالبی را دیده‌ام و احساس کلی ام این است که به یک معدن طلا رسیده‌ام. سختی‌ها و تلخی ها هستند اما از بن بست ها و سرزنش ها نمی هراسم وَلاَ یَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ ...

ملاقات با دکتر فرجی دانا انگیزه‌ام را بیشتر کرد. نمی‌دانستم که او هم، ورودی دانشگاه شیراز بوده. می‌گفت دور هم که می‌نشینید از بدی ها نگویید این کار به قول برقی ها فیدبک مثبت ایجاد می‌کند و سیستم را ناپایدار می‌کند. فکر می کردم بی مهری های اخیر انگیزه اش را کم کرده باشد اما او را کوهی دیدم استوار.

شیراز که بودم دفتری را دیدم که یادداشت های سال های ۷۲  تا ۷۶ مرا در خود داشت، سال های دبیرستان و المپیاد و کنکور و شروع دانشگاه. اولین نوشته مربوط است به اول اردبیهشت ۷۲ که یک دوست بسیار عزیز را بعد از دو سال بی خبری به ناگهان در مدرسه علامه حلی تهران دیدم و آخرین نوشته گزارش مبسوطی است از فضا و حال و هوای انتخابات دوم خرداد.

ساعتی است که درگیر این دفترم. این دفتر پر از شعر است. شعر های سال های نوجوانی. مثل این یکی:

 

یک نفس آرام نشد جان من  

چیست دوای دل و درمان من؟

با دل من یک نفر آویخته  

چار ستون بدنم ریخته

مطرب ما او شد و رقاص من  

این همه عام اند ولی خاص من

جان به فدای تو و آواز تو   

نفخه‌ی صور است در این ساز تو

یاد تو در سینه غزل می شود 

سخت ترین مساله حل می شود

ای که تو دریایی و آبی ترین  

خشکی اندیشه ما را ببین

طاقت اندوه ندارد دلم  

مرکز این دایره مشکلم

هر طرفی رفته ام آنجا بدی است 

هیچ کسی اهل وفا نیست نیست

هیچ کسی نیست که عاشق شود

عاشق و جویای حقایق شود

جمله مَجاز است که ما دیده ایم

شام دراز است که ما دیده ایم ...

بهمن ۱۳۷۲


 
کافه نادری و آدم های اشراقی
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: تهران ، شعر خودم

آمده‌ام به کافه نادری تا بنویسم، به یاد کافه های تورنتو.

امروز قدری قدم زدم در تهران قدیم. زیاد پیاده می‌روم این روزها. کمی قبل رفتم چارراه مخبر الدوله، مسجد هدایت. مراسم چهلم یک آدم خوب بود. گمانم آقای کاشانی را اولین بار بیست سال قبل دیده بودم و سالها بود که ندیده بودم. دهه فاطمیه با دوستانش می‌آمدند شیراز. مرد مدیری بود. اهالی بازار تهران فرهنگ و مرام دیگری دارند. گمانم تنها کسی که آنجا مرا می‌شناخت امام جماعت مسجد بود -آقای تهرانی- که همسفر حج بودیم و قبلا از او نوشته‌ام. خبر داشت که برگشته‌ام و آرزوی موفقیت کرد.

کم کم دارم کار و زندگی را شروع می کنم. روز دوشنبه و چارشنبه رفتم دانشگاه. روز اول اتفاق جالبی افتاد. استاد راهنمایم از واترآباد در دانشگاه ما سخنرانی داشت! یکی دو بار هم در طول سخنرانی به کارهای من اشاره کرد. ناهار با هم بودیم و بعد یکی از اساتید برجسته دانشگاه که سالها قبل شاگرد استادم بوده و حالا ماهواره می‌سازد کارگاه و آزمایشگاههایش را به ما نشان داد. استاد می‌گفت که برنامه‌ای در هند دارد و سر راه هند آمده ایران. دیدار او خاطره خوبی بود برای اولین روز کار. دو ماه آخری که کانادا بودم چند بار تلاش کردم که او را ببینم اما میسر نشد حالا استاد خودش آمده بود.
دو سه دانشجوی ارشد و دکترا از درسی که قرار است ترم بعد ارایه کنم با خبر شده‌اند و ابراز علاقه می‌کردند. یکی‌شان می‌گفت که پایان نامه دکترای مرا خوانده و بخش هایی از کار مرا ادامه داده. روز چارشنبه هم همان جلسه‌ای که قرار بود رو در رو تشکیل شود برگزار شد. پنج تا از استادها بودند و به نظرم جلسه خوبی بود.
 شب رفتم به  جلسه سخنرانی مهندس حسینی به مناسبت اربعین. بیست و یک سال است که مهندس را می‌شناسم و همیشه برایم حرف های تازه دارد. مطالعات عمیق دینی دارد و به مسایل روز و زبان امروز آشناست. یاسر -دوست نازنینم- که مدتی است از اتاوا آمده خبر این برنامه را داده بود. قرار است فردا شب هم بروم شاید برنامه ای هم اجرا کنم. مهندس هفته قبل برای شب شعر آمده بود شیراز. چند ساعتی با هم بودیم حرف های خوبی زدیم و قرارهایی گذاشتیم برای آینده. یکی از دلایل بازگشت من به شرق دیدار همین آدم های خوب است، آدم های اشراقی. خدا را شکر که چه زود این دیدارها  میسر شد.
سه شنبه رفتم دنبال لباس شویی و ظرف شویی و گاز و یخچال و قیر و قیف و تیر و تخته و ... این ماجرا حالا حالا ادامه دارد. 
من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا
من از کجا غم باران و ناودان ز کجا!
امروز صبح هم دنبال یک کار اداری بودم. از مزایای زندگی در ایران یکی این است که کلا سر آدم گرم می شود با کارهای اداری و احساس بیکاری نمی کند.
وقت برگشتن از کافه نادری آن حس عجیب لحظه‌ی سرودن سراغم آمد:
تو می آیی و می خندی و بهتر می شود حالم
شکوفا می شود بر شانه های خسته ام بالم

 
برنگرد! پشیمون می شی!
ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، شعر خودم

این جمله را این روزها بارها شنیده ام، از راننده تاکسی تا استاد برجسته دانشگاه شریف:

گیر کرده بودم در ترافیک میدان هفت تیر. ماشینی دربست کردم که مرا نجات بدهد از آن غوغای آهن و دود. راننده از من هم نا آشناتر بود به راههای زمین. بدترین مسیر ممکن را انتخاب کرد و ساعتی از محضرشان فیض بردیم. 25 سال لباس فروش بوده در پاساژ کویتی ها و حالا راننده تاکسی شده بود که ای کاش نشده بود! یک دفعه شروع کرد قصه یکی از آشناهایشان را گفت که در خارج دکترا گرفته بود و به وطن برگشته بود تا خدمت کند و حتی با 3 وزیر یا معاون وزیر ملاقات کرده بود. همه کارش را تحسین کرده بودند، اما آخر کار او را به بهانه ای واهی رد کرده بودند. قصه پشت قصه می گفت ... لبخندی زدم و به ملاقات طولانی ام با آن استاد شریف فکر کردم که از استانفورد دکترا گرفته بود و با چه اصراری می خواست مرا راضی کند که تهران جای تو نیست. آخر ملاقات جمله ای به او گفتم که به فکر فرو رفت. فردا صبح پیامکی فرستاد که روی حمایت صد در صد من حساب کنید ...

حالا در شیرازم، نشسته ام در حیاط خانه پدری روی تختی که ده سال پیرتر شده. یاکریمی (قمری) که بر شاخه های نارنج نشسته آواز می خواند. هر از گاهی هم توله سگ همسایه پارس می کند. من و مادر تنهاییم در این خانه. مریم گلی دیروز اینجا بود، مشغول کشف لذت آب بازی. دو سه بار لباسش را عوض کردم. انگشتش را فرو می کرد در شیر آب تا آب با فشار بزند بیرون. بعد روی گهواره ای خوابید که بیش از نیم قرن عمر دارد گهواره ای که همه بچه ها و نوه های مادر به نوبت در آن خوابیده اند.

مادر یک گونی نشانم داد. پر بود از کتاب ها و جزوه هایی که در دانشگاه اهواز تدریس می کردم. روی یکی از برگه ها چند بیت شعر ناتمام باقی مانده بود:

 

زندگی ات حجمی از نجابت و عشق است

زندگی ام موجی از جسارت و امید

من به همین دلخوشم که چند صباحی

در دل تنگم صدای پای تو پیچید

 

چشم من از جنس پنجره است همیشه

چشم تو از جنس ابرهای بهاری

تشنه یک قطره آب مانده دل من

پنجره را باز کرده ام که بباری


 
معمای زمان
ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

از خوبی های خانه تکانی یکی هم این است که آدم شعرهای ناتمامش را پیدا می کند:

 

شکوه ها با آسمان دارم هنوز

در گلویم استخوان دارم هنوز

بعد از آن باران تلخ برگ ریز

خیمه در خاک خزان دارم هنوز

ابر می بارد زمین تر می‌شود

من کویری بی کران دارم هنوز

نیش ها از مار غفلت خورده‌ام

ترس ها از ریسمان دارم هنوز

اهل این گودال ویران نیستم

آرزوی نردبان دارم هنوز

بال های رفتنم را پس دهید

من هوای آسمان دارم هنوز

در درونم پیچ و تابی تلخ و سخت

از معمای زمان دارم هنوز

آفتاب غیرت آیا روشنی؟

در شب حیرت مکان دارم هنوز

۲۰۰۵- واترلو


 
پروانه‌ای در دود
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

شهر من،
غمگین و خشم آلود
شهر من، 
پروانه‌ای در دود

شهر رنگارنگ،

کوچه هایش مخملی از شعر، از آهنگ
خاکش از باران رنگین سحر نمناک

آسمانش آفتابی، پاک ...


 
ساز سکوت
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٩ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

دیوار کشیده اند تا در نزنند
جز ساز سکوت، ساز دیگر نزنند

هرقدر بزرگ و سبز باشد، قفس است
شهری که در آن پرنده ها پر نزنند!

 

ممفیس- 9 جولای


 
شهر بی قانون
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

 چمدان های خسته منتظرند

تــا کـــه آواز اِرجـِـعـی بـرسـد

پیچ و تاب سفـــــر تمام شود

روز و شب های واقعی برسد

 

آدم اینجـا اصالتــاً تنهاست

دوستان می‌روند و می‌آیند

به مسافـر نمی‌شود دل بست

شاید "آهن دلی کنم" یک چند

 

زندگــی سخــت می شود وقتـی

حس کنی اندکی از "ایـن" بیشی 

بـه زوال زمـــانه تــــن مسپــار

کــارگـــردان بـــازی خویشـی !

 

هـــر کجـــا می‌روم  غریبـــم مــن

    شهرم آنجاست! شهر بی قانون!

            ساربان سفــر که خواهد بود؟

                         عقــل طـراح یا دل مجنـــون؟

 

                                                         هفت اردیبهشت- تورنتو

پی نوشت: برای آقای راننده

سایه" «شعر را باید در ایران گفت!...در اون آب و خاک و برای اون مردم....در فضائی که اگر گرد و خاک هم بلند میشه، انگار گرد و خاک زمان سعدی و حافظه!»

 


 
مرغ دریایی
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

به جز مشتی صدف های شکسته

چه در این ساحل خالی نشسته؟

 

نه مروارید می بینم نه ماهی

به دریا می زنم دل را الهی !

 

برو ای مرغ دریایی به دریا

چه می جویی در این صحرای سودا؟

 

ز جان وا می کنم زنجیر گِل را

به دریا می سپارم جان و دل را ...


 
از این فصل ها
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

من دلم می گیرد از این فصل ها

اینــکه دور افتـاده ایـم از اصل ها

 

اینـکه عادت ها مسلط می شوند

منحنی های زمان خط می شوند

 

این که سنت ها گرانی می کنند

عقـل و دیـن نامهـربانی می کنند

 

عطر خوب زندگی کمتر شده

سال های عمـر ما پرپر شده

 

زندگی از ترس مردم کرده ایم

دوستان!

             ما راه را گم کرده ایم!


 
شکفتن
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ٤ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

حالی است مرا که با تو گفتن نتوان

با اینکه ز دوستان نهفتن نتوان

در سینه‌ی من هزار گلشن عشق است

اندازه‌ی یک غنچه شکفتن نتوان

 

مهر 92- تورنتو


 
قصه های محال
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ٢ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

من پریشان تر از زلف بیدم

تازه از شهر طوفان رسیدم

 

از بیابان هجران گذشتم

تو چه می‌دانی از سرگذشتم؟

 

هر چه من دیده‌ام زخم کاری است

آخر مستی ما خماری است

 

راوی قصه های محالم

تشنه‌ی اتفاقی زلالم

 

قصه پر می زند در گلویم

طاقتش را نداری بگویم ...

 


 
شب محاسبه
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

ماجرای امشب از آنجا شروع شد که بک دفعه یادم آمد این جانماز رنگ و رو رفته ی نخ کش شده بیست سالش شده...

سال 72 سال خاصی در زندگی من بود با آدم هایی آشنا شدم که هر کدام بر بخشی از شخصیت و زندگی ام تاثیر گذاشته اند. این جانماز هم هدیه ایست که بیست سال قبل یکی از آنها در اردوگاه رامسر به من داد و از آن روز تا به امروز همسفرم بوده، در شیراز، تهران، اهواز، واترآباد، تورنتو و ...

بیست سالگی برای من خیلی معنا دارد. زمان تحول است، زمان بلوغ. یادم آمد که یک شعر گفته بودم برای بیست سالگی خودم. امشب دفتر شعرم را ورق زدم تا آن شعر را برای خودم بخوانم. پیدایش نکردم. 

رفتم پرونده شعر های ناتمامم را باز کردم از همان برگه اول هجوم خاطره ها شروع شد. ( قیصر یک شعری دارد که می گوید: رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم/ و سطر سطر نامه ها را/ دنبال آن افسانه ی موهوم/ دنبال آن مجهول می گشتم). بالاخره آن شعر را پشت برگه ای پیدا کردم. بخش از این شعر را می نویسم:

 

... هشت ماه

مثل قایق شکسته ای در آب

مثل غنچه ای در آرزوی آفتاب

دست و پا زدم

 

ای که چشمهای تو

نردبان مستی من است

این گناه تلخ را ببخش

 

لحظه ها چقدر بی مروت اند

روزها چقدر بی اصالت اند

ابرها به آسمان نمی رسند

آب ها به تشنگان نمی رسند

درس

زندگی

بیست سالگی

قطره قطره خشک می شوم

در کویر این کتاب های کور ...

 

امشب نبض آسمان بی قرار است. هر دقیقه برقی می درخشد. امشب، دارم مرور می کنم این بیست سال را. شب سختی است: شب محاسبه.

پی نوشت:

امشب وقتی روی آن نیمکت نمناک نشسته بودیم به تو گفتم: معلوم نیست ما چه مدت با هم باشیم پنج ماه؟ یک سال؟ اما مهم این است که در خاطره هایمان حتی به اندازه نوشیدن یک فنجان قهوه مطبوع، جایی برای هم داشته باشیم. زندگی حاصل جمع همین خاطره هاست.


 
بی تمنا
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

مردمانی که بی تمنایند

از حدود بهشت می آیند

آفتابند شب که تاریک است

شاهراه اند ره که باریک است ...


 
یک سالگی اخل بابا
ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه ، شعر خودم

دخترکم، عروسکم دیروز یک ساله شد. به همین سرعت یک سال شیرین و پر ماجرا گذشت. من کمتر وقت برای نوشتن یا تماشای فیلم یا کارهای شخصی دارم اما همیشه دلم می خواهد زمان بیشتری را با مریم باشم. روزهایی که دیر از سر کار بر می گردم ناراحتی در چهره هر سه ما پیداست. این روزها کارم کمی زیاد شده.

مریم حالا صبح ها کنار ما می نشیند و نان و کره می خورد. انگور و پرتقال را بسیار دوست دارد. این یکی را حتما به پدربزرگش برده. یک و دو و پنج (!) را هم می شمارد. وقتی به او می گویم عسل بابا جواب می دهد اخل! موقع نماز می نشیند روی سجاده و سجده می رود البته به جای پیشانی دهانش را بر مهر می گذارد. گاهی شبها قبل از خواب برایش قصه می سازم. دیشب قصه سهراب و گردآفرید را بازسازی کردم. نکته داستان هم اینجا بود که همه سوار اسب می شدند و پی تی کو پی تی کو می کردند. مریم این حرکت را دوست دارد. صدای بعضی حیوانات را هم در می آورد. عروسک هایش را نوازش می کند. یک ببعی دارد که خیلی دوستش دارد گاهی موقع خواب ببعی را بغل می کند. یک جفت کفش های جیغ جیغو دارد که پایش می کنیم و به زمین بازی بچه ها می بریمش. مریم از اکثر بچه ها کوچکتر است زیاد تحویلش نمی گیرند اما او دنبال بچه ها راه می افتاد و اسباب بازی هایش را به آنها می دهد.

( این چند خط را هم همین الان مریم گلی تایپ کرد:

=ج= =

 :=

جج

-چچ)

گل خردادی ام پاینده باشی

همیشه خرّم و خوش خنده باشی

بهار زندگانی با تو زیباست

الهی تا قیامت زنده باشی


 
خوب من! عاشق بد نداری
ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ٥ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

روزی ای آشنای قدیمی

عابر کوچه های صمیمی

یاد من کن که این گوشه گیرم

مثل گل های قالی اسیرم

یاد من کن که یاری ندارم

بگذر از کوچه ی بی بهارم

وای! اگر بگذری عاشقانه

می زنم تا بخواهی جوانه

عاشقی می کنم بی اجازه

می سرایم غزل های تازه

می گشایم کتاب و قلم را

می نویسم از اول خودم را

فارغ از قیل و قال بقیه

می روم روز و شب حافظیه

 

از همان دم که یاد تو در زد

شعله خاطرات تو سر زد

آرزوهای از یاد رفته

شادی عمر بر باد رفته ...

از تو پنهان شدم ذرّه ذرّه

رفتم از قلّه تا قعر درّه

بال پرواز من! آسمانم

حیف من نیست اینجا بمانم؟

تو نباشی فنا می شوم من

کاهِ بی کهربا می شوم من

خنده ای کن که باران بگیرد

سالِ بی آب پایان بگیرد

در بیابان جان گل بروید

روی هر شاخه بلبل بروید

باغ رویای من! باغ انگور!

عاشق خنده هاتم من از دور

بی نهایت شدی حد نداری

خوب من عاشق بد نداری

نمره ات بیست! کارت درست است

زندگی بی تو از پایه سست است

* * *

آشنا! آشنای سبک بال!

از تو دورم نه یک سال صد سال

حرف دل بر زبانم نیامد

شادی اندازه غم نیامد

واژه هایم تلاطم ندارند

سر به صحرای غم می گذارند

 گوشه ای رفته از یاد مردم

می شوم در غبار زمان گم

تورنتو - اردیبهشت ۹۲


 
آب تنی
ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

من پر از ساز سفر

پر از آسایش رفتن بودم

عشق

          باران شد و از چشم قشنگش بارید

 

من زمین گیر شدم

به خیالی، شبحی دل بستم

 

هوس آب تنی دارم در برکه ی چشمانش

 

شیراز -  ۶ فروردین ۹۲


 
ده سالگی بهشت دل
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر خودم ، قیصر امین پور ، تهران

خیلی از شعرهایم را در اینجا نوشته ام. اما چند شعر دارم از گذشته های دور، دوران ماقبل اینترنت و وبلاگ که دوست ندارم فاش بشوند. شعرهایی برای جزیره تنهایی یا خلوتی با رفیق. از طرف دیگر ده سالگی بهشت دل اتفاق مهمی است برای من. این صفحات آینه عمر منند. خیلی حرف ها دارم برای نوشتن اما نه فرصت نوشتن هست و نه شاید گوشی برای شنیدن. یکی از همان شعرها را امشب به همین مناسبت می خواهم بنویسم. شعری به نام مرثیه ای برای پایتخت. شاخه گلی از شاعری گمنام تقدیم به همه عابران ناشناس که رد پایشان بر حافظه هیچ خاکی نمی ماند.

بعد از کنکور، بر خلاف انتظار به تهران نرفتم و در همان شهر خودم شیراز ماندم. می دانستم که امکانات و سطح استادان دانشگاه شیراز به شریف و تهران نمی رسد، این سقف برایم کوتاه است  و ناگزیر روزی به پایتخت خواهم رفت. اما همه چیز که درس نبود، چیزهای دیگری هم بود، خانواده، شعر، حافظ، دوستانی بهتر از آب روان و آرامش. چیزهایی که چهار سال بعد هیچ کدامشان را در تهران و در آن دانشگاه صنعتی نیافتم. وجود من همیشه دو تکه داشته (نیمی سمند سرکش و نیمی کبوترم) و گاهی بدجور این دو تکه به جان هم می افتند.

این شعر را ۱۴ خرداد ۷۶ گفتم وقتی برای شب شعری به تهران دعوت شده بودم، سه سال پیش از هجرت به پایتخت. لازم به گفتن نیست که پایتخت در این شعر یک نماد است و من مخلص همه خوبان تهرانی ام.

این شعر مرا به یاد قیصر می اندازد اولین دیدار من با او  -۷ خرداد سال ۷۷ در تالار فجر دانشگاه شیراز-به خواندن این شعر گذشت. روحش شاد.

 

چون مسافری در ایستگاه

منتظر نشسته ام

این شتاب دایمی

این هراس جاودان          

                       که از قطار جا نمان

لحظه های بودن مرا تباه کرده است

 

شاعران بی شمار دیده ام

که بین چرخ دنده های زندگی

استخوان آبرویشان شکسته است

 

پول ... پول

پایتخت

عشق های کانکریت

در تحیرم که شاعران پایتخت

بین این همه غبار و دود و گاز

در میان این همه

روزنامه های رنگی و دو رنگ

با کدام عشق زنده مانده اند؟

 

سالهاست

بر فراز پایتخت

لاشه خوارها عبور می کنند.

 

حدس می زنم دو یا سه سال بعد

مرگ کوچکی به وسعت خودم

زحمت مرا تمام می کند

رهسپار پایتخت می شوم

این تهوع کثیف فلسفی 

در وجود من حلول می کند

عاشقانه های من حرام می شوند

وای!

وای اگر بدون عشق زندگی کنم!

گرچه گفته اند

شعرهای عاشقانه بازتاب لحظه ایست

من خیال می کنم تمام بودنم

غیر لحظه ای نبوده است.


 
طربـــخانه
ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

به چشمم جهان چون طربـخانه ایست

به هر گوشه اش بانگ مستانه ایست

 

یکی با تماشای صحرا خوش است

یکی با هیاهــوی دریا خوش است

 

به هر ذره، شوری که رقصان شود

به هر گل، شراری که عریان شود

 

چه زیباست از خاک تا آسمان

پـــر از اتفــاق است باغ زمــان 

 

جهان جمله ذوق است و جوش و خروش

در این بحـــــر مـــواج مستـی بجــوش ...

 

در جیب یک کوله پشتی قدیمی پیدا شد. باید مال 4، 5 سال قبل باشد


 
لالایی
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر خودم ، پدرانه

اینکه آدم پدرش شاعر باشد دست کم یک فایده اش این است که می تواند مدام برایش لالایی های تازه بسراید و خودکفایی در تولید لالایی حاصل شود:

 لالا لالا گل سوسن

چراغ شام تار من

لالا لالا گل شب بو

چشات نازه مثه آهو

لالا لالا گل مینا 

تویی زیباترین زیبا

لالا لالا گل مریم

ندارم تا تو هستی غم 

لالا لالا گل سوری

ندارم طاقت دوری

لالا لالا گل نرگس

نبینم داغ تو هرگز

لالا لالا گل ریحون

تویی لیلا، منم مجنون

لالا  لالا گل نازم

به بالای تو می نازم

لالا لالا گل نعنا

رفیق کوچک بابا

لالا لالا امید من

گل سرخ و سفید من

 

وقتی که لالایی می گویم  ریتمی1 در ذهنم هست که مادرم با آن برای من و خواهرم لالایی می خواند. داستان دختری را می گفت که مادرش می میرد و نامادری اش او  را آزار می دهد تا اینکه یک روز که برای برداشتن آب به سر چشمه می رود دو نفر او را نجات می دهند:

دو تا ترکی ز ترکستون

منو  بردن به هندستون

جزییات داستان یادم نیست اما هرچه بود هیچ وقت برای  ما تکراری نمی شد و با صدای شیرین مادر خواب را به چشم ما می آورد.

 

1-بیشتر لالایی ها از لحاظ وزن در شاخه مفاعیلن مفاعیلن قرار می گیرند.


 
همبازیان خواب تو خیل فرشتگان*
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱٧ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر خودم ، پدرانه

 

برگشته ام به دنیای آدم ها، دنیای کار، دنیای تکرار. دلم تنگ شده برای مریم گلی و ساعت های با او بودن، برای تماشای خواب معصومانه اش، گریه هایش و چرخش نگاه جستجوگرش.  شب ها نا آرام است و عصر ها به خوابی شیرین می رود. وقتی می خوابد دست هایش را به حالت تسلیم بالا می آورد.

مادرش می گفت امروز برای اولین بار خندیده ..

 

سحر دیدم غزل می خواند شمشاد

هوا شاد و زمین شاد و زمان شاد

همه گل های عالم را خبر کن

که مریم زاده شد در ماه خرداد.

 

به یادش که می افتم گوش می دهم به این آهنگ  شاه اومده با لشکرش، شاهزاده ها دور و برش ...  لبخند

 

* شعری از قیصر برای دخترش آیه


 
آخر داستان
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

از مزایای اسباب کشی برای من یکی این است که می نشینم کاغذ پاره هایی را که سالها تلنبار کرده ام زیر و رو می کنم به قصد سبک کردن و دور ریختن و این وسط شعرهای ناتمام را  که نیمه شبی پشت پاکتی، در حاشیه مقاله ای، روی قبضی، ... نوشته ام  پیدا می کنم، مثل این یکی:

 

کاتب سرنوشت من، چند ورق بخوان! بگو !

باز سر دو راهی ام آخر داستــان بگو !

من به کدام مذهبم؟ خانه و خاک من کجاست؟

چند پیاله می شود سهم من از جــهان؟ بگو !

از همه کس رمیده ام بس که دروغ دیده ام

من به زمین رسیده ام قدری از آسمان بگو !

شرق: اسیر جنگ و خون، غرب: رونده بی سکون

نسبت شرع و عقل را در گذر زمان بگو ...


 
راه را می شمارم
ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

قدم می زنم، راه را می شمارم

همین عمر کوتاه را می شمارم

 

اگر روزی از سن و سالم بپرسی

غزل های ناگاه را می شمارم

 

ورق می زنم صفحه ی روزها را

خبرهای دلخواه را می شمارم

 

سر هر دو راهی، رفیقی جدا شد

رفیقان همراه را می شمارم


دلم وقتی از بی وفایی بگیرد

دل زخمی چاه را می شمارم

 

قدم می زنم تا تماشای خورشید

شب خالی از ماه را می شمارم ...

 

مونترال

1 ژانویه 2012

پی نوشت: چهارده کیلومتر قدم زدم تا این شعر را گفتم.

 

 

 


 
سی و سه
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، خیام

 

به قول قیصر دیشب نشستم "جوراب هایم را اتو کردم ..." در خلوتی ایام کریسمس رفتم به کافه نزدیک خانه. بعد از مدتها قلم و کاغذ برداشتم و خارج از دنیای مجازی، بی واسطه لپ تاپ و ورد و لی تک، نوشتم و نوشتم. شب تولد مسیح و من بود. سالهای گذشته را مرور کردم تا رسیدم به امروز ... از روزهای دبیرستان و مسابقات شعر رامسر و کنکور و دانشگاه شیراز و دانشگاه شریف و اهواز و سالهای واترآباد تا جلسه دفاع دکترا و مابعد آن. دوره کردم همه چیزهایی را که به دست آوردم در این سالها، چیزهایی را که به آنها نرسیدم و چیزهایی که در ذهن و خیالم نبود و نصیبم شد.

تا رسیدم به  امروز ... یک دفعه یکی از این خل و چل ها آمد کنار میز جلویی من جعبه بزرگ دستمال کاغذی را برداشت و گذاشت روی میزی که دور تر بود. چند تا دستمال در آورد و خودکاری از جیبش، و انگار که تصویر آینه وار من باشد با همان ژست مشغول نوشتن روی دستمال ها شد. گفتم شاید شاعری باشد که به او الهامی شده. یادم افتاد به آن شاعر بزرگ که شعرهایش را روی پاکت سیگار می نوشت و خودم که در لحظه بعثت شاعری1 روی پاکت نامه شعر می نویسم.

سرم را پایین آوردم و از امروزم نوشتم. از شادی هایی که دارم، از خانواده ام، از کارم، از کتابهایی که می خوانم. حالا می خواستم از فردا بنویسم سرم را بالا آوردم و به شاعری که رو به رویم نشسته بود نگاه کردم. مردک خل و چل خودکارش را راست راست کرده بود توی دماغش و زل زده بود به من ... خنده ام گرفت و بی خیال نوشتن از فردا و آینده شدم. برگشتم به خانه.

* * *

عمر دست خداست و کسی از آینده اش خبر ندارد. به قول خیام:

از باده دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده ست

اگر متوسط عمر بشر را ملاک قرار دهیم من شاید به همین اندازه که تا به امروز زندگی کرده ام بیشتر زنده نباشم. یعنی تقریبا نیمی از پیمانه عمر پر شده. البته نیمه ای که بیشترش به آموختن و جبر و کسب مدرک گذشت. نیمه دوم نیمه عمل است . اگر طرحی دارم باید اجرا کنم، اگر اندیشه ای دارم باید مکتوب کنم، اگر حرفی دارم باید بزنم. باید همان تک دانه آجری را که حداکثر سهم من از بنای بزرگ و جاری زندگی است سر جایش بگذارم وگرنه زمان خیابان یک طرفه ای است که راه بازگشت ندارد.

 

دیشب شروع کردم به سرودن غزلی تازه:

دریا صدایم کرد، ساحل ول نمی کرد

ساحل مرا از ریشه ام غافل نمی کرد

من خانه ام آنجاست در آبی ترین آب

ای کاش صیاد آب ها را گل نمی کرد ... 

 

 پی نوشت:

این تعبیر را در یکی از نوشته های بلند و شیرین اخوان ثالث دیدم.


 
صدا
ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر خودم

کسی صدای مرا ...؟

باد، دفترش را بست

 


 
گندم نچیده
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، زن

 

 با خنده ای بریــــد نخ اتصال را

از ما گرفت شادی عشقی محال را


از دست های آدم و حوا گرفته بود

زن، تاجی از صفات جلال و جمال را


می شد کنار چشمه ی اشکش وضو گرفت

با خنده اش شناخت سرآغاز سال را


قوی سفید از قفس ذهن من پرید

سیمرغ قاف واقعه وا کرد بال را


حالا کسی نمی خرد از من - که شاعرم-

این گندم نچیده  و این سیب کال را ...



 
یکی بیاید
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ٩ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

یکی بیاید و امشب دل مرا ببرد

نفس ندارم ... از این چاه بی هوا ببرد

مرا

- که ساکن این شهر بی کلام شدم -

به روستای صداهای آشنا ببرد ...


 
در کوچه های دل
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

خورشید، داغ عشق تو را بنده می شود   
آیینه پیش روی تو  شرمنده می شود

روح من این اسیر سیه‌چاله های وهم    
سیّاره وار پیش تو تابنده می‌شود
تا می‌وزد خیال تو در کوچه های دل    
رگ هایم از ولای تو آکنده می‌شود
از لطف و مهربانی تو اشک های من     
تا می‌رسد به روی لبم خنده می‌شود
ایمان من بدون وجود تو مثل دود    
در رهگذار بـــاد پراکنده می‌شود


سرگشته در گذشته و حالیم و عشق تو    
راهی به سمت وسعت آینــده می‌شود

 

پی نوشت:

 متن این شعر را نداشتم. یکی دیگر از شعرهای گم شده بود ... تا اینکه امروز اتفاقی در وب سایتی پیدا کردم. باید متعلق به ١٣-١۴ سال قبل باشد یا دوران دانش آموزی.


 
بال خیال
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ٤ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشقانه


خنده هایت،

                  آبشار شوق

چشمهایت،

               آفتابی در خیال من

دستهایت،

             در غبار غربت اندوه،

                                           بال من!


 
بودن یا...؟
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، مرگ

 

فکر کن امشب بمیرم، فرض کن فردا نباشم

فرق چندانی ندارد اینکه باشم یا نباشم...


 
شعرهای سوخته‌
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال

من از سن پایین شروع کردم به شعر گفتن. پانزده ساله که بودم دو دفتر شعر داشتم. یک روز هر دو دفتر را دادم به دوستی که آن روزها خیلی برایم عزیز بود بدون اینکه رونوشتی برای خودم نگه دارم. یکی از شعرهای آن ٢ دفتر هنوز یادم هست:

نمی خواهم این عشق پوسیده را

دل بی قـــرار بــلا دیـــده را

پلنگان وحشی به راه اندرند

که گیرند آهوی ترسیده را

ندیدم دگر ابری از روی مهر

ببوسد کران های تفتیده را ...

 

از ١۵ تا ١٧ سالگی زیاد شعر می گفتم. در این دوره تا جایی که درسم اجازه می داد در مسابقات و شب شعر های کشوری شرکت می کردم.  بیشتر در حال تجربه قالب ها و سبک های مختلف بودم. شعرهای بلند می گفتم. چهار قصیده سروده بودم و چندین مثنوی هم داشتم از جمله یک مثنوی ٣٠٠ بیتی به نام "بکاء الفاقدین" خطاب به خاقانی که شاعر محبوب آن ایامم بود.

درست یک هفته قبل از اینکه بروم دانشگاه یک غزل تازه گفتم که برایم تولدی دیگر بود:

زمان گذشت و ندیدید بازتاب مرا

شکست بی خبری هایتان شتاب مرا...

و بعد همه شعر های دیگرم را در باغچه خانه آتش زدم! به نظرم مثل زنجیری جلوی پیش رفتن مرا گرفته بودند.

برخی از شعرهای آن دوره را هنوز هم زمزمه می کنم:

دلم گرفته از این لحظه‌های تیره و تنگ

مرا ببر به تماشای لحظه‌های قشنگ...

دانشگاه که آمدم شعرهایم متحول شد. شعر نو را تجربه کردم و بسیار به این قالب علاقه مند شدم و همینطور عاشقانه سرودن را... بهترین شعرهای عاشقانه‌ام مال این دوره باید باشد: 

درست مثل درختی

که شاخه هایش

زیر بار میوه خمیده است

و عابری می جوید

در آستانه هر چار فصل

به انتظار کسی ایستاده‌ام

 

دلم پرنده ایست که دنبال عشق می گردد...

 

پرکارترین دوره زندگی ادبی من باید از زمستان ٧۵ تا بهار ٧٧ باشد. در همین سالها بود که در مسابقات دانشجویان کشور که قیصر جز داورانش بود اول شدم و دیگر در هیچ مسابقه‌ مهمی شرکت نکردم.

آن دوره، بیشتر شعرهایم را تایپ می کردم. پوشه ای هم داشتم که پرینت هر شعری که به نظرم کامل شده بود تویش بود. تا آخر دوره فوق لیسانس این پوشه را تکمیل می کردم. از سال ٨١ هم که این وبلاگ راه افتاد برخی از شعرهایم را در دنیای مجازی تایپ کرده‌ام.

الان نمی دانم آن پوشه کجاست؟ ٣ دفتر هم داشتم که نوشته ها و نثرهای ادبی مرا در خود داشت. گمانم همه این ها بعد از هجرت به اهواز گم شد. حالا برایم مانده شعرهایی که در بهشت دل نوشته‌ام یا در دفتری که یادگار شبهای کنکور است و هنوز گم نشده. فعلا هم که ساکن دیار غربت و فراموشی‌ام و اگر چه گوش شنوا کم است هنوز از رو نرفته‌ام و گاهی شعرهایی می‌گویم.

دیشب یک دفعه به یاد همه شعرهای سوخته‌ام افتادم و دلم برایشان تنگ شد!


 
چمن مصنوعی
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۸ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، شعر نیمایی


به جای سروها و کاج ها

نشسته‌ام میان آسمان خراش ها

به جای دیدن غروب در کنار رود هان

نگاه می کنم به چند متر آسمان

 

و مرد سالخورده‌ای،

رکاب می زند هنوز

دوچرخه ها

خراش می دهند خواب شهر را...


به شهردارتان بگو

که بی نوای بلبلان

چمن

       چمن نمی شود!


 

    سئول- ٩ مهر

 

پی نوشت:

رود هان رودی است که از میان شهر سئول می گذرد و به دریای زرد می پیوندد.


 
شش و هفت
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم

 و شش ماه و شش روز و شش ساعت است

که قرار است من به تو زنگ بزنم.

باور کن زنگ می زنم!

همین آخر هفتـــه

یا اگر نشد،

هفتــــه بعد،

و اگر نشد

اولین هفتـــه شاد و خوب و آرام که بیاید

 

باور کن

         به تو زنگ می زنم!


 
آسمان بــــاز
ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشقانه

طبیبی پری چهره در مرو بود (سعدی)

 راز شیرینی است در چشمان من، چشمان تو

اینکه: پیوندی است بین جـــان من با جـــان تو

اینکه با لبخندت از پایین به بالا می رود

قایقی بی بـادبـان در موج بی پایان تو

روح من ای کاش با روح تو هم بازی شود

یا تو مهمانم شوی یا من شوم مهمان تو

 

من دلم می گیرد اینجا من مریضم روز و شب

ای مسیح ماهـرو کی می رسد درمان تو؟

بال هایم خسته اند از سقف ها دیوار ها

آسمانی بــــــاز دارد شهر بی زندان تو ...

 

تورنتو- ۲۱ شهریور


 
توی جیبم
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۸ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

باید کمی باران بریزم توی جیبم

تا روزهای تشنگی تنها نباشم


 
نیستی
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشقانه ، شعر نیمایی

نیستی تا که بخندی و غزل بنویسم

شعر ها نیمه تمام اند

و

دلم طوفانی است


 
صد پارگی
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ٧ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، ایران ، زندگی در غرب ، دنیا

من مون بلان را دوست دارم مثل الوند

دانـــوب را آشفته ام مانند ارونـــد

 

هرچند شهری در جهان شیـراز من نیست،

با اینکه کــوهی نیست در چشمم دماونـد،

 

رم حالتی دارد برایم مثل تبـــریز

در بنف عاشق می شوم آن سان که دربند :)

 

دنیــــای ما را تیـــغ داران تکه کردند

ای عشق! این صد پارگی ها را بپیوند

 

هالیفاکس 7 خرداد

مون بلان: Mont Blanc : بلندترین قله آلپ

بنف :Banff: شهری زیبا و پارکی جنگلی در دامنه کوههای راکی در کانادا


 
برقع
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ٥ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم

گاهی مثلّث است و زمانی مرّبع است:

تقریب ماه روی تو - تا زیر برقع است -

 

... اما تو در خیال من آغاز می شوی

هر گوشه از تصوّر رویت مشعشع است

 

 من دشت تشنه می شوم  و چشمت  آسمان

باران بیت های من از این دو مصرع است

 

یک لحظه می درخشد و خاموش می شود،

هر ماه غیر روی تو مـاه مقنـع است

 

فردا دوباره نام تو می جوشد از لبم

نامت برای هر غزلم حسن مطلع است

 

واترلو - ۵ خرداد ٨٩


 
این ۳۲ دقیقه
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال

از خانه ی ما تا ایستگاه اتوبوس، پیاده، ۱۶ دقیقه راه است . روزهایی که به واترآباد می روم ۳۲ دقیقه دارم که مال خودم است، مال خود خودم! این ۳۲ دقیقه را نه به کسی فکر می کنم نه به کارم.

صبح که می آیم بین ساعت ۶:۴۵ تا ۷ خیابان ها خلوتند، بیشتر آواز می خوانم. گاهی هم از خودم آهنگ می سازم. صبح ها آدمهای ثابتی را هر روز در مسیر مخالف می بینم مثل دختری که ساعتم را با دیدن او تنظیم می کنم و یک روز او را در گوشه ی داستانی خواهید دید که تعقیبش می کنم و بالاخره سر از کارش در می آورم!

عصر یا غروب که برمی گردم بعد از ساعت ۷ یا  ۹ پیاده روها هنوز شلوغند این جور وقت ها در خودم فرو می روم. گاهی – مثل همین روزهای اردیبهشتی- چراغی در خیالم روشن می شود که رشد می کند، بزرگ و بزرگتر می شود تا به هیجان می رسم، از دنیا و مافیها جدا می شوم و یکی دو بیت شعر می گویم اما به خانه که می رسم آنقدر خسته ام که شعرها ناتمام می مانند. آن یکی دو بیت را پشت پاکت نامه ای یا پرینت مقاله ای می نویسم و بعد ... مثل قایقی بین امواج کاغذها گم می شود و تمام می شود.

 

تو عاشق-مشربی با شمع بی جان در نمی افتی

تو با این آرزوی رو به پایان در نمی افتی

تو در دریایی از گلهای رنگارنگ می خوابی

تو با این لاله ی خودروی لرزان در نمی افتی

تو را پیراهنی از جنس آواز چکاوک هاست

تو با این زاغ ناهنجار حیران در نمی افتی... 


 
خوابِ آبی
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، شعر نیمایی

شاعری که خواب دیده

                               - بعد سال ها !-

خوابِ آبی قشنگ!

خوابِ چشمهایی از عسل

خوابِ

        عشق ... عشق !

                               - این خروس بی محل! -

 

شاعری که در اتاق های بی دریچه ،

                دور از آفتاب   و

                                       حافظیّه ،

                             خواب رفته بود ،

                                          خواب دیده، خواب !

خوابِ ....

                   آخ!

 

 

 شاعری که واژه ای عمیق را نیافته ،

پاره می کند

              آنچه را که ذرّه ذرّه بافته ...

 

تورنتو - ۲ بامداد ۱۷ اردیبهشت


 
مسوول کرامات سازی
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حسب حال ، شعر خودم ، طنز ، مولانا

 زمستان اولی که دانشگاه شریف بودم آنفلونزا در خوابگاه  شیوع پیدا کرد و هر روز می شنیدم که یکی دو نفر از رفقا مبتلا شده اند. تا اینکه یک روز خیاط در کوزه افتاد و احساس کوفتگی و بی حالی کردم.

به رفقای اتاق: حسن آقای عندلیب، جواد آقای کلاغ و میرزا رضا اعلام کردم که من آنفلونزا گرفته ام و رفتنی ام و به هر کدام وصیت کردم که بعد از من چه بکنند. در این میان به آقا رضا که از روز اول دبیرستان تا شام آخر فوق لیسانس ملازم ما و رفیق گلشن و گرمابه و گلستان ما بود و بیش از هر کس با مکارم اخلاق ما آشنا بود وصیت کردم که شما مسوول کرامات سازی هستی و برای نمونه همانجا چند تا کرامات برای خودم ساختم. از جمله شعری را که دو ماه قبل گفته بودم:

ای کبوترهای زیبای بهشت

خسته ام از زندگی از سرنوشت

روح من روزی پریدن یاد داشت

آشیان بر شانه های باد داشت...

برای میرزا رضا خواندم و گفتم من که ارتحال فرمودم شما بگو که ما این آخرین شعر را در جانماز آن برگوار پیدا کردیم و چه بسا که جناب ایشان اندک زمانی پس از سرودن این شعر باده ی ارجعی را نوشیده باشند...

***

یکی از عادات مورد علاقه ما ایرانیان این است که وقتی آدم مهمی به رحمت خدا رفت هرجا می رویم کرامات او را برای دیگران تعریف کنیم و گاهی هم به اقتضای حال مخاطب نمکش را زیاد کنیم. یکی از مریدان مولوی کتابی درباره او نوشته به نام مناقب العارفین. من با همه ارادتی که به مولوی دارم نمی توانم برخی از حرفهای افلاکی را باور کنم. مثلا درباره این شعر مولوی:

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم...

اگر اشتباه نکنم می گوید که آن جناب به حمام رفته بود و شیرجه زد داخل خزینه آب گرم و بعد از هفت روز از زیر آب بیرون آمد در حالیکه این شعر را می سرود.

چندسالی است دوباره رسم شده وقتی عالمی یا عارفی ارتحال می کند مریدان کتابی چاپ می کنند که پر است از کرامات آن مرحوم!


 
خانه‌ی نو
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

مرد نقاش! دلم خـانه‌ی نـو می‌خواهد

سقف را بشکن و در پنجره‌ها نور بریز ...


 
میوه ی ممنوع!
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر خودم

این مثنوی یادگار عزیزی است از روزهای پانزده سالگی  و شوری که در سر بود...

 

آی غزلساز غزلباز من!

دیده ی تو نقطه ی آغاز من

دیده ی من گرم تماشای تو

سینه ی من یکسره شد جای تو

کولی آشفته ی شیدای من

چشم تو دریای غزلهای من

ماه منی گرچه ز مَه برتری

آمدی و رفتی و... دل می بری!

عشق تو یک لحظه تجلّی نمود

سینه به آتش زد و برخاست دود

دیدمت و کاش... نمی دیدمت!

میوه ی ممنوع! نمی چیدمت!

از تو به جز درد ندیدم ثمر

سوختم و هیچ نگشتی خبر...

               ***

خیمه زده عشق به صحرای دل

هر که سرانداز نشد شد خجل

شعله ی عشق تو ز روز نخست

آمد و سرچشمه ی آن چشم توست

از ازل این روح بیابانی ام

این سبب بی سر و سامانی ام

با تو به هرجا سَر و سِر داشته

عشق تو را در دل من کاشته

پیش تر از آنکه نمایان شوم

صاحب این کالبد و جان شوم

بی سر و سامان به درت بوده ام

حلقه به گوش نظرت بوده ام

لیلی من گشتی و مجنون شدم

زیر قدمهای تو مدفون شدم

 درقفس دوری تو سال ها

بال زدم... بال زدم... بال ها

حال، عجب نیست اگر گاه گاه

روز مرا کرده خیالت سیاه

ماه منی گر بروی پشت ابر

تا به ابد می کنم ای دوست صبر


 
خرداد
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر خودم

عاشق خرداد بودم

                  تیر شد

مرد زخمی

                 پیر شد

                               زنجیر شد


 
برگ
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر خودم ، شعر نیمایی

عاشق برگی شدم

                      در چنگ باد ...

زرد شد

            دلسرد شد

                               افتاد ....


 
ابر
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر خودم

       

عاشق ابری شدم...

                     باران گرفت

داستان عشق ما پایان گرفت

اول مهر 88

 


 
شرجی ترین هوا
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢٥ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر خودم ، ایران

 

این روزها که خالی ام از هر ترانه ای
سرشارم از پرنده ی بی آشیانه ای

 

دیوارهای فاصله قد می کشند و من
زل می زنم به پنجره با هر بهانه ای

 

شرجی ترین هوای زمین را ورق نزد
دست گره گشای نسیم شبانه ای

 

این کشتی شکسته به گرداب مانده است
ای ناخدای خفته دریغ از کرانه ای!

 

آن روز سبز می رسد... آشفته می شود
خواب هزار سنگ ز زنگ جوانه ای

 تورنتو - شهریور هشتاد و هشت


 
سوگ نامه
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر خودم ، سیاست ، ایران

کاش می‌شد در کتاب سرنوشت

شرح این ایام را از سر، نوشت

 

رنگ خون را از ورق ها پاک کرد

این همه اندوه را در خاک کرد...


 
اتفاق سحرآمیز
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر خودم

حال و روزم خوب است و دارم فکر می کنم و چقدر فرصت برای فکر کردن کم است. آخرین شعری که دارم تقدیم شما 

 

 

چقدر دانه ی عاشق شدن در این خاک است

دلم برای شکوفا شدن طربناک است

 

نه آفتاب! نه باران! شراب می بارد

که هر گیاه از این خاک می دمد تاک است،

 

که هر شکوفه ی این اتفاق سحرآمیز،

ستاره ایست که بر شاخه های افلاک است

 

□ □ □

 

صدای حادثه پیچیده در کویر دلم

صدا بلندتر از نردبان ادراک است:

 

- به هر که مانده در آن ازدحام دودآلود:

هوای قریه ی چشمان دلبران پاک است

 

اسفند 


 
اقیانوس و مهتاب
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم ، آمریکا و کانادا

شب باشکوهی بود، ماه کامل بود. آسمان را ابرهای گریزپای ناانبوه پر کرده بودند. مهتاب بر پیشانی موجها تابیده بود. صدا .. 

صدای موج و اقیانوس و مهتاب

تمام شهر مست از باده ی خواب

طلوع صبح می گوید که برخیز!

دل من بر زمین افتاده بی تاب

 

Palm Beach Gardens


 
زمستانه (٢)
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم

برف بارید! خدا شهر مرا آمرزید!
غصه کوچید، زمین رخت عروسی پوشید!

ابر خندید! شب کوچه چراغانی شد!
باد در غیبت خورشید تبسم پاشید!

روزها برگ تعلق به خود آویخت درخت
پشتش از این همه اندوه سبک شد، خوابید!

دل دلتنگ نما (!) یاد پریدن افتاد
بال وا کرد: غزل ریخت! دوبیتی بارید!

دل پرید و پَِرَش از پرسش جبریل گذشت
رفت بالا و به سی سال دویدن خندید!

مشتی از معجزه برداشت (ید بیضا داشت)
کافری، بی خبری، هرچه که چرخید، ندید!

***

عقل، مثقال به مثقال به دنبال ثواب...
بهمن رحمت آن دوست زمین را پوشید!

تورنتو- بیست و پنج دی ماه


 
می چرخم و می‌خندم ...
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم

می‌چرخم و می‌خندم بر چرخه‌ی مینایی

می‌نوشم و می‌سوزم این دفتر دانایی

کار من و دل عمریست بی‌تابی و بی‌خوابی است

یک روز ز شیدایی یک روز ز رسوایی!


 
تا ماورای آبی
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، یادداشت های اتوبوسی ، طبیعت

دیروز که از واترآباد بر می‌گشتم از پشت سر آفتاب بود و از روبرو باران. پیوند شیرین باران و خسروی خاور رنگین کمان بی نظیری در چشم انداز من ترسیم کرده بود. مهندس فلکی نیمدایره‌ی کاملی ساخته بود  که مرا  از روی صندلی برداشت و پل زد به خاطرات گذشته:

احساس می کنم پس از این سالها هنوز

در خاطرات خویش صدای تو را هنوز

با اینکه سال هاست که باران گرفته است

می سوزم از حرارت آن شعله ها هنوز

پروانه ای که پر زدی از باغ بی بهار

موج عبور توست میان هوا هنوز

رنگین کمان خاطره ها می‌برد مرا

تا ماورای آبی شهر شما هنوز...

وقتی به خودم آمدم٬ دیدم دارم در پیاده رو قدم می‌زنم و در دستگاهی که نمی‌دانم چیست و گوشه‌ای که نمی‌دانم کجاست٬ زده ا م زیر آواز:

هوای منزل یار آب زندگانی ماست...

انگار کاسه‌ی کوچک دلتنگی‌ام پر شده

                                           صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم


 
یادی از گذشته...
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم

امشب پس از چند ماه پرفشار و بیقرار فرصتی حاصل شد. تصمیم گرفته بودم یک روز کامل سراغ کاغذ و کتاب نروم... نشستم دفتر شعرم را پس از مدتها ورق زدم. غرق شدم در سالهای دور... خیلی دور... ١۵ سال پیش بود

باور نکنی که جز تو یاری دارم

غم دارم و جز تو غمگساری دارم

باور نکنی که صبح و شب، شام و سحر

جز فکر تو، جز ذکر تو کاری دارم

***

آرام مرا به باغ رویا بردی

خاکستر من به دشت و صحرا بردی

یک عمر به جستجوی راهت بودم

یک لحظه رسیدی و .... دلم را بردی!

***

در دفتر گل ورق ورق گوهر بود

از اشک، سرانگشت نگاهم تر بود

چیزی که به من توان زاری می‌داد

قنداقه‌ی خون گرفته‌ی اصغر بود

                   رامسر- مرداد ۷۲

پی نوشت: یک سال از سفر قیصر گذشت... زمان با شتابی فراتر از تصور ما پیش می رود. اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا...


 
تاج کهربایی
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم

زیاده عرضی نیست جز اینکه هنوز گاهی شعر می گویم و این هم آخرین شعرم که جز یک نفر برای دیگری نخوانده‌ام و انگار اینجا کسی نیست که تشنه‌ی شنیدن باشد و داد زدن در شهری که ناشنواست خوب می‌دانی که به چه معناست...

 

نیمی سمند سرکش و نیمی کبوترم

تا در کدام پنجره باشی برابرم

این شعرها که از قفس سینه می‌جهد

پیوند کوچکی است به دنیای دیگرم

سرشارم از هوای رهیدن شبیه کاه

وین تاج کهربایی تقدیر بر سرم

پیداست لا‌به‌لای کتاب دلم هنوز

گلبرگ‌های خشک غزلهای پرپرم...

***

با این بلیت یکطرفه در قطار شب

تا صبح، تا تجسم فردا مسافرم


 
-- شعر تازه --
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم ، آمریکا و کانادا

در این هوای سرد،

                         در پیاده رو

                                      لبم به شعر باز می‌شود

با خودم دوباره حرف می‌زنم

نبض من چه تند!

گامهای من چه تند... ! 

 

پوزخند قرمز چراغ

جیغ چارچرخ آهنی

                    - کارخانه‌ی کثیف دود-

آه ... !

            شعر تازه‌ام چه بود؟

۱۰ نوامبر ۲۰۰۷   


 
چاروادار
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم
با چماقی آهنین در دست
مرد بی‌دندان
جشن می‌گیرد فتوحات غریب بی رقیب‌اش را
می‌نوازد مشت ها بر طبل
                                    تلخ می‌لرزد تمام خانه از پابست

 

سر گران از خواب چندین ساله‌اش در غار
در هراس از بازگشت خاطرات آخرین مردی که می‌خندید
نسخه‌ می‌پیچد برای مردم بیدار
                                         از عبث سرشار

 

کاسه لیسی از قماش چارواداران
پیشه‌اش فریاد
                   خانه‌اش بر شانه‌های باد
شوکران نوشانده رعناقامتان سربداران را

 

بیشه از شیران تهی مانده‌است...


 
شعر
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عرفان

...دست به دامان توکل زدند
بر همه‌ی واسطه‌ها پل زدند

گنج خدایند... ولی ناپدید
خانه‌ی رازند... ولی بی کلید
دیدنشان دیدن باغ بهشت
خوب ترین خاطره‌ی سرنوشت
از من و دلتنگی من بگذرید
باز ترین پنجره را بنگرید...

۲۲ فروردین


 
بیست و دومین شب شعر
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شب شعر عاشورا ، شهید ، شعر خودم

هفته ی گذشته بیست و دومین شب شعر عاشورا در شیراز برگزار شد. من از شب شعر هفتم (سال ۷۲) با این کاروان مبارک و مردمی که بدرقه اش لطف خدا بود همراه شدم و این همراهی تا وقتی که ایران بودم ادامه داشت (به جز سال۷۴ که تهران بودم). موضوع شب شعر عاشورای امسال شهیدان نماز عاشورا بود. چند روز پیش شعری گفتم که آقای دکتر کافی زحمت کشیده بودند و نیابتا ًدر مراسم امسال خوانده بودند.

شب شعر عاشورا  ashura poem

 پی نوشت:

۱-منظور از شهیدان نماز سعد بن عبداله حنفی و عمرو بن قرظه است که در ظهر عاشورا جان خود را سپر امام و یارانشان کرده بودند تا ایشان نماز زا به پای دارند. 

۲-یکی از معانی تسبیح، شناور بودن است. در قرآن فعل یسبجون برای ماه و خورشید به کار رفته (سوره‌ی یس آیه ۴۰ ).

۳-پس از نماز ظهر عاشورا، سعد بن عبداله در آخرین لحظات حیات که بدنش پر از چوبه‌ی تیر بود در حالیکه سر بر زانوی امام داشت پرسید: یا اباعبداله! آیا وفا کردم؟ منبع: کتاب قیام قامت ها، ستاد شب شعر عاشورا، تابستان ۸۶. 

۴- در سوره‌ی عبس آیات پایانی به توصیف حالات مردم در روز قیامت می‌پردازد. در آیات ۳۸ و ۳۹ در وصف حال مومنان می‌فرماید: چهره‌های آنان در آن روز گشاده . نورانی است و خندان و مسرورند.

۵- قدر مجموعه‌ی گل مرغ سحر داند و بس (حافظ)


 
نامه ای به دوست (۷)
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: نامه ، زندگی در غرب ، شعر خودم

برادر مفخّم جناب دن توپولف خفّف ا... اثقاله

هرکه او از همزبانی شد جدا
بی نوا شد گرچه دارد صد نوا

امیدوارم این هفته های پایانی به خیر و خوشی بگذرد  و به بوی خوش آن زلف پریشان راه به مقصد و مقصود ببرید.
نامه ی شما حکایت آن طوطی دورافتاده از یاران را به یادم آورد که در قفس بازرگان بود. طوطی اسیر بند بازرگان بود و شما هم گرفتار رشته ی بازرگانی! می‌دانید که سطر سطر نامه‌ی شما را تجربه کرده‌ام و استثنائا در این یک مورد ناگفته را هم می‌بینم و نانوشته را هم می‌خوانم.

از مردم پیرامونت گفته بودی و دم سردی آنها که اولین زشتی غرب متجدد است در نگاه شرقی متمدن و تا روزی که همرنگ آنها نشوی همین آش است و همین کاسه. شاید شما هم دوستانی داشته باشی که به غرب آمده‌اند و در چشم به هم زدنی مسیر تکامل را طی کرده اند و مثل من انگشت به دهان مانده باشی که حلقه‌ی مفقوده را چگونه پیدا کرده‌اند!
 
«عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو»، بله غرب خوبی های بسیاری دارد که من و شما می دانیم و دلیل آمدن ما به این سوی دنیا همین هاست. اما چیزی که اینجا مرا بسیار آزار می‌داد و می‌دهد و شاید یکی از مشوق های اصلی من برای بازگشت به مرز پر گهر خودمان باشد احساس مفید نبودن است یا به قول عزیزی اینکه حس می‌کنی فقط پیچ و مهره‌ای هستی در یک دستگاه بزرگ که به راحتی قابل جایگزینی هستی (چه جمله‌ی سختی شد یا من فارسی یادم رفته یا واقعا واژه کم داریم منظورم این است که you are easily replaceable  استاد من هم جمله‌ی بی رحمی دارد که : Nobody is irreplaceable) در همان تجربه‌های کوچکی که در ایران داشتم دیده بودم که انسان می‌تواند بخشی از وقتش را برای کمک به دیگران اختصاص بدهد و از این رهگذر احساس کند که عمرش به بی حاصلی و بولهوسی نگذشته اما اینجا انگار پر و بال آدم بسته یا اینکه راهها را به رویش بسته‌اند. با اینکه اینجا بساط خیریه و اعانه بسیار پهن است و اگر در ایران یک کمیته‌ی امداد بود اینجا صدها موسسه‌ی خیریه وجود دارد اما آیا بشر جز پول به چیز دیگری احتیاج ندارد و آیا -به قول یکی از تبلیغات تلویزیونی- اگر آدم روزانه به اندازه‌ی پول یک قهوه کمک کند وجدانش آسوده می شود و وظیفه‌اش تمام؟

فکر می کردم (و تا حدی می کنم) که در ایران می توانم مفیدتر باشم تا اینکه چند روز پیش اتفاقی افتاد که قدری نگاهم را عوض کرد: برف نسبتا سنگینی باریده بود. داشتم در برف و سرما  قدم می زدم که پیرمردی را دیدم که سوار اسکوتر(ویلچر خودکار) بود و توی برف ها گیر کرده بود. اجازه خواستم به او کمک کنم و با گشاده رویی پذیرفت... با خودم گفتم چقدر از این آدمها را هرروزه می بینم؟ محتاج نیستند، پول و پله دارند اما فرزند و پرستاری ندارند و برای خرید حداقل مایحتاج مجبورند خودشان از خانه بیرون بیایند. به یاد پیرمردی افتادم که سال قبل در واترآباد دیده بودم که ۲۳ سال بود از محله‌اش بیرون نرفته بود و نمی‌دانست امروز چندشنبه است و این ماه چه ماهی است و مابقی داستانش برای اینکه هرکسی را از زندگی در غرب متنفر کند کافی است. دور نیفتیم از بحث، می‌خواهم بگویم شاید بتوان کاری کرد که در اینجا هم مفید بودن را حس کرد...

 پیرمرد

حقیر یک شعرهایی دارم که وقتی به اسم خودم می‌خوانم مردم تحویل نمی‌گیرند (شاید چون هنوز زنده ام) اما باید یک روز آنها را به اسم  یک آدم درست و حسابی مثلا ابوالسعید ابوالخیر یا اگر نشد وحشی بافقی یا اهلی شیرازی به امت هنردوست غالب کنم و از جمله‌ی آنها این رباعی است: 

بسیار شدم؛ به حیله‌ای کاست مرا
از حلقه‌ی دوستان جدا خواست مرا
آورد میان برف و عریانم کرد
آنگه به لباس صبر آراست مرا

گاهی آموزگار روزگار ما را به ترکه‌ی هجرت ادب می‌کند تا شناخت بهتری از خودمان پیدا کنیم.
تا همین چند وقت پیش عارف بزرگی در شیراز بود که مجتهد مسلم بود و از شاگردان مرحوم قاضی. در ایامی که صدام نامرد بی همه چیز میهن ما را مورد عنایت قرار داده بود سیدی از عراق به دیدن ایشان آمد که هم هیبت شما بود. سید آوازه‌ی این عارف بزرگوار را شنیده بود و با جان کندنی از کوهستان و کردستان خودش را به ایران رسانیده بود. آن بزرگوار از زور بازو نان می‌خورد. حوزه‌ی درسی هم داشت و همه‌ی طلبه هایش موظف بودند کار کنند و بیل بزنند. سید عراقی قدری از رزومه‌ی خودش برای عارف گفت و گفت که من برای خودم شخصیتی بودم و شاگرد داشتم و دم و دستگاهی و نماز جماعتی و ... حالا این همه راه با جان کندن آمده‌ام که شما را ببینم و کسب فیض کنم. عارف گفت این طلبه ها را می‌بینی دارند خربزه سوار وانت می‌کنند برو به آنها کمک کن.
فصل تابستان بود و هوا گرم سید عراقی هم با آن هیکلش عرق می‌ریخت و هن و هن می‌کرد. خلاصه مدتی گدشت. هربار که خدمت آن عارف می‌رفت همین آش بود و همین کاسه. دید که انگار اینجا جز حمّالی خبری نیست... تصمیم گرفت برگردد به عراق. برای خداحافظی خدمت عارف رفت: گفت آقا من این همه راه آمدم و حالا من می‌خواهم بروم اگر ممکن است یک ذکری به من یاد بدهید که یادگاری از شما داشته باشم. عارف گفت. هر روز صبح بعد از نماز صدبار بگو استغفرا... و بعد صدبار بگو " من هیچ ... نیستم!" به سلامت!

به امید دیدار
مسیح 


 
یادداشتهای اتوبوسی (۴)
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٤ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، ایران ، قیصر امین پور ، شعر خودم

۱- خیلی وقت می‌شود که یادداشت اتوبوسی ننوشته‌ام. معمولا یادداشتهای اتوبوسی را عصر جمعه می‌نوشتم که بزرگراه شلوغ بود. حالا مدتی است استادم اذن فرمودند که سفرهایم را کمترکنم  و  دیگر جمعه ها در تورنتو می‌مانم. روزهای دیگر هم اگر خواب مرا نبرد مشغول قال و مقالات دیگرم. اما امشب که ۵ شنبه شب است هوس نوشتن کردم. هوا تقریبا سرد شده ولی هر از گاهی در این شیب منفی نقطه‌ی تکینی ظاهر می‌شود مثل۴شنبه که هوا تا ۱۵ درجه بالا رفت. ماه اکتبر امسال گرمترین ماه اکتبر تاریخ واترلو بوده. ظاهرا این پدیده‌ی گرمایش جهانی جدی شده و خیلی سر و صدا به پا کرده و حتی وارد دعواهای سیاسی شده. ال گور -معاون کلینتون رییس جمهور سابق آمریکا- سال گذشته در همین باره فیلم مستندی ساخت به نام یک حقیقت تلخ که بسیار مورد استقبال واقع شده و هم جایزه‌ی اسکار را برایش به ارمغان آورد و هم صلح نوبل را. یکی از شعارهای اصلی دموکراتهای آمریکا و لیبرالهای کانادا برای بازپس گیری قدرت از جمهوریخواهان و محافظه کاران تمرکز بر مساله‌ی محیط زیست خواهد بود. شخصا از اینکه محیط زیست دستاویز بازیهای سیاسی شود خوشنود نیستم درست مثل دین ...

۲-خوب... درگذشت قیصر خبر تلخی بود. دیدم استاد هم مرثیه‌ای برای قیصر سروده بودند: مبارک است سفر، رفت این برادر هم... دو بار او را از نزدیک دیده بودم و هر دوبار فرصتی ایجاد شد که شعرهایم مرا هم بشنود. بار اول بهارسال ۷۷ بود در دومین جشنواره‌ی شعر دانشجویی، ۱۹ ساله بودم.  دکترحسنلی –استاد باذوق دانشگاه شیراز- با کلی مصیبت او را راضی کرده بود که به شیراز بیاید. برای ما هم چه خبری از این خوشتر. اتفاقا من آن سالها تا حدی تحت تاثیر قیصر و آینه‌های ناگهانش بودم. بیشتر شعر نو می‌گفتم و شعرهایی از آن دوره دارم که هیچ جا چاپ نشده، حتی در بهشت هم ننوشته‌ام و به همین خاطر خیلی دوستشان دارم. دو تا از آن شعرها را (به نام "و مرد باید باشی" و "مرثیه‌ای برای پایتخت") برای جشنواره فرستادم. می‌خواستم نظر دیگران را هم درباره‌ی کارهایم بدانم (۱). معمولا در این جشنواره ها و مسابقات داوری بر عهده‌ی دو سه شاعر خاص و شناخته شده بود که حق دوستی را خوب رعایت می‌کردند و دراین میان آدمهای گمنامی مثل من که بیرون دایره بودند حداکثر مورد تقدیر هیات داوران واقع می‌شدند...
وقتی فهمیدم قیصر داور جشنواره است بال در آوردم، برای ما آدمهای کوچولو قله‌ی بلندی بود. روز سوم جشنواره دکتر حسنلی مرا دید و گفت که دیشب با قیصر شعرهای تو را می‌خواندیم و بعد حرفهای شیرین دیگری زد که انگیزه پیدا کردم  قیصر را تنها گیر بیاورم و برایش شعر بخوانم. انتظارم چندان طولانی نشد. شعر نویی به نام "خدا دوست صمیمی من است" را برایش خواندم. در قسمتی از شعر به عطار و برخی از عارفان تاخته بودم و به اینکه خدا را که از رگ گردن نزدیک تر است در پشت هفت شهر زندانی کرده‌اند اعتراض کرده بودم. قیصر گفت به فلاسفه فحش بدی اشکال نداره اما ما شاعرها باید هوای عرفا رو داشته باشیم. 
آن سال آخرین باری بود که در جشنواره‌ی شعر دانشجویی شرکت کردم...

۳- بار دومی که قیصر را دیدم  آبان ۷۹ بود. برای ادامه تحصیل به تهران رفته بودم و بین انبوه آجرهای سرخ محصور بودم. بین ملاقات اول و دوم واقعه‌ی هولناکی رخ داده بود. قیصر تصادف کرده بود. یکی از شاگردانش می‌گفت بعد از اینکه دکترایش را با نمره عالی و به راهنمایی ادیب دانشمند دکتر شفیعی کدکنی اخذ کرد، دانشگاه تهران ابتدا او را استخدام نکرد و او برای گذران زندگی  به دانشگاه الزهرا و قزوین می‌رفت. یک بار در همین رفت و آمدها در جاده‌ی شمال تصادف کرد. چند ماه در حالت کما بود. شاعران کشور به پایمردی سید حسن حسینی نامه‌ای به آقای خاتمی نوشتند که " قیصر نور چشم ماست نگذارید خاموش شود" دکتر مهاجرانی که وزیر ارشاد بود خودش به بیمارستان رفت و هزینه ها را-از طرف دولت- تقبل کرد. ظاهرا طحالش را درآوردند و چند عمل دیگر هم رخ داد. بیهوده نبود که حافظ پایش را از شیراز بیرون نگذاشت.  آبان ۷۹ قیصر تازه از بستر بیماری برخاسته بود. در جمع شاعران کشور بودیم و او اولین کسی بود که شعر خواند:
می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را ... وقتی نوبت به سید حسن حسینی رسید گفت من غزلی را می‌خوانم که نذر سلامتی قیصر کرده‌ام.

۴- حالا که به گذشته نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم: در آن دو سال و اندی که در تهران بودم چه کار کردم؟ چیز زیادی یادم نمی‌آید جز جلسات ۷ نفره‌ی عصرهای دوشنبه که از هر دری سخنی می‌گفتیم و آن جلسه‌ی شعر خوانی با قیصر و یک نامه‌ی خیالی ۴ صفحه‌ای- که خیلی دوستش داشتم و همان را هم گم کرده‌ام- و دوستی با جناب ابوالحسن و برادر سیاوش و سید حامد و البته یک استاد راهنمای خوب و... آهان! یادم آمد یک بار هم پیاده تا پارک ساعی رفتم ... چه چیز تهران به من نساخت؟ چه شد که فرار کردم به اهواز و مستعد شدم برای آن همه اتفاقهای شیرین و تلخ؟ اگر دوباره زندگی مرا به سمت تهران و آن آجرهای سرخ ببرد تکلیفم چیست؟ کجای دنیا را برای من ساخته‌اند؟ شهر من کجاست (۲)؟

خدا روستا را
بشر شهر را
ولی شاعران آرمانشهر را آفریدند
که در خواب هم خواب آن را ندیدند

پی نوشت:
۱- در آن جشنواره داستان کوتاهی هم داشتم با عنوان "یک ساعت تا باران"  که اولین داستانم بود و در سال ۷۵ نوشته بودمش. شهریار مندنی پور داور مقدماتی بخش داستان بود و اثر مرا هم برای مرحله‌ی نهایی انتخاب کرد. اتفاقا آن روزها مسافر "شرق بنفشه ی" او بودم. با اینکه ساکن شیراز است اما متاسفانه هیچوقت فرصت آشنایی با او برایم فراهم نشد. ای دریغ و حسرت همیشگی!

۲- شعری دارم با همین عنوان:
شهر من کجاست؟
شهر من،
در خطوط چشمهای شرقی کدام آشناست؟
با تمام روزها غریبه ام
باغ ِ بی پرنده
موجِ بی کناره 
دشتِ بی بهار

انتظار . . . انتظار

کاش سهم من
از تمام کاخ ها و خاک ها
یک وجب بهشت،
یک وجب پریدن از
                  سیم خاردار سرنوشت بود

از جنوب غرب
تا شمال شرق
این بزرگراههای بی درخت
تیرهای بی پرنده چراغ برق

صبحها : خمار
شب : جنازه‌ای میان شوره زار
صبح تا غروب
کار
کار
کار
روزهای خوب عمر من گذشت
بین این کتابها مقاله‌ها
در میان برگه‌ های خانگی
جستجوی هیچ
در میان صفحه های پوچ....


 
کاروان مرگ
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: مرگ ، قیصر امین پور ، شعر خودم

دارم به بیداد شجریان گوش می‌دهم. گاهی مرهم بسیار خوبی است:

ز آستین طبیبان هزار خون بچکد

گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش

رفتن قیصر در ۴۸ سالگی با آن همه امید که به آینده ی او بود بدجوری مرا به یاد مرگ انداخته. حس می‌کنم مرگ خیلی نزدیک تر از چیزی است که خیال می‌کنیم. تا اینجای زندگی ام همیشه به امید آینده بوده‌ام اما چه کسی از فردا خبر دارد؟

دارم شعری به یاد او می‌گویم

روزها زخمی تر از دیروزها
سازها در انحصار سوزها

ردی از خون بر جبین جاده است
کاروان مرگ راه افتاده‌ است...

می‌رسد بانگ درای کاروان
بار باید بست کم کم رهروان

زندگی انگار خوابی بیش نیست
خواب کوتاهی که بی تشویش نیست


 
فرصت سوز
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر خودم ، ایران ، سیاست

رنج فراوان دیده‌ام در چشم‌ها در چهره‌ها
ای شمع فرصت سوز ما از خواب خرگوشی در آ

هر روز محشر می‌کنی هر خیر را شر می‌کنی
این کاروان را می‌بری ای ساربان آخر کجا؟

از چار سو دزد دغل رو کرده با مکر و حیل
تا دزد را بیرون کنم می‌ترسم از این کدخدا

شد بیشه از شیران تهی، ننگ است ما را روبهی
ای رادمردان کوتهی بر باد داد این خانه را...

 

تورنتو - ۱۲ اکتبر


 
تاولستان است در اقلیم رفتن پای ما
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر خودم

این شعر را در لابه لای یادداشت های قدیمی‌ام پیدا کردم. باید ۱۱ ساله شده باشد!

عالمی غرق است در عصیان ناپیدای ما
صد نیستان را به آتش می‌کشاند نای ما

دست در دست جنون داریم و پا در راه دل
هر که دل در سینه دارد می‌شود شیدای ما

هرکجا رنگی از آن یار است آنجا می‌رویم
تاولستان است در اقلیم رفتن پای ما

در نفسهامان طنین نام مستی‌زای اوست
جذبه‌ی او جای خون جاریست در رگهای ما ....

بیابان


 
سرو و بید
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشقانه
گلهای دلم تشنه‌ی آبند که چندیست
باران تماشای تو بر دشت نبارید

عاشق شدن انگار که در طالع من بود
تو سرو شدی در چمن خلقت و من بید


 
پروانه شدن
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر خودم
نفسم سوخت٬ دلم سوخت٬ پر و بالم سوخت
کاش پروانه شدن این همه آداب نداشت


 
سال خوبی بود
ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز ٤ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حسب حال ، شعر خودم

سلام!

سال ۸۵ سال خوبی بود، سال سفر، سال همسفر . سالی که به هرچه در نظر داشتم رسیدم. در این سال اگرچه مشغول درس و کار و زندگی و مقاله و سفر بودم، ۸۷ مطلب در بهشت دل نوشتم . ماه تیر با ۱۲ نوشته از همیشه پرکارتر بودم و ماه خرداد با ۴ نوشته کم کارتر که البته دلیل آن سفر به غرب آمریکا بود. به نظر خودم،  بهترین مطلبی که نوشتم « اندر حکایت چای خوردن مادر» بود و همینطور سفرنامه‌ی ۱۴ قسمتی «بر ساحل اقیــــانوس» خودم هم اولش فکر نمی‌کردم تا آخرش را بنویسم .  سنگ بنای خوبی شد برای نوشتن سفرنامه‌های بعدی .

 

 

 این بهشت برایم حلقه‌ی واسطه‌ای بوده که مرا به دوستان نزدیکم که از آنها دور شده‌ام وصل می کند. به همین دلیل  دنبال آشکار کردنش نبوده و نیستم. اما همیشه جستجو در دنیای مجازی میهمانانی را به اینجا می کشاند. در سال 85 هم دوستان تازه ای به این بهشت کوچک پانهادند. بعضی هایشان فرشته وار می آیند و رد پایی هم بر جای نمی نهند. برخی دیگر مهربانانه چندخطی می‌نویسند و مرا به کمند محبتشان گرفتار می‌کنند.

آنچه از دست من برمی‌آید آرزوی خوشبختی است برای همه‌ی دوستان، برای همه‌ی حلقه‌های گسسته و پیوسته‌ی زنجیر معرفت.
این هم اولین سروده در سال جدید که مثل همه چیزم ناتمام است!

گرچه ای آشوب شیرین دور می‌بینم تو را
هرکجا - از روم تا لاهور- می‌بینم تو را

چشم این آیینه ها بینای انوار تو نیست
دیگر ای خورشید در منشور می‌بینم تو را

این همه آداب‌ها پرورده‌ی بیگانگی است
ای شراب ناب در انگور می‌بینم تو را ...


 
مثل مسافران اتوبوس
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: بوروکراسی ، مادر ، حسب حال ، شعر خودم

یک دنیا مدرک از تو خواسته‌اند و تو دوباره باید اثبات کنی که خودت هستی.  تمام کشوها و پوشه ها را یکی یکی باز می‌کنی تا ورق ورق مدارک لازم را به شرح پیوست فراهم کنی. خنده‌ات می گیرد -از زور ناچاری- چون یک بار چهار سال و نیم قبل تمام این مدارک را تحویل داده بودی و اصلا یادت نیست وقتی از ایران می‌آمدی و ظرف دو روز همه کارهایت را جمع و جور کردی چه چیز را کجا گذاشتی؟

یادت می‌آید چقدر تنها بودی و عصر پنج شنبه شیشه‌ی عینکت شکست و شنبه صبح مسافر بودی و دو چمدان خالی داشتی که باید پر می‌کردی. مادرت تنها کسی بود که پیش تو بود٬ نه برادری نه خواهری... چمدانها را جلویش گذاشتی و با مظلومیت کودکی که مشقهایش را ننوشته از او خواستی که آنها را پر کند ... و مادر اشک می‌ریخت که طاقت دوری نداشت و تو با خودت می‌گفتی من چقدر نامردم که تنهایش می‌گذارم... و  بعد یادت می‌آمد که نیمه مردان ریاکار زمین و گاوهای خشمگین با تو چه کردند و احساس می‌کردی که نمی‌توانی نفس بکشی و باید بروی.

پوشه ها را ورق می‌زنی و شعرهای ناتمامی را می‌بینی که دوستشان داری و در آرزوی روز موعودی هستی که نه درسی باشد نه تدریسی تا یکی یکی تمامشان کنی:

احساس می‌کنم پس از این سالها هنوز ٬

در خاطرات خویش صدای تو را هنوز

با اینکه سالهاست که باران گرفته است

می‌سوزم از حرارت آن شعله ها هنوز

پروانه‌ای که پر زدی از باغ بی بهار

موج عبور توست میان هوا هنوز ...

و تعجب می‌کنی که این شعرها را کی گفته‌ای و یادت می‌آید اینقدر شعرهایت را برای کسی نخوانده‌ای که از یاد برده‌ای. به یاد پریروز می‌افتی که تا یک شعر تازه می‌گفتی فرشاد را پیدا می‌کردی روی چمن‌های مرطوب دانشکده ولو می‌شدی و هر بیت را برایش زمزمه می‌کردی و او هم با تو مضمضمه می‌کرد و از حفظ می‌شد. 

و عکس دسته جمعی دانشجوهایت را می‌بینی که حالا به جز یکی دو تایشان دیگر کسی تو را به یاد ندارد و خودت را قانع می‌کنی که این بازی زندگی است و به یاد تئوری خودت می‌افتی که ما مثل مسافران اتوبوسیم که هر کدام در ایستگاهی سوار و در ایستگاهی دیگر پیاده می‌شویم و فرصت با هم بودنمان اندک و مقصدمان از هم جداست...

دستخط زیبای پدرت را می‌بینی و یادت می‌آید که هشت سال گذشت و دلت تنگ می‌شود به اندازه‌ی همه‌ی سالهایی که بی او گذشت٬ با خودت می‌گویی چه زود رفت. همین دیروز خوابش را دیدی ... دلت می‌خواهد به خدا بگویی که تو خیلی از این دنیا طلب داری و یادت می‌آید که تو بنده‌ای و او واجب‌ الوجود و در نظام احسن وجه نقصی نیست و هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام توست.

چقدر بی‌خبرم از خودم...


 
فراق
ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشقانه
چه صبح ملولی! دوباره غمینم
اگر تو نباشی، همیشه همینم

صدای قشنگت که بال و پرم بود
غمین شد و من هم اسیر زمینم

شکوفه برآرم اگر بگذاری
از آن لب خندان پرنده بچینم

من این ور دنیا، تو آن ور دنیا
چگونه بخوابم؟ چرا بنشینم؟

خدای غریبان کرم کن و بگذار
عزیز دلم را دوباره ببینم ...

واترلو - 21 ژانویه 2007
 

 
ابر و موج
ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ٩ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

ابرها می‌دانند
چه هبوطی است در آشفتن موج


موجها می‌دانند
چه شکوهی است در آسایش ابر

موج آشفته‌ی دریای وجودم،
                                         عدمم!
ابر را می‌خواهم

 

 

 

                                                 اهواز ۴ دی ماه ۸۵


 
دشت تماشا
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ٤ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشقانه
نه به آن یخ زدگی ها، نه به این واشدگی ها
مُتناهی است جهانم، من و دریاشدگی ها

باز در فکر هبوطم ز بهشتی به زمینی

من و آدم نشدن ها ! تو و حواشدگی ها

می روم تا ده بالا، طرف دشت تماشا

که در این شهر ندارم دل شیداشدگی ها...

 


 
بی خیالم و ...
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، طنز

امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا

اشتباه حدس زدی! بی خیالم و شنبه و یکشنبه برایم عزیزتر از چارشنبه و پنچ شنبه‌اند .دو سه روز است که بیلم را گذاشته‌ام بغل دیوار، با رفقا عمر تلف می‌کنم و لذت می‌برم از اینکه برای دلم کار می‌کنم. با خودم می‌گویم از آدم خاطره باقی بماند بهتر است یا مقاله؟ دو شعر تازه گفته‌ام که قسمتهایی از هر دو را برایت خوانده‌ام، یادت هست؟

شب و ترانه و گیتار و باغ تنهایی
نسیم عشق صدا می زند٬ نمی آیی؟
به قدر چند کبوتر در این قفس جا هست
عقاب دشت تماشا! کجای دنیایی؟!
از این قبیله ی سر در کتاب بیزارم
کجاست همت سرو بلند بالایی،
که بازتر کند این قفلهای سنگین را
که یادمان بدهد: آب... عشق... زیبایی
کدام قله به اینقدر دره می ارزد؟
کدام قله؟ ...


و بوی ایران به مشامم می رسد... و خدا را چه دیدی شاید بیست روز دیگر ایران بودم!
و بیل نمی‌زنم و بیل نمی‌زنم و هر شب در من پرنده‌ای هست که آواز می‌خواند!



 
بر ساحل اقیانوس ۷ - سفرنامه
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سفرنامه ، شعر خودم

ساعت ۱۰ شب از گفتگو با دکتر رماهی فارغ شدم و به هتل رفتم اما هنوز شوق تماشا و دیدار شهر و قدم زدن در ساحل اقیانوس در جانم زبانه می کشید. لباسم را عوض کردم دوربین و پولهایم را در اتاق گذاشتم  و راه افتادم. سوار ماشین کابلی شدم و تا آخر خط رفتم. به شوق تعبیر خوابی که ۱۳ سال قبل دیده بودم. همان خوابی که وقتی به آمریکا می آمدم برای آن خانم مونترالی تعریف کردم.  خط حاشیه ای  اقیانوس را گرفتم. قصد کرده بودم تا پل طلایی بروم. هرچه جلوتر میرفتم تاریک و تاریک تر می شد اثری از هیچ آدمیزادی نبود. ترسیدم. یادم آمد اینجا کانادا نیست که هر وقت دلت خواست در خیابان راه بروی. دکتر رماهی برایم تعریف کرد که دیروز مرد قوی هیکلی در خیابان متعرض او شده بود. پل طلایی دورتر از تصور من بود. به جایی رسیدم که جاده  بن بست بود. چند جوان سیاهپوست سروصدا می کردند. به نظر مست می رسیدند. یکی دو دکمه ی پیراهنم را باز کردم. قدری خودم را ژولیده کردم  و آرام به آن سوی خیابان رفتم. درست از جایی که جاده بن بست می شد، زایده ای اسکله مانند به سوی اقیانوس امتداد می یافت. از تابلوها معلوم بود که مردم برای ماهیگیری به آنجا می آیند. مسیر پر از شیشه های  شکسته ی مشروب و قوطی های مچاله شده بود. در کانادا نوشیدن مشروب در اماکن عمومی ممنوع است و حتی نمی توانی یک شیشه دستت بگیری و در خیابان راه بیفتی. پلیس هر ازگاهی راه را می بندد – مثل گشت بسیح در ایران خودمان- و از راننده ها تست می گیرد و اگر مشکوک بشوند ماشین را جستجو می کنند.

 

مسیری که در آن بودم مارپیچ بوده و پیوسته مرا از پل طلایی دور می کرد. ساعت  ۱۱ شده بود. توقف کردم و به سمت شهر نگاه کردم. ماه که به بدر رسیده بود از پشت آسمانخراش ها طلوع کرده بود و هاله ای از حریر روی شهر انداخته بود. ماه آنقدر بزرگ و دلفریب بود که روشنی ستاره ها و چراغهای شهر در مقابل آن ناچیز جلوه می کرد. دقایقی به تماشای آن گوی سیمابگون نشستم. لبم به ترنم یکی از شعرهای قدیمی خودم باز شد:

 

چه زیبا چه زیبا چه زیبایی ای ماه

چرا در شب من نمی آیی ای ماه؟

من و تو به همدیگر امشب شبیه ایم

چه تنها چه تنها چه تنهایی ای ماه

بیا سر بنه بر سر شانه ی من

دمی گریه کن ناشکیبایی ای ماه

تو تنها امید دل خسته ی من

در این شام این شام یلدایی ای ماه...

 

سرمست در آن جذبه‌ی مهتابی٬ ناگاه یادم آمد که آخرین ماشین ساعت  ۱۲ راه می افتد. برگشتم. جوانان سیاه هنوز عربده می کشیدند.  در ادامه‌ی آن مسیر خلوت تنها پسر و دختری را دیدم که به هم مشغول بودند. پارک حاشیه‌ای پر بود از راسوهای بدبو با آن خط طولی سپید در میانه‌ی بدنی سیاه... ساعت از ۱۱ و  ۴۰ دقیقه گذشته بود که به ایستگاه رسیدم. خبری از ماشین نبود. چند نفر دیگر هم از بارها و رستورانهای اطراف به من پیوستند خیالم قدری راحت شد. مرد درشت هیکلی به من نزدیک شد و پرسید کرایه‌ی ماشین کابلی چقدر است؟ گفتم ۵ چوق. گفت: خدای من! چه خبره! من ۲۰ بار به سن فرانسیسکو آمده ام و این اولین باری است که می خواهم سوار این ماشین ها بشوم. گفتم: من اولین باریست که آمده ام و چهارمین باریست که سوار می شوم. گفت پس من و تو مکمل همدیگریم. بعد ادامه داد که اهل بوستون است و برای کار اداری به اینجا آمده. ماشین آمد و سوار شدیم. راننده گفت که تا محله ی چینی ها بیشتر نمی رویم. مردم گفتند ما هم نصف کرایه را بیشتر نمی دهیم! اوضاع خنده داری بود. مرد بوستونی پدر راننده را درآورد تا به او پول داد بعد هم بغل دست من نشست. بوی شراب از دهنش بیرون می زد. در ماشین یک زوج شیکاگویی بودند که مردم حسابی سربه سرشان می گذاشتند و به راننده می گفتند که اینها را تا آخر مسیر نبرد. به محله ی چینی ها که رسیدیم من و مرد بوستونی پیاده شدیم. هنوز چند یلوک تا هتل فاصله داشتم. مرد از کار و بارش می گفت. روی سیستمهای ماهواره کار می کرد برای کاربردهای اضطراری. چندتا سوال فنی پرسیدم. معلوم بود که دروغ نمی گوید. گفتم که من هم یکی از پروژه هایم روی آنتن گیرنده ی ماهواره است. مقداری بحث فنی کردیم. آدم باحالی بود. خیلی زود صمیمی شد. در اونتاریو مردم کمتر با تو صمیمی می شوند. حداکثر ۳ یا ۴ جمله حرف می زنند و بعد ساکت می‌شوند. از مصاحبتشان کمتر لذت می بری و احساس غریبگی می کنی. به جایی رسیدیم که باید جدا می‌شدیم. من که گرم حرف زدن بودم مسیر را تعقیب نکرده بودم. آدرسم را به مرد بوستونی دادم. گفت: فکر می کنم باید از سمت چپ بروی. خداحافظی کردم. ده دقیقه ای راه رفتم تا اینکه فهمیدم مسیر را برعکس آمده ام. این عاقبت کسی است که مستی راهنمای او باشد!

 پس از یک روز پر ماجرا خواب چقدر می‌چسبید. تصمیم گرفتم فردا هرجوری شده به دیدن پل گلدن گیت بروم...

ادامه دارد

Golden Gate Bridge San Francisco


 
به تمنّای دو گندم ...
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر خودم

هرچه اسباب ملال است فراهم شده است
طربم رفته و همسایه‌ی من غم شده است
خانه ابریست٬ دل ابریست٬ جهانم ابریست
عکس خورشید در این آینه مبهم شده است
خواب بودم٬ عطش بادیه بیدارم کرد
چشم وا کردم و دیدم که محرّم شده است
دوستان یک دو قدم نامده برمی‌گردند
مرز تنهایی من وسعت عالم شده است
شمع می‌سوخت که «پرنورتر از هر روزم
شور و شیدایی پروانه چرا کم شده است؟»

به تمنّای دو گندم٬ به تماشای دو سیب
این همه در به دری قسمت آدم شده است

شعر هم چاره ی اندوه دلت نیست مسیح
سرو سرسبز تو در زیر خزان خم شده است


 
چشم خواب آلوده‌
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر خودم

چشم خواب آلوده‌ام٬ دشوار می‌بینم تو را

ای بهار صبح خیزان! تار می‌بینم تو را ...

واترلو - ۲۹ می

در دست احداث!


 
زمستانه
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شعر خودم ، شعر نیمایی

موهایت ٬

به خوشه های گندم می‌ماند...

وقتی که از پشت می‌بندی

و به کاکل ذرٌت٬

گاهی که به اطراف می‌افشانی

 

لبخند ملیح‌ات٬

خط سفیدی است که این خیابان بی پایان را٬

                                                       دو نیمه می‌کند.

 

و لبانت٬

چراغ قرمز!

رویای قهوه‌ای دااااغ٬

                      در سرمای نامرد زمستان!


 
مردی از عشق‌آباد
ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز ٦ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عرفان ، حسب حال ، شعر خودم

 دلتنگی من با دلتنگی آدمهای دیگر فرق می‌کند. آدمهای دیگر در یک روز٬ یک ساعت یا یک لحظه به یاد خاطره‌ای می‌افتند و دلتنگ می‌شوند اما دلتنگی من ابدی است، همیشگی است، ذره ذره در وجودم جمع می‌شود تا عاقبت مرا تسخیر می‌کند، آن وقت دیگر هیچ کاری نمی‌توانم بکنم. روزهایم عذاب آور می‌شوند، تنها سفر می‌تواند مرا نجات بدهد این هوای شرجی را فقط نسیم سفر می‌تواند ورق بزند... یک‌بار در اهواز بودم که همینطور شدم. دیدم سفر دارد مرا صدا می‌زند. تشنه بودم تشنه‌ی دیدن یک آدم بزرگ که در دوروبرم پیدا نمی‌شد. تنها کسی که می‌توانست روح تنهای الفت نگرفته‌ی مرا سیراب کند، اقیانوسی بود که در یکی از کوچه‌های خلوت قم زندگی می‌کرد. بار سفر را بستم٬ رفتم تهران، یکی از دوستان خوبم را که زنجیرهای کمتری داشت صدا زدم و با هم پرواز کردیم به قم. هوا گرم بود.


استاد که عبایی روی دوشش انداخته بود٬ خودش در را برایمان باز کرد. می‌دانستم کمر درد شدیدی دارد طوری‌که دکتر او را از تحقیق و پشت میز نشستن منع کرده بود. رایانه‌ای خریده بود تا همینطور که روی زمین دراز کشیده نتایج تحقیقات و ثمرات اندیشه‌های نابش را تایپ کند. ما را به زیرزمین خانه که در حقیقت دفتر کارش بود و دورتا دور آنجا پر از کتاب بود٬ برد ... این آدم دوره‌ی دکترایش را بخاطر اختلافی که با استادان مدرک دار پیدا کرد رها کرد... می‌گفتند حتی مدرک فوق لیسانسش را هم از دانشگاه تهران تحویل نگرفت که اساسا اعتقادی به این کاغذ پاره‌ها نداشت.

با آن همه دردی که داشت، لبخند از صورتش محو نمی شد. اجازه گرفتم و  شعری را که نذر سلامتی ایشان کرده بودم برایشان خواندم:

صدای شعله ها را در گلستانی که می‌بینم
و ابراهیم را در آتشستانی که می‌بینم

تا رسیدم به بیت آخر:

خدا را حاجتی دارم برایم شمع روشن کن
چه نورانی است این شام غریبانی که می‌بینم

استاد خواست که این بیت را دوباره بخوانم. بعد با صدای خوشش این بیت را که از بر شده بود٬ خواند... به یاد اولین دیدارمان افتادم: سال ۷۹ بود...شیراز... استاد٬ با لباس معمولی آمده بود و من تا دوسال بعد که یکی از داستان نویسان مشهور کشور برایم تعریف کرد ندانستم که استاد مجتهد بود و به قول برخی آیت‌ا... بود و درس خارج هم می‌داد.

آیت‌اللهی که دیوان حافظ همیشه در جیبش بود و بیشتر گوشه‌های آوازی را می‌دانست. صدایش مرا پر داد به خاطره‌ی شیرین آن نیمه شب که با هم به زیارت آرامگاه حافظ رفتیم... و آن اتفاقها که در حافظیه رخ داد که برای برخی از دوستان نزدیک گفته‌ام... آشوبی که مرا از شهر آتش به آن جزیره‌ی آرامش کشانیده بود، دیگر فروکش کرده بود ... من حالا آرامتر شده بودم اما دلم می‌خواست باز هم شعر بخوانم... استاد خواست که شعر دیگری بخوانم و من همه‌ی دلتنگی ها را در غزلی خلاصه کردم:

خیالم را پریشان کرد در غربت دویدن‌ها
برای لقمه‌نانی منت مردم کشیدن‌ها
گلی در این بیابان هرچه می گردم نمی‌بینم
بهاران را ز یادم برد این پاییز دیدن ها
به دیوار قفس دل بسته‌ام از بس که تنهایم
مرا افسوس بالی نیست در فصل پریدن ها

صلاح نبود بیش از این مزاحم استاد باشیم... خداحافظی کردیم و برگشتیم به تهران.

اینجا در این فضای دوبعدی٬ در این عقل آباد٬ چقدر جای آدمی مثل او خالی است


 
خواب و بیداری
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱٥ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شعر خودم

در خواب دیدمت چه فریبا! چه نارنین!

خورشید چشمهای تو تابید بر زمین

از آسمان به باغ اتاق من آمدی

پر شد فضای خانه‌ام از یاس و یاسمین

لحن صدات... زمزمه‌ی آبشارها

در چشمهات... شربتی از شهد و انگبین

.....

من پیشوازت آمدم اما به پای خواب

در خواب دیدمت تو به بیداری‌ام ببین!

 

این شعر ناتمام را امشب در میان یادداشت هایم پیدا کردم... باید در حوالی نوروز سروده باشم.

این روزها هوا خیلی دلفریب و زیباست اگرچه قدری وحشی است اما آدم را حالی به حالی می‌کند٬ بادهای سرکش انگار تو را از زمین بلند می‌کنند... تو را می‌برند تا خاطرات شیرین... تا خاطرات دور دور.... بله! دارم روی یک شعر تازه کار می‌کنم:

احساس می‌کنم پس از این سالها هنوز

در خاطرات خویش صدای تو را هنوز...


 
غرور
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳ مهر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شعر خودم ، انسان

 

به خواب دیده‌ام

که در پیاده روی‌ های صبحگاهی من

کسی در اول هر ایستگاه

در انتظار من است

و من نمی دانم

غرور بی پدرم را کجا مچاله کنم؟!

شیراز - بهار۷۸