بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

زائر بسطام (۲)
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۳٠ اسفند ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم ، سفرنامه

به هر جا می رود این عاشق خام 

اگر شیراز اگر در کنج بسطام 

نمی‌یابد صفای زندگی را 

به جز در عالم رندان گمنام 

بسطام ۲۹ اسفند ۹۵

 

امروز رفتیم بسطام و خرقان. با همه زیبایی های شاهرود و دامغان، از این دو شهر به سرعت گذشتیم تا زمان بیشتری با آن دو پیر باشیم. جزییات سفر را اگر فرصتی بود بعد از عید می‌نویسم. تنها اشاره می‌کنم که زیارت بسطام و خرقان آرزویی ۱۲ ساله بود که امروز برآورده شد. حالا مانده قونیه و مولانا.

بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
سفر به سوادکوه
ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢ مهر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، ایران

سوادکوه مجموعه چهار شهرستان در استان مازندران است شیرگاه، زیرآب، پل سفید و آلاشت، که بین فیروزکوه و قائم شهر واقع شده‌اند. سوادکوه چنانکه از نامش بر می‌آید منطقه‌ای کوهستانی در دامنه شمالی البرز است و به همین دلیل در تابستان آب و هوایی متعادل دارد. 

این هفته به سوادگوه رفتیم که بسیار خوش گذشت

دریاچه شور مست

جنگل لفور

سد  لفور

پل ورسک و آبشار ورسک


 
پونل- خلخال - اسالم
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: سفرنامه

حرف که زیاد است برای نوشتن. درگیر کاری هستم که تا کاملش نکنم ناقصم و هر کار دیگرم هم ناتمام. 

باید فصلی درباره این روزهای علی بنویسم که عاشق آشپزخانه است و گاهی با ماهی تابه‌ای‌ در بغل می‌خوابد. مادرش می‌گوید باید تابستان بفرستیمش پیش حاج جمال، کار آموزی. حاج جمال از آشپزهای خوب شیراز و از خاطرات شب شعر است.

باید فصلی بنویسم درباره این ایام مبارک و ربی احمد شیء عندی ... عجب ماه بلندی تو، امیر بی گزندی تو!

باید فصلی بنویسم درباه فضل دوست و اتفاق های خوشایند این ایام ...

فصلی دیگر درباره دو خوابی که دیدم، خواب پدر که شب نیمه شعبان دیدم و خواب پدر بزرگ که دیشب بعد از سحر دیدم. روح هر دو شاد، اللهم ادخل علی اهل القبور السرور

باید فصلی بنویسم درباره مرشد که بالاخره به مارگاریتا رسید و سوال هایی که در ذهن دارم از این کتاب و چرایی وجود شخصیت هایی که ربطی به ماجرا نداشتند ... 

و فصلی درباره پونل و اسالم و خلخال

بالاخره فرصتی شد که این مسیر رویایی را ببینیم. پونل روستایی است در گیلان که محل اتصال جاده های تالش، بندر انزلی، فومن و خلخال است از آنجا تا خلخال در استان اردبیل نزدیک به 70 کیلومتر راه است که هر چه می گذرد بر ارتفاع مسیر افزوده می شود و از انبوه درختان کاسته. طبیعت از جنگل به مرتع و مرغزار در دامنه کوه‌های برف گیر تبدیل می‌شود‌. گاهی ابرها زیر پای تو هستند. گاهی در مه شنا می‌کنی، گاهی دلت می‌خواهد توقف کنی و این چشم اندازهای رویایی را در حافظه دایمی ات ذخیره کنی که فردا دوباره کار است و زندگی در شهر گرفتار، که آدم ها بدجوری از هم دورند. 

اسالم خلخال


 
بر ساحل خلیج
ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱٥ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: ایران ، سفرنامه

چشمانم را می‌بندم. نشسته‌ام زیر سایه درخت انجیر معابد۱ ، نگاه می‌کنم به دریا و محو می‌شوم در موسیقی موج ها. این هوا و فضا عجیب مرا به یاد فلوریدا می‌اندازد. از آنجا می‌روم به کی وست و خانه همینگوی. درست روبروی خانه همینگوی فانوس دریایی بود و کنار آن درخت انجیر معابد. خروس رنگارنگی پریده بود روی درخت، خروسی که پرواز می‌کرد.

چشمانم را می‌بندم. نشسته‌ام زیر درخت انجیر معابد، کنار آب انبار نزدیک شهر سوخته، می‌گویند این درخت ششصد، شاید هفتصد سال عمر دارد. مردم شهر دخیل بسته‌اند به درخت. محو می‌شوم در خاطرات آن سیاح هلندی که نوشته بود نزدیک گامرون ( بندر عباس) درختی از این جنس  دیده که ۹۰۰ فوت (۳۰۰متر ) ارتفاع آن بوده. درخت اینقدر بزرگ بوده که چند هزار سرباز می‌توانستند زیر آن استراحت کنند.

روزگاری این جزیره صادر کننده آب شیرین بوده. همان روزگاری که سعدی آن بازرگان را دید که او را به حجره خویش در آورد و همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن ...  کاریز بزرگ جزیره گواه آن روزهاست. آن آب ها کجایند؟ درخت کهنسال گامرون کجاست؟ مقدس بودن درخت کهن بهانه‌ای بوده که این یادگار سال ها و ماه ها در امان بماند از شر تبرها، اما امان از این روزها و روزگار ما!

کاروانی از ارمنی ها زیر درخت عکس می‌گیرند، یکی هم بابا نوئل (سانتا کلاز) شده. مریم گلی امسال هم با سانتا عکس انداخت اما این بار نه در هوای سرد یخبندان که زیر سایه درخت انجیر معابد.

گرگ و میش صبح، بچه ها را از خواب بیدار می‌کنیم تا طلوع آفتاب را ببینیم بر کرانه ساحل شفاف مرجانی و عصر، شال و کلاه می کنیم تا غروب را به تماشا بنشینیم در کنار کشتی به گل نشسته یونانی. آسمان صاف صاف است بی زحمت یک لکه ابر. 

            آسمانش پاک

                      خاک اش از باران رنگین سحر نمناک

 

۱- شاد باد روان احمد محمود، که این نام را او به ما آموخت.


کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
یا شافی
ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٩ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: سفرنامه ، ایران

بچه ها که مریض می شوند پدر و مادر نه خواب دارند نه آرام. وقتی تب بچه به ۴۰ می‌رسد تنها آرزوی پدر و مادر از همه دنیا و از هرچه ابرها بر آن سایه افکنده، این است که این دما پایین بیاید که وقتی لب ها را روی پبشانی فرزند می‌گذارند، نسوزند.

***

آب باریکه ای که می‌خواستیم با مریم برویم آنجا، شد رودخانه طالقان: شاه رود! اگر چه در این سال کم آب رودها آن جوش و خروش همیشگی را ندارند، انگار شیری که یال و کوپالش ریخته و دندان مصنوعی گذاشته!

طالقان مجموعه‌ای از روستاهای زیباست که آب و آبشار دارند مثل کرکبود و درختان گردو و سپیدار. طبیعت کوهستانی منطقه و دریاچه‌ای که پشت سد طالقان شکل گرفته چشم اندازهای بدیعی ترسیم می کند. جاده پر و پیچ خم آن هم باعث شده تا حدی از گزند ویلاسازها در امان بماند.

با مریم شروع کردیم به پرتاب سنگ داخل آب. بعد یاد روزگار کودکی افتادم که عشقم سد ساختن بود روی آب های دشت ارژن و چهل چشمه و قلات و پس کوهک و برم دلک. فرهنگ شیرازی اجازه نمی‌داد که ما جمعه ها در خانه بنشینیم. باید می رفتیم به گلگشت. با همان پیکان سفید یخچالی چه جاها که نرفتیم. دو سفر شمال رفتیم که یک بارش با پدربزرگ و مادر بزرگ بود. چقدر خاطره دارم از این سفر که مکتوب نکرده‌ام. همراه ما در آن سفر آلبوم گل صد برگ شهرام ناظری بود. هنوز هم هر وقت آهنگ اندک اندک جمع مستان می‌رسند را می‌شنوم پرواز می‌کنم به جاده های شمال ...

با مریم گلی شروع کردیم به سد سازی. مریم تا سنگی به من می‌داد می‌گفت بابا من زورم از رستم هم بیشتره! سطح آب که بالا آمد رفت داخل آب و دنبال سنگ های بنفش و سبز و سیاه گشت. نمی‌دانم همه بچه ها این طورند یا انعکاس علاقه من به آب در چشم های مریم می‌درخشد. آب مرا از خود بی خود می‌کند. باید جایی نوشته باشم در گذشته این وبلاگ که در کناره زاینده رود حالتی رفت بر من و یا در کنار رودخانه اتاوا.

سلام به اتاوا!

پی نوشت:

گلگشت: سیر و تماشای گل و باغ و ریاحین.


 
تالاپ
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، سفرنامه ، پدرانه

نشسته ام در کافه امیر شکلات، جای دنجی در شرق تهران. فرصتی دارم که بنویسم و بیندیشم و از یک فنجان قهوه و تکه ای کیک شکلاتی لذت ببرم.

دو هفته دیگر ترم شروع می شود و من باید ذهنم را خالی کنم از خیالات غم افزا و جانم را پر کنم از ترانه های روح افزا. زندگی جاری است چه من توقف کنم چه بدوم. بهتر آنکه آدم به این موج جاری بپیوندد نه اینکه بایستد و حسرت بخورد. زندگی ام این روز ها همان بیت حافظ است که از خلاف آمد عادت بطلب کام ... می اندیشم که اگر آدم خودش را بسپارد به موجی که نقاش ازل بر پرده، ترسیم می کند بادها بال پرستو می شوند و سختی ها آسان. 

چند تا از بچه هایی که ترم قبل با من درس داشتند حالا دستیارم شده اند. آن نردبانی که دلم می خواست، پله پله شکل می گیرد. هیجانی دارم برای شروع ترم و دیدار دانشجوهای تازه و کشف دنیاهای جدید، یکی از دلخوشی های من در این دنیایی که انگار آدم در آن غریب ازلی است:

دل پاییزی من گرمی بارانت کو

ای غریب ازلی حلقه یارانت کو ؟

بادش بخیر با برادر برهان تا نیمه شب در خیابان آلبرت و فیلیپس قدم می زدیم و این شعر را برایش می خواندم و از شبهای مه آلود واترآباد می گفتم که از دست ندهد این معجزه‌ی سالی دو سه بار را.

و آن شب را که با ماهان کنار زمین تنیس نشسته بودیم در پارکی که پاییز را به یاد من می آورد و برایش از چشمی می خواندم که چراغی بود در کوچه خالی و یوسف و چاه و حجم زلالی ...

و  آن شب رویایی را که با سامان قدم می زدیم در ساحل پیسمو در حاشیه ی آرامش اقیانوس. مردم دسته دسته، با فاصله نشسته بودند و آتش روشن کرده بودند. آن شب تصویر دیگری از غرب در ذهن من شکل گرفت که در کالیفرنیا که آخر دنیاست اینقدر آدم با حال پیدا می شود که شبی، نیمه شبی کنار اقیانوس گعده برپا کنند و دم را غنیمت بشمارند.  تو کفش هایت را می کنی و کیلومترها در مرز تلاقی آب و خاک قدم می زنی بی آنکه احساس تنهایی کنی یا کسی آرامشت را خط خطی کند. مثل روزی که در دامن دنا، در حاشیه شمالی سی سخت، روی تنه درختی که بر روی رود خم شده بود  خوابیده بودم و سر انگشتانم سرمای آب را هاشور می زد. من خاطره آن آرامش نیمروزی را با نیم دنیا عوض نمی کنم ... و چوپان نابینایی کنار تاکستان فرودست نی می زد.

دلم کوه می خواهد و آب باریکه ای که با مریم گلی کنارش بنشینیم و همه سنگ های دنیا را پرت کنیم توی آن و از صدای تالاپش غش غش بخندیم. و مریم که احساس می کند رستم دستان شده سنگ بزرگی را نشانه کند و من بیندازمش توی آب و نصف لباسمان خیس بشود و ...

 فنجانم را نگاه می کنم

فال قهوه ام بارانی است


 
از ممفیس تا بخارا
ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: سفرنامه

آمده‌ام به شهر ممفیس برای کنفرانس سالانه. شهری بر کناره‌ی رود می‌سی‌سی‌پی، شهر الویس و گروه بلوز. تنها هستم و زیاد خوش نمی‌گذرد. عصر دلم گرفته بود. زدم بیرون. دنبال جایی بودم در این خراب آباد که میوه بخرم. مغازه‌ای پیدا کردم نزدیک خیابان مشهور بیل که چند نوع میوه را دانه‌ای می فروخت. وقت حساب کردن مغازه دار گفت خیلی وقته ندیدمت. خندیدم معلوم بود که آمریکایی نیست. از من پرسید: اصالتا اهل کجایی گفتم ایران. یک دفعه کانالش را عوض کرد و گفت من هم فارسی بلدم. گفتم اهل تاجیکستانی! گفت از کجا فهمیدی؟ گفتم از چهره ات. قیافه اش شبیه پدر اریکا بود و چه زود بحث کشید به پدر اریکا. از ماجرایش خبر داشت. گفت که اهل لوشان است که نزدیک خاروغ است. صحبت مان گل انداخته بود که دیدم پشت سر من چند نفر صف کشیده اند. گفتم: من دوست دارم بخارا را ببینم و خواندم: میر سرو است و بخارا بوستان  او هم ادامه داد: سرو سوی بوستان آید همی ...

دلم باز شد. بیرون که آمدم رگبار و توقان شده بود.

پی نوشت:

در تقسیمات فعلی بخارا (و سمرقند هم) جز ازبکستان است اما شهری تاجیک نشین است و فارسی زبان. لوشان را نتوانستم در نقشه پیدا کنم. 


 
زان یار دلنوازم ...
ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢۱ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سفرنامه ، پدرانه

بالاخره هوا رفت بالای صفر و یخ نوشتن من هم آب شد. البته بعد از سردی هوا و گرفتاری های کاری دلیل ننوشتنم این بود که مدتی پیش لپ تاپ بنده به دست پر برکت مریم گلی نابود شد و الا از من بعید است که ماه زیبای دی بیاید و چیزی ننویسم.

آنچه در ادامه می آید از یادداشت های سفر اخیر به جنوب کالیفرنیاست.

چند دقیقه قبل از غروب بود که بالاخره مریم گلی خوابش برد. به همسرم گفتم برود لب آب، از باقیمانده غروب لذت ببرد. خودم هم روی نیمکتی کمی دور از اقیانوس نشستم. کفش ها را کندم و آخرین جرعه خورشید را تماشا کردم. جماعت یکی یکی پراکنده می شدند و من به فکر فرو رفته بودم که چقدر زندگی عوض شده.

روز سومی است که اینجاییم و اولین باری است که اقیانوس را می بینیم. یاد آن صبحی افتادم که در کیپ اسپیر، شرقی ترین نقطه قاره آمریکا، طلوع خورشید را دیدیم. یاد آن شب افتادم در فلوریدا که ماه کامل بود و ما دو نفر تنهای تنها بر ساحل نقره ای نشسته بودیم در آرامشی مطلق و بازی مهتاب و ابرها را تماشا می کردیم. یاد آن سفر پرتغال که هر جا هوس می کردیم توقف می کردیم و گشتی می زدیم. یاد آندلس، گرانادا ... چقدر زندگی عوض شده.

این اولین سفر ماست بعد از آمدن مریم گلی. سفر به آن مفهومی که در ذهن من است، اینکه آدم رها باشد و کاملا تعطیل باشد!

خوانده بودم از لذت تماشای اقیانوس بر این ساحل صخره ای. مردم نوشته بودند شده باشد روزی چند دقیقه می آییم اینجا و موج ها را تماشا می کنیم، اگر نشد لا اقل هفته ای یک بار. همیشه دلم می خواست در شهری زندگی کنم که چنین دریایی داشته باشد. یاد آن شاعر بندرعباسی می افتم:

دریا شده است خواهر و من هم برادرش...

 رفتیم به سمت ساحل اما از ترس اینکه برای مریم، که حالا دارد مفهوم استقلال و نظر داشتن را یاد می گیرد، اتفاقی نیفتد از ساحل دور شدیم. هنوز از بزرگی اقیانوس سهمی به ما می رسید اما اینکه بنشینی و ساعت ها به آب نگاه کنی یا طفل درونت را رها کنی که پاچه ها را بالا بزند و در آب برود و گوش ماهی جمع کند خیال محالی بود.

***

روز چهارم سفر است. همسرم به لطف گوگل یک زمین بازی پیدا کرد در ساحل خلیج میشن. مریم تاب بازی می کند و من و همسرم به نوبت روی این نیمکت می نشینیم و قلم می زنیم.  زندگی عوض شده و ما تابع مریم گلی شده ایم. اینجا شاد است و تصویر روبه رو هم بسیار زیباست. مرد و زنی ایستاده، پارو زنان از وسط آب ها به ساحل می رسند. هر کدام انگار روی تخته پاره ای ایستاده اند. غبطه می خورم به حالشان. چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من!

خانمی با همسرم مشغول حرف زدن می شود. سه قلو دارد که هفده ماهه هستند. آن ها را آورده که بازی کنند. کلمه سه قلو که به گوشم می خورد بلند می شوم و می روم کنار آن ها. زن اهل ایندیاناست و شوهرش اهل تگزاس. همسرم می پرسد زندگی با سه قلوها چه شکلی است؟ 

-شلوغ!

کمی بعد معلوم می شود که یک دختر سه سال و نیمه هم دارند! مریم را بغل می کنم و می بوسم.

(یاد شیرین کاری هایش می افتم دیشب که می گفت: بابایی وایپرز (برف پاک کن) بزن برامون! و کلی ذوق می کرد)

پی نوشت:

از تابستان دلم می خواست مریم را به تماشای دریا ببرم. مریم رنگ آبی را بسیار دوست دارد. آب را نیز.
شب سفر به او گفتیم که قرار است فردا به سفر برویم. مادرش چمدان را وسط هال گذاشت و به گل گلی گفت که هر چه دوست دارد با خودش بیاورد در آن بگذارد. گل گلی رفت، عروسک پاندا، یک بالش بزرگ و دو بادکنک پر از باد با خودش را آورد!


 
پیرمرد و دریا
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱٢ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سفرنامه

 

آخرین دیدار مریم بود با دریا در ساحل پالوس وردس. ساحل صدف داشت و مریم سرشار از لذت کشف صدفها در لابه لای ماسه ها که آن ها را در جیب کوچکش می گذاشت. بردمش توی آب. دلم می خواست خاطره موج ها در ذهن پاهایش بماند تا در روزهای سرد سرزمین برف - روزهای بی برگی- آن ها را مرور کند. ساحل شیب داشت و وقتی موجهای بلند می آمدند آب تا زانوی من می رسید. درست در چند متری تو موج های بلند گردن می کشیدند و کاکل سفید موج ها آسمان را نوازش می کرد. آنجا به گمانم بهشت موج سواران تازه کار بود. موقع برگشتن، موج ها شن های زیر پا را می شستند و می بردند. توی آب دست هایش را محکم گرفته بودم. موج های بلند که می آمدند بلندش می کردم. او در آب پاهای معلّقش را تکان می داد و می گفت گل گلی شنا می کنه. 

دل نمی کند از دریا. اما ما فرصت زیادی نداشتیم. باید تا هوا روشن بود از بزرگراه 5 به سن دیه گو بر می گشتیم. آخرین روز سال آخرین روز سفر ما. چه سخت بود دل کندن از آفتاب و اقیانوس. مریم را آهسته آهسته از دریا دور کردم. بالن بزرگی که در هوا چرخ می زد کمک کرد که حواسش را از دریا پرت کنم.

مریم رسید به پای پله ها. حالا هیجان داشت که از پله بالا برود و استقلال خودش را نشان بدهد. دریا و موج ها و صدف ها را پشت سر انداخت و با سرعت از پله ها بالا رفت. به پیاده رو که رسیدیم دوباره دریا را دید. بغلش کردم تا سریعتر به ماشین برسیم. در ابتدای پارکینگ پیرمردی با پرستار مکزیکی اش از رو به رو می آمدند. قبل از هر چیز نوشته روی لباس پیرمرد توجهم را جلب کرد.

بالا نوشته بود همینگوی و زیرش تصویر دریایی توفانی بود و زیر آن نوشته بود پیرمرد و دریا. نگاه پیرمرد روی مریم ثابت مانده بود. مریم دست و پا می زد که رها کند خودش را. پیرمرد می خواست حرفی بزند اما انگار نمی توانست. لب هایش به هم می خوردند اما صدایی در نمی آمد. که بود این پیرمرد؟ ملاحی پیر در آستانه آخرین نبردش با زندگی؟ نمی دانستم چه باید بکنم. برای اینکه سکوت را بشکنم به پیرمرد اشاره کردم و به مریم گفتم: مستر همینگوی! به سن و سال پیرمرد می خورد که جوانی اش با دوران اوج همینگوی مقارن بوده باشد. تکیده بود. کلاهی بر سر داشت و چین هایی که چهره لاغرش و سفیدش را پر کرده بودند. عاقبت حرفی زد با صدایی لرزان و آهسته به مریم اشاره کرد و گفت:

SHE IS THE WINNER

اون برنده است.

 همه زیبایی های کالیفرنیا سرابی شد پیش چشمانم.


 
سفرنامه پرتغال (۱) - پورتو
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سفرنامه

امر است بر سیر و سفر؛ اگر روش کنی عجایب جهان بینی در هر منزلى (عین القضات).

  

خاطره‌ای که از پرتغال در ذهن من مانده خاطره مردمانی صمیمی و مذهبی است که تن به آفات تکنولوژی نیالوده‌اند و رقص بادبادک ها و قایق ها در امواج اقیانوس اطلس و قلعه هایی شگفت انگیز و رویایی.

پرتغال، غربی ترین کشور اروپا، کشور کوچکی است. مساحتی نزدیک به ۹۲ هزار کیلومتر مربع دارد تقریبا به اندازه استان سمنان و جمعیتی در حدود ۱۰ میلیون. تنها کشور همسایه اش اسپانیاست از شرق و شمال، و از سمت غرب و جنوب همسایه با اقیانوس اطلس. دو شهر مهم آن پورتو و لیسبون (لیزبوآ) هستند.

سفر ما از شهر پورتو آغاز شد. ما یک شبانه روز آنجا بودیم، اواخر ماه اوت سال ۲۰۱۱، و از آنجا با ماشین به لیسبون رفتیم و چند توقف بین راه داشتیم.

شهر پورتو پر از کلیساست. اما شاید دیدنی ترین جایش ایستگاه قطار سائو بنتو باشد با آن کاشی های آبی رنگش، ۲۰ هزار کاشی آبی رنگ صد ساله که صفحه هایی از تاریخ پرتغال را ترسیم می کنند. شاید اگر فروغ، پرتغال را دیده بود دیگر اصفهان را شهر کاشی های آبی نمی نامید. نقاشی با کاشی های آبی (Azulejo) در پرتغال قدمتی پانصدساله دارد. بناهای زیادی در پورتو با طیفی از کاشی های آبی رنگ تزیین شده اند. حتی نمای بیرونی آپارتمانها هم رایحه ای از رنگ آبی دارند. مریم گلی هم رنگ آبی را بسیار دوست دارد!

ایستگاه قطار شهر پورتو پرتغال

تصویر دیگری که در ذهنم مانده، بالکن خانه هایی بود که رخت هایشان را روی بند آویزان کرده بودند و پیاده روهایی که با موزاییک های سیاه و سفید منقش شده بودند.

پورتو یعنی بندر و می گویند نام کشور پرتغال هم از نام این شهر گرفته شده. رودخانه دورو شهر را دو نیمه می کند. یکی از زیباترین تصاویر به جا مانده در ذهنم تماشای پل لوییز بود در شب، پل فلزی ۳۸۰ متری که ۴۴ متر ارتفاع دارد. رود و پل در شب مرا دیوانه می کنند.

 

اما بهترین خاطره من از پورتو گپ زدن با میزبان ما بود. مردی چهل و چندساله که شاید معلم بود و به سختی انگلیسی حرف می زد و پایش را از پرتغال بیرون نگذاشته بود. زبان پرتغالی شباهت هایی با زبان اسپانیایی دارد و حدس زدن معنای بعضی از کلمات برای من میسر بود. میزبان ما کاتولیک معتقدی بود و در گروه کر کلیسای محل شان آواز می‌خواند. وقتی هم از او درباره‌ی جاهای دیدنی پورتو پرسیدیم اول از همه کلیسای خودشان را معرفی کرد و قبرستان کلیسا را ! و با هیجان از ارگ کلیسایشان گفت که نمونه ندارد و کذا و کذا... با غرور از اینکه در حضور پاپ بندیکت شانزدهم سرود خوانده یاد می‌کرد و می‌گفت ۳۰۰۰ نفر در گروه کر بوده‌اند و ۱۰۰ هزار نفر برای دیدن پاپ جمع شده بودند. من یادی کردم از پاپ مرحوم جناب ژان پل دوم (که رحمت خدا بر او باد). وقتی احترام مرا به پاپ مرحوم دید انگار که اشک در چشمانش حلقه زده باشد از خاطره دیدار پاپ از پورتو گفت و اینکه برای او گروه کر ۱۰ هزار نفری تشکیل داده بودند و ۲۰۰ هزار نفر یا بیشتر در میدان مرکزی شهر برای دیدار با او جمع شده بودند (بعدا که به سفرنامه فاطیما برسم اشاره خواهم کرد که پاپ ژان پل دوم در پرتغال بسیار محبوب بوده).

میزبان ما وقتی فهمید ما ایرانی هستیم گفت که او تاریخ زیاد خوانده و برای تمدن ایران بسیار احترام قائل است. دو سال قبل وجهه بین المللی ایران خوب نبود و شنیدن این حرف ها برای ما شیرین بود. 

در ابندای سفر من مریض بودم و زیاد سرفه می کردم. میزبان ما دو سه بار برایم چای لیمو و عسل آورد، همان دوای سنتی خودمان که بارها در سفر حج به دادم رسید.  وقت رفتن خواستم چایی ها را با او حساب کنم اصلا قبول نکرد. یک بار هم آدرس ایستگاه مترو را از او پرسیدم. یک کارت شارژ مترو به ما داد و پولش را نگرفت. مرد کریمی بود.

پورتو شهری فوتبالی است. دو بار در شهر تصویر بزرگی از خوزه مورینیو را دیدم که جملات قصاری از او نوشته بودند. از قضای روزگار همان روزی که من در پورتو بودم تیم شهرشان (اف سی پورتو) بازی فینال سوپرچام اروپا را به بارسلونا و مسی ! باخت. با مبزبان مان درباره فوتبال هم حرف زدیم. از مربی تیم ملی ایران گفتم که پرتغالی است. او هم بر خلاف انتظار من می‌گفت که از کریس رونالدو زیاد خوشش نمی آید و ... باز از قضای روزگار در ادامه این سفر گذار ما به شهر بارسلونا و استادیوم نیوکمپ هم افتاد! 


 
نشانه ها
ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حسب حال ، سفرنامه ، آمریکا و کانادا

آمده ام به شیکاگو برای کنفرانس. از شهر خوشم نمی آید و ذوقی چنان ندارم برای گشت و گذار. اولین باری است که از مریم دور می شوم اما سفر پر از نشانه های عجیب است، نشانه هایی که باید بنویسم ولو به اختصار.

* از خانه بیرون آمدم. تاکسی گرفتم برای فرودگاه. برای راننده توضیح دادم که توقفی دارم در وسط راه و .. راننده برگشت و  به فارسی گفت: چشم! خسته نباشد! حال شما خوبه؟

تمام طول راه را حرف زدیم. 21 سال پیش از تهران آمده بود. پدرش کنابفروشی داشت در خیابان بوذرجمهر خودش هم تا مدتی شغل پدر را ادامه داد.  فقط کتاب عربی می فروختند. چه حکایت ها کرد! از مشتری هایش می گفت. از استاد جواد فاضل، استاد مینوی، آیت الله مرعشی نجفی، علامه جعفری، ... از بزرگانی می گفت که وقتی می مردند بازماندگانشان کتاب هایشان را می فروختند، از کتاب ها و کتاب خانه هایی می گفت که با یک عمر خون دل خوردن جمع شده بودند و به یک آن از کف می رفتند.

* رفتم به هتل کنفرانس، به میز ثبت نام، تا کارتم را بگیرم، فامیلم را برای پسری که آنجا بود تهجی (اسپل) کردم. برگشت و به زبان فارسی گفت: سلام آقای ... از برنامه افتتاحیه کنفرانس گفت که در موزه شیکاگو برگزار می شد. گفتم که علاقه ای به این جور برنامه ها ندارم. اصرار کرد که حتما شرکت کنم. عصر رفتم به تور قایق سواری که از معماری شهر آسمان خراش ها می گفت. اندکی علاقه ام به شهر بیشتر شد. بعد تحت تاثیر حرف های محمد رضا رفتم به موزه. در همان ابتدای موزه نقاشی های ونگوگ و کلود مونه را آویخته بودند. همین جور تابلوی پل واترلوی لندن را نگاه می کردم. چقدر خوشم آمد از کارهای مونه.

* در نمایشگاه کنفرانس قدم می زدم. چشمم به غرفه شرکتی افتاد که دست و سر انسان را مدل کرده بودند. علاقه مند شدم که بپرسم مدل شان تا چه فرکانسی کار می کند و ... مرد قد بلندی که آنجا بود به سراغم آمد. همان اول کار پرسید اهل کجایی؟ گفتم ایران. اهل ترکیه بود و تا می توانست به من کمک کرد. یک نسخه از نرم افزارشان را هم به من داد...

* اتاقم در هتل کوچک است. دوستش ندارم. صبح که برای نظافت آمده بودند یادشان رفته بود شامپو و کیسه لاندری (خشک شویی) در اتاق بگذارند. زنگ زدم به خدمات. بعد از چندین دقیقه پسری آمد که لباس هایم را بگیرد. جانمازم را که هنوز پهن بود دید. گفت من هم مسلمانم. اسمش عارف بود، اهل بنگلادش. پسر باصفایی بود. رفیق شدیم با هم. شکایت کردم از غذاهای بد و بی کیفیت شیکاگو. زنگ زد به دوستش که راننده تاکسی بود و آدرس رستورانی را به من داد.   

* رفته بودم به فروشگاه نزدیک هتل که به قیمت خون پدر بزرگش میوه ارگانیک می فروشد. میوه خوار شده ام این شب ها. بیرون که امدم سایه چند گدا را دیدم. شهر پر از گداهای شکم گنده است. شهری است بی ظریفان وز هر طرف سیاهی! پریشب یکی از اینها مزاحمم شده بود. قدمهایم را تند کردم و نگاهم را به دور دست ها دوختم. دیدم پیرمرد ریش سفیدی نشسته یاد آن حدیث افتادم که آن افسر عراقی در خانقین برایم گفت : ان الله یستحی من اللحیة البیضا (خدا شرم می کند از ریش سفید...) دست کردم توی جیبم. پیرمرد داشت کارت پستال مینیاتور می فروخت. سکه ها را در کلاهش گذاشتم. گفت تو مسلمانی؟ سلام! سلام کردم و قدم هایم را تند

از ذلت سوال کسانی که واقفند

مهلت به لب گشودن سائل نمی دهند.

پی نوشت:

1- نشسته ام در طبقه دوم مک دونالد. اینترنت اینجا ده برابر از اینترنت هتل سریع تر است. این خواهر و برادر بانمک دهن پله برقی های مک دو نالد را سرویس کردند! آمدند پله برقی بالا رو را خاموش  کردند، حالا پسرک دارد از پله پایین رو سربالا می آید

2- حالا سفر یک لذت تازه دارد برایم. لذت سوغاتی خریدن برای مریم.


 
اُبیدُش- قلعه پریان
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سفرنامه

 

پرتغال کشور قلعه هاست، قلعه های رویایی. بیشتر قلعه های معروف این کشور، در شهر سینترا واقع شده که روزگاری دست مسلمانها بود. قلعه ی ابیدش هم بسیار فریبا و زیباست.

نبمه ی راه پورتو به سینترا، تقریبا در مرکز نوار ساحلی پرتغال، شهر ابیدش Óbidos قرار دارد. ابیدش بر روی تپه ای گسترده  شده که در بلندترین نقطه آن قلعه ای سنگی خودنمایی می کند. بارویی سنگی از شهر و قلعه محافظت می کند. سبک معماری قلعه شبیه آثار دوران مسلمانان (مور ها Moores) است که با این وصف بیش از 1000 سال قدمت دارد. یکی از پادشاهان پرتغال این آبادی را به ملکه اش می بخشد. یکی از شاهان دیگر هم در کلیسای مریم مقدس ابیدش پیوند ازدواج می بندد.

راه رسیدن به قلعه مسیری سنگفرش و سربالاست. هر دو سوی این راه باریک مغازه دارها به فروش صنایع دستی و سوغاتی مشغول اند. دیوارهای این کوچه سفیدند، سفید دوغابی با حاشیه های لاجوردی وگاهی نارنجی. از دیوار خانه ها شاخه هایی با گل های انبوه بنفش سرک کشیده اند بیرون. 

ابیدش حال و هوای عاشقانه ای دارد. آن کوچه افسونگر، آن آسمان آبی بلند، آن چشم انداز سحرآمیز بالای قلعه آدم را وسوسه می کنند که درنگ کند در این شهر.


 
یعنی انار
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: اسپانیا ، سفرنامه

گرانادا یعنی انار. انار میوه بومی ایران است. چه کسی هست که انار دوست نداشته باشد؟

در خیابانهای فرودست قصر الحمراء، مسلمانانی زندگی می کنند که بیشتر سوغاتی های عربی-اسلامی می فروشند یا رستوران های حلال دارند که غذاهای سنتی عربی-آفریقایی سرو می کنند. گاهی قهوه خانه ای سنتی هم می بینی با تخت و تشکچه و بالش یا به قول اسپانیایی ها almohada و قلیان.

کمی پایین تر از میدان نو چشمم به یکی از این قهوه خانه ها افتاد. پیش خدمت که لباس ترکان عثمانی را پوشیده بود تا ما را دید گلبانگ مسلمانی سر داد و سلام کرد. همین سلامش ما را به داخل برد. غذایی خوردیم و استراحتی کردیم. مرد پیش خدمت هر وقت از مقابل ما رد می شد به هر زبانی که می توانست ابراز محبت می کرد. مهرش در دل ما جا کرد.

 شب شده بود و مهتاب بالا آمده بود. در کوچه های قدیمی گرانادا قدم می زدیم کوچه های باریکی به عرض یک ماشین و جویبار آبی که به موازات ما جاری بود و مرا را به یاد دربند می انداخت. در میدان نو معرکه گیرها مشغول هنرنمایی بودند و سر توریست ها را گرم می کردند. هوا مسیح نفس بود و باد نافه گشای.

دلمان برای آن پیش خدمت تنگ شد. دوباره رفتیم به همان قهوه خانه عربی. می خواستم چای مخصوص عربی بخورم از آن چایی هایی که یک شب خانه استاد فلسطینی ام نوشیده بودم، چای هل. نمی دانستم هل به اسپانیولی چه می شود یک دفعه گفتم الشای مع الهلّ! پیش خدمت فهمید و خندید. مدتی بعد با یک قوری چینی بزرگ و دو استکان کمر باریک لب طلایی برگشت. عطر خوش چای هوش از سر ما می برد. به او گفتم که برایمان کمی باقلوا هم بیاورد. یک ساعتی طول کشید تا قوری چای را تمام کردیم. وقت حساب کردن گفت که 5 یورو شده من تعجب کردم و گفتم شما فقط به اندازه 5 یورو هل داخل این قوری ریخته بودید تازه باقلوا... پیش خدمت که دید من راضی نمی شوم رفت و مدیرش را آورد. مرد می گفت رگالو رگالو منظورش این بود که باقلوا هدیه ما به شما بوده و حساب نمی کنیم ...

دستی به هم دادیم و با لبخند از هم جدا شدیم.

 

پی نوشت:

در فرانسوی هم به انار می گویند گرانادا (grenade) در انگلیسی هم می گویند پوموگرانت یعنی سیب (میوه) گرانادا.


 
عطر نارنج
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: اسپانیا ، سفرنامه

شیراز، در هر خانه ای درخت نارنجی است. میوه نارنج تمام سال بر سر شاخه می ماند بی آنکه خراب شود. شادی کودکان خانه این است که وقت ناهار بروند در حیاط نارنجی بچینند و آبش را بچکانند روی کباب. وه که چه مزه می دهد نان و کباب و آب نارنج! درخت نارنج سراسر سال سبز است و ترکیب رنگ نارنج با سبزی برگ تصویر چشم نوازی می سازد که صدها سال پیش از این سعدی را هم به تحسین وا داشته1. نارنج مرا به یاد سفر هم می اندازد، وقتی عزیزی به سفر می رود پشت سرش یک کاسه آب که در آن چند برگ نارنج است می پاشند که زودتر از سفر برگردد. 

 داشتیم در یکی از کوچه های قدیمی گرانادا قدم می زدیم. رسیدیم به یک کلیسای قدیمی که درش باز بود. روز یکشنبه بود. وارد حیاط شدم. بله، کلیسا حیاط داشت، حیاطی بزرگ. داخل حیاط باغچه های کوچکی بود. در هر باغچه ای درختی سبز، بر هر درختی میوه های نارنجی رنگ. گفتم شاید پرتقال باشد. نزدیک تر رفتم، یکی از میوه هایی را که روی زمین افتاده بود، بو کردم. نارنج بود. باز هوای وطنم وطنم آرزوست! در آب و هوای کانادا -جایی که من ساکن ام- نارنج نمی روید.

 چیزهای زیادی در گرانادا مرا به یاد شیراز می انداخت. مثلا حالت کوههایش که نه چندان بلند و نه چندان سبز بودند. گرمای قابل تحمل هوا در روز و لطافت هوا در شب و باغ های زیبایش، با درختان بلند و شاخه های سر به هم کشیده که قدم زدن شبانه را برایت دلپذیر می کرد و سروناز هایش. با این حال و هوای شاعرانه هیچ تعجب نکردم وقتی فهمیدم بزرگترین شاعر اسپانیا اهل این شهر بوده. دیدم که لورکا هم از غمناکی قصر الحمرا گفته و بارها غروب خورشید را از آنجا تماشا می کرده. گفته بود گرانادا ترانه اسرار آمیزی در جان من نهاد ...

گرانادا شهریست که باید دوباره دید.

 

1- گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببین

ای که باور نکنی فی الشجر الاخضر نار


 
مسجدی در کلیسا، کلیسایی در مسجد
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: اسپانیا ، سفرنامه

 

من آب را، رود را، فراوان دوست دارم. می توانم ساعت ها خیره بشوم به مسافرت آب، موجهایی را که گردن می کشند و نیست می شوند دنبال کنم، چشمهایم را ببندم و صدای یکنواخت آب را، باد را، پرندگان مجاور را، مرور کنم یا پاهایم را بسپارم به خنکای آب، آنقدر که کرخت شوند. 

نشسته ام روی دیوار کنار رودخانه کردوبا (قرطبه). می گویند روزی این شهر پر جمعیت ترین شهر دنیا بوده. جواهر دنیا بوده، همان ایامی که خاندان مروارید از این شهر بر بیشتر اسپانیا و پرتغال حکم می راندند.

نگاه می کنم به آبی که از زیر پل جاری است. این پل مرا یاد اصفهان می اندازد، یاد سی و سه پل. ساعتی است که از مسجد بیرون آمده ام. مسجدی که روزگاری از بزرگترین، زیباترین و پر رونق ترین مساجد دنیای اسلام بود. وقتی مسیحیان قرطبه را بازپس گرفتند، مسجد را خراب نکردند اما درست وسط مسجد کلیسایی ساختند با سقفی بلند و پنجره هایی بزرگ که نور آسمان را به درون کلیسا می پاشد، در تضاد با فضای تاریک و سقف نسبتا کوتاه مسجد. حالا، قرن هاست که کسی در این مسجد نماز نمی خواند اما برنامه های مسیحیان برقرار است.

خاموشم اما در اندرون من خسته دل غوغایی است. غم مبهم دارم. در حال خودم هستم که مردی به من نزدیک می شود و با انگلیسی دست و پا شکسته ای از من می پرسد شما مسلمان هستید؟ فهمیدم که اسپانیایی است. به اسپانیولی  جوابش می دهم. گفت که خودش کاتولیک است

گفت تو وقتی اینجا را می بینی چه احساسی به تو دست می دهد؟ از اینکه یک بنای مقدس شما را گرفته اند ناراحت نمی شوی؟

یاد این آیه قرآن می افتم و تلک الایام نداولها بین الناس ... (و این روزگار است که هر دم آن را به مراد کسی می گردانیم) و باز یادم می آید که گفته بودند اینجا قبل از اینکه مسجد پر شکوهی بشود گویا کلیسای کوچکی بوده .. ساعتی با هم حرف می زنیم. برایش می گویم که به نظرم همه آنهایی که به خدا اعتقاد دارند برادرند، اهل یک خانواده اند. غرورها و خودخواهی ما را از هم دور کرده. زمین، خشکی پیوسته ای بود که تیغ داران آن را تکه تکه کردند.

حرفمان که تمام شد. دو دست مرا در دست گرفت گفت من مسیحی کاتولیک هستم اما خودم را برادر تو می دانم.

او رفت و غم نیز.

 


 
نسیم آندلس
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: اسپانیا ، سفرنامه

 

این سطوری که شش ماه است نوشته نمی شوند راه نفس را بر من بسته اند.

من نشسته ام در بلندترین نقطه قصر الحمراء پای پله های آب رو به روی من حوض سنگی کوچکی است و پشت آن راهرویی که دو اتاقک را به هم وصل می کند، راهرویی بی دیوار به شکل محرابی تهی، گویی آسمان را قاب گرفته اند. چه بی نهایتی، چه ابدیتی پیش چشمهایم نقش بسته.

پله های آب، صدای پیوسته ی پای آب. آفتاب، گرمایش از جنس شهریور ماه ایران است. هوا خشک، خالی از شرجی. نسیم آندلسی سایه صمیمی برگ ها را نوازش می کند.

نشسته ام و این تمدن به خواب رفته را نگاه می کنم. به روزگاری فکر می کنم که خلیفه از این قصر پر شکوه بر سرزمین آندلس حکم می راند. حال خاقانی را دارم وقتی ایوان مدائن را دید.

دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو

پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون

گامی دو سه بر ما نه، اشکی دو سه هم بفشان

دندانه: کنگره

 
روز آب ... روز باران
ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حج ، سفرنامه

 

روز هشتم ماه ذی الحجه را یوم الترویه می نامند یعنی روز سیراب کردن. حکمتش هم این بوده که در این روز آب می بردند به صحرای خشک عرفات برای حاجیانی که قرار است فردا -روز نهم- در آنجا وقوف کنند. در این روز حاجیان محرم می شوند برای حج تمتع. از هر جای مکه می توان محرم شد، از همه جا بهتر هم مسجدالحرام است که این هم ظرافتی دارد برای خودش (1). بهترین وقت احرام هم بعد از خواندن یک نماز واجب است.

روز هشتم، خیلی دلمان می خواست از مسجدالحرام  محرم بشویم اما آقا سعید، مسوول کاروان، اجازه نداد. قرار بود شب عرفه را در منا باشیم (2) و او می ترسید که ما در ترافیک گیر کنیم و همه معطل ما بشوند. ناچار قبول کردیم. ساعت 3 قرار بود راه بیفتیم به سمت منا اما اتوبوس ها تاخیر داشتند. یک دفعه باران بارید. بارانی درشت و یکریز آنقدر که سیل راه افتاد. از پنجره رستوران در طبقه 18 هتل می شد منا را دید و ماشین هایی را که در سیل گیر کرده بودند. خبر آمد که چادر های منا خیس شده و امکان خوابیدن در آنها نیست. قرار شد حجاج در هتل استراحت کنند و شب بعد از نماز مستقیم به عرفات برویم. آقا سعید اجازه داد که به مسجد الحرام برویم. گل از گل ما شکفت!

خانه خدا خلوت تر از همیشه بود آن قدر که می شد پشت مقام ابراهیم نماز خواند و مماس بر حجر اسماعیل طواف کرد و بی دغدغه با خدا دو کلمه حرف زد. حتی با خانه اش عکس یادگاری گرفت. دو سه تا کاروان ایرانی هم دسته جمعی آمده بودند محرم بشوند. آقا سعید می گفت شما چه کار کردید که خدا دعایتان را مستجاب کرد و برنامه همه را عوض کرد.

یادم نیست که چطور رسیدیم به عرفات. به گمانم تمام راه را خواب بودم. نیمه شب رسیدیم. خیلی جاها هنوز نم داشت . بهانه ی شیرینی بود برای بیدار ماندن و خواندن دعایی که بیست سال پیش امام جماعت محل شب احیایی گفته بود که باید این دعا را در شب عرفه خواند: اللهم یا شاهد کل نجوی (3)...

نزدیک سحر که شد از کاروان بیرون آمدم. گشتم در اطراف صحرا. هوا لطیف بود و پر از شمیم سحر. تپه ای پیدا کردم و خلوتی. نماز صبح را همانجا خواندم و دعای عهد را. بعد از صبحانه گفتم سر بزنم به کاروان های ایرانی و برادرم را که از شیراز آمده بود پیدا کنم. کاروان های ایرانی در دورترین نقطه عرفات نسبت به جبل الرحمه بودند. مسافتی طولانی را طی کردم. از بعثه ایران، مناجات امیرالمومنین در مسحد کوفه از بلندگوها پخش می شد: مولای یا مولای ... مداح صدای دل نشینی داشت. کاروان شیرازی ها هم در میان ایرانی ها دورترین بود. آنقدر رفتم تا رسیدم به مرز عرفات! برگشتم و بالاخره کاروان برادرم را پیدا کردم. بنده خدا خوابیده بود. شب قبل اذیت شده بودند. حال و احوالی کردیم. همسفر شوخی داشت اما من حال شوخی نداشتم. کمی که حرف زدیم گفتند باید بروند برای مراسم برائت. من خداحافطی کردم چون برای اذان ظهر می خواستم در کاروان خودمان باشم ما روحانی نداشتیم. نگران بودم که همسفرها نیت وقوف یادشان برود. ...

وقتی رسیدم به کاروان مدتی بود که آقای تهرانی آنجا بود و دیگر آماده رفتن بود. آمده بود برای دیدن من و همسفرانم. او را از سال ها قبل می شناختم، از مراسم ایام فاطمیه در شیراز. سی سفر به زیارت دوست آمده بود. ما در مدینه همدیگر را پیدا کرده بودیم. چند نوبت آمد برای ما حرف زد، حرف های خوب. جای ثابتی در مسجد پیامبر قبل از اذان صبح محل دیدار ما بود. همانجا برایم گفت : الحج عرفه. و اشتیاق عرفات را در من جاری کرد. وقت رفتن دعوت کرد عصر دعای عرفه را در خیمه آنها بخوانیم ...

 نماز را با برادران اهل سنت خواندم. اهل سنت روز عرفه نماز ظهر و عصر را با هم می خوانند (4). بعد از نماز شیخ شان به زبان انگلیسی صحبت کرد. حرف های قشنگی می زد درباره اهمیت روز عرفه و صحرای عرفات، شبیه همان چیزهایی که در کتاب های ما شیعیان هم هست. جالب بود که  جملات زیبایی از امام علی (ع) هم نقل کرد. بعد از نماز رفتم به خیمه آقای تهرانی. دعای قشنگی خواند ...

* * *

امروز عصر رفتم به مسجد. وقتی رسیدم داشتند این فراز دعای عرفه را می خواندند:

اللهم اجعلنی اخشاک کانی اراک  

از آن موقع تا حالا یک خط در میان دلم در صحرای عرفات است. گاهی می روم روی همان تپه که نماز صبح را خواندم، گاهی هم می روم به خیمه آقای تهرانی.

پی نوشت:

(1) -برای ورود به مکه و زیارت خانه خدا حاجیان از 7 نقطه خارج از شهر مکه باید محرم شوند اما برای ورود به عرفات باید از خود مکه و بهتر آن که از خانه خدا محرم شوند . ین نکته ی ظریف اهمیت والای صحرای عرفات را نشان می دهد.

(2)- اهل سنت مقید هستند که شب عرفه را در منا باشند و صبح عرفه وارد عرفات شوند. اتفاقا در منابع شیعی هم همین نکته توصیه شده اما کاروان های ایرانی برای راحتی کار و رعایت حال حجاج شب عرفه مستقیم به عرفات می روند. فاصله مرز منا تا عرفات حدود 6 کیلومتر یا بیشتر است اما پیمودن این مسیر در ایام مخصوص حج ساعت ها زمان می برد.

(3) دعای زیبابی است که برخی از  نعمت هایی را که خداوند به پیامبران برگزیده خود عنایت فرمود نام می برد. خواندن آن در شب عرفه و نیز در شبهای جمعه توصیه شده.

(4) برخی برادران اهل سنت به علت ناآگاهی جمع بین دو نماز را از بدعت های شیعیان می دانند...


 
در هوای سادگی
ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه ، برگزیده ها

دلم می خواست سرک بکشم به خلوت راهب بودایی. می خواستم  بی حجاب کتاب و کلام، خودم کشف کنم این دنیای ناشناخته را. گفتم در لحظاتی از این سفر که مال خودم است بروم به تماشای معبد بزرگ شان. اما، راستش را بخواهی مدتی است که از خدای کاخ نشین خسته شده ام ...

در اروپا آن همه کاثدرال۱ دیدم، مجسمه طلایی مسیح، مریم طلایی، ستونهای بلند مرمر، صلیب جواهر نشان، شمعدان های نقره، قبای زربفت اسقف ها و ... ما خودمان بدتریم: گنبد طلا، گلدسته طلا، ایوان طلا، سقاخانه طلا، درهای نقره، قالی های ابریشمی، آینه کاری ها ،.... بین این همه تجمل خدا کجاست؟ مسیح بهره اش از دنیا چه بود؟ کاسه و جامه و سوزنی... علی از دنیا چه بهره ای داشت؟ کفش صد وصله! سیذارتا مگر قصر و شاهزادگی را رها نکرد؟ حالا دوباره او را برگردانده اند به قصر ...

قید معبد بزرگ را زدم. رفتم به کوه. دلم هوای سادگی کرده بود. به یاد مسجد فاطمه الزهرا (س) افتادم در مدینه. اتاق کوچکی که سقف نداشت و فرش اش تکه ای حصیر فرسوده بود. درختی که در حاشیه دیوارش رسته بود آسمان را هاشور می زد. گلهای قرمز نازک اش خوب یادم هست.

تابلوی معبدی را دیدم که بر بالای کوه بود. معبد از پایین دیده نمی شد. رفتن به آن بالا همت می خواست. در خیالم تصور کردم معبد را. راه افتادم و شعری که ناظری آن شب در تورنتو خواند ورد زبانم بود: آنجا روم آنجا روم، بالا روم بالا روم ...

بالا رفتم، بالاتر از آسمان خراش 101 طبقه که تا همین چند ماه پیش بلندترین سازه بشری بود. پلکان مارپیچ، سکوت وهم انگیز جنگل، خیالم پرواز کرد به خلوت راهبی بودایی که هر روز این راه را قدم می زند. چه چابک می کند آدم را بالا رفتن از این کوهها، چه آدم را به فکر می برد تنهایی این جنگل تنگ! جایی در چند قدمی شهر پر هیاهو که هیچ کسی نیست.۲

 چقدر ظرافت پاشیده بودند بر این راه باریک! گاهی که خسته می شدی از صعود، گلی سرخ، گلی صورتی با پنج گلبرگ ظریف در حاشیه راه به تو لبخند می زد و پروانه ها!

پروانه ها گلهای متحرک این باغ اند،

به دو راهی رسیدم. اینجا دیگر هیچ تابلویی نبود، پلکان سیمانی هم مدتی قبل به پایان رسیده بود. رد گامهای عابران سالهای دور در هر دو سوی راه پیدا بود. پروانه ای زرد رنگ پرواز کرد دنبالش کردم، بلند شد، نشست، تا به پروانه رسیدم دیدم که یکی از دو راه را انتخاب کرده ام. پیش رفتم. راه باریک و تاریک شده بود از انبوهی درخت ها. اما جا به جا بر شاخه های درختان نوشته ای به زبان چینی آویزان بود. گوش ات که عادت کند به صدای جیرجیرک ها و جغدها تنهایی را لمس می کنی، ترسیدم ... و درد... برگشتم.

قبل از دو راهی آن پروانه زرد دوباره پیدایش شد و شروع کرد به پرواز از این سو به آن سو... پروانه جان! پروانه زیبا! شاید تو ماموری که مرا به معبد ببری اما درد زانوها در گوشم داد می زند. دردی که هر از گاهی پیدایش می شود تا به من یادآوری کند سن و سال رو به فزونی ام را... باید برگردم و بیش از پانصد پله پیش پای من است.

کنار پله دویست و پنجاه سکویی ساخته اند. می نشینم و نگاه می کنم به گلهای بنفش رو به رو. مرا به یاد گلهای دامن کدام ماهرو می اندازند این گل های بنفش؟ چه دوست دارم تماشای شان کنم.

 

به اولین ساعت که می رسم می بینم یک ساعت و نیم در این عالم نبوده ام. سوار تله کابین می شوم و غبطه می خودم به حال آن راهب بودایی که در کوه های آسمان سای تبت خلوتی دارد برای خودش، خلوتی دست نیافتنی.

پایین می روم.

 

۱- کاثدرال Cathedral کلیسای جامع هر شهر که پایگاه اسقف است.

۲-تنها انسانهایی که دیدم سه کارگر بودند در میانه راه. غذای شان را بار گذاشته بودند و مشغول کار روی پله ها بودند. یکی از آنها تا مرا دید شروع کرد به حرف زدن، خون گرم و صمیمی بود. مردم تایپه عمدتا این گونه اند.


 
سفرنامه آندلس (1)
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه ، اروپا ، اسپانیا

آنچه امروزه به نام آندلس خوانده می شود ناحیه خودمختاری در جنوب اسپانیاست بر ساحل دریای مدیترانه، که از شمال به کوههای سیرا و از غرب به کشور پرتغال محدود می شود. این منطقه از 8 ایالت تشکیل شده و مرکز آن شهر سویل (سویا) است.

همانطور که در نقشه می بینید یک ویژگی جغرافیایی مهم این منطقه وجود تنگه جبل الطارق است که نزدیکترین جای اروپا به آفریقاست. تنها 14 کیلومتر بین اسپانیا و مراکش امروزی فاصله است. مسلمانان در سال 711 میلادی از جبل الطارق گذشتند و آندلس ابتدای فتوحات آنان در اروپا شد.

در اصطلاح مسلمانان آندلس به همه متصرفات مسلمین در اروپا اطلاق می شود که شامل پرتغال، اسپانیا و جنوب فرانسه می شد.  شهر کردوبا (قرطبه) هم پایتخت اصلی بود. با کاهش قدرت مسلمانان و تشدید اختلافات داخلی و جنگ های خارجی، حوزه نفوذ مسلمین محدود به حکومتی محلی به مرکزیت گرانادا (غرناطه) شد که تا سال 1492 ادامه داشت یعنی همان سالی که کریستف کلمب رهسپار دنیای جدید شد و آمریکا را کشف کرد.

حضور هشتصدساله مسلمانان در آندلس تاثیرات فرهنگی عمیقی بر جای گذاشته. وجود صدها واژه در زیان اسپانیایی با ریشه عربی در کنار آثار معماری و شهرسازی منحصر به فرد، مشتی از این خروار است.

از آن طرف محیط آندلس و نزدیکی به فرهنگ روم و یونان باعث شد که متفکران بزرگی در این ناحیه پرورش پیدا کنند از جمله ابن خلدون و محی الدین عربی و دیگران که تاثیرات آنها بر فرهنگ اسلامی هنور هم ادامه دارد.

در این سفر شهرهای سویل، کردوبا و گرانادا را دیدم و توقف کوتاهی در نرخا داشتم که در قسمت های بعدی شرح خواهم داد.

پی نوشت:

1- یک نکته جالب این است که در زبان اسپانیایی به مسلم می گویند مسلمان  musulmán همانطور که ما ایرانی ها می گوییم.

2- این نکته که فروپاشی قدرت مسلمانان مصادف شد با کشف دنیای جدید به نظرم شایسته تامل بسیار است.


 
پا به پای دل - سفرنامه یلوستون (۳)
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه ، طبیعت

بخش سوم -  گفتنی های سفر

چشمه ی بزرگی هست به اسم گراند پریزماتیک. به نظر من باید آن را چشم خدا بنامند. طیف رنگ ها از آبی سیر تا قرمز روشن گسترده است. آب از گوشه های آن به مساوات سرریز می کند. چشمه را باید از بالا دید. ما که پایمان در زنجیر زمین بود.

دو دور کنار چشمه طواف کردم. پشت مقام فال زدم به خواجه شیراز:

بی چراغ جام در خلوت نمی‌یارم نشست

زانکه کنج اهل دل باید که  نورانی بود

همت عالی طلب جام مرصع گو مباش....

در دل طبیعت که هستی زمان به آهستگی می گذرد. فکر و نگاهت تصفیه می شود. یک بیت شعر، یک حنجره آواز، یک تصویر تابنده بهانه ای می شود برای تمرکز و جاری شدن سیل اندیشه ها در ژرفای خیال. مادر طبیعت شیر می دهد به طفل ناخودآگاه درون...

خرس دیدیم! خرس سیاه. ما ایستاده بودیم آرام آرم از جلوی ماشین رد شد. از کنار پنجره مان پیچید به حاشیه جاده و رفت درون دره. ما را به هیچ انگاشت. به بند کفشش هم نگرفت! حتی سرش را بلند نکرد که ما را بترساند.

 آب بود و تک درخت و کوه و برف بر قله کوه و ابر بالای کوه و آسمان آبی... و شجریان داشت جامه دران برایمان می خواند:

حباب وار براندازم از نشاط کلاه

اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

چه عکسی! چه خیالی!

 

شهر پر از آهو بود. در چمن های جلو خانه ها آهو ها می چریدند. با آن چشمهای درشت و لیلی وار شان. شهری است پر ظریفان ...

از یلوستون بیرون آمدیم.

پی نوشت:

۱- چشم خدا نام یک سحابی است.

 ۳- سفر البته ناگفتنی هایی هم داردناگفتنی هایی از جنس فکر و از جنس اتفاقات شاید ساده. دیگر اینکه سفرنامه نویسی به سبک قدیم را قصد ندارم ادامه بدهم. شاید نوشته ها بریده بریده به نظر بیایند اما درج همه جزئیات ملال آور می شود و وقت زیادی از نویسنده و خواننده می گیرد. خواننده وب‌گرد هم که حوصله متن های طولانی را ندارد!   


 
پا به پای دل - سفرنامه یلوستون (۲)
ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢٢ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه ، طبیعت

بخش دوم - جغرافیای سفر

یلو استون چیست؟

یلو استون Yellowstone (زرده سنگ) اولین پارک حفاظت شده دنیاست با ۱۴۰ سال سابقه. جایی است که سه ایالت آمریکا به هم می رسند. قسمت عمده آن در ایالت ویومینگ است (۹۶%). درگاه شمالی آن در ایالت مونتاناست و از غرب به آیداهو می رسد. مساحت پارک ۹۰۰۰ کیلومتر مربع است تقریبا به اندازه کشور لبنان (۱۰۴۵۲). دریاچه بزرگی هم در پارک است در ارتفاع ۲۳۵۰ متر.

حالا نکته اش چیست؟

این که درون گدازان زمین را به تو نشان می دهد. پرده از دل خاک بر میدارد. آنجا آتش فشانی است که اگر بیدار شود شاید نیمی از کشور آمریکا را ببلعد یکی از بزرگترین آتش فشان های جهان.

وجود این آتش فشان جلوه های بدیعی از طبیعت را به وجود آورده: آب فشان ها: فواره های طبیعی آب (Geyser) که گاه تا ۵۰ متر بالا می روند و چشمه های آب گرم با طیف رنگی شان. اکوسیستمی که به خاطر این آتش فشان در این منطقه به وجود آمده وسیع، بی نظیر و خانه ی صدها گونه گیاه و حیوان است، انگار یک آزمایشگاه طبیعی بزرگ. گرگ خاکستری، خرس سیاه، بوفالو (بایسن)، آهوی وحشی، قوچ کوهی, ... از ساکنان این سرزمین اند. اگر بخت با تو یار باشد بعضی از اینها را از نزدیک خواهی دید...

 ما برای رسیدن به یلوستون سه ایالت واشینگتن، آیداهو و مونتانا را پشت سر گذاشتیم.


 
پا به پای دل - سفرنامه یلوستون (۱)
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه

بخش اول - رفیق سفر

من و بی لنگر راه افتادیم به سمت آیداهو. آیداهوی رویایی من، با آسمان آبی و بلندش و ابرهای نرم و سفیدش.

بی لنگر دیوانه‌ی کوه و کمر بود. باهوش و شر بود. آخر هفته ها که می شد از خوابگاه پر می کشید به توچال، به درفک، به الموت، به شاه البرز. من کلا ۳ بار بی لنگر را دیده بودم که آخربن بارش بهار ۴ سال قبل بود در جشن فارغ التحصیلی دانشگاه شریف. اولین بار هم زمستان ۸ سال قبل، که دلی جوینده و توفانی داشت. همان شب نامه ای عجیب و قشنگ نوشت که قسمت نبود پیش من بماند. در قطار خرمشهر جا ماند...

می دانستم که بی لنگر عوض شده. آدم چهارسال قبل نیست. کدام ما عوض نشده ایم؟ اصلا اگر عوض نشده بود جای تعجب داشت. بی لنگر از غمهای چهارسالی که نبود می گفت، من از پیش خدمت خوب آن رستوران ایتالیایی که غذای اش تعریفی نداشت.  هیجانی توام با نگرانی داشتم برای شنیدن حرف هایش و ترسی آمیخته به ابهام برای شنواندن حرف هایم.

البته یک شب هم دعوای مان شد و بعد زبان همدیگر را بهتر فهمیدیم. من او را جزء نسل پرانتزهای باز می دیدم و او مرا جز نسلی که می خواهند نقطه ی پایان جمله باشند. آخرش توافق کردیم که آسایش دو گیتی تفسیر همان دو حرف است...

تمام طول سفر، در همه این دو هزار کیلومتری که با هم بودیم، موسیقی من و او را به هم نزدیک می کرد، گرچه او شور بود و من ماهور... حالا آیداهوی رویایی من تمام شده بود و در ماهورهای مونتانا بودیم که عجیب به دامنه های زاگرس خودمان شبیه است.  بی لنگر آهنگی گذاشت که انگار تا آن وقت نشنیده بودم. سودای عاشقانه ی آهنگ که منتظر حرفی تازه بود تا قشنگ ترین قصه دنیا را بسازد دیوانه ام کرد. گفتم بزن کنار من باید داد بزنم.  پیاده شدیم. گوشه ای در محاصره ی چمن ها و گلهای زرد رنگ. رودخانه همسایه و آسمانی که بوی غروب گرفته بود و  ابرهایی که  هر لحظه بر تنوع طیف شان افزوده می شد.

فرباد زدم به قدر همه سالهای عاقل شدنم. به اندازه همه فریادهایی که در این سالها در سینه ام حبس شده بودند. این طور نگاهم نکن! پیش تر، من دیوانه تر از این حرفها بودم. آموزگار سخت گیر روزگار یادم داد که باید بزرگ بشوم. شاید همان روز پرهای من افتادند...

وقتی به خودم آمدم داشتم این بیت حافظ را فریاد می زدم ( شاید در مایه افشاری):

من از دیاااار حبیـــــــــــــــب ام

من از دیاااار حبیــــــــــــــب ام

من از دیاااار حبیب ام... نه از بلااااد غریب

من این همه راه را به دنبال جنون آمده بودم. به دنبال اندکی آشفتگی. باید باقی مانده خودم را پیدا می کردم و حفظ می کردم از انقراض ... و حالا همین روز اول، جنون مرا صدا زده بود.

این سفر قرار است چیز دیگری باشد. اگرچه جای آن نازنین که یادش همه جا همراه من است خالی است.

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم...


 
سفر به شرق صمیمی (3)
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه

شب چهارم مهمان رابرت و رابرتا بودیم در روستایی به نام cow head یا گاوسر (بر وزن رامسر!) که در شمال پارک جنگلی گراس مورن قرار دارد. آنها مهمانخانه بسیار زیبایی ساخته بودند که بهترین سوییت اش را به ما داده بودند. مساحت این سوییت به اندازه آپارتمان ما در تورنتو بود، یا یک تلویزیون مسطح 52 اینچ، جکوزی و ...

دلیل اصلی که باعث شد مهمان خانه آنها را انتخاب کنم نام زیبای آن بود : نسیم دریا. چون هوا بد بود ما زودتر از موعد وارد نسیم دریا شدیم. از رابرت که مرد تنومندی بود درباره جاذبه های آن منطقه پرسیدم. گفت: شام با تئاتر! در روستایشان هر شب یک گروه تئاتر حرفه ای اجرا دارند. برنامه آن شب هم رونمایی یک تئاتر جدید بود. اصرار داشت سریعا بلیت بخریم چون احتمالا همه ظرفیت سالن 150 نفره به زودی پر می شد. اما برنامه تا دیر وقت طول می کشید و ما خسته بودیم. فردا صبح هم می خواستیم زود بیدار شویم چون قرار بود هوا خوب باشد. به جایش به تنها رستوران روستا رفتیم که باز هم پنجره ای رو به دریا داشت. پیشخدمت رستوران بسیار راحت و مودب بود و بر خلاف برخی رستورانهای تورنتو به دنبال غالب کردن نبود. روستای گاوسر یک کتابخانه هم داشت مجهز به اینترنت.

یک زن و شوهر جوان اهل آلبرتا با پسر دو ساله شان (رایلی) مهمان رابرت و رابرتا بودند که خیلی با میزبان صمیمی شده بودند. آنها می خواستند 3 هفته در نیوفاندلند بمانند . خوش حال شدم وقتی دیدم با کودک خردسال هم می شود 3 هفته به دامان طبیعت رفت. از ادمونتون شاکی بودند و بسیار سرخوش از سفر. یکی از ماشین های رابرت هم زیر پایشان بود. پسرک خیلی خوب حرف می زد پای میز صبحانه مادرش به او که بازیگوشی می کرد گفت یا صبحانه ات را بخور یا از پشت میز برو بیرون! پسرک هم با صراحت گفت میرم بیرون! به مادرش گفتم: تمام اقتدارت را زیر سوال برد!

رابرت در خانه اش انواع فیلمها را داشت ما وقت تماشا نداشتیم اما رایلی به جای همه ی ما فیلم تماشا می کرد. رابرت از آن آدم هایی بود که هیچ کاری را دست کم نمی گیرند و می خواهند در هر کاری بهترین باشند. به نظر من می تواند یک روز شهردار یا نماینده پارلمان بشود!

وقت ورود، موقعی که رابرت داشت کلید اتاق را به ما می داد گفت: ما در اصلی را قفل نمی کنیم چون در اینجا دزد نداریم...

 

پی نوشت: مابقی این سفرنامه را دیگر نمی نویسم!

جمعیت گاوسر بین 400 تا 500 نفر است


 
سفر به شرق صمیمی (2)
ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ٧ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، سفرنامه

در خانه‌ی هاری و ماری مشغول صرف صبحانه بودیم. غیر از ما 4 مهمان دیگر هم سر میز بودند که اتفاقا از تورنتو آمده بودند. حسابی اهل سفر و طبیعت گردی بودند و بیشتر نقاط زیبای کانادا را دیده بودند. حالا هم به سمت سنت آنتونی می رفتند تا یخ های قطبی (کوه یخ) را تماشا کنند.

ترکیب شان جالب بود خانمی با شوهرش و دو مرد که دوستان دوران بچگی شوهرش بودند. همه حدود 50 سال یا بیشتر سن داشتند. خانم که بیشتر از دیگران صحبت می کرد گفت 17 ساله بوده که با شوهرش آشنا شده و سالهاست  هر کجا می روند این دو تا هم با آنها می آیند. البته خوش حال بود از همراهی آن دو مرد چون دیگر لازم نبود او بار بکشد.

یکی از آن دو، تا مرا دید با لهجه فصیح عربی گفت: " سلامٌ علیکم" بعدا اشاره کرد که به غذاهای عربی به ویژه شاورما علاقه دارد و به همین دلیل با برخی آداب مسلمانی آشناست. مرد دیگر که بسیار کم حرف بود راننده کامیون بود و در طول آن مدت فقط یک جمله گفت...

داشتم داستان دخترک چرب زبانی را می گفتم که در فرودگاه سنت جان موقع کرایه ماشین نوعی خدمات امداد خودرو به من پیشنهاد داد که هر جای نیوفاندلند اگر مشکلی پیدا شد تنها با یک تماس تلفنی یک ماشین نو در اختیارم می گذارند. 200 کیلومتر از مرکز اایالت دور نشده بودیم که متوجه شدم تلفن همراه من دیگر سیگنال نمی دهد.

مرد راننده این را که گفتم تلفن همراه قلمبه اش را درآورد و بالا گرفت و گفت اینی که می بینی همه جا آنتن میده حتی توی یو اس. من همه جا باهاش رفتم. تلفن اش اپراتور دیگری داشت: شرکت بل که شرکت دوم کاناداست. خانم یک دفعه سرش را پایین انداخت و گفت مایه ی شرمندگی من است چون من برای شرکت راجرز کار می کنم که بیشترین تعداد مشترکین را دارد اما در بیشتر این ایالت پوشش ندارد.

به نظرم تلفن همراه وصله ناجوری بود برای طبیعت زیبای آن منطقه. این بازیچه های الکترونیکی آدم را فریب می دهند. چشمی که باید کتاب طبیعت را ورق بزند خیره می شود به نیم متری خودش غرق می شود در فیس بوک و یوتیوب و ...

ماری برای صبحانه کیک ماهی درست کرده بود که به نظرم خوش مزه بود. با ماهی و خرچنگ در این ایالت غذاهای متنوعی درست می کنند. ماهی محبوب شان هم کادفیش است. 

ظهر همان روز هم به رستورانی محلی در روستای وودی پوینت رفتیم که ادعا می کرد متخصص غذاهای دریایی است. رستوران پنجره بزرگی داشت که رو به دریا بود. مردی که سفارش غذا می گرفت آدم شوخ و شلوغی بود. گفت ما یک هفته است که نهنگ ندیده ایم تا غذا حاضر می شود شما مراقب دریا باشید شاید نهنگ ببینید.

می خواستم بپرسم در هفتاد سال گذشته چی؟ اصلا نهنگ دیده اید؟


 
سفر به شرق صمیمی
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

 

گاهی نمی نویسی از بس که حرف داری برای نوشتن و حیران می شوی که از کدام شان شروع کنی و به نتیجه نمی رسی و عاقبت هیچ نمی نویسی.

چند روزی را در سفر بودم و چند روزی با خیالات و خاطرات سفر سرگرم. حالا مثل قایقی که به ساحل رسیده اما هنوز پیچ و تاب امواج دریا را در حافظه دارد تصویرهای سفر در ذهنم موج می زنند.

مقصد ما، شرقی ترین ایالت کانادا (نیوفاندلند Newfoundland ) بود که قسمت اصلی آن جزیره ی پهناوری است. این سفر یک فرق اساسی با گشت و گذارهای دیگر داشت.

 در تضاد با طبیعت سرد این ایالت، مردم روحیه ای گرم و طبعی مهمان نواز داشتند که مرا به یاد شهرهای جنوبی ایران می انداخت که میزبان انگار می خواهد همه چیزش را با مهمان قسمت کند. به همین دلیل از برجستگی های این سفر اوقاتی بود که با مردم محلی سپری می کردیم. حتی مسافرانی که آنجا بودند، توریست نبودند. همه به گمان من گم شده ای داشتند و چیزی بود که ما را به هم نزدیک می کرد

پاتریشیا معلم بازنشسته ای که اولین شب را در خانه او صبح کردیم، کلکسیونی از عروسک های قدیمی داشت. قدیمی ترین عروسک او 120 ساله بود که به گمانم متعلق به مادر مادربزرگش بود. با هیجان درباره هر کدام از عروسک هایش حرف میزد. دو نوع شیرینی خانگی هم با میوه های محلی برای مهمان هایش درست کرده بود که با آب و تاب به خورد آنها می داد. مرا به یاد مادرم می انداخت وقتی که به زور چایی به خورد ما می داد! کلکسیونی ار اشیا عتیقه هم در خانه داشت از اولین مدل چرخ خیاطی تا گرامافون.

شب دوم پانصد کیلومتر دورتر از خانه پاتریشیا، مهمان ماری و هاری بودیم به گمانم هر دو 60 ساله بودند. در حیاط خانه دور آتش نشستیم و برایمان از خاطرات سالهای دور و طبیعت زیبای منطقه گفتند. طعنه می زدند به تبلیغاتی که برای جذب توریست در منطقه راه انداخته بودند. ماری نگاه عمیق و مادرانه ای داشت. از ایامی می گفت که جوان بود و با کوله 25 کیلویی اش کوه و تپه های گراس مورن (Gros Morne) را درنوردیده بود. آرزویی که برای ما در این سفر محقق نشد.  

از بناویستا (Bonavista) که بر می گشتیم از پیرمردی که مشغول چمن زنی بود آدرس جایی را پرسیدیم. پیرمرد کارش را رها کرد پرید توی ماشین اش و به ما گفت که دنبالش راه بیفتیم .

نمونه ها زیادند و شاید نوشتن همه آنها در اینجا برای خواننده ی احتمالی خسته کننده باشد.

و صخره های سحرآمیز تویلین گیت، ساحل خلوت وست بروک،دریاچه وست بروک، گوزن های شمالی، خانه های رنگارنگ تری نیتی و طلوع خورشید در کیپ اسپیر و ...


 
یک چهارشنبه ی خوب دیگر
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ایران ، سفرنامه ، تهران
 

اذان صبح را که گفتند نمازم را خواندم و سوار ماشین شدم تا به فرودگاه بروم. مسیر بسیار خلوت بود و کمتر از ۱۵ دقیقه طول کشید.  یک ساعت تا پرواز مانده بود. تصمیم گرفتم که نامه ی ناتمامم را کامل کنم اما دیدم که خودکار با خودم نیاورده ام. تمام فروشگاههای فرودگاه در آن گرگ و میش بسته بودند. از آن بدتر متوجه شدم سوالاتی را که دیشب تا دیر وقت تهیه کرده بودم که امروز از استاد بپرسم در خانه جا گذاشته ام.

 

پرواز سر وقت انجام می شود. موقع صبحانه خوردن مواظب هستم که غذا روی لباسم نریزد. (مخاطب خاص بداند که من در این زمینه بسیار پیشرفت کرده ام!) زودتر از وقت به محل قرار می رسم. استاد تماس می گیرد که در جلسه ای گیر افتاده و قدری دیر می رسد. دفترچه و خودکاری فراهم می کنم. خانم منشی در اتاق را برایم باز می کند. گوشه ای می نشینم، نامه ام را تمام می کنم، سوالهایم را پاکنویس می کنم و همزمان صحبت های خانمهای اداره را درباره سریالهای دیشب، نان سنگک، گلکاری جلوی ساختمان و کاهش مرخصی ها و ... می شنوم.

 

در ساختمان اداری دانشنامه جهان اسلام نشسته ام. حدود ساعت 10 استاد طارمی وارد می شود. سیما و صدایش جوان تر از سن و سالش به نظر می رسد.  با اینکه قبای روحانیت به تن دارد خانمهای اداره او را آقای مهندس صدا می زنند. تا جایی که می دانم فارغ التحصیل مهندسی مکانیک از دانشکده فنی است. در لا به لای گفتگوهای استاد با کارمندان نام دکتر شفیعی کدکنی را می شنوم. گون و نسیم در خیالم شروع می کنند به حرف زدن... استاد حال و احوال گرمی می کند و سخاوتمندانه 2 ساعت به من وقت می دهد که برای هر دقیقه اش برنامه دارم.

 

اخیرا استاد نقد مفصلی بر کتاب مکتب در فرآیند تکامل اثر استاد مدرسی انجام داده اند که موضوع اصلی جلسه ماست. دو سال قبل نسخه اصلی این کتاب را که به زبان انگلیسی است و عنوان متفاوتی دارد خوانده بودم و به این نتیجه رسیده بودم که نیاز به نقد علمی مفصلی دارد. نقدهای مختصری هم به دستم رسیده بود که عمدتا منتقدان محترم به جای نقد با بولدوزر رفته بودند روی کتاب ... تا اینکه فایلهای صوتی نقد استاد طارمی بر این کتاب به دستم رسید و اخیرا هم جزوه ای که حاوی اهم مطالب است.

 

از استاد به خاطر ادبشان در نقد تشکر می کنم و ذکر خیری می کنم از آیت الله منتطری و نقد علمی و مودبانه ایشان بر اظهارات اخیر دکتر سروش در باب بشری بودن قرآن. در ادامه پیشنهادهایم را درباره تکمیل نقد استاد و مطالبی که بی پاسخ مانده مطرح می کنم. استاد با حوصله گوش می دهد و می گوید که مایل نبوده این نقد رسانه ای شود چون ناقص است و نیاز به کار و وقت بیشتری دارد. استاد می گوید که نقد باید در فضای همدلی صورت بگیرد نه در فضای تخاصم. بعد آدرسی درباره نویسنده کتاب (آقای دکتر مدرسی) می دهد که باعث می شود من ایشان را بهتر بشناسم. اشاره می کند که پس از انتشار نقد (ناتمام) ایشان آقای مدرسی دلگیر شده بود. تلاش بسیاری می کند تا ایشان را از نزدیک ببیند (آقای مدرسی ساکن آمریکا هستند). تا اینکه در سفر اخیر ایشان به ایران فرصتی برای دیدار فراهم می شود که از قضا منطبق بوده بر فینال جام جهانی فوتبال و ایشان با تمام علاقه ای که به فوتبال داشته موفق به تغییر زمان دیدار نمی شود. دیدم استاد هم از خودمان است !

 

بحث ما درباره کتاب دکتر مدرسی تمام می شود و کوله بار سوالات دیگرم را باز می کنم. سوالاتی که چکیده ی شبهات و بحث هایی است که با دوستانم در مغرب زمین بر سر اصول عقاید شیعه داشته ایم. هر سوال مرا با کتاب یا مقاله ای پاسخ می دهند . هنگام وداع 2 جلد از کتاب های موسسه را هدیه می دهند و آدرس ایمیلشان را برای ارتباط بیشتر.


 
شهر صیاد - سفرنامه واتیکان
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: سفرنامه ، ایتالیا ، انجیل ، اروپا

عیسی به کنار دریاچه رسید. آنجا دو زورق دید... سوار زورق پطروس ماهیگیر شد... و به او گفت به میان دریاچه برو و تورهای خود را به آب بینداز. پطروس گفت: استاد! تمام شب را رنج بردیم و هیچ ماهی صید نکردیم. عیسی گفت: تور را به سمت راست بینداز. تور پر از ماهی شد آنقدر سنگین که نتوانستند بیرون بکشند و از سرنشینان زورق دیگر کمک خواستند. پطروس حیران بود از این همه ماهی و می ترسید... عیسی فرمود: مرد صیاد! از این پس صیاد مردم باش!  پس پطروس و یارانش زورق های خود را به ساحل راندند و همه‌چیز را ترک کردند و از پی او روانه شدند. [برگرفته از انجیل لوقا باب 5 و انجیل یوحنا]

مسیح که پر کشید هر کدام از یارانش به گوشه ای رفتند تا مردم را دین بیاموزند و مرد ماهیگیر به روم رفت. پس از دو هزار سال هنوز هر زائر شیدایی که به واتیکان می رود صدای مرد ماهیگیر را می شنود که در پی صید مردم است.

روزی که به واتیکان- کوچک ترین کشور دنیا-  رفتیم هوا بسیار گرم بود. اما جمعیت بسیاری با نظم و ترتیب دور تا دور میدان بزرگ و زیبای سنت پیتر صف کشیده بودند تا وارد بزرگترین و مهم ترین کلیسای کاتولیک جهان بشوند. پس ار تماشای کلیسا و مجسمه میکلانژ به بام رفتیم تا بر فراز گنبد، شهر را تماشا کنیم. صعود به بلندترین گنبد حهان که 130 متر ارتفاع دارد خاطره ی شیرینی است حتی اگر صدها پله را طی کنی و در بین دیواره های  گنبد  فشرده شوی و سرگیجه بگیری و موقع پایین آمدن زانویت درد بگیرد و احساس پیری کنی.

اما با صفاترین جای واتیکان آرامگاه پیتر یا شمعون یا همان پطروس بود.  آرامگاه پطروس فضای معنوی و دلنشینی داشت که نمی توانم با این کلمه های ناقص توصیف کنم بالاخره او یکی از همان کسانی است که خدا از آسمان برایشان مائده فرستاد!

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید...


 
سفرنامه ایتالیا (1) - وارنا: بازار عاشقان
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ٢۳ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: سفرنامه ، ایتالیا ، اروپا

 

سفر من به ایتالیا ٩ روز طول کشید و در این مدت به ترتیب شهرهای کومو، میلان، فلورانس، پیزا و رم را دیدم. پرواز رفت از طریق زوریخ به میلان با هواپیمایی سویس بود و پرواز بازگشت مستقیما از رم به تورنتو که حدود ٩ ساعت طول کشید. در بدو ورود به فرودگاه رم با ترن های سریع السیر به ایستگاه سورنو رفتم و از آنجا سوار قطارهای کومو شدم که چیزی شبیه ماشین مشتی ممدلی بود.

 

کومو Como مرکز شهرستانی به همین نام در شمال ایتالیا و در مرز سویس و اتریش است. در کنار این شهر دریاچه ای به شکل حرف وای Y اما معکوس قرار دارد که نام این شهر را بر خود دارد .و به Lago Como ایتالیایی  نامیده می شود. در کنار این دریاچه روستاهای بسیار زیبایی به وجود آمده اند و شمال این دریاچه به طبیعت کوهستانی آلپ متصل می شود. در شهر کومو شخصیت معروفی مثل ولتا ظهور کرده که پیل (باتری) را اختراع کرد و بالاخره به گردن ما برقی ها حقی دارد!

 

قایق سواری روی دریاچه و توقفی کوتاه در چندتا از روستاهای اطراف شاید بهترین تفریح کومو باشد که یک روز کامل زمان نیاز دارد. در میان روستاهای اطراف دریاچه که در شکل زیر دیده می شوند مناژیو، بلاژیو و وارنا از بقیه دیدنی تر هستند.

 

 

من اما وارنا Varenna را بسیار دوست داشتم. وارنا کوچه های تنگ شیب دار با پله های فراوان دارد. شهر حال و هوایی شاعرانه و عاشقانه دارد و بعید نیست که در پیچ و خم کوچه ای یا بر سکوی خانه ای دو دلداه را ببینی که با هم نرد عشق می بازند. و البته اینجا دهان کسی را نمی بویند(2) ... کوچه های تنگ وارنا مرا به یاد کوچه های قهر و آشتی در شیراز خودمان می انداخت. می گویند این کوچه ها اینقدر تنگ هستند که اگر دو نفر که با هم قهرند از دو سوی مخالف بیایند ناچار به هم می خورند و آشتی می کنند! شاید به همین دلیل بود که وارنا و در انتهای سفر رم مرا به یاد موطن خودم می انداخت و با این دوشهر بسیار احساس آشنایی و صمیمیت می کردم.

 

 

 

یکی از تپه های وارنا را که بالا رفتیم بعد از حدود 30 دقیقه به کلیسایی کوچک که روبروی آن قبرستان باصفایی بود رسیدیم. من همانجا با آبی که بود وضو ساختم.

کمی بالاتر قلعه ای قدیمی بود که درش بسته بود (قلعه وی زیو) .  به توصیه چند نفر از توریستها از دیوار بالا رفتیم. داخل قلعه چشم انداز زیبایی از دریاچه و دو روستای مناژیو و بلاژیو دیده می شد وقت پایین آمدن از دیوار گیر افتادیم و دختر بداخلاقی که آنجا بود 8 یورو ورودیه (بلکه خروجیه!) از ما گرفت من که بازدیدم را کرده بود برای اینکه پولم به هدر نرود به دستشوییرفتم. اما چیزی دیدم که واقعا به 8 یورو می ارزید:

دستشویی ایرانی  در کنار قلعه ای متروک بر فراز تپه ای در روستایی در شمال ایتالیا...

 

ادامه دارد

 

پینوشت:

 1-بنا به تاریخ بیهقی بازار عاشقان نام محله ای بوده در غزنین.

2- نویسنده احتمالا دارد به یکی از شعرهای شاملو اشاره می کند که به ما هیچ ربطی ندارد.


 
پردیس
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ٤ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، سفرنامه ، طبیعت

دیروز به یکی از آرزوهایم رسیدم و جایی را که مشتاق دیدنش بودم دیدم. جواهری در دامان طبیعت و یادگاری از عصر یخبندان:  دریاچه ی لوئیس در پارک بنف Louise Lake - Banff

آب این دریاچه که در میان کوههای بسیار زیبا محاصره شده به رنگ فیروزه ای است. شکوه رنگ دریاچه در عدسی این دوربین ها نمی گنجد. باید به چشم دید تا باور کرد.

خوشبختانه به جز هتل قلعه مانندی که در اوایل قرن گذشته در آنجا ساخته شده -و ای کاش که این کار را نکرده بودند- دیگر خبری از مصنوعات بشری در آنجا نیست. متاسفانه چند هفته پیش که به دریاچه ی Muskoka در 180 کیلومتری شمال تورنتو رفته بودم، دیدم تمام ساحل دریاچه ملک خصوصی بود و هرکه از راه رسیده بود یک وجب زمین خریده بود و ویلایی آنجا ساخته بود. اینقدر فایق موتوری روی دریاچه انداخته بودند که در بعضی قسمت ها رنگ آب عوض شده بود. با مردم محلی که صحبت می کردم شاکی بودند که حتی یک وجب ساحل عمومی وجود ندارد و هرچه هست خصوصی شده. پولدارها چه بلایی بر سر آن دریاچه ی زیبا آورده بودند.. همان بلایی که بر سر کلاردشت زیبای خودمان آمده

دریاچه ی لوئیس به عنوان گنجینه ی ملی کانادا برگزیده شده و دولت آلبرتا زیر بار ساخت و ساز نرفته... کاش فرصت بیشتری برای تماشا بود

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

 

 


 
مارک تواین و مونترال
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سفرنامه

مارک تواین می‌گوید: اگر کسی در گوشه‌‌ی خیابانی در مونترال بایستد و سنگی پرتاب کند حتما به یک کلیسا برخورد می‌کند.

هر کس که بافت قدیم مونترال را دیده باشد این جمله را تایید می‌کند. اسامی خیابانها و میدانها هم برگرفته از نام مقدسین هستند. ایام کریسمس امسال را در مونترال هستم و فرصتی شد که در این روزها دو تا از معروفترین کلیساهای مونترال (و کانادا) را از نزدیک ببینم. کلیسای یوسف مقدس و کلیسای نوتردام که درباره اولی قبلا نوشته‌ام (اینجا). اما کلیسای نوتردام که در بافت قدیم مونترال قرار دارد بسیار ظریفتر است و به تقلید از کلیسای معروف پاریس ساخته شده است. اعمال کریسمس با نماز نیمه شب شروع می‌شود که لحظه‌ی میلاد را جشن می‌گیرند و تا روز بعد ادامه می‌یابد. راهنمای کلیسا توصیه می‌کرد که مردم برای نماز نیمه شب از قبل وقت بگیرند چون جا کم می‌آید. می‌گفت ما در طول سال هم تقاضاهای بسیاری برای مراسم ازدواج داریم و اگر می‌خواهید در این کلیسا مراسم بگیرید تاریختان را با تقویم ما هماهنگ کنید و به زوجی اشاره می‌کرد که دو سال در نوبت مانده بودند!

علیرغم همه‌ی این کلیساها٬ شهر مونترال جوّ متناقضی دارد. تصاویر عریان در آن بیشتر از شهرهای دیگر کاناداست (من همه‌ی شهر های بزرگ کانادا به جز کالگری را دیده‌‌ام) چند قدم آن طرفتر از کلیسای نوتردام خیابان سنت کاترین است با آن همه کلاب و بار و تبلیغات زننده. فکر می‌کنم وقتی مارک تواین به مونترال آمده بود این خیابان را ندیده بود!


 
سادبری : شهری با یک خیابان - سفرنامه‌ی انتاریوی شمالی (۱)
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سفرنامه

مساحت انتاریوی شمالی ۸۰۲ هزار کیلومتر مربع یعنی تقریبا نصف ایران است اما جمعیت بسیار اندکی در آن ساکن است حدود۷۵۰هزار نفر. یعنی در هر کیلومتر مربع ۹دهم نفر زندگی می‌کند و در مقایسه با کل ایالت انتاریو ۸۷ درصد مساحت و ۷درصد جمعیت را داراست.

 


 چنانکه در نقشه می‌بینید دریاچه‌ی هوران که یکی از ۶ دریاچه‌ی شمالی است انتاریوی شمالی را از مابقی ایالت جدا می‌کند. بزرگترین شهر این ناحیه سادبری Sudbury است که ۱۵۸ هزارنفر جمعیت دارد و در ۵ سال گذشته تنها ۲۵۰۰ نفر به جمعیت آن افزوده شده است. سادبری ۴۰۰ کیلومتر تا تورنتو فاصله دارد.

در آگوست سال ۲۰۰۶ در حاشیه‌ی سفر به پارک کیلارنی Kilarney اقامت نیم روزه‌ای در سادبری داشتیم.  عمده‌ی جمعیت این شهر سفید هستند و از چینی و سیاه در آن خبری نیست. شهر یک خیابان اصلی دارد به اسم Brody که تقریبا همه‌ی شهر در کناره‌ی آن گسترده شده. در شهر دریاچه‌ای هست به اسم دریاچه‌ی رامزی که ادعا می‌کردند بزرگترین دریاچه‌ی درون شهری جهان است. در جنوب غربی این دریاچه موزه‌ی علم شمال Science North قرار دارد: موزه‌ی بسیار زیبایی که معماری آن به شکل دو دانه‌ی برف است. گفته‌اند که سالی ۴۰۰ هزار نفر از این موزه بازدید می‌کنند. این موزه را ستاره‌ی سادبری یا جواهر سادبری هم می‌نامند. بودجه‌ی سالانه‌ی این موزه ۵/۷ میلیون دلار است و ۷۵ نیروی تمام وقت دارد. علاوه بر دولت انتاریو، مردم و صنایع محلی سخاوتمندانه برای توسعه‌ و تجهیز این موزه کمک می‌کنند. مثلا  سال ۱۹۹۳ مردم منطقه مبلغ ۷۵۰ هزار دلار برای توسعه‌ی سینمای سه بعدی ‌Imax اهدا کرده‌اند.
شهر سادبری با همه‌ی کوچکی‌اش ادعا دارد که پایتخت سرگرمی های علمی است.

 

نکته‌ی بسیار جالبی که آدم از سفر به شهرهای کوچک منطقه می‌آموزد این است که ساکنان هر شهر برای رشد و پیشرفت و معرفی سرزمینشان بسیار تلاش می‌کنند. این نشان می‌دهد که هر کس به خانه‌ی و سرزمین خود تعصب دارد. جالب است بدانید یکی از ساکنان همین شهر سادبری -که یک خیابان بیشتر ندارد- در المپیک ۱۹۸۴ مدال طلا گرفته است.

دیگر اینکه هر شهر سعی می‌کند به چیزی شاخص شود. اگر اثر باستانی یا جاذبه‌ی طبیعی یا حسن خدادای هم در شهر نباشد جشنواره‌ای، موزه‌ای یا مسابقه‌ای راه می‌اندازند تا شهر خود را معروف کنند و در کنار آن توریست های بیشتری را جذب کنند و درآمد سرانه را بالا ببرند. حضور سالانه ۴۰۰ هزار نفر در یک شهر ۱۵۰ هزار نفری به نظر من بسیار چشم‌گیر است و همین بهانه‌ای می‌شود برای جذب بیشتر اعتبارات ایالتی و کشوری.

 

ادامه دارد...


 
آلبوکرکی: شهر از یاد رفته - سفرنامه (5)
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۳ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، حسب حال

اما قدری هم درباره کنفرانسی که به خاطر آن به آلبوکرکی رفته بودم بنویسم.

در این کنفرانس باید چند مقاله ارائه می کردم زیادی سرم شلوغ بود و به همین دلیل فرصت نکردم در شهر بگردم. از طرفی بار اولی بود که در چنین کنفرانس بزرگی شرکت مِی کردم و دلم می خواست با آدمهای معروفی که آمده بودند آشنا بشوم و چند کلمه ای با آنها حرف بزنم. غیر از این٬ دو نفر از دوستان دوره‌ی فوق را هم بعد از چند سال پیدا کرده بودم و خلاصه بد نمی‌گذشت. البته حضور هر دو استاد راهنما و استاد مشاورم در این کنفرانس هم نکته‌ی قابل تاملی بود که ضریب سربه‌راهی مرا بالا می‌برد!

خوبی کنفرانسهایی که گردهمایی سالیانه (Annual Meeting) در رشته های تخصصی محسوب می شوند این است که بیشتر بزرگان و کسانی که کتابها و مقاله ها یشان را خوانده ای در آنجا دور هم جمع می‌شوند و می‌توانی رو در رو با آنها صحبت کنی و سوالهایت را بپرسی. بیشتر نامهای بزرگ آدمهای بسیار متواضعی هستند و به راحتی با یک د انشجوی گمنام قهوه می‌خورند. این که می‌گویند درخت هرچه بارش بیشتر باشد شاخسارش افتاده تر است در همه جا حرف درستی است. دو نفر از بزرگان الکترومغناطیس و آنتن در یکی از جلساتی که مقاله داشتم حضور داشتند یکی از این دو نفر هم که هفتاد و چند ساله است(۱) و استاد استاد من است خودش آمده بود و از دیگری دعوت کرده بودم یعنی همین جوری رفتم جلو و گفتم آقای پروفسور! من فلان ساعت مقاله دارم. خوشحال می‌شوم تشریف بیاورید.

مزیت دیگر این است که صدها مقاله در زمینه های مختلف ارائه می شود که بالاخره از میان آنها می توانی چندین مقاله ی خوب پیدا کنی. در این کنفرانس نزدیک به ۱۷۰۰ مقاله در ۵ روز و در ۱۳ نشست موازی ارائه شد. مثلا یک روز ۴ جلسه ی موازی درباره متامتریال و مواد چپگرد که از مباحث داغ رشته ی ماست برقرار بود. یکی از استادان ایرانی(۲) که روی این موضوع کار می‌کند و معروفیت جهانی دارد با گروهش 21 مقاله در این کنفرانس داشت.

مزیت سوم این گونه همایشها مسابقات دانشجویی است. مقالاتی که نویسنده‌ی اول آنها دانشجوست و اصل مقاله حاصل تحقیق اوست در صورت تمایل وارد مسابقه می شوند و دو داور در مرحله ی مقدماتی مقالات را بررسی می کنند و ۱۰-۱۵ مقاله‌ی برتر به مرحله ی نهایی راه می یابند. در سال۲۰۰۶هم ۱۲۳ مقاله وارد مسابقه شده بود . یکی از مقالات من هم برای رقابت نهایی برگزیده شده بود. از ما خواسته بودند که یک پوستر بزرگ حاوی نکات مهم مقاله آماده کنیم و به مدت ۳ ساعت در یک سالن مجزا از کار خود در مقابل بازدید کنندگان دفاع کنیم. در بین بازدید کنندگان ۱۱ داور وجود داشتند که ۶ نفر آنها از دانشگاه و ۵ نفر از صنعت آمده بودند. هر داور حدود ۱۰ دقیقه برای ارزیابی حضوری هر مقاله فرصت داشت. رقابت پر هیجانی بود و اولین بار بود که این مدل ارزیابی را تجربه می کردم. در میان داورانی که از دانشگاه آمده بودند یکی کنستانتین بالانیس بود که دو کتاب معروف او (تئوری آنتن و الکترومغناطیس پیشرفته) در بیشتر دانشگاههای دنیا تدریس می شود یکی هم زیلکوفسکی بود که سردبیر مجله آنتن و تشعشع بود و دیگرانی که بردن نامشان شاید در حوصله ی این متن نباشد... شاید این واقعه برایم شیرین ترین رخداد دوره ی دکترا باشد

اتفاق بانمکی هم افتاد: کسی که پوسترش از همه به پوستر من نزدیکتر بود از قضا ایرانی بود. استادش هم ایرانی بود(۳) که آدم معروفی است. در طول مسابقه هر وقت فراغتی حاصل می شد چند کلمه ای با هم حرف می زدیم اما به انگلیسی چون زبان رسمی برنامه بود. وقتی مسابقه تمام شد با هم فارسی حرف زدیم، طرف شیرازی از آب درآمد و خلاصه با لهجه ی شیرین خودمان کلی اختلاط کردیم که در آن غربت آلبوکرکی غنیمتی بود. شب هم با هم به رستوران رفتیم.

پی‌نوشت:

(۱) Raj Mittra. ایشان سالها استاد دانشگاه ایلی نوی بودند و الان در دانشگاه پنسلوانیا خدمت می‌کنند٬ ۸۴ دانشچوی دکترا ۸۵ دانشجوی فوق و ۱۰۰ دانشجوی پسا-دکترا تربیت کرده‌اند و نزدیک به ۷۰۰ مقاله و ۳۵ کتاب نوشته‌اند. در همین کنفرانس بزرگترین مدال الکترومغناطیس را به ایشان دادند.گفتگوی شیرینی بعد از نشست داشتیم درباره ی دانشجوهای ایرانی که هوای خارج رفتن دارند.

(2) Nader Engheta. ایشان استاد دانشگاه پنسلوانیا هستند و بسیار انسان نازنینی هم هستند.

(3) Yahya Rahmat Samii. ایشان استاد دانشگاه َUSLA هستند


 
آلبوکرکی: شهر از یاد رفته - سفرنامه (۴)
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱٦ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

بافت قدیمی آلبوکرکی که پیش از این درباره‌ی آن سخن گفتم ترکیبی از خشت و گچ بود و آدم را به یاد معماری شهرهای کویری خودمان می‌انداخت و مثل همه‌ی جاهای توریستی پر از مغازه‌های هدیه و سوغاتی بود. بیشتر چیزهایی که می‌فروختند به فرهنگ سرخپوستها مربوط بود از جمله چاقوهای دست ساز و صنایع دستی سفالی که عمدتا گران بودند. با دو تا از دوستانم که یکی از ژاپن آمده بود و دیگری از لس آنجلس مشغول گشت و گذار بودیم. در همان ابتدا دکتر رماهی یکی از استادهای دانشگاه خودمان را دیدم که آدم معروفی است و دوستانم او را می‌شناختند. ایشان همان استادی هستند که در سفرنامه‌ی سانفرانسیسکو هم یادی از ایشان کرده بودم. هوا گرم و خشک بود حدود ۳۳ درجه که البته برای تیرماه چندان زیاد نیست.

آلبوکرکی

یکی از این مغازه های بافت قدیم آثار هنری می‌فروخت و یک سر و گردن از مغازه‌های دیگر باکلاس تر بود. داشتم از زیبایی مغازه لذت می‌بردم که صاحب مغازه خانم خوش صحبت و مودبی بود سر صحبت را با من و دو دوست دیگرم باز کرد و پرسید شما چینی هستید؟ با تعجب پرسیدم اصلا به قیافه‌ی ما می آید که چینی باشیم؟ با معصومیتی کودکانه عذرخواهی کرد و گفت من امروز از صبح کلی چینی دیده‌ام. نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده؟ برایش توضیح دادم که کنفرانس بزرگی در شهر برگزار می‌شود و حدود ۲۰۰۰ نفر به آلبوکرکی آمده‌اند که طبیعتا تعدادی از آنها چینی و ژاپنی هستند. برایم جالب بود که حضور چند صد تا چینی دموگرافی و قیافه‌ی شهر را عوض کرده بود! وقتی فهمید ایرانی هستیم گفت که دخترش دوستی ایرانی به نام مینا دارد که خیلی دختر خوبی است. از او آدرس یک رستوران خوب را پرسیدیم. رستوران سیزنز (فصلها) را به ما معرفی کرد. رستوران زیبای دو طبقه‌ای بود. ما به بالکن رفتیم تا از هیاهوی بار و آهنگ دور باشیم و از هوای غروب که رو به خنکی گداشته بود لذت ببریم. پیشخدمتهای رستوران همگی دختران رعنایی بودند که لباس یک دست سیاه پوشیده بودند و خیلی هم حاضرجواب بودند. غذای دریایی خوشمزه‌ای خوردم که ۱۳ دلار بیشتر نشد. موقع شام یکی از دوستان دیگر به اسم فرهاد که اهل مشهد بود به ما پیوست. لحظاتی خوش گذشت.

کلیسایی در بافت قدیم بود به نام کلیسای سنت فیلیپ که به نظرم بلندترین ساختمان آنجا بود.

داشتم از دوستانم در صحن کلیسا عکس می‌گرفتم که خانمی با خانواده‌اش وارد کادر شد. یک لحظه نزدیک بود به انگلیسی بگویم مزاحمی وارد کادر شده اما جلوی خودم را گرفتم و به فارسی گفتم: کادر شلوغ شده صبر کنید تا اینها برن... یکدفعه اون خانم برگشت و گفت ببخشید من حواسم نبود (اینها رو به فارسی گفت!) و بعد در مقابل تعجب من خودش رو معرفی کرد و گفت که ایرانیه اما همسر آمریکایی داره. اصلا به ظاهر ایشون نمی آمد که اهل مرز پر گهر خودمون باشند.خلاصه از من نصیحت همیشه مواظب حرف زدنتون باشید و خوب حرف بزنید.


 
آلبوکرکی: شهر از یاد رفته - سفرنامه (۳)
ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز ۸ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

(بخش اول سفرنامه را در ماه فروردین و بخش دوم را در ماه اردیبهشت نوشتم که این یکی را در ادامه‌ی همین نوشتار دوباره آورده‌ام.)

اگرچه آلبوکرکی با نیم میلیون جمعیت بزرگترین شهر ایالت نیومکزیکو است اما در میان شهرهای آمریکا هیچ رتبه ای ندارد. اصلا انگار هیچ وجهه‌ی شاخصی ندارد. تا قبل از این کنفرانس حتی اسمش را نشنیده بودم و با اینکه دانشگاه نیومکزیکو را می‌شناختم نمی‌دانستم که در این شهر قرار دارد. هتل من در بافت قدیم شهر آلبو کرکی بود که شاید قابل تحمل ترین جای شهر باشد برای کسی با روحیه‌ی شرقی من و درباره‌ی آن بیشتر خواهم نوشت. پیاده از هتل تا محل کنفرانس ۴۰ دقیقه راه بود و همان ساختمان بلند کمک می‌کرد که بی منت نقشه و راهنما راهم را پیدا کنم.

وقتی که وارد شهر شدم معلوم بود که تازه باران باریده و زمین تر شده بود و پای آدمی به گِلزار فرو می‌شد. وقتی از ماشین پیاده شدم دیدم که حاشیه‌ی خیابان ها پر از چاله‌چوله‌های پر آب است. خودروها که با سرعت رد می‌شدند بی هیچ مبالاتی آب را بر سر و روی پیادگان می‌پاشیدند. انگار که پیادگان هیچ حق حیات ندارند. در وسط خیابان بساط ساخت و ساز و تعمیرات پهن بود. در روزهای بعد که وزش باد خاک بر سر و صورتم می‌پاشید تازه فهمیدم که آن باران چه نعمتی بود.

با محمد سعید دوست ترکم که مرد نازنینی است در خیابانها قدم می‌زدیم به جایی رسیدیم که در نوع خودش حلبی‌آباد بود. خانه‌هایی دیدم که تا به حال در غرب ندیده بودم. دیوارهای آجری ویران...

به شوخی گفتم نکند از مرز خارج شده‌ایم و به مکزیک وارد شده‌ایم. البته این شوخی چندان هم دور از واقعیت نبود. مهاجران مکزیکی که بعضی‌هایشان بصورت غیر قانونی به سرزمین رویاها آمده‌اند زندگی خفت باری دارند. وضع سرخپوستان بومی هم تعریف چندانی ندارد. البته مراکز پیشرفته (های‌تک) هم در این شهر یافت می‌شوند که شاید معروفترین آنها آزمایشگاه ملی لوس آلاموس باشد: مرکز تحقیقات سلاحهای اتمی آمریکا که در جنگ جهانی دوم تاسیس شد و امروز ۲/۲ میلیارد دلار بودجه در سال دارد و بیش از ۱۲۰۰۰ دانشمند. همانجایی که فیزیکدان بزرگ و نابغه‌ی محبوب ریچارد فاینمن مشغول انجام پروژه‌ی مانهاتان بود که تا آخر عمر از عذاب وجدان رهایی نیافت.

 

من احترام خودم را حفظ کردم و اصلا آن دور و برها آفتابی نشدم. حتی در پرسه‌های عصرگاهی‌ام موزه‌ای در شهر دیدم که در ورودی آن موشک بزرگی کاشته بودند. حدس زدم که موزه‌ی فضایی باشد و مسیرم را عوض کردم.

بخش دوم:

ایالت نیومکزیکو به شکل یک مربع است با ابعاد ۵۵۰ در ۵۹۵ کیلومتر که شهر آلبوکرکی تقریبا در مرکز هندسی آن قرار دارد. جمعیت این ایالت ۲ میلیون نفر است و جمعیت مرکز آن نیم میلیون که بیشتر آنها اسپانیایی٬ مکزیکی و سرخپوستی هستند. کلا تابلوهای دوزبانه (انگلیسی- اسپانیایی) در سطح شهر فراوان بود.

علامت اختصاری شهر آلبوکرکی (ABQ) است و من در سیصد سالگی شهر وارد آن شدم (تاسیس ۱۷۰۶). فرودگاه ABQ با سازه‌های خشتی و سفالی تزیین شده بود و در بدو ورود به انسان می‌فهماند که قدم در شهری تاریخی گذاشته و نباید دنبال ساختمانهای مدرن و پر زرق و برق باشد. اتفاقا شهر دو برج ۲۲ و ۲۱ طبقه بودند که به ترتیب متعلق به بانک آمریکا و هتل Hyatt بودند و از همه جای شهر دیده می‌شدند. هتل ارزان قیمتی که در آن ساکن بودم در بافت قدیم شهر بود و پیاده تا محل هتل اصلی کنفرانس که همان Hyatt بود ۴۵ دقیقه فاصله داشت. خوشبختانه بدون احتیاج به نقشه و پرسش از کسی می‌توانستیم راهمان را پیدا کنیم.


بافت قدیمی شهر به نظرم تنها جای دیدنی و به درد بخور ABQ بود. البته من هم فرصت چندانی برای گشت و گذار نداشتم.


 
آزادی مجسمه
ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، کتاب ، سفرنامه ، دکتر ندوشن

کتاب آزادی مجسمه مجموعه‌ی تحلیل های دکتر محمد علی اسلامی ندوشن از سفرهایی است که درسالهای ۱۹۶۷ تا ۱۹۹۰ به آمریکا داشته. نام کتاب رویکرد انتقادی آن را نشان می‌دهد اما نویسنده معتقد است بدون حب و بغض و با رعایت بی‌طرفی برداشت های خود را به نگارش درآورده است:

در مقدمه‌ی چاپ نخست کتاب (سال ۱۳۵۶) می‌خوانیم:

«آنچه نوشته ‌ام ناشی از کمبود حسن نظر به این کشور بزرگ نیست. برای مردم آمریکا و آزادی پسندی و نیرو و تحرکی که دارند احساس تحسین داشته‌ام منتها آنگونه که بسیاری از افراد دریافته تر از من نیز دریافته‌اند٬ چنین می‌بینم که نیاز به آزادی در این کشور بیشتر در سطح و در جهت گرایش‌هایی جریان می‌یابد که «ابزار و مصرف» باید فرونشاننده‌ی آن بشود در حالیکه آزادی بدون آزادگی و غنای مادی بدون غنای درونی برخلاف سیری است که بتواند مورد آرزوی بشر باشد و به همین سبب این کتاب را آزادی مجسمه نامیدم. »

به نظر من اهمیت این کتاب در آنجاست که بیشتر متن‌های آن پیش از انقلاب اسلامی و به ویژه ماجرای گروگان‌گیری نوشته شده‌اند و به همین دلیل از تعصب و جانبداری در امان مانده ‌است. آزادی فکری نویسنده‌ی محترم و دلبستگی او به میهن خویش باعث شده که در مواجهه با تمدن آمریکایی -مثل آنهایی که هیچ چیزی از خود ندارند- تنها به چشم تحسین به تمدن عظیم آمریکا نگاه نکند و در پشت آسودگی‌ها و رفاهی که محصول پیشرفتهای شگفت انگیز یانکی هاست به جستجوی نقاط ضعف و شکنندگی ها باشد.

برخی از نوشته‌های این کتاب دقیقا ۴۰ سال قبل یعنی در ماه جولای ۱۹۶۷ نوشته شده - زمانی که به روایت نویسنده ۸ کانال تلویزیونی در هتل او وجود داشته- اما تحلیل های نویسنده حتی امروز هم برای کسی که با چشمهای شرقی دنیای غرب را می‌بیند مصداق دارد.

در بخش اول کتاب که نام کتاب را بر پیشانی دارد با استفاده از کتابهای منتقدین داخلی آمریکا مثالهای جالبی از صحنه سازیهای دولتمردان آمریکا در دنیا برای اجرای سیاستهای خود و همینطور کلاههایی که سرشان رفته در پیش روی خواننده قرار می دهد. می گوید حکومتهایی در دنیا هستند که وابسته به کمکهای آمریکا هستند و خوب بلدند که چگونه جیب آمریکای پولدار را خالی کنند.

از قول نویسنده ی کتاب «ملت گوسفند وار» می گوید آمریکایی ها خواستند یک تیم متخصص به تایلند بفرستند تا ببینند کمکهایی که به این کشور می کنند در مسیر صحیح خرج می شود یا نه؟ قرار شد استادان رشته ی مردم شناسی را به مدت یک سال و نیم به یکی از روستاهای تایلند بفرستند. دولت تایلند روستایی را از سکنه خالی کرد و کارمندان آموزش دیده ی خود را به آنجا فرستاد تا نقش دهاتی ها را برای استادان آمریکایی بازی کنند و ... [ص 33] بدین ترتیب وقتی دانشمندان آمریکایی تایلند را ترک کردند همان چیزی را در گزاریشهایشان نوشتند که حکومت تایلند می خواست


 
باسوادترین راننده
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، سیاست

در هاوایی اتفاقی برایم افتاد که به یکی از سوالهای مهمی که در ذهنم بود پاسخ داد. داشتم برای دیدن تپه‌ای که به سر الماس(۱) مشهور است پیاده می‌رفتم به تونلی رسیدم که در دل تپه ساخته بودند. از راننده‌ای که در آن حوالی اتوبوسش را پارک کرده بود ادامه‌ی مسیر را جویا شدم. گفت که باید داخل تونل بروم.
هنوز دور نشده بودم که صدایم زد. پرسید اهل کجایم گفتم ایران. تعجب کرده بود که چطور با صراحت می‌گویم ایران و مثل بیشتر هموطنانم نمی‌گویم پرشیا(۲) . گفتم با همه‌ی مشکلاتی که هنگام ورود به آمریکا به خاطر ایرانی بودن دارم، از اینکه ایرانی هستم و وارث یک فرهنگ غنی خوشحالم.
راننده‌ی اتوبوس گفت در زمانی که در دانشگاه واشینگتن درس می‌خوانده دوستان ایرانی زیادی داشته و با ایران آشناست. بحث شیرین و مفصلی بین ما آغاز شد که الان وقت نوشتن آن را ندارم. در حین بحث به او گفتم که وقتی رسانه‌های کشور شما را می بینم تصور می‌کنم که فقط به دنبال سرگرمی و تبلیغات هستند و آشغال به خورد مخاطبانشان می‌دهند. نتیجه‌اش هم این است که مردم آمریکا جزء ناآگاهترین مردم جهان هستند. پس چرا آمریکا سقوط نمی‌کند و برعکس روز به روز پیشرفته تر می‌شود؟
گفت در کشور ما رسانه های آزادی هستند که هیچ کس کاری به آنها ندارد و تو می‌توانی هر عقید‌ه‌ای را که داری در آنها چاپ کنی. در سراسر کشور ما نخبگانی پراکنده شده‌اند که با حساسیت مشکلات و مسایل روز را در این مجلات و رسانه ها مطلب می‌نویسند و حکومت نمی‌تواند نسبت به آنها بی اعتنا باشد (۳)...

آن مرد که اسمش تیم بود و 48 سال داشت باسوادترین راننده‌ی اتوبوس در هاوایی بود و شاید یکی از همین نخبگان پراکنده که می‌توانی ساعتها با انها حرف بزنی و بیاموزی و خسته نشوی.

پی نوشت:

(۱)- Diamond Head . تپه ای آتشفشانی در انتهای منطقه‌ی وایکیکی در هانولولو.

Diamond Head Honolulu Oahu, Hawaii

(۲)- راننده می‌گفت مردم آمریکا با شنیدن نام Persia یا Persian اول به یاد گربه ی ایرانی می‌افتند Persian Cat! و باید برای آنها توضیح بدهی که پرشیا نام یک کشور قدیمی است.

(۳) قدرت از آنجا که یک امر زمینی است موجب غرور و تمامیت‌خواهی حاکمان می‌شود و کار به جایی می‌رسد که ممکن است یک انتقاد ساده به براندازی تعبیر ‌شود. وجود رسانه‌های آزاد در هر کشوری بیش از هرچیز مزاحم حاکمان آن کشور است چرا که اعمالشان همواره زیر ذره‌بین منتقدان است و نمی‌توانند دست از پا خطا کنند. به همین دلیل است که رسانه‌های آزاد را یکی از ستونهای مردم‌سالاری می‌دانند.


 
رسیدم به هاوایی
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

روز یکشنبه ساعت 8 شب به وقت محلی وارد هانولولو شدم. هاوایی 6 ساعت با تورنتو اختلاف زمان دارد بیش از 20 ساعت بود که نخوابیده بودم. اما اشتیاق دیدن شهرمرا از هتل بیرون آورد. هیچ وقت آرزوی دیدن هاوایی را نداشتم برای من چندان دست یافتنی نبود.

خیابانی را گرفتم و ادامه دادم شاید 5 دقیقه بیشتر راه نرفتم که دریا را دیدم. دریا مرا صدا زده بود و بی اختیار به سراغش آمده بودم. به یاد این شعر بهمنی افتاده بودم

 

دریا صدا که می زندم وقت رفتن است ...

 

تا به خودم آمدم 2 ساعت گذشته بود و من به ساحل وایکی کی رسیده بودم.

 

شهر امن است و پر از ژاپنی هایی است که سیگار می‌کشند و آرایش می‌کنند و پر از درختان عجیب و پرنده‌های رنگارنگ.

 

 

 

 

 

 

 

wave surfing

 

امیدوارم فردا عصر بتوانم گشتی در شهر و ساحل بزنم. اینجا موج سواری خیلی طرفدار دارد.

 

الان ۳ بامداد است. داشتم روی مقاله‌ام کار می‌کردم. امروز ساعت ۱۰ ارایه‌ی مقاله دارم. دیروز یکی از دوستان قدیمی‌ام در دانشگاه شیراز را پیدا کردم. او اصلا نمی‌دانست من به کانادا آمده‌ام تا اینکه اسم مرا در برنامه‌ی کنفرانس می‌بیند. از قضا زمان مقاله‌ها‌ی ما پشت سر هم است. چندتا از دوستان دانشگاه میشیگان را هم دیدم. بچه‌های یو سی ال ای امسال نیامده‌اند. تعداد ایرانی ها کم شده!


 
دوباره سفر
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، حسب حال ، آمریکا و کانادا

در فرودگاه تورنتو هستم. اگر خدا قبول کند عازم هاوایی هستم. از اینجا به شیکاگو می روم از شیکاگو به سن فرانسیسکو و از آنجا به هانولولو.

 

صبح خواب ماندم . در ده دقیقه هرچه را به ذهنم رسید در کوله پشتی انداختم. تا فرودگاه تاکسی گرفتم. راننده بنگلادشی بود و اسمش رحمان. 40 دلار گرفت و به اندازه ی 80 دلار حرف زد.

 

یک ساعت و 15 دقیقه در بازرسی گمرک آمریکا معطل شدم. روز به روز بدتر می شوند. تنها 2 افسر داشتند. یکی از آنها آدم بسیار چاقی بود که مرا به یاد شعری از ایرج میرزا یا دهخدا انداخت : شکم و سینه در سرش مدغم.

 

پشت سرش تابلویی بود که نوشته بود : ما (افسران گمرک)  مرز اول دفاع از آمریکا هستیم . ما ورزیده و حرفه ای هستیم ... خنده ام گرفت. آن دیگری بانوی وجیه المنظری بود. سروکار من هم با این سیمین بت سنگین دل افتاد. معلوم بود قیافه‌ام خیلی بی حوصله بود چون دوبار عذرخواهی کرد و مثل دفعه قبل که به آمریکا رفتم٬ سوال پیچم نکرد.

 

 

 دوباره در سفرم. همه‌ی زندگی‌ام یک کوله‌پشتی جمع و جور است که روی دوشم می‌اندازم و به هرکجا که می‌خواهم می‌روم.


 
آلبوکرکی: شهر از یاد رفته - سفرنامه (۲)
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، سفرنامه

ایالت نیومکزیکو به شکل یک مربع است با ابعاد ۵۵۰ در ۵۹۵ کیلومتر که شهر آلبوکرکی تقریبا در مرکز هندسی آن قرار دارد. جمعیت این ایالت ۲ میلیون نفر است و جمعیت مرکز آن نیم میلیون که بیشتر آنها  اسپانیایی٬ مکزیکی و سرخپوستی هستند. کلا تابلوهای دوزبانه (انگلیسی- اسپانیایی) در سطح شهر فراوان بود.

علامت اختصاری شهر آلبوکرکی (ABQ) است و من در سیصد سالگی شهر وارد آن شدم (تاسیس ۱۷۰۶). فرودگاه ABQ با سازه‌های خشتی و سفالی تزیین شده بود و در بدو ورود به انسان می‌فهماند که قدم در شهری تاریخی گذاشته و نباید دنبال ساختمانهای مدرن و پر زرق و برق باشد.  اتفاقا شهر دو برج ۲۲ و ۲۱ طبقه بودند که به ترتیب متعلق به بانک آمریکا و هتل Hyatt بودند و از همه جای شهر دیده می‌شدند. هتل ارزان قیمتی که در آن ساکن بودم در بافت قدیم شهر بود  و پیاده تا محل هتل اصلی کنفرانس که همان Hyatt بود ۴۵ دقیقه فاصله داشت. خوشبختانه بدون احتیاج به نقشه و پرسش از کسی می‌توانستیم راهمان را پیدا کنیم.

 

 

بافت قدیمی شهر به نظرم تنها جای دیدنی و به درد بخور ABQ بود. البته من هم فرصت چندانی برای گشت و گذار نداشتم.


 
توفان مشهد- نسیم تهران
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: ایران ، سفرنامه

نمی‌دانم از کجا بنویسم؟ از نسیم دروازه‌ی‌ قرآن؟ از هوای توفانی مشهد؟ از هوای خنک تهران؟

چند روزی مشهد بودم. حرم بسیار خلوت بود و بدون فشار و بی‌حرمتی می‌شد دستی به ضریح نقره‌ای رساند. یک روز هم به شاندیز رفتیم  به نیت شیشلیک. موقع برگشت هوای مشهد توفانی شد و پس از ۵ ساعت تاخیر پرواز ما به نوشهر لغو شد. تصمیم گرفتم قید شمال را بزنم و بلیتم را تبدیل به تهران کنم اما پرواز تهران هم لغو شد. باران بسیار شدیدی می‌بارید و رعد و برقهای متوالی آسمان را روشن می‌کردند. هیچ پروازی در مشهد به زمین ننشسته بود و امیدی به مسافرت هوایی نبود. ساعت ۷ بود که خودم را به راه‌آهن رساندم راننده‌ی نامرد تقاضای ۳۰۰۰ تومان کرایه کرد که من فقط ۲۵۰۰ تومان به او دادم. مشهد با اینکه دومین شهر ایران است با نزدیک به سه ملیون جمعیت و بیش از 20 ملیون مسافر که سالانه به این شهر سفر می کنندُ شهر بی قانونی است. اخیرا با فروپاشی حکومت صدام شیعیان عراق هم به خیل زایران پیوسته اند و حضور عربها در شهر بسیار چشمگیر است. مغازه دارهای مشهدی هم زبان عربی اشان حسابی پیشرفت کرده.

به نظرم مشهد متناسب با ظرفیتها و قابلیتهایی که دارد توسعه نیافته، شهر چندان زیبا نیست و خدمات شهری هم چنگی به دل نمی زند. نظارتی برعملکرد فروشنده ها و رانندگان تاکسی وجود ندارد و این حضرات به هر میزان که تیغشان ببرد سر زوار بیچاره کلاه می گذارند. مثلا در همین سفر اخیر فاصله فرودگاه تا فلکه ی آب را با قیمت 1300 تومان و یکبار 2500 تومان طی کردم.

 در خود راه آهن فروش بلیت نداشتند. به نزدیکترین آژانس رفتم. قطار فوق‌العاده سیمرغ ساعت ۷ و ۴۰ دقیقه جا داشت. قیمت بلیت هم حالا به ۲۰۰۰۰ تومان رسیده.

حالا در تهرانم و به زودی به کانادا برمی‌گردم. هوای تهران بسیار خنک است. در این وقت سال نیازی به کولر و پنکه نیست و شب باید پنجره‌ها را ببندی.

 

امروز  بعد از ۶ سال به پاساژ علا‌الدین رفتم. شارژر موبایلم را در مشهد گم کردم. جای سوزن انداختن نبود. جای تعجب ندارد. موبایل بازی مهمترین سرگرمی جوانان تهرانی است.

 


 
سفر به جهرم
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، حسب حال

دیروز پس از سالها به جهرم رفتم. جهرم را نگین سبز فارس می نامند. مرکبات جهرم به ویژه لیمو و پرتقال آن بسیار معروفند. انواع منحصر به فرد خرما در جهرم تولید می شود که بر خلاف خرماهای بم و خشت، عسلی یا قهوه ای رنگ هستند و آبدارترند. کودک که بودم بزرگترها می گفتند خرمای شاهانی جهرم بهترین خرمای ایران است. میوه ی این نوع خرما بلند است و پوست نارکی دارد. غیر از خرمای شاهانی، خرمای گیوانی، قصب (خشخاشی) و تورز tovarz هم از دیگر انواع خرمای جهرمند. تورز خرمای بسیار کوچکی است به اندازه ی یک بند انگشت. جهرمی ها خرما را با ماست می خورند که غذای کاملی است و طبع سرد و گرم را به هم می آمیزد.

 

غیر از اینها که گفتم گونه ی خاصی از کاهو در جهرم می روید که برگهای بلند و بسیار سبزی دارد. نوعی از بادمجان هم مخصوص جهرم است که کشیده و بلند است. این نوع بادمجان بسیار خوشمزه است و به صورت خام هم مصرف می شود. اگرچه خورشت یا مسمای آن هم بسیار لذیذ است.

 

جمعه صبح با مادر و محمود – همسر خواهرم- به سمت جهرم راه افتادیم. فاصله ی جهرم با شیراز 185 کیلومتر است و نقریبا 2ساعت و نیم طول می کشد. از سرسبزی جاده معلوم بود که امسال باران خوبی باریده. بزرگترین شهر در طول راه خفر است که 100 کیلومتر با شیراز فاصله دارد. تقریبا از شیراز تا خفر یکسره باغ و مزرعه است. رودخانه قره آغاج هم به موازات جاده باغها و مزارع را سیراب می کند. اخیرا سد یا بهتر بگویم بندی هم بر روی آن ساخته اند.

 در جهرم به دیدار قوم و خویشهای پدری رفتم. بعد از چند سال عموی بزرگ عمه و عموی کوچک را دیدم. عموی بزرگ از دیدار من بسیار خوشحال شد اگرچه حال خوشی نداشت. می گفت شاید این آخرین بار باشد... پسرعموی کوچکم که همنام من است والبته 14 سال کوچکتر جز مشتریهای بهشت دل بود.

 به محله ی پدربزرگ معروفم هم سر زدم. سال 66 که به خاطر بمباران مدارس شیراز تعطیل شد وسط سال تحصیلی به جهرم رفتم و چند ماهی با پدربزرگ و مادربزرگ زندگی کردم. اسم دبستان ما قائم مقام بود و معلم ما هم آقای فروتن بود. از رفقای آن کلاس فقط از کورش خبر دارم که او هم مثل من از شیراز آمده بود و بعدها وارد دانشکده ی مهندسی شیراز شد. دوستی داشتم به اسم امیر صحرائیان که زیاد به خانه اش می رفتم و با هم درس می خواندیم. خیلی دوست دارم یم بار دیگر او را ببینم.

 

بیشتر مغازه دارهایی که من می شناختم یا مرحوم شده اند یا زمین گیر: حاج صبور عطار، عبدالعلی خیاط،  میرزا خلیل، آقای ممتاز که سر فلکه ی مصلی لوازم التحریری داشت، جواد بستنی بند، حبیب سبزی فروش و ...

 عصر با محمود به غار سنگتراشان که در گویش محلی سنگ اشکن می گویند رفتیم. سنگهای کوه را به مرور سالها بریده اند و حالا غار بسیار بزرگی بوجود آمده که با ماشین می توان وارد آن شد. کف غار بسیار صاف است و هوای خنکی دارد.

 شب به مسجد امام حسین رفتم.مسجد پر از جوانان بود و نوجوان خوش صدایی مکبر بود. بعد از نماز سوره های حشر و فجر را بین نمازگزاران توزیع کردند و قاری خوش صدایی این سوره ها را تلاوت کرد.

 شب مهتاب بر بالای جاده می تابید.


 
آلبوکرکی: شهر از یاد رفته - سفرنامه (1)
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

در ماه جولای سال 2006 برای شرکت در کنفرانس سالانه ی آنتن و انتشار امواج به آلبوکرکی Albuquerque مرکز ایالت نیومکزیکو رفتم. پرواز خنده دار من -که همزمان با فینال جام جهانی آلمان بود- از تورنتو و از طریق دالاس Dallas و سپس دنور Denver بود. دالاس مرکز تگزاس در جنوب آمریکا همسایه نیومکزیکوست در حالیکه دنور تقریبا در مرکز آمریکا و شمال نیو مکزیکوست. شرکتهای هواپیمایی برای برقراری تعادل بین خطوط هوایی گاهی تخفیفهای عجیب و غریبی می دهند. استاد راهنمایم تعریف میکرد وقتی در آمریکا دانشجو بوده یک بار با 36 دلار از نیویورک به لس آنجلس می رود. در پرواز دالاس به دنور هم خانمی بغل دستم بود که می خواست به هاوایی برود و چهار توقف داشت.

فرودگاه دالاس
Dallas / Fort Worth International Airport
البته این سفر هوایی طولانی به دیدن فرودگاه دالاس می ارزید. فرودگاه دالاس از لحاظ مساحت دومین فرودگاه آمریکا و چهارمین فرودگاه جهان است و از لحاظ ترافیک هوایی سومین فرودگاه جهان. مرکز اصلی هواپیمایی American Airlines در دالاس است. فرودگاه خیلی آبی بود و یک خط مونوریل داشت. فرودگاه پر از نیروهای نظامی بود که خیلی هایشان از عراق و افغانستان می آمدند. برادرهای متجاوز نظامی خیلی خاکی بودند همینطور روی زمین ولو بودند و بعضی ها بغچه اشان را زیر سرشان گذاشته بودند و خوابیده بودند. انواع رستوران ها و کلاب ها در فرودگاه وجود داشت. باشگاههایی هم بودند که هر کدام به نیروهای قسمتی از ارتش خدمات می دادند. آقایی که از تورنتو تا دالاس همراهم بود و خودش اهل کلرادو بود می گفت که در تگزاس مالیات درآمد صفر درصد است و خلاصه پول مردم از پارو بالا می رود.
ترمینالD فرودگاه که مخصوص پروازهای بین المللی بود با آثار هنری آراسته شده بود. ظاهرا 30 هنرمند برجسته در این ترمینال و ایستگاه مونوریل هنرنمایی کرده اند این هم یک چشمه:



مونوریل Skylink
Skylink بزرگترین قطار سریع السیر فرودگاهی جهان است. مونوریل هم همان چیزیست که شهردار قبلی تهران در صادقیه چندتا ستونش را کاشته اند و منتظرند که انشاا... با همت ابرهای باران زا کم کم سبز بشوند و میوه بدهند. سیستم Skylink کاملا خودکار است (راننده ندارد) و حداکثر سرعت آن 60 کیلومتر بر ساعت است.



فرودگاه دالاس 5 ترمینال دارد که به شکل نیمدایره هستند. ترمینالD به شکل U ساخته شده است. نکته ی مهمی که در این ترمینال توجهم را جلب کرد وسعت آن و فضاسازی آن بود که ترمینال را خلوت نشان می داد و به مسافر آرامش می داد.
ادامه دارد...

 
ویکتوریا، شهر گلها - سفرنامه (۴)
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

ویکتوریا مرکز ایالت بریتیش کلمبیاست و به همین دلیل مجلس ایالتی و ساختمانهای اداری مهم در این شهر واقع شده‌اند. برای من این سوال مطرح بود که آیا محاصره‌ی شهر در بین دریا و زمان نسبتا طولانی رفت و آمد تا ونکوور برای مردم و مسوولان مشکلی ایجاد نمی‌کند؟ پاسخ این سوال را در بندرگاه ویکتوریا گرفتم:

victoria harbor

بندرگاه پر از هواپیماهای ملخ دار بود که روی آب فرود می‌آمدند. ترابری هوایی در این ایالت هم مثل ترابری آبی رونق چشمگیری دارد. در همین انتاریو دوستی داشتم که گواهینامه ی رانندگی نداشت اما گواهینامه ی خلبانی داشت. با کمتر از 1000 دلار در ماه می توانید صاحب یک هواپیما شوید!

پارلمان بریتیش کلمبیا:

این ساختمان زیبا در سال 1898 توسط یک مهندس جوان 25 ساله به نام فرانسیس راتن بری طراحی و ساخته شده است. این آقا معمار هتل ایمپرس هم هستند. بازدید از مجلس رایگان بود و تورها هر 20 دقیقه یک بار حرکت می کردند. خانم جوانی که بلیت ها را می‌داد خودش را به شکل ملکه ویکتوریا درآورده بود: کلاه گل دار و چتر توری سفیدی داشت و مدام از جواهرات و لباسهای اشرافی‌اش تعریف می کرد. جالب این بود که لهجه‌ی انگلیسی زیبایی داشت و حسابی در نقش فرورفته بود. ملکه ویکتوریا آدم مطلعی نشان می‌داد و به سوالهای مردم هم پاسخ می‌داد. یادتان باشد که کانادایی ها ملکه ویکتوریا را خیلی دوست دارند چون بدون خین و خین ریزی به آنها استقلال داد، پس هیچوقت با ملکه شوخی نکنید.

خانمی که راهنمای ما بود با صدای بلند از تاریخ و میراث فرهنگی بریتیش کلمبیا و ویکتوریا
سخن می‌گفت و در ضمن سخنانش گفت که ما شما توریست ها را خیلی دوست داریم چون دومین منبع درآمد ما بعد از فروش چوب، توریسم است.

گرداگرد ساختمان مجلس پر از گلهای رنگارنگ بود. در خیابانهای اطراف هم سبدهای زیبای گل از تیرهای چراغ برق آویخته بودند. در ویکتوریا تیرهای چراغ برق هم شکوفه می‌دهند. آب و هوای مدیترانه‌ای ویکتوریا این شهر را گرمترین شهر کانادا کرده است و نزدیکی به کوه المپیک در ایالت واشینگتن آمریکا تاثیرات شگفتی بر میزان بارش سالیانه ی ویکتوریا داشته. میزان بارش سالیانه‌ی این شهر تنها نصف ونکوور و دو سوم سیاتل است و به همین میزان روزهای آفتابی آن بیشتر است.

در آخرین روزهای ماه آگوست -گرمترین ماه سال- هوای ویکتوریا بسیار دلپذیر بود و نسیمی خنک از حاشیه ی آبی دریا جریان داشت.

موزه‌ی مجسمه‌های مومی:

روبروی مجلس، بر لب آب موزه‌ی مجسمه‌های مومی بود. تندیس بیش از 300 نفر از شخصیت‌های سیاسی، تاریخی، ملی، هنری و تخیلی همراه با توضیحات در این موزه نصب شده بود. هزینه‌ی ورود برای دانشجوها 7 دلار بود. این هم ملکه الیزابت چندم :

از صبح که بیرون آمدیم گلودرد داشتم و به ونکوور که برگشتیم تب و لرز شدیدی گرفتم. دندانهایم به شدت به هم می خوردند. همانجور با لباس رفتم روی تخت و به رضا گفتم هر چه پتو و روتختی هست روی من بیندازد. یادم باشد داستان سوپ خوردن در رستوران چینی را در سفرنامه‌ی ونکوور بنویسم.

پایان %


 
ویکتوریا، شهر گلها - سفرنامه (۳)
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، حسب حال

وقتی از باغ بوچارت به ونکوور برگشتم گمان نمی کردم بار دیگر به جزیره برگردم و شهر ویکتوریا را ببینم. از یکطرف شهر ونکوور سرشار از دیدنی ها بود و مدت اقامت من کوتاه و از طرف دیگر رفت و آمد به شهر ویکتوریا زمان زیادی می طلبید و باز مدت اقامت من کوتاه...

عصر روز سوم سفر بود. در هتل (ونکوور) نشسته بودم. موقع برگشتن از دانشگاه UBC تصادف کرده بودم و آرنجم به اندازه‌ی یک نارنج باد کرده بود. بدنم کوفته بود... رضا آمد توی اتاق. می‌خواستم قصه‌ی تصادف را تعریف کنم که گفت دو نفر برای دیدنت آمده اند. شاخ در آوردم! اینجا توی ونکوور، در این دیار غربت، با تنی رنجور و خسته، قایقی در هم شکسته، این همه آشفته حالی، این جنون لاابالی ... دلها بسوزد بر آن آقایی که آرنجش به اندازه ی یک نارنج ...

هرچی گفتم کیا هستن؟ لو نداد. مهمونها اومدن تو :عباس و خانمش آزاده بودند هر دو از دوستان خوب واترآباد. آشنایی من و عباس هم داستان عجیبی دارد. گاهی فکر می کنم دنیا چقدر کوچیکه Small world buddy ... اتفاقا آنها هم برای همان کنفرانسی که رضا در آن مقاله داشت آمده بودند. گفتند که ماشین اجاره کرده‌اند و قرار است فردا صبح زود به ویکتوریا بروند. از ما دعوت کردند. من پذیرفتم اما رضا مردد بود.

روز بعد ساعت 10 – 11 بود که عزیزان آمدند! به ترمینال سواسن رفتیم و سوار فری (کشتی) شدیم. روی آب خیلی خوش گذشت. به خشکی که رسیدیم، ترافیک بی سابقه‌ای در بزرگراه 17 دیده می‌شد. ظاهرا اتوبوس جهانگردی از آنجا رد شده بود!

به ورودی شهر که رسیدیم بارانی از گلهای رنگارنگ بر چشمان ما بارید. به یاد صحنه ی پایانی یکی از داستانهای کوتاه نویسنده ی محبوبم گارسیا مارکز افتادم: زیباترین غریق جهان... سبدهای گل جلوی مغازه ها آویزان بود و حاشیه‌ی خیابان هم پر از گلهایی با رنگهای تند و متضاد بود بنفش و قرمز و زرد. رنگهایی که حرکت و هیجان را به تو القا می‌کردند. به مرکز شهر و بندرگاه (خیابان دولت) رسیدیم. با گل نوشته بودند: به ویکتوریا خوش آمدید. 

Welcome to Victoria

 یکی از بناهای بسیار زیبا در مرکز شهر ویکتوریا هتل Empress بود.  نمای بیرونی هتل با پیچکهای سبز پوشیده شده بود و دو کاج کج در ورودی آن کاشته بودند.معماری این هتل که بین سالهای ۱۹۰۴-۱۹۰۸ ساخته شده به سبک قلعه‌های اروپایی (château style) است که در میان هتل های مجلل کانادا مرسوم است و اگر یادتان باشد قبلا هم اشاره کرده بودیم (ر.ک. شهر سفید و آبی سفرنامه‌ی کبک سیتی) .هتل Empress  پذیرای شاه و ملکه و ستاره‌هاست. اگر همین فرداشب بخواهید یک اتاق یک تخته در این هتل بگیرید ارزانترین قیمت ۲۳۹ دلار است که احتمالا اتاق زیر شیروانی است با نمای دستشویی! عصرها یک چایی سنتی درلابی هتل سرو می‌کنند به قیمت ۵۰ دلار. بنده از آنجا که کلا با شاه و شاهنشاهی مشکل دارم به داخل هتل نرفتم و از همین بیرون عکس گرفتم. آن دو نفری که توی عکس می‌بینید دو همسفر من هستند و خود بنده هم بنا به برهان نظم مشغول عکاسی

Empress Hotel Victoria , BC

 چون در ایران بسیاری از سایت ها مورد مهرورزی قرار گرفته ممکن است این تصاویر برای بازدید کنندگان در ایران قابل دیدن نباشند.

 

ادامه دارد...


 
ویکتوریا، شهر گلها - سفرنامه (۲)
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

یکی از جاهای بسیار دیدنی ویکتوریا و جزیره‌ی ونکوور، باغ بوچارت است که در ۲۱ کیلومتری شمال ویکتوریا قرار دارد. خوشحالم که توانستم یک بار در زندگی ام این باغ را ببینم. البته ما شیرازیها خودمان باغ ارم داریم که حتما قشنگترین باغ دنیاست اما بالاخره آدم باید یک ذره انصاف داشته باشد... لا اقل آزاده باشد!

از سال ۱۹۰۴ خانم ژنی بوچارت مشغول زیباسازی زمینی شد که در اصل بخشی از کارخانه‌ی سیمان شوهرش بود. او با اسب و گاری چندین تن خاک مرغوب از مزارع اطراف آورد تا باغ را آباد کند. امروز بیش از ۱ میلیون گیاه در باغ و گلخانه های پشتیبان آن وجود دارد و به همین تعداد، توریست از این باغ بازدید می‌کند. در سال ۲۰۰۴ این باغ به عنوان یکی از اماکن ملی-تاریخی کانادا اعلام شد و اکنون یکی از مهم ترین جاذبه های توریستی ویکتوریا محسوب می‌شود. بهای ورود به باغ در طول سال متفاوت است . در ماه اوت (تابستان) نفری ۲۳ دلار بود. شما می‌توانید با یک بلیت دو بار از باغ دیدن کنید. مجموعه‌ی دیدنی‌های باغ بوچارت عبارتند از:

باغ سانکن sunken ، آبنمای Ross ، باغ باگ، باغ رز ، باغ ژاپنی، حوض ستاره و باغ ایتالیایی .

در بدو ورود به باغ یک آلاچیق بسیار زیبا که با گلهای رنگارنگ بگونیا و فیوشا تریین شده بود چشمهایت را نوازش می داد و تو را برای دیدن یک زیبایی بزرگتر آماده می‌کرد: باغ sunken. تنوع رنگ گلها... مسیر مارپیچ سنگفرش شده ... و دو سرو ناز که مثل دو نگهبان به تو خوشامد می‌گفتند. نهایت سلیقه‌ی بشری در تزیین باغچه ها و انتخاب رنگ گلها به کار گرفته شده بود به حدی که دلت می خواست همانجا بمانی و تنها وسوسه‌ی دیدن سایر بخشهای باغ تو را راضی به دل بریدن می‌کرد:



در انتهای باغ سانکن، فواره بسیار زیبایی بود. رقص و سماع آب بسیار دیدنی بود. انگار یک سمفونی در حال اجرا بود. نمی‌دانم شاید یک ساعت روی صندلی نشسته بودم و به رقص آب نگاه می‌کردم.



در وسط باغ فضایی برای اجرای کنسرت باز و آتش بازی وجود داشت و بعد آب نمایی با مجسمه‌ی سه ماهی Sturgeon (خاویار) و پشت آن راه باریکی بود که به یک خلیج کوچک منتهی می‌شد و می‌توانستی تصویر دریا را از لابه‌لای شاخه‌های درختان ببینی و کوهی که در دوردست مغرور و استوار خودنمایی می‌کرد...

باغ ژاپنی هم بسیار زیبا بود. درختان مینیاتوری، آبخوری‌ها، برکه‌های کوچک، آلاچیق ها و حتی فانوسهای کاغذی همه برابر اصل بودند. در این باغ خورشید را نمی‌دیدی و فقط از زیر شاخه‌های درختان رد می‌شدی، درختانی که با پیاده‌روهای باریک از هم جدا شده بودند.

و سنگهایی که در میان برکه ها گذرگاههای قشنگی ساخته بودند:

بعد از باغ ژاپنی حوض ستاره بود و پس از آن باغ ایتالیایی که شلوغی و روشنایی فراوان آن روح شرقی تو را آرام نمی‌کرد، آن هم پس از آرامش و سکوتی که باغ ژاپنی به تو داده بود.

 

برای دیدن عکسهایی از گلها و باغ می توانید به این دو لینک مراجعه کنید:

عکس گلها
عکسهای باغ

باید یادی کنم از همسفر عزیزم جناب میرزا رضا که از ابتدای دوره‌ی دبیرستان تا انتهای دوره‌ی فوق لیسانس ملازم رکاب ما بودند و سفر حقیر به غرب کانادا در اصل طفیل حضور ایشان بود که برای شرکت در یکی از همین کنفرانسهایی که ۳ تا E دارند، از گرونوبل فرانسه به ونکوور آمده بودند. می‌خواستم موقع نگارش سفرنامه‌ی ونکوور از ایشان یاد کنم اما دیدم خیلی حرف درباره‌ی ونکوور دارم و حیف است (!) و شاید اصلا فرصت نشود.

این آقا رضا در تمام ۴-۵ ساعتی که مشغول رفت و آمد بین ونکوور و باغ بوچارت بودیم یک‌بند از یافته‌ها و کشفیات خود در فرانسه می‌گفتند و مدام حکمت می‌ریختند و از مجموع فرمایشات و یاسین هایی که خواندند بنده فقط دو آیه در ذهنم مانده: یکی اینکه این فرانسویهای احمق به ۹۷ می‌گویند ۴ تا ۲۰ تا با ۱۰ تا با ۷ تا (۴*۲۰+۱۰+۷=۹۷) و دیگر اینکه پیرمردی در شهر گرونوبل هست که هر روز به کبوترها غذا می‌دهد و وقتی از خیابان رد می‌شود انبوهی از کبوترها پیرامون او حلقه‌ می‌زنند و در کنار او به پرواز در می‌آیند... خیلی تصویر قشنگی است!


 
ویکتوریا، شهر گلها - سفرنامه (۱)
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

ویکتوریا مرکز ایالت بریتیش کلمبیا یکی از غربی ترین شهرهای کانادا و آمریکای شمالی محسوب می شود شهر در جنوب جزیره ی ونکوور و در دامن اقیانوس آرام قرار دارد. به ویکتوریا شهر بازنشسته ها هم می گویند! بخش زیادی از جمعیت ۷۴۰۰۰ نفری این شهر بازنشسته هایی هستند که از سراسر کانادا به این شهر زیبا و خوش آب و هوا آمده اند.


محل اقامت ما هتلی در خیابان رابسون در lونکوور بود و حدودا ۴ ساعت طول کشید تا از هتل به ویکتوریا برسیم. برای رفتن از ونکوور به ویکتوریا باید ابتدا به ترمینال سواسن Tswwassen در ۲۱ کیلومتری جنوب ونکوور و نزدیکی مرز آمریکا بروید. سپس به مدت ۱ ساعت و ۳۵ دقیقه سوار فری (نوعی کشتی) بشوید و به ترمینال شوارتز Swartz bay در ۱۷ کیلومتری شمال ویکتوریا بروید و از آنجا هم به یک طریقی خودتان را به شهر برسانید.

من در چار پنج روزی که در ونکوور بودم دو بار به جزیره رفتم: بار اول برای دیدن باغ بوچارت و بار دوم برای دیدن شهر ویکتوریا. بنابراین جمعا ۴ بار به مدت ۶ ساعت و ۲۰ دقیقه سوار فری شدم. ابعاد فری ها بسته به حجم ترافیک و ساعت روز متفاوت بود. یکی از این فری ها سه طبقه برای مسافران و دو طبقه برای ماشین ها فضا داشت. ظرفیت این فری ۲۱۰۰ مسافر و ۴۷۰ خودرو بود که سه چهار رستوران هم داشت و سالنهای بزرگی که برنامه های تلویزیون را پخش می کردند. طول این فری ۱۶۷ متر بود و یک سالن کنفرانس هم داشت. فری هایی که پیش از این در کبک سیتی و اتاوا دیده بودم در مقایسه با این فری به اسباب بازی شبیه بودند. هزینه ی جابحایی یکطرفه برای مسافران ۱۱ دلار و برای خودروها ۳۳-۳۵ دلار است. حمل و نقل آبی در ایالت بریتیش کلمبیا سهم عمده ای در جابجایی های درون شهری و بین شهری دارد و در این باره بیشتر خواهم گفت.



مشاهده ی طبیعت زیبای اطراف که آمیزه ای از آب و جنگل و کوه بود باعث می شد که آدم طول سفر را نفهمد. مردمی که مثل ما توریست بودند همه به عرشه ی کشتی آمده بودند. طبقه ی فوقانی کلا سرباز بود و تا وقتی که هوا خوب بود جمعیت زیادی آنحا بودند. عده ای هم همانجا دراز کشیده بودند و حمام آفتاب می گرفتند. کلاطبقه ی خاصی از توریست ها فقط دوست دارند دراز شوند هر جا و هر وقت فرقی نمی کند.



 
یادداشت های فرودگاهی
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، سفرنامه

تا که عشقت مطربی آغاز کرد

گاه چنگم گاه تارم روز و شب

 

واترلو:

چهارشنبه صبح برف مفصلی بارید. خوب شد عقده به دل نماندم. در ده دقیقه همه جا سفید شد. رفتم حسابی بدون چتر و کلاه زیر برف قدم زدم. بعد به کافی شاپ غربی دانشگاه رفتم. این کافی شاپ پنجره ی بزرگی دارد که تماشای بارش برف از پشت آن خیلی دلنشین است. دانشگاه خلوت شده. هفته ی قبل از امتحانات است و بچه ها فرجه دارند.

آخرین قهوه و بیگل را خوردم. جوانها داشتند آدم برفی درست می کردند.

 

از واترلو تا فرودگاه تورنتو٬ راننده در تمام طول مسیر با من حرف می زد. می‌گفت در جوانی هیپی کوتاه مو بوده و دو بار از واترلو نا کالیفرنیا رانندگی کرده. سوالهای عجیبی درباره‌ی ایران می‌پرسید. خیال می‌کرد ایران پشت کوه است. اسم میوه های مختلف را می‌برد و می‌گفت اینها توی ایران پیدا می‌شوند؟ اولین میوه‌ای که پرسید: سیب بود. می‌خواستم دو دستی بزنم... گفتم بله ۱۲ نوع سیب داریم. خلاصه کار رسید به کیوی و آناناس و آوکادو. من هم که کم نمی‌آرم! یا می‌گفتم ۱۲ نوع داریم یا ۱۴ نوع یا اینکه یه چیزهایی شنیدم اما ندیدم چون ایران کشور خیلی بزرگیه و ... می‌دونید آخرین میوه‌ای که نام برد و به نظر خودش می‌تونست دیگه روی من رو کم کنه٬ چی بود؟ هندونه!

**********

لندن:

 در لندن هوا ۱۱ درجه بود. ابر در آسمان بود اما آفتاب تندی می تابید که عجیب بود. موقع فرود هواپیما تکانهای شدیدی داشت درست همان موقع خوابم برد. همین الان بی بی سی گفت یک ترنادو شدید در شمال غربی لندن اومده و سقف خونه ها رو خراب کرده از پنجره نگاه کردم یه بارون دم اسبی داره میاد

 

منتظر سوار شدن به هواپیما بودم که یکی از هم مدرسه ای های قدیمی رو توی ترمینال 29 دیدم. راستش دیگه از این دیدارهای ناگهانی شگفت زده نمی شم. صندلیش 25 ردیف با من فاصله داشت اما بغل دستی من جاش رو با اون عوض کرد. علوم کامپیوتر می خونه در دانشگاه سیمون فریزر در ونکوور. اینجور که تعریف می کرد اونجا هم ایرانی ریخته. پرواز خیلی برایم طولانی شد. دلم می خواست هرچه زودتر به تهران برسم. یک فرق مهم این پرواز(لندن-تهران) با پرواز قبلی (تورنتو-لندن) اینه که همه دارند با هم حرف می‌زنند حتی مهموندار ها  با مسافرها نیم ساعت صحبت می‌کنند.

 ***********************

 

 

تهران:

حالا در مهرآباد هستم. هوای تهران ۵ درجه است و باران باریده. یک بطری نیم لیتری آب خریدم از قرار ۳۰۰ تومان٬ می شود ۳۷ سنت کانادا.

 

یکی از رفقا که قرار بود دنبالم بیاد پیداش نشد و خودم به فرودگاه داخلی اومدم. خوب بالاخره رفقای قدیمی هم سرشون شلوغ شده. خودخواهیه که بخوای بخاطر تو از خواب و کار و زندگی شون بگذرن. یک رفیق قدیمی دیگه هم توی لندن بودم که بهم زنگ زد. اصرار می کرد که امشب باید به خانه ی ما بیایی گفتم که صبح زود پرواز دارم و دیروقت می رسم و ... بگذریم!

 

چه وضع آشفته ای دارد این مهرآباد مردم روی صندلیها خوابیده اند ساعت 3و 10 دقیقه بعد از نیمه شب است. دارم به آهنگی از شجریان گوش می دهم:

 

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود...

 گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

 

آن منی کجا روی؟ بی تو به سر نمی شود.

 

 دلم می خواهد هرچه زودتر به شیراز برسم.It is the most boring part of my trip

 

برای این سفر برنامه ی خاصی نریخته ام. همان پر کاهم در مصاف تندباد. دلم می خواهد یک سر بروم برای دیدن حضرت استاد به قم  و یک سر به حوالی شاهرود... همسفرم می گفت چندتا فیلم خوب هم روی پرده ی سینماهاست.

 رفیقم آمد. همدیگر را محکم بغل کردیم... بوسیدیم...صبحانه خوردیم. خیلی خوش گذشت.

*************

شیراز:

هوا ۷ درجه است. دیشب باران باریده.

 

مادر آمد با یک دسته گل نرگس! چه عطری! چه شکوهی!

 

تا تو با من زمانه با من است...

 

 

 

پی نوشت:

من رسیدم سالم و سر حالم. حالم خوب است و دارم با مادرم چای می‌خورم!


 
ادمونتون شهر آفتاب - سفرنامه (۴)
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱٩ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا
دانشگاه آلبرتا
یکی از جاهایی که در این سفر ندیدم (!) دانشگاه آلبرتا بود. شهر ادمونتون در سال ۱۹۰۵ به وجود آمد و فرمان تاسیس دانشگاه آلبرتا در سال ۱۹۰۶ صادر شد. یعنی یکی از اولین ثمره های استقلال، تمدن و شهرنشینی تاسیس دانشگاه بود. اکنون با گذشت یک قرن دانشگاه آلبرتا یکی از پنج دانشگاه برتر کانادا محسوب می‌شود و مراکز تحقیقاتی مهمی از جمله مرکز ملی نانوتکنولوژی در آن قرار دارد. این دانشگاه ۳۶۰۰۰ دانشجو دارد و پردیس آن دومین پردیس بزرگ در میان دانشگاههای کاناداست.

مجلس آلبرتا
صبح روز شنبه به تماشای مجلس آلبرتا و ساختمانهای ایالتی رفتم. ایالت آلبرتا کاملا محافظه کار است و محض رضای خدا حتی یک نماینده‌ی لیبرال هم ندارد . نخست وزیر جدید کانادا - استیون هارپر- که یک چیزی شبیه جورج بوش است اهل آلبرتا (کالگری) است.
ساختمان مجلس بیشتر شبیه بنای کنگره‌ی آمریکا بود . در مسیر ورودی، باغ زیبایی با آب نما و حوضی بزرگ ساخته‌اند. اگر کسی به آرامگاه حافظ یا سعدی یا باغ ارم (واقع در شیراز!) رفته باشد می بیند که مردم در آب نماها و حوض ها سکه می اندازند. عین همین رسم در میان مردم شمال آمریکا وجود دارد. در ایران معتقدند آرزو کن و سکه‌ای در آب بینداز تا به خواسته‌ی خود برسی اما در اینجا تا حدی که من تحقیق کرده ام، معتقدند اگربه جایی رفتی و از آن خوشت آمد، سکه ای در آب بینداز تا دوباره به آنجا برگردی.



قدری در ساختمانهای اطراف گشت زدم اما به داخل مجلس نرفتم چون فرصت زیادی نداشتم و می خواستم رودخانه‌ی ساسکاچوان و پلها و زندگی شهری مردم را از نزدیک ببینم. در آن ساختمانهای اطراف مجلس، نمادهای آلبرتا (حیوانات بومی و گلهای اقلیمی) را در معرض دید قرار داده بودند. هر ایالت کانادا یک مشت نماد دارد: گل نمادین آلبرتا رز وحشی است. پرنده‌ی نمادین آن جغد شاخدار بزرگ! و درخت نمادین آن یک نوع کاج راست رو است:


جانور (پستاندار) نمادین آن قوچ شاخ گنده‌ی کوههای راکی است!



با این که پل بلند در نزدیکی مجلس بود، خیلی جستجو کردم ببینم راه ورود به آن کجاست اما انگار در آن سو که من بودم برای پیاده ها مسیری نساخته بودند. همین طور بین زمین و آسمان معلق بودم که یک دفعه یکی از خواهران اهل کتاب که مشغول دویدن و ورزش بود کنار دستم ایستاد. از او، راهِ رفتن روی پل را پرسیدم و او با لهجه‌ای شیرین مسیر را به من نشان داد. من از پیاله‌ی این سخن مست و فضاله‌ی قدح در دست که چراغ سبز شد و طرف رفت. باری در آن حیرت که من بودم و بر عمر از دست رفته افسوس می خوردم بیتی از شیخ اجل به یادم آمد:

کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی ... کانچه گناه او بود من بکشم ملامتش

اندکی روی پل راه رفتم اما توری های بلندی گرداگرد آن کشیده بودند که چون تار عنکبوت می‌نمود و از لذت دیدار رودخانه می کاست (۱). دو دیگر آنگه مرا مصیبت پل طلایی به یاد آمد و آن ماجراها که در سانفرانسیسکو بر من گذشت: پل طلایی و ما ادراک ما پل طلایی ! برای رفتن به پایین، کنار آب٬ پلکانی چوبی ساخته بودند. من دو بار این پلکان را طی کردم و شهادت می‌دهم که ۱۸۷ پله داشت. جوانهایی که کوله پشتی های سنگینی داشتند از آن پلکان برای تمرین بدنسازی و احتمالا کوهنوردی استفاده می کردند (۲).


پلاکهای ۵ رقمی
پلاک خانه ها در ادمونتون ۵ رقمی است. این نکته در نگاه اول آدم را گیج می کند چرا که به خاطر سپردن آدرسها بسیار دشوار می شود. اما به تدریج یاد می گیرید که ۳ رقم اول شماره خیابان و دو رقم آخر ترتیب خانه -نسبت به نزدیکترین تقاطع- را نشان می دهد و خیلی هم سیستم بدی نیست. در بعضی از شهرهای آمریکا (مثل سیاتل و آلبوکرکی) شهر را به چهار قسمت تقسیم می کنند. حالا اگر خیابانی از چند قسمت شهر بگذرد در نامگذاری هر قسمت از آن خیابان، یک پسوند ۲ حرفی به نام آن می افزایند که جهت را نشان می دهد مثل NE : North-East. این روش برای توریست ها و تازه وارد ها بسیار گیج کننده است به ویژه وقتی دنبال آدرسی در یک خیابان فرعی بگردید که از شانس بد شما پیچ می خورد و خیابان اصلی را در دو جا قطع می کند. به همین دلیل استفاده از نقشه های گویا (گیرنده های ماهواره GPS که به نقشه مجهز هستند) روز به روز در آمریکا افزایش می یابد. الان با ۲۹۹ دلار می توانید یکی از این سیستمها را بخرید. اگر مشتری باشید تخفیف هم می دهیم.

موزه ی آلبرتا و خانه ی فرماندار (۳):
بعد از چند ساعت قدم زدن در ساحل رودخانه - جایی که هیچ کسی نبود - و پیاده روی در خیابان اصلی شهر به موزه‌ی سلطنتی آلبرتا و خانه‌ی فرماندار رفتم. بهای بلیت با تخفیف دانشجویی ۷ دلار بود. موزه ی آلبرتا شامل چهار قسمت بود. یک قسمت موزه ی تاریخ طیبعی بود که پزنده ها و چرنده های آلبرتا و چهان را نشان می داد. یک قسمت موزه که دایمی نبود به نمایشگاه لباس و آرایش ژاپنی اختصاص یافته بود. در آنجا انواع کیمونو (لباس سنتی زنان ژاپن) را به نمایش گذاشته بودند و خانمها می توانستند این لباس ها را بپوشند. یک بانوی ژاپنی هم به آنها کمک می کرد تا موهایشان را به مانند زنان ژاپنی بیارایند. تنوع رنگ و طرحهای روی لباسها حیرت آور بود. من فکر می کنم مردان ژاپنی با باغی از گل و شکوفه زندگی می کنند!

یک قسمت موزه که مرا بسیار خوش آمد، موزه ی سنگ و کانی بود. انواع کانی ها از جمله سنگهای گرانبها (لعل، زمرد، عقیق، opal، الماس و ...) را می شد از نزدیک دید.

در خانه ی فرماندار که روبروی موزه بود بانویی راهنمای ما -من و ۱ نفر دیگر- بود و از تاریخ آن بنا و ساختار اداری آلبرتا می گفت. تابلوی زیبایی در طبقه ی سوم بود که سه کوه زیبا را در کنار هم نشان می داد. راهنما گفت که نام این کوهها سه خواهر است و در بنف (۴) قرار دارند... همان روزها که من از خانه ی فرماندار بازدید کردم، آخرین روزهای خدمت نخست وزیر آلبرتا بود. از ساختمان که بیرون آمدم چندین عروس و داماد با دار و دسته دور و بر ساختمان ایستاده بودند و به نوبت عکس می‌گرفتند. اینجا مرسوم است که عروس و دامادها با ساختمان شورای شهر یا چیزی در همین مایه عکس بگیرند. دسته های عروس و داماد با لباسهای یکدست همراهان بسیار دیدنی هستند.

عصر ساعت ۵ ادمونتون را به مقصد ونکوور ترک کردم. روزهای آخری که در ایران بودم یکی از دوستان که داستان نویس و فیلمنامه نویس مطرحی است -استاد سید مهدی شجاعی- وقتی فهمید که قصد سفر به کانادا دارم بسیار توصیه کرد که ادمونتون را ببینم. از رودخانه‌ی زیبای شهر و فضای فرهنگی آن خیلی تعریف می‌کرد. اگر اشتباه نکنم ظاهرا یک بار برای داوری جشنواره‌ای با مجید مجیدی به ادمونتون آمده بودند. یک دلیل دیگرم برای دیدن این شهر توصیه‌های استاد بود. از این سفر دو روزه خاطره‌ی آسمانی آبی و مردمی شاد در ذهنم باقی مانده. سفر کوتاه بود و ارزشمند و آموزنده.
پایان% 11 نوامبر

پی نوشت:

(۱) اطراف رودخانه‌ی ساسکاچوان کمربند سبزی وجود دارد که پر از جنگل٬ پارک و مسیرهای پیاده‌روی و دوچرخه سواریست. خودشان می گویند که بزرگترین پارک حاشیه ای کاناداست . در مقام مقایسه، پارک حاشیه ای زاینده رود به نظرم خیلی زیباتر است اما حیف که از آن برای ورزش و دوچرخه سواری استفاده نمی شود. الان جمعیت کشور ما جوان و سالم است اما 40 سال بعد که تعداد افراد پیر و مریض زیاد شد، سیاستگذاران و شرکتهای بیمه می فهمند که ای کاش بیشتر مردم را به ورزش تشویق می کردند.

(۲) مردم ادمونتون مثل بسیاری از شهرهای دیگر به ورزش اهمیت می‌دهند. تیم هاکی ادمونتون سال گذشته تا فینال لیگ شمال آمریکا بالا رفت.

(۳) درست تر این است که به جای خانه‌ی فرماندار بگویم خانه‌ی حکومت چون عبارت انگلیسی آن Government House است اما در واقع این ساختمان دفتر کار نخست وزیر ایالت بود.

(۴) بنف banff نام شهر و پارکی کوهستانی در غرب آلبرتاست که ۱۲۰ کیلومتر تا کالگری فاصله دارد. می‌گویند بسیار زیباست.


 
ادمونتون٬ شهر آفتاب- سفرنامه (۳)
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

 

بعد از چار پنج ساعت قدم زدن در مرکز خرید غرب ادمونتون و مالگردی به سیاحت مرکز شهر رفتیم.

ادمونتون پایتخت جشنواره ها:
در طول سال جشنواره های متعددی در ادمونتون برگزار می شود. این شهر جشنوارهِ فیلم و موسیقی معروفی دارد. در آن دوران که ما را وقت خوش بود جشنواره ی فرینج fringe در حال برگزاری بود که نوعی تئاتر ساده (یا معرکه گیری) محسوب می شود. معروفترین جشنواره ی فرینج دنیا در ادینبورگ و آدلاید برگزار می شود.


قسمتی از برنامه ها در محیط سربسته اجرا می شد که تقریبا همه ی بلیتها پیش فروش شده بود. در گوشه و کنار محل دایمی جشنواره بساط معرکه گیران پهن بود که عمدتا به تردستی، حرکات آکروباتیک و مطربی می پرداختند. خلایق گرداگرد معرکه گیران حلقه زده بودند و آنها را بر سر ذوق می آوردند. بیشتر معرکه گیران می گفتند که ما حرفه ای هستیم یعنی درآمد ما از طریق همین کارها تامین می شود و از جماعت می خواستند که یک 20 دلاری یا 10 دلاری در کیسه بیندازند و البته به زیر 5 دلار راضی نمی شدند. یکی از آنها می گفت اگر می خواهید لونی (1 دلاری) یا تونی (2 دلاری) بیندازید پیش خودم بیایید تا یک 5 دلاری به شما بدهم چون ظاهرا شما از من محتاج ترید! بعضی گروهها از استرالیا و اسکاتلند آمده بودند و کارشان واقعا عالی و حرفه ای بود از جمله شعبده بازی که یک 20 دلاری را که یکی از بینندگان امضا کرده بود از داخل لیمویی که از قبل به یکی از حضار داده بود در آورد . پارکینگ روبروی محل جشنواره خاکی و افتضاح بود. از دوستم پرسیدم اینها که خیلی پولدارند چرا اینقدر پارکینگ افتضاحی دارند؟ گفت آدم وقتی پولی را با سختی به دست می آورد دلش نمی آید آن را خرج کند و درددل می کرد که حتی در تخصیص بودجه ی تحقیقاتی به دانشگاه هم سختگیری می کنند.

عکس زیر را شخص خودمان گرفتیم و خلایق ادمونتون را در حال لهو و لعب نشان می دهد. عکس بالایی را هم شخص خودمان گرفتیم. نبودید ببینید آن بالایی چه پشتک وارویی می زد و بیچاره پایینی پایش در هفت هشت تا تله گیر کرد. این تصویر بالایی تصویری از حقیقت زندگی است! بدون شرح!



مردم شناسی:
در اینجا باید اشاره کنم که اهالی ادمونتون مردمی مهربان و اجتماعی و شاد هستند. حتی رنگ لباسهای مردم هم شاد است. شهر زنده است – البته نه به اندازه ی مونترال ولی جو سالم و تمیز تری دارد- دوستم می گفت وقتی داری در مغازه خرید میکنی مردم بدون مقدمه سر صحبت را با تو باز می کنند. او این برخورد را ناشی از روحیه ی روستایی مردم آلبرتا می دانست. مردمی که فرزندان مزرعه و گندمزارند.

در انتاریو اصلا وضع اینگونه نیست. بعد از مدتی زندگی در این بخش کانادا به این نتیجه می رسی که مردم سرد هستند. تنها پیرمردهایشان خوش صحبت هستند و ... بعد زنان میانسالشان. اما جوانان اینحا را با یک من عسل هم نمی شود خورد. اگر 5 ساعت بغل دستشان باشی بیشتر از 5 کلمه با تو صحبت نمی کنند. نسل جوان اینحا نسل Ipod و Mp3 player است. گاهی به اینها می گویم نسل هدفون! یکی از استادهایم می گفت من فکر می کنم که نسل بعدی ما با هدفون از مادر متولد می شود. هدفون جزئی از شخصیت و فرهنگ جوانان اینجا شده

در ایالتهای دیگر کانادا وضع به این بدی نیست. مردم نوآسکوشیا و نیو فونلند بسیار گرم و خوش برخورد هستند. یک بار داشتم با هواپیما از کالگری به تورنتو می آمدم. جوانی بغل دستم نشست. فورا سلام کرد و آدامس تعارف کرد. اولین جمله ای که گفتم این بود که تو اهل انتاریو نیستی. طرف حیران گفت از کجا فهمیدی... اهل نوآسکوشیا بود و تا پایان پرواز 4 ساعته کلی گپ زدیم.

مرکز شهر:
مرکز شهر ادمونتون زیبا و چشم نواز است. رودخانه ی ساسکاچوان که – شبیه کارون- پر و پیچ و خم است شهر را به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم می کند (دو تا از این پیچ ها کاملا U شکل هستند). این رودخانه رونقی به شهر داده و کمربند سبزی ایجاد کرده. ساختمانهای بالای رودخانه بسیار گران هستند. در پایین رودخانه دانشگاه آلبرتاست و چند پل ابن دو بخش شهر را به هم وصل می کند. پل قشنگی بود که به آن High Level Bridge می گفتند. می توانید حدس بزنید که یک پل دیگر هم داشتند به اسم Low Level Bridge. نباید توقع داشته باشید که نامگذاری ها در کانادا تابع نبوغ خاصی باشد. بیشتر نامها و نشانه ها در سرزمین برف، یا میراث سرخپوستان هستند یا توصیف کننده واقعیت ظاهری شیء. (در آمریکا هم وضع چندان بهتر نیست مثلا شهری دارند به اسم long beach).

این عکس پایینی را از یک جایی دزدیده ایم. اهلی شیرازی یک شعری دارد که می گوید «مال کافر بر مسلمان شد حلال». ما هم چون اهل شیراز هستیم در این مساله از ایشان تقلید می کنیم... نشد ما یک متنی بنویسیم و اسم شیراز را نیاوریم!
(این عکس مرکز شهر ادمونتون را در راه شب نشان می دهد. عکسهای زیادی از ادمونتون و سفرهای دیگر دارم و سعی می کنم به تدریج در آلبوم عکسها بگذارم)


و شب فرصت شیرینی بود برای گپ زدن و تجدید دیدار با دوست عزیز و سفرکرده ای که جای خالی اش را در واتراباد بسیار احساس می کنم و شاید دلیل اصلی این سفر دیدار او بود...

 
ادمونتون، شهر آفتاب- سفرنامه (۲)
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ٩ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

برای ناهار به یک رستوران لبنانی رفتیم. وقتی نشستیم آقای شیک پوشی با کت و شلوار و کراوات و ریش پروفسوری به میز ما آمد . اصلا به قیافه اش نمی آمد که پیشخدمت باشد و البته نبود چون چند دقیقه بعد یک بابایی که پیش بند کثیفی بسته بود پیدایش شد. آن حاج آقا از کار و بار ما پرسید. رفیقم مرا معرفی کرد و گفت که دانشجوی دکتراست و از انتاریو آمده.. کلا در ادمونتون همین که می فهمیدند از انتاریو آمده ام کلی تحویلم می گرفتند دقیقا مثل یک کسی که از تهران به روستا برود یا ... (۱) اما در ونکوور اصلا اینطور نبود و حتی آدم را دست می‌انداختند...

حاج آقا از رشته ام پرسید (مهندسی) و بعد گفت من دو هفته پیش در فلان جا سخنرانی داشتم و گفتم که ما برای توسعه ی آلبرتا به ۲۰۰۰۰ مهندس احتیاج داریم. رفیقم پرسید شما مهندسی خوانده اید؟ حاج آقا گفت نه علوم سیاسی و بعد کارت ویزیتش را به ما داد. اسمش Joe Hak بود اما پشت کارت به عربی نوشته بود یوسف الحق(۲) . خلاصه مقادیری اراجیف تحویل ما داد و رفت. دوستم گفت احتمالا این آقا می خواهد نماینده ی پارلمان بشود و دارد تبلیغات می‌کند. ته دلم خوشحال شدم گفتم حتما پول ناهار ما را حساب می کند. یادم می آید همین برادران اصول‌گرا دوتا چلوکباب در رستوران شقایق شیراز به ما دادند که به حاج آقا ناطق رای بدهیم. اتفاقا همین آقای باهنر هم از تهران آمده بود و فکر کنم پول غذا را ایشان حساب کرد.

دوستم می گفت که با توجه به افزایش بهای نفت و رونق اقتصاد آلبرتا پیش بینی شده که ظرف چند سال آینده 50000 خانوار به آلبرتا مهاجرت کنند. جالب است بدانید که در ابتدای دهه ی هشتاد انقلاب ایران موجب افزایش بهای نفت و رونق شگفت انگیز اقتصاد آلبرتا شد. جمعیت ادمونتون تقریبا دو برابر شد و نرخ سود تسهیلات بانکی mortgage به بیش از 20% رسید. اما با افول قیمت نفت - به همت کارشکنی های کشورهای عربی- چنان ضربه ای به اقتصاد آلبرتا ئارد شد که تا 15 سال نتوانست کمر راست کند. دوستم می گفت کار به جایی رسید که بسیاری از مردم که نمی توانستند قسط وام مسکنشان را بدهند خانه هایشان را رها کردند و از آلبرتا گریختند. مردمی که آن سالها را به یاد دارند خیلی از افزایش فعلی قیمت نفت هراس دارند و می ترسند آن روزهای تلخ تکرار شود (۳).

بعد از ناهار از دوستم خواستم که مرا در مرکز خرید غرب ادمونتون(West Edmonton mall) رها کند و خودش هم به کار و زندگی اش برسد. می گویند بزرگترین مرکز خرید شمال آمریکاست. البته می گویند در میناپولیس هم یک مرکز خرید بسیار بزرگ هست. اما به حکم آمارها مال ادمونتون بزرگتره! مساحت این مال پانصدهزار متر مربع است. بیش از 800 مغازه در آن است و 23000 کارمند دارد. می گویند بزرگترین پارکینگ دنیا را دارد. یک میلیارد و دویست میلیون دلار برای ساخت آن هزینه شده و سالیانه 22 میلیون نفر از آن بازدید می کنند. در این فضای سربسته یک پارک آبی، زمین هاکی و پاتیناژ، زمین گلف، شهر بازی٬ آکواریوم حیوانات دریایی، باغ گیاهان و پرندگان استوایی و کلی چیز دیگر وجود داشت. الله اکبر! دهان آدم باز می ماند. با استفاده از شبکه ی سیار محلیWLAN می توانستید نقشه ی مال را از طریق تلفن همراهتان دریافت کنید و جهت یابی و ناوبری کنید. یکی از قسمتهای فرا-جذاب این بازدید رقص پنگوئن ها و شیرهای دریایی (سیل) با آهنگ زمینه بود حیف که می ترسم مثنوی هفتاد من کاغذ شود.

 


 
ادمونتون، شهر آفتاب- سفرنامه (۱)
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ٤ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

بامداد روز جمعه ۲۵ ماه اوت، ساعت ۷ به قصد سفر به شهر ادمونتون۱ از فرودگاه پیرسون تورنتو راه افتادم. سفر من به غرب کانادا شامل دیدار از دو ایالت و ۳ شهر مهم بود و یک هفته به طول انجامید. شب قبل از پرواز در تورنتو با یکی از دوستان عزیز یک جوجه کباب شمالی خوردیم و حالی کردیم. طول پرواز۴ ساعت بود که با احتساب ۲ ساعت اختلاف زمانی و مقداری تاخیر به علت شرایط جوی نامناسب و وجود چاله های هوایی ساعت ۹ و نیم به فرودگاه ادمونتون رسیدم. یکی از دوستان فرابزرگوارم -که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش- علیرغم مخالفت من به استقبالم آمد. فرودگاه ادمونتون ۳۷ کیلومتر از شهر فاصله دارد.

ادمونتون مرکز ایالت آلبرتا اندکی بیش از ۱ ملیون نفر جمعیت دارد و ششمین شهر پرجمعیت کاناداست. شهر بسیار پت و پهن است و با مساحت ۶۸۴ کیلومتر مربع -که از مساحت تورنتو و شیکاگو هم بیشتر است- پر از فضاهای خالی و غیرمسکونی است.

در ابتدای سفر به تماشای موزه ی نفت۲ رفتیم. اقتصاد آلبرتا وابسته به نفت است و اگرچه کشاورزی، دامداری و چوب سه رکن سنتی اقتصاد آلبرتا را تشکیل می دهند اما افزایش قیمت نفت آلبرتا را به ثروتمندترین ایالت کانادا تبدیل کرده است و به همین دلیل مالیات ایالتی -که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را شامل می شود- در آنجا صفر است در حالیکه در انتاریو -پرجمعیت ترین ایالت کانادا و جایی که ما در آن زندگی می‌کنیم- ۸ درصد است. به همین دلیل بازدید از این موزه برایم اهمیت فوق العاده ای داشت.

موزه در شهر کوچکی به اسم لدوک۳ ساخته شده در کنار اولین چاه نفت کانادا که در ۱۳ فوریه ۱۹۴۷ به ثمر نشست. در ابتدا فیلم مستندی را نشان دادند که قدیمی بود و مراحل حفر اولین چاه و کشف نفت و انتقال آن را به تصویر می کشید٬  بسیار دیدنی بود٬ دختر جوان و آراسته ای که راهنمای ما بود گفت می توانید هر سوالی دارید از من بپرسید. دوست فرابزرگوار ما هم که دکترای مکانیک دارد سوالی درباره ی گشتاور لازم برای چرخش مته حفاری با توجه به عمق ۵۰۰۰ فوتی چاه و صلب بودن مته پرسید که دهان آن بنده خدا -راهنما- باز ماند و برای لحظاتی هنگ کرد...

آلبرتا، دو نوع ذخیره ی نفتی دارد یکی همان نفت مایع که ایران هم دارد و دیگری نفت - شن oil-sand که نوع دوم در خاور میانه نیست. به زبان ساده نوعی شن سیاه رنگ است که موادی شیمیایی به آن اضافه می کنند و از آن نفت می گیرند. قیمت این مواد شیمیایی برای هر بشکه نفت ۲۲ دلار است و با احتساب هزینه‌ی بالای نیروی انسانی و حمل و نقل در این گوشه‌ی عالم، تنها زمانی استخراج آن به صرفه است که بهای نفت در بازار بالای ۴۰ دلار باشد مثل همین حالا. راهنمای ما می‌گفت مجموع ذخایر نفت کانادا از عربستان سعودی بیشتر است اما هزینه‌ی استحصال هم بالاتر است به همین دلیل زیرساخت های لازم توسعه نیافته‌اند و هنوز کانادا به عنوان یک صادر کننده‌ی نفت قد علم نکرده. بیشتر مصرف داخلی خودشان را تامین می کنند و دست گدایی پیش کسی دراز نمی کنند و البته مقداری هم به همسایه‌ی جنوبی حال می‌دهند. با توجه به ذخایر انبوه گاز طبیعی، جمعیت اندک کانادا و بازار پر مصرف نفت می توان از همین حالا آینده‌ی خوبی را برای این کشور و ایالت آلبرتا ترسیم کرد.

چاه لدوک را برای راحتی بازدید کنندگان از کار انداخته بودند و چندین متر بالاتر چاه دیگری حفر کرده بودند که فعال بود. در حین بازدید از چاه مبهوت آسمان آبی ادموتنون شدم. در انتاریو بسیار کم اتفاق می افتد که آسمان اینقدر صاف باشد اما ادمونتون آفتابی ترین شهر کاناداست . عکس زیر همان چاه فعال را در همان روز نشان می‌دهد که در زیر آسمان آبی گردن کشیده است.

اولین چاه نفت کانادا Leduc Edmonton Alberta

موقع خروج از ما خواستند که دفتر یادبود موزه را امضا کنیم. موزه بسیار خلوت بود و در آن ساعات فقط ۲ بازدید کننده‌ی دیگر داشت. کارمند موزه وقتی فهمید که من اهل آلبرتا نیستم سنجاقی به من داد و به نقشه‌ی جهان که روی دیوار بود اشاره کرد و گفت آن را روی شهری بگذار که از آنجا آمده‌ای. بعضی قسمتهای نقشه خیلی شلوغ بود... رفتم سراغ انتاریو و دنبال واترآباد خودمان گشتم. یک دفعه دیدم نقشه‌ی ایران خالی است... شیراز را پیدا کردم و سنجاق را در وسط آن فرو کردم... و نام من در تاریخ به عنوان اولین ایرانی۴ بازدید کننده از موزه‌ی نفت آلبرتا یا اولین شیرازی که حال داشت یک سنجاق را در نقشه فرو کند ثبت گردید!!

از آنجا که کوزه گر همیشه در همه جای دنیا از کوزه‌ی شکسته آب می‌خورد٬ مسیر ورودی به موزه و پارکینگ آن خاکی بود و آسفالت نشده بود!

ادامه دارد...

پی نوشت ها:

۱- Edmonton

۲-Canadian Petroleum Interpretive Centre 

۳- Leduc

۴- ما در حد وسع خودمان همان کاری را کردیم که خانم انوشه‌ی انصاری کرد حالا گیرم ایشان یک چندمتر بالاتر پرید ولی متاسفانه امپریالیسم خبری داخلی و خارجی و نیروهای پوزیسون و اپوزیسون و حتی وزارت کیهان و دولت مهرورز هیچکدام از ما قدر دانی نکردند و برایمان پپسی هم باز نکردند. دریغا !


 
بنیامین در لس آنجلس
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، زندگی در غرب ، ایران

یک چیزی رو یادم رفت تعریف کنم. لس آنجلس بودیم٬ می‌خواستیم بریم هالیوود رو ببینیم. علی تو ماشینش یه سی دی داشت که گفت این رو برای شما می‌خوام بزارم (می دونست که ما بچه مثبت هستیم). سی دی رو که گذاشت دیدم یه بنده خدایی که لکنت زبون داره سعی می‌کنه داد و هوار بکنه و هی می‌گه : اگه یه روزی ت ت ت ت تو رو ن ن ن ن نبینمت می‌میرم .. دنیا دیگه مث تو نداره ... نداره نه می‌تونه بیاره... گفتم حتما یکی از همین بچه قرتی های لس آنجلسی است که رفته توی حموم و ... علی گفت نه بابا این سی دی توی ایران پر شده و مجوز داره. خواننده‌ی اون هم موجودی به نام بنیامین هست. ظاهرا این بنیامین توی لس آنجلس هم خیلی طرفدار داشت. چند بار که گوش دادم از یکی از آهنگهاش خوشم اومد.

خوشحالم که دولت مهرورز و وزارت کیهان تونستن قدم مهمی در راه افزایش تولیدات غیر نفتی و تهاجم فرهنگی بردارن !


 
بر ساحل اقیانوس - بخش آخر
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

محله‌ی وست وود:وست وود محله‌ی ایرانی هاست یا دقیق تر بگویم محله‌ای که در آن مغازه های ایرانی بسیاری پیدا می‌شود مثل : کتابفروشی، رستوران، کله‌پاچه فروشی٬ شیرینی فروشی و ... شهر لس آنجلس به تنوع قومی مشهور است و بزرگترین جامعه‌ی ایرانیان خارج از کشور در آنجا شکل گرفته است. اینطور نیست که همه‌ی ایرانی ها لس آنجلس خواننده یا هنرپیشه یا مرتجع و سلطنت طلب و شعبون بی مخ باشند بلکه در میان آنها آدمهای اندیشمند٬ نخبه و محققی وجود دارد که به ایران بسیار علاقه دارند و سعی می‌کنند بابرپایی مراسم هنری و فرهنگی آداب و رسوم ایرانی را زنده نگه دارند.

دانشگاه UCLA:
دانشگاه  در سال ۱۹۱۹ تاسیس شده و یکی از معتبرترین دانشگاههای دولتی آمریکاست که هرساله چندین برابر ظرفیت متقاضی دارد. دوره های دکترای این دانشگاه جز برترین دوره ها محسوب می‌شوند و ظاهرا دانشگاه UCLA از نظر تحقیقات و انتشار مقالات بعد از دانشگاه جان هاپکینز دومین دانشگاه آمریکا به شمار می‌رود. حداقل در رشته‌ی مهندسی برق من شهادت می‌دهم که از برکلی و استانفورد و ام آی تی فعال تر هستند و کارهای به درد بخور  انجام می‌دهند. تیمهای ورزشی UCLA هم بسیار معروف و محبوب هستند. پردیس دانشگاه در شمال محله‌ی وست وود و جنوب خیابان غروب واقع شده. پارک کردن ماشین در دانشگاه مکافات است به خصوص اگر در روز جشن فارغ التحصیلی به آنجا سر بزنید! دانشگاه ساختمانهای زیبایی دارد که رنگ آجرهای آن قرمز است که اندکی از آجرهای دانشگاه شریف و استانفورد روشن تر هستند. سبک معماری ساختمانها در این ۴ دانشگاهی که در این سفر دیدم یا مدرن است یا ترکیبی است از معماری کلیسا و قلعه هّای اروپایی 
داشتم با خودم فکر می کردم چرا در معماری دانشگاههای ایران هیچ نشانی از سنت و تاریخ نیست و همه‌ی ساختمانها یک مکعب مستطیل بیقواره اند؟ به یاد همان جمله‌ی معروف افتادم که مظفر االدین شاه در فیلم کمال الملک گفت...

مرکز گتی:مرکز گتی یک باغ-موزه‌ی بسیار تمیز است که در اصل کلکسیون شخصی آقای گتی بوده و ارزش آن بیش از۳ ملیارد دلار است. اگر به لس آنجلس رفتید حتما اینجا راببینید. من آدمهایی دیدم که ۲۵ سال بود در این شهر بودند و این موزه را ندیده بودند. بازدید از موزه رایگان است و اگر ماشین داشته باشید باید ۷ دلار برای پارکینگ بپردازید بعد قطارهای خودکار شما را به بالای تپه ای می برند که ۴ ساختمان موزه در آنجاست. آثاری همچون مجسمه، نقاشی، سفال، آبگینه با قدمتی از ۱۵۰ سال قبل از میلاد مسیح تا قرن ۱۹ در این موزه وجود دارد. تابلویی از ونسان ونگوگ هم در این موزه هست: تابلوی گلهای بنفشه

خوردن آش ماست(۱):شب به منزل یک خانواده‌ی شیرازی رفتیم با اینکه همسفر ما خودش  شیرازی -آمریکایی بود اما یکسال بیشتر سعادت زندگی در این شهر را نداشته در عوض این خانواده ی محترم حسابی شیرازی بودند و جای شما خالی ! آمو نمی دونی  یی آش ماسی درس کرده بودن که جیگرم حال اومد ایقد خوردم که کمم پکید(۲). کاکو دسٌت طلا!

ساحل ونیس:ونیس (ونیز) و سانتامونیکا در ۱۴ کیلومتری مرکز لس آنجلس قرار دارند و جزء مناطق دیدنی و زنده ی کالیفرنیا محسوب می‌شوند که برنامه های سرگرمی و هنری زیادی در آنجا برگزار می‌شود. یک پیاده روی بسیار طولانی موازی با اقیانوس ساخته‌اند و یک مسیر دوچرخه سواری. اگر دلتان بخواهد می‌توانید کفشهایتان را در بیاورید و روی ماسه های داغ قدم بزنید. یک اسکله‌ی ماهیگیری هم درآنجا وجود دارد که نمای زیبایی از اقیانوس را در پیش چشمانتان به تصویر می‌کشد. هفتاد و دو ملت را در آنجا می‌بینید که مشغولند ...

فرودگاه لس آنجلس و پایان سفر:
من از طراحی فرودگاه لس آنجلس بسیار خوشم آمد. فرودگاه ۶ ترمینال دارد و آن را به شکل U ساخته اند طوریکه برای رفتن از یک ترمینال به ترمیتال دیگر کمترین زمان صرف شود. یک فرستنده ی رادیویی هم اطراف فرودگاه را پوشش می‌دهد که برنامه‌ی شرکتهای هواپیمایی را اعلام می‌کند. من برای اعلام خروج به ترمینال ۴ (تام برادلی) رفتم و بعد از ترمینال ۲ به تورنتو پرواز کردم زمان پرواز ۴ساعت و نیم بود که با احتساب اختلاف زمان ۳ ساعته ۷ ساعت و نیم طول کشید.
به این ترتیب در روز ۳شنبه ۲۰ ماه ژوئن سفر ۱۲ روزه ی من به سواحل غربی آمریکا به پایان رسید. سفری علمی - تفریحی پر از خاطرات شیرین . از سیاتل تا لس آنجلس، از کوه تا اقیانوس ،از برف تا آفتاب، از غذاهای تند هندی و تایلندی تا آش ماست!

استادی داشتیم که می گفت دنیای گرداگرد ما بسیار کوچک است، تنها چیزی که می تواند این دنیای کوچک را بزرگ کند سفر است و برای کسی که سازوبرگ سفر ندارد مطالعه... هر سفر آغاز یک تحول است چراکه تو را از موقعیت و مکانی که هستی جدا می‌کند و به فضای دیگری می برد که مختصات تو در آن تعریف شده نیست. سفر به تو امکان می‌دهد که خودت را بهتر بشناسی و داشته ها و نداشته های خودت را با داشته های دیگران مقایسه کنی. برای کسی که از شرق متمدن می‌آید دیدار غرب متجدد، هم می‌تواند فریبنده باشد و هم آموزنده اما این روح شرقی به غرب هم که می‌رود دنبال چیز دیگریست، نه شرکت مایکروسافت نه دانشگاه استانفورد نه پل طلایی  نه هالیوود... این روح شرقی می‌خواهد سر بر دامن اقیانوس بگذارد و تنهایی‌اش را زمزمه کند شاید این اقیانوس آرام همدمی باشد که آرامش گمشده‌اش را به او بازگرداند. این مرد شرقی هنوز حرفهای ناگفته‌ی بسیاری دارد  همین مردی که آواز می‌خواند بر ساحل اقیانوس.

******************************************************

پی نوشت:

۱- آش ماست یک غذای معروف شیرازی است که با لپه٬ گوشت نرم شده٬  ماست و شوید درست می‌کنند. شیراز‌ی ها آش های زیادی دارند مثل آش سبزی٬ آش کارده٬ آش قلم

۲- komom pokid به لهجه‌ی شیرازی یعنی معده‌ام انباشته گردید!


 
بر ساحل اقیانوس ۱۳ - سفرنامه
ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، گارسیا مارکز ، ایران

ساعت از ۲ نیمه شب گذشته بود که به لس آنجلس رسیدیم . نیم ساعتی طول کشید تا به خانه‌ی خاله‌ی دوستم در Beverly Hills رسیدیم. علی پسرخاله‌ی دوستم همین طور بیدار مانده بود. چند ساعتی بود که انتظار می‌کشید. مدام با ما در تماس بود و آخرین باری که زنگ زد به گمانم در سانتا باربارا(۱) بودیم. جاده‌ی 1 و بزرگراه 101 در سانتا باربارا به هم می‌رسند. جاده صاف می‌شود و مماس بر ساحل ادامه پیدا می‌کند.

خوابیدیم اما بسیار کوتاه چون صبح ساعت ۶ به وقت لس آنجلس بازی فوتبال ایران و پرتغال بود. علی ما را از خواب بیدار کرد. به تالار ایران رفتیم تا بازی را در جمع هموطنان نگاه کنیم. بساط صبحانه پهن بود و صندلیهای زیادی در سالن چیده بود. ظاهرا بعد از بازی ضعیف ایران مقابل مکزیک٬ مردم ناامید شده بودند و جمعیت کمتری به تالار آمده بود. اما علی پرچم ایران را با خودش آورده بود و یک تی‌شرت پوشیده بود که رویش نوشته بود جمهوری اسلامی ایران تا اگز ایران برنده شد با رفقا بریزند توی خیابون و شادی کنند. ایرانی‌های تورنتو عمرا جرات داشته باشند از این کارها بکنند٬ هنوز خیال می‌کنند پرچم ایران شیر و خورشید دارد(۲). باز  دم بعضی از لس آنجلسی ها گرم.

یکی از شبکه‌های ایرانی (فکر کنم تپش) بازی را پخش می‌کرد. دو تا گزارشگر بانمک بازی را گزارش می‌کردند. مثل عادل فردوسی پور نبودند که شماره‌ی کفش بازیکن شماره ۱۷ پرتغال یا اسم معلم کلاس اول بازیکن شماره‌ی ۴ را بدانند اما آدمهای شوخی بودند و اگر بازیکنان ایران سوتی می‌دادند آنها را هم مسخره می‌کردند. وقتی کعبی روی فیگو آن خطای خطرناک را انجام داد گزارشگرها کلی داور را دست انداختند که به نفع ایران سوت می‌زند....

تصاویر به صورت HD پخش می‌شد و به همین دلیل تصویر را روی پرده‌ی بزرگی انداخته بودند . ایرانی های لس آنجلس باحالند اما حیف که فارسی بلد نیستند. سلام می کردند بعد می‌گفتند چه خبرا؟ بعد هم سوییچ می‌کردند به کانال۲ . روبروی تالار ایران مرکز ایمان قرار داشت که مرکز ایرانیان مسلمان آمریکای شمالی بود. از این به بعد اگر کسی از شما  پرسید مرکز ایمان کجاست به جای مکه یا بیت المقدس بگویید: لس آنجلس! ایران ۲ بر صفر باخت.  ما به خانه برگشتیم و تا لنگ ظهر خوابیدیم. یکی از خیابانهایBeverly Hills پر از درختانی بود که شکوفه‌های بنفش داشتند. تا به حال چنین تصویری ندیده بودم. نسیمی می‌وزید و باران شکوفه های بنفش بر زمین می‌بارید. به یاد قسمتی از رمان صد سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز(۳) افتادم.

A Street in Beverly Hills

شهر لس آنجلس:
 لس آنجلس یا ال ای بزرگترین شهر کالیفرنیا و دومین شهر ایالات متحده است. جمعیت خود شهر ۴ میلیون و با حومه۱۷میلیون است. شهر کم باران و آفتابی است و آب و هوایی مدیترانه‌ای دارد البته در ماه ژوئن که ما آنجا بودیم هوا بسیار گرم شده بود طوریکه در بورلی هیلز که منطقه‌ای مرتفع و ییلاقی است دما به ۹۲ درجه ی فارنهایت و در منطقه‌ی ولی به ۱۰۲ رسیده بود. لس آنجلس پایتخت سرگرمی است بیشتر فیلمها، برنامه های تلویزیونی و آلبومهای موسیقی در استادیوهای این شهر تهیه می شود. البته بندر بسیار بزرگی هم در نزدیکی این شهر قرار داد و دانشگاههای معروف و معتبری هم در آن یافت می شود.

هالیوود:

اولین جایی که در لس آنجلس دیدیم هالیوود بود. خیابان معروفی به نام خیابان غروب(sunset) در شهر وجود دارد که یک چیزی مثل خیابان ولی عصر تهران است. با ادامه دادن این خیابان به هالیوود می‌رسید. جاهای معروف هالیوود عبارتند از کداک تیاتر که محل اهدای جوایز آکادمی (اسکار) است. یک مرکز خرید بزرگ در اطراف آن و یک پارکینگ بسیار بزرگ در زیر آن ساخته‌اند. پیاده‌روی ستاره‌ها (walk of fame) هم از دیدنی های هالیوود است . به بزرگان عالم سینما یک ستاره اهدا کرده‌اند و یک پیاده رو را با این ستاره ها پر کرده‌اند و ملت را سر کار گذشته‌اند. آخرین ستاره متعلق به محمد علی بود که این یکی را به جای زمین روی دیوار نصب کرده بودند. تیاتر چینی هم که محل رونمایی فیلمهای معروف است در همان حوالی است. جلوی آن هم جای کف دست و کف پا و امضای هنر پیشه‌های معروف را قالب گرفته اند. مثلا شما می‌توانید روی جای پای آرنولد بایستید و عکس بگیرید.

روبروی این بناها یک مشت آدم بیکار می بینید که لباس شخصیتهای تخیلی مثل بتمن٬ اسپایدرمن٬ سوپرمن و ... را پوشیده‌اند و در مقابل انعام ناچیزی با شما عکس می‌گیرند. یک سیاهپوست هم آنجا بود که اسم شما و دوستانتان را می‌پرسید و فی‌البداهه آهنگ و ترانه‌ای می‌ساخت که نام شما را در بر داشت. علی می‌گفت که طرف در اطراف خیابان سوم هم بساط پهن می‌کند...

کلا هالیوود خیلی سرکاری و بی‌خود بود!

Kodak Theatre  Hollywood

ادامه دارد...

پی نوشت:

۱-  اسپانیایی زیان دوم کالیفرنیاست. اگر دقت کنید اسم همه ی شهرها و دهات کالیفرنیا ریشه ی اسپانیایی دارد.

۲- قصد توهین به کسی و دفاع از کسی را ندارم اما در حالیکه سازمان ملل پرچم فعلی را پرچم رسمی ایران می‌داند بعضی ایرانیها که سلطنت طلب هم نیستند هنوز پرچم شیر و خورشید را در برنامه‌هایشان نصب می‌کنند یا اگر خیلی روشنفکر باشند پرچم ایتالیا را ۹۰ درجه می‌چرخانند.

۳- این داستان که یکی از بهترین نمونه‌های  رئالیسم جادویی است و جایزه‌ی نوبل در سال ۱۹۸۲ را برد داستان صعود و نزول یک تمدن خیالی را بیان می‌کند. در بخشی از این داستان دختری که شخصیتی نیمه آسمانی دارد به آسمان صعود می‌کند و تا ۴ روز باران شکوفه‌ی زرد از آسمان می‌بارد


 
بر ساحل اقیانوس ۱۲ - سفرنامه
ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۸ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، بیدل دهلوی

 ... و به ساحل اقیانوس رسیدم

دوستانم می‌دانند که نوشتن و آرایش کلمات برایم کار دشواری نیست. اما حالا هر چه‌ می‌گردم واژه‌های مناسبی برای توصیف آنچه دیدم پیدا نمی‌کنم. آدمی که از دیدن زیبایی شگفت زده نشود سنگ است اما گاهی زیبایی فراتر از انتظار یا ظرفیت توست و مدتی طول می‌کشد تا آنچه دیده‌ای از چشمت به ذهنت و از ذهنت بر زبانت جاری شود. چندتا عکس از ملاقاتم با اقیانوس در این صفحه می‌گذارم و سعی می‌کنم چیزهایی لابه‌لای آنها بنویسم.

۱- موجهایی که سر کشیده‌اند و قایقی بادبانی که در انتهای افق محو شده. هر وقت موج می‌بینم چه موج دریا باشد چه موج الکترومغناطیسی -که آن هم زیبایی های خودش را دارد- به یاد این بیت بیدل دهلوی می‌افتم:

این موجها که گردن دعوی کشیده‌اند  /  بحر حقیقت‌اند اگر سر فرو کنند

Wave Pacific Ocean

۲- اسم این عکس را گذاشته‌ام رویا (dream). در یک سوی جاده کوه و جنگل و در سوی دیگر اقیانوس... و وقتی این عناصر متضاد به هم می‌رسند صحنه‌های بی نظیری خلق می‌شود. در دور دست تپه‌ای را می‌بینید که گویی از وسط آبها سر برآورده. تپه‌ای که به رویاهای من وتو می‌ماند: دور٬ دست نیافتی٬ زیبا و پرشکوه

Dream Pacific Ocean

۳-  چقدر دلم می‌خواهد یکی از این کلبه‌ها داشته باشم. بالای یک تپه٬ روبروی اقیانوس. بعضی از مردم آمریکا هم مثل خودمان روح عارفانه دارند. کسی به این جاده و اینجای دنیا می‌آید که زرق و برقهای سان فرانسیسکو و لس آنجلس برایش رنگی نداشته باشد. این همه سازه‌های مصنوعی در برابر طبیعت دست نخورده چه حرفی برای گفتن دارد. کلبه‌ای که در انبوهی از گلهای سفید و سرخ غرق شده. گلهای وحشی فاصله‌ی دو پرچین را می‌‌پوشانند و در همسایگی آب آرام می‌گیرند. زندگی بدون آرامش و زیبایی چه ارزشی دارد؟

A cottage on a hill in front of Ocean

 ۴- غروب بر ساحل اقیانوس. باید سکوت کنی. خاموش بنشینی و خاموشی خورشید را که در انتهای افق در ملتقای کوه و آب محو می‌شود  تماشا کنی و بازتاب پرتوهای هفت رنگ را که بر کاکل موجها می‌رقصند

sunset Pacific Ocean

ادامه دارد...


 
یر ساحل اقیانوس ۱۱ - سفرنامه
ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، سفرنامه

برای رفتن از سن فرانسیسکو به لس آنجلس که دو شهر مهم کالیفرنیا هستند دست کم سه راه وجود دارد۱:

۱- بزرگراه 5 برای آنها که می‌خواهند در کمترین زمان برسند.
۲- بزرگراه 101 برای آنها که می‌خواهند در شهرهای بین راه توقف کنند.
۳- جاده ی 1 برای آنها که عاشق طبیعت و آرامش هستند و می‌خواهند از زیباییهای اقیانوس و جنگل لذت ببرند

 ما مسیر سوم را انتخاب کردیم. در ابتدا حال و هوا عوض شد و به جای جنگل٬ دشت و بعد مزارع انبوه پدیدار شد ما مجبور بودیم مقداری به صورت عرضی حرکت کنیم تا به جاده‌ی ۱ برسیم.  در این فاصله از شهر واتسون ویل که پایتخت توت فرنگی است عبور کردیم. در یکی از شهرهای بین راه درخت ازگیل (ezgil) دیدم. ازگیل میوه‌ایست که هسته‌های درشتی دارد و وقتی برسد بسیار شیرین و آبدار است. درخت ازگیل در شیراز و شمال پیدا می‌شود. ما در حیاط خانه یک درخت ازگیل داشتیم که سالی دو بار ثمر می‌داد. خلاصه پریدم پایین و دوتا ازگیل چروکیده لای شاخه‌های درخت پیدا کردم و درجا خوردم.

باید یک بار درباره‌ی خود کالیفرنیا مستقلا بنویسم. کالیفرنیا برای خودش یک کشور است. می‌گویند ثروتمندترین ایالت آمریکاست.  جمعیت کالیفرنیا به تنهایی دو برابر کاناداست و اکثر میوه و سبزیجاتی که ما در کانادا مصرف می‌کنیم از کالیفرنیا وارد می‌شود. گزاف نیست اگر بگویم کالیفرنیا به تنهایی می‌تواند همه‌ی آمریکای شمالی را سیر کند.

 یک بار با رییس سابق دانشگاه اهواز بحث می‌کردم می‌گفت پرتغالی ها ۵۰ سال قبل مطالعاتی انجام دادند و به این نتیجه رسیده‌اند که خوزستان می‌تواند تمام خاورمیانه را سیر کند. اما حالا خوزستان عزیز من کجاست و کالیفرنیای زیبا کجا! در حال حاضر گاومیش ها بهترین استفاده را از آب کارون می‌برند و با این فرهنگ قومی- قبیله‌ای که بر خوزستان حاکم است تا ۱۰۰ سال دیگر هم اوضاع فرقی نخواهد کرد.

در اطراف واتسون ویل تا چشم کار می‌کرد مزرعه بود. از هر وجب زمین بیشترین استفاده را کرده بودند. مزرعه ها با کمک سیمهای موازی و پایه های عمودی سه بعدی شده بودند. عکس زیر که از پنجره‌ی ماشین گرفتم تا حدی گویای این مطلب است:

A farm in Watsonville, California, USA

تعدادی فروشگاه کنار جاده بود که روی آنها نوشته بود organic (مواد آلی) یعنی محصولات کشاورزی در این فروشگاه همه طبیعی هستند و اصلاحات ژنتیکی GM روی آنها انجام نشده. معمولا قیمت محصولات آلی دو یا سه برابر محصولات GM مگر اینکه سر جالیز بروید و از آنجا خرید کنید. به یکی از این مغازه‌ها رفتیم. آقا حال کردم! یاد ایران افتادم انگار که وارد مغازه‌ی کریم آقا بقال محلمان شده بودم. همه چیز در هم و برهم بود. یک مقدار توت فرنگی خریدیم و نشُسته خوردیم. دیدم یک جا هم پسته می‌فروشند. ما ایرانی ها خیال می‌کنیم که پسته فقط در ایران تولید می شود اما سالهاست که ترکیه و به خصوص کالیفرنیا روی دست ما زده‌اند و بازار را قبضه کرده‌اند. عکس زیر را عمدا گرفتم شاید یکی از مسوولان کشاورزی یا بازرگانی ایران ببیند و بفهمد دنیا دست کیست:

pistachio- California

می‌بینید که پسته را با طعمهای مختلف بسته بندی کرده‌اند: لیمو، فلفل، سیر، سیر و پیاز و ... دفعه‌ی قبل که از ایران می‌آمدم یکی از دوستان یک بسته پسته به من داد که در جعبه‌ی بسیار زیبایی بسته بندی شده بود و معلوم بود که پول زیادی هم برای آن داده. خوشحال شدم که فروشندگان وطنی پیشرفت کرده‌اند. کانادا که آمدم یکی از استادان مرا به خانه‌اش دعوت کرد. تصمیم گرفتم این بسته را برایش ببرم و کلی هم پز بدهم که پسته‌ی ایرانی آورده‌ام. متاسفانه آن استاد پلاک خانه را اشتباه داده بود و من نتوانستم خانه‌اش را پیدا کنم. حالا بگذریم که در آن سرما بدون تلفن و ماشین چه مصیبتی کشیدم. وقتی برگشتم از دق دلی سر جعبه را باز کردم و مشغول خوردن شدم اما چشمتان روز بد نبیند نصف پسته ها کرم داشت! خدا را شکر کردم که آبروی خودم و کشورم را جلوی آن استاد حفظ کرد.

حالا دیگر واقعا زمان زیادی تا زیباترین قسمت این سفر باقی نمانده بود

ادامه دارد...

۱- تابستان در کانادا کوتاه است و فصل سفر و اردو رفتن و سیر آفاق است و زمستان تا بخواهی بلند است و فصل مقاله نوشتن و عارف شدن و سیر انفس.


 
بر ساحل اقیانوس ۱۰ - سفرنامه
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، ادامه تحصیل

روز جمعه ۱۶ ماه ژوئن۲۰۰۶  سن فرانسیسکو را به مقصد لس آنجلس ترک کردیم. مسیر اصلی از شهر سن خوزه (سن هوزه) می گذرد که شهری تکنولوژیک است و در دره‌ی سیلیکان واقع شده. شرکتهای معروف اینتل و گوگل در این شهر قرار دارند. دوستم پیشنهاد داد که به دیدن اینتل برویم اما به نظر نمی‌رسید که در آن فرصت کوتاه بتوانیم استفاده‌ای بکنیم. چون در همان حوالی دانشگاه معروف استانفورد قرار دارد تصمیم گرفتیم به آنجا برویم.

دانشگاه استانفورد
دانشگاه استانفورد در شهرکی به همین نام در ۶۰ کیلومتری جنوب سن فرانسیسکو و نزدیکی شهر سن خوزه (سن هوزه) واقع شده. دانشگاه خصوصی است و پردیس آن (campus) بسیار بزرگ است طوری که با ۳۲ کیلومتر مربع دومین پردیس دانشگاهی جهان به حساب می آید. در پردیس دانشگاه یک دریاچه‌ی بزرگ و زمین گلف هم وجود دارد.

دانشگاه استانفورد در سال۱۸۸۵ تاسیس شد. فرماندار کالیفرنیا لیلاند استانفورد پسرش را در سن 16 سالگی از دست داد و به یاد او این دانشگاه را تاسیس کرد و گفت: همه ی فرزندان کالیفرنیا فرزندان من هستند. این دانشگاه در سالهای اخیر همواره یکی از دانشگاههای برتر جهان بوده و تنها 12 درصد از داوطلبان امکان ورود به این دانشگاه را پیدا می کنند.

روزی که ما وارد دانشگاه شدیم روز جشن فارغ التحصیلی بود و فضای دانشگاه پر بود از آدمهایی با لباس سیاه بلند و کلاه چارگوش. هر دانشکده یا گروه برای خودش مراسم جداگانه‌ای گرفته بود. درست در اولین حایی که توقف کردیم یک نفر مشغول سخنرانی بود و کلمه‌ی ایران را بر زبان آورد دقیقتر که شدیم دیدیم درباره ی برنامه‌ی اتمی ایران صحبت می‌کند و می گوید تنها در صورتی که بهای هر بشکه نفت بالای 70 دلار باشد جایگزینی سوخت فسیلی با سوخت هسته ای برای ایران مقرون به صرفه خواهد بود. بعدا معلوم شد که عنوان برنامه‌ی اتمی ایران موضوع تحقیق یکی از دانشجویان بوده که به عنوان تحقیق برتر انتخاب شده و همانجا هم جایزه گرفت. الحمدلله از برکت برنامه ی اتمی ایران هر کس به یک نان و نوایی رسیده البرداعی که جایزه ی نوبل گرفت این بنده خدا هم که محقق برتر شد چین و روسیه هم که ... استغفرالله!

Hoover Tower- Stanford University

بلندترین بنای دانشگاه برجی بود که به یاد هربرت هوور سی و یکمین رییس جمهور آمریکا برج هوور نامگذاری شده و ساخت آن در سال 1941 به پایان رسیده. این آقای هوور داستان جالبی دارد. او جز اولین فارغ التحصیلان دانشگاه استانفورد بوده و زمین شناسی خوانده. ارتفاع برج 285 فوت یا 86 متر است و از بالای آن نمای وسیعی از دانشگاه دیده می شود. هزینه‌ی بازدید از برج 2 دلار است و یک دانشجو به عنوان راهنما شما را همراهی می کند. تعداد زیادی ناقوس و زنگ (48 تا) بالای برج گذاشته اند که وزن یکی از آنها 2.5 تن است.

Stanford University- Engineering
آن روز هوای دانشگاه بسیار گرم بود و ما فقط از چند ساختمان بازدید کردیم. یکی از آنها ساختمان مهندسی بود که روی آن نوشته بود تاسیس 1902. برای من باورکردنی نبود که آنها 104 سال قبل دانشکده‌ی مهندسی داشته اند.
شهر استانفورد هم شهر مدرن و تروتمیزی است. یک مرکز خرید بسیار زیبا در وسط آن هست که پر از گلهای زیباست و مغازه های شیکی دارد. جایتان خالی پیتزای بسیار خوشمزه ای در آنجا خوردیم و از شهر خارج شدیم.

حالا دیگر زمان زیادی تا زیباترین قسمت این سفر باقی نمانده بود...

ادامه دارد...


 
بر ساحل اقیانوس ۹ - سفرنامه
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، طنز ، ادامه تحصیل

... به یکی از دوستانم که در دانشگاه برکلی دکترا می خواند زنگ زدم. گفت که الان در سن خوزه هست و تلاش می کند بیاید که نه آمد و نه خبری داد. . ظهر برنامه‌ی اختتامیه کنفرانس و اهدا جوایز بود. ترجیح دادم قسمتهای دیگری از نمایشگاه را ببینم. یکی از دوستان خوب من آقا وحید که دانشجوی دکترا در گروه خودمان بود عنوان بهترین مقاله‌ی دانشجویی کنفرانس  را به دست آورد که موجب خوشحالی همه‌ی ما واترآبادی ها و ایرانی ها شد. به من هم بورسی دادند که عمده‌ی هزینه‌های شرکت در کنفرانس و سیر در آفاق و انفس را پوشش داد.
عصر با آن دوست شفیقم که خدای جهت یابی بود به تماشای موزه ای رفتیم. این رفیق ما نرم‌افزاری روی رایانه‌اش داشت که آدرس مقصد را می‌گرفت و با کمک یک گیرنده‌ی سیستم تعیین موقعیت جهانی (GPS) نقشه‌ی لحظه به لحظه‌ی مسیر را نشان می‌داد. این نرم افزار اعتماد به نفس رفیق ما را ده برابر کرده بود و هرجا که هوس می‌کردیم می‌رفتیم. یکی از این جاها دانشگاه برکلی بود.

بازدید از دانشگاه برکلی University of California at Berkeley

دانشگاه در شهرکی به همین نام در غرب سن فرانسیسکو و در آن سوی آبها واقع شده. جمعیت شهر صدهزار نفر و جمعیت دانشگاه سی و سه هزار نفر است. دانشگاه کالیفرنیا در برکلی در سال ۱۸۶۸ تاسیس شد و تا سالها وابسته به ارتش بود و آموزش نظامی برای همه‌ی دانشجویان اجباری بود. آوازه‌ی این دانشگاه از دهه‌ی ۱۹۳۰  فراگیر شد و با کشف عنصر پلاتینیوم و ساخت اولین بمب اتمی  اوج گرفت. بسیاری از جوایز معتبر جهانی مثل نوبل٬ پولیتزر٬ فیلدز و ... توسط استادان و محققان این دانشگاه درو شده است! در ورودی اصلی دانشگاه پارکینگی ساخته اند که روی آن نوشته مخصوص برندگان جایزه‌ی نوبل. دانشگاه برکلی همواره در رتبه بندیهای جهانی در کنار هاروارد ، ام آی تی٬ کمبریج٬ آکسفورد و استانفورد یکی از دانشگاههای برتر جهان محسوب می‌شود. قدیمی ترین ساختمان دانشگاه که هنوز پابر جاست در سال۱۸۷۳ ساخته شده. فضای دانشگاه البته چندان زیبا نیست و چنگی به دل نمی‌زند. تنها در وسط محوطه‌ی دانشگاه که کتابخانه و memorial glade  قرار دارد چشم انداز دلنشینی را می‌توان مشاهده کرد.

ط
در حال قدم زدن در دانشگاه بودم که یک نفر شروع کرد به گرمی با من احوالپرسی کردن و از اینکه مدتی است مرا ندیده و او را بی خبر گذاشته ام گله کرد. گفتم حاجی اشتباه گرفتی گفت مگه تو کال نیستی که در فلان کنفرانس با هم بودیم و ... گفتم حاجی من از کانادا اومدم گفت از کدوم دانشگاه؟ گفتم واترلو گفت اتفاقا من همین الان داشتم مقاله‌ی یکی از استادان دانشگاه شما رو می‌خوندم. طرف می‌گفت که در برکلی ریاضی خوانده و می‌خواهد در رشته‌ی صنایع ادامه تحصیل بدهد. ما هم فصلی مشبع درباره‌ی ارتباط ریاضی و مهندسی صنایع سخن گفتیم رفیق شفیق ما که شاهد این مکالمه بود می‌گفت شما دو نفر در خالی بستن کم نمی آوردید. وسط کار هم گیر داد به اون بنده خدا که اسم اون استادی که مقاله اش رو خوندین چی بود؟
یک تالاری در دانشگاه بود به اسم تالار موسی رفیق ما گفت حتما مال برادران یهودی است و گیر داد که می خواهم با این ساختمان عکس بگیرم. در حال عکس گرفتن بودیم که یک خانم جوانی از دور داد زد می خواید از هر دوتون عکس بگیرم؟ ما هم عرض کردیم عکسی که شما بگیرید حتما زیبا می شه. پرسیدم اهل کجایی؟ گفت کنتاکی. گفتم می گن کنتاکی مرغهای معروفی داره... رفیق شفیقم فوری پرید وسط که منظورش مرغ سرخ شده است...


دانشگاه برکلی ۱۳۰ گروه آموزشی دارد که در قالب ۱۴ دانشکده و مدرسه نظام یافته‌اند.  به ازای هر ۱۵.۵ دانشجو یک استاد در این دانشگاه وجود دارد که بهترین نسبت در میان همه‌ی دانشگاههای آمریکا محسوب می‌شود در خیابان کناری دانشگاه رستورانها و قهوه خانه هایی بود که می گن بعضی ازآنها شبانه روزی هستن. شنیدم یکی از همین ها پاتوق ریچارد فاینمن نابغه‌ی فیزیکدان بوده. این هم عکسی است که از یکی از این رستورانها گرفته ام که پنجره‌ی بزرگی رو به خیابان داشت. چنانکه می‌بینید یک آقایی که احتمالا فیزیکدان است با مخ رفته توی کتابها و یادداشتهایش:

A restaurant in Berkeley

پی نوشت:

۱- ای بر پدر و مادر هرچی پل طلایی و نقره‌ای و برنزی ...

۲- برای اینکه سفرنامه بیش از حد طولانی نشود مجبورم برخی از مطالب را حذف کنم. هنوز دو سفرنامه‌ی نا نوشته‌ی دیگر دارم...

۳- شکی نیست که همه‌‌ی این دانشگاههایی که اسم بردم جزء بهترینهای جهانند اما توجه به چند نکته بسیار راهگشاست: اول اینکه همه‌ی این دانشگاهها بسیار قدیمی هستند آکسفورد و کمبریج که قدیمی ترین دانشگاههای دنیا هستند و مابقی هم بیش از صد و بیست سال قدمت دارند٬ دوم اینکه دارای تنوع رشته هستند یعنی هنر٬ موسیقی٬ علوم انسانی٬ پزشکی٬ علوم پایه ... تا مهندسی. سوم اینکه باید مشخص کنیم ما از این رتبه بندی ها دنبال چه می‌گردیم؟ شاید برای مقطع کارشناسی که دانشجو هنوز سمت و سوی تحقیقاتی خود را نشناخته این رتبه بندی‌ها فریبنده باشد اما برای مقاطع بالاتر در درجه‌ی اول کبفیت استاد راهنما و در درجه دوم گروه آموزشی اهمیت دارد و پس از آن باید به سراغ رتبه بندی دانشگاه رفت٬ البته نمی‌توانم این سیستم رتبه بندی فعلی را به خاطر  گل و گشاد بودن آن درست و علمی بدانم. به عنوان مثال آمار چاپ مقالات جزء معیارهای رتبه بندی نیست.


 
بر ساحل اقیانوس ۸ - سفرنامه
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، طنز ، برگزیده ها

عصر دوباره رفتم کنار ساحل این بار برای کروز(۱) سواری. قایق‌های(۲) بزرگی بودند که با قیمتهایی بین ۱۲ تا ۱۸دلار حدود یک ساعت سواری می‌دادند. قایقی که سوارش شدم سه طبقه بود. به طبقه‌ی سوم رفتم که سرباز بود و بهترین چشم‌انداز را داشت. اسکله‌ی(۳) قایقها نزدیک به انتهای خیابان هاید بود. قایق از اسکله ۳۹ (۴)راه افتاد و گستره‌ی خلیج را طی کرد تا به زیر پل طلایی رسید. هوا که در آغاز حرکت صاف بود بارانی شد تقریبا همه‌ی مسافرانی که به طبقه‌ی سوم آمده بودند آنجا را ترک کردند و به طبقات سرپوشیده رفتند. من ماندم و آسمان آبی و دسته ای از پلیکانها(۵) که بالای سرم پرواز می‌کردند. نوار ضبط شده‌ای اطلاعاتی درباره‌ی آنچه می‌دیدیم ارایه می‌کرد. قایق به زیر پل رفت و از آنجا دور زد در آن سوی پل اقیانوس بی‌کران دلربایی می کرد. در مسیر بازگشت به کنار جزیره‌ی آلکاتراز رفتیم که زندان معروف آلکاتراز در آن قرار دارد. آلکاتراز به اسپانیایی یعنی پلیکان(۶). قایق سواری یکساعت طول کشید.


بعد به تماشای آکواریوم شهر رفتم. قرار بود آن شب یکی از دوستان خوبم به سن فرانسیسکو بیاید تا چند روزی با هم باشیم و از آنجا به لس آنجلس برویم. من هنوز پل طلایی را سیر تماشا نکرده بودم. در چند جای شهر از جمله ورودی آکواریوم. دوچرخه کرایه می‌دادند: ساعتی ۷ دلار- شبانه روزی ۲۸ دلار. گران بود تاکسی گرفتم. راننده چینی بود از من که گذشت اما شما در سن فرانسیسکو سوار تاکسی نشوید .


پل طلایی:
اینکه چرا اینقدر اصرار داشتم پل دروازه طلایی را ببینم بر می گشت به خوابی که ۱۳ سال قبل دیده بودم... این پل در سال ۱۹۳۷ ساخته شد و تا سالها بلندترین پل معلق جهان بود. یک شاهکار بی نظیر در مهندسی پل، دست و پنجه نرم کردن اندیشه ی بشر با پولاد، زیباترین پل جهان... طول پل 2.4 کیلومتر است و ارتفاع آن از سطح آب ۶۷ متر است. پل دو پایه دارد که ارتفاع آنها  ۲۲۷ متر است و عظمت آنها را وقتی درک می کنید که زیر آنها بایستید و به بالا نگاه کنید آنجا که کلاه از سرتان می‌افتد. رنگ پل نارنجی است تا در مه بهتر دیده شود. یادم رفت بگویم که مه دریایی سن فرانسیسکو بسیار معروف است.


ساعت از  ۸ گذشته بود که به آستانه‌ی پل رسیدم. راه می رفتم، آواز می خواندم، عکس می‌گرفتم. مرتبا دوچرخه از کنارم رد می شد. در چند جا پلیسهای موتورسوار ایستاده بودند. همینطور در کنار دیواره پل تلفنهایی تصب شده بود که با برداشتن گوشی یک مشاور شروع به حرف زدن می کرد. تا به حال بیش از ۱۳۰۰ نفر از روی این پل خودکشی کرده اند. تقریبا ۴۵ دقیقه طول کشید تا طول پل را طی کردم. هوا تاریک شده بود. دوستم قرار بود ساعت 9.30 به فرودگاه اوکلند وارد شود. برگشتم. اما دیگر نه از دوچرخه سوار ها خبری بود و نه از عابران پیاده. من تنها کسی بودم که روی پل قدم می زد. شهر در شب جلال و شکوه بی نظیری داشت.

وقتی به آستانه‌ی پل رسیدم دیدم که پیاده رو را با یک در آهنی که بالایش سیم خاردار بود بسته اند و هیچ راهی برای خروج ندارم. آن سوی در روی یک تابلو نوشته بودند ورود عابران پیاده پس از ۹ شب ممنوع! دچار یاس فلسفی شده بودم! تلفن همراه در جیبم بود اما هیچ مدرک شناسایی همراهم نبود و اگر به پلیس زنگ می زدم حتما مرا جریمه می کردند تازه ایرانی هم که بودم ... گفتم گور بابای کلاس! بلانسبت مثل میمون از آن در فلزی بالا رفتم و با احتیاطی وصف ناپذیر پایم را از روی سیم خاردار عبور دادم و به چابکی آهو از آن بالا پریدم پایین و دستهایم را سپر کردم تا چار دست و پا نازل شوم ... در دلم به هرچه پل طلایی و نقره ای و برنزی بود فحش می دادم.

خودم را به پارکینگی رساندم که تاکسی مرا در آنجا پیاده کرده بود.. پرنده پر نمی زد. به تلفن همراه دوستم زنگ زدم روی پیامگیر بود پس هنوز توی هواپیما بود. گفتم پباده راه می‌افتم بالاخره به یک تاکسی یا ایستگاه اتوبوس می رسم... هرچه جلوتر می‌رفتم راه تاریک تر می‌شد تا به جایی رسیدم که مسیر جنگلی شد و پیاده رو هم تمام شد. هر  لحظه ممکن بود ماشینی از پشت سر بیاید و ریق رحمت را به حلقوم من سرازیر کند. صفحه‌ی تلفن همراه را روشن کردم و مثل چراغ راهنما پشت سرم گرفتم. تازه فهمیدم که تلفن همراه چه نعمت بزرگی است. مقدار دیگری جلو رفتم. احساس کردم  یک ماشین آن طرف خیابان (جاده) پارک کرده. با احتیاط رفتم آن طرف. راننده پیاده شد. گفتم حاجی من می‌خام برم خیابون هاید. ماشینی رد شد و صورت مرد رو روشن کرد گفتم یا امام هفتم و هشتم! خود گادفادر بود. با یک سبیل دراز و شکم گنده... غلط نکنم می خواست جنس معامله کنه... بدون اینکه یک کلمه حرف بزنه سرش رو تکون داد که یعنی نمی‌دونه من هم یک لبخند کانادایی تحویلش دادم دوتا پا داشتم دوتاپای دیگه هم قرض کردم و تمام مسیری رو که آمده بودم برگشتم. در کنار جاده یک تابلوی سرعت سنج دیجیتال بود که سرعت من رو 9 مایل در ساعت نشون می داد گفتم ای بر پدر و مادرت لعنت! رسیدم سر جای اولم.

 یادم رفت بگویم پل دروازه طلایی جزیی از بزرگراه 101 آمریکا و جاده‌ی 1 کالیفرنیاست (ای بر پدر و مادر هرچی پل و بزرگراهه لعنت!) که برای عبور از روی آن باید 3 دلار عوارض داد. یک لحظه جند تا لامپ 100 وات در ذهنم روشن شد! تصمیم گرفتم برم دم عوارضی و شماره تلفن تاکسی شهر رو بگیرم آخه تلفن همراه داشتم (ای بر پدر و مادر هرچی تلفن همراهه لعنت!) خودم رو به اون بر بزرگراه رسوندم داشتم می‌رفتم طرف عوارضی که یک دفعه یک نفر از توی باجه داد و هوار راه انداخت و گفت: جلو نیا برو برو عقب!  گفتم: حاجی! من ... شروع کرد به بال بال زدن از پشت بلندگو گفت Stay back! Don't walk in من که دیدم طرف اهل گفتگوی تمدنها نیست (ای بر پدر و مادر ساموئل هانتینگتون ...!) و الانه که هفت تیر بکشه مصلحت نظام رو در این دیدم که عقب نشینی کنم. وقتی رفتم توی پیاده رو گفت: اداره‌ی پلیس ۲۰ متر جلوتره. گفتم آخه جونت در می‌اومد اینو زودتر بگی. توی اداره که رفتم شرح ماوقع رو دادم و گفتم که من به حد کافی پول همراهم هست٬ کارت اعتباری هم دارم٬ شما لطفا یک تاکسی برای من بگیرید. جناب سروان گفت: باشه برو اون ور زیرگذر روی نیمکتهای نارنجی بشین تاکسی میاد سوارت می کنه. کلی خوشحال شدم و دعا به جون طرف کردم. رفتم اونجایی که آقا پلیسه گفت. آقا ده دقیقه نشستیم .. بیست دقیقه نشستیم... هوا هم بسیار سرد شده بود. از تاکسی هیج خبری نشد (ای بر پدر و مادر ...!)  توی این مدت رفیق ما زنگ زد که رسیده و داره ماشین کرایه می کنه. بهش گفتم که من کنار پل طلایی هستم. قرار شد بیاد دنبالم.

 آقا این رفیق ما هم آخر جهت یابی و نوی گیشنه! اگه از یکی بپرسید معروفترین جای کالیفرنیا کجاست یا میگه هالیوود یا پل دروازه طلایی (ای بر پدر و مادر هرچی پله ...) این رفیق ما اصلا  نمی‌دونست پل طلایی رو با کدوم ت می‌نویسن. رفتم توی اون برهوت یه نقشه پیدا کردم و مفصل و مبسوط حالیش کردم که من کجام. بهش گفتم میام قبل پل کنار آخرین فرعی وای‌میستم برات دست تکون می دم تا ببینی. خدا وکیلی پیدا کردن من توی اون شرایط کار سختی نبود چون من به احتمال قوی تنها آدمی (بلکه تنها موجود زنده) بودم که کنار بزرگراه ایستاده بود و دست تکون می داد ولی نمی دونم چرا دو ساعت طول کشید تا این رفیق شفیق ما منو پیدا کنه. سه بار هم روی پل رفت و برگشت...
از اونجا که کوه به کوه نمی زسه اما ادم به آدم می رسه ما هم به هم رسیدیم و ساعت ۱۲ شب با همدیگه رفتیم به همون رستوران هندی-پاکستانی (ای بر پدر و مادر ...!)
قرار گذاشتیم فردا به دانشگاه برکلی برویم...

ادامه دارد (ای بر پدر و مادر هرچی ادامه است ...!)

پی نوشت:

۱- کروز در اصل یعنی زندگی روی کشتی. مجازا به قایق سواری یا کشتی سواری هم می‌گویند کروز.

۲- معمولا به این قایق ها می‌گویند فری ferry . البته فری فقط جنبه‌ی تفریحی ندارد و برای جابه جایی ماشین و مسافر روی رودخانه‌های بزرگ و دریاچه ها به کار می‌رود. در شهر کوبک سیتی و مونترال فری ها در حقیقت اتوبوس های دریایی هستند.

۳- در اینجا کلمه‌ی اسکله را معادل pier گرفته‌ام. واژه‌ی marina هم در فارسی به اسکله ترجمه شده اما کاربرد pier و marina متفاوت است.

۴- اسکله‌ی ۳۹ خودش یکی از جاذبه‌های شهر سن فرانسیسکو است و رستورانهای آن بیش از ۱۰۰ سال قدمت دارند.

۵- پلیکانها بال های بسیار بزرگی دارند و صحنه‌ی پرواز دسته جمعی آنها با بالهای گسترده بسیار تماشایی است.

۶- واژه Alcatraz ریشه‌ای عربی دارد. جزیره الکاتراز در ابتدا انبار ارتش بود. در سال ۱۹۳۴ به عنوان امن ترین زندان آمریکا برای نگهداری خطرناکترین جنایتکارها (مثل آل کاپن) اختصاص یافت و برای  ۲۹ سال مخوف ترین زندان آمریکا بود. در سال ۱۹۶۳ به علت هزینه‌های بسیار زیاد و آلودگی‌های محیطی این زندان تعطیل شد. در طول آن ۲۹ سال زندانی ها  ۱۴ بار اقدام به فرار کردند اما هیچ زندانی موفق به فرار نشد.


 
بر ساحل اقیانوس ۷ - سفرنامه
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سفرنامه ، شعر خودم

ساعت ۱۰ شب از گفتگو با دکتر رماهی فارغ شدم و به هتل رفتم اما هنوز شوق تماشا و دیدار شهر و قدم زدن در ساحل اقیانوس در جانم زبانه می کشید. لباسم را عوض کردم دوربین و پولهایم را در اتاق گذاشتم  و راه افتادم. سوار ماشین کابلی شدم و تا آخر خط رفتم. به شوق تعبیر خوابی که ۱۳ سال قبل دیده بودم. همان خوابی که وقتی به آمریکا می آمدم برای آن خانم مونترالی تعریف کردم.  خط حاشیه ای  اقیانوس را گرفتم. قصد کرده بودم تا پل طلایی بروم. هرچه جلوتر میرفتم تاریک و تاریک تر می شد اثری از هیچ آدمیزادی نبود. ترسیدم. یادم آمد اینجا کانادا نیست که هر وقت دلت خواست در خیابان راه بروی. دکتر رماهی برایم تعریف کرد که دیروز مرد قوی هیکلی در خیابان متعرض او شده بود. پل طلایی دورتر از تصور من بود. به جایی رسیدم که جاده  بن بست بود. چند جوان سیاهپوست سروصدا می کردند. به نظر مست می رسیدند. یکی دو دکمه ی پیراهنم را باز کردم. قدری خودم را ژولیده کردم  و آرام به آن سوی خیابان رفتم. درست از جایی که جاده بن بست می شد، زایده ای اسکله مانند به سوی اقیانوس امتداد می یافت. از تابلوها معلوم بود که مردم برای ماهیگیری به آنجا می آیند. مسیر پر از شیشه های  شکسته ی مشروب و قوطی های مچاله شده بود. در کانادا نوشیدن مشروب در اماکن عمومی ممنوع است و حتی نمی توانی یک شیشه دستت بگیری و در خیابان راه بیفتی. پلیس هر ازگاهی راه را می بندد – مثل گشت بسیح در ایران خودمان- و از راننده ها تست می گیرد و اگر مشکوک بشوند ماشین را جستجو می کنند.

 

مسیری که در آن بودم مارپیچ بوده و پیوسته مرا از پل طلایی دور می کرد. ساعت  ۱۱ شده بود. توقف کردم و به سمت شهر نگاه کردم. ماه که به بدر رسیده بود از پشت آسمانخراش ها طلوع کرده بود و هاله ای از حریر روی شهر انداخته بود. ماه آنقدر بزرگ و دلفریب بود که روشنی ستاره ها و چراغهای شهر در مقابل آن ناچیز جلوه می کرد. دقایقی به تماشای آن گوی سیمابگون نشستم. لبم به ترنم یکی از شعرهای قدیمی خودم باز شد:

 

چه زیبا چه زیبا چه زیبایی ای ماه

چرا در شب من نمی آیی ای ماه؟

من و تو به همدیگر امشب شبیه ایم

چه تنها چه تنها چه تنهایی ای ماه

بیا سر بنه بر سر شانه ی من

دمی گریه کن ناشکیبایی ای ماه

تو تنها امید دل خسته ی من

در این شام این شام یلدایی ای ماه...

 

سرمست در آن جذبه‌ی مهتابی٬ ناگاه یادم آمد که آخرین ماشین ساعت  ۱۲ راه می افتد. برگشتم. جوانان سیاه هنوز عربده می کشیدند.  در ادامه‌ی آن مسیر خلوت تنها پسر و دختری را دیدم که به هم مشغول بودند. پارک حاشیه‌ای پر بود از راسوهای بدبو با آن خط طولی سپید در میانه‌ی بدنی سیاه... ساعت از ۱۱ و  ۴۰ دقیقه گذشته بود که به ایستگاه رسیدم. خبری از ماشین نبود. چند نفر دیگر هم از بارها و رستورانهای اطراف به من پیوستند خیالم قدری راحت شد. مرد درشت هیکلی به من نزدیک شد و پرسید کرایه‌ی ماشین کابلی چقدر است؟ گفتم ۵ چوق. گفت: خدای من! چه خبره! من ۲۰ بار به سن فرانسیسکو آمده ام و این اولین باری است که می خواهم سوار این ماشین ها بشوم. گفتم: من اولین باریست که آمده ام و چهارمین باریست که سوار می شوم. گفت پس من و تو مکمل همدیگریم. بعد ادامه داد که اهل بوستون است و برای کار اداری به اینجا آمده. ماشین آمد و سوار شدیم. راننده گفت که تا محله ی چینی ها بیشتر نمی رویم. مردم گفتند ما هم نصف کرایه را بیشتر نمی دهیم! اوضاع خنده داری بود. مرد بوستونی پدر راننده را درآورد تا به او پول داد بعد هم بغل دست من نشست. بوی شراب از دهنش بیرون می زد. در ماشین یک زوج شیکاگویی بودند که مردم حسابی سربه سرشان می گذاشتند و به راننده می گفتند که اینها را تا آخر مسیر نبرد. به محله ی چینی ها که رسیدیم من و مرد بوستونی پیاده شدیم. هنوز چند یلوک تا هتل فاصله داشتم. مرد از کار و بارش می گفت. روی سیستمهای ماهواره کار می کرد برای کاربردهای اضطراری. چندتا سوال فنی پرسیدم. معلوم بود که دروغ نمی گوید. گفتم که من هم یکی از پروژه هایم روی آنتن گیرنده ی ماهواره است. مقداری بحث فنی کردیم. آدم باحالی بود. خیلی زود صمیمی شد. در اونتاریو مردم کمتر با تو صمیمی می شوند. حداکثر ۳ یا ۴ جمله حرف می زنند و بعد ساکت می‌شوند. از مصاحبتشان کمتر لذت می بری و احساس غریبگی می کنی. به جایی رسیدیم که باید جدا می‌شدیم. من که گرم حرف زدن بودم مسیر را تعقیب نکرده بودم. آدرسم را به مرد بوستونی دادم. گفت: فکر می کنم باید از سمت چپ بروی. خداحافظی کردم. ده دقیقه ای راه رفتم تا اینکه فهمیدم مسیر را برعکس آمده ام. این عاقبت کسی است که مستی راهنمای او باشد!

 پس از یک روز پر ماجرا خواب چقدر می‌چسبید. تصمیم گرفتم فردا هرجوری شده به دیدن پل گلدن گیت بروم...

ادامه دارد

Golden Gate Bridge San Francisco


 
بر ساحل اقیانوس ۶ - سفرنامه
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب

صبح سه شنبه در کنفرانس IMS ارایه‌ی مقاله داشتم. ساعت ۷ قرار بود با روسای نشست صبحانه بخوریم و با هم آشنا شویم . من ساعت 5 از خواب بیدار شدم تا روی presentaion کار کنم. ساعت ۷ به پذیرش هتل گفتم برایم تاکسی بگیرند. طرف گفت اینجا مرکز شهر سن فرانسیسکو است و کافی است دست تکان بدهی تا تاکسی ها برایت ترمز کنند. من ده دقیقه دست تکان می دادم ودریغ از یک وانت بار! پیاده راه افتادم٬ هفت ونیم به محل کنفرانس رسیدم. روسای نشست را پیدا کردم و خودم را معرفی کردم. هدیه ای به من دادند و به سمت سالن رفتیم تا فایل ها را روی کامپیوتر بریزیم. یکی از روسای نشست فارغ التحصیل دانشگاه خودمان -واترلو- بود و خیلی تحویل گرفت تا فهمید ایرانی هستم پرسید که از دانشگاه شریف آمده ای؟
رفتم یک قهوه خوردم و برگشتم دیدم استادم وارد سالن شده و در همان ردیفهای اول نشسته. رسم خیلی خوبی در اینجا هست که استادها در هنگام ارایه‌ی مقاله‌ی دانشجوهایشان حاضر می‌شوند. این کار علاوه بر تشویق و دلگرمی دانشجو٬ باعث می‌شود که بحث‌های علمی جالبی بعد از ارایه مقاله شکل بگیرد. گاهی هم کار به دعوا می‌کشد که خیلی تماشایی است. من سومین مقاله بودم. چند سوال خوب از من پرسیدند که جواب دادم. بعد از نشست هم مهندسی آمریکایی که در مالزی کار می کرد سراغم آمد و سوالاتی پرسید. برنامه ی بعدی افتتاحیه بود چند سخنرانی و اهدای جوایز.
رییس کنفرانس می‌گفت ۹۸۵ مقاله برای این کنفرانس ارسال شده که فقط ۵۱ % آن پذیرفته شده - این کنفرانس کلا به سخت گیری و عمل گرایی معروف است و دو نفر از استادان خودم هم مدام به من می گفتند که شانس پذیرش مقاله‌ی تو کم است. رییس شرکتWiMax اولین سخنران کلیدی افتتاحیه بود. حرف حسابش هم این بود که اینترنت سیار حرف اول را در آینده ی مخابرات خواهد زد. بعد هم استادی از برکلی درباره ی نانوتکنولوژی صحبت کرد که تقریبا هیج نکته ی تازه ای در سخنان ایشان نیافتم.
 در این مراسم از پروفسور اولابی استاد دانشگاه میشیگان تقدیر شد. این پروفسور اولابی کتابی در زمینه ی الکترومغناطیس نوشته که در بیشتر دانشگاههای دنیا تدریس می شود و به چاپ هفتم هم رسیده. من بهار سال گذشته در تدریس این کتاب سهیم بودم و یکی دو اصلاحات به نظرم لازم رسیده بود. بعد از افتتاحیه دوان دوان سراغ پروفسور اولابی رفتم. خودم را معرفی کردم و پیشنهادهایم را دادم پروفسور با گشاده رویی تمام سخنم را شنید و اگرچه با من موافق نبود اما گفت حتما در اولین فرصت نگاه دیگری به کتاب می اندازد. حسابی هم تشکر کرد. فروتنی و ادب این بزرگمرد که کتابش در همه ی دنیا تدریس می شود، برایم بسیار دلنشین بود.

Dr Fawwaz Ulaby  دکتر فواز اولابی

نمایشگاه جانبی این کنفرانس با حضور۵۰۰ شرکت برگزار شده یود که دو روز تمام برای بازدید آن وقت لازم داشتی.  در حین بازدید سوالی از مسوولان یک غرفه‌ی نرم افزاری پرسدم. رفتند پیرمردی را آوردند و با هم مشغول بحت شدیم. شاید یک ساعتی بحث کردیم و به نتایج جالبی رسیدیم. بعدا فهمیدم که  بنده خدا استاد دانشگاه بوده و جایزه‌ی سالانه‌ی انجمن مایکروویو را هم برده.

عصر دکتر رماهی یکی از استادهایم را دیدم و بیش از سه ساعت با هم به گشت و گذار در شهر پرداختیم. محله‌های مرکزی شهر سن فرانسیسکو کثیف بودند و  -با عرض معذرت-  بوی شاش می‌دادند. یک بار هم مردی جلوی ما ظاهر شد و گفت: آقایان با اجازه‌ی شما من می‌خواهم به آمریکا بشاشم. بعد هم همانجا کشید پایین و مشغول قضای حاجت شد! در یکی از محله ها دکتر رماهی پرچمهای ۷ رنگی را به من نشان ‌داد و ‌گفت می‌دانی اینها برای چیست؟ گفتم شاید یک فستیوال در حال برگزاری است خندید و گفت مگر نمی‌دانی سن فرانسیسکو پایتخت ... ۱هاست.

دکتر ۲۶ سال در آمریکا زندگی کرده آخر کار هم خسته شده و به کانادا آمده. این قدم زدن چند ساعته فرصت شیرینی شد برای بحث کردن درباره‌ی اسلام٬ دموکراسی٬ کاپیتالیسم و حتی اشعار حافظ و خیام ... خانه‌های قدیمی زیبایی در طول مسیر می‌دیدیم در کنار ساحل استراحت کردیم و بعد به مرکز شهر برگشتیم و در همان رستوران پاکستانی شام مفصلی خوردیم به حساب دکتر!  

Dr Ramahi in San Francisco

۱- به جای ۳ نقطه قوم لوط را بگذارید!


 
بر ساحل اقیانوس ۵ - سفرنامه
ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

سن فرانسیسکو چهارمین شهر پرجمعیت کالیفرنیاست که 740 هزار نفر جمعیت دارد و بعد از نیویورک متراکم ترین شهر آمریکا محسوب می شود. شهر در شبه جزیره ی سن فرانسیسکو واقع شده که در سمت راست آن خلیجی به همین نام است و در سمت چپ اقیانوس آرام. جاذبه‌های فراوان این شهر آن را به یکی از دیدنی‌ترین شهرهای آمریکا تبدیل کرده است٬ مانند: پل دروازه‌ی طلایی Golden Gate زندان آلکاتراز٬ هرم ترانس-آمریکا و ماشین کابلی.

روز ۱۲ ژوئن با پرواز یونایتد ایرلاین از سیاتل به سن فرانسیسکو آمدم. طول پرواز ۱۰۰ دقیقه بود و ۲۰ دقیقه تاخیر داشت. من کنار پنجره نشسته بودم تا عکس بگیرم. بغل دستی من وکیل مایکروسافت بود و با اینکه چینی بود آدم خوش صحبتی بود. از جام جهانی حرف می‌زد و دوربین کانونی که در خانه داشت و با آن از پسرش عکس می‌گرفت (چرا من دارم این چیزها را می‌نویسم؟)

از فرودگاه تا هتل٬ وقت زیادی از من نگرفت. شاتل‌هایی در فرودگاه هستند که با ۱۵ دلار -ارزان تر از تاکسی- تو را به هرجای شهر که بخواهی می‌برند. هتل در محله‌ی چینی ها بود٬ در مرکز شهر و در اقیانوسی از خیابانهای یک‌طرفه. اما این خوبی را داشت که یکی از جاذبه‌های شهر را هر روز می‌دیدی و در ضمن به ایستگاه ماشین کابلی هم بسیار نزدیک بود.

View of Chinatown

بعد از رفع خستگی به محل کنفرانس (مرکز Moscone در خیابان Howard) رفتم و ثبت نام کردم. یک کنفرانس جانبی هم در حال برگزاری بود که در یکی از نشست های آن شرکت کردم. ساعت ۵ عصر حسابی گرسنه بودم. خیابانی در مرکز شهر یافتم به اسم O'farrel که پر از رستورانهای مختلف است: مدیترانه‌ای٬ هندی-پاکستانی٬ تونسی٬ مصری و ... بوی خوش غذاهای هندی-پاکستانی٬ مقصد مرا تعیین کرد. پرسیدم غذای mild چی دارید؟ از میان ۲۰-۳۰ نوع غذا فقط دو تا معتدل بود! غذایی که انتخاب کردم chicken tikka mosalla بود. خودشان هم نان تازه می‌پختند که به آن می‌گفتند Naan! و بسیار خوشمزه بود.در طی ۴ روزی که سن فرانسیسکو بودم سه بار به این رستوران رفتم.

از رستوران که برگشتم به دیدن میدان اتحاد Union Square رفتم.نزدیک این میدان یک مرکز خرید ۹ طبقه به نام Nordstrom بود که خیلی تر و تمیز و شیک بود و بیشتر لباس می‌فروختند. در همان اطراف خیابان Powell قرار داشت که ایستگاه اول ماشین کابلی در آنجا بود. برای هر دور سواری باید ۵ دلار بدهی که پول زیادی است. اما یک سری city pass می‌فروشند به قیمت ۴۹ دلار که می‌توانی به مدت ۹ روز سوار این ماشین ها و اتوبوس های برقی بشوی و ۶ جاذبه‌ی دیگر شهر را با آن ببینی از جمله کروز سواری روی خلیج سن فرانسیسکو. این سیستم حمل و نقل قدمتی ۱۰۰ ساله دارد. راننده‌ی ماشین کابلی آدم بسیار شوخ و لاتی بود و تا ایستگاه آخر ما را از خنده روده‌بر کرد. ایستگاه آخر در نزدیکی ساحل بود. گشتی در بندرگاه و اسکله زدم و از دور جزیره‌ی آلکاتراز را دیدم.

برگشتم که سوار ماشین کابلی بشوم٬ آقایی از من پرسید: این ماشین به کجا می‌رود؟ گفتم به تقاطع Powell و Market. گفت از کنار فلان هتل هم رد می‌شود؟ گفتم حاجی من تازه نصفه روزه که اومدم سن فرانسیسکو. گفت از کجا اومدی؟ گفتم کانادا. گفت ما هم از کانادا  اومدیم از کجای کانادا؟ گفتم از اونتاریو. همسر مرد گفت ما هم از اونتاریو اومدیم! حالا از کدوم شهر؟ گفتم واترلو. مرد گفت ما در برادفورد زندگی می‌کنیم که به واترلو خیلی نزدیکه. نکنه شما توی اون دانشگاه High-tech درس می‌خونی؟ جمعیتی که منتظر ماشین کابلی بود برگشت و به من نگاه کرد! -انگار که از MIT اومده باشم- گردن افراختم و گفتم بله. آقایی که کمی دورتر نشسته بود گفت من هم در سال ۱۹۷۶ از دانشگاه واترلو فارغ‌التحصیل شدم. عجب دانشگاه خوبیه! شما در چه رشته‌ای درس می‌خونید؟‌گفتم برق. گفت حتما برای شرکت RIM کار کی‌ می‌کنی؟ گفتم با اونها قرارداد داریم. با خودم گفتم عجب دنیای کوچیکیه! بعد به اونها گفتم : می‌تونم با همسایه‌های خودم یه عکس بندازم؟ با گشاده‌رویی پذیرفتند.

مسیر برگشت را طی کردیم. وقتی ماشین وارد سرازیری می‌شد بوی دود ناشی از ترمزهای چوبی را حس می‌کردی. من در محوطه ی باز عقب ماشین ایستاده بودم تا شهر را در شب ببینم و عکس بگیرم. به محله‌ی چینی‌ها که رسیدیم پیاده شدم. فردا صبح در اولین نشست کنفرانس مقاله داشتم و باید روی ارایه‌ی آن کار می‌کردم. تا نیمه شب مشغول بودم. چه روز شلوغ و پرخاطره‌ای را پشت سر گذاشته بودم!

ادامه دارد...


 
بر ساحل اقیانوس ۴ - سفرنامه
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۸ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، طنز

ایران نیمه‌ی اول را خوب و جنگنده بازی کرد. یک گل خورد و یک گل زد٬ اما نیمه‌ی دوم افتضاح بود. با حساب ۳ بر یک بازنده شدیم و حالمان گرفته شد.

همسر یکی از دوستان که ماشاا... به چندین هنر آراسته بود قضیه‌ی مشاعره‌ی دیروز ما با رفقا را شنید و گیر سه پیچ چپگرد داد که من باید با شما مشاعره کنم. تا بسم ا... گفتیم ما را با ث ۳ نقطه بمباران کرد. چندتا شعری از حافظ و منوچهری که با ث ۳ نقطه شروع می‌شد در جوابش خواندم اما دست بردار نبود. بنده خدا ما را نمی شناخت! شروع کردم فی‌البداهه یک مثنوی سرودم که اول هر بیتش «ثریا» بود :

ثریا ناله می‌کرد از جدایی      که کارم در فراقت شد گدایی...

وقتی ث هایش تمام شد رفت سراغ ژ. من هم همان بلایی را که بر سر ثریا در آوردم این بار بر سر ژاله آوردم:

ژاله می‌بارید بر روی نگار      مثل شبنم در شمیم نوبهار...

خلاصه سه ساعتی مشغول بودیم. بعد رفتیم به یک مرکز خرید و چشم شما روز بد نبیند یک غذایی که نمی‌دانم تایلندی بود یا چینی یا مالزیایی خوردیم به چه مشقتی!

بعد از صرف ناهار رفتیم از مرکز شهر سیاتل بازدید کردیم. یک برج بسیار بلند در مرکز شهر هست که در سال ۱۹۸۵ ساخته شده و اسمش کلمبیا است و ۷۶ طبقه دارد. ارتفاع بلندترین نقطه‌ی آن از سطح زمین ۳۰۴ متر است و بلندترین ساختمان در شمال غرب آمریکا به شمار می‌رود . دو استادیوم بسیار بسیار بزرگ هم در مرکز شهر هست که تویش بیس‌بال و راگبی و امثالهم بازی می‌کنند.

ما یک رفیق بسیار شفیق هم در این سفر  یافتیم به اسم آقا وهاب که از MIT‌ دکترا گرفته اما بنده خدا مدتی است به آمازون رفته. البته برای اطلاع دوستانی که مثل بنده از فراسوی کوهستان آمده‌اند باید عرض کنم که منظورم شرکت آمازون بزرگترین فروشنده‌ی اینترنتی دنیاست. این را نوشتم که بگویم ساختمان اصلی آمازون هم در سیاتل قرار دارد. اولین فروشگاه استارباکس هم در این شهر تاسیس شده. استارباکس یک چیزی است مثل مک دونالد یا اکبر جوجه که به جای همبرگر یا سگ داغ۱ در آن قهوه و چای و شیرینی می‌فروشند. در تلفظ کانادایی به استارباکس می‌گویند تیم هورتونز. در آمریکا هر روستایی که بیش از یک خانوار در آن ساکن باشد حداقل یک استارباکس دارد.

قبل از غروب هم دانشگاه واشینگتون را دیدیم که جز ۱۰ دانشگاه برتر آمریکاست به ویژه در پزشکی. محوطه‌ی دانشگاه بسیار زیباست و ساختمانهای آن معماری یکدستی دارند. من در ادامه‌ی سفر سه دانشگاه معروف دیگر را هم دیدم (برکلی٬ استانفورد و UCLA) اما به نظرم دانشگاه واشینگتون از همه زیباتر بود.

 پی نوشت:

۱- سگ داغ معادل فارسی Hot-Dog است که یک غذایی است که کفار می‌خورند. اما بنا به لف و نشر مرتب و از قرینه‌ی کلام برمی‌آید که منظور نویسنده این بوده که غذاهای اکبرجوجه مثل گوشت سگ سفت است.


 
بر ساحل اقیانوس ۳ - سفرنامه
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۸ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، طبیعت

...من کوه را انتخاب کردم. در این قسمت کانادا که ما هستیم کوه پیدا نمی‌شود. آخرین باری که یک کوه درست و حسابی دیدم ده ماه قبل بود که به ایران آمده بودم. با خانواده به کلاردشت رفتیم و توقف کوتاهی در سیاه بیشه داشتیم. کوه به آدم شور می‌دهد؛ دریا٬ سکوت. در کوه باید آواز بخوانی٬ داد بزنی٬ حنجره‌ات را پاره کنی. در دریا باید سکوت کنی٬ بی‌کرانگی آبی را نگاه کنی و گوش بدهی به صدای پای امواج.

دو کوه بزرگ در نزدیکی سیاتل هست. یکی کوه سنت هلن که آتشفشانی فعال است و ۲۵۵۰ متر ارتفاع دارد و دیگری کوه ری‌نی‌یر که با ۴۳۹۲ متر ارتفاع سربلندترین کوه در آن حوالی است و وقتی هوا خوب باشد قله‌ی سپیدپوش آن از شهر دیده می‌شود. از ترس اینکه بال و پرمان به نور تجلی نسوزد کوه ری‌نی‌یر را انتخاب کردیم.

 آتشفشان سنت هلن Saint Helen

 کوه ری‌نی یر Mont Rainier

از سیاتل که خارج شدیم در سمت راست آزادراه دم و دستگاه هواپیماسازی بویینگ را دیدم. نیم ساعت بعد هم دوباره کارخانه‌ی بویینگ را دیدم اما این بار در سمت چپ جاده. معلوم شد رفیق ما یک جایی اشتباهی پیچیده و ما دوباره وارد سیاتل شده‌ایم. با اینکه فاصله‌ی کوه تا شهر ۹۰ کیلومتر است٬ بعد از دو ساعت رانندگی به جای کوه٬ سر از شهری درآوردیم به نام المپیا. فکر می‌کنم کریستف کلمب همین طوری قاره‌ی آمریکا را کشف کرد. یک کاره بدون نقشه راه افتاد٬ گفت توکل بر خدا بالاخره به یک جایی می‌رسیم!  شهر المپیا مرکز ایالت واشینگتون است و به همین دلیل بناهای یادبود و ساختمانهای اداری زیادی دارد که به سبک ساختمانهای پایتحت ساخته شده‌اند.  رفقا٬ پدر مجسمه‌ها را درآوردند از بس که از آنها بالا رفتند و عکس یادگاری گرفتند.

بالاخره چندتا از خواهران آمریکایی یک نقشه‌ی مجانی به ما دادند و بعد از سه ساعت٬ توانستیم کوه به آن گندگی را پیدا کنیم. البته این سرگردانی و دور خود گشتن ها فرصت خوبی ایجاد کرد برای مشاعره و آواز خوانی و شر و شور و خلاصه کیف کردن.

کوه٬ نگینی بود در حلقه‌ی درختان تنومند سدار. درختانی بلند و سروقامت و انبوه... جنگل پر از آهو بود آنقدر که به راحتی می‌توانستی با آنها عکس بگیری. بالا و بالاتر رفتیم تا در آستانه‌ی غروب به برف رسیدیم جایی که رنگ سبز و سفید و سرخ در دامنه‌ی آن کوه ۴۴۰۰ متری به هم می‌آمیخت.  دیگر عقده‌ی ده ماهه فروکش کرده بود. به سیاتل برگشتیم تا برای تماشای بازی ایران و مکزیک آماده شویم ...

ادامه دارد.


 
بر ساحل اقیانوس ۲ - سفرنامه
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ٥ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

اولین مقصد این سفر شهر سیاتل بود. سیاتل بزرگترین شهر سواحل شمال غربی است که ۱۰۶ مایل از مرز کانادا فاصله دارد. جمعیت بخش مرکزی سیاتل ۶۰۰ هزار نفر است که با احتساب حومه به ۳میلیون و ۸۰۰ هزار نفر می‌رسد. سیاتل را به خاطر درختان همیشه سبزش شهر زمرد ( Emerald City) نیز می‌نامند. بنا به برخی آمارها سیاتل باسوادترین شهر آمریکاست.

در سیاتل مهمان دوست عزیزی بودم که در شرکت مایکروسافت کار می‌کند. ساختمان اصلی شرکت مایکروسافت در بخش Redmond شهر سیاتل واقع شده و ۳۵۰۰۰ نیروی انسانی دارد. بصورت فشرده از واحد تحقیقات و نمایشگاه مایکروسافت بازدید کردم. محیطی زیبا و آرام با امکانات کافی در اختیار محققین قرار گرفته بود. به نظر می‌رسید کسی استرس کاری ندارد. در حین بازدید آقای مهدیان را دیدم. این آقای مهدیان فارغ‌التحصیل دانشگاه ام آی تی است و سه مدال المپیاد جهانی دارد.

نمایشگاه تاریخچه و دستاوردهای تکنولوژیک مایکروسافت هم بسیار جالب بود. تصویرها تو را می‌بردند به روزی که بیل گیتس -که یک دانشجوی جوان بود- تصمیم گرفت این شرکت را راه‌اندازی کند... نمونه‌هایی از محصولات آینده -مثل صفحات لمسی و نمایشگرهای چند تکه٬ نمایشگرهای نیمه شفاف و ویندوز ویستا- هم در نمایشگاه بود. یک نسخه ویندوز تخصصی را هم می‌شد به قیمت ۲۵ چوق خرید.

بعد از مایکروسافت٬ رفتیم تشییع جنازه‌‌ی یک هموطن. تشییع که چه عرض کنم بیشتر تدفین بود. نه نماز میتی نه تلقینی نه سنگ لحدی... و چه غریبانه است مرگ در غربت... تا یادت باشد که مرگ ناگهان می‌آید و کاری به سن و سال و کسب و کارت ندارد... تا شیرینی زندگی در غرب و آسایش مجازی‌اش تو را از تلخی مرگ غافل نکند.

بعد از تدفین٬ رفتیم به تماشای یک دریاچه. شهر پر از دریاچه است و بزرگترین آنها دریاچه‌ی واشینگتون است که دو پل بسیار بزرگ روی آن کشیده‌اند. ساحل دریاچه پر از گلهای نیلوفر بود و کمی آن سوتر قایق‌های رنگارنگ... اما جالبترین و -به قول یکی از سیاتلیّون- نابدیهی‌ترین نکته‌ی این دریاچه حضور تیزپر و بلند پرواز عقابهای سفید بود. همان عقاب مغرور و پر ابهتی که سمبل آمریکاست. یکی از ساکنان محل می‌گفت ۱۵ تا عقاب در این دریاچه دیده است. عکس  های را که از گلهای نیلوفر و عقابها گرفتم می‌توانید در گالری بغلی مشاهده کنید.

 

شب عده‌ای از دوستان در منزل دوستم جمع شده بودند. چلو خورشت کدو با بورانی پختیم و خوردیم.

روز دوم روز گشت و گذار در خارج از شهر بود.  بین اقیانوس و کوه٬ باید یکی را انتخاب می‌کردم...

ادامه دارد!


 
بر ساحل اقیانوس ۱ - سفرنامه
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، انسان ، مرگ

سفر من به سواحل غربی آمریکا (واشینگتن و کالیفرنیا) ۱۱ روز طول کشید. سفر٬ ظهر پنج شنبه ۸ ژوئن آغاز شد و صبح سه شنبه ۲۰ ژوئن به پایان رسید. مسافت تقریبی طی شده ۶۷۰۰ مایل معادل ۱۰۷۰۰ کیلومتر بود. هدف اصلی از این سفر شرکت در کنفرانس بین‌المللی مایکروویو در شهر سن فرانسیسکو، ارائه‌ی مقاله و بازدید از نمایشگاه جانبی بود. در این کنفرانس قرار بود ۱۵۰۰ دلار به من جایزه بدهند که دادند.  لینک زیر نقشه‌ی سفر را نشان می‌دهد:

در این سفر٬ شهرهای سیاتل٬ المپیا٬ سن فرانسیسکو، برکلی٬ استانفورد و لس آنجلس را دیدم. پنج شنبه ۸ ژوئن ساعت۱۵/۱ از واترلو به فرودگاه پیرسون تورنتو رفتم. ساعت ۳۰/۲ مشغول check in و بررسی‌ امنیتی شدم که کلا دو ساعت طول کشید. پرواز من از طریق خظ هوایی Air Canada/ United Airline بود که با اندکی تاخیر ساعت ۶ عصر به وقت محلی آغاز شد و ساعت ۴۵/۷ به وقت سیاتل تمام شد با توجه به اختلاف زمانی ۳ ساعته بین تورنتو و سواحل غربی طول پرواز ۴۵/۴ بود. صندلی من در ردیف ۱۲ شماره‌ی D بود. در طی پرواز یک فیلم در پیتی را نشان دادند. در صندلی کناری من خانمی اهل مونته ریل نشسته بود که فلوت می‌زد و بحث شیرینی درباره‌ی زندگی بعد از مرگ و تفاوتهای فرهنگی ایرانی‌ها و غربی‌ها با هم داشتیم. در حین بحث٬ چندبار از مثال درخت استفاده کردم مثلا گفتم که درختها در پاییز برگهایشان می‌ریزد اما در بهار دوباره بارور می‌شوند. انسان هم می‌تواند چندین بهار داشته باشد و هربار٬ دوباره متولد شود... می‌گفت : من از این فلسفه‌ی درخت شما خیلی خوشم آمد...


 
سفرنامه: شهر سفید و آبی (۳)
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱٧ دی ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سفرنامه

بد نیست در ابتدا قدری درباره‌ی کوبک بنویسم و اشاره کنم چرا این تیتر را برای سفرنامه انتخاب کردم. ایالت کوبک ۵/۷ میلیون نفر جمعیت دارد که حدود یک چهارم جمعیت کانادا را شامل می‌شود. بزرگترین شهر این ایالت مونته ریل است با جمعیت ۵/۳ میلیون. اما مرکز کوبک (کبک) کبک سیتی است که ۷۰۰هزار نفر سکنه دارد. بیش از ۶ میلیون از مردم این ایالت اصالت فرانسوی دارند و به همین علت زبان رسمی٬ فرانسوی است و  بزرگترین جامعه‌ی فرانسوی زبان آمریکای شمالی در اینحا شکل گرفته. مردم کبک روی زبان و فرهنگ‌شان بسیار تعصب دارند و حتی داعیه‌ی استقلال دارند. به ندرت به انگلیسی تکلم می‌کنند و تمام تابلوهای راهنما٬ نامها و حتی نقشه‌هایی که برای توریست‌ها تهیه شده به زبان فرانسوی است. پس از این سفر بسیار مصمم شدم که زبان فرانسه را یاد بگیرم.... اما رنگ آبی رنگ رسمی کوبک است. در این سفر دیدم که حتی کاجهای کریسمس را با چراغهای آبی تزیین کرده بودند!

در اطراف شهر کوبک جاهای دیدنی و مناظر طبیعی بسیاری وجود دارد که یکی از آنها آبشار مونت مُقنسی Montmorency Falls است. این آبشار در ۱۲ کیلومتری شهر قرار دارد٬ بنا به ادعای کوبکی ها۸۳ متر ارتفاع دارد که ۳۰ متراز آبشار نایاگ‌را بلندتر است. از پایین آبشار می‌شد با تله کابین به بالای آن رفت البته یک پلکان ۴۸۷ پله‌ای هم وجود داشت که برای جوانان عاشق مناسب بود. بالای آبشار پل معلقی ساخته بودند که چشم انداز زیبایی از آبشار و رودخانه‌ی سن لوران ترسیم می‌کرد.

 Montmorency

در کشور کانادا به علت اینکه هفت ماه از سال زمستان است٬ ورزشها و سرگرمی‌های زمستانی بسیاری شکل گرفته٬ از هاکی و اسکی گرفته تا کرلینگ. مردم از زیبایی‌های زمستان لذت می‌برند. از کودکی به بچه‌هایشان یاد می‌دهند که با سرما انس بگیرند٬ حتی در مهدکودکها تا وقتی دمای هوا بالای منهای ۲۰ درجه باشد روزی چند دقیقه بچه‌ها را بیرون می‌آورند تا به زمستان عادت کنند. همین آبشار یخ زده هم چند نوع سرگرمی جالب ایجاد کرده بود. مثلا همانطور که در عکسهای بالا و پایین می‌بینید یک کله قند ۳۰ متری جلوی آبشار تشکیل شده که مردم روی آن لژ سواری می‌کردند.

 اما هیجان‌انگیزترین سرگرمی یخ نوردی بود. در سمت چپ آبشار ستونهای بزرگی از یخ تشکیل شده بود که یخ نوردان حرفه‌ای با میخ و چکش و طناب از ان بالا می‌رفتند. حالا که صخره نیست٬ یخ که هست!

ice climbing


 
سفرنامه: شهر سفید و آبی (۲)
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سفرنامه

یکی از بناهای بسیار دیدنی در بافت قدیم کبک که یکی از نمادهای این شهر بلکه قلب آن به شمار می‌رود ساختمانی است به نام: شاتو فرانتیا Le Chateau Frontenac  اینطور که یکی از کارمندان اطلاعات توریسم به من گفت ساخت این هتل در سال ۱۸۹۳ آغاز شده. از کلمه‌ی هتل تعجب کردید؟ بله عجب هتلی هم بود! ما هوس کردیم یک شب در این هتل بخوابیم٬ اما وقتی از هزینه‌ی آن باخبر شدیم به این نتیجه رسیدیم که ز دست دیده و دل هر دو فریاد و اصولا کارد بخوره تو این شکم اگه بخواد برای هردقیقه خوابیدن و خواب صد من یه غاز دیدن حداقل ۱ دلار پرداخت کنه! اما عجب هتلی بود!

در ابتدای خیابان سنت لویی هم ساختمانی بود که به سبک پارلمان کانادا -در اتاوا- ساخته شده بود. اسم این ساختمان هتل پارلمان بود. بنا به تجربه‌ی قبلی ما دیگر پایمان را توی این چاله نگذاشتیم.

 در اطراف این هتل محترم٬ مجسمه‌های زیادی کاشته بودند که تصویر چندتا از آنها تقدیم می‌شود.

 

 البته بد نیست جهت ثبت در تاریخ و آگاهی دوستانی که قصد سفر به مدینه‌ی کبک را دارند عرض کنم که در بافت قدیم٬ خیابان شیب داری هست به نام سن اوقصول (در تلفظ فرانسوی) که ما به آن سن اشکول می‌گفتیم. سر تا ته این خیابان پر از مسافرخانه و هتل است. در شماره‌ی ‌۱۹ این خیابان یک هاستل بزرگ است که فقط شبی بیست و چند دلار می‌گیرد و تازه اینترنت هم دارد. ما خیلی خوش شانس بودیم که در آن سرمای منهای سگ درجه توانستیم این کعبه‌ی امید را پیدا کنیم. وقتی آنجا رسیدیم ما هم مثل بقیه توی صف ایستادیم. همه‌ی مسافرها جوان و اهل دل بودند. عده‌ی زیادی از این جوانان عزیز خارجکی بودند. البته چندتا چینی هم آن وسط از دست در رفته بودند. نوبت به ما که رسید خواهر محترمی که پشت دخل بود پرسید شما اتاق رزرو کردید گفتیم نه. طرف را به پدر و پسر و مادر مقدس قسم دادیم که یک فکری برایمان بکند. اصلا فکر کند ما داداشهای خودشیم... گفت یک اتاق داریم که dorm است دو نفر هم تویش هستند گفتیم: حمام دارد؟ گفت لا! گفتیم: گلاب به روتون مزبله دارد؟ گفت: لا! گفتیم: این عمارت شما پارکینگ دارد؟ گفت لا... ما هم  یک چیزی نثار امواتش کردیم و رفتیم خدا را شکر فارسی بلد نبود!

بیت:

تو کز محنت دیگران بی غمی...
آخه نونت نبود.. آبت نبود... کبک رفتنت برای چی بود؟


 
شهر سفید و آبی (۱)
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۱ دی ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سفرنامه

سفرنامه‌ی کبک سیتی

تعطیلات آخر سال فرصت مناسبی بود برای سفر- اگرچه هوا مناسب نبود- ما هم از فرصت استفاده کردیم تا خستگی سه ماه کار سخت را از تن به در کنیم. مقصد ما مرکز ایالت کُوبِک (یا در تلفظ فرانسوی کِبِک) بود.

شهر کوبک سیتی (Québec City) که دو سال دیگر ۴۰۰ ساله می‌شود توسط کاشف فرانسوی  Samuel de Champlain بنباد نهاده شد. Québec یعنی جایی که رودخانه باریک می‌شود. این شهر که مرکز تمدن فرانسوی در آمریکا محسوب می‌شود٬ در ۲۴۰ کیلومتری شمال شرقی مونترال و ۹۰۰ کیلومتری واترلو قراردارد. (نقشه‌ی زیر مسیر حرکت ما را -از طریق بزرگراه ۴۰۱ در انتاریو و ۲۰ یا۴۰ شرقی در ایالت کبک- نشان می‌دهد)

شهر کوبک بر کرانه‌ی رودخانه‌ی سن لوران که از جنوب غرب و مونترال می‌آید بنا شده و بافت قدیمی شهر با برج و بارویی زیبا از بخش امروزین آن جدا شده. با ورود به بافت قدیم٬ احساس می‌کنی که دویست سیصد سال به عقب برگشته‌ای. با اینکه بافت قدیم پر از رستوران٬ هتل و هاستل است اما تمام این بناها یا قدیمی‌اند یا به سبک ساختمانهای قدیم بازسازی شده اند. خیابان اصلی بافت قدیم «سن لوییس» نام دارد که قبل از برج و باروها به «گراند الی» وصل می‌شود. این خیابان باریک دو طرفه است اما بیشتر خیابان ها یک طرفه هستند. بهترین وسیله‌ی حمل و نقل در این بخش از شهر درشکه‌های دو اسبه و یک اسبه هستند!

آب و هوای شهر سردسیر است. برف٬ فراوان می‌بارد و به همین دلیل پیستهای اسکی بسیاری در اطراف کبک سیتی ساخته شده است. در داخل شهر هم مسیرهای ویژه برای اسکیت و اسکی cross country وجود دارد. در زمستان کامیونهای بزرگی در شهر رفت و آمد می‌کنند که وظیفه‌ی آنها جمع آوری برف از سطح شهر و انتقال آن به خارج از شهر است. این کامیونها -شبیه جاروبرقی- با پمپ خلا برف را می‌مکند.


 
ماساساگا: سرزمین سی هزار جزیره
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سفرنامه ، زندگی در غرب ، طبیعت

شنبه‌ای که آن خبر همایون را شنیدیم با ۷ نفر از رفقا به اردو رفتیم. مقصد ما پارک جنگلی ماساساگا در ۱۷۰ کیلومتری شمال تورنتو و جنوب شرقی خلیج جورجین بود. دسترسی به این اردوگاه محاصره‌ شده در آب تنها از طریق قایق میسر است لذا ۴۰ کیلومتر قبل، ۳ کانو کرایه کردیم و آنها را روی سقف ماشینها بستیم.

ماساساگا در حاشیه‌ی بزرگراه ۴۰۰ قرار دارد که بزرگراه سرگرمی‌هاست؛ سرزمین عجایب، کوه آبی، ساحل واساگا، پارک آلگان کوین و خلیج جورجن همه در حاشیه‌ی این بزرگراه قرار دارند.

ما یک اردوگاه اختصاصی را برای ۲ شب گرفته بودیم که هیچ کدام از نشانه‌های زندگی مدرن از قبیل آب و برق و تلفن و اینترنت در آن نبود. فرصت خوبی بود که یک زندگی ابتدایی را در آغوش طبیعت بکر و دست نخورده تجربه کنیم.

بارها به رفقا می‌گفتم که اینجا چقدر عمر آهسته می‌گذرد! پارو زدن، شنا کردن، خوابیدن روی ساحلی که آب سنگهایش را مثل حریر نرم کرده بود... همسایگی با حیوانات و پرندگانی که در حقیقت ما میهمانشان بودیم... و مهتاب! آن مهتاب زیبا که مرا به یاد نیمه شبی انداخت که در کوههای درکه با استادم قدم می‌زدم...چه خاطرات قشنگی! 

شاید بپرسید چرا به اینجا سی‌هزار جزیره می‌گویند. ابتدا باید اشاره کنم که در شرق انتاریو بین کینگستون و اتاوا نزدیک مرز جایی به نام هزار جزیره وجود دارد بعید نیست برای روکم‌کنی اسم اینجا را سی‌هزار جزیره گذاشته باشند. به قول آن رفیق آبادانی آدم یا نباید لاف بزند یا باید لاف درست و حسابی بزند. از شوخی گذشته، در جنوب و شرق خلیج جورجن آب در ناهمواریهای سطح زمین گسترده شده و به همین دلیل جزایر متعددی شکل گرفته است. بعضی از این جزیره‌ها در حد سیاره‌ی مسافر کوچولو هستند یعنی جزیره‌ای برای یک نفر! تا یادم نرفته بگویم که خلیج جورجن به افتخار جورج چهارم پادشاه انگلیس در قرن ۱۸ (یا ۱۹) نام گذاری شده و ماساساگا اسم یک گونه مار هم هست!

 

عکسهای بیشتر را در اینجا ببینید.


 
مونترال- شهر سازه‌های شگفت (۲)
ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا
پس از دیدار از مجموعه‌ی المپیک٬ تصمیم گرفتیم یک چیزی بخوریم. خیابان sherbrooke را گرفتیم و به سمت مرکز شهر راه افتادیم بالاخره کافه‌ای پیدا کردیم و brunch خوردیم که غذایی سنگین تر از صبحانه و سبکتر از ناهار است و ترکیبی از سه خوراک است. پیشخدمت ما که یک اسم کاملا فرانسوی داشت (ژان فرانسوا) هوای ما را داشت و مرتبا برایمان قهوه می‌ریخت و کره و مربا می‌آورد. با آنکه نور معرفت را از بیخ خاموش کردیم فقط نفری ۹ دلار برایمان آب خورد و ما که سرمست از این فتح سوار ماشین شدیم تا چند دقیقه متوجه برگ جریمه‌ی ۴۲ دلاری که زیر برف پاک کن ماشین بود نشدیم.

Royal Mont

یک تپه وسط مونترال بود که به آن می‌گفتند کوه شاهی (Royal Mont) و۲۳۳ متر ارتفاع داشت. فراموش کردم بگویم شهر زیبای مونترال بصورت یک جزیره‌ی بزرگ است که توسط دو شاخه‌ی رودخانه‌ی سن لوران محاصره شده است. بالای این کوه یا تپه یک صلیب بزرگ با ۳۳ متر ارتفاع نصب شده بود. ظاهرا در قرن ۱۷ رودخانه طغیان می‌کند و موسینوف نذر می‌کند اگر جان سالم به در بردند یک صلیب را تا بالای کوه بر دوش بکشد و بعد هم نذرش را ادا می‌کند این صلیب را به یاد او ساخته‌اند. البته پشت صلیب قبرستان تاریخی شهر قرار دارد که بسیار زیباست. مسیحیان نیز همچون شیعیان به نوعی حیات برزخی اعتقاد دارند و برای مردگان احترام فراوانی قایلند. قبرستان پر از تندیس گابریل (جبرییل) و مایکل (میکاییل) و فرشتگان دیگر بود. در کنار قبرها گلهای رنگارنگی کاشته بودند.

دانشگاه پلی تکنیک مونته ریل

شهر مونته ریل چندین دانشگاه معروف دارد که نامدارترین آنها دانشگاه قدیمی مک گیل است. دانشگاه پلی تکنیک که 50000 دانشجو دارد٬ دومین دانشگاه از لحاظ قراردادهای تحقیقاتی و گرانت در کاناداست. محوطه‌ی آن بسیار زیبا بود و در دامنه‌ی کوه رویال واقع شده بود. یک برج بلند و زیبا هم داشت.

کلیسای سنت جوزف (یوسف مقدس)
آنسوی کوه رویال کلیسای عظیم و باورنکردنی یوسف مقدس قرار داشت که در سال ۱۹۰۵ ساخته شده و امسال این کلیسا صد ساله می‌شود. ارتفاع گنبد آن از کف ۹۷ متر بود که دومین گنبد مرتفع دنیا پس از کلیسای پیتر مقدس در رم به شمار می‌رود. زمان دیدار ما مقارن با صبح یکشنبه بود که مراسم تسبیح و تقدیس خداوند بلندمرتبه برگزار می شد. عبادتگاه کلیسا بسیار شلوغ بود. افرادی که هم مثل ما توریست بودند وقتی روبروی محراب می‌رسیدند مکث می کردند٬ تعظیم کوتاهی می‌کردند و صلیب روی سینه رسم می کردند. 10000 نفر می توانند در اینجا عبادت کنند. کلیسا دو معبد دارد و موزه ای از افراد شفا یافته. در بیرون کلیسا گروهی از مسیحیان متعصب را دیدیم  که زانو زده بودند
و زنار در دست از پله ها به بالا می خزیدند.


 
مونترال- شهر سازه‌های شگفت
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سفرنامه ، طنز

ظهر روز شنبه یوم سلخ شهر آوریل از سنه‌ی الفین و خمس نسطوری از عاصمه‌ی اتاوا عازم بلده‌ی مونتقیل شدیم (این یک خط را به سبک ناصرخسرو نوشتم). هوا بارانی بود. فاصله‌ی این دوشهر ۱۸۰ کیلومتر است دو طرف جاده پر از درخت و نی های بلند بود که در میان آنها کاجهای گردی وجود داشت البته هنوز بهار نیامده بود تقریبا بعد از ۷۰ کیلومتر مزارع بسیار بزرگی در اطراف بزرگرا ۴۱۷ غربی دیده می‌شد.

مونترال دومین شهر بزرگ کانادا و به قولی اروپایی ترین شهر آن است که در ایالت فرانسوی زبان کوبک واقع شده. کوبک بزرگترین و تاریخی‌ترین ایالت کاناداست که ۶/۱۵ درصد خاک این کشور را تشکیل می‌دهد. ۹/۸۱ درصد ساکنان آن فرانسوی زبان هستند. آدم وقتی به کوبک می‌رود خیال می‌کند به کشور دیگری وارد شده. جمعیت منطقه‌ی شهری ۳۳۵۹۰۰۰ نفر است که پس از پاریس دومین شهر بزرگ فرانسوی زبان محسوب می‌شود. (پرچم ایالت کوبک:)

ما ابتدا به مرکز بزرگ راهنمای توریست رفتیم که ۱۴ کانتر برای راهنمایی جهانگردان داشت. در آنجا یک مشت نقشه به ما دادند و هتلی برایمان رزرو کردند به رایگان. در خیابانها زیر باران شدید دنبال رستوران گشتیم عاقبت زنگ زدیم به یکی از دوستان که در دانشگاه کانکوردیا درس می‌خواند و او آدرس رستوران saffron را که همان زعفران خودمان می‌شود به ما داد. جایتان خالی جوجه کباب خوبی خوردیم. وسایل را در هتل گذاشتیم و برگشتیم
بر حسب اتفاق هادی یکی از دوستان واترلویی را وسط خیابان Guy دیدم!
پلهای بسیار بزرگی بر روی رودخانه‌ی سن لورن وجود داشت مثل  Champlain Bridge که ۶ کیلومتر طول داشت٬ ارتفاع آن از سطح رودخانه ۴۹ متر بود و بطور میانگین سالانه ۴۹ میلیون خوردو از روی آن رد می‌شدند. به علاوه شهر پر از زیرگذرهای طولانی بود. در مونته ریل احساس حضور در یک شهر پیشرفته به تو دست می‌داد.

شهر در روز شنبه بسیار زنده و شلوغ بود. (یک نفر هم از ماشینش پیاده شد و فحش داد که برای اولین بار در کانادا چنین صحنه‌ای را دیدم! ماشینها بوق می ردند و خیابانها دست انداز داشت آدم گاهی به یاد تهران عزیز خودمان می‌افتاد)

ما شب اول را بیشتر به گشت زنی در بافت قدیم شهر گذراندیم. این قسمت از شهر پر از کلیسا بود و همه‌ی خیابانها به نام مقدسین نامگذاری شده بود مثل سان کاترین٬ سان لوریر٬ سان آندرو و... (آدم خیال می‌کرد افتاده وسط حوزه‌ی علمیه‌ی واتیکان)  هتل ما هم در این خیابان آخری بود که می‌گفتند بافت این منطقه مثل نیمه‌ی اول قرن ۱۹ است و از در و دیوار هتل می‌شد بخوبی این موضوع را فهمید!

مجموعه‌ی المپیک مونترال

این مجموعه‌ی بسیار زیبا که چشم هر بیننده‌ای را خیره می‌کند بی‌گمان یکی از شاهکارهای معماری مدرن است. برج رصدخانه که در شکل بالا می‌بینید بزرگترین برج مایل جهان است که ۱۷۹ متر ارتفاع و ۴۵ درجه شیب دارد. این مجموعه برای المپیک تابستانی سال ۱۹۷۶ ساخته شد که ده سال بعد به اتمام رسید. یک ماشین کابلی که ۷۶ نفر ظرفیت داشت ما را به بالای برج برد. از آن بالا شهر که در آغوش رودخانه سن لورن خفته بود دیدن داشت.


 
اتاوا - پایتخت رودخانه ها (۲)
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سفرنامه

اتاوا یعنی :

در بخش قبل فراموش کردم درباره‌ی معنای کلمه‌ی اتاوا بنویسم. تا آنجا که من بررسی کرده‌ام اتاوا در زبان محلی به معنای تجارت کردن می‌باشد. ظاهرا تا ۱۵۰ سال قبل نام این شهر Bytown بوده چون طراح کانال Rideau در این شهر مهندسی انگلیسی به نام By بوده. نام بسیاری از مکانها در این کشور و بویژه ایالت آنتاریو نامهای محلی (سرخپوستی) است که نوعی احترام به ساکنان اصلی این سرزمین و برقراری پیوند با گذشته می‌باشد. مثلا همین Ontario یعنی آب زیبا. این اخلاق کانادایی ها قابل تحسین است. در مورد ریشه‌ی کلمه‌ی کانادا اختلاف بسیاری وجود دارد. یکی از نظریه ها می‌گوید. نام اولین قبیله‌ای که کاشفان این سرزمین با آن روبرو شدند Kataka بوده که به Canada تبدیل شده(؟)

تور پارلمان کانادا:


بازدید از مجموعه‌ی قانونگذاری کانادا رایگان بود. به هرنفر یک کارت می‌دانند که روی آن ساعت بازدید نوشته شده بود. پیش از ورود بازرسی بسیار دقیق مثل فرودگاه انجام می‌شد. یک راهنما که به هر دو زبان مسلط بود افراد گروه را همراهی می‌کرد.حتما می‌دانید که کانادا یک کشور دوزبانه است(انگیسی و فرانسوی)

این مجموعه شامل : برج صلح٬ مجلس سنا ٬مجلس عوام ٬ تالار افتخارات و کتابخانه مجلس است و یکی از زیباترین مراکز حکومتی و قانونگذاری جهان به شمار می رود.
مجلس عوام ۳۰۸ عضو دارد. در سمت چپ حزبی می نشیند که قدرت را در اختیار دارد و در سمت راست حزب مخالف. وسط آنها هم یک صندلی بزرگ گذاشته‌اند که Speaker (یک چیزی مثل رییس) آنجا می نشیند و وظایف کاملا تعریف شده‌ای دارد. این ساختمان در سال ۱۹۱۶ آتش می‌گیرد و تنها کتابخانه‌ی آن سالم می‌ماند. در قسمتی از ساختمان پرتره‌ی ملکه‌های انگلیس نصب شده بود. راهنما جلوی تصویر ملکه ویکتوریا ما را نگه داشت و توضیحاتی ارایه داد :
ما ملکه ویکتوریا را بسیار دوست داریم او کسی بود که در سال ۱۸۶۷ به کانادا استقلال بخشید. او در سال ۱۸۵۷ هم اتاوا  را به عنوان پایتخت انتخاب کرده بود.


مجلس سنا ۱۰۵ عضو دارد که توسط نخست وزیر با مشورت نماینده‌ی ملکه انگلیس که جنبه‌ی تشریفاتی دارد انتخاب می‌شوند. سن سناتورها بین ۳۰ تا ۷۵ سال باید باشد البته تا به حال هیچ وقت سناتور ۳۰ ساله‌ای انتخاب نشده.باردید از مجموعه حدود ۴۵ دقیقه طول کشید.

ناقوس

موزه‌ی تمدن:

در اتاوا موزه‌های بسیار جالبی وجود دارد. تنها موزه‌ای که ما توانستیم ببینیم٬ موزه‌ی بزرگ تمدن بود که در آنسوی رودخانه و در مرز ایالتهای آنتاریو و کوبک قرار دارد. دو ساختمان ۴ طبقه‌ی به هم چسبیده که در سال ۱۹۸۹ ساخته شده‌اند و نمونه‌هایی از معماری مدرن محسوب می‌شوند بنای موزه را شکل می‌دهند.

در طبقه‌ی سوم تاریخ این سرزمین با ماکت ها و مجسمه‌ها شبیه سازی شده بود. زندگی٬ پوشش٬ تجارت و آداب اقوام اولیه (سرخپوستها و اسکیموها) ٬ ورود اولین کاشفان غربی٬ اسکان مهاجران٬ و سیر تکامل کشاورزی و صنعت و مسکن این قوم در سالنهای گوناگون نمایش یافته بود. غیر از تابلوهای راهنما به دو زبان٬ در جای جای موزه پرده‌ها و تلویزیونهایی نصب شده بود که فیلمهای کوتاهی درباره موضوع آن بخش از موزه پخش می‌کردند.


 
اتاوا - پایتخت رودخانه ها (۱)
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سفرنامه

چند روزی که پیدایم نبود با دو نفر از دوستان در گوشه هایی از این سرزمین گردش کردیم. ما به شهرهای اتاوا - پایتخت سیاسی کانادا - مونته ریل - یا مونترال - پایتخت فرهنگی کانادا - و کینگستون رفتیم و از اشاوا و تورانتو هم رد شدیم. قصد دارم به تدریج سفرنامه‌ی این گشت و گذار به یادماندنی را بنویسم.فاصله ی اتاوا تا واترلو ۳۴۱ مایل یا ۵۴۶ کیلومتر است البته در اینجا مرسوم است که فاصله را بر حسب تعداد ساعات رانندگی بیان کنند که به این ترتیب فاصله‌ی این دو شهر ۵:۴۵ ساعت می‌شود. اگرچه ظواهر فریبنده‌ی دنیا در چشم حقیر چندان جلوه‌ای ندارد اما ماشینی که گرفته بودیم یک  Corolla 2005 بود که فقط 700 کیلومتر کار کرده بود و انصافا خیلی عروس بود. نقشه‌ی زیر مسیر حرکت ما را نشان می‌دهد.

 

  از آنجا که همراهان ما (علی و امین) همه از اصحاب سر و اولیاء خاص بودند در طول مسیر٬ آثاری از نابغه‌ی موسیقی ایران و موتسارت ثانی جوات یساری را خواندیم. بویژه جهت افزایش معنویت ماشین ترانه زیارت ایشان را اجرا نمودیم. دلیل بنده برای ارتکاب این ترک اولی این بود که ما دیر راه افتادیم طوریکه ساعت ۹ شب وارد آزادراه ۴۰۱ شدیم برای علی هم کسر شان بود که زبر ۱۴۰ کیلومتر در ساعت برود. ازطرف دیگر جاده‌های اینجا هم نه دست انداز دارد٬ نه پیچ٬ نه تقاطع ! کسی هم از تو سبقت نمی‌گیرد بنابراین راننده زود خوابش می‌برد.


وقتی وارد اتاوا شدیم باران بارید. بالاخره ساعت 3 بامداد به هتلی که از طریق شبکه رزرو کرده بودیم و دو تا ستاره هم داشت رسیدیم. صبح چندتا کار اداری داشتیم. علی به سفارت آمریکا رفت و من به سفارت ایران. امین هم به ما کمک می‌کرد و ما را می‌رساند٬  بیچاره یک پایش در سفارت آمریکا بود و پای دیگرش در سفارت ایران به او می گفتم تو هم مثل سفارت سوییس شده ای که رابط بین ایران و آمریکاست.

اتاوا ۷۷۴۰۰۰ نفر جمیت دارد و پس از تورانتو٫ مونته ریل و کالگری چهارمین شهر کانادا محسوب می‌شود.البته اگر جمعیت حومه‌ی شهرها را هم در نظر بگیریم جای کالگری با ونکوور عوض می‌شود. در مرکز شهر اتاوا قدم به قدم پارکینگ ساخته‌اند و در حاشیه‌ی خیابانها پارکومتر وجود دارد. قیمت پارکینگ نیم دلار برای هر ۱۲ دقیقه است. با اینکه خیابانها قدیمی و باریک هستند اما ترافیک شهر بسیار روان است. خطوط اتوبوسرانی فراوانی در شهر ایجاد شده. می‌گویند اتاوا دارای بهترین سیستم رفت و آمد شهری در شمال آمریکاست.

 سفارت ایران

سفارت جمهوری اسلامی ایران در مرکز شهر یا دقیق تر بگویم شماره 245 خیابان متکالف -که یکطرفه بود - قرار دارد .  در کنار سفارت که محل استقرار سفیر و دیپلماتها و مشاور علمی وزارت علوم است٬ بخش خدمات کنسولی وجود دارد که بیشتر مراجعان باید آنجا بروند. این بخش مراقب و نگهبان نداشت تنها دو در ورودی داشت که همزمان باز نمی‌شدند. هر نفر یک شماره بر می‌داشت و منتظر می‌ماند تا تابلوی دیجیتال شماره‌ی او را نشان بدهد٬ آن وقت کارمندی مدارک را تحویل می‌گرفت و به کارمندانی که دیده نمی شدند تحویل می‌داد. خانمهایی که وارد سفارت می‌شدند یک چیزی سرشان می‌کردند یک نفر هم با کلاه آمده بود. یک خانم مسن هم که اهل اطراف اصفهان بود مدام غر می‌زد. تلویزیونی که در سالن انتظار بود  داشت بازی فوتبال پاس و پرسپولیس را نشان می‌داد نشون به اون نشونی که انصاریان یک هد زد که رودباریان از روی خط دروازه برگردوند. من مدارک را تحویل دادم و طبق معمول یک چیزی کم بود!  روی هم رفته برخوردها دوستانه و احترام آمیز بود.

سفارت آمریکا:

سفارت آمریکا یک ساختمان بسیار بزرگ بود در نزدیکی تپه مجلس که محل قانونگذاری کاناداست. سفارت٬ تجهیزات ایمنی عجیب و غریبی داشت. مثلا وقتی ماشینی می‌خواست از پارکینگ سفارت خارج شود باید ۳ مرحله را طی می‌کرد. موانعی در جلو و عقب در بودند که تنها وقتی در کاملا بسته می‌شد پایین می‌رفتند. دور تا دور سفارت هم دو ردیف مانع سیمانی وجود داشت.

بعد از انجام کارها برای صرف ناهار به رستوران ایرانی زعفران در خیابان Rideau رفتیم. بعد در میدان جنگ و یادبود سرباز گمنام و تپه مجلس گشت و گذار کردیم. مقداری در ساحل رود پهناور و زیبای اتاوا که درود خدا بر او باد گردش کردیم و بعد از مجلس و سنای کانادا بازدید کردیم...

ادامه دارد...


 
دیدار با دکتر اسلامی ندوشن و ...
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، فیلم ، دکتر ندوشن ، سفرنامه

اینقدر حرف برای گفتن دارم که نمی‌دانم از کدامشان شروع کنم؟! من این مطلب را دارم به مرور تکمیل می‌کنم پس لطفا باز هم سر بزنید.

۱- دفاعسعید : سعید یکی از دوستان بسیار خوبی است که در این گوشه‌ی عالم با او آشنا شدم و برایش احترام بسیاری قایلم طوری که او را یکی از گنجهای اینجا می‌دانم. سعید از بچه‌های المپیادی علامه حلی بوده که مکانیک شریف خوانده و بعد برای ادامه تحصیل به اینجا آمده که در اینجا هم بسیار موفق و پرثمر بوده. حالا که به سلامتی دکتر شده و شاید به زودی در یکی از دانشگاههای مطرح کانادا مشغول شود٬ احتمال جدایی از او دوستانش را غمگین کرده است. ما هفته‌ای یکی دو بار همدیگر را می‌بینیم و درباره‌ی مسایل مورد علاقه بحث می‌کنیم. سعید بسیار مستدل سخن می‌گوید و همواره سعی دارد گفتارش را برشالوده‌ی منطق استوار کند. لحن صدایش بسیار دلنشین است و هیچ وقت صدایش را بالا نمی‌برد. برای مخاطب احترام فراوانی قایل است و هرگاه بخواهد به گفتار دیگری اعتراض کند آنقدر دوستانه و راحت نظرش را بیان می‌کند که اندک رنجشی هم پیش نمی‌آید. برای او در هرکجای این کره‌ی خاکی که باشد بهروزی آرزومندم.


۲- در گذشت پاپ:در هفته‌ی گذشته جناب پاپ ژان پل دوم به رحمت خدا رفت. در دنیایی که رفته رفته از معنویت تهی می‌شود فقدان رهبرانی مذهبی مثل پاپ که زندگی خود را وقف مردم و خدا کرده‌اند بسیار اندوهناک است. همین که در کشوری مثل کوبا سه روز عزای عمومی اعلام می‌شود یا رییسان جمهوری ایران٬ آمریکا و اسراییل هر سه در مراسم خاکسپاری او شرکت می‌کنند٬ گوشه‌ای از عظمت مقام ایشان را بیان می‌کند. روزى که شارون جنایتکار شروع کرد به کشیدن دیوار در بیت‌المقدس٫ پاپ گفت: دنیاى ما پل مى خواهد نه دیوار.

۳- دو فیلم قابل توجه:در هفته‌ی گذشته دو فیلم قابل اعتنا دیدم . یکی انیمیشن (پویا نمایی) Incredibles که اگر یادتان باشد امسال اسکار گرفت و دیگری فیلمTerminal به کارگردانی استاد اسپیلبرگ و با بازی چشمگیر تام هنکس.

ترمینال داستان مسافری است به نام ویکتور نورسکی که از کشوری خیالی -به نام کراکوژیا- برای دیدن شخصی در نیویورک به آمریکا می‌آید و درست در لحظاتی که او سوار هواپیما بوده در کشورش کودتا می‌شود. در فرودگاه نیویورک به او می‌گویند نه اجازه‌ی ورود به خاک آمریکا را دارد و نه اجازه‌ی بازگشت به سرزمین خود و باید در فرودگاه بماند. او که یک کلمه انگلیسی هم بلد نیست چند روز طول می‌کشد تا دوزاریش بیفتد. مابقی فیلم به تلاش ویکتور برای سیرکردن خودش٬ دوستی او با کارگران فرودگاه که هرکدامشان از یک جای دنیا آمده‌اند٬ درگیریهای او با رییس اداره مهاجرت و رابطه‌ی عاشقانه‌ی او با یک مهماندار می‌پردازد... فیلم نوعی اعتراض به بوروکراسی حاکم در آمریکاست. مثلا در گوشه‌ای از فیلم ژتونهای غذای ویکتور روی زمین می‌افتد و گوپتا رفتگر هندی فرودگاه آنها را داخل سطل می‌اندازد. ویکتور دنبال گوپتا می‌رود تا ژتونها را از توی سطل بردارد. گوپتا مانع می‌شود و می‌گوید شما بدون قرار قبلی نمی‌توانید به آشغالها دست بزنید و در مقابل اصرار ویکتور به او قرار ملاقاتی برای ساعت ۹:۳۰ روز سه شنبه می‌دهد تا داخل سطل آشغال را نگاه کند.

 ۴- دیدار با استاد اسلامی ندوشن: ۱۲ یا ۱۳ سالم بود که کتاب زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه به دستم رسید. آن سالها تحت تاثیر پدرم علاقه‌ی شدیدی به شاهنامه‌ی فردوسی داشتم و خواندن این کتاب که اثر دکتر محمد علی اسلامی ندوشن بود دید عمیق‌تری به من داد. فهمیدم که شاهنامه فقط حماسه نیست بلکه سرشار از حکمت و اندیشه است. حالا که سن من دوبرابر شده و استاد هم به مرز ۸۰ سالگی رسیده خبردار شدم که ایشان٬ بیست روز پیش به دعوت کانون ایرانیان تورنتو به کانادا آمده. دوستان موقعیت شناس ما از ایشان دعوت کردند که سری هم به واترلو بزنند و برای ایرانیان اینجا هم سخنرانی کنند که ایشان بزرگوارانه پذیرفتند. قبل از سخنرانی فرصتی فراهم شد که همراه ایشان به روستای سنت ژاکوب بروم.

در بدو ورود من به ماشین٬ یکی از دوستان مرا به استاد معرفی کرد و مختصری از سوابق علمی بنده را ذکر کرد. استاد هم لطف کردند و از رشته و مقطع من پرسیدند. در پایان دوست من گفت که ایشان شعر هم می‌گویند. استاد گفت آقا ایرانی‌ها همگی شعر می‌گویند. من ساکت شدم! مدتی بعد یکی دیگر از دوستان که از ساعتی قبل با دکتر بود و موقع آمدن من حضور نداشت وارد شد و دوباره مرا معرفی کرد و در پایان گفت که ایشان شعر هم می‌گویند. استاد مرا به نام صدا زد و گفت: آقای ... اینجا به شما پول می‌دهند که دکترای برق بگیری یا شعر بگویی!!

اما دلیل رفتن به روستای سنت ژاکوب این بود که استاد دوست داشتند منونایت ها را ببینند. منونایتها فرقه‌ای مسیحی هستند که در قرن ۱۹ به کانادا مهاجرت کردند. آنها لباسهای مخصوصی می‌پوشند٬ زندگی بسیار ابتدایی دارند، کشاورزی می‌کنند و با اسب و درشکه جابجا می‌شوند! استاد که یکی از خدمات مهم او احیای سنت سفرنامه نویسی (و زندگینامه نویسی) است و تا به حال به دهها کشور دنیا سفر کرده٬ جیبش پر از کاغذ یادداشت بود و تا نکته‌ی جالبی می‌دید یا می‌شنید قلمش را بر می‌داشت و ثبت می‌کرد. در جاده که بودیم می‌گفت طبیعت اینجا بسیار شبیه سوئد است...

موضوع سخنرانی استاد در دانشگاه این بود که ایران چه پیامی برای جهان می‌تواند داشته باشد. در حقیقت بیشتر صحبت ایشان درباره‌ی فرازهای برجسته در تاریخ ایران زمین بود... این هم عکسی که با استاد در محوطه‌ی دانشگاه گرفتم


 
السلام علیک یا اباعبدالله
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: سفرنامه ، مادر ، عاشورا

بعد از نماز ظهر و عصر از نجف راه افتادیم به سمت کربلا. اواسط ماه مهر بود و هوا بسیار گرم. در طول مسیر تا چشم کار می‌کرد بیابان بی آب و علفی دیده می شد که در آن هیچ اثری از سبزی و سبزینگی نبود.همسفران تشنه بودند اما در کلمنی که عراقیها به ما داده بودند یک قطره آب هم نبود. کلمن سوراخ بود و همه آب آن به هدر رفته بود. در همین اوضاع کولر اتوبوس خراب شد. پنجره را هم که باز می‌کردیم در آن گرمای بالای ۴۰ درجه چنان باد داغی می‌وزید که صورت را می‌سوزاند.

بعد از یک ساعت و نیم تشنه و آشفته به حوالی کربلا رسیدیم. هرچه نزدیکتر می‌شدیم حال و هوا عجیب تر می‌شد دلت می‌خواست فریاد بزنی اما از اطرافیانت خجالت می‌کشیدی. یکدفعه پیرمرد بذله‌گویی که همسفر ما بود سکوت را شکست زد زیر گریه و شروع کرد به خواندن این شعر : خیمه ها می‌سوزد و شمع شب تارم شده ... همسفران که حالا بغضشان آزاد شده بود اصرار می‌کردند که شعری بخوانم. من اما در آن حیرت محض که چشمم به گنبد و بارگاه آقا افتاده بود زبانم بند آمده بود. رفقا اصرار می‌کردند و من قدرت انتخاب نداشتم نمی‌دانستم کدام شعر را بخوانم... یکدفعه این شعر استاد موید خراسانی که روزی با خط خودش در دفترم نوشته بود به یادم آمد:

دل از جهان بریدم و گفتم حسین حسین

عشقش به جان خریدم و گفتم حسین حسین  

در پشت دسته های حسینی برهنه پا

در کوچه ها دویدم و گفتم حسین حسین

می‌گفت یا حسین شب و روز مادرم

من هم از او شنیدم و گفتم حسین حسین

و مادرم که کنار دستم نشسته بود با صدای بلند گریه می‌کرد...

خوش به حال شما که در ایران هستید، من که در این دیار لامذهب دلم لک زده برای یک سینه زنی ... برای یک زیارت عاشورا... ایرانی های اینجا هم اگر چه آدمهای خوبی هستند اما نصفشان که کاری به دین ندارند نصفشان هم آنقدر ... (تصحیح شد!)

نمی‌بینم نشاط عیش در کس               نه درمان دلی نه درد دینی

التماس دعا


 
چهارهزار کیلومتر در یک هفته
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: سفرنامه ، ایران ، فیلم ، مادر

پنجشنبه و جمعه قبلی هشتم ونهم مرداد برای اولین بار به کرمان رفتم. به عنوان میهمان به نهمین جشنواره ادبی و هنری کانون پرورش فکری دعوت شده بودم و در معیت یکی از دوستان بسیار بزرگوار از شیراز راه افتادیم در طول مسیر از شهرهای استهبان، نیریز، سیرجان و بردسیر گذشتیم، همینطور دریاچه بختگان، مسجد جامع تاریخی نیریز و بقایای آتشکده‌ای را که می‌گفتند پس از تولد پیامبر به دریاچه تبدیل شده و هنوز آب آن جاری است، دیدیم. اوایل غروب به کرمان رسیدیم. مسوول کانون که میزبان ما بود، مرد بسیار دوست داشتنی و آرامی بود که از سالهای قبل با دست خودش آلاچیق های بسیار زیبا و هنرمندانه‌ای برای اجرای برنامه ساخته بود. سقف آلاچیقها از برگ درخت خرما -یا به قول جهرمی ها پیش نخل- بود. درمیان برگها آب لوله کشی شده جریان داشت و در وسط الاچیق مرکزی آبنمایی زیبا با فواره‌ای بلند وجود داشت. خلاصه یک کولر طبیعی ساخته بود. گرداگرد آلاچیق مرکزی بومهای نقاشی چیده شده بود و بچه ها نقاشی می‌کردند. آلاچیقهای کناری هم میعادگاه شاعران و نویسندگان جوان با استادان و میهمانان دعوت شده بود. خوشبختانه چهارنفر از دوستان قدیمی از جمله استاد سید مهدی شجاعی هم حضور داشتند.

با این همه، هنوز گرد و غبار زلزله بم همه جا نشسته بود در اواسط شب شعری که همان شب برگزار شد مجری برنامه شعریکی از هنرجویان بمی را که در زلزله جان باخته بود با همراهی ناله سوزناک نی خواند که همه ما را به گریه انداخت.

آن شب هوس کردیم میهمانسرا را ترک کنیم و روی پشت بام بخوابیم. شب کویر سرمای دلچسبی داشت و نور زلال مهتاب ما را که به امید دیدار ستاره ها روی پشت بام آمده بودیم، سیراب از ناامیدی کرد. صبح روز بعد را پای درددلهای مسوول برنامه نشستم و عصر به دعوت بچه‌ها در دو جلسه نقد شعر شرکت کردم. بیشتر شاعران آن جمع کوچک را از سالها قبل می‌شناختم و با آثارشان آشنا بودم. جمعه شب راهی شیراز شدیم و دل کندن از آن لحظات که با گلاب عشق متبرک شده بود چقدر برایم دشوار بود.

2- شنبه و یکشنبه در شیراز بودم تمام وقتم به نوشتن گزارش گذشت به جز ساعتی که با محمد عزیز در خیابان قدم زدم.

3- دوشنبه صبح به تهران رفتم به طواف راهروهای بی معرفت و ادارات پرپیچ و خم. خوشبختانه کارهایم روی غلتک افتاده و اگر گاو خشمگین بگذارد چند دقیقه بیشتر تا دمیدن صبح باقی نمانده. عصر دوشنبه به دلم افتاد که برای بچه‌های کرمان کتاب گزیده اشعار قیصر امین پور را بخرم. در کتابفروشی دکتر محسن کدیور را دیدم که مشغول خرید چندین جلد کتاب عربی بود. به رسم همشهری بودن سلام و علیکی با ایشان کردم و پرسیدم چرا کسی جواب این آقایی را که چند ماهی است روزهای جمعه سروکله‌اش در رسانه بی رقیب پیدا می‌شود و فقط بلد است به غرب فحش بدهد، نمی‌دهد. گفت: بعضی حرفها ارزش جواب دادن ندارد و ایشان اگر در سخنرانیهایش مطلب مفیدی دارد چرا تابحال از میان آنها یک خط کتاب منتشر نکرده؟

بعد از کتابفروشی به سینما سپیده رفتم. حیف که دوستم مسعود از کانادا ایمیل زده و گفته اینقدر در وبلاگت از سینما رفتنهایت ننویس دل ما که دوریم می‌سوزد، و الا می‌گفتم که به تماشای فیلم سربازان جمعه رفتم و فیلم تلخی بودکه مثل همه کارهای کیمیایی آخرش با چماق کشی و کتک کاری تمام می‌شود. دوشنبه شب دوتا از دانشجوهای سابقم را دیدم. سه شنبه کارم طول کشید آنقدر که بلیت قطار دلیجان را از دست دادم. دوست و برادر عزیزم فرشاد به یکی از دوستانش که خلبان بود زنگ زد و دوتا بلیت جور کرد. بازی ایران و چین را در فرودگاه مهرآباد از طریق یک صفحه بزرگ دیدم . جایتان خالی تماشای مسابقه در میان جمعیت فراوانی که جمع شده بودند چه لذتی داشت، حیف که ایران باخت. حالا روزنامه‌ها سرمربی بیچاره و احتمالا علی دایی را تکه پاره می‌کنند!

4- چهارشنبه تا جمعه در اهواز بودم. به دعوت مدیرعامل کشت و صنعت نیشکر به کارخانه رفتیم. کارخانه در شصت کیلومتری اهواز و در نزدیکی عراق قرار داشت. در کنار آن دوازده هزار هکتار نیشکر کاشته بودند که توسط بزرگترین ایستگاه پمپاژ خاورمیانه آبیاری می‌شد آقای مدیر که در رشته سازه‌های آبی تحصیل کرده بود تعریف می‌کرد که برای ساخت این ایستگاه بارها لباس غواصی پوشیده و به زیر آب رفته. کمی آنسوتر هم پلی روی کارون ساخته بودند که بزرگترین دهانه پلهای ایران را دارا بود. آقای مدیر مرکز تحقیقات نیشکر را به ما نشان داد و گفت آنها کاری کرده‌اند که نی هم گل بدهد! روز بعد هم به کارخانه رفتم. اینبار پنجشنبه و روز تعطیل بود و آقای مدیر فرصت بیشتری برای صحبتهای خودمانی داشت. چیزی که بیشتر از عظمت کارخانه مرا تحت تاثیر قرار داد عظمت روح آن مدیر بزرگ بود.

5- عصر جمعه راهی شیراز شدم، شنبه روز مادر است و می‌خواهم این روز را پیش مادرم باشم. مادر عزیز تو را بخاطر همه خوبیهایت سپاس می‌گویم. تو تنها همراهی هستی که تاآخر هر جاده با من می‌آیی. رفیق بی کلک: مادر!

۶- یکشنبه صبح به تهران ....


 


 
سوغات اصفهان (1)
ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، سفرنامه

هفته قبل کلاسها که تمام شد رفتم به اصفهان. حال و هوایم حسابی عوض شد. آرامش شیرینی پیدا کردم. هوای ابری ، روزهای بارانی، باران هایی تند اما زیبا، قدم زدن در ساحل آن رود زنده، ایستادن روی پل خواجو و نگاه کردن به دستان مهربان پیرمردی که به پرندگان مهاجر غذا می‌داد. هیچ وقت اصفهان را اینقدر زیبا ندیده بودم. وقت باران آدمهایی از هر سن و سال روی پل جمع شده بودند: جوانهایی که دسته جمعی ترانه عاشقانه می‌خواندند، پیرمردی که در دستگاه شور آواز می‌خواند... پاینده باد دولت دیوانگی : آزمودم عقل دوراندیش را / بعد از این دیوانه سازم خویش را

 

بی هیچ منتّی لبم به سرودن باز شد و دستم به نوشتن:

 

 

در پرده نشسته بود از فرط حیا

 

ما آینه‌ای به دست مشغول دعا

 

او پرده گشود و عکس خود با ما دید

ما عاشق او شدیم و او عاشق ما