بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

فراغت بهاری
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: تهران ، سیاست

دیشب تا دیر وقت کار می‌کردم. یک چشمم به وب سایت های خبری فیلتر نشده بود. به سه زبان اخبار لوزان را پی گیری می‌کردم. وب سایت های عربی مثل الجزیره از افتراق عظیم در مذاکرات روز سه شنبه گفته بودند. سی ان ان از لزوم انجام معامله همه جانبه بین ایران و آمریکا گفته بود و سایت های خبری رسمی ایران بسیار امید بخش حرف می‌زدند انگار که همه چیز تا نیمه شب محلی حل خواهد شد. البته آن اتفاق سبز نیافت و وزیر خارجه چین و روسیه و فرانسه برگشتند به شهر و دیار خودشان و جواد و جان، ماندند در لوزان.

دو سه روزی است برگشته ایم تهران. زودتر آمدیم که هم از هوای بهاری تهران استفاده کنیم و هم زندگی جدید با علی و مریم را مستقلا تمرین کنیم. علی لبخند های شیرینی می زند این روزها که دل آدم برایش آب می شود.  

یکشنبه تا رسیدیم، رفتیم به خانه همسایه های بالایی برای عید دیدنی. مریم با سبحان و ریحان گرم بازی بود، ما هم تا دیر وقت ماندیم. مصاحبت با سعید به هر بهانه برایم غنیمت است.

دوشنبه رفتیم به برج میلاد. آدم حال و هوای نوروز را کاملا حس می کرد. فضای بیرون برج پر از غرفه هایی بود که برای بچه ها برنامه  اجرا می کردند. از تئاتر عروسکی گرفته تا پخت نان و بادکنک بازی. رگبار بهاری کاسه و کوزه شان را به هم ریخته بود اما باز هم فضا شاد و پر نشاط بود.  یکی که خیلی خوشم آمد کارگاه سفال سازی بود. به بچه ها یک تکه گل می دادند و وسایل لازم برای نقش زدن. مسوول غرفه لباس روحانیت به تن داشت. آدامس می جوید و برای خردسالان شیرین کاری می کرد.

سه شنبه رفتیم به بوستان گفتگو. آسمان آبی و برف سفید البرز چشم را خیره می کرد. وجود ارتفاع و تپه در تهران نعمتی است که آن را از شهرهای صاف و یکدست مثل تورنتو متمایز می کند. پارک خلوت بود و پر از جاذبه برای مریم. از دریاچه ها و فواره ها گرفته تا اردک ها و لاک پشت ها. پارک، زمین بازی امن و تمیزی هم داشت که با مریم یک ساعتی آنجا مشغول بودیم.

بعد از چندماه شلوغ، قدری فراغت نعمتی است.

شنبه، دوباره اداره ها باز می‌شوند، هوا آلوده می‌شود و اژدها بیدار.


 
طفل شادی
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، شفیعی کدکنی ، سیاست

 

دیدم بعضی از دوستان خوش سلیقه به مناسبت اتفاقات اخیر مطالبی نوشته اند و از طفل گمشده شادی یاد کرده اند که تعبیری است از شعر دکتر شفیعی کدکنی، گفتم اصل شعر را اینجا بنویسم. امیدوارم حالا که بعد از مدت ها این طفل گریزپا پیدایش شده، دیگر هیچ وقت گم نشود!

 

طفلی به نام شادی،

دیریست گمشده ست

با چشمهای روشن  ِ براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو


هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما:


یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر


 
... بس که شد این دایره تنگ
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران ، بیدل ، حافظ ، سیاست

از مقتضیات زندگی در غربت خانه به دوشی است. از آنجا که آدم ها در غربت اصالتی ندارند، کمتر وابستگی دارند ‌و سبکبار تر هستند. چند صباحی با تو هستند و می روند. (البته آنها که چند وجب خاک را به اسم خودشان سند می زنند قدری گیر می افتند.) در این شرایط آدم اگر دوستان تازه ای پیدا نکند دایره دوستانش تنگ تر و تنگ تر می شود یک وقت می‌بینی کار به جایی می‌رسد که به قول بیدل: مرکز افتاد برون بس که شد این دایره تنگ.

 خیلی از دوستان خوبی که می روند جایگزینی ندارند. من هنوز کسی پیدا نکرده ام که جای سعید و عباس و طه را بگیرد. تهران که بودم عباس و سعید را دیدم. دوبار رفتم به دانشگاه امیرکبیر که عباس آنجا استاد شده. سه شنبه روزی، ناهار را با هم خوردیم. عباس با همان صفا و صداقت قدیمی اش، مهربان بود و دل نشین. خوش حال شدم که عوض نشده. دعوت کرد فردا شب به خانه اش برویم گفت سعید و چند تا از بچه های واترآباد هم می آیند. ما عازم قم بودیم به قصد زیارت و دیدار با استاد.

فردایش در دانشگاه شریف سخنرانی داشتم. سعید آنجا استاد شده. ناهار میهمان استادم بودم. سعید هم همان موقع رسید و باب آشنایی بین این دو بزرگوار باز شد. سعید آنقدر صمیمی بود که یادم رفت چهار پنج سال است همدیگر را ندیده ایم. همیشه بحث کردن با او را دوست داشته ام بس که مستدل حرف می زند. از صحنه های به یاد ماندنی سفر این بود که در رستوران دانشگاه تعداد زیادی از دوستان قدیمی را دیدم که حالا هر کدام در دانشکده ای استاد شده بودند. حس کردم در آنجا بیشتر از اینجا دوست دارم. دلم بد جور هوس برگشتن کرد. البته امکان زندگی در تهران معمای بزرگی است برایم.

 اما این قصه را نوشتم به خاطر همان بیت بیدل که حکایت این روزهای آب و خاک ماست. تو هم اگر این روزها دل توی دلت نیست می توانی شروع کنی به حفظ کردن شعر های حافظ:

 پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان

ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن!

 آن اتفاقی که من دوست داشتم نخواهد افتاد. مانده ام با افسردگی بعد از این ماجرا چه کنم؟!


 
به یاد عارف
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ٩ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران ، سیاست

 

من در دوره فوق لیسانس 3 واحد با دکتر عارف درس گذراندم. آن موقع دکتر رئیس سازمان مدیریت و برنامه ریزی بود. همان ترم انتخابات ریاست جمهوری هم برگزار شد و آقای خاتمی با 22 میلیون رای دوباره رییس جمهور شدند. دکتر عارف هم به معاونت اولی رسید.

کلاس ما روزهای سه شنبه بود دکتر ساعت 1/5 می آمد دانشگاه. تا ساعت 3 با دانشجوهای دکترایش جلسه داشت. ساعت 3 تا 4/5 جلسه اول کلاس را برگزار می کرد و بعد از 15 دقیقه استراحت جلسه دوم را. برای هر جلسه هم تمرین هایی را مشخص می کرد که باید تا هفته بعد تحویل می دادیم. 20% از نمره کل ما به همین تکالیف اختصاص داشت. در طول ترم هیچ وقت کلاس ما تعطیل نشد. با همه مشغله هایی که دکتر داشت تا آخرین سه شنبه اسفند سر کلاس آمد و گفت جلسه بعدی 6 فروردین. گفتیم آقای دکتر تعطیلات عیده چطور بیایم سر کلاس؟ گفتند در تقویم رسمی کشور 6 فروردین تعطیل نیست. خلاصه کلی چانه زدیم تا دکتر حاضر شد کلاس بعدی را تعطیل کند.

من خودم خیلی دلم می خواست دکتر یک بحث خارج از درس بکند تا بهتر بشناسمش اما در سر کلاس جز مباحث درسی هیچ حرف دیگری نمی زد. آدم جدی ای بود. درسی که به ما می داد (تئوری اطلاعات و کدینگ) رشته تخصص خودش در دانشگاه استانفورد آمریکا بود که یکی از بهترین دانشگاههای جهان در رشته مهندسی برق است. استاد راهنمایش هم آدم خیلی بزرگی بود. ضمنا دکتر عارف استاد استاد راهنمای دوره فوق من هم بودند. استاد من اگر اشتباه نکنم اولین فارغ التحصیل دوره دکترای برق داخل کشور بود که به همت دکتر عارف راه افتاد.

روزگار عجیبی است، تا خدا چه بخواهد ...


 
سر خط خبرها
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢۱ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سیاست

 

از مترو پیاده می شوم. پسرک روزنامه به دستم می دهد. دلم نمی آید نگاهش را پس بزنم. روزنامه را باز می کنم. صفحه سوم، چارم، پنجم، ... 

این روزهای در به در ای کاش بگذرند ...

پی نوشت:

در راستای قطع روابط دو کشور. ره میخانه و مسجد کدام است؟


 
آقای فرماندار
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سیاست

ساعت هایی که از اخبار و اینترنت دورم و سرگرم کار، ساعتهای بهتری هستند.

دیروز در محل کارم اتفاقات جالبی افتاد. فرماندار ایالت انتاریو آمده بود بازدید. مرد قد بلند و افتاده ای بود. من هم ده دقیقه ای برایش از پروژه هایی که مشغولم گفتم. آخر کار از ملیت ام پرسید و به شوخی گفت پاسپورتش را بگیرید تا برنگردد. بعد از بازدید، آقای فرماندار1 کنفرانس خبری داشت. در مقدمه صحبت هایش اشاره کرد که یک آقای ایرانی هم اینجا بود 2... بعد، پرسش و پاسخ با خبرنگاران رسانه ها شروع شد. بر خلاف انتظار ما سوالات ربطی به علم و فن آوری نداشتند. این را با چشم خودم دیدم که کسی سوالها را کنترل نمی کرد و خبرنگاران با لحن تند و گاهی گزنده هر سوالی که دلشان می خواست می پرسیدند. از تملق و پاچه خواری هم خبری نبود.

در میان گروهی که آمده بودند جوانک بوری بود که نه خبرنگار بود و نه جزء هیات همراه. یکی از همکاران بعدا از او پرسیده بود که تو چه کاره ای؟ گفته بود: حزب رقیب به من پول می دهد که هر جا فرماندار می رود صحبت هایش را ضبط کنم و به آنها تحویل بدهم تا سوتی هایش را بگیرند و ... بادبان کنند!

پی نوشت:

1- اصطلاح فرماندار را از روی ناچاری به عنوان معادل Premier آوردم شاید نخست وزیر ایالتی ترجمه مناسب تری باشد.

2- یادم افتاد به دو سال قبل که برای جشنواره خوارزمی به ایران دعوت شده بودم و برخورد سردی که وزیر وقت علوم و تحقیقات با من داشت وقتی به او گفتند این آقا از خارج آمده...


 
درباره مصر و تونس و ...
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سیاست

 با اینکه خوشبختانه در خانه تلویزیون نداریم، از طریق اینترنت اخبار این چند روزه را دنبال می کردم. آهنگ رخداد ها به قدری سریع است که نتیجه گیری و پیش بینی آینده را دشوار می کند.

بازار داغ گمانه زنی ها و تنوع تحلیل های ارائه شده، نشان می دهد که اتفاقاتی پیش بینی نشده‌ و غافل گیر کننده رخ داده و حالا هر کس از زاویه دید و منافع خودش به تحلیل قضایا مشغول است. به فهرستی از تحلیل های ارائه شده در این ایام دقت کنید:

موج دموکراسی خواهی

مشکلات اقتصادی و بیکاری

افزایش سطح آگاهی

اسلام گرایی

تئوری توطئه

نشانه های ظهور امام زمان (عج)

شنیدن پیام انقلاب اسلامی ایران 

بازتاب اعتراضات ایرانیان در خرداد ٨٨

و ...

قدر مسلم مردم مصر الان خوشحال اند و من هم از این بابت شادم. مبارک به مردم مصر و مسلمانان جهان کم خیانت نکرد. اما یک نکته مهم: مبارک ٨٢ ساله بود و دیر یا زود خانه را خالی می کرد. اما انگار مصریها برای دوران بعد از مبارک برنامه‌ای نداشتند. می بینیم که جنبش مصریها رهبر ندارد و جنبش بی رهبر به سادگی تصاحب می شود. آیا برگزاری انتخابات آزاد در جامعه ای که به دیکتاتوری خو گرفته میسر است؟ آیا مصریها در جو هیجان زده امروز می توانند بر اساس عقلانیت تصمیم گیری کنند؟ فردا چه خواهد شد؟ آیا مثل عراق نا امنی و اختلافات سیاسی بر مصر حاکم خواهد شد؟ شاید قرار است همه دیکتاتورها و شاه های منطقه که الان بالای ٧۵ سال سن دارند، از مغرب و الجزایر گرفته تا عربستان و یمن، با یک اعتراض مردمی دو هفته‌ای سقوط کنند؟!

این سوال ها باعث می شود که من به جای ذوق زدگی با تامل به مسایل اخیر نگاه کنم.

مردم هر کشوری باید خودشان برای کشورشان تصمیم بگیرند. ما هم باید یادمان باشد دیکتاتورها همه رفتنی هستند.


 
از ذهنیت تا عینیت
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، سیاست ، یادداشت های اتوبوسی ، ایران

یک مشکل آدمهای خوب، آدمهای درس خوانده، آدمهایی که تربیت سالمی داشته اند، این است که در ذهنیت زندگی می کنند نه در عینیت. انتظار دارند که همه چیز ایده آل و بدون نقص باشد و اگر واقعیت با دنیای آرمانی آنها زاویه پیدا کرد بدجور سرخورده، عصبانی یا افسرده می شوند. بعضی از این آدمها با افزایش سن و در اثر اصطکاک با محیط بیرونی عوض می شوند و می فهمند که در این دنیای نه چندان جالب ما نیش خار و  نوش گل به هم آمیخته اند.

برخی دیگر البته زندگی شان به گونه ایست که با بدنه جامعه تماس چندانی ندارند. در یک دانشکده یا انستیتوی تحقیقاتی نشسته اند و نظریه ریسمان می بافند. یا آنقدر وضع مالی شان خوب است که جزء خوشه ٣ هستند! و نیازی ندارند که در صف کالاهای یارانه ای هدفمند نشده بایستند تا واقعیت را لمس کنند.

متقاعد کردن این آدمهای عزیز به تحمل نقص های یک جامعه حتی دشوارتر از بحث کردن با احمق است چرا که اینها باهوش هستند و به ماله کشی تن نمی دهند!  بعضی هایشان که اهل دین و دیانت هستند مثلا وقتی می بینند جایی ظلمی رخ داده و فلانی و فلانی و فلانی سکوت پیشه کرده اند، داستان خلخال پای زن یهودی را برایت  می خوانند و تو لقماطون (١) هم که باشی نمی توانی جواب محکمی به آنها بدهی و اگر جوابی هم داشته باشی می ترسی کل بنایی که ساخته اند در هم بشکند و ...

من برای این گونه آدمها احترام قائلم چرا که درد را حس می کنند و هنوز دست و پای وجدانشان خواب نرفته یا سبیلشان با دنبه مال و مقام چرب نشده. یک تار موی اینها صد شرف دارد به ابوهریره های شریعت نداری که بوی نفت دماغشان را پر کرده ... که این درد بیدردی علاجش آتش است و بس.

اما حرف من این است: رسیدن به برخی از این تصویرها و آموزه هایی که در ذهنیت ماست نیازمند قرنها تلاش توام با بصیرت است. متاسفانه اسوه های ما آن قدر بزرگ و دست نیافتنی شده اند که به اسطورگی رسیده اند. باید پله پله این فاصله را طی کرد. ابتدا باید قدری کوتاه آمد و زمینی تر به مساله نگاه کرد تا راه حل ملموس را پیدا کرد. بعضی ها تا می بینند یک نظام، یک جامعه نقایصی دارد به فکر شخم زدن آن می افتند انگار که جامعه سیستم عامل ویندوز است که بشود روزی ده بار آن را ری استارت کرد. آن هم جامعه ایرانی که به علت تاریخ طولانی و پیچیدن در سنتها، ثقل فراوانی دارد و حتی تکان دادنش دشوار است. 

١۴٠٠ سال قبل حضرت امیرالمومنین علی (ع) به شهر ایرانی انبار رفت مردم به صورت خودجوش به استقبال ایشان رفتند و پیاده جلوی اسب ایشان دویدند. حضرت فرمود این چه کار بی فایده ایست که می کنید؟ گفتند رسمی است که از زمان شاهان [ساسانی] باقی مانده . حضرت جمله تکان دهنده ای فرمودند: به خدا سوگند که امیران شما از این کار سودى نبردند و شما در دنیا با آن خود را به زحمت مى افکنید و در آخرت دچار رنج و زحمت مى گردید (٢). بعد از ١۴٠٠ سال امروز هم که یک مسوول مهم به شهری می رود مردم جلوی او صف می کشند و گاو و گوسفند قربانی می کنند. حالا شما هی بگو مردم به خاطر ساندیس آمده اند یا اینها را با اتوبوس آورده اند. نه خیر عزیزم! این رشته سر دراز دارد (٣)...

پی نوشت:

١- این لقماطون داستانی دارد یک روز من می خواستم این شعر مولوی را برای عزیزی بخوانم:
              گر تو افلاطون و لقمانی به علم /  من به یک تعلیم نادانت کنم،
که یک دفعه زبانم پیچید و گفتم گر تو لقماطون و افلانی به علم .... خلاصه این کلمه لقماطون یک چیز خیلی خوب و مفیدی است درست مثل مردم سالاری دینی.

٢- نهج البلاغه, حکمت ٣۶

٣- من این متن را توی اتوبوس نوشتم. اولش خواب بودم یکهو این آقا که قیاقه اش شبیه کارل مارکس است آمد بغل دستم نشست و من از خواب پریدم. اگر پریشان نوشته ام تاثیر این زلف پریشان و خم اندر خم است. این هم عکس مارکس برای مقایسه با این آقا:


 
دستشویی نوشته ها
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: طنز ، ایران ، سیاست ، زندگی در غرب

گفتم آخرین نوشته این سال را چیزی بنویسم متناسب سالی که گذشت

دوره کارشناسی  که در دانشگاه شیراز بودم مقارن بود با دوم خرداد و بهار سیاسی دانشگاهها. فضا بسیار پر نشاط بود. هر هفته یک مناظره داغ یا تریبون آزاد در دانشگاه داشتیم. یک هفته بهزاد نبوی می آمد، یک هفته مرتضی نبوی، یک هفته ابراهیم نبوی.. هر از گاهی هم اکبر گنجی می آمد، یک سحنرانی می کرد، بعد احمد نجابت نماینده سنتی شهر از او شکایت می کرد و تا سخنرانی بعدی می افتاد به زندان! خلاصه عالمی داشتیم. دعواهای سیاسی حتی به دیوار دستشویی ها هم رسیده بود. یک بار دیدم روی دیوار دستشویی سلف ارم نوشته

درود بر کرباسچی امیرکبیر ایران

نفر بعدی جمله بالا را خط زده بود و زیرش نوشته بود

مرگ بر کرباسچی غارتگر بیت المال

نفر سوم نوشته بود

مرگ بر ما که حتی در دستشویی هم دست از سیاست بر نمی داریم.

برای دوره ارشد آمدیم به دانشگاه شریف. یک سالی از واقعه کوی دانشگاه گذشته بود و دانشگاهها دچار یاس و سکوت شده بودند. بچه های شریف هم که نجیب، سر به راه، هلو (البته از جنس دکتر لنکرانی)! همه هم دنبال فرار از مرز پر گهر. دیگه کسی کار به سیاست نداشت. یک روز دیدم روی دیوار دستشویی ابن سینا یک نفر نوشته

ای ناصر حجازی

هرجا می ری می بازی

چه توی استقلالی چه توی ماشین سازی

تا اینکه آمدیم به بلاد کفر. در دانشکده ما، که کلا همه بابا برقی هستند، کسی چیزی روی دیوار نمی نویسد. احتمالا اصلا کسی به چیزی غیر از کارش فکر نمی کند.  اما امروز دیدم روی دیوار دستشویی کتابخانه نزدیک خانه که وابسته به یک کالج علوم انسانی دانشگاه تورنتو است دعوای شدیدی بین طرفداران نیچه و مسیحی ها بر سر اینکه خدا وجود دارد یا نه؟ راه افتاده. یک نفر هم اون پایین ها برای فیانسه ی رفیقش شعر نوشته بود.

Rose is red

Violet is  blue

Your girl friend is as ... as the bottom of my shoe

نمردیم و یک شعر هم از این کانادایی ها شنیدیم. جالب ترین دستشویی نوشته ها در ایران معمولا در دستشویی های بین راهی و یادگار سرباز وظیفه ها بود که تعداد ماههای باقی مانده از خدمت مقدس سربازی را در تاریخ ثبت می کردند. شنیدم یک نفر در ایران نشسته و کامیون نوشته ها را در قالب یک کتاب چاپ کرده. بد نیست یک کسی هم بیاید و این دستشویی نوشته ها را جمع و جور کند...

سال کهنه (سال گاو)!

                   تیزتر بران برو!

پر نشاط تر بیا

                      بهار نو!

 


 
هر دو در آن شریکیم
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱٤ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، امام علی ، سیاست

حضرت علی (ع) در نامه 18 به عبدالله بن عباس که از طرف ایشان والی بصره بود می فرماید: «در آنچه از نیکى و بدى بر دست تو جارى مى ‏شود ، مدارا کن ، که ما هر دو در آن شریکیم.»  قضیه از این قرار بوده که بعد از جنگ جمل ابن عباس نسبت به بنی تمیم که از یاوران طلحه و زبیر بودند سخت گیری می کند و خبر به حضرت امیر می رسد. سپس ایشان این نامه را به ابن عباس که پسر عموی ایشان و  از بزرگان صحابه و مورد احترام شیعه و سنی است می نویسد و به او تذکر می دهد که حاکم جامعه اسلامی در اعمال کارگزارنش شریک است و هرچه کنند به پای او هم نوشته می شود.

شکی ندارم که رخدادهای پس از انتخابات با آموزه های دینی که من به آن افتخار می کنم و امامی که شیعه ی او هستم سازگاری ندارد. اما طرفداران جنبش سبز هم باید مراقب فرصت طلبانی باشند که در بین آنها نفوذ کرده اند و عقده های خودشان را شعار می کنند و فریاد می زنند. بالاخره شهر که شلوغ بشود قورباغه هم هفت تیر کش می شود! نباید هر خبری را باور کرد و هر شعاری را تکرار. راز پیروزی در عقل گرایی و دوری از خشونت است و کلام آخر اینکه

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی


 
چرا ترور؟
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢۳ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مرگ ، سیاست ، ایران

سهراب و ندا و محسن را ندیده بودم و نمی شناختم. اما همین که انسان بودند، هموطنم بودند، با من هم عقیده بودند، بی گناه کشته شدند، کسی انتقام خونشان را نگرفت و ... هر یک از این دلایل کافی بود تا از مرگ آنها اندوهگین باشم. اما دکتر علیمحمدی را می شناختم.

سال ٧۴ که برای دوره آموزشی المپیاد فیزیک به تهران آمده بودم، ایشان به ما الکترومغناطیس و آنالیز برداری درس می داد. او آدم شوخی بود و ما هم به حکم نوجوانی شرّ و پر  ادعا. یادم می آید دو تا شعر طنز برایش گفتم که آنها را برای خودش نه اما اگر اشتباه نکنم  عصر یکی از روزهای شهریور برای دوستش دکتر شیرزاد خواندم:

استاد علیمحمدی صل الله

کرده ست فیزیک و غیر فیزیک تباه...

شعر طنز  بود و بهانه ای برای فرار از فشار درس ها و امتحانهای سنگین و دلتنگی ها...

فیزیک را رها کردم و رشته مهندسی برق را انتخاب کردم اما گردش روزگار مرا به وادی الکترومغناطیس و آنتن کشاند که یکی از نقاط پیوند مهندسی برق و فیزیک است. دنیای کوچکی است ...  دیگر دکتر علیمحمدی  را فراموش کرده بودم... دنیای کوچکی است و شنیدم که یک استاد دانشگاه تهران در قیطریه ترور شده.

این چند ماه خبر عجیب، کم نشنیده ام به حدی که دیگر چیزی برایم عجیب و غیرمنتظره نیست ... تا اینکه یکی از دوستان متنی از دکتر شیرزاد برایم فرستاد درباره استادی که ترور شده همراه با عکسی از او ... و چه سه شنبه ی تلخی بود. 

گفته بودم که مغزم توانایی تحلیل وقایع اخیر را ندارد از بس که همه چیز خالی از عقلانیت شده... ترور فجیع یک استاد دانشگاه که سرش به تدریس و تحقیق و تربیت دانشجو گرم بوده و هسته ای هم نبوده (!) چه دلیلی می تواند داشته باشد؟ یکی می گوید او استاد ولایی بوده دیگری می گوید حامی موسوی بوده اما اینها که نشد دلیل!!

خاطرات تلخی از سالهای قبل در من زنده می شود ... مرگ مختاری... پوینده... قتلهای زنجیره ای...

برای شادی روح استاد صلوات...

پی نوشت:

پیام تسلیت پرمعنای هاشمی


 
سوگ نامه
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر خودم ، سیاست ، ایران

کاش می‌شد در کتاب سرنوشت

شرح این ایام را از سر، نوشت

 

رنگ خون را از ورق ها پاک کرد

این همه اندوه را در خاک کرد...


 
انقلاب مخملی محمود
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ٤ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ایران ، سیاست

جای شما خالی، چند روزی مسافرت بودم. رفته بودیم به گوشه ای از تاریخ تا عاقبت ظالمان را ببینیم و یک کمی هم دلمان خنک بشود. 

حالا که برگشتم دیدم محمود چه سرو صدایی راه انداخته. به قول داستان سرایان اصولگرا انقلاب مخملی راه انداخته.

 بازی انتخاب مشایی (من احتمال می دهم قضیه مشایی سناریوی برای انحراف افکار عمومی از انتخابات و مسایل مابعد آن باشد) و حالا هم عزل پی در پی وزیران به خاطر اعتراض به اسفندیار کابینه. چه کسی فکر می کرد سرمقاله نویس سابق کیهان و وزیر ارشاد فعلی هم تحمل نشود؟

 آقا محمود انگار استعداد بی نطیری در التهاب آفرینی دارد. کفن پوشان قم هم چهار سال است که انگار به خواب اصحاب کهف رفته اند و یادشان رفته که می گفتند جانمان را برای ولایت می دهیم و امر ولی امر نباید زمین بماند.

خدا را شکر که به این سرعت پرده بر افتاد. از آقای احمدی نژاد به خاطر این همه هنرنمایی تشکر می کنم. من فکر می کنم ستاد آقای موسوی به ایشان پول داده تا در راستای پیشرفت انقلاب مخملی این کارها را بکنند!!

مدیر مسوول کیهان روزی گفته  بود سیاست رانندگی در جاده یک طرفه با ماشین بی ترمز است. امیدوارم تا به حال فهمیده باشند که چنین ماشینی با چنان راننده ای به کجا خواهد رفت.

منبع: 

 http://alef.ir/1388/content/view/50084/

http://alef.ir/1388/content/view/50085/

پی نوشت: حوادث هوایی اخیر رو تسلیت عرض می کنم

این هم خبری جالب از تایید تقلب وزیر دولت: http://alef.ir/1388/content/view/50076/


 
به استقبال میلاد مولا (ع)
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱٥ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، امام علی ، سیاست

نامه امام به فرماندار بصره عثمان بن حنیف (نامه 45 نهج البلاغه)

اما بعد! اى پسر حنیف!به من گزارش داده شده که مردى که از ثروتمندان ‏اهل‏«بصره‏» تو را به خوان میهمانی اش دعوت کرده، و تو به سرعت ‏به سوى ‏آن شتافته‏اى، در حالیکه طعامهاى رنگارنگ، و ظرفهاى بزرگ غذا یکى‏ بعد از دیگرى پیش تو قرار داده مى‏شد. من گمان نمى‏کردم تو دعوت جمعیتى‏ را قبول کنى که نیازمندانشان محروم، و ثروتمندانشان دعوت شوند. به آنچه ‏می خورى بنگر (آیا حلال است ‏یا حرام؟). آنگاه آنچه حلال بودنش براى تو مشتبه بود از دهان بینداز و آنچه را یقین ‏به پاکیزگى و حلیتش دارى تناول کن!

آگاه باش! هر مامومى امام و پیشوایى دارد که باید به او اقتدا کند و از نور دانشش بهره گیرد، بدان امام شما از دنیایش به همین دو جامه کهنه ‏و از غذاها به دو قرص نان اکتفا کرده است، آگاه باش! شما توانایى آنرا ندارید که چنین باشید اما مرا با ورع، تلاش، عفت، پاکى و پیمودن راه صحیح ‏یارى دهید، به خدا سوگند من از دنیاى شما طلا و نقره‏اى نیندوخته‏ام، ... این دنیا در چشم من بى ارزشتر و خوارتر از دانه تلخى است که ‏بر شاخه درخت ‏بلوطى بروید.

آرى از میان آنچه آسمان بر آن سایه افکنده تنها فدک دراختیار ما بود که آن هم گروهى بر آن بخل و حسادت ورزیدند و گروه دیگرى آن‏را سخاوتمندانه رها کردند و بهترین حاکم ‏خدا است.

مرا با«فدک‏»و غیر فدک چکار؟...

اگر مى‏خواستم مى‏توانستم از عسل مصفا و مغز  گندم، و بافته‏هاى ابریشم براى خود خوراک و لباس تهیه کنم اما هیهات که هوا و هوس بر من غلبه کند، و حرص و طمع مرا وادار کند تا طعامهاى لذیذ را برگزینم. در حالیکه ممکن است در سرزمین ‏«حجاز» یا «یمامه‏» کسى باشد که حتى امید بدست آوردن یک قرص نان نداشته باشد و نه هرگز شکمى سیرخورده باشد، آیا من با شکمى سیر بخوابم در حالیکه در اطرافم‏ شکمهاى گرسنه  باشند؟ ...

آیا به همین قناعت کنم که گفته شود: من امیر مؤمنانم اما با آنان‏ در سختیهاى روزگار شرکت نکنم؟! و پیشوا و مقتدایشان در تلخی‌هاى زندگى‏ نباشم؟ ...


 
به استقبال میلاد مولا (ع)
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: امام علی ، نهج البلاغه ، سیاست

برای کسی که نهج البلاغه را ورق زده باشد و با دنیای پر عظمت علی(ع) آشنا شده باشد زندگی در این کره خاکی سخت و دشوار می شود، زیرا همیشه یک معیار، یک میزان دارد که همه را با او می سنجد.

کافی است فقط یک بار نامه امام به مالک اشتر (نامه 53) را خوانده باشید یا وصیت ایشان به امام مجتبی  (نامه 31) را تا ببینید که ما چقدر از آن افق نورانی دوریم  و دریغا که هر روز دورتر و دورتر می شویم.

«... و باید که دورترین افراد رعیت از تو و دشمن ترین آنان در نزد تو ، کسى باشد که بیش از دیگران عیبجوى مردم است .

.... من از رسول الله(صلی الله علیه و آله) بارها شنیدم که می‌گفت:پاک و آراسته نیست امتی که در آن امت، زیردست نتواند بدون ‌لکنت زبان حق خود را از قوی دست‌بستاند.

... بپرهیز از خونها و خونریزیهای بناحق.زیرا هیچ چیز، بیش از خونریزی بناحق، موجب کیفر خداوند نشود و بازخواستش را سبب نگردد و نعمتش را به زوال نکشد و رشته عمر را نبرد. خداوند سبحان، چون در روز حساب به داوری در میان مردم‌پردازد، نخستین داوری او درباره خونهایی است که مردم از یکدیگر ریخته‌اند.پس‌مباد که حکومت‌خود را با ریختن خون حرام تقویت کنی، زیرا ریختن چنان خونی‌نه تنها حکومت را ناتوان و سست‌سازد، بلکه آن را از میان برمی‌دارد یا به دیگران‌می‌سپارد...»


 
مرثیه ای برای دانشگاه
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ایران ، سیاست

این شیفتگان قدرت هر روز دسته گل تازه ای به آب می دهند. دیروز لباس شخص ها و نیروهای ضد شورش به کوی دانشگاه تهران ، دانشگاه صنعتی اصفهان، دانشگاه شیراز، و چند دانشگاه دیگر حمله کردند.

عکس و فیلمهای متعددی از حمله به دانشگاهها و تیراندازی عوامل حکومت در محیط مجازی منتشر شده که جگر انسان را خراش می دهد

دلم برای کسانی که تنها منبع اطلاعاتشان صدا و سیمای حکومتی است و این تصویرها را نمی بینند و ادعا می کنند که اوضاع سیاه نیست می سوزد.

تا کی می توانید سرتان را در برف فرو کنید؟ جواب وجدانتان را چه می دهید؟ کدام دین، کدام مکتب، کدام ایدئولوژی به شما اجازه ی سکوت می دهد؟

مراجع معظم که به خاطر  ورود زنان به ورزشگاه فریاد واسلاما سر دادند کجا هستند؟ چرا صدای هیچکدامشان در نمی آید؟ استقلال حوزه را هم نابود کردند...

با دلی غمگین و جانی سوخته فاجعه هتک حرمت علم و دانشگاه را تسلیت می گویم.


 
اثر پروانه ای
ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ایران ، زندگی در غرب ، سیاست

«اثر پروانه‌ای نام پدیده‌ای است که به دلیل حساسیت سیستم‌های آشوب‌ناک به شرایط اولیه ایجاد می‌شود. این پدیده به این اشاره می‌کند که تغییری کوچک در یک سیستم آشوب‌ناک چون جو سیاره‌ی زمین (مثلاً بال‌زدن پروانه) می‌تواند باعث تغییرات شدید (وقوع توفان در کشوری دیگر) در آینده شود.»  به نقل از ویکی پدیا

 

زنگ می زنم به مادرم. شیراز است و تازه از جهرم برگشته. از حال و هوای انتخابات در جهرم می پرسم. می گوید همه طرفدار آقای رییس هستند. می گویم از شیراز چه خبر؟ می گوید خانمهایی که دوست او هستند به شدت از آقای رییس دفاع می کنند (دوستان مادر من بیشتر از قشر مذهبی و سنتی هستند.) می گوید  به بچه های بسیج هم گفته اند که فقط به آقای رییس رای بدهید. مادرم اما نظر دیگری دارد.

 

می بینم که مسنجر دوستی روشن شده. روزگاری هم اتاقی بودیم در شرکتی در تهران که به ثمن بخس از ما کار می کشید و یک قران ته کاسه ی ما می گذاشت. رفیق من هنوز هم آنجاست. از حال و هوای انتخابات می پرسم می گوید همانکه می خواهند انتخاب می شود. می گویم مگر خرداد 76 یادت نیست؟  که را می خواستند و که انتخاب شد؟ می گوید الان زمانه عوض شده. می پرسم حالا نظرت با کیست؟ می گوید سید آدم خوبی است ولی کابینه ی شیخ از کابینه ی او بهتر است ولی شیخ بلد نیست حرف بزند. می گویم سید که کابینه اش را هنوز اعلام نکرده! می‌گوید چرا! اعلام کرده...

 

وارد فیس بوک می شوم یکی از دوستان المپیادی لینکی گذاشته از وزیر کشور خاتمی که گفته سید  با 70 درصد آرا در دور اول انتخاب می شود. برایش می نویسم ما به 51% هم راضی هستیم، 70 درصد پیش کش. یک نظرسنجی اینترنتی هم می بینم که می گوید سید  64 درصد شیخ 22 درصد و آقای رییس 12 درصد. تعداد شرکت کنندگان هفتاد هزار نفر.

 

با یکی از آشنایان صحبت می‌کنم. دور قبل به آقای رییس رای داده و تعداد زیادی را هم تشویق کرده به ایشان رای بدهند. سوالاتی از او می ‌پرسم و مستنداتی ارائه می کنم از  کاستی‌ها و ناراستی‌ها. به فکر فرو می رود و می گوید می‌خواهد مناظره ها را ببیند و بعد تصمیم بگیرد. فعلا نظرش با سردار است.

 

با دوستی گپ (چت) می زنم. شاکی است که همه جو زده شده اند و رنگ سبز پوشیده اند و به همین دلیل نمی خواهد به سید رای بدهد. می گویم پس شما هم تحت تاثیر جو، تصمیم گرفته ای! چهار سال گذشته را ببین و بعد قضاوت کن که چه دوست داری و کدام روش را می‌پسندی؟ به فکر فرو می رود و چند روز بعد می بینم که عکسش سبز شده.

 

به تعدادی از دوستانی که می دانم سبز نیستند ایمیل می‌زنم. تنها متن سخنان آقای رییس درباره غم انگیز ترین روز زندگیشان و عکسهای استقبال از آقای خاتمی در فرانسه را می فرستم بدون هیچ دخل و تصرفی و از آنها خواهش می کنم که کلاهشان را قاضی کنند.

 

خانم جوانی در وبلاگش متن تندی علیه سید نوشته که چرا درصد اصلاح طلبی اش کم است و چرا در فیلم تبلیغاتی اش روی زمین نشسته و غذا خورده. و چرا مدام از امام راحل دم می زند؟ در ادامه  نوشته  که جام زهر را می‌نوشم و به شیخ رای می دهم. برایش نوشتم: بنوش نوش جانت!


کانادا دومین کشور پهناور دنیاست اما در سراسر این کشور تنها یک صندوق رای وجود دارد که در اتاواست و 500 کیلومتر از ما فاصله دارد. عده ای از دوستان پول روی هم گذاشته اند و اتوبوسی اجاره کرده اند. به همت و غیرتشان آفرین می گویم اما متاسفانه رای گیری در روز جمعه است که روز کاری ماست و گرفتاریهای دیگر...

 

دوستی می گفت با این بعد مسافت شاید تنها کاری که ما –خارج نشینان- می توانیم بکنیم این است که مثل پروانه بال بال بزنیم... شاید که

 


 
اسب حضرت عباس درمانی (2)
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: طنز ، سیاست ، ایران

۱- این روزها بنده مشغول اسب حضرت عباس درمانی هستم و از خودم می‌پرسم اگر آن بزرگوار نبود ما این همه درد و اندوه را باید  به کدام ملجأ و درگاهی می‌بردیم؟  در این زمانه‌ی پر های‌و‌هوی لال پرست، آدم وقتی این سیاست بازیها را می‌بیند و یادش می آید که قرار است دیانت آقایان هم مثل سیاستشان باشد دلش برای هرچه دین و اخلاق و مردانگی است می‌سوزد.

آشی که آقایان پخته‌اند آنقدر شور شده که حتی صدای مدیر مسوول جریده‌ی فریده‌ی کیهان -کثرا...اضداده- را که نماینده‌ی مستقیم عرش الهی در کهکشان راه شیری است در آورده!

یادم می‌آید مدت دو سال برای ارزیابی الگوریتمی که طراحی کرده بودیم در گرما و سرما مشغول تست بودیم. هرگز یادم نمی‌رود آن روز ماه آگوست زیر تیغ آفتاب که رطوبت هوا ۱۰۰% بود و دمای هوا با احتساب humedix  به ۴۵ درجه رسیده بود یا آن روز ماه دسامبر که دمای هوا منهای۲۲ بود و صفحه‌ی مونیتور روشن نمی‌شد و ... حالا در یک گوشه‌ی این کره‌ی خاکی -که ادعای مدیریت جهان را هم دارد- کسانی بدون پذیرش و مقاله و درس و پایان نامه و دفاع و ... روی مبل گرم و نرمشان لم می‌دهند و حقوق مدرک دکترا می‌گیرند!

اقوام روزگار به اخلاق زنده‌اند             

قومی که گشت فاقد اخلاق مردنی است

۲- داشتم آمار تولید ناخالص ملی (GDP: Gross Domestic Product) کشورهای جهان را بررسی می‌کردم. در لیستی که منتشر شده بود ایران با 10,624 دلار رتبه ۷۱ را داشت. کنجکاو شدم ببینم چه کشورهایی وضعی بهتر از ایران دارند. فکر می‌کنید رتبه‌ی اول از آن کدام کشور بود؟ آمریکا؟ سویس؟ نروژ؟ نه خیر! یکی از همسایه های جنوبی ما! قطر با 80,870 دلار درآمد سرانه! آمریکا در این لیست ششم و سویس هشتم است. اما رتبه‌ی ۹: کویت 39,306 دلار... رتبه ۱۵ امارات با  37,293 ...رتبه ۲۴ بحرین با 32,064 دلار ...رتبه ۳۶ عمان رتبه ۳۷ عربستان.. ۵۸ ترکیه... ۶۸ قزاقستان (این یکی دیگه خیلی درد داشت!)

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را...     


 
یادداشت های اتوبوسی(۷)
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، واتر آباد ، سیاست

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود...

 

 

۱-چند روز پیش اختلافی بین من و استادم در امر تحقیق پیش آمده بود و من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان دو سهروزی حالم گرفته بود. در همان ایام داشتم با چند تا از بچه های گروه -که هرکدام در کار خودشان یلی هستند- روی مقاله ای کار می کردم. کار سنگینی به عهده ی من بود و چندین شب تا بامداد بیدار بودم.  یاد این لطیفه افتاده بودم که طرف توی اتوبوس بود و داشت از شهرستان به تهران می آمد. شب از خواب پرید و دید کسی بیدار نیست. گفت «آقای راننده برای کی رانندگی می کنی؟ اینجا همه خوابند!» حالا شده بود حکایت من!

سرشارم از هوای رهیدن شبیه کاه...

                 چهار میله از این قفس بیشتر نمانده.

 

۲- پارسال هوا که سرد شد دوچرخه را گذاشتم توی بالکن که سر فرصت منتقل کنم به انباری.  بعد از دو سه ماه (!)  که فرصت شد دیدم کبوتری در پناه دوچرخه آشیان کرده و تخم گذاشته. دلم نیامد این مهمان ناخوانده را بیرون کنم. چند روز بعد ماه فوریه شد –و تو چه می دانی که ماه فوریه چیست!- و یک برف تصادفی* آمد طوریکه همه ی بالکن پر برف شد. دلم برای کبوتر سوخت گفتم بروم برفها را از رویش کنار بزنم و سایبانی برایش درست کنم. دیدم کبوتر محترم تخمش را رها کرده و در رفته. کلی بد وبیراه گفتم که این غربی ها عاطفه ندارند و حتی بچه هایشان را ول می کنند و... دوچرخه ی بیچاره همانجا در برف ماند.

نزدیک نوروز که هوا کمی خوب شد تصمیم گرفتم دوچرخه را ببرم یه جایی باد کنم و روغن بزنم. دیدم این دفعه دو تا کبوتر آشیانه کرده اند و دو تا تخم گذاشته اند. شرم شرقی من دوباره گل کرد. این بار خدا را شکر جوجه ها به دنیا آمدند و ۵۰ روزی بلکه بیشتر طول کشید تا پر پروازشان در آمد و رفتند و البته بالکن ما از محصولات معطرشان بی نصیب نمانده بود. تا اینکه تعطیلات روز ملی کانادا شد و بالاخره  بالکن را تمیز کردم. تصمیم گرفتم توری بخرم تا دیگر پرنده ها ما را مستفیض نکنند. چند روز بعد که رفتم  ابعاد بالکن را اندازه بگیرم دیدم کبوتر دیگری آمده و دو تا تخم گذاشته... دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش!

 

۳- دوستانی که حافظ خوانده اند می دانند که یکی از منفورترین شخصیت ها در شعر او محتسب است. حداقل  در ۲ دوره از تاریخ ما افرادی به اسم محتسب وجود داشته اند یکی در زمان حافظ یکی هم در زمان صفویه. مشابهت تاریخی این دو دوره وجود حاکمانی بود که در امر شرع سخت گیری می کردند و عمدتا فقیهانی در کنارشان بودند که حاکم را به خاطر اجرای احکام الهی تشویق می کردند. در مقابل شاه صفوی هم پیاده به مشهد می رفت و خود را به جای شاه، کلب (سگ) آستان ولایت می نامید. حتی کار به جایی رسید که برای شاه -که ترک قزلباش بود- شجره نامه‌ای هم یافتند و او را فرزند پیامبر دانستند. البته در این میان عالمان نامداری هم بودند که فریب این ظاهرسازیها را نمی خوردند به عنوان مثال می توانید به داستان مقدس اردبیلی در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران شهید مطهری (صفحه ۴۹۲-۴۹۴) مراجعه کنید. برگردیم به اصل قضیه. حاکم احتیاج به عواملی داشت که حکم شرع را اجرا کنند. این آدمها هم که فرشته نبودند و از مشک و عنبر سرشته نبودند در نتیجه سوتی می دادند و این سوتی دادن کسانی که مامور نهی از منکر  بودند جماعت را سرگرم می کرد. حافظ هم تا توانسته سر به سر این محتسب های بیچاره گذاشته

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز

مست است و درحق او کس این گمان ندارد

،

باده با محتسب شهر ننوشی زنهار

بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد

 

۴- دیروز از ساختمان که بیرون می‌آمدم، یه آقایی مرا به اسم صدا زد. شاخ در آوردم که در این دیار غربت... یکی از رفقای خوابگاهی بود. دو ماهی بود که به ساختمان ما آمده بود. وقتی شماره ی آپارتمان اش را گفت فهمیدم در یک طبقه هستیم، ۵ تا خونه اون ورتر، شرمندگی بیشتر شد!  آقا وقتی من می گم اینجا همسایه از همسایه خبر نداره گیر ندید که سندش کو؟

 

 ۵ - پنجشنبه  داشتم رانندگی می کردم از تورنتو به سمت واترآباد. ۲۵ کیلومتری واتراباد یه دو تا رعد و برق زد آسمون نیمه ابری بود. محل نذاشتم. ۱۲۰ تایی می رفتم که یک دفعه یک بارون و تگرگی راه افتاد که من- با اینکه برف پاک کن روی آخرین سرعت خودش بود- دو متری خودم رو هم نمی دیدم. مونده بودم چی کار کنم، همونجا وسط بزرگراه وایسادم. یاد این آیه افتادم که  و اذالشمس کوّرت... من وجه دنیایی مساله رو دیدم اما آقاجون خیلی وحشتناکه این قیامت. عبرت بگیرید...

 

۶- صبح رفته بودم سلمونی. این سلمونی که من میرم سه تا ایرانی توش کار می کنند و یه آقای عرب. اما اون سه تا ایرانی دوتاشون بچه ی شیراز هستند... باصفا و با مرام.  ظاهرا اون آقای عرب مشکل اقامت پیدا کرده بود و دیگه نمی اومد.. وقتی دیدن من اومدم به افتخارم (!) یه کانال ماهواره ی ایرانی روشن کردن –با اینکه دو تا مشتری خارجی هم بودن- دیدم یه آقایی داره ترانه می خونه و هی می گه "وقتی می خوای بری سفر، هرچی می خوای باهات ببر، اما گیتارم رو نبر" من داشتم دنبال یه معنی و مفهومی برای این ترانه می گشتم که یکی از همشهریها گفت: عامو خفش کن ای شعرو خیلی ... تصادفیه! این شکر رو که فرمود من دلم یه وجب باز شد و غم و غصه ی ایام ازیادم رفت. بحث کشید به استاد جواد یساری و عباس قادری و خدمات خالصانه ی اینها به موسیقی ایرانی و طنز اینترنتی. حسابی بحث تخصصی شد. رفیقم می گفت یه هم اتاقی داشته که هر روز ساعت 5 صبح جوات یساری گوش می داده و می رقصیده!

چند روز پیش هم که سوار ماشین یکی از رفقا بودم، با کلی ترس و لرز  اجازه خواست که یه نوار بذاره. گفتم بفرما. دیدم یه آقایی می گه بیگلی بیگلی بیگلی بیگلی بیگ ( صدای اسب) بعد عربده می کشه  و میگه "کتلت دو شب مونده از آن ما ... خیابان شهید قندی از آن ما " بعد صدای دایناسور از خودش درمیاره بعد می گه "حبل المتین زلف یار.. سشوار ... سشوار..." اون از لس آنجلسی ها این هم از تهرونی ها...  آقا اصلا فراموش کنید. همون جوات یساری را عشق است...


 
آیا می توان به آمریکا اعتماد کرد؟
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۳ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: سیاست

پنج سال قبل بود در ایام نوروز. من اهواز بودم. سرو صداهایی به گوش می‌رسید. مردم می‌گفتند عربها در محله‌ی شلنگ آباد با پرچم عراق بیرون ریخته‌اند و علیه آمریکا شعار داده‌اند... مساله جدی بود آمریکا به عراق حمله کرده بود بدون اعتنا به گزارش های هانس بلیکس نماینده‌ی سازمان ملل و بدون حمایت جامعه‌ی جهانی... بهانه‌ی آمریکا برای حمله نابودی سلاحهای کشتار جمعی عراق و مبارزه با گروه القاعده بود.

پنج سال گذشت. هیچ سلاح کشتار جمعی پیدا نشد. شیعه و سنی که قرنها در عراق در کنار هم زندگی کرده بودند مثل گرگ و گوسفند به جان هم افتادند. ده هزار نفر از مردم عراق کشته شدند. سامرا -یکی از مقدس ترین اماکن شیعیان- مورد حمله قرار گرفت و گنبد زیبای عسکریین ویران شد. صدها نفر از سربازان آمریکایی کشته شدند. هر هفته ۳ میلیارد دلار از مالیاتهایی که مردم آمریکا پرداخته بودند در آتش اشغال عراق سوخت و بهای نفت به بالای ۱۰۰ دلار رسید.

آیا می‌توان به آمریکا و ادعاهای او اعتماد کرد؟


 
فرصت سوز
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر خودم ، ایران ، سیاست

رنج فراوان دیده‌ام در چشم‌ها در چهره‌ها
ای شمع فرصت سوز ما از خواب خرگوشی در آ

هر روز محشر می‌کنی هر خیر را شر می‌کنی
این کاروان را می‌بری ای ساربان آخر کجا؟

از چار سو دزد دغل رو کرده با مکر و حیل
تا دزد را بیرون کنم می‌ترسم از این کدخدا

شد بیشه از شیران تهی، ننگ است ما را روبهی
ای رادمردان کوتهی بر باد داد این خانه را...

 

تورنتو - ۱۲ اکتبر


 
مرثیه ای برای آزادی بیان
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ٤ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: ایران ، آمریکا و کانادا ، سیاست

روزی که آقای احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا سخنرانی می‌کرد از قضا من هم در ایالت نیویورک بودم البته کیلومترها آن سو تر و از طریق اینترنت و تلویزیون محلی جریان سخنرانی را پی‌گیری می‌کردم.

اگرچه عقاید من با آقای رییس جمهور تفاوتهایی دارد و نسبت به برخی رفتار و گفتار ایشان -حتی در همین سخنرانی- انتقاد دارم اما در این واقعه انصاف و اخلاق رعایت نشد. مقدمه‌ای که رییس دانشگاه به جای معرفی آقای احمدی‌نژاد بیان کرد به عقیده‌ی من شرم آور، نفرت انگیز و یک آبروریزی تمام عیار برای آن دانشگاه بود. از همه تاسف برانگیزتر اینکه این آقا همه‌ی این توهین ها را به اسم آزادی بیان نثار رییس جمهور یک کشور کرد.

فردای آن روز هم که عکس رییس جمهور در صفحه‌ی اول روزنامه‌های محلی بود به جای اینکه حرفهای او را منعکس کنند بیشتر حجم مطلب را به بازنویسی سخنان رییس دانشگاه کلمبیا اختصاص داده بودند و معلوم بود که از قبل برای این بازی، برنامه ریزی کرده بودند.

خوشبختانه آزاداندیشان آمریکا به سرعت از این گفتارهای شرم آور فاصله گرفتند. اگر به YouTube سر بزنید و پیامهای مردم را در ذیل این سخنرانی بخوانید می بینید که به جز عده ای از افراطی ها و همفکرانشان، همه این سخنان را تقبیح کرده اند.

این واقعه هشدار خوبی است که گول ظاهر فریبنده ی اینها را نخوریم و ببینیم که به اسم آزادی بیان چه کلاههایی بر سر مردم می گذارند.


 
سالگرد 18 تیر
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سیاست ، ایران

امروز سالگرد 18 تیر بود. داشتم برخی خبرگزاریهای داخلی را مرور می‌کردم که داستان وقایع 18 تا 23 تیر را نوشته بودند. دیدم همه‌ی تقصیر را به گردن چند روزنامه انداخته بودند که دانشجوها را تحریک کرده بودند. گفته بودند که نیروی انتظامی فقط 20 دقیقه در دانشگاه حضور داشته. حتی قصه‌ی آن ریش تراش را هم که به اقرار قاضی محترم تنها اشتباه ماموران بود ذکر نکرده بودند!
به یاد جمله‌ای از مرحوم شریعتی افتادم: «من از تاریخ بدم می آید چون تاریخ را اصحاب قدرت می‌نویسند...»


 


 
باسوادترین راننده
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، سیاست

در هاوایی اتفاقی برایم افتاد که به یکی از سوالهای مهمی که در ذهنم بود پاسخ داد. داشتم برای دیدن تپه‌ای که به سر الماس(۱) مشهور است پیاده می‌رفتم به تونلی رسیدم که در دل تپه ساخته بودند. از راننده‌ای که در آن حوالی اتوبوسش را پارک کرده بود ادامه‌ی مسیر را جویا شدم. گفت که باید داخل تونل بروم.
هنوز دور نشده بودم که صدایم زد. پرسید اهل کجایم گفتم ایران. تعجب کرده بود که چطور با صراحت می‌گویم ایران و مثل بیشتر هموطنانم نمی‌گویم پرشیا(۲) . گفتم با همه‌ی مشکلاتی که هنگام ورود به آمریکا به خاطر ایرانی بودن دارم، از اینکه ایرانی هستم و وارث یک فرهنگ غنی خوشحالم.
راننده‌ی اتوبوس گفت در زمانی که در دانشگاه واشینگتن درس می‌خوانده دوستان ایرانی زیادی داشته و با ایران آشناست. بحث شیرین و مفصلی بین ما آغاز شد که الان وقت نوشتن آن را ندارم. در حین بحث به او گفتم که وقتی رسانه‌های کشور شما را می بینم تصور می‌کنم که فقط به دنبال سرگرمی و تبلیغات هستند و آشغال به خورد مخاطبانشان می‌دهند. نتیجه‌اش هم این است که مردم آمریکا جزء ناآگاهترین مردم جهان هستند. پس چرا آمریکا سقوط نمی‌کند و برعکس روز به روز پیشرفته تر می‌شود؟
گفت در کشور ما رسانه های آزادی هستند که هیچ کس کاری به آنها ندارد و تو می‌توانی هر عقید‌ه‌ای را که داری در آنها چاپ کنی. در سراسر کشور ما نخبگانی پراکنده شده‌اند که با حساسیت مشکلات و مسایل روز را در این مجلات و رسانه ها مطلب می‌نویسند و حکومت نمی‌تواند نسبت به آنها بی اعتنا باشد (۳)...

آن مرد که اسمش تیم بود و 48 سال داشت باسوادترین راننده‌ی اتوبوس در هاوایی بود و شاید یکی از همین نخبگان پراکنده که می‌توانی ساعتها با انها حرف بزنی و بیاموزی و خسته نشوی.

پی نوشت:

(۱)- Diamond Head . تپه ای آتشفشانی در انتهای منطقه‌ی وایکیکی در هانولولو.

Diamond Head Honolulu Oahu, Hawaii

(۲)- راننده می‌گفت مردم آمریکا با شنیدن نام Persia یا Persian اول به یاد گربه ی ایرانی می‌افتند Persian Cat! و باید برای آنها توضیح بدهی که پرشیا نام یک کشور قدیمی است.

(۳) قدرت از آنجا که یک امر زمینی است موجب غرور و تمامیت‌خواهی حاکمان می‌شود و کار به جایی می‌رسد که ممکن است یک انتقاد ساده به براندازی تعبیر ‌شود. وجود رسانه‌های آزاد در هر کشوری بیش از هرچیز مزاحم حاکمان آن کشور است چرا که اعمالشان همواره زیر ذره‌بین منتقدان است و نمی‌توانند دست از پا خطا کنند. به همین دلیل است که رسانه‌های آزاد را یکی از ستونهای مردم‌سالاری می‌دانند.


 
یک روز برفی شیرازی!
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، سیاست ، گارسیا مارکز

امروز روز خوبی بود. دیشب سومین باران پاییزی بارید. صبح، موقع گرگ و میش، نون سنگک کنجدی و کله پاچه خریدم. هوا سرد شده بود و باران آمیخته با برف... به تدریج برف غالب شد طوریکه روی زمین نشست. ساعت 9 از خانه بیرون آمدم. با همان دو سه سانت برف همه چیز به هم ریخته بود. تاکسی گیر نمی آمد و مجبور شدم پیاده بروم. چتر هم نداشتم. به یاد راننده ای افتادم که مرا از واترلو به فرودگاه تورنتو آورد، همانی که خیال می کرد ایران جایی پشت کوه است. وقتی به او گفتم که در ایران هم برف می بارد، پرسید برف را با چی جمع می کنید؟!

با یکی از مسوولان دانشگاه شیراز قرار ملاقات داشتم. فهمیدم که تلفنهای دانشگاه قطع شده و ظاهرا برق هم برای ساعاتی قطع شده. دانشجویان هم نامردی نکرده بودند و سر کلاس نیامده بودند. عین همین اتفاق هم دو سال قبل در ونکوور افتاد که با چند سانت برف همه چیز مختل شد.

این برف اما برای من هیجان انگیز بود. هوس کردم در محیط دانشگاه قدم بزنم. دوربینم را هم آورده بودم تا فیلم و عکس بگیرم. پایم رفت داخل یک چاله. پایم در کفش، حالت قایقی را داشت که در دریا شناور بود. سوار اتوبوس شدم و به بالای تپه رفتم. طبیعتا در ارتفاع بالاتر برف بیشتری باریده بود. روبروی دانشکده ی معارف اسلامی پیاده شدم. صحنه ی جالبی دیدم. پسرها و دخترها روی سقف دانشکده رفته بودند و داشتند مهرورزی می کردند. انگار شده بود میدان جنگ! گلوله های برف بود که از چپ و راست شلیک می شد. من هم رفتم وسط میدان و با پررویی چندتا عکس گرفتم.

تصمیم گرفتم به کتابخانه ی میرزای شیرازی بلندترین نقطه ی دانشگاه شیراز بروم. از این کتابخانه خیلی خاطره دارم. روزگاری خلوتکده ی من بود. جایی که حتی یک کتاب مهندسی هم نداشت. چون دانشجوی مهندسی بودم به من کتاب نمی دادند اما سیستم کتابخانه در آن دوران -10 سال قبل-  باز (open) بود. یکی از رفقا به من یاد داد که کاپشنی بپوشم که جیب بلند داشته باشد. من هم که عاشق کتابهای داستان و رمان بودم آنها را توی جیبم می گذاشتم و هفته ی بعد بی سروصدا برمی گرداندم. درست در آن زمان بود که آندره ژید و گارسیا مارکز را کشف کردم و اولین داستان کوتاهم را در همین کتابخانه نوشتم...

جلوی کتابخانه یک میدان جنگ دیگر بود. داشتم فیلم می گرفتم که یک دفعه توسط یک گلوله مورد مهرورزی قرار گرفتم. چند نفر معترض شدند که فیلم نگیر... برگشتم. حیف که نمی توانم عکس ها را upload کنم.

نتایج انتخابات شورای شهر را اعلام کردند. نفر اول شیراز خانمی شد که مهمترین ویژگی اش حسن خدادای بود. من می دانستم که جوانان غیور شیرازی ایشان را تنها نمی گذارند اما اول شدن ایشان را پیش بینی نمی کردم. یک تعبیرخنثی این است که بگوییم مردم پس از سوم تیر به «زیبایی» رای داده اند. نفر دوم از لیست اصلاح طلبان بود. چند نامزد مستقل هم به شورا راه یافته اند. از میان 9 نفری که به آنها رای دادم تنها 1 نفر که پزشک بود به شورا راه پیدا کرد. در انتخابات خبرگان دو نامزد اصلاح طلبان اول و دوم شدند. امام جمعه ی محترم هم به سختی پنجم (آخر) شدند.

 از نتایج شورای شهر تهران هیچ خبری نیست اما در خبرگان اکبر با نیم میلیون اختلاف با نفر بعد اول شده.


 
حسب حال
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، سیاست

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

۱- اوایل هفته باران مفصلی در شیراز بارید. می گفتند این دومین باران پاییزی بود. خیلی دلم می خواست زیر باران قدم بزنم، اما یک امتحان از راه دور داشتم که وقت زیادی از من گرفت. باید جواب سوالات را تایپ می کردم و به استاد ایمیل می زدم. دنبال اینترنت باند گسترده می گشتم یک چیزهایی درباره ی DSL شنیده بودم اما پیدا نکردم. دانشگاه علوم پزشکی شیراز یک ISP بزرگ راه انداخته و به مردم عادی هم اشتراک می دهد. متاسفانه سرعت آن چندان رضایت بخش نبود در حد چند کیلوبایت بر ثانیه. خلاصه دهنم سرویس شد تا جواب امتحان را تهیه کردم و ایمیل زدم. با این وضع اینترنت و زیرساخت های توسعه نیافته اصولا گسترش تجارت الکترونیک در ایران بی معنی است. به عنوان یک کارشناس مخابرات، سریعترین راه برای رشد اینترنت در ایران را راه اندازی و گسترش اینترنت بی سیم می دانم. امیدوارم آقایان زودتر به این نتیجه برسند اما با این سیاست فیلترینگ و  محدودیت گردش اطلاعات چندان به آینده خوش بین نیستم. انگار قرار است عمر مردم در صف بانک ها و راهروهای بی معرفت ادارات تلف شود. هرجا می روی یک گونی پول با خودت حمل کنی، در حالی که می شد ...

۲- این هفته رییس جمهور محترم به دانشگاه امیرکبیر رفت. ظاهرا سالن از قبل با افرادی که از جاهای دیگر آمده بودند پر شده بود. یک سری از دانشجوهای واقعا پلی تکنیکی اعتراضات مفصلی کردند. آقای رییس جمهور تلاش می کردند مهرورزی کنند اما بدجوری به نفس نفس افتاده بودند و آبها که از آسیاب افتاد صحبت های دو سال قبل خاتمی در دانشگاه تهران را با ادبیات خودشان تقلید کردند.
با دوستان که صحبت می کنم عده ای از آنها انتقادات بسیار جدی به وضعیت فعلی دارند و از عوام گرایی و تصمیمات هیآتی دولت ناراضی هستند اما عده ای دیگر از برخی رفتار دولت مثل سفرهای استانی بسیار دفاع می کنند و با ذکر دلایل مستند می گویند که بسیاری از مشکلات استانها در این سفرها حل شده. می گویند آقای رییس جمهور گفته دیگر کلنگ نمی زنم و فقط طرح های ناتمام قبلی را تمام می کنم.
وقتی از من درباره ی جو ایرانیان خارج از کشور می پرسند صادقانه می گویم که مردم چقدر به دولت مهرورز ارادت دارند و برای ظهور امام زمان دعا می کنند.

۳- در طول هفته فضای انتخابات با تبلیغات اعصاب خرد کن صدا و سیما و کاغذ باران شهرها ادامه داشت. در مقایسه با ۲ دوره قبل که بیشتر افراد به صورت مستقل کاندیدا شده بودند، این بار لیست ها و ائتلاف های فراوانی برای شورای شهر شکل گرفته. حداقل ۷ ائتلاف مهم در سطح شیراز شکل گرفته که نشان می دهد نامزدها یک پیشرفت هایی کرده اند. اصلاح طلبان با یک لیست (فهرست) واحد به میدان آمده اند و از عکس خاتمی در تبلیغاتشان استفاده کرد ه اند. خود من حداکثر به ۳ یا ۴ نفر از این فهرست رای می دهم. متاسفانه این فهرست چندان قوی نیست. یکی از نامزدهایشان فوق دیپلم حرفه و فن است یکی دیگر بساز بفروش است یکی هم لیسانس تاریخ... برای خبرگان با توجه به اینکه امکان رقابت حداقلی در استان فارس هست احتمالا مردم استقبال خوبی می کنند. ممکن است مثل ۸ سال قبل مردم یک دفعه لج کنند که امام جمعه ی محترم شیراز رای نیاورد. به کارمندان ادارات یک فهرست ۵ نفره داده اند که همان لیست جامعه ی روحانیت است و در صدر آن نام امام جمعه است.

۴- فعلا بیشتر وقتم را با خانواده می گذرانم. هنوز نه کله پاچه خورده‌ام نه جوجه کباب. هفته بعد به تهران می روم برای دیدار دوستان و خوردن کله پاچه


 
و هر روز از این گفتگوها...
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: دنیا ، انسان ، سیاست

او: دوستی به من گفت: «در زندگی یا بازیساز هستی یا بازیکن یا تماشاچی». با خودم فکر کردم دیدم بازیساز که نیستم٬ بازیکن هم که نمی گذارند باشم٬ دیدم سالهاست که تماشاچی‌ام. ول کردم و  رفتم.

من: من هنوز امید ساختن دارم و  فکر می‌کنم می‌شود بازیساز بود.

او: سیستم فرسوده‌ی آنجا هرچه را بسازی خراب می‌کند. مگر فلان استاد که رتبه اول دانشکده‌ی فنی بود٬ نرفت که بسازد٬ عاقبتش چه شد؟ برش داشتند و یک شیخ بزرگوار را جایش گذاشتند تا هرچه را که ساخته خراب کند.

من: اشکال کار آن استاد این بود که مهمترین راه را برای ساختن انتخاب کرد! ریاست و اصلاح سیستم. گاهی باید راههای کم اهمیت تر را امتحان کرد. راههایی که بازده بیشتری دارند و احتمال خطر کمتری. وقتی رییس شدی قدرت بیشتری برای ساختن داری و مخالفان بزرگتری که آماده‌اند ساخته های تو را خراب کنند.

او: در کشوری که همه بلدند از در و دیوار ایراد بگیرند و غر بزنند هر کجا بروی مخالف داری. مگر آن «سید» آدم بدی بود؟ همه‌ی ما طرفدارش بودیم اما عاقبت همان اقلیت به قول خودشان ۱۵ درصدی جایش را گرفتند

من: اشکال کار آن «سید» این بود که مخالفانش را فقط تحمل می‌کرد اما هیچ تلاشی نمی‌کرد که آنها را عوض کند٬ نمی‌نشست با آنها بحث کند٬ تصورش این بود که اگر قرار باشد چیزی آنها را عوض کند آن چیز اخلاق کریمانه و صبر و تحمل است .............

و هر روز از این گفتگوها دارم


 
گوسپند از براى چوپان نیست
ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سعدی ، سیاست

حکایت
  فقیرى وارسته و آزاده ، در گوشه اى نشسته بود. پادشاهى از کنار او گذشت . آن فقیر چون آسایش زندگى را در قناعت دیده بود، در برابر شاه برنخاست و به او اعتنا نکرد. پادشاه به خاطر غرور و شوکت سلطنت ، از آن فقیر وارسته رنجیده خاطر شد و گفت : این گروه خرقه پوشان لباس پروصله پوش  همچون جانوران بى معرفتند که از آدمیت بى بهره مى باشند.
وزیر نزدیک فقیر آمد و گفت : اى جوانمرد! سلطان روى زمین از کنار تو گذر کرد، چرا به او احترام نکردى و شرط ادب را در برابرش بجا نیاوردى ؟
فقیر وارسته گفت : به شاه بگو از کسى توقع خدمت و احترام داشته باش ‍ که از تو توقع نعمت دارد. وانگهى شاهان براى نگهبانى ملت هستند، ولى ملت براى اطاعت از شاهان نیستند.

پادشه پاسبان درویش است
گرچه رام‌اش به فرّ دولت او است
گوسپند از براى چوپان نیست
بلکه چوپان براى خدمت او است...

 
سخن آن فقیر وارسته مورد پسند شاه قرار گرفت ، به او گفت : حاجتى از من بخواه تا برآورده کنم .
فقیر وارسته پاسخ داد: حاجتم این است که بار دیگر مرا زحمت ندهى .
شاه گفت : مرا نصیحت کن .
فقیر وارسته گفت :

دریاب کنون که نعمتت هست به دست
کاین دولت و ملک مى رود دست به دست


 
در دریای نمک
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سیاست ، نهج البلاغه

خدایا! در این روز عید٬ دلم شاد نیست که تیغ را به زنگیان مست داده‌ای و قدرت را به تشنگانی که هر روز یا سنگی می‌زنند یا سنگی در چاه می‌اندازند. خدایا! بازار دروغ و ریا دوباره رونق گرفته... به نام تو سکه زده‌اند و مردم ساده‌دل را سرکیسه می‌کنند. دلهای دانایان خون است و زبانشان بسته ... چنانکه مولایم فرمود :

فَهُمْ فی بَحْرٍ أُجَاجٍ أَفْوَاهُهُمْ ضَامِزَةٌ وَقُلُوبُهُمْ قَرِحَةٌ قَدْ وَعَظُوا حَتَّى مَلُّوا وَقُهِرُوا حَتَّى ذَلُّوا، وَقُتِلُوا حَتَّى قَلُّوا (نهج البلاغه- خطبه‌ی ۳۲ )

در دریاى نمک غرقه‏اند.آوازى‏برنمى‏آورند و دلهایشان ریش است،از اندرزهاى پیاپى ملول شده‏اند و از قهرجاهلان به ستوه آمده‏اند...

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیش تر زانکه چو گردی ز میان برخیزم


 
تسلیت
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سیاست ، حافظ

بود آیا که در میکده‌ها بگشایند؟  
گره از کار فروبسته‌ی ما بگشایند
 
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند  
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
 
نامه تعزیت دختر رز بنویسید  
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند
 
گیسوی چنگ ببُرید به مرگ می ناب  
تا حریفان همه خون از مژه‌ها بگشایند
 
در میخانه ببستند خدایا مپسند  
که در خانه‌ی تزویر و ریا بگشایند


 
آخرین دوم خرداد
ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سیاست ، شعر خودم

آنان که با اراده‌ی ما در تقابل‌اند

مردان باستانی شهر تغافل‌اند

عمریست دل بریده‌ام از باغهایشان

بویی نمی‌دهند اگر خار اگر گل‌اند

تا آب از آسیاب بیفتد سکوت و بعد

در شرح استقامتشان مثل بلبل‌اند!

جایی به جز نهایت دوزخ نمی‌روند

تا ریزه‌خوار سفره‌ی جهل و تجاهل‌اند...

خوابند و پای‌بند سرابند و ناگهان

از گرد راه می‌رسی ای مرد سربلند!

دوم خرداد ۷۶

هیچ وقت نخواستم این بهشت را به سیاست آلوده کنم٬ اتفاقات بسیاری رخ می‌داد که جان می‌داد برای نوشتن اما من با سکوت و صبر از کنار آن می‌گذشتم. گذر عمر به من آموخته بود که از این قیل و قال‌ها جمعیتی حاصل نمی‌شود. تا اینکه مطلب زیبایی از ابراهیم نبوی خواندم و یادم آمد که فردا آخرین دوم خرداد است. شاید به من بخندید که تا زمین به گرد خورشید می‌چرخد اردیبهشت و خرداد باقیست و اولین و آخرین بی معنی است... اما سالی که نکوست از بهارش پیداست و فرق ۲۷ با ۲ بسیار است.

می‌خواهم بگویم : ای مرد سربلند! تا مردانگی و آزادگی هست٬ نام تو در ذهن ما باقیست.

نقش ما گو ننگارند به دیباچه‌ی عقل

هر کجا قصه‌ی عشق است نشان من و توست

ایران بزرگ برای تو کوچک بود ... کاش پیران و شیخان می‌دانستند و تو را اینقدر نمی‌آزردند....

خاتمی : اشکها و لبخندها (به قلم ابراهیم نبوی)


 
سیاسی ترین ملت جهان
ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، سیاست

امروز دو دختر فلسطینی در اتاقها را می‌زدند تا برای خرید یک دستگاه ultrasonic برای کمک به زنان باردار در یکی از شهرهای محاصره شده‌ی فلسطین اعانه جمع کنند. دخترها هیچ کدام حجاب نداشتند و از لهجه‌شان معلوم بود چندسالی هست که در کانادا هستند. آنها به هیچوجه به اسراییل فحش نمی‌دادند.در حین صحبت با آنها فهمیدم که اطلاعات من درباره‌ی فلسطین بیشتر از آنهاست. البته از این موضوع تعجب نکردم چراکه ما ایرانیان این افتخار را داریم که سیاسی ترین ملت جهان هستیم. شاید دوست چینی من٬ ژانگ٬ حق دارد تعجب ‌کند وقتی می‌بیند من اسم سیاستمداران کشور او را بهتر از خودش می‌دانم در حالیکه خودش تا مدتها فکر می‌کرده IRAN و IRAQ هر دو یک کشور هستند.


 
اسب حضرت عباس درمانی
ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: طنز ، نوبل ، سیاست

به موازات پیشرفتهای ارزشمند بشر در زمینه علوم پزشکی روشهای درمانی دیگری هم توسط دانشمندان سایر رشته ها پیشنهاد شده است مثل تئاتر درمانی، خنده درمانی، حرکت درمانی و ... اما یکی از روشهای بسیار کارآمدی که هنوز دانشمندان کشف نکرده‌اند اسب حضرت عباس درمانی است. این روش را یک انسان بزرگوار در سال ۷۷ به من آموخت و از آن روز تابحال بارها به کار برده‌ام و اثرات شگفت آن را با چشم خودم دیده‌ام حتی این روش را به تعدادی از دوستان خاص خودم آموزش داده‌ام و آنها هم حسابی استفاده کرده‌اند.

گاهی اوقات هرچه فکر می‌کنی و هرچه زور می‌زنی نمی‌توانی بعضی اتفاقها را با منطق توجیه کنی. مثلا چطور شد که تیم فوتبال ایران در ملبورن استرالیا بازی ۲ بر صفر باخته را مساوی کرد؟ یا چطور شد که میان این همه آدم جایزه صلح نوبل را به خانم شیرین عبادی دادند؟ یا چطور شد که یکدفعه نصف شب۱۸ تیر یک مشت آدم پشمالو به خوابگاه دانشجویان بدبخت غریب شهرستانی حمله کردند  تا یک ریش تراش را بدزدند؟ چرا شورای ن ...؟ چرا قوه ق ...؟

یک بار احمد شاملو شعری را از مایاکوفسکی شاعر بزرگ روسی (؟) ترجمه کرده بود بدین مضمون :

آقایان!

یقه ام را بدرانم

                  یا

                    شما را؟!

 

اینکه آدم در قبال مسایل دوروبرش حساس باشد، بسیار ارزشمند است. اما وقتی کاری از دستت بر نمی‌آید یا دستت بجایی نمی‌رسد، بهتر است بجای اینکه حرص و جوش بخوری و اعصابت را خورد کنی، این قبیل مسایل را به اسب حضرت عباس حواله کنی. عمل به این موضوع بویژه در دوران دانشجویی که انسان آرمانگراست و می‌خواهد همه‌ی دنیا را اصلاح کند، بسیار موثر است...


 
جشن خرمن - روز حافظ
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، سیاست ، حافظ

امروز درست یکماه از آمدن من به سرزمین برف می‌گذرد. پاییز هزار رنگ اینجا شروع شده و هوا آهسته آهسته سردی خود را نشان می‌دهد.

امروز در کانادا به مناسبت جشن خرمن یا thanksgiving تعطیل رسمی بود. جشن خرمن چیزی شبیه جشن مهرگان است که در ایران هم وجود داشته و هدف از آن سپاسگزاری به درگاه خداوند در پایان فصل کشاورزی و شادمانی است. اینطور که دانشجوهای چینی می‌گفتند آنها هم مراسم مشابهی در اوایل مهرماه دارند.
در واترلو مراسم جشن خرمن بسیار مفصل تر از شهرهای دیگر برگزار می‌شود٬ دلیل آن هم تلاقی این جشن با یک مراسم سنتی دیگر است که اجداد مهاجر ساکنان فعلی از آلمان به اینجا آورده‌اند. جشن از ساعت ۸:۳۰ صبح با رژه دسته‌های نوازنده٬ رقص محلی و عبور مجسمه ها و عروسکهای بزرگ آغاز شد. در کنار مراسم هم سوسیس مخصوص و آشامیدنیهای مجاز و غیرمجاز (!) سرو می‌شد. جمعیت بسیار زیادی با کلاههای مخصوص به تماشا ایستاده بودند و یکی از کانالهای تلویزیونی کانادا هم این مراسم را پخش می کرد.
در خبرها خواندم که استاد شجریان هم برای تماشای مسابقه ایران و آلمان به استادیوم رفته و از بازی علی کریمی تمجید کرده. فکر می‌کنم این مسابقه برای مردم از استیضاح وزیر راه  که به سرعت فراموش شد٬خیلی مهمتر بوده. از شما چه پنهان ما هم در اینجا مسابقه را بصورت زنده دیدیم و از نظم و ترتیب استادیوم لذت بردیم.
امروز در ایران روز بزرگداشت حافظ بود و آقای رییس جمهور که دوروبرشان خلوت شده به شهر ما شیراز رفته بودند. خلاصه سخنرانی ایشان را در ایسنا خواندم که با این بیت تمام شده بود:
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
آنچه آغاز ندارد  ،  نپذیرد انجام

این روز را به همه دوستداران حافظ تبریک می‌گویم و این بیت آسمانی را تقدیم می‌کنم:
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد


 
مشت
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، سیاست

یادداشت مفصلی برای این متن نوشته بودم که مجال ظهور نیافت. تاسف خورده بودم بر سکوت و رخوتی که فضای دانشگاهها را فرا گرفته و یادی کرده بودم از روزهای طلایی سالهای ۷۵ تا ۷۸ و اندوهی بر انتقامی تلخ که در پگاه ۱۸ تیر از جنبش دانشجویی گرفته شد.

آن یادداشت محو شد و به جایش این شعر را که پس از توقیف فله‌ای مطبوعات در سال ۷۹ سروده شد می‌نویسم.

 تا نوک مداد من  شکسته است

حرفهای مانده در گلو

                            بغض می‌شوند

چند روز بعد

بغضهای روبرو

                               مشت می‌شوند