بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

منزل بیست و نهم
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: ایران ، شب شعر عاشورا

قطار زندگی با شتاب شیرینی به راه افتاد. یک روز پس از آمدنم شب شعر عاشورای شیراز شروع شد و من برگشتم به بیست و یک سال قبل و سالهایی که در این برنامه حضور داشتم. در این یازده سالی که نبودم چهره های جدیدی آمده اند که بیشترشان را نمی شناختم یا فقط اسمشان را شنیده بودم و بین آنها که عصبه بودند غریب می نمودم. طبیعی بود که آنها هم به چهره یا اسم مرا نشناسند. با این حال دیدن دوستان قدیمی آنقدر شادم می کرد که غم گوشه نشینی از یادم می رفت. خواسته بودند اجرای مراسم شب ها را به عهده بگیرم. برای منی که گویی از خواب اصحاب کهف بیدار شده بودم و ساعت بدنم هم هشت ساعت و نیم عقب بود این کار آسان نبود اما عهدی بسته ام با خودم که به  کاری که برای امام حسین باشد نه نگویم. هر شب سه ساعت شعرخوانی بود و نزدیک به بیست شاعر برگزیده شعر میخواندند. امسال بیست و نهمین شب شعر بود. هیچ برنامه مردمی در ایران این سابقه را ندارد. خیلی از اتفاقات شیرین زندگی من ریشه در این شب شعر دارند و برایم بسیار عزیز است.

دیروز برنامه تمام شد. میهمان ها یکی یکی رفتند و همان بغض جدایی و دلتنگی سال های دور به سراغم آمد‌. با سه چهار نفر به صورت خاص دوست شدم و امیدوارم باز هم ببینم‌شان.

این چند شب برای من مثل دوره فشرده ای بود که با تحولات شعر آیینی در دهه گذشته آشنا بشوم. فکر می کنم خیلی کارها باید کرد...

پی نوشت:

مریم گلی هم مجری شده بود. می‌گفت خانم قو بیاد شعر بخونه ... حالا خانم کفشدوزک بیاد


 
۱- هانی : پیر جوان مرد
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ٧ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: عاشورا ، شب شعر عاشورا

هانی بن عروة از اشراف کوفه و بزرگ قبیله مذحج بود. مسلم بن عقیل که ابتدا در خانه مختار سکونت داشت بعد از آنکه مخفی گاهش لو رفت به خانه هانی وارد شد.

عبیداله بن زیاد از طریق جاسوس اش (معقل) از این واقعه آگاه شد و با فریب هانی او را از قبیله اش دور کرد و به قصر خود کشانید. او از هانی خواست که مسلم را تسلیم کند. هانی گفت که مسلم میهمان من است و من در حق مهمان خیانت نمی کنم. :«به خدا سوگند مایه ی ننگ و ذلّت من است که با وجود یار و یاور و بازوی سالم، پناهنده و میهمان و قاصد پسر پیامبر را تحویل دشمن دهم، به خدا سوگند اگر تنها و بدون یار و یاور هم باشم، او را تحویل نخواهم داد مگر آنکه خودم را قبل از او بکشند.»

ابن زیاد هانی را به طرز وحشیانه ای شکنجه کرد و پس از خیانت شریح قاضی (که یاران هانی را که برای نجات او امده بودند فریب داد) دستور داد که هانی را در بازار گوسفند فروشان گردن بزنند. هانی که شاید قریب به ۹۰ سال سن داشت وقتی دید، هیچ کس او را یاری نمی کند، به زور طنابی را که دور دستانش بود  باز کرد و گفت: «عصا یا کارد یا سنگی و یا استخوانی نیست که مردی از خودش دفاع کند؟»
نگهبانان پریدند و بازوهای او را محکم بستند. غلام ابن زیاد که می خواست سر هانی را ببرد به او گفت: «گردنت را کشیده نگه دار» هانی که غروری قهرمانانه داشت گفت: «من تو را بر کشتن خودم، یاری نمی کنم.»

* * *

عصر عاشورا که امام حسین تنها شدند و یاران با وفایشان همگی به شهادت رسیدند، تعدادی از اصحاب را با نام صدا زندند از جمله هانی را: یا مسلم بن عقیل و یا هانی بن عروه.. کاش بودید و مرا یاری می کردید...

پی نوشت:

۱- داستان شهادت هانی و مسلم به تفصیل در جلد هفتم ترجمه تاریخ طبری به نقل از ابی مخنف آمده. در جلد پنجم ترجمه کامل ابن اثیر هم این داستان ذکر شده.

۲- سال گدشته که به ایران رفته بودم، دوستان شب شعر عاشورا خواستند که جملات کوتاهی برای چند تن از یاران اباعبدالله (ع) بنویسم تا با کمک یکی از طراحان برجسته کشور کتیبه های نفیسی فراهم شود و در اختیار هیات های عزاداری قرار بگیرد. توفیقی شد که برای 10 نفر از یاران امام جملاتی تهیه کنم. این ده نفر عبارت بودند از: هانی بن عروه، قیس بن مسهر، زهیر بن قین، حبیب بن مظاهر، حر بن یزید ریاحی، عمرو بن جناده، عابس بن ابی شبیب شاکری، سعد بن عبدالله حنفی، بریر بن خضیر و جون.

۳- هانی بن عروه به روایتی اولین شهید قیام عاشورا و به روایتی پیرترین شهید است. ظاهرا او در روز هشتم ذی الحجه به شهادت رسید و سن او را از ۸۳ تا ۹۰ سال نوشته اند. هانی از اهالی یمن بود. ایام پایانی حیات رسول خدا را درک کرده یود و در سه جنگ جمل،صفین و نهروان در رکاب مولا علی شمشیر زده بود. امروزه قبر هانی در نزدیکی قبر مسلم در حاشیه مسجد بزرگ کوفه زیارت گاه مشتاقان است.


 
بیست و دومین شب شعر
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شب شعر عاشورا ، شهید ، شعر خودم

هفته ی گذشته بیست و دومین شب شعر عاشورا در شیراز برگزار شد. من از شب شعر هفتم (سال ۷۲) با این کاروان مبارک و مردمی که بدرقه اش لطف خدا بود همراه شدم و این همراهی تا وقتی که ایران بودم ادامه داشت (به جز سال۷۴ که تهران بودم). موضوع شب شعر عاشورای امسال شهیدان نماز عاشورا بود. چند روز پیش شعری گفتم که آقای دکتر کافی زحمت کشیده بودند و نیابتا ًدر مراسم امسال خوانده بودند.

شب شعر عاشورا  ashura poem

 پی نوشت:

۱-منظور از شهیدان نماز سعد بن عبداله حنفی و عمرو بن قرظه است که در ظهر عاشورا جان خود را سپر امام و یارانشان کرده بودند تا ایشان نماز زا به پای دارند. 

۲-یکی از معانی تسبیح، شناور بودن است. در قرآن فعل یسبجون برای ماه و خورشید به کار رفته (سوره‌ی یس آیه ۴۰ ).

۳-پس از نماز ظهر عاشورا، سعد بن عبداله در آخرین لحظات حیات که بدنش پر از چوبه‌ی تیر بود در حالیکه سر بر زانوی امام داشت پرسید: یا اباعبداله! آیا وفا کردم؟ منبع: کتاب قیام قامت ها، ستاد شب شعر عاشورا، تابستان ۸۶. 

۴- در سوره‌ی عبس آیات پایانی به توصیف حالات مردم در روز قیامت می‌پردازد. در آیات ۳۸ و ۳۹ در وصف حال مومنان می‌فرماید: چهره‌های آنان در آن روز گشاده . نورانی است و خندان و مسرورند.

۵- قدر مجموعه‌ی گل مرغ سحر داند و بس (حافظ)


 
یادی از مرحوم آغاسی ۱
ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ٧ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شب شعر عاشورا ، شعر معاصر

۱-     در اوایل دهه‌ی ۷۰ شمسی ما بیست سی شاعر جوان بودیم که تحولی در فضای ادبی کشور بوجود آوردیم. شعر ما شعری نجیب بود که بر محور ارزشهای مذهبی شکل گرفته بود. اوایل ما را جدی نمی‌گرفتند. به قول نیما یوشیج در میان آن همه ادبای ریش و سبیل دار که ادبیات کشور را با شعرهای تکراریشان قبضه کرده بودند کسی مجالی به ما نمی داد اما ما ایستادگی کردیم و بعد از سه چهار سال کار به جایی رسید که در هر شب شعر یا جشنواره‌ی ادبی نماینده هایی از طیف ما حضور داشتند. این برنامه ها که برخی از آنها مردمی بود و برخی دیگر از برکت تهاجم فرهنگی (و البته بودجه‌ی مبارزه با آن!) و ریخت و پاشهای دولت وقت برگزار می‌شد فرصت مغتنمی بود که ما جوانها دور هم جمع شویم و شعرها و دیدگاههایمان را منتقل کنیم. چه شبهای خاطره انگیزی بود که تا صبح نمی‌خوابیدیم و برای هم شعر می‌خواندیم. صمیمیت ها چنان اوج گرفت که حتی تعدادی از اعضای آن جمع با هم ازدواج کردند. دوران عاشقیشان هم دیدنی و پر از غزلهای شنیدنی بود. بیشتر بچه‌های آن جمع ادامه تحصیل ندادند یا سراغ رشته‌ی ادبیات رفتند. من و عادل جز استثناها بودیم که رشته‌ی مهندسی را انتخاب کردیم و تا آخرهم پای حرفمان ماندیم!

 ۲-     زندگی سخت تر می‌شد دوستان حالا بزرگ شده بودند و نیاز به شغل و درآمد داشتند. بعضی ها معلم شدند بعضی مربی کانون پرورش فکری و تعداد زیادی هم روزنامه نگار اما در شرایطی که یک شبه ۱۵ روزنامه را با استناد به تبصره‌ی ب بند ۴ قانون اقدامات تامینی مصوب سال هزار و سیصد و درشکه توقیف می کنند حال و وضع روزنامه نگاران معلوم است. دولت جدید هم که خیلی دوستش داشتیم مشغول توسعه‌ی سیاسی بود و اگر بودجه یا حمایتی هم بود یا به همان ادبای ریش و سبیل دار می‌رسید -که حالا قدری هم پیرتر شده بودند و قیافه اشان شاعرانه تر! - یا به معاندینی که قرار بود مخالف شوند و ایضا مخالفینی که قرار بود موافق شوند.  در این میان شرکت در مسابقات و شب شعرها و برخورداری از نیم سکه ها و ربع سکه ها قطره آبی بود بر آتش مشکلات. به تدریج طایفه‌ای از شاعران ظهور کردند که من آنها را شاعران مناسبتی می نامم. اینها بصورت حرفه‌ای برای هر مراسمی که در چهار گوشه‌ی کشور برگزار می شد شعر می‌سرودند گاهی یک شعر ثابت را برای چند برنامه می‌فرستادند فقط جای سه چهار کلمه را عوض می‌کردند: علی را حسن می‌کردند، حسن را حسین و ... بعضی از اینها تجسم آیات پایانی سوره‌ی شعرا بودند که خداوند شاعران را پیشرو گمراهان می‌داند که در هر وادی سرگشته‌اند و چیزی می‌گویند که به آن عمل نمی‌کنند. واضح بود این قبیل شاعرانگی محکوم به فناست. سنگینی درسهای دانشگاه و اجتناب از دیدن این جماعت مرا وا داشت که عطای هرچه شب شعر و جشنواره بود را به لقایش ببخشم  و خلوت و خاموشی بگزینم.

 ۳-     روز چهارشنبه ۳۰ تیرماه ۷۲ از مهمترین روزهای زندگی من بود. من به جلسه‌ای دعوت شدم که تعدادی از شاعران، نویسندگان، مداحان و حتی کارگردانان سینما در آن حضور داشتند. از رضا رهگذر (قصه گوی ظهر جمعه) و سید مهدی شجاعی گرفته تا استاد شاهرخی و حسان. من مانند همان قطره باران که ز ابری چکید و خجل شد چو پهنای دریا بدید داخل نرفتم، همان دم در نشستم و به صحبتها گوش دادم. اساتید مشغول بحث بودند تا اینکه آقای اکبرزاده که مداح حرم امام رضاست و بسیار برایم عزیز است، چند بیت شعر خواند که همه را منقلب کرد. یک نفر از جلسه بیرون آمد، کنار دست من نشست و زار زار گریه کرد. آن موقع موهایش کوتاه بود، ریش معقولی هم داشت. پیراهن آبی راه راهی به تن داشت که توی شلوارش زده بود، اندکی چاق بود، سیگار می کشید و شوخ و خوش مشرب بود. من او را نمی شناختم. گفتند همان کسی است که مثنوی شیعه را سروده یکی از حاضران هم واکمن اش را روشن کرد و گوشه هایی از شعر او را با صدای آهنگران پخش کرد.

شیعه یعنی تیغ تیغ موشکاف

شیعه یعنی ذوالفقار بی غلاف

 نامش محمدرضا آغاسی بود. بیشتر مردم فکر می کردند با آن خواننده نسبتی دارد...

 ۴-     در فاصله ای کمتر از دو سال، شش بار همدیگر را دیدیم. من به شعرهایش علاقه‌مند شده بودم. او هم شعرهای مرا می‌شنید. حالا نه فقط در مراسم رسمی که در محافل خصوصی هم با هم بودیم و او که شعرهایش هیچوقت تمام نمی‌شد شعرهایی را که برای عوام نگفته بود برای ما می‌خواند، بعضی بیتهایش واقعا معرکه بود به طوری که با نادر و خلیل می‌نشستیم و روی آنها بحث می‌کردیم:

ساقی  امشب باده در دف می کند

مستی ما را مضاعف می کند...

گاهی گریه می‌کرد گاهی شور می‌گرفت گاهی داد می‌زد.. آنجا دیگر نه دوربینی بود نه جمعیتی که بگویی می‌خواهد مشتری جمع کند. یک شب که در خانه ی خلیل در محله‌ی قدمگاه شیراز بودیم از زندگی خصوصی‌اش برایم گفت. عکس فرزندانش را نشانم داد. از همسرش گفت که کارگر بود از دستهای پینه بسته‌ی او و شعری که برای آن دستها گفته بود. معلوم بود که درآمد مناسبی ندارد آن هم با چهار فرزند در تهران درندشت!

یک بار دفترم را به او دادم تا با خط خودش چیزی در آن بنویسد، این بیت را نوشت:

قطره می‌نوشد آب لب دریا را

اگر از دایره بیرون بنهد پا را

 ۵- او روز به روز معروفتر می‌شد. حالا بخش زیادی از وقت او به سفر می‌گذشت. البته بیشتر به شهرستانهای کوچک می‌رفت. یک بار اتفاقی تک و تنها در نزدیکی خیابان ارم دیدمش. به دعوت امام جمعه‌ی جهرم آقای آیت اللهی – که خدا رحمتش کند مرد خوبی بود و عقایدش را صریح می‌گفت – به آنجا رفته بود. کیفش را باز کرد و به من نشان داد: پر از سیگار شیراز بود. آقای آیت اللهی به عنوان جایزه چند باکس سیگار شیراز به او داده بود! شعرهای او بین مردم جا باز کرده بود، یک بار با چشم خودم دیدم که در مراسمی در فلکه‌ی گاز شیراز شعر می‌خواند وبیش از ده هزار نفر آدم جمع شده بود. به تدریج تعدادی از جوانها که دل پاک و ساده‌ای داشتند دور او جمع شدند جوانهایی که پیراهن سفیدشان روی شلوارشان می‌انداختند و چفیه داشتند. آنها شعرهای او را حفظ می‌کردند و به سبک خودش می‌خواندند.


 
مراسم شب شعر عاشورا
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، شب شعر عاشورا

چند روز پیش برای شرکت در هفدهمین مراسم شب شعر عاشورا به شیراز رفتم مراسم امسال هم پر از شور و زیبایی بود. شعر زیر را در شیراز سرودم و در شب شعر خواندم.

به یاد کربلا افتاده ام باز
عنان طاقت از کف داده ام باز
به من ماهی نشان دادن آنجا
که تا امروز مستم از تماشا
دلم پر می زند هرشب به بامش
سلامم می کند دارالسلامش
دل عاشق ز معشوقش جدا نیست
برایم هیچ جایی کربلا نیست
چه میفهمید از حال دل من
شنیدن کی بود مانند دیدن
من مجنون جز این لیلا ندارم
خدایا تاب تا فردا ندارم
سر عاشق نوازی داشت یارم
دو روزی پرده را برداشت یارم
قرق کرد او حرم را تا بمانم
کنار تربتش شعری بخوانم
نشانم داد مزد نوکری چیست
خریدار دل شیدای من کیست
تهیدستم ولی گنجینه دارم
حسین تازه ای در سینه دارم