بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

شطح
ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢۸ آبان ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شطحیات

پنجره نیمه باز و باران غروب چارشنبه که می خواهد آلودگی های یک هفته را بشوید و چند دقیقه ای که مال خودم است (حالا که تصحیح برگه ها را تمام کرده ام حق دارم چند دقیقه به خودم جایزه بدهم! همسرم زنگ می زند که زود بیا خانه اما اگر این چند دقیقه را نفس نکشم می میرم.)

خیالم را می فرستم به جایی آبی رنگ که تو در آن نشسته ای، که موج های بلند لبخندت سنگی ترین صخره ها را آب می کنند. من نرم و آهسته می آیم که چینی نازک تنهای ات نشکند.


 
نیام
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ٩ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شطحیات

 

دوست دارم خیال کنم وقتی من خواب شما را می بینم شما هم خواب مرا می بینید. این طوری آن پیوستگی  و با هم بودنی که در عالم ارض میسر نیست در عالم رویا بی دغدغه حاصل می شود و الّا این رابطه ارتباط نیست، ربط است؛ اتصال نیست، وصل است.

 آدم دلش می گیرد از این همه فاصله ی خود ساخته، از این همه قاعده، از این همه فرصت هایی که می پژمرند.

شاید بفرمایید خواب عینیتی ندارد و لذا اتصال در آن معنا ندارد. اما مگر مرتضی نفرمود که مردمان دنیا کرکب یسار بهم و هم نیام سوارانی هستند که آنها را می برند و خوابند؟مگر این حیات ما غیر از خواب کوتاهی است؟ تحسبهم ایقاظا و هم رقود (کهف 18) پس هر اتصال و ارتباطی که در این عالم عینی باشد هم با بیداری ما از بین می رود که فرمود یوم یفر المرء من اخیه و امه و ابیه و صاحبته و بنیه

 

پی نوشت:

برو ای فقیه دانا! به خدای بخش ما را ...


 
غروب در فلورانس
ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شطحیات

من با دلی که انگار همه عاشقی های جهان را در آن ریخته اند،

و زبانی که انگار سنگین ترین قفل های عالم را بر آن نهاده اند،

رو به رود ایستاده ام و تو را نگاه می کنم، معلق و بلا تکلیف.

با زبان بی زبانی به تو می گویم گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو ...

هیچ احساسی از لابه لای خطوط نگاه تو قابل خواندن نیست. راهی نمی دانم تا رازی را که در دل دارم به تو برسانم.

تو تندیس جان داری هستی رو به غروب، که خورشید با گیسوان تو بازی می کند و من از پشت سر رنگ آمیزی باد و نور و گیسو را تماشا می کنم.

تا خورشید هست تو برنخواهی گشت. خورشید هم که برود مرا نخواهی دید.

تپه های فلورانس دم غروب عجیب هوایی می کنند آدم را.

photo : Florence Sunset by