بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

روز ششم
ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ روز ٤ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: سالینجر

به قول سهیل محمودی "دوست عزیزم، عزیز دلم" آقای سالینجر داستانی دارد به نام دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم ... حالا حکایت من است که تنها، در طبقه چهل و هشتم این برج نشسته ام و دارم به زوزه سهمگین باد دیوانه گوش می‌دهم که سر بر دیوار می‌کوبد و الان است که مثل غول سیاه سریال لاست بیاید و بپیچد به بالای من.

آدمها جزیره های پراکنده‌ای هستند که در دریای هستی شناورند. لحظاتی پیش می‌آید که حس می‌کنی چقدر شبیه هیچ کس نیستی. زندگی این جزیره‌‌ها را با پل هایی به هم وصل می‌کند، مقید می‌کند اما جزیره آنتروپی دارد، میل به رهایی دارد.

خوب درک می کنم همینگوی را که سوار قایقش می‌شد و می زد به دل دریا، یا همین "دوست عزیزم، عزیز دلم" آقای سالینجر را که در گوشه دور افتاده ای در نیو همپشایر زندگی می‌کرد و بنی بشری را به خانه اش راه نمی‌داد.


 
زمانی برای خودم
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سالینجر


داشتم مقدمه احمد گلشیری بر نه داستان سالینجر را می خواندم. از احوال و خلقیات عجیب سالینجر نوشته بود. از علاقه اش به انزوا و گمنامی. می گوید به این انزوا احتیاج دارد تا خلاقیت اش دست نخورده بماند. کسی نباید در طول سالهای کار آرامش او را بر هم بزند. نوشته بود خانه ای بزرگ دارد بر فراز تپه ای با دیوارهای بلند که کسی را به آن راه نمی دهد جز دوستان نزدیک و رازدارش را. اتاقی در حیاط این خانه ییلاقی هست با پنجره ای رو به آسمان که در آن میز بزرگی است و یک ماشین تحریر. سالینجر گاهی ساعت ها درسلول اش می نشیند و کنده های چوب را در بخاری می اندازد تا واژه ای مناسب را پیدا کند.

 احساس سرکوب شده ای در من سر باز کرد. حسودی ام شد به خلوت و آرامشی که دارد. گاهی فکر می کنم باید بخشی از زمان من متعلق به خودم باشد که ساعت ها تنها باشم، که ساعت ها راه بروم، که ساعت ها فکر کنم ...

چند روزی است اگر هوا خوب باشد از سر کار تا خانه پیاده می‌آیم. در طول راه یکی از داستانهای کتاب را می خوانم.



 
کتاب هفته
ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز ۳۱ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، شفیعی کدکنی ، سالینجر ، کتاب
 یک مشت کتاب از ایران آورده ام که این روزها در ساعات خالی بودن انبان، مشغول مطالعه ی آنها هستم. ساعاتی که امسال کند و دیر می گذرند برایم؟!

ناتور دشت "The Catcher in the Rye" را در ساعات اتوبوسی خواندم. این رمان شرح دو روز از زندگی پسری عصیانگر است که از مدرسه اخراج شده و روی رفتن به خانه را ندارد. طنز و صراحت کارهای سالینجر را دوست دارم اما به نظرم در این کتاب قلم را به حال خودش رها کرده بود. انگار که فی البداهه کتاب را نوشته باشد. طرح منسجمی نداشت و قسمتهایی از کتاب واقعا زیادی بودند.

کتاب دیگری که مشغول خواندن آن هستم خاستگاه دین از نگاه فروید نوشته غلامحسین توکلی است که به نقد آرا فروید درباره دین می پردازد. کتابی قابل توجه که بوی دکتر ملکیان از لا به لای سطور آن به مشام می رسد. برخی استدلالهای کتاب در نقد عقاید ضد دینی فروید استدلالهایی عام هستند که  می توان در نقد اندیشه عالمان سکولار رشته های دیگر هم به کار برد.

 اما کتاب محبوب هفته: مجموعه شعر استاد شفیعی کدکنی. شعرهایی از دهه ۵۰، ۶۰ و ۷۰. شعرهایی با مضمون بیقراری، آرزو، ناامیدی از تغییر و کبوتر که ترجیع بند بسیاری از شعرهای این کتاب است. هر شعر استاد پیامی دارد که مخاطب را در پایان به اندیشه وا می دارد، با این حال  زبان ادیبانه و پر رمز استاد درک برخی از شعرها را برای مخاطب دشوار می کند. شعرهایی هم در این کتاب هستند که سادگی و روانی آنها آدم را به یاد گون و نسیم می اندازد مانند: صدای اعماق (آخرین شعر کتاب) و نیز شعر زیر: 

 

ابری که بر ابری ببارد 


از خانه بیرون می زنم، در زیر باران

تا بفکنم، در کوچه ای، بی صبری ام را

بردارم از دوش این گلیم ابری ام را .

 

تا چشم چشمایی کند

                                   ابر است وباران

بارانی از آن بی شکیبان،

                                          سوگواران.

 

ازکوچه بر می گردم و این ابر بی صبر

با گام من، همراه من، ره می سپارد                                           

در خویش می گریم شگفتا: "  این چه جادوست 

ابری که خاموشانه بر ابری ببارد."

 

پی نوشت:

امشب از سر شب تا الان که اذان صبح را گفته اند دارد باران می بارد، بارانی تند و یکریز. باید کمی باران بریزم توی جیبم!


 
هری پاتر
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۳ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، سالینجر

۱- قبل از هر چیز یک بیت از مولانا را بخوانید که لای یکی از یادداشتهایم پیدا کردم:

سخنم خور فرشته است من اگر سخن نگویم  /  ملک گرسنه گوید که: بگو خمش چرایی؟

 ۲- می‌خواستم تعطیلات نوروز را در یک جای خلوت و خالی باشم تا بمانم و بخوانم و بنویسم. خانواده نگذاشتند به زور مرا آوردند و حالا هم مرا گرفته اند که فرار نکنم.نیکمردی می گفت نگاه کردن به چند چیز عبادت است که یکی از آنها چهره مادر است. دیدن لبخند مادر به خیلی چیزها می‌ارزد، بخصوص که شاید امسال آخرین سالی باشد که نوروز را باهم می‌گذرانیم.

۳- چندهفته پیش رمان سلوک را گرفتم، چند صفحه از آن را خواندم اما نتوانستم ادامه بدهم تعجب می‌کنم از کسانی که رمان را مثل روزنامه می‌خوانند. بعداً یکی از دانشجوهایم که نفسهای آخر را می‌کشد (تا حالا سه ترم مشروط شده، این ترم هم احتمالاً در درسی که با خودم دارد می‌افتد!) رمانی از یکی از نویسنده های معاصر آمریکا را به من داد به نام تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران. شوخ طبعی دلنشینی در روایت داستان دیده می‌شد و فکر می‌کنم هیچوقت آن پیرمرد کوتاه قد کرولال را از یاد نبرم با آن کلاه سیلندریش!

۴- پنجم دبستان که بودم در مسابقات علمی در استان مقام آوردم پدرم به عنوان جایزه، شاهنامه فردوسی را برایم خرید. کودکی ما با رستم و اسفندیار و فردوسی می‌گذشت، اما کودکی بچه‌های امروز با هری پاتر و هرمیون و جی کی رولینگ. خدا رحم کند به این نسل فراموش!