بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

چه اردیبهشتی!
ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: محمد علی موحد ، شفیعی کدکنی ، قیصر امین پور ، سعدی

به حالت اشباع رسیده‌ام از بس که دیروز و امروز آدم های خوب دیده‌ام. خدا را شکر! بیشتر این اتفاق های خوب به یمن آمدن اردیبهشت و روز سعدی بود.

دیروز در پژوهشگاه فرهنگ و هنر برنامه‌ای بود به مناسبت روز سعدی که اعلام کرده بودند دکتر محمد علی موحد در آن سخنرانی می‌کند. من اندر خود نمی‌دیدم که روزی استاد را از نزدیک ببینم. استاد، در آستانه ۹۵ سالگی از رحمت گفت و از مهربانی و برایمان از محبوبش، مولانا، خواند: 

ز رویت دسته‌ی گل می‌توان کرد

ز زلفت شاخ سنبل می‌توان کرد

ز قــد پر خـــم من در ره عشق

بر آب چشم من پل می‌توان کرد...

تو دریایی و من یک قطره، ای جان

ولیکن جزو را کل می‌توان کرد

دلم صدپاره شد، هر پاره نالان

که از هر پاره بلبل می‌توان کرد

استاد محمدرضا شفیعی کدکنی هم در جلسه حاضر بود و اگر چه حرفی نزد و شعری نخواند دیدارش و لبخند پر محبتش و ثانیه هایی که با هم بودیم خاطره ای جاودانه برای من ساخت. استاد بزرگ گفت که روزهای سه شنبه ۱۰ به بعد در دانشگاه تهران است و  مرا به یاد شعر قیصر انداخت که:

بهترین لحظه ها...
لحظه هایی که در حلقه ی کوچک ما
قصه از هر که و هر کجای زمین و زمان بود
قصه ی عاشقان بود
راستی روزهای سه شنبه
پایتخت جهان بود!

و من چه کنم که روزهای سه شنبه کلاس دارم در شهر آجرهای سرخ ...

جمعه صبح را با دکتر محمدرضا سنگری بودم. از ماه رجب می‌گفت و آخرین روزهای این ماه، که باید گوش ها را بست و صدایی دیگر را نشنید.

عصر مراسمی بود که از شعرای پیشکسوت کشور تجلیل می کردند. وزیر آمده بود و استاد شفق و چند نفر دیگر را دیدم. بعد هم آقای محمدرضا* زائری به منزل ما آمد و حرف های قشنگی زد. پدر بزرگ مریم هم بود. تازه از مشهد آمده بود و از کرامت امام رئوف می گفت. دلم پر زد به صحن مسجد گوهرشاد ...

چه اسفندها دود کردیم ،
برای تو ای روز ِ اُردیبهشتی ...


 اردیبهشت مبارک!

* قرار است اسم همه آدم های خوب محمدرضا باشد؟ روح پدر شاد که او هم از این ایل و تبار بود. از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند...


 
خار
ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سعدی

می فرماید:

گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت

تو در میان گل ها چون گل میان خاری

انگار آدم ها مجبورند دل خودشان را خوش کنند که یک چیزشان بهترین است. یکی به خانه‌اش می نازد، دیگری به ماشین، مدرک، شهر تولد،... کجای کاری حاجی!

بگذریم آقا، سعدی بخوانیم بهتر است!

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را...


 
از عشق و عاشقی (۱۳)
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: عاشقانه ، سعدی

وای به حال مسافری که عاشق شده باشد. مسافری که می داند چند صباح بیشتر در این شهر نیست. که می داند همه سهمش از محبوب شاید یکی دو تماشا بیشتر نباشد. مسافری که همه زندگی اش یک ساک جمع و جور است. مسافری که هر روز بلیت‌اش را عقب می اندازد به امید یک پنجره تماشای بیشتر...

چشم مسافر چو بر جمال تو افتد

عزم رحیل اش بدل شود به اقامت

دل عاشق جز به دیدار آرام نمی شود. نامه و چکامه لحظه ای درد را فرو می نشاند اما چاره ی عاشق نیست. عاشق، جز یار نمی بیند، جز یار نمی خواهد. و دیدار ... هر لحظه اش را باید قاب بگیری و جایی در خیالت آویزان کنی تا رزق روزهای بی کسی ات باشد. 

چه شکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

چو تو روی باز کردی در ماجرا ببستی

دیدار ... حیات حاصل جمع این دقیقه هاست. کاش زمان بایستد کاش شب بی نهایت باشد. کاش تنها او سخن بگوید تا تو سراپا نظاره باشی. کاش زمان همه او باشد، مکان همه او باشد، او باشد و جز او نباشد

 

ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح ...


 
مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ٩ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سعدی

 

پارسال در چنین روزهایی -روزهای تعطیل آخر سال- تنها بودم، سوار قطار به سوی مونترال. مشغول سعدی خوانی شدم. این غزل ناب که این روزها زمزمه خلوتم شده یادگار آن سفر است:

 

آن را که جای نیست همه شهر جای اوست

درویش هر کجا که شب آید سرای اوست

 

بی‌خانمان که هیچ ندارد به جز خدای

او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست

 

مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست

چندان که می‌رود همه ملک خدای اوست

 

آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی

بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست

 

بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست

این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست

 

هر آدمی که کشتهٔ شمشیر عشق شد

گو غم مخور که ملک ابد خون بهای اوست

 

 پی نوشت:
مریم دیروز گفت بابا. 

 
وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من!
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: طبیعت ، حسب حال ، سعدی
همین نقش هاست که باقی می ماند از سفر، و صداها ...

 ای ز غم فراق تو جان مرا شکایتی

آدمی که دور مانده از ساحل خودش و گیر کرده در تکرارها و اجبارها باید جدا بشود از خیابان ها و دیوارها. برای همین است که "دل بی دست و پا و سر به زیرت" را آهنگ یک موسیقی زیبا هوایی می کند. لبت از گفتن باز می ایستد و سراپا گوش می شوی...نه! سراپا چشم می شوی، سراپا تماشا.

این کفش های هر روزی را بکن مرد! شهر تو اینجا نیست! تو خلوتی دیگر می خواهی! برو آنجا که هیچ کس منتظرت نیست.

پرنده ات هوا می خواهد برای بال زدن.

چشمت فضا می خواهد برای تماشا.


 
شعر عارفانه (٣)
ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ٧ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سعدی ، عرفان

سعدی را شاعری عاشقانه سرا و استاد "غزل" می شناسند. انصافا چه کسی زیباتر از این می تواند بسراید:

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...

اما باید توجه کرد که سعدی در عصری پس از شاعران بزرگی مثل عطار و سنایی می زیسته که شکل دهندگان ادبیات عارفانه هستند و مسلما با کارهای آنها آشنا بوده. به همین دلیل اشعار عارفانه او هم کم نیستند. مثلا در بوستان سعدی باب سوم در عشق و مستی و شور نام دارد که با این بیت زیبا آغاز می شود:

خوشا وقت شوریدگان غم اش

اگر زخم بینند و گر مرهم اش

تعدادی غزل عارفانه در دیوان او دیده می شود که بسیار استادانه است. یکی از آنها این غزل معروف است که بر دیوار آرامگاه او نیز نقش بسته:

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست

به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست

نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل
آنچه در سر سویدای بنی‌آدم از اوست

به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
به ارادت ببرم درد که درمان هم ازوست

زخم خونینم اگر به نشود به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست

پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است
که بر این در همه را پشت عبادت خم ازوست

سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست

این سوال مطرح می شود که ملاک تعیین شعر عارفانه و تشخیص آن از عاشقانه چیست؟ این موضوع تا حدی ذوقی است اما می توان شاخص هایی ارائه داد: شعر عاشقانه به بیان زیبایی معشوق، درد و داغ فراق و داستان اشتیاق می پردازد. اما شعر عارفانه با معانی عمیق تر و نتیجه گیریهای دقیق تر همراه است. جستجو و طلب، صبر و رضا، مبدا و معاد، از مضامین عمده اشعار عارفانه هستند که در همین غزل سعدی به خوبی دیده می شوند. چون عشق یکی از مراحل سلوک عرفانی است و شاید اوج گیرایی و زیبایی عرفان در تکیه آن بر عشق باشد بسیاری از عارفان شعر عاشقانه هم سروده اند. تشخیص این دو نوع شعر از هم گاهی غیر ممکن و بی حاصل می شود به خصوص اگر شاعر رند هم باشد!

شعر عارفانه (٢)

شعر عارفانه (١)


 
این شبها
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سعدی ، حسب حال

صفهای نماز به هم خوردند. به سجده که رفتم صدای زیبایت را شنیدم. وقت تشهد فهمیدم که کنار دست تو نشسته ام و بعد از سلام دستهای تو را دیدم و لبخند ملیحت را. آن شب، آخرین شبی بود که تو را می دیدم اما ده بار تو را دیدم و هر بار دیدنت مرا به باغی از نجابت و لبخند مهمان می کرد. هر جا که می نشستم، هر جا که می ایستادم، خط مستقیمی مرا به تو وصل می کرد.

من دوست داشتم این شبها را. شبهایی که تو از عناصر آن بودی و خدا می داند که تا سال دیگر سرخوشم از خاطرات این شبها. قاب گرفته ام این لحظه ها را در خیالم. جایی گذاشتم شان که پیش چشمم باشند برای فردای دلتنگی. 

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی


 
قیامت می کنی سعدی!
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سعدی

امشب دلم هوس سعدی کرده بود بدجور! بیتی از سعدی به ذهنم آمده بود و مابقی شعر را نمی دانستم.

دیدار می نمایی و پرهیز می کنی
بازار خویش و آتش ما تیز می کنی

اینترنت خانه هم قطع بود. خوشبختانه کلیات سعدی را همیشه در جزیره ی تنهایی ام دارم اما متاسفانه ترتیب غزلها در این نسخه که من دارم قدری آشفته است...

این شد که حالا چند ساعت است که دارم سعدی می‌خوانم:

نه از چینم حکایت کن نه از روم
که من دل با یکی دارم در این بوم

***

  قناعت می‌کنم با درد، چون درمان نمی‌یابم
 تحمل می‌کنم با زخم، چون مرهم نمی‌بینم

***

  رقیب انگشت می‌خاید که سعدی! چشم بر هم نه!
مترس ای باغبان از گل، که می‌بینم، نمی‌چینم!

***

  زمستانست و بی برگی بیا ای باد نوروزم
    بیابانست و تاریکی بتاب ای قرص مهتابم

***

  آفتاب از کوه سر بر می‌زند
    ماه‌روی انگشت بر در می‌زند

***

  کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
    هیچ بازار چنین گرم که بازار تو نیست...


 
افرایم
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان ، سعدی ، برگزیده ها

... تا اینکه صحبت از شغلش شد و گفت با دوچرخه نامه جابه جا می‌کند. گفتم در تهران هم آدمهایی هستند که با موتور نامه و بسته جابه جا می‌کند. گفت: "آه! من عاشق دیدن تهرانم. شنیده‌ام آنجا بازار طلا دارد و مغازه ها تا ساعت ٣ صبح طلا می‌فروشند."

متعجب گفتم: البته ایران جاهای دیدنی زیاد دارد. مثلا، مساجد اصفهان معماری و کاشی‌کاری بی نظیری دارند.

-اوه اصفهان را می‌شناسم. وصف قالیهای اصفهان را زیاد شنیده ام.

- راستی تو چرا از موتور استفاده نمی کنی؟

- موتور بیمه و گواهی نامه و هزار جور دردسر داره اما دوچرخه نه... ضمنا مرکز شهر تورنتو که حیطه فعالیت منه صاف صافه. اما مثلا تل آویو پر از ناهمواریه و باید حتما موتور داشته باشی.

- تو فلسطین رو دیدی؟

- آره! اسرانیل پر از جاهای تاریخی و دیدنیه.

- من واتیکان و مکه را دیدم اما  فلسطین رو نه ...خیلی دوست دارم بیت المقدس رو ببینم اما نمی‌تونم.

- تو اون سنگ سیاه رو هم دیدی که از ماوارای آسمانها اومده؟

-آره!

- و اون جایی که هاجر اسماعیل رو گذاشت و دنبال آب می‌گشت؟   من عاشق ابراهیمم...

... تا اینکه از شغل من پرسید و از بی ثباتی بازار کار و به من توصیه کرد تا می‌توانم نقره جمع کنم چون آینده‌ی خیلی خوبی دارد و سرمایه‌ی همیشه نقد است و اگر پناه بر خدا مُردم مالیات بر ارث ندارد... و از نقره بهتر پلاتینیوم است اما دمای ذوب آن دو برابر طلاست و خلاصه نمی‌شود به این راحتی آبش کرد "و انصاف را از این مالیخولیا چندان بگفت که طاقت گفتنش نماند ١" بعد دستش را به سمت من دراز کرد:

- راستی اسم من اِفرایم Ephraim هست. از دیدار شما خوشحالم!

-  اِفرایم یعنی چی؟

- نام یکی از 12 قبیله یهوده...

و بعد در دو ساعتی که با هم بودیم تا اتوبوس بیاید و به شهر سنت کاترین برسیم جهت بحثمان عوض شد. از آدم و حوا شروع کردیم و به داود و دانیال نبی و یوسف رسیدیم... از او پرسیدم:

- آیا در کتابهای مقدس شما صحبتی از آخرالزمان شده؟

- آره. گفته شده که در آخرالزمان همه ی هفتاد ملت علیه قوم یهود متحد می شن.

 

 اِفرایم پسر خوبی بود و در مجموع از صحبت با او لذت بردم.

پی نوشت:

(١) از گلستان سعدی


 
امیدواری...
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ٥ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: سعدی

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را

کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری...

پیوند: آهنگ


 
بهار اومد برفها رو نقطه چین کرد
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: حسب حال ، سعدی ، شعر معاصر

 در این شبهای شب بیداری و روزهایی که هوا مثبت ۲ رقم شده آهنگ ملایمی است که همدم من شده. روی شیشه‌ی پنجره‌ی بزرگ هال که زینت خانه‌ی کوچک ماست فهرست کارهایی را که در این چندماه باید انجام بدهم نوشته‌ام. بهانه‌ایست که شهر را و روند ناایستای مردم را بیشتر ببینم و درختانی را که در دوردست ... و آسمانی که این روزهای گرفتاری بدجور آفتابی شده و هوس دوچرخه سواری و قدم زدن در ساحل دریاچه را که آبی تر از هر وقت دیگر است به جانم انداخته...

طفل بازیگوش درونم را وعده می‌دهم به فردا ... فردایی که تا بیاید دوباره زمستان شده! گاهی به یاد حکایت آن بازرگان می‌افتم که در جزیره‌ی کیش شبی تا صبح برای سعدی سخنهای پریشان می‌بافت:

 گاه گفتی: خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است. باز گفتی: نه ، که دریای مغرب مشوش است؛ سعدیا، سفری دیگرم در پیش است، اگر آن کرده شود، بقیت عمر خویش به گوشه‌ای بنشینم. گفتم: آن کدام سفرست؟ گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آن‌جا کاسه‌ی چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه‌ی حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم.

از طرف دیگر اشتیاق گام زدن در راههای تازه و کاوش در جزئیات یک مساله که شب و روزت را درگیر می‌کند و انتشار یافته‌ها و مشارکت در بحث‌ها آنقدر انگیزه‌ساز است که طفل بازیگوش درونت را به رویای بازیچه‌ای سرگرم کنی... 

آهنگی که می‌گفتم ساخته‌‌ی تورج شبانخانی است با صدای خودش و متن ترانه را محمد علی بهمنی -که دیر زیاد و عمرش دراز باد- سروده : آهنگ

بهار! بهار! چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آورد از تو کوچه تو خونه

حیاط ما یه غربیل باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه منتظر یه مهمون

بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود

یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود

آخ که چه زود قلک عیدیهامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت...


 
فقط سعدی
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، سعدی ، حسب حال

دوستانی که مدتی با حقیر هم‌قفس بوده‌اند و حشر و نشر داشته‌اند (امثال حسن آقای عندلیب و میرزا رضا(۱) ) بارها در حالیکه انگشت اشاره‌ی دست راست را به علامت تاکید تکان می‌داده‌ام این جمله را شنیده‌اند که:
فقط سعدی می‌تواند همچنین شعری بگوید:

لاابالی (۲) چه کند دفتر دانایی را
طاقت وعظ نباشد سر سودایی را

آب را قول تو با آتش اگر جمع کند
نتواند که کند عشق و شکیبایی را (۳)

دیده را فایده آنست که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را (۴)

من همان روز دل و صبر به یغما دادم
که مقید(۶) شدم آن دلبر یغمایی را

گر برانی نرود ور برود بازآید
ناگزیرست مگس دکه‌ی حلوایی را (۷)

بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس
حد همین است سخندانی و زیبایی را (۸)

سعدیا نوبتی(۹) امشب دهل صبح نکوفت
یا مگر روز نباشد شب تنهایی را

پی نوشت:
(۱) این میرزا رضا یک میرزا رضای دیگه است و با مرحوم پدربزرگ تومنی ۹ قرون فرق می‌کنه
(۲) لاابالی در اینجا یعنی بی باک و کسی که در قید تعلقات نیست
(۳) آب و آتش متضاد هم هستند. یعنی شاید تو با افسون بتوانی آب و آتش را در یک جا جمع کنی اما نمی‌توانی عشق و صبر را باهم سازگار کنی
(۴) این بیت محشر است و فقط سعدی ...
(۵) یک بیت بالای ۱۸ سال داشت که ممیزی کردیم!
(۶)مقید: گرفتار - در بند- دلداده
(۷) این بیت هم خیلی زیباست مثل مگس که از دکان حلوا (شیرینی)فروش دور نمی‌شود حتی اگر او را برانند، من هم عشق تو را رها نمی‌کنم.

(۸) شاعر در اینجا مختصری خودش را تحویل می‌گیرد که اشکالی ندارد!

(۹) نوبتی یعنی پاسبان یا نقاره‌چی که به نوبت پاس می‌دهد و زمان را اعلام می‌کند.


 
وفاداری
ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۱ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سعدی ، عاشقانه ، شعر کلاسیک

داشتم یکی از غزلهای سعدی را برای بار چندم می‌خواندم. زیبایی های این غزل و بیان ساده و شیوای سعدی مرا بر سر ذوق آورد که چند خطی درباره‌ی این شعر بنویسم.

چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست

یعنی آنقدر گرفتار موی تو هستم و با بوی تو مست شده‌ام که دیگر از هر چه در دو عالم ماده و معنا می‌گذرد خبری ندارم.

دو واژه‌ی موی و بوی با مشابهت موسیقیایی که دارند مرکز ثقل مصراع اول هستند. ضمن اینکه آشفتگی با موی و مست شدن با بوی تناسب دارند هر دو وابسته به جسم و از آثار آن هستند و خود آن نیستند به زبان ساده یعنی من با آثار تو مست و از جهان بی خبر شده‌ام چه برسد به اینکه خودت هم باشی

دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد
خلیل من همه بت‌های آزری بشکست

یعنی چشمان من کس دیگری را نمی‌بینند زیرا دوست من همه‌ی بتها را شکسته است.

اوج هنر سعدی در انتخاب کلمه‌ی خلیل است که ایهام دارد یعنی هم می‌تواند به معنای دوست باشد و هم ابراهیم بت شکن. می‌گوید دلبران و زیبارویان دیگر در مقایسه با تو مثل مجسمه‌ای بی جان هستند. این بیت تلمیح دارد به داستان ابراهیم در قرآن.

مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال
در سرای نشاید بر آشنایان بست
یعنی خیال تو خواب را از چشم من ربوده است

مصراع دوم به خودی خود تمثیل است و زیباست اما در مقایسه با مصراع اول بسیار زیباتر می‌شود. در سرای استعاره برای چشم است و منظور از آشنا خیال دوست.

در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست
من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست

هر اسیری دنبال آزادی است اما من نمی‌خواهم از کمند عشق تو رها شوم

غلام دولت آنم که پای بند یکیست
به جانبی متعلق شد از هزار برست

مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت
اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست

بیشتر بیتهای این غزل بیانگر وفاداری شاعر در عشق است. عاشق راستین دست از دلدار خویش نمی شوید و با هر باد ناموافقی از جای نمی جنبد.

نماز شام قیامت به هوش بازآید
کسی که خورده بود می ز بامداد الست

کسی که در بامداد آفرینش شراب عشق تو را خورده باشد در شام قیامت به هوش می‌آید

زیبایی این بیت برای استفاده‌ی مناسب از تضاد است. در قدیم زمان را بر اساس وقت نمازهای ۵ گانه می‌سنحیدند و تقسیم می‌کردند. پس نماز شام آخرین وقت شبانه روز را شامل می‌شود. الست روزی است که خداوند از همه پیمان گرفت و کنایه برای ابتدای زمان است. پس سعدی شام را در مقابل بامداد و قیامت را در مقابل الست می آورد. او برای نشان دادن شدت وفاداری و گیرایی عشق دو نهایت را در مقابل هم قرار می‌دهد.

نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست

دیگران به خویشتن مشغولند اما من تنها به تو می‌نگرم. جماعت از شراب مست می‌شوند اما آگاهان از آنکه شراب می‌گرداند.

این بیت را بسیار دوست دارم و زیاد زمزمه می‌کنم و خوب می‌دانم که معاشرانم به قدر من لذت نمی‌برند! شاعر٬ نشان می‌دهد که دنبال چیز دیگری است و در دلدار خود اصالتی را یافته که در بتهای آزری نیست. با اینکه شراب هم از دست ساقی می‌رسد تنها بهانه‌ایست برای دیدن او. به یاد شعر دیگری از سعدی می‌افتم:

آفاق را گردیده‌ام مهر بتان ورزیده‌ام خوبان فراوان دیده‌ام اما تو چیز دیگری

اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی
چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست

برادران و بزرگان نصیحتم مکنید
که اختیار من از دست رفت و تیر از شست

حذر کنید ز باران دیده سعدی
که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست

خوشست نام تو بردن ولی دریغ بود
در این سخن که بخواهند برد دست به دست

بیت آخر نشانگر شیرین سخنی و ذکاوت سعدی است. می گوید: اگر چه بردن نام تو زیبا و دلنشین است اما دلم نمی آید در این شعر نام تو را ببرم. زیرا شعر مرا مردم دست به دست خواهند برد و دلم نمی خواهد نام تو در دست این و آن باشد!


 
بساط سبزه لگدکوب شد...
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سعدی

درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند
جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند

حریف مجلس ما خود همیشه دل می‌برد
علی الخصوص که پیرایه‌ای بر او بستند

کسان که در رمضان چنگ می‌شکستندی
نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند

بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط
ز بس که عارف و عامی به رقص برجستند

دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را
که مدتی ببریدند و بازپیوستند

به در نمی‌رود از خانگه یکی هشیار
که پیش شحنه بگوید که صوفیان مستند

یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست
که سروهای چمن پیش قامتش پستند

اگر جهان همه دشمن شود به دولت دوست
خبر ندارم از ایشان که در جهان هستند

به سرو گفت کسی میوه‌ای نمی‌آری
جواب داد که آزادگان تهی دستند

به راه عقل برفتند سعدیا بسیار
که ره به عالم دیوانگان ندانستند

-------------------------------------------

نوروز 1386 مبارک


 
اول مرا سیراب کن
ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ٧ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سعدی


ز اندازه۱ بیرون تشنه‌ام٬ ساقی بیار آن آب را!
اول مرا سیراب کن وآن گه بده اصحاب را
مقدار۲ یار همنفس چون من نداند هیچ کس
ماهی که در خشک۳ اوفتد قیمت بداند آب را۴ ...

پی نوشت ها:

۱- برای رعایت وزن باید این‌گونه بخوانید: zan-da-ze

۲- مقدار: ارزش

۳-خشک : خشکی- یعنی ماهی تا وقتی داخل دریاست قدر آب را نمی‌فهمد. همین که به خشکی افتاد تازه ارزش آب را می‌فهمد. حکایت دوستان همنفس هم همین‌طور است٬ تا وقتی دور و برت شلوغ است قدرشان را متوجه نیستی. وقتی ارزششان را می‌فهمی که تنها شده باشی.
۴- این دو بیت را نوشتم در پاسخ نامه‌ی محبت آمیزی دوستی که دیروز ِ مرا زیبا کرد. نوشته بود: نوشته‌های تو را می‌خوانم و خیلی هم دست خالی بر نمی‌گردم. از شادی تو شاد و با اندوه تو غمگین می‌شوم و با رقابت تو قرین هیجان... و با این بیت نامه را تمام کرده بود:

گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوست تر از جان ماست

۵ و ۶ و ۷ و... - خوشحالم. از دیده رفته‌ایم ولی از بعضی دلها نه. قابل توجه دوستانی که مشغول زن و زندگی و گرفتار امورات مهمی مثل هندوانه خوردن با باجناقشان هستند! دلتنگ همه‌ی شما خوبانم و به امید روزی که با دست پر برگردم به همین مملکت شلم شوربای ِبی‌حساب و کتاب خودمان!


 
گوسپند از براى چوپان نیست
ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سعدی ، سیاست

حکایت
  فقیرى وارسته و آزاده ، در گوشه اى نشسته بود. پادشاهى از کنار او گذشت . آن فقیر چون آسایش زندگى را در قناعت دیده بود، در برابر شاه برنخاست و به او اعتنا نکرد. پادشاه به خاطر غرور و شوکت سلطنت ، از آن فقیر وارسته رنجیده خاطر شد و گفت : این گروه خرقه پوشان لباس پروصله پوش  همچون جانوران بى معرفتند که از آدمیت بى بهره مى باشند.
وزیر نزدیک فقیر آمد و گفت : اى جوانمرد! سلطان روى زمین از کنار تو گذر کرد، چرا به او احترام نکردى و شرط ادب را در برابرش بجا نیاوردى ؟
فقیر وارسته گفت : به شاه بگو از کسى توقع خدمت و احترام داشته باش ‍ که از تو توقع نعمت دارد. وانگهى شاهان براى نگهبانى ملت هستند، ولى ملت براى اطاعت از شاهان نیستند.

پادشه پاسبان درویش است
گرچه رام‌اش به فرّ دولت او است
گوسپند از براى چوپان نیست
بلکه چوپان براى خدمت او است...

 
سخن آن فقیر وارسته مورد پسند شاه قرار گرفت ، به او گفت : حاجتى از من بخواه تا برآورده کنم .
فقیر وارسته پاسخ داد: حاجتم این است که بار دیگر مرا زحمت ندهى .
شاه گفت : مرا نصیحت کن .
فقیر وارسته گفت :

دریاب کنون که نعمتت هست به دست
کاین دولت و ملک مى رود دست به دست


 
پس زاهدان برای چه خلوت گزیده‌اند ؟!
ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سعدی

اینان مگر ز رحمت محض آفریده‌اند؟!
کارام جان و انس دل و نور دیده‌اند

لطف آیتی است در حق اینان٬ و کبر و ناز
پیراهنی که بر قد ایشان بریده‌اند 

آید هنوزشان ز لب لعل، بوی شیر
شیرین لبان نه شیر که شکر مزیده‌اند  
 
پندارم آهوان تتار۱ند مشک ریز
لیکن به زیر سایه‌ی طوبی چریده‌اند

رضوان مگر سراچه‌ی فردوس برگشاد؟
کاین حوریان به ساحت دنیا خزیده‌اند !
 
 دست گدا به سیب زنخدان این گروه
نادر رسد که میوه ی اول رسیده‌اند ۲ 

عذر است هندوی بت سنگین۳ پرست را
بیچارگان مگر بت سیمین ندیده‌اند !

این لطف بین که با گل آدم سرشته‌اند
وین روح بین که در تن آدم دمیده‌اند

بر استوای قامتشان گویی ابروان
بالای سرو راست هلالی خمیده‌اند   

با قامت بلند صنوبرخرامشان
سرو بلند و کاج به شوخی چمیده‌اند 

ز ایشان توان به خون جگر یافتن مراد
کز کودکی به خون جگر پروریده‌اند

 با چابکان دلبر و شوخان دلفریب
بسیار درفتاده و اندک رهیده‌اند

هرگز جماعتی که شنیدند سر عشق
نشنیده‌ام که باز نصیحت شنیده‌اند 

گر شاهدان نه دنیی و دین می‌برند و عقل
پس زاهدان برای چه خلوت گزیده‌اند ؟!

سعدی شیرین سخن۴

--------------------

۱-تتار: تاتار در اینجا کنایه از ختن است که آهوهای آن مشک درست می‌کنند.

۲- زیبارویان و دلفریبان مثل میوه‌ی  نوبر گران قیمت و کمیاب هستند و نصیب انسان تهی دست نمی‌شوند.

۳- در اینجا سنگین یعنی از جنس سنگ. معنای این بیت: هندوهای بیچاره گناهی ندارند اگر بت سنگی را می‌پرستند چون زیبارویان ما را که به پرستش سزاوارترند ندیده‌اند.

۴- دمت گرم اوس سعدی! شعر عاشقانه یعنی این. از اول تا آخر شعر معلوم است که منظور شاعر چه بوده. در زمین می‌ماند و هیچ اصراری ندارد که به آسمان بپرد.


 
شیخ مشهور
ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سعدی

هیچ شاعری در زمان خودش به اندازه‌ی سعدی مشهور نشد. از خراسان تا تبریز، شاعران مشهوری مثل نزاری قهستانی٬ سیف فرغانی و همام (Homam)  تبریزی شعرهایشان را برای تصحیح و اظهار نظر به شیراز می‌فرستادند. سیف می‌گوید:
مرا آهن در آتش بود و از شوقت ندانستم
که مس از ابلهی باشد به کان زر فرستادن۱

یکی از مستندترین روایات درباره‌ی رواج و نفوذ کلام سعدی حکایتی است که ابن بطوطه (Ibn - Batuta) از سفر خود به چین نقل می‌کند. ابن بطوطه به شهر خنسا۲  می‌رود که از بزرگترین شهرهای آن روزگار بوده و سه روز مهمان حاکم می‌شود. حاکم مهمانان را با پسر خود به کشتی سواری می‌فرستد. مطربان و خنیاگرانی که روی کشتی بودند آوازهایی به چینی٬ عربی و فارسی می‌خواندند. خنیاگران مشغول خواندن آوازی ایرانی شدند و امیرزاده‌ی چینی که دلداده‌ی آوازهای ایرانی بود از آنها خواست که این آهنگ را بارها و بارها تکرار کنند. ابن بطوطه عرب زبان بود و فارسی نیکو نمی‌دانست٬ اما بر اثر تکرار٬ آن شعر را حفظ شد و با رسم الخط خودش در سفرنامه نوشت:

تا دل به مهرت داده ام
در بحر غم افتاده ام
چون در نماز استاده ام
گویی به محراب اندری

و امروز ما می‌دانیم که این شعر زیبا از سعدی است۳.

ابن بطوطه


اگرچه ابن بطوطه به علت عدم آشنایی با زبان فارسی ندانست که آن شعر از کیست٬ اما حتی او هم سعدی را به خوبی می‌شناخت چرا که بیست سال قبل از سفر به خنسا به شیراز رفته بود و آرامگاه سعدی را دیده بود.
او که سی و پنج سال پس از وفات شیخ به شیراز آمده بود٬ سعدی را سرآمد شاعران پارسی گوی می‌خواند و از باغ باصفایی که در کنار قبر او بوده با تحسین یاد می‌کند: «باغی نمکین که او [سعدی] در زمان حیات خودش بنا کرده و محل آن نزدیک سرچشمه‌ی معروف رکناباد است. شیخ در آنجا حوضچه هایی از مرمر درست کرده است.» مردم شهر که به زیارت قبر سعدی می‌آمدند در سفره خانه‌ی شیخ غذا می‌خوردند و لباسهای خود را در حوضچه های مرمرین می‌شستند. ابن بطوطه می‌نویسد: من خود نیز چنین کردم رحمت خدا بر او باد!۴

---------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

۱- یعنی من از شدت بی‌تابی و شوق شعرهایم را به سوی تو فرستادم اما شعرهای من در مقایسه با شعرهای سعدی مثل مس در برابر طلاست. در ادامه‌ی این شعر هم بیت زیبای دیگری دارد «حدیث شعر من گفتن به پیش طبع چون آبت / به آتشگاه زرتشت است خاکستر فرستادن» سیف فرغانی شاعری آزاده و هنرمند بوده. اگر اشتباه نکنم دکتر ذبیح اله صفا دیوان او را تصحیح کرده است. فرغانه زادبوم سیف در ازبکستان امروزی است٬ البته او بعدها به آق سرا در آسیای صغیر (ترکیه) کوچ می‌کند.

۲- نام شهر خنسا که امروزه هانگ زو نامیده می‌شود در سفرنامه‌ی مارکوپولو به صورت Quinsai آمده است.

۳- بیت زیبای دیگری از همین شعر که اتفاقا در آن نام چین هم آمده:

صورتگر دیبای چین گو صورت یارم ببین
یا صورتی برکش چنین یا توبه کن صورتگری

۴- به نقل از کتاب ابن بطوطه نوشته‌ی دکتر محمد علی موحد٬ چاپ دوم٬ سال ۱۳۷۸ انتشارات طرح نو.


 
گلی از گلستان
ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سعدی

به مناسبت اول اردیبهشت ماه جلالی٬ روز گرامی‌داشت سعدی شیرازی٬ حکایتی از باب پنجم گلستان٬ تقدیم می‌کنم.

 طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده می‌برد و می‌گفت : این چه طلعت مکروه است و هیات ممقوت و منظر ملعون و شمایل ناموزون ؟ یا غراب البین ، یا لیت بینی ، و بینک بعد المشرقین۱ .

على الصباح به روى تو هر که برخیزد
صباح روز سلامت بر او مسا۲ باشد
 بداخترى چو تو در صحبت تو بایستى
ولى چنین که تویى در جهان کجا باشد؟
 
عجب آنکه غراب هم از مجاورت طوطی به جان آمده بود و ملول شده ، لاحول کنان از گردش گیتی همی نالید و دستهای تغابن بر یکدیگر همی مالید که این چه بخت نگون است و طالع دون و ایام بوقلمون۳ ، لایق قدر من آنستی که با زاغی به دیوار باغی بر خرامان همی رفتمی .

پارسا را بس این قدر زندان
که بود هم طویله‌ی رندان!

بلی تا چه کردم که روزگارم به عقوبت آن در سلک صحبت چنین ابلهی خود رای ، ناجنس ، خیره درای ، به چنین بند بلا مبتلا گردانیده است ؟

گر تو را در بهشت باشد جاى
دیگران دوزخ اختیار کنند!
 
این ضرب المثل بدان آوردم تا بدانی که صد چندان که دانا را از نادان نفرت است نادان را از دانا وحشت است.
 
زاهدى در سماع رندان بود
زان میان گفت شاهدى۴ بلخى
گر ملولى ز ما ترش منشین
که تو هم در میان ما تلخى

--------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:
۱- ای کلاغ کاش بین من و تو به اندازه‌ی مشرق و مغرب فاصله بود!
۲- عصر٬ پسین
۳- رنگارنگ٬ ملوّن
۴- زیبارو


 
تواضع
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سعدی ، عرفان ، بایزید بسطامی ، اخلاق

شنیدم که روزی سحرگاه عید

 

ز گرمابه آمد برون بایزید

یکی طشت خاکسترش بی‌خبر

 

فرو ریختند از سرایی به سر

همی گفت ژولیده دستار و موی

 

کف دست شکرانه مالان به روی

که ای نفس من در خور آتشم

 

به خاکستری روی درهم کشم؟

سعدی می‌گوید یک روز صبح زود بایزید بسطامی عارف مشهور از حمام بیرون می‌آمد. طبیعتا پاکیزه شده بود و چون روز عید بود لباس نو پوشیده بود. همین طور که از کوچه‌ای رد می‌شد یک نفر که حواسش نبود تشتی پر از خاکستر را بر سر بایزید خالی کرد. همراهان انتظار داشتند بایزید که حسابی سر و دستارش آشفته و آلوده شده بود به آن شخص اعتراض کنند اما دیدند که بایزید مشغول شکرگزاری به درگاه خداست. پرسیدند: حالا اگر اعتراض نمی‌کنی چرا دیگر شکرگزاری می‌کنی؟ بایزید گفت: من آنقدر بدی و نافرمانی کرده‌ام که سزاوار شعله‌های داغ آتش دوزخ هستم چرا باید به خاطر یک مشت خاکستر سرد که بالاتر از لیاقت من است عصبانی شوم؟

سعدی نتیجه می‌گیرد که انسانهای بزرگ هیچ گاه خودشان را بالاتر از دیگران ندانستند و اصولا خدابینی با خودبینی سازگار نیست. تواضع مقام انسان را بالا می‌برد و غرور و تکبر گردن او را به زمین می‌زند. همانطور که تو از آدمهای مغرور بدت می‌آید دیگران هم از تکبر تو بدشان می‌آید. هیچ گاه به چشم حقارت در دیگران نگاه مکن و خودت را حتی اگر کارهای خوبی کرده‌ای از دیگران برتر مدان. دو نفر را در نظر بگیر که یکی در مسجد‌الحرام است و دست در حلقه‌ی در کعبه دارد و دیگری در گوشه‌ی خرابات مست افتاده است. نه آنکه در کعبه است می‌تواند به اعمال خود مغرور بشود که من کارم درست است و نه آنکه مست افتاده می‌تواند از رحمت خدا ناامید باشد چرا که در توبه همیشه باز است.

چو استاده‌ای بر مقامی بلند

 

بر افتاده گر هوشمندی مخند

بسا ایستاده درآمد ز پای

 

که افتادگانش گرفتند جای

گرفتم که خود هستی از عیب پاک

 

تعنت مکن بر من عیب‌ناک

یکی حلقه‌ی کعبه دارد به دست

 

یکی در خراباتی افتاده مست

گر آن را بخواند، که نگذاردش؟

 

وراین را براند، که باز آردش؟

نه مستظهرست آن به اعمال خویش

 

نه این را در توبه بسته‌ست پیش


 
شب قدر (۲)
ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: رمضان ، سعدی ، اسلام

و اما شب قدر. خوشحالم که کسی پیدا شد که از شب قدر بپرسد. می‌دانی که این شبها را باید به بیداری گذراند و آنچه مهم است بیداری دل است٬ همانطور که نصیب خیلی ها از روزه  فقط گرسنگی و تشنگی است٬ نصیب خیلی ها از احیاء هم فقط نخوابیدن است. اگرچه تو می‌توانی در خلوت تنهایی خود با خدا عشقبازی کنی اما در این شبها بودن در جمع سفارش شده است . گاهی سوز دل دلسوخته‌ای٬ آتش به دل جمع خاموشی می‌زند. سعدی حکایت شیرینی در گلستان دارد. می‌گوید:

 زمانی در جامع  بعلبک (لبنان) چند کلمه به عنوان پند و اندرز براى جماعتى که در آنجا بودند، مى گفتم ، ولى دم گرم من در آهن سرد آنها اثر نمی‌کرد. دیدم که سخنم در آنها بى فایده است و آتش سوز دلم ، هیزم تر آنها را نمى سوزاند. ولى همچنان به سخن ادامه مى دادم. سخن از این آیه به میان آمد که خداوند مى فرماید:و نحن اقرب الیه من حبل الورید: و ما از رگ گردن ، به انسان نزدیکتریم .
دوست نزدیکتر از من به من است
وین عجبتر که من از وى دورم
چه کنم با که توان گفت که دوست
در کنار من و من مهجورم
 

من از شراب این سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده ای برکنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر کرد و نعره ای زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس بجوش.گفتم: اى سبحان الله ! دوران باخبر، در حضور و نزدیکان بى بصر، دور!

اگرچه دعاهای زیادی برای این شبها وارد شده٬ به نظر من برقراری ارتباط با محبوب تابع هیچ آیین نامه‌ای و آدابی نیست : هیچ آدابی و ترتیبی مجو / هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو . بعضی از این دعاها برای امثال من و تو نیست. مثلا گاهی که دعای کمیل می‌خوانم وقتی به این جمله می‌رسم که صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک٬ ساکت می‌شوم چون خجالت می‌کشم که به خدا دروغ بگویم. فایده این دعاها این است که طرز درست سخن گفتن با خداوند را به ما می‌آموزند و برخی از آنها مثل دعای افتتاح که بسیار آن را دوست دارم و دعای ابوحمزه خدایی بزرگتر و دوست داشتنی‌تر را به ما معرفی می‌کنند. دعای دیگری که بسیار مناسب این شبهاست و خاطره‌ی شیرینی است که از احیا در مسجد دانشگاه شریف دارم٬ مناجات امیرالمومنین در مسجد کوفه است مولای یا مولای ... حتما این مناجات را بخوان. در هرحال توصیه اکید من به تو این است که در حوالی سحر دقایقی با خدای خود خلوت کنی و هرچه می‌خواهی از او بخواهی. قدم زدن زیر آسمان خدا و گفتگو با او آن هم در شبی که از ۱۰۰۰ ماه بهتر است چه عالمی دارد. بسیاری از بزرگان در همین شبها به جایی رسیده‌اند٬ حافظ می‌فرماید :

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی           آن شب قدر که این تازه براتم دادند

 و یادت باشد که روز قدر هم حکم شب قدر را دارد...