بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

هاوارد پیرمرد دوست داشتنی
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، پدرانه

هاوارد پیرمرد دوست داشتنی بود که هر از گاهی به شرکت ما می‌آمد. مامور فروش یک شرکت بزرگ بود که محدوده انتاریو و کوبک را پوشش می‌داد. ساکن اتاوا بود و بیشتر با قطار رفت و آمد می‌کرد. شرکت ما هم نزدیک ایستگاه قطار بود. همین باعث می‌شد به ما زیاد سر بزند. یک روز می‌خواستم چند تا اسلاید نشان بدهم. عکس زمینه لپ تاپ مریم گلی بود در آغوش من، که داشت گل های درخت ارغوان را لمس می‌کرد.

هاوارد گفت که سه پسر دارد با اختلاف سنی سه سال. گفت از فرزند اولت روزی سیصد تا عکس می‌گیری و خاطراتش را به دقت ثبت می‌کنی. فرزند دوم روزی سه عکس می‌گیری. 


 
دیدار یار غایب
ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، تهران ، پدرانه

امروز آن سفر کرده، را دیدم.

هنوز غبار سفر بر تنش بود. هفته قبل از استرالیا آمده بود. برای تولد مریم دعوت بودند خانه ما، اما نتوانستند بیایند. خدا به او دختری داده که هنوز ندیده ام... برای مریم کیکی با طرح آکواریوم سفارش داده بودیم. قنادی محل با سلیقه است. بعد که کیک را بریدیم، دیدم مریم غیبش زده. دنبالش گشتم. رفته بود دستشویی، چارپایه را زیر پایش گذاشته بود و داشت ماهی های تزیینی را می شست، بعد آن ها را گذاشت توی یک بشقاب و برد به اتاقش تا با آنها بازی کند، بی خیال جشن تولد و مهمان ها. شبی هم که با مریم و پدربزرگ رفتیم مسجد، ماهی ها را توی کیفش گذاشت و با خودش آورد. وسط راه هم گیر داد و گریه کرد که جایزه مسجدش را باید قبل از نماز برایش بخرم، چون مامانی اینطوری گفته...

از خوبی های اینجا برایش گفتم و قدری هم از سختی ها و دردهای خودم که برای کس دیگری نمی‌توانم گفت. گفتم که تعامل با انسان ها، لا اقل انسان های برگزیده، اینجا بسیار لذت بخش است، اما محیط سرد و لیبرال کانادا این چیزها را بر نمی‌تافت. او هم شکوه می‌کرد که در استرالیا به نسبت کانادا آدم همدل کمتر پیدا می‌شود. از آب و هوا و شغل استادی و دانشگاه آنجا بسیار راضی بود اما اینها، آن غم تنهایی و غربت را که همراه و همزاد ما آدم های شرقی است چاره نمی‌کند. البته گفتم اینجا  که اسمش تهران است دوستانت گرفتارند یا خودشان را گرفتار کرده‌اند یا خیال می‌کنند که گرفتارند و خلاصه باید سطح توقعت را پایین بیاوری و دل خوش کنی به صفای بی ریای چند دانشجو.

هفته دیگر بر می‌گردد پیش کانگوروها تا کی آسمان دوباره به کام ما بچرخد ...


 
دنیای کوچکی است عمو جان!
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، رفیق

دیشب یک دل سیر با لوچان حرف زدم. ساعت تابستانی در کالیفرنیا شروع شده و یک  ساعت بیشتر وقت داشتیم برای گپ زدن. خیلی دلم می خواست با یک دوست از زندگی تازه ام بگویم. یاد گرفته ام که باید احتیاط کنم در حرف زدن با آدمهای دور و برم. به همین خاطر خیلی حرف ها و هیجان ها در نهانخانه ی دل می ماند و راهی به زبان پیدا نمی کند.

لوچان تازه از سئول برگشته بود برای سمینار مهمی رفته بود که بخشی از آینده مخابرات سیار را رقم می زند و داشت با هیجان از اتفاقات تازه و آدم هایی که دیده بود می گفت از جمله پرفسور چوی Choi و خانداداش!

پروفسور چوی استاد لوچان بود در دانشگاه ملی سئول.  استادی جوان، موفق و شناخته شده. لوچان، سالهایی که در شرکت سامسونگ  کار می کرد هم ارتباطش را با استاد حفظ کرده بود. ما سه نفر دو مقاله با  هم داریم و حالا لوچان داشت به مقاله سوم فکر می کرد.

 خبر شغل جدید مرا به استاد داده بود. پروفسور چوی دانشگاه ما را می شناخت و صمیمانه آرزوی موفقیت کرده بود. لوچان از امکانات جدید آزمایشگاه پروفسور می گفت و اینکه وقت ندارد از همه آنها استفاده کند. وسوسه شدم که یک سر بروم سئول! خیلی هم علاقه مندم به دیدن آقای چوی.  چهار سال قبل سفری داشتم به سئول که زیاد به من خوش نگذشت. اتفاقا آن سفر را من و خانداداش با هم رفتیم. مشکلم بیشتر با غذاهای کره ای بود تا خانداداش! تا اینکه در آخرین روز سفر خیابان ایتائون را کشف کردم که مسجد سئول هم آنجاست و غذاهای متنوعی دارد از جمله یک رستوران هندی که غذایی داشت به اسم خورشت ایرانی.

سال آخری که لوچان در شرکت بود از شرایط کارش راضی نبود. با خانداداش مشکل داشت از استعدادهای او درست استفاده نمی شد. او را وادار کرده بودند به برنامه نویسی. با من زیاد درد دل می کردم تا اینکه شرکت کوالکام در سن دیگو او را به مصاحبه دعوت کرد. اتفاقا مقاله اولی که با  هم نوشته بودیم  در آن مصاحبه مقبول واقع شده بود. این مقاله را بعدا گروه مخابرات IEEE به عنوان مقاله ماه (فوریه 2014) انتخاب کرد اما خانداداش نگذاشت در وب سایت شرکت قرار بدهیم. لوچان برای شروع شغل جدید مشکل ویزای کار داشت. پیشنهاد دادم که از کوالکام بخواهد برای ویزای O1 اقدام کند. بیست، سی هزار دلار پول وکیل دادند. من هم با توجه به اینکه در شرکت مدیر بودم نامه مفصلی در حمایت از او نوشتم. کارش جور شد و سه هفته قبل از رفتن به خانداداش خبر داد . عرف این است که دو هفته قبل از رفتن بگویند. در کمال شگفتی، خانداداش در همین سه هفته لوچان را اخراج کرد...

حالا لوچان و خانداداش بعد از یک سال و سه ماه به هم رسیده بودند...


 
روز سوم
ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز ٧ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، پدرانه

من اندر خود نمی دیدم که یازده پاییز را در سرزمین برف ببینم. گمان می کردم روز واقعه زودتر از اینها برسد، اما چه کنم که در این نظام خلقت دایره اختیار انسان بسیار بسیار محدود است. این روزهای آخر مثل روزهای اولی که به این سرزمین آمدم تنها هستم و فرصت اندکی دارم برای قدم زدن و فکر کردن. این شب ها گاهی سرک می کشم به دنیای مجازی آدم های اینجا.  آدم هایی که تنها هستند از 18 ساله بگیر تا 66 ساله و بالاتر. تن هایی که دنبال چیزی می گردند که تنهایی شان را پر کند. آدم هایی که ترسی در درون شان خانه کرده، خودشان را روشن فکر تصور می کنند اما فکر روشنی در مغزشان نیست. آدم هایی که از پیری می ترسند و نقاب بر چهره دارند. آدم هایی که حرکت پر شتاب این قطار مدرن آن ها را خل کرده. می خواهند از پنجره بیرون را تماشا کنند اما شتاب قطار هیچ منظره ای را در خاطرشان باقی نمی گذارد.

امروز رفتم حساب بانکی مان را خالی کردم به جز حساب مریم که دلم نیامد. همسرم می گفت: مریم گلی امروز شده بود بابایی. از تورنتو برگشته بوده و خاطراتش را تعریف می کرده. می گفته برای مریم هدیه آوردم: کرم ابریشم، کفشدوزک، قاصدک، ستاره ای که از آسمون کندم!

خدایا این سفر کی می‌رود سر؟

جالب است که خیلی ها در شرکت هنوز از رفتن من خبر ندارند، مثلا جناب سرهنگ و زینت المجالس را تصور می کنم در صبح دوشنبه که می بینند عموشاهد را که بر جای من تکیه زده پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست! حس می کنم وظیفه اخلاقی ام این است که فردا ایمیلی به همه بزنم و خداحافظی کنم. قدیمی تر ها را هم حضوری ببینم. بالاخره من چهار سال و اندی با خوب و بد این آدم ها همسفر بوده ام همانطور که آنها با من. سیاست های شرکت را هم حواله می کنم به اسب حضرت عباس.

پی نوشت:

ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم ...


 
روز هشتم
ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

امروز رفتم به داروخانه محله قدیمی مان. آقای راجیت گفت نیم ساعت طول می کشد تا نسخه آماده شود. زنگ زدم به سعید که اگر جلسه قرآن هنوز ادامه دارد بروم بچه ها را ببینیم. گفت بچه ها در پنت هاوس رویایی جمع شده اند. از داروخانه آمدم بیرون. آن طرف خیابان یک چهره آشنا دیدم. خوب که دقت کردم بابای اریکا بود. داشت برای دخترش که این طرف خیابان بود دست تکان می داد. بابای اریکا آزاد شده بود. خدا را شکر.


 
روز دهم
ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز ۳٠ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان

امروز گودبای پارتی خانم لیان و خانم سیندی دو تا از بچه های قدیمی شرکت بود. لیان مدیر داخلی و سیندی حسابدار شرکت بود. رفتن آن ها با رفتن من همزمان شده. مدیر شرکت خواسته درباره رفتن ام به کسی چیزی نگویم تا جو  به هم نریزد. من هم که علاقه‌ای به گودبای پارتی و این برنامه ها ندارم استقبال کردم اما بچه ها یکی یکی خبردار می‌شوند. مثلا امروز صبح کریگ مرا دید. مدیر گروه دیجیتال است، اهل انگلیس و طرفدار تیم لیورپول. با لهجه زیبایش اظهار تاسف می کرد از رفتنم.

دوشنبه هفته پیش، لیان ماژول‌های جدید را که از کالیفرنیا آمده بودند برایم آورد و با ایما و اشاره به من حالی کرد که دارد از شرکت می‌رود. رفتیم بیرون تا راحت تر حرف بزنیم. گفت که شغل جدیدش در یک بیمارستان است هم حقوق بهتری می گیرد هم بازنشستگی بهتری دارد. من هم گفتم که دارم می‌روم، گفت حدس زده بودم ... من و لیان و جناب سرهنگ قدیمی های شرکت هستیم و مناسبات ما با هم از جنس دیگری است. اوایل از لیان خوشم نمی‌آمد. دختر جوانی بود با اخلاق خاص خودش اما بعد خیلی به من کمک کرد و در این چند سال هوای مرا داشت. محذوریت های دینی مرا می‌دانست و مراقب بود. وقت نماز  یکی از اتاق ها را برایم خالی می‌کرد. ماه رمضان هم رعایت مرا می‌کرد. گمانم یک روز هم برای همدردی با من (!) روزه گرفت یا تلاش کرد. وقتی فهمید چرا در مهمانی های شرکت حاضر نمی‌شوم ساعت سرو شراب را از ساعت مهمانی جدا کرد و هرچه من اصرار کردم که شما حال و حولتان را بکنید گفت ما همه یک تیم هستیم و باید به هم احترام بگذاریم. البته این نوع رفتار برخاسته از اخلاق والای کانادایی هاست. این طور تربیت شده اند. امیدوارم ما ایرانی هم روزی یاد بگیریم که به حقوق اقلیت -حتی اگر یک نفر باشد- احترام بگذاریم.

فردا آخرین روز لیان است.

 من چندین ماه قبل تصمیم گرفته بودم از شرکت بروم. چند دقیقه با من حرف زد فهمیدم که خودش هم با مدرک لیسانس از کاری که می کند راضی نیست اما به خاطر پرداخت شهریه همسرش به حقوق شرکت احتیاج دارد. بعد چیزی گفت که در نهان خانه دل من باقی می ماند. حسی آمیخته به شادی و غم دارم. دلم برایش تنگ می‌شود.

 

پی نوشت:

همسر گرامی یکی از کرامات خانم لیان را یادآوری کردند. یک بار قرار بود از طرف شرکت به تایوان بروم. پرواز من از ونکوور به تایپه بود و لازم بود یک پرواز 5 ساعته داخلی از تورنتو به ونکوور داشته باشم. از بس که این کشور پت و پهن است. صبح پرواز متوجه شدم لیان پرواز داخلی را یک روز بعد از پرواز خارجی گرفته. بماند که چه استرسی به من وارد شد تا خودم را به ونکوور رساندم. بعد از آن تصمیم گرفتم زیاد در کارهای اداری مزاحم ایشان نشوم.


 
روز خانواده و امپرسیونیسم
ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، هنر

سومین دوشنبه ماه فوریه در این ایالت روز خانواده نامیده شده و تعطیل است. بهانه خوبی است برای بیشتر با هم بودن در این هوای سرد قطبی که ... از لانه اش بیرون نمی آید. به همین مناسبت برنامه های زیادی در شهر برگزار می شود که محور همه آن ها سرگرم کردن بچه هاست. به خاطر شرایط آب و هوایی عمده این برنامه ها در محیط های سربسته اجرا می شود. موزه ها، پارک ها، استادیوم ها و ... همه برنامه های ویژه ای در این ایام -از شنبه تا دوشنبه- دارند. 

 بیشتر موزه ها و مراکز فرهنگی شهر به جایی که ما زندگی می کنیم نزدیک اند. پیاده می شود به بیشتر آن ها رفت. اما از آنجا که آدمیزاد چیزی که دم دستش باشد به چشمش نمی آید، ما در این هفت سالی که در این شهریم به بیشتر این مکان ها سر نزده ایم. امروز بالاخره رفتیم به گالری هنر انتاریو. لشکر کودکان که از سر و کله پدر و مادر ها آویزان بود نوید روزی شلوغ و متفاوت می داد. در طبقات مختلف گالری فضاهایی ایجاد کرده بودند که بچه ها با پدر و مادرشان دور هم بنشینند و کاردستی درست کنند. به هر خانواده یک بسته می دادند شامل مداد رنگی و خمیر و روبان و .. روی میز ها هم قیچی و منگنه و چسب بود. یک میز بزرگ پر از خنزر پنزر هم وسط سالن بود که هر خانواده می توانست 10 آیتم از آن بردارد. خلاصه، پدر و مادر ها خیلی قضیه را جدی گرفته بودند. حوصله بچه ها سر رفته بود اما آنها با جدیت سرگرم کاردستی ساختن بودند. 

مریم که خوابش برد فرصت کوتاهی شد که نگاهی به گالری بیندازیم.  در این گالری ها نصف نقاشی ها معمولا نقاشی کلیسایی هستند که یا جناب مسیح را دار زنده اند و ملت مشغول گریه و زاری هستند یا یک خانمی در حال اعتراف در کنار پدر روحانی است، یا یک مشت فرشته تپل لخت دارند دور یک بنده خدایی چرخ می زنند. راستش اینقدر از این نقاشی ها در ایتالیا دیده ام که دیگر این بدل ها برایم رنگی ندارند. از یکی از راهنماها پرسیدم شما از هنر آسیا چیزی در اینجا ندارید؟ دیدم دارد درباره استرالیا صحبت می کند. حدس زدم بنده خدا Asian را Ocean شنیده. بیش از این زحمتش ندادم.

رفتیم به طبقه پنج که هنر معاصر بود. حقیقتا نمای زیبایی از شهر را می شد از آنجا دید. گمانم می توانیم چند تا از این خط خطی های مریم گلی را به قیمت خوبی به این گالری بفروشیم که روان عابران کمی شاد شود. تنها اثر قابل توجه یک تابلویی بود که چند دستگیره سوخته آشپزخانه را که کنار یخچال آویزان بود نشان می داد. احساس همذات پنداری کردم با این تابلو.

رفتیم به طبقه چهار که باز هم هنر معاصر بود. هنوز چشم انداز زیبایی از شهر دیده می شد. یک بنده خدایی عکس هایش را آویزان کرده بود. شما تصور کنید یک تابلوی بزرگ دو در سه متر را که شاتر دوربین چند ساعتی باز بوده آنقدر که عکاس محترم رفته لباسش را عوض کرده و در گوشه دیگر کادر ایستاده و کلا دو تصویر از خودش را با دو لباس مختلف در یک قاب گنجانده.

طبقه سوم خوشبختانه تعطیل بود! طبقه دوم هنر کانادا بود. یک عده نقاش محترم بوده اند به اسم گروه هفت. این عزیزان از سال 1920 تا 1933 شال و کلاه کرده اند و از طبیعت کانادا تصویرهایی ترسیم کرده اند. حقا و انصافا کار این عزیزان در خور تحسین است، خدا به آنها اجر بدهد، اما مشکل اینجاست که شما به هر موزه کانادا که سر می زنید بخش بزرگی از موزه آثار این عزیزان است که خیلی به هم شبیه اند. یعنی یک چیزی برای بار اول قشنگ است، برای بار دوم بد نیست، برای بار سوم دیگر ... البته یک فایده جانبی هم دارد که به شما نشان می دهد جاهایی در کانادا هست که لازم نیست برای دیدن آنها خودتان را به زحمت بیندازید!

اما طبقه اول هنر اروپایی بود. یک تابلویی بود که حجم نداشت و چند تا آهو را نشان می داد. یاد عکاسی های نزدیک حرم مشهد افتادم! اما از آنجا که پایان شب سیه سپید است، در آخرین لحظات تابلویی دیدم که حس آشنایی داشت. نام نقاش را که نگاه کردم خاطره موزه هنر شیکاگو برایم زنده شد: کلود مونه. یادداشت کوتاهی هم درباره سبک نقاشی مونه، امپرسیونیسم فرانسوی، آنجا بود که خیلی مرا به فکر فرو برد. امپرسیونیسم (دریافت گرایی) طغیانی بود علیه سبک رایج در نیمه دوم قرن نوزده. سبکی که به تاثیر نور و بازتاب ها اهمیت می دهد. نقاش به میان مردم عادی می آید و صحنه ای از زندگی روزمره را ثبت می کند. از رنگ های ساده استفاده می کند و درگیر جزئیات قیافه آدم ها و حاشیه های صحنه نمی شود ... 

La Prominade


 
پیرمرد و دریا
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱٢ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سفرنامه

 

آخرین دیدار مریم بود با دریا در ساحل پالوس وردس. ساحل صدف داشت و مریم سرشار از لذت کشف صدفها در لابه لای ماسه ها که آن ها را در جیب کوچکش می گذاشت. بردمش توی آب. دلم می خواست خاطره موج ها در ذهن پاهایش بماند تا در روزهای سرد سرزمین برف - روزهای بی برگی- آن ها را مرور کند. ساحل شیب داشت و وقتی موجهای بلند می آمدند آب تا زانوی من می رسید. درست در چند متری تو موج های بلند گردن می کشیدند و کاکل سفید موج ها آسمان را نوازش می کرد. آنجا به گمانم بهشت موج سواران تازه کار بود. موقع برگشتن، موج ها شن های زیر پا را می شستند و می بردند. توی آب دست هایش را محکم گرفته بودم. موج های بلند که می آمدند بلندش می کردم. او در آب پاهای معلّقش را تکان می داد و می گفت گل گلی شنا می کنه. 

دل نمی کند از دریا. اما ما فرصت زیادی نداشتیم. باید تا هوا روشن بود از بزرگراه 5 به سن دیه گو بر می گشتیم. آخرین روز سال آخرین روز سفر ما. چه سخت بود دل کندن از آفتاب و اقیانوس. مریم را آهسته آهسته از دریا دور کردم. بالن بزرگی که در هوا چرخ می زد کمک کرد که حواسش را از دریا پرت کنم.

مریم رسید به پای پله ها. حالا هیجان داشت که از پله بالا برود و استقلال خودش را نشان بدهد. دریا و موج ها و صدف ها را پشت سر انداخت و با سرعت از پله ها بالا رفت. به پیاده رو که رسیدیم دوباره دریا را دید. بغلش کردم تا سریعتر به ماشین برسیم. در ابتدای پارکینگ پیرمردی با پرستار مکزیکی اش از رو به رو می آمدند. قبل از هر چیز نوشته روی لباس پیرمرد توجهم را جلب کرد.

بالا نوشته بود همینگوی و زیرش تصویر دریایی توفانی بود و زیر آن نوشته بود پیرمرد و دریا. نگاه پیرمرد روی مریم ثابت مانده بود. مریم دست و پا می زد که رها کند خودش را. پیرمرد می خواست حرفی بزند اما انگار نمی توانست. لب هایش به هم می خوردند اما صدایی در نمی آمد. که بود این پیرمرد؟ ملاحی پیر در آستانه آخرین نبردش با زندگی؟ نمی دانستم چه باید بکنم. برای اینکه سکوت را بشکنم به پیرمرد اشاره کردم و به مریم گفتم: مستر همینگوی! به سن و سال پیرمرد می خورد که جوانی اش با دوران اوج همینگوی مقارن بوده باشد. تکیده بود. کلاهی بر سر داشت و چین هایی که چهره لاغرش و سفیدش را پر کرده بودند. عاقبت حرفی زد با صدایی لرزان و آهسته به مریم اشاره کرد و گفت:

SHE IS THE WINNER

اون برنده است.

 همه زیبایی های کالیفرنیا سرابی شد پیش چشمانم.


 
سیستر تونی Sr. Toni
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان

 

دو ماه قبل ۹۰ ساله شد. هر بار که مدتی از او بی‌خبر می مانیم نگران می شویم که نکند ... اما مدتی بعد ایمیلی به ما می‌زند و احوالپرسی می‌کند. حتی تصور اینکه یک خانم ۹۰ ساله پشت کامپیوتر نشسته و دارد به تو ایمیل می‌زند و عکسی را که تو در آن هستی ضمیمه به ایمیل‌اش می‌کند به تنهایی شگفت انگیز است و حالی‌ات می‌کند که با یک آدم معمولی روبرو نیستی. 

سیستر تونی (خواهر روحانی) دومین فرزند از یک خانواده شلوغ است که ۹۰ سال قبل در شهر سنت کاترین انتاریو به دنیا آمد. خودش می گوید اولین مدرک من در رشته بچه داری بود چون از هشت خواهر و برادر کوچکترم نگهداری کرده‌ام. با این سن و سال و با اینکه هیچ وقت فرزندی نداشته، می‌تواند مریم گلی بازیگوش را رام کند، روی پایش بنشاند و برایش شعر بخواند. سیستر تونی اولین زنی بوده که در رشته خودش از دانشگاه تورنتو دکترا گرفته -حدود ۶۰ سال قبل- و به همین دلیل بخشی از وقت خود را به تلاش برای ادامه تحصیل زنان اختصاص داده. آشنایی ما هم از همین جا شروع شد. به همسرم جایزه‌ای تعلق گرفت. در مراسم اهدای جایزه با سیستر تونی آشنا شد و قرار شد یک روز به خانه ما بیاید.

سالها قبل، بعد از مرگ خواهرش بسیار افسرده می شود و برای فراموش کردن به سفر می رود. گمانم چهل کشور دنیا را تنهایی گشته. ده سال قبل از انقلاب هم به ایران آمده و از کوه‌های شمال تهران و کلیسای خیابان ویلا خاطرات خوشی دارد. 

به اندازه سر سوزنی این بشر به دنیا تعلق ندارد. همه حقوق باز نشستگی اش صرف امور خیریه می شود. آماده مرگ است هر لحظه که بیاید. پارسال که خبر تولد مریم را شنید همسرم به او گفت که یکی از آخر هفته ها به خانه ما بیاید و مریم را ببیند. گفت در اولین فرصت ممکن می آیم در سن و سال من فرصتی برای درنگ نیست  you do it now or never . 

در این سن و سال حافظه‌ی بی نظیری دارد و اعتماد به نفسی بالا. تا همین سه سال پیش که می‌دانم رانندگی می‌کرد. یک بار که سوار ماشین‌اش بودم گفت من هیچ وقت لنگ پارکینگ نمی‌مانم جور کردن آن با یوسف مقدس است. سر تا پای این آدم محبت خالص است. عکسی از او دارم که دارد پاهای مریم گلی را می‌بوسد. مریم هم دارد  با گل های پیراهنش بازی می‌کند. اول باری که مرا دید محکم بغلم کرد و صورتم را بوسید. من اول شوکه شدم بعد با خودم گفتم بالاخره حضرت عیسی (ع) و حضرت محمد (ص) آن بالاها یک جوری مساله را بین خودشان حل می‌کنند. 

دیروز به پانسیون محل اقامتش رفتیم مثل یک مادربزرگ مهربان به ما می‌رسید. برایمان بستنی و شیرینی خانگی و چای سبز آورد. یک هدیه هم برای مریم گلی درست کرده بود. مریم گلی را به دوستانش نشان می‌داد و می‌گفت این بهترین ملاقات کننده ای است که در عمرم داشته‌ام. همراه با دوستش، سیستر مری، شعرهای کودکانه می خواندند. مریم دست می زد و چند کلمه انگلیسی را که بلد است برای سیستر تونی تکرار می‌کرد و با او های فایو می‌کرد.

من از عمر طولانی خیلی خوشم نمی آید اما اگر مثل او باشم ۹۰ سال هم برایم کم است بس که کار نکرده دارم در این دنیا.


 
از پیتر و گوجه فرنگی‌هایش
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان

مدت هاست می‎خواهم درباره پیتر بنویسم. بعد از هر ملاقات‎مان هوس کرده‌ام چند خطی درباره‌اش بنویسم. تو هم شکوه می‌کردی که اینقدر از رفتن ننویس. حالا فرصت خوبی است که فضا را عوض کنم. 

پیتر کارمند بانک است و مشاور مالی. بعضی شنبه ها به خاطر مشتری هایی مثل من که در طول هفته گرفتارند سر کار می‌رود. هفته قبل هم پیغام گذاشته بود که بیا این شنبه همدیگر را بببنیم. فارغ از بحث های اقتصادی - که فکر می‌کنم در این زمینه بسیار بی سواد و بی حوصله‌ام-  در لابه‌لای صحبت هایمان از خودش می‌گوید، از خانواده‌اش و از اوضاع عالم. ما  هر دو به هم‌دیگر اعتماد داریم و برخی پرده ها بین ما افتاده. وقتی با هم هستیم ۹۰ درصد اوقات او حرف می‌زند (می‌دانی، این روزها به سکوت و کمتر حرف زدن احتیاج داشتم).

پیتر اصالتا یونانی است سالها قبل به کانادا مهاجرت کرده و ۲۰ سال قبل از دانشگاه تورنتو مدرک علوم سیاسی گرفته. حالا نمی‌دانم چطور شده که سر از بانک در آورده. به همین خاطر هم اقتصاد را از منظر سیاست نگاه می‌کند که مثلا، اگر هفته بعد کنگره طرح بیمه اوباما را رد کند فلان طور می‌شود یا سال ۲۰۱۴ اگر دوباره جمهوری‌خواهان در کنگره پیروز شوند بهمان می‌شود یا در انتخابات بعدی اگر جف بوش به جای جو بایدن رای بیاورد ....

قد کوتاه است و هیکل چاقی دارد. وقت راه رفتن می‌لنگد. مجرد است و بسیار مودب. هیچ وقت خیره به تو نگاه نمی‌کند. وقتی با همسرم پیشش می‌رویم مثل علمای اعلام سرش را پایین می‌اندازد و چشمش را درویش می‌کند. پارسال تازه توانست خانه بخرد، توی باغچه‌اش گوجه فرنگی کاشته و روزهای بارانی را دوست دارد چون لازم نیست به گوجه ها آب بدهد. دو خواهرزاده دارد که شادی‌های زندگی او هستند. از پدر ۸۴ ساله‌اش و مادرش نگهداری می کند. در ایام تحصیل یک هم کلاسی ایرانی داشته به اسم علی که همیشه نمره فیزیک‌اش عالی بوده و به نظر پیتر باهوش ترین دانش‌آموز کلاس بوده.

هر بار که همدیگر را می‌بینیم گریزی به اقتصاد خراب یونان می‌زند و خدا را شکر می‌کند که الان در یونان نیست. یک بار به او گفتم: ولی ۲۵۰۰ سال قبل یونان آقای دنیا بود. دنیای فلسفه، ادبیات و هنر بی یونان قابل تصور نیست. پیتر گفت: ما آنقدر به دنیا دادیم که چیزی برای خودمان نماند. امروز هم می‌گفت الان همه اروپا به نوعی زیر نفوذ آلمان ها و بدهکار آنهاست و یادی می‌کرد از زیرکی مارگارت تاچر که حساب بریتانیا را از حوزه یورو و اقتصاد اروپا جدا کرد.

آخر ملاقات امروز به من توصیه می‌کرد که هفته آینده بازار افت می‌کند و بهترین وقت برای خریدن سهام است.

نگاهش کردم و خندیدم :-) 


 
آزاد و آزاده
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

دخترکم، مثل خودم، باران را دوست دارد. بی سر و صدا توی کالسکه‌اش می نشیند و باران را تماشا می‌کند، گر چه سوراخ کفش هایم تحمل این باران را ندارند. نمی دانم از کجای راه رسیدم به این غزل بی نظیر حافظ که 

خرقه زهد و جام می گرچه نه در خور هم اند

این همه نقش می زنم از جهت رضای تو

تا به این کافه که تازه واشده برسم، مریم گلی خوابش برده. من در فکر این زندگی درویشی بودم که شکر خدا داریم و فکر اینکه نکند هجرت بعدی این صفای درویشی و خرسندی را از ما بگیرد. لذتی دارد عالم گمنامی، اگرچه گاهی غربت و تنهایی آزارت می دهند و خیال اینکه شاید کاری از دست تو بر بیاید و مثل همان شمع شهید چمران بتوانی دور و برت را روشن کنی. خوبی عالم درویشی این است که دست و بال آدم گیر نیست. به قول سلمان فارسی سبکباری و رهایی. وقتش که برسد همه زندگی ات را در چهار تا چمدان می پیچی و کوچ می کنی. 

اما بزرگترین مزیت زندگی در غرب برای من همین فنجان قهوه است که دارم آرام می نوشم و اینکه کسی کاری به کارم ندارد و آزادم از شرّ آدم های فضول، و اینکه در غرب متن بر حاشیه غلبه دارد، اینکه دین اسباب کاسبی نیست و هر چیز حساب و کتابی دارد و زندگی قاعده و قانونی. 

می اندیشم اگر من مثلا استاد فلان دانشگاه صنعتی در کشورم بودم آیا باز هم می توانستم با این کفش سوراخ و این پیراهن آدیداس سر کلاس بروم؟ آیا در خاک من زنجیر سنت آنقدر سنگین است که سقف پرواز آدم ها را کوتاه می کند؟ شاید کسی باید همین چیزها را به ما یاد بدهد که آزاد زندگی کنیم و آزاده باشیم...

گل گلی بیدار شد


 
باید نامش محمد باشد
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان

 این مطلب از نوشته های آن یکی وبلاگ است که برای ثبت در تاریخ می آورمش به این یکی وبلاگ تا یادی کنم از ماه رمضان سه سال قبل که بی نظیر بود. دلم تنگ شده برای یکی از این محمدها..

 

اینکه آدم هر شب یک جایی برود که کلی آدم دیگر هم هست چند تا خوبی واضح دارد: اولا حتما آنجا یک آدم خیلی خوب آمده که تو هم خیلی دوستش داری، دوم اینکه بُعد اجتماعی وجودت که بدجوری در قفس غربت و بی همزبانی پژمرده نفسی می کشد، سوم اینکه دوستان قدیمی ات را می بینی به خصوص دوستان باصفای واترآبادی ات را -که از تو ایشان را حسابی یاد باد- و دست آخر اینکه دوست تازه پیدا می کنی.

 

یک شب که زود رسیدم مسجد دیدم یک نفر  رو به محراب ایستاده و با صدایی زیبا اذان می گوید. با خودم گفتم احتمالا عرب است. وقتی اذانش تمام شد و رویش را برگرداند دیدم نه! تیپ و قیافه اش ایرانی است. چند بار هم در حین افطار و طول مراسم دیدمش. لبخند از گوشه ی لبهایش نمی افتاد با خودم گفت باید اسمش محمدباشد. تنها اسمی که برازنده ی او بود. شبهای دیگر هم دیدمش. از آن بچه مسجدی های گل گلاب بود که سرشان درد می کند برای کار فی سبیل الله. همانهایی که دیده نمی شوند اما از خواب و خوراکشان می زنند تا تو سر ساعت افطار کنی و راحت روی صندلی بنشینی و با حرفهای آسمانی دکتر پرواز کنی.  

دلم می خواست که با او دوست بشوم. یک شب هم خیلی به هم نزدیک شدیم: محمد آمد روبروی من نگاههایمان در هم گره خورد یک لحظه مکث کرد، تا خودم را جمع و جور کردم که سلام کنم کاغذ اعلانی را به دستم داد و رفت سراغ نفر بعدی!

من اما درسم را خوب بلدم! می دانم که اگر قرار باشد بشود می شود... یک شب تنها رفتم مسجد. در آخرین ایستگاه مترو پیاده شدم و سوار اتوبوس شدم. در اولین ایستگاه محمد سوار شد. سرم را از روی کتاب بالا آوردم مرا ندید و گذشت!

غلام نرگس جمّاش آن سهی سروم  ...   

من اما درسم را خوب بلدم... وقتی پیاده شدیم پشت چراغ قرمز به هم رسیدیم. سلام کردم، با همان لبخند قشنگش جواب داد. از ایستگاه اتوبوس تا مسجد پیاده ۱۰ دقیقه راه است. مسیر باصفایی است که از کنار نهری می گذرد. هوا هم عالی بود. حالا دوست شده بودیم. اسمش را پرسیدم گفت : محمد. بلند خندیدم... کمی بعد گفت که اهل شیراز است و تازه چند ماهی است که به کانادا آمده. من به یاد آن شعری افتادم که سال ۷۳ از علی معلم در حافظیه شنیدم:

هر خوب که در جهان بود شیرازی است۱!!!

حق است که خوبان همه از یک شهرند

محمد پرسید که دلت تنگ نمی شود برای شیراز؟ شروع کردم به خواندن شعری که تا ف را گفتم تا فرحزاد رفت:

هر باغبان که گل به سوی برزن آورد

شیراز را دوباره به یاد من آورد۲

به به! اهل شعر هم که هست!

میهمانی که تمام بشود دلم تنگ می شود برایش .

 

پی نوشت:

۱- تو ای خواننده وبلاگ! تو آدم خوبی هستی! برو از پدرت، پدر بزرگت، بپرس حتما یک رگ شیرازی داری!  (راستی، شاعر این شعر سلیم تهرانی است یعنی شیرازی نیست!)


 
باران خاطره ها
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، واتر آباد

امروز بعد از مدت ها رفتم دانشگاه واترآباد. دلم برای استادم تنگ شده بود. به رییسم تعارف کردم که شما هم بیا. او هم درجا پذیرفت. حالا من کلی حرف خصوصی داشتم با استادم. قرار شد من و رییس جداگانه بیاییم. صبح سوار اتوبوس شدم. می خواستم خاطرات سه سال و نیم اتوبوس سواری زنده شود بلکه بعد از مدت ها یک یادداشت اتوبوسی بنویسم. در مسیر رفتن دیدم میل چرت زدن دارم. یک حالتی هست بین خواب و بیداری که خیلی لذت بخش است. گفتم فعلا چرت بزنم بعد موقع برگشتن فرصت زیاد است دست به کار نوشتن خواهم شد. وقت برگشتن از اقبال بلندم از اتوبوس جا ماندم. 

در جاده و در واترآباد بهار شده بود. درخت ها با شکوفه های رنگارنگشان، سفید و صورتی و ارغوانی، خیابان ها را آذین بسته بودند. یک رنگ سبز روشنی هم هست که مخصوص این وقت سال است. دلم تنگ شد برای دوچرخه سواریها و دو سال و نیم زندگی در واترآباد. به دانشگاه که رسیدم قدری پیاده روی کردم. دیدم از هر وجب خاطره ای دارم. آن میز و صندلی آهنی که دانشجوی چینی ام روزی آنجا گریه کرد، آن مسیر شیب دار که روزی باران تندی می بارید من چتر نداشتم و خانم محترمی گفت بیا این چتر را با هم شریک شویم، دانشکده ریاضی و جلسه قرآن، ساختمان دی سی و جلسه نهج البلاغه و حمید و سعید، کتابخانه و جلسات حافظ شناسی و ...

داشتم با خودم فکر می‌کردم دیگر آشنایی ندارم در دانشگاه، که آرش را دیدم. آرش خیلی قبل از من دفاع کرده بود اما هنوز این دور و برها بود. از کار و بارش پرسیدم گفت تازگی اخراجش کرده اند. کاش چیزی نپرسیده بودم.  

به ساختمان مهندسی ۵ رسیدم. سوار آسانسور شدم. استادم داخل آسانسور بود! یعنی از همان ثانیه اول با هم بودیم. دلم به واقع برایش تنگ شده بود. آخرین بار تابستان پارسال در شیکاگو همدیگر را دیدیم. کنفرانس سالانه آنتن بود. گله می کرد که چرا دوری می کنی و سر نمی زنی. تولد مریم را بهانه کردم. 

از سفرم به ایران گفتم و امیدها و دغدغه ها. استاد قبل از اینکه به واترآباد بیاید استاد دانشگاه تهران بوده. هنوز ازتباطش را با دانشگاههای ایران حفظ کرده. در ایران هم بسیار قبولش دارند و معمولا سالی یکی دو بار برای کنفرانس ها دعوتش می کنند. بسیار پی گیر اخبار ایران است. چند دقیقه ای صحبت کردیم و طبق معمول سر از سیاست در آوردیم. 

سر و کله رییس که پبدا شد هم زبان بحث عوض شد هم فضای بحث. رییس هم مثل استاد آدم باهوشی است. دو تا دکترا دارد. به نظرم این دو بزرگوار باید بیشتر همدیگر را ببینند از بس که حرف دارند برای زدن. خلاصه که سه ساعت و نیم جلسه طول کشید. بازدید مفصلی هم داشتیم از آزمایشگاه های ۱۴ میلیون دلاری استاد. امکانات بسیار خوبی در این چند سالی که من نیستم فراهم شده اما شک دارم از همه آنها به خوبی استفاده بشود. استاد سیستمی را که در دوره دکترا روی قسمتی از آن کار کرده بودم به رییس نشان داد و می‌گفت این یک شاهکار مهندسی است. از محسنات استاد ما این است که شاگردانش را بعد از فارغ التحصیلی بسیار تحویل می‌گیرد. قول و قرار گذاشتیم برای جلسه بعدی. با ماشین رییس برگشتم به تورنتو.

 دلم تنگ تر شد برای دانشگاه.

دورها آوایی است که مرا می خواند ...

پی نوشت:

ساعت 11 و نیم شب است من در همان کافه هستم و می نویسم. اینجا چه شلوغ است. چه امن است. 


 
از کلمپه تا کاپوچینو
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، حسب حال

الان که این سطور را می نویسم همزمان در مطبخ مشغول طبخ یتیمچه کدو هستم. ما ایرانی ها در اسم گذاری نظیر نداریم. خدا نکند با یکی بد باشیم پدرش را در می آوریم. این غذای بینوا هم همین بلا بر سرش آمده. چون در طبخ آن از گوشت خبری نیست پدرش را کشته اند. 

حقیقتش حس کردم به قول قدیمی ها گرمی ام شده. رفتم از مغازه عبدل دو تا کدوی اسماً قلمی اما به واقع لندهور خریدم برای غذای امشب. گمانم تقصیر کُلُمپه های ابوالحسن است. این رفیق کرمانی ما وقتی از تهران می آمدیم یک جعبه پر و پیمان کلمپه (محصول قنادی رضا خیابان بهمنیار کرمان) به ما لطف کردند. اصل جنس است لامصّب! تا دلمان هوای وطن و اهل و عیال می کند بالاجبار یکی می اندازیم بالا. شاید فردا نصفش را خیرات کنم بین بچه های شرکت.

صبح سحر لوچان ایمیل زده که مقاله ما پذیرفته شده. فکر کنم از وقتی پدر شده دیگر خواب ندارد. همین هفته قبل بود که داشتیم جواب داورها را می نوشتیم. ندیده بودم به این سرعت جواب بدهند. معلوم است سردبیر مجله سمبه اش پر زور است. صبح هم که داشتم در آشپزخانه شرکت برای خودم کاپوچینو درست می کردم لوچان از راه رسید. گل از گل اش شکفته بود. گمانم اولین مقاله ژورنال اوست. حقیقتش وطن که بودم از کاپوچینو و این قرتی بازی ها خبری نبوده. دل تبعیدی ما هم لک زده بود برای کاپوچینو و اسپرسو. لوچان اینقدر مخ ما را گرفت به کار که کاپوچینو سر رفت و عیش ما منغص شد.

دو ساعت بعد دوباره سرو قامت آقا نمودار شد. فرمودند بیا امروز ناهار را با هم بخوریم و درباره موضوع مقاله بعدی صحبت کنیم. همین ظرایف را دوست دارم از کار کردن با او. این لحظات ناگهان را، که نظم خشک محیط کار را می شکنند.

معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست . . .


 
آن یار فیسبوکی...
ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

امروز توی فیسبوک -لعنة ا... علیه- دیدم که امین آمده تورنتو. من و امین 2 سال و نیم در ایام تجرد در واترآباد هم خانه بودیم و قبل از آن در دوره فوق لیسانس در دانشگاه شریف هم کلاسی بودیم. بعد از ازدواج من بلافاصله ساکن تورنتو شدم و یک دفعه از هم جدا شدیم.

امین پایه سفر بود. بعضی از سفرهایی را که در این وبلاگ گزارش کرده ام همراه او بوده ام. از جمله سفر به کبک سیتی که جناب ایشان راننده بودند و ماشین مان چپ کرد و تا یک ده دقیقه ای نمی دانستیم که الان ارواح طیبه ما دارند همدیگر را می بینند یا اجسام مسخره مان؟ تا اینکه دستش را نیشگون گرفتم و فهمیدم هنوز تخته بند تن ایم.  

امین مدتی است که رفته کالیفرنیا. حقا و انصافا پسر با معرفتی است. تا برایش پیغام گذاشتم جواب داد و خودش را رساند به مرکز شهر. من امروز هم که تعطیل بود از سر بیکاری رفته بودم سر کار. دو ساعتی با هم بودیم. خیلی خوش گذشت.  امین گفت 5 سال است همدیگر را ندیده ایم. باورم نمی شد! هنوز هم باورم نمی شود. یعنی ما با آن همه سابقه رفاقت و سفر باید اینقدر از هم جدا باشیم؟! 

پی نوشت:

شبکه های مجازی اگرچه ارتباط انسان ها را تسهیل می کنند اما دید و بازدیدها را کاهش می دهند. انسان به اطلاعات اندکی که از دوستانش می رسد دلخوش می کند. اطلاعاتی که غالبا بایاس شده اند.


 
از روز اول کار و بی خوابی ها
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

حالا ساعت ۴ بامداد است دو ساعت است که بیدارم. یک ساعت زور زدم که با ایران چت تصویری کنم و جمال مریم گلی را مشاهده کنم. به لطف شرکت ایرانسل هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.

از فرودگاه تورنتو که می آمدم آسمان آبی و صاف بود. هوا ۱۴ درجه، بزرگراه ها خلوت و دریاچه مثل لعل کبود زیر آفتاب می درخشید. خانه پر از نامه و قبض هایی بود که عقب افتاده بودند. شهر خالی ... جاده خالی ... خانه خالی به قول آن خواننده تاجیک.

دیروز بعد از ۳۲ روز رفتم شرکت. فکر نمی کردم بچه ها دلشان برایم تنگ شده باشد! یک جعبه باقلوا در کافه تریا گذاشتم یعنی که باز آمدم ،باز آمدم، از پیش آن یار آمدم. آقای رییس آمد و مرا بغل کرد. این جلف بازی ها از شخصیت بزرگواری مثل ایشان بعید بود! بچه های دیگر هم آمدند. اخبار زلزله اخیر آنها را نگران کرده بودند و مدام می پرسیدند که آیا خانواده و دوستانم همه خوب هستند؟ سیندی -خانم حسابدار- بیش از همه نگران شده بود و آنتونیو -جناب سرهنگ- حتی آمار پس لرزه ها را هم داشت. امر فرمودند تو دیگر نباید به ایران بروی آنجا مشکل ایجاد می کنی. لیان -منشی شرکت- دارد عروس می شود. ده کیلو لاغر کرده بود. خیلی تشویقش کردم و یک جعبه باقلوا به او هدیه دادم که به وزن اولش برگردد! ظهر با لوچان غذای هندی خوردم و در حین ناهار نظرات داوران مقاله اخیرمان را با هم مرور کردیم. یک جعبه مسقطی لاری هم برای او آورده بودم. پسرش دیروز یک ماهه شده و او هم با هیجان از مهارتش در تعویض پوشک می گفت.

بچه های شرکت را دوست دارم.


 
توله سگ
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

این منشی ما خیلی دختر خوش قلبی است. اوایل دلم برایش می سوخت. فکر می کردم هیچ کاری جز فیلم دیدن ( سر کار) بلد نیست. سعی می کردم برای هیچ کاری به او مراجعه نکنم بس که بی خیال و ریلکس بود. یک بار برای من بلیت هواپیما گرفت. قرار بود از طریق ونکور (پرواز داخلی) به تایوان (پرواز خارجی) بروم. تنها چند ساعت قبل از پرواز دیدم که بلیت پرواز داخلی را بیست و دو ساعت  بعد از پرواز خارجی گرفته  ... بماند که چه استرسی به من وارد شد.

تا اینکه مریم به دنیا آمد و نوع رابطه ما عوض شد. مرتب پیش من می آمد از احوال مریم می پرسید و عکس هایش را نگاه می کرد. یک دنیا ذوق می کرد و گاهی درباره فوت و فن های بچه داری چیزهایی می گفت1. ابتدا حرف هایش را جدی نمی گرفتم اما اتفاقا این توصیه ها کارگر افتادند و ارادت من به ایشان بیشتر شد. بعدها تعریف کرد که دختر عمویش2 در سن خیلی پایین سه بار بچه دار شده و او در نگه داری بچه ها کمک می کرده. خلاصه از این طریق کلی تجربه به دست آورده. به او توصیه کردم که شغل منشی گری را رها کند و مهد کودک بزند ...

مدتی پیش با کلی ذوق و شوق به من و دوستم -که او هم تازه پدر شده- گفت که بچه من هم در راه است و دو ماه دیگر می رسد. چشم های من گرد شد. آخر این منشی ما تازه قرار بود ماه نوامبر عروسی کند. حالا گیرم اشتباهی اتفاقی افتاده باشد نمی شود که به این سرعت ... 

من هنوز گیج و منگ بودم که گفت می خواهی عکس بچه ام را ببینی؟ بعد آیفونش را روشن کرد و عکس یک توله سگ شکلاتی را به من نشان داد. ظاهرا توله سگ ها را از لحظه تولد تا حدود 2 ماه در قرنطینه نگه می دارند. در این مدت هر روز عکس هایشان را برای صاحبان احتمالی شان می فرستند.

 چند روز پیش دوباره مرا دید و گفت: من حالا احساس تو رو وقتی که منتظر بودی مریم متولد بشه درک می کنم. من می خوام همین حالا پاپی3 ام رو ببینم!

زیر لب گفتم لا اله الا الله ...

پی نوشت:

1- از جمله پخش صدای نویز برای آرام کردن نوزاد. اپ اندرورید و آیفون نویز سفید موجود است.

2- این انگلیسی ها برای دختر عمو، پسر عمو، دختر عمه، پسر عمه، دختردایی، پسر دایی، دختر خاله، پسر خاله، نوه دختری عموی پدر، نوه پسری عموی پدر و ... فقط یک کلمه دارند cousin لذا وقتی حرف می زنند معلوم نیست به کدام قوم و خویش شان اشاره می کنند.   

3- پاپی puppy یعنی توله سگ


 
ساعت ناهار
ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

 امروز در محل کار مشکلی پیش آمده بود. همه در تکاپو بودند که ایراد را پیدا کنند. راه حلی به ذهنم رسید و با یکی از بچه ها که مسوول پروژه بود مطرح کردم. گفت بعد از ساعت ناهار با هم بحث می کنیم. ساعتم را نگاه کردم 12:01 بود.

بیشتر جاها از ساعت 12 تا 1 ساعت ناهار نامیده می شود. البته بعضی جاها که کارمندانشان را استثمار می کنند فقط نیم ساعت وقت ناهار می دهند. بیشتر مردم آشپزی نمی کنند و غذای آماده مصرف می کنند. همین نکته باعث شده که در زیر زمین برج های بلند انواع غذاهای چینی و ژاپنی و کره ای و هندی و  لبنانی و یونانی و ایتالیایی و مکزیکی و ... عرضه شود. البته آدم هایی هم هستند که تن به این تصنع نمی دهند و به دلایل مذهبی یا برای سلامتی از خانه غذا می آورند.

خیلی ها این ساعت ناهار را جدی می گیرند و از یک دقیقه اش هم نمی گذرند. مثلا ما یک گروه چینی داریم که سر ساعت 12 با هم می روند بیرون و هیچ وقت هم زودتر از یک بر نمی گردند. اینها البته همه شان قبلا در شرکتی با هم کار می کرده اند و خیلی متحد هستند (در خوزستان مثلی بود که می گفتند وقتی یک دزفولی در اداره ای برود همه دزفولی ها را به آن اداره می آورد).

سال اولی که دانشگاه واترآباد رفته بودم، یک رفیق اصفهانی داشتیم به اسم هادی که ارشد ما بود. هادی سر ساعت 12 بچه های ایرانی را از اتاق هایشان بیرون می کشید و مثل فرماندهی گروهانش را به دانشکده ریاضی هدایت می کرد. در کافه دانشکده ریاضی دو دستگاه مایکرویو بود که به نوبت غذاهایمان را در آن گرم می کردیم. در حین صرف غذا هادی با شیرین زبانی هایش سر ما را گرم می کرد. دو سه سال بعد یک خانم رییس دانشکده برق شد و یکی از اولین کارهایش این بود که یک دستگاه مایکرویو برای دانشجویان ارشد و دکترا تهیه کرد و بالاخره ما از زیر منت ریاضی ها بیرون آمدیم اما آن همبستگی مان از بین رفت.

من غالبا از خانه غذا می آورم  و هر وقت دلم بخواهد ناهار می خورم چون نمی توانم خودم را به یک نظم خشک مقید کنم. غذای حلال در تورنتو به راحتی پیدا می شود اما طعم آشپزی ایرانی و کیفیت غذای خانگی چیز دیگری است. البته از شما چه پنهان گاهی هم هوس غذای بیرون می کنم من باب یادآوری نعمت های خداوند و دانستن قدر غذای خانگی، چنانکه سعدی فرماید: قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.

 امروز ساعت ناهار هوس کردم بیرون بروم و قدم بزنم. دیدم  در کنار یکی از این برج های چهل و چند طبقه فضای سبز با صفایی ساخته اند که مردم در آنجا مشغول غذا خوردن اند. به یاد شهر سن فرانسیسکو افتادم. مرکز اداری شهر یکی از پرتراکم ترین مناطق آمریکا است. ساعت ناهار که می شود عین کندوی زنبور ، آدم ها در پیاده رو ها موج می زنند، روی پله ها پر آدم هایی است که خبر می آرند از گل وا شده ی دورترین نقطه ی خاک :)  یکی از جالب ترین صحنه های زندگی صنعتی را در آنجا دیدم. آدم های بی‌شماری که در روزنه های بین آسمان خراش ها پهن شده بودند  روی پله ها  و غذای بسته بندی شده می خوردند.

lunchtime

عکس تزیینی است


 
تذکار
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ٢ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: داستایوسکی ، زندگی در غرب

 

پریروز پیرزن خودکار فروش را دیدم، بعد از ۶ ماه. چندماهی است که به ساختمان دورتری رفته‌ایم و من به جای پیاده روی مترو سوار می شوم. هیچ وفت او را اینقدر بالا ندیده بودم. بین ما نگاهی رد و بدل شد نگاهی که عمق داشت و آن قدر طول کشید که سرش با عبور من چرخید.

او حرفی نزد، من هم خودکاری نخریدم. فقط در چهره‌اش عمیق شدم. دیدم آن قدر ها هم پیر نیست به قول معروف شکسته شده.

از آن روز تا الان که ساعت ٣ بامداد است. ذهنم درگیرش شده. پیرزن، نقش عجیبی در ذهن من دارد. تکه ای از وجدان من است انگار. مثل هنرپیشه‌ی معروفی که کارگردان بزرگی نقش کوچکی به او می دهد، نقشی در حد یک نگاه یا یک دیالوگ کوتاه.

خاصه که این روزها رمانی از داستایوسکی را می خوانم که بدجور مرا به فکر برده. بعد از اینکه پر حرفی های دویست صفحه اول کتاب را (که پر بود از تحلیل های روان کاوانه و جامعه شناسانه مخصوص نویسنده) تحمل کردم حالا سیر حوادث داستان آهنگ عجیبی پیدا کرده. امروز که در مرکز خرید وان میلز در استراحتی کوتاه مشغول خواندن ادامه ماجرا شدم، جوان خام که راوی داستان است چنان اشتباه ابلهانه‌ای کرد که عصبانی شدم و کتاب (کتابخوان) را محکم بستم. شاید تا یک ساعت این عصبانیت ادامه داشت. فکر نمی کردم همچین آدمی باشم؟!

استنتاجات فردی ما انسان ها بر پایه شنیده هایمان استوار است. زنجیره‌ای معقول بین پاره‌ای از شنیده‌ها پیدا می کنیم، از کشف خودمان ذوق زده می شویم، و همین مبنای قضاوت ما و تنظیم رفتار ما (درباره انسان های دیگر) می شود. وقتی پرده‌ای بیفتد، شمعی روشن شود، پی به اشتباهمان می بریم اما عبرت نمی گیریم و اشتباه از سر می گیریم.

آرمان گرایی آمیخته با هیجان و احساسات جوانی ما را به قضاوت های عجولانه وا می دارد.

اذان گفتند ...


 
شاه شوریده سران
ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: داستایوسکی ، حافظ ، زندگی در غرب

حالا داستایوسکی دارد بحث جالبی را مطرح می کند:" برای معالجه آدم هایی که استدلالی را با هیجان می پذیرند چنان که تمام وجودشان را تسخیر می کند باید احساس نیرومندشان را با احساس زیباتری جابگزین کرد..." خستگی بعد از 10 ساعت کار و شلوغی مترو تمرکزم را گرفته. فهم داستایوسکی هم فسفر زیادی می خواهد. این آقای بغل دستی هم یک بند دارد حرف می زند. همین که نشست فهمیدم اهل انتاریو نیست چون شروع کرد به حرف زدن با خانم غریبه بغل دستی اش. خودش هم چند دقیقه بعد گفت که اهل بی سی است. هایپر بود. فندکی در دستش بود و حدس زدم که قدری ماری جوانا زده.

از جایم بلند می شوم برای پیرمرد گوژپشت خوش پوشی که ویلچری خالی را هل می داد. جوان لندهوری سر جایم می نشیند. به نظرم حالش خوش نیست. با هر ترمز قطار تلو تلو می خورد. ظهر در دستشویی آقایی به رفیقش می گفت ترجیح می دهد یک آبجو با ناهارش بخورد تا دو تا آبجو در ساعت 5 عصر. رفته ام در نخ پیرمرد. چه صحنه قشنگی بود. داستانی برایش می سازم. گریه ام می گیرد از داستانم. می ترسم از عمر زیاد، می ترسم از غربت...

پدرم  - که خدا رحمتش کند در این شب جمعه- این بیت را زیاد می خواند:

تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر

ندانمت که در این دامگه چه افتاده ست.

یاد بیت دیگری از حافظ می افتم. آنقدر مشعوفم می کند که همه فکرها و غصه ها فراموشم می شود:

شاه شوریده سران خوان من بی سامان را

زان که در کم خردی از همه عالم بیشم


 
آقای فرماندار
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سیاست

ساعت هایی که از اخبار و اینترنت دورم و سرگرم کار، ساعتهای بهتری هستند.

دیروز در محل کارم اتفاقات جالبی افتاد. فرماندار ایالت انتاریو آمده بود بازدید. مرد قد بلند و افتاده ای بود. من هم ده دقیقه ای برایش از پروژه هایی که مشغولم گفتم. آخر کار از ملیت ام پرسید و به شوخی گفت پاسپورتش را بگیرید تا برنگردد. بعد از بازدید، آقای فرماندار1 کنفرانس خبری داشت. در مقدمه صحبت هایش اشاره کرد که یک آقای ایرانی هم اینجا بود 2... بعد، پرسش و پاسخ با خبرنگاران رسانه ها شروع شد. بر خلاف انتظار ما سوالات ربطی به علم و فن آوری نداشتند. این را با چشم خودم دیدم که کسی سوالها را کنترل نمی کرد و خبرنگاران با لحن تند و گاهی گزنده هر سوالی که دلشان می خواست می پرسیدند. از تملق و پاچه خواری هم خبری نبود.

در میان گروهی که آمده بودند جوانک بوری بود که نه خبرنگار بود و نه جزء هیات همراه. یکی از همکاران بعدا از او پرسیده بود که تو چه کاره ای؟ گفته بود: حزب رقیب به من پول می دهد که هر جا فرماندار می رود صحبت هایش را ضبط کنم و به آنها تحویل بدهم تا سوتی هایش را بگیرند و ... بادبان کنند!

پی نوشت:

1- اصطلاح فرماندار را از روی ناچاری به عنوان معادل Premier آوردم شاید نخست وزیر ایالتی ترجمه مناسب تری باشد.

2- یادم افتاد به دو سال قبل که برای جشنواره خوارزمی به ایران دعوت شده بودم و برخورد سردی که وزیر وقت علوم و تحقیقات با من داشت وقتی به او گفتند این آقا از خارج آمده...


 
پنجره
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢٢ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

سالهای بی پنجرگی گذشت. اتاق کار جدیدم یک پنجره بزرگ دارد. حالا تماشای رقص دانه های برف با باد بهتر یادم می آورد که کجای دنیا هستم...

 

من پرده ها را می کشم بالا

تا آسمان گاهی بخنداند دلم را


 
رکاب زن
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان

از همان اوایلی که من و او همکار شدیم، احساس کردم که روحیه خاصی دارد. ما میزهایمان کنار هم بود. اوایل بدقلق بود و تکه هم می انداخت. مثلا یک روز که نیم ساعت دیر رسیدم گفت فکر کردم امروز را مرخصی گرفتی! ناراحت شدم چون دیرآمدن من به او ربطی نداشت.. اما  سعی کردم با بی اعتنایی یا برخورد مثبت جوابش را بدهم که موثر بود و رابطه اش با من خوب شد. به تدریج حس کردم که از شرایطش راضی نیست. خیلی پشت سر بچه های دیگر و یکی از رئیس ها حرف می زد. یک بار گفت یکی از رفقایش پیش از آمدن به اینجا به او گفته با آن رئیس بیش از 6 ماه کار نکن.

امروز گفت که از اول ژانویه کارش را ول می کند. یعنی کلا 4 ماه بیشتر اینجا نماند. فهمیدم از همان روز اولی که آمده داشته دنبال کار تازه می گشته این عادتی است که خیلی ها در آمریکای شمالی دارند به قول دکتر ندوشن گویی خانه به دوش اند. نا امنی شغلی یا جاه طلبی باعث می شود که آدم مدام گزینه های تازه را بررسی کند. من زیاد او را مقصر نمی دانم چون گروهی که با انها کار می کرد گروه بسته ای بود و  به نوعی او را داخل خودشان راه ندادند. یعنی کار جدی ای به او واگذار نکردند. او هم که اوایل خیلی تلاش می کرد و صبح ها قبل از همه سر کار می آمد به تدریج از شور و شوقش کاسته شد طوری که این روزها یک ساعت دیرتر پیدایش می شود.

خاطره خوبی که از او در ذهنم باقی می ماند خاطره مرد دوچرخه سواری است که هر روز، حتی در سرمای منهای ۲۰ درجه، نزدیک ١٨ کیلومتر رکاب می زد. مردی که در روزگار جوانی اش یک بار با دوچرخه از دانمارک به سوئد رفته و ۱۲۰۰ کیلومتر رکاب زده...


 
پیرزن خودکارفروش
ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ٦ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: داستایوسکی ، زندگی در غرب
 

این پیرزن خودکارفروش حکما داستانش غم انگیز تر می شود از دخترک کبریت فروش.

همان خانمی را می گویم که هر روز نزدیک غروب در پیاده رو غربی خیابان یانگ جایی بین دانداس و جرارد که راهی پر رهرو است می ایستد و با چهره ی رقت انگیزش عاطفه به خواب رفته رهگذران را صدا می زند، شاید یکی دستش را در این سرما از جیب پالتوش بیرون بیاورد و خودکاری از او بخرد.

صورتش سفید است آنقدر سفید که انگار هیچ خونی در مویرگ هایش جاری نیست و چشمهای آبی کمرنگ اش مثل چشم روس ها خالی از احساس... هر بار دیدنش  مرا از این خیابان پر زرق و برق می برد به کوچه های گل آلود و مه گرفته سن پیترز بورگ و مرا می کشاند به تعقیب راسکل نیکوف۱

یک روز قصد کردم سکه ای به او بدهم وقتی به او رسیدم سکه را در دستش گذاشتم و به سرعت دور شدم. داد زد که : خودکارتان! آقا خودکارتان! پشت سرم را نگاه نکردم، سرعت قدمهایم را بیشتر کردم اما عذاب وجدان دنبالم آمد... خوب، آخر من رهگذر هر روز این راهم، نمی خواستم چشمهایش در چشمهایم گره بخورد.

یک روز دیگر او را چند خیابان بالاتر دیدم جایی حوالی ولسلی. دیدم که از مغازه ای بیرون می آید، یک تکه پیتزا دستش گرفته و مشغول است. تعجب کردم که اینجا چه می کند؟ تا اینکه چشمم به تبلیغ جلوی مغازه افتاد که نوشته بود هر تکه پیتزا فقط یک دلار و نیم. ارزان ترین خوراکی که در این خیابان دراز می توان یافت...

من می ترسم. می ترسم از فردا که برف تازه ببارد بر این زمین. با اینکه یک کلاه پشمی روی سرش دارد و کاپشنی پف کرده بر تنش، هر وقت می بینمش انگار که دارد می لرزد، حتی صدای به هم خوردن دندانهایش را انگار می شنوم. دخترک کبریت فروش لااقل با کبریت هایش تا دم صبح دوام آورد، این بیچاره با خودکارهایش چه می تواند بکند؟

 پی نوشت:

۱- راسکل نیکوف: قهرمان جنایات و مکافات داستایوسکی.


 
خداحافظ واترلو
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ٩ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، نهج البلاغه ، واتر آباد

 

من این طور بی سر و صدا رفتن را دوست دارم انگار که برگی از شاخه بیفتد اما انکار نمی کنم که دلم تنگ می شود برای استادم.  و برای آن یک ساعتی که نهج‌البلاغه می ‌خواندیم. و برای چند رفیق باقی مانده که گرچه خیلی فارغند از یاد من،

از من ایشان را حسابی یاد باد.


 
علاقه بادکنکی به ادامه تحصیل
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ایران ، زندگی در غرب ، نامه ، ادامه تحصیل
 
سلام بر دوست تیرانداز و مهندس کشتی ساز جناب برادر سیاوش 

من انگار فراموش کرده بودم به این نامه شما پاسخ بدهم. فراوان عذر می خواهم و در حد توانم در جواب بخشی از مرقومه آن بزرگوار  چند سطری تقدیم می کنم.

 فرموده بودید: 

"من در چند جایی که تدریس کرده ام و الان هم مشغولم بیشتر از 40 درصد کلاس سنشان از من بیشتر است. می بینم افرادی که شاغلند و با وجود داشتن فرزند و شغل و مشغله های مختلف مشغول درسند. خیلی خوب است که دنبال علم باشند اما به نظر می رسد که دلیل اصلی تلاششان افزایش حقوق و یا بهبود موقعیت شغلیشان است... 

دلیل سوال من این بود که بدانم آیا در بلاد کفر هم مثلا واترآباد آنجا هم اینچنین عده ای میدوند و نمی رسند؟ و عده ای نمی دوند و می رسند؟

آیا این رفتار ها حرص و آز دنیایی است؟ "

 در پاسخ به این سوال چند زاویه را باید بررسی کرد:

۱- یک نکته جالب توجه (حداقل در کانادا) این است که سطح تحصیلات از لیسانس به بعد تاثیر چندانی در درآمد افراد ندارد. مثلا یکی از دوستان من تا مدرک لیسانسش را گرفت در یک اداره دولتی استخدام شد و حقوق ایشان حدودا ۲۰ درصد بیشتر از دوست دیگریست که با مدرک دکترا در شرکت بسیار بزرگی استخدام شده.

۲- نمی دانم این خاطره را برایتان گفته ام یا نه؟ یک بار سوار هواپیما بودم از کالگری در ایالت آلبرتا به سمت تورنتو در ایالت انتاریو که حدودا ۵ ساعت پرواز است. پسری که بغل دستم بود به محض ورود دست داد و خودش را معرفی کرد. همانجا فهمیدم که اهل انتاریو نیست چون آدم گرم و خوش مشربی بود. گفت که اسمش دیوید مک دونالد است من خندیدم که  پس من هم جان اسمیت هستم۱. تعجب مرا که دید گواهینامه اش را درآورد و نشان داد. در طول راه بیشتر با هم دوست شدیم اهل ایالتی در ساحل اقیانوس اطلس بود و سال آخر دبیرستان. بدیهی ترین سوالی که می توانستم بپرسم این بود که به چه رشته ای علاقه دارد و به کدام دانشگاه؟ گفت : قصد رفتن به کالج را ندارد دوست دارد نجار بشود و شغل پدری اش را ادامه بدهد. 

۳- در راهروهای دانشکده های مهندسی اینجا که قدم می زنید بیشتر دانشجوها بین المللی و آسیایی هستند: چین، بنگلادش، ایران، مصر . خود کانادایی ها به محض گرفتن لیسانس به دنبال شغل و کار می روند. ادامه تحصیل برای کسانی است که یا عاشق درس هستند یا نتوانسته اند کار مناسبی پیدا کنند. 

۴- اینگونه نیست که همه منتظر دولت باشند تا برایشان کار ایجاد کند یا به استخدام شرکت های دولتی در بیایند. خیلی اوقات چند دانشجو دور هم می نشینند ایده ای می دهند و شرکتی ثبت می کنند. دولت هم وامهای بسیار خوبی به این شرکتها می دهد و به آنها کمک می کند تا بیزنس پلان و پروپوزال بنویسند.

۵-  آدم هایی هم هستند که در سنین بالا مشغول درس خواندن هستند اینها معمولا ۲ دسته هستند یکی افرادی که به علت مشکلاتی نتوانسته اند در سنین جوانی ادامه تحصیل بدهند.و دنبال کار و زندگی رفته اند و حالا که به ثبات رسیده اند و پس اندازی جمع کرده اند به دانشگاه برگشته اند. دسته دوم افراد مهاجری هستند که با تحصیلات نسبتا بالا مثلا فوق لیسانس به کانادا آمده اند اما به علت ناسازگاری با محیط جدید نتوانسته اند شغل مناسبی پیدا کنند لذا به دانشگاه آمده اند تا از بورس های دانشجویی استفاده کنند، آب باریکه ای داشته باشند و در عین حال با کسب مدرک کانادایی شانس خود را در بازار کار بالا ببرند.

۶- اینجا آدمها مثل ایران به هم پیوسته نیستند یا پیوندهای کمتری دارند. این نکته اگرچه معایبی دارد اما باعث شده حس رقابت یا چشم و هم چشمی کمرنگ تر باشد  در سیستم آموزشی مدارس هم به شدت از ستاره سازی و سوگلی پروری اجتناب می کنند. این خود حکایتی است مفصل

۷- در کشور ما مدرک تحصیلی منزلت اجتماعی افراد را بیش از اندازه بالا می برد و متاسفانه سرپوشی می شود برای پنهان کردن ضعف ها و کاستی های دیگری که در شخصیت ماست. افتضاحات اخیر در زمینه مدارک تقلبی و مقالات سرقت شده گواه روشنی بر این ادعاست. چه خوب بود که قانون به سراغ این سواستفاده کنندگان می رفت.

۸- نتیجه ای که می خواهم بگیرم این است که ایجاد اشتغال و رشد شخصیت اجتماعی می تواند این علاقه بادکنکی به ادامه تحصیل در میان ما شرقی ها را تا حد خوبی کاهش دهد.

 

پی نوشت:

۱- دیوید مک دونالد یک اسم خیلی کلیشه ای است مثل شخصیت های داستانها. جان اسمیت از آن هم بدتر است


 
توصیه هایی به یک دانشجوی جوان که شاید به خارج بیاید
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ادامه تحصیل ، زندگی در غرب

من درباره ادامه تحصیل در خارج از کشور قبلا نظراتم را گفته ام و هنوز هم بر همان عقیده ام. البته ظاهرا شرایط برای ادامه تحصیل در ایران بهتر شده و نوعی RA به دانشجویان دکترا می دهند امیدوارم این پول کافی باشد و از لحاظ امکانات و آزمایشگاهها هم پیشرفتی حاصل شده باشد. استادان بزرگواری هم در ایران هستند که مخلصانه زحمت می کشند.

 

 

اگر قصد آمدن به این طرف آب را داری، تا جایی که می توانی در مورد استاد آینده ات تحقیق کن. من در همین جا دوستانی دارم که در سال چهارم دکترا مجبور شدند استادشان را عوض کنند چون حضرت استاد سر سازگاری نداشت و دانشجوی بیچاره کارد به استخوانش رسیده بود.

 

اینکه گفتم کار کردن با استاد جوان را توصیه نمی کنم به خاطر این است که در دوره دکترا استاد باید به نوعی مرشد تو باشد و نوع رفتار او بر آینده علمی تو و شکل دهی شخصیت تو تاثیر فراوانی خواهد داشت. علاوه بر این دوره دکترا بر خلاف دوره فوق لیسانس که معمولا ١ سال  است ۴ سال یا ۵ سال است. تجربه استاد، معروفیت و شخصیت او می تواند این دوران را برای تو بسیار شیرین و لذت بخش کند. استاد جوان معمولا دنبال ارتقا و اثبات خود است و گاهی تو را رقیب خود می بیند. اما کسی که به بالاترین درجه علمی رسیده و دیگر دغدغه مقاله و رتبه ندارد تو را شاگرد و گاهی فرزند خود می بیند. این ها که گفتم البته از ظرائف کار است و ممکن است همه با هم فراهم نشود.

 

خیلی از دانشجویان ایرانی کورکورانه برای ادامه تحصیل اقدام می کنند. انگار فقط دنبال پذیرش گرفتن و فرار از مرز پر گهر هستند.  بعضی هایشان به هر کلکی متصل می شوند. رزومه های تقلبی، توصیه نامه های جعلی، مقاله های بی ارزش ... گاهی ایمیل هایی برای من می آید که خنده دار است. دانشجوی یکی از دانشگاههای تهران که وبسایت مرا به طریقی دیده بود و خیال کرده بود استاد دانشگاهم در روزمه اش نوشته بود که  ٢٣ مقاله در یک سال تولید کرده. من اسم او را در گوگل جستجو کردم و هیچ پاسخی نیافتم ... در مورد استادی که نامش را در مقاله ها ذکر کرده بود تحقیق کردم و دریافتم که مدتی است سکته کرده و اصلا به دانشگاه نمی آید!

 

و کم نیستند این خاطره های پریده رنگ

 

تو داری کالای با ارزشی را با خودت به خارج می آوری آن کالا عمر توست و جایگزینی ندارد.

 

انتخاب شهرهای بزرگ یا شهرهایی که در آن گروه های ایرانی فعالی وجود دارند به شدت توصیه می شود چرا که تو را از افسردگی و درد غربت تا حدودی می رهاند و احتمال یافتن دوستانی که مشترکاتی با هم داشته باشید را بالا می برد.  خود من هم با این همه کلفتی پوست گاهی دلتنگ می شوم دلتنگ بوی مادر. دلتنگ رفیق با معرفت. امروز یکی از آن با معرفت هایشان زنگ زده بود. آدم خیلی مهمی شده. یک پایش لندن است یک پایش تهران. رفیق دوران دانشجویی من بود. می گفت یادت هست با هم نان و پنیر گردویی رامک می خوردیم . دلش لک زده بود برای صفای بی پیرایه ی آن سالها و همین یک جمله اش مرا پر داد به خیابان اردیبهشت شیراز  و از آنجا تا باغ ارم با یادش قدم زدم ...

 

نام و آوازه ی دانشگاه هم البته بسیار مهم است می دانم که تو رتبه بندی دانشگاهها را از حفظی و لذا ادامه نمی دهم.

 

یک فایده مهم خارج آمدن که گمان می کنم در این زمینه استاد شده باشم کشف دنیا و آدمهاست.  فاینمن بزرگ می گوید وقتی دوران کارشناسی را در دانشگاه ام آی تی به پایان رساندم برای ادامه تحصیل با استادم مشورت کردم او گفت ما به تو پذیرش نمی دهیم دانشجویان ما باید بروند و دنیا را کشف کنند. این شد که فاینمن به پرینستون رفت و چقدر این دانشگاه شلخته با روحیه ی او سازگار بود و موجب پیشرفت او شد!

 

من هم در اندازه خودم تجربه مشابهی دارم و از اینکه هر مقطع را در دانشگاهی گذراندم بسیار خوشحالم. البته هر چه همت تو بیشتر باشد از این دریای رنگارنگ مروارید بزرگتری صید توانی کرد.

 

زیاد نوشتم. نگران خانم دکتر هم هستم. آجرهایش روی هم تلمبار شده و الان است که بسوزد!


 
تو هــم؟
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، زندگی در غرب ، انسان

در سراسر این اتوبوس معظم و در میان تمامی مسافران محترم، خانوم دکتر تنها کسی است که سابقه اش از من بیشتر است . قدبلند و گندم گون است موهایش را رنگ نمی کند و اگرچه برف پیری بر سرش نشسته بسیار با نشاط و بشاش به نظر می رسد.

استاد دانشگاه واترلوست و اصالتا اهل آمریکاست این را روزی فهمیدم که اوباما انتخاب شد و گفت که این روز شادترین روز عمرش در 8 سال گذشته بوده. و اهل نیو جرسی است این را روزی فهمیدم که می خواست برای بی بی شاور1 خواهرزاده اش به نیو جرسی برود و شاد بود که دارد خاله ی بزرگ می شود. شوهرش را بارها دیده ام آدم محترمی است که هر روز به دنبالش می آید دختری دارد که عکسش را روی دسک تاپش قرار داده و ... این بود تمام اطلاعات من از خانوم دکتر در طول این 3 سال و اندی زندگی اتوبوسی.

خانم دکتر یک لپ تاپ مک نقره ای شیک دارد از آن لپ تاپ های نازک 3000 دلاری. در تمام این 3 سال یک بار ندیدم که چرت بزند از لحظه اولی که می نشیند شروع می کند به کار کردن تا لحظه آخری که پیاده می شود.

 من هم اوایل این طوری بودم اما یواش یواش بریدم. همیشه غبطه می خورم به پشت کار خانوم دکتر و دلم می خواهد روزی راز این سخت کوشی اش را از او بپرسم. انگار ما شرقی ها نمی توانیم در استقامت و پشت کار به این آمریکایی ها برسیم. امروز از حسن اتفاق در ردیف موازی هم بودیم. من البته کنار دست خانوم دکتر نمی نشینم چون می دانم دوست دارد تنها باشد و کلا دم و دستگاه زیادی دارد. یک مسافر مجهز و مجرب است.

امروز هم مثل همیشه مک بوکش را باز کرد و مشغول کار شد من هم سینا را روشن کردم و بعد از اندکی مطالعه و تماشای تبلیغ یک فیلم تازه (شاتر آیلند) رفتم سراغ عالیجناب فاینمن که حالا به لس آلاموس رفته و مشغول ساخت بمب شده. اواسط کار مجبور شدم سینا را که به خواب زمستانی2 رفته بود بیدار کنم تا معنی کلمه ای را در لغت نامه جستجو کنم یک دفعه چشمم افتاد به صفحه لپ تاپ خانوم دکتر که با دقت خاصی کله ی مبارکشان را توی آن فرو برده بودند و مسحور آن پرده جادویی شده بودند.

 

دیدم که جناب ایشان مشغول بازی کردن هستند همان بازیی که یک مشت آجر از آن بالا می افتد و شما باید با آنها دیوار درست کنید و به ازای هر چند تا ردیف کاملی که درست کنید امتیاز بیشتری می گیرید!


 1-baby shower یکی از رسم و رسومات این خارجی ها.  جشن می گیرند و هدیه می دهند به خانمی که پا به ماه است

2- hibernate



 
یافتمش!
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مولانا ، زندگی در غرب

توی عالم خودم بودم. داشتم تا رسیدن به ایستگاه اتوبوس برای پسرک ایتالیایی (که دیشب از فرودگاه تا توی مترو با هم بودیم و قیافه اش مثل کپل مدرسه موشها بود) قصه می ساختم که صدایی مثل صدای نی شنیدم. نمی دانستم خواب و خیال است یا...؟ سرم را به اطراف گرداندم تاکسی قرمزی را دیدم که سی چهل متری از من دور شده بود. داشتم فکر می کردم شماره تلفن یا شماره پلاک تاکسی را بردارم و بعد یک جوری راننده اش را پیدا کنم و تحقیق کنم ببینم خودش هست یا نه ... که یک دفعه با سرعت دویـدم دنبال تاکسی با آن کفشهای خشک ناهمراه

 عقل تا یابد شتر از بهر حج

رفته باشد عشق بر کوه صفا

 قبل از خیابان جرارد به تاکسی که پشت چراغ قرمز مانده بود رسیدم. بانگ بلند نی می آمد، خودش بود! راننده  پیرمردی بود شصت و چند ساله با ریش سفید کوتاه و کلاه حصیری که بندش را زیر چانه اش بسته  بود. کله ام را بردم توی پنجره و با دستپاچگی گفتم

Are you Persian؟

- آره !

با ذوق زدگی ابلهانه ای گفتم: این... این نی هست! گفت می دونم! - چراغ سبز شده بود - گفت من صداش رو بلند می کنم که بره تو گوش این مردم. گفتم: دمت گرم! گاز داد و رفت. اشک توی چشمام جمع شده بود.

 


 
صد پارگی
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ٧ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، ایران ، زندگی در غرب ، دنیا

من مون بلان را دوست دارم مثل الوند

دانـــوب را آشفته ام مانند ارونـــد

 

هرچند شهری در جهان شیـراز من نیست،

با اینکه کــوهی نیست در چشمم دماونـد،

 

رم حالتی دارد برایم مثل تبـــریز

در بنف عاشق می شوم آن سان که دربند :)

 

دنیــــای ما را تیـــغ داران تکه کردند

ای عشق! این صد پارگی ها را بپیوند

 

هالیفاکس 7 خرداد

مون بلان: Mont Blanc : بلندترین قله آلپ

بنف :Banff: شهری زیبا و پارکی جنگلی در دامنه کوههای راکی در کانادا


 
آتش است این بانگ نای
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب
عصر یکشنبه بود. داشتم در خیابان یانگ قدم می زدم. یک دفعه صدایی شنیدم. نتوانستم بفهمم چه صدایی است انگار این صدا را سالها قبل شنیده بودم انگار یک جایی در حافظه دراز مدت من حک شده بود و حالا یک عالم گرد و خاک رویش تلنبار شده بود. صدا آشنا بود اما نمی دانستم صدای چیست.

همانجا وسط پیاده رو ایستادم و صدا را تعقیب کردم. دیدم از پنجره ی یکی از همین تاکسی های قرمز بیرون زده. یادم آمد! صدای نی استاد موسوی بود. صدا مرا به نیستان خودم برد و دوباره از خودم پرسیدم من اینجا چه می کنم؟

برگشتم به ۱۴ سال قبل سالهای آخر دبیرستان و ایام المپیاد و بعد کنکور. آن روزها از MP3 پلیر و آی پاد و این اسباب بازی ها خبری نبود. دوره ی نوار کاست بود و کیفیت بالای آنالوگ نه این قرتی بازی های دیجیتال و الگوریتم های فشرده سازی که ابهت صدا را خفه می کنند. دو نوار کاست داشتم از تک نوازی نی استاد موسوی. شبها که مساله حل می کردم یا تست می زدم این دو نوار بارها و بارها می چرخیدند و من انگار به یک دنباله ی بی نهایت پیوند خورده بودم که پایانی نداشت...

حالا هر چه در اینترنت و یوتیوب می گردم که یک نمونه از نی نوازی موسوی را بیاورم سر و کله ی کلیپ های میر حسین عزیز پیدا می شود و سر اومد زمستون و ...

یک قسمت کوتاه پیدا کردم که اینجا آپلود کرده ام:

 نی نوازی استاد محمد موسوی


 
افرایم
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان ، سعدی ، برگزیده ها

... تا اینکه صحبت از شغلش شد و گفت با دوچرخه نامه جابه جا می‌کند. گفتم در تهران هم آدمهایی هستند که با موتور نامه و بسته جابه جا می‌کند. گفت: "آه! من عاشق دیدن تهرانم. شنیده‌ام آنجا بازار طلا دارد و مغازه ها تا ساعت ٣ صبح طلا می‌فروشند."

متعجب گفتم: البته ایران جاهای دیدنی زیاد دارد. مثلا، مساجد اصفهان معماری و کاشی‌کاری بی نظیری دارند.

-اوه اصفهان را می‌شناسم. وصف قالیهای اصفهان را زیاد شنیده ام.

- راستی تو چرا از موتور استفاده نمی کنی؟

- موتور بیمه و گواهی نامه و هزار جور دردسر داره اما دوچرخه نه... ضمنا مرکز شهر تورنتو که حیطه فعالیت منه صاف صافه. اما مثلا تل آویو پر از ناهمواریه و باید حتما موتور داشته باشی.

- تو فلسطین رو دیدی؟

- آره! اسرانیل پر از جاهای تاریخی و دیدنیه.

- من واتیکان و مکه را دیدم اما  فلسطین رو نه ...خیلی دوست دارم بیت المقدس رو ببینم اما نمی‌تونم.

- تو اون سنگ سیاه رو هم دیدی که از ماوارای آسمانها اومده؟

-آره!

- و اون جایی که هاجر اسماعیل رو گذاشت و دنبال آب می‌گشت؟   من عاشق ابراهیمم...

... تا اینکه از شغل من پرسید و از بی ثباتی بازار کار و به من توصیه کرد تا می‌توانم نقره جمع کنم چون آینده‌ی خیلی خوبی دارد و سرمایه‌ی همیشه نقد است و اگر پناه بر خدا مُردم مالیات بر ارث ندارد... و از نقره بهتر پلاتینیوم است اما دمای ذوب آن دو برابر طلاست و خلاصه نمی‌شود به این راحتی آبش کرد "و انصاف را از این مالیخولیا چندان بگفت که طاقت گفتنش نماند ١" بعد دستش را به سمت من دراز کرد:

- راستی اسم من اِفرایم Ephraim هست. از دیدار شما خوشحالم!

-  اِفرایم یعنی چی؟

- نام یکی از 12 قبیله یهوده...

و بعد در دو ساعتی که با هم بودیم تا اتوبوس بیاید و به شهر سنت کاترین برسیم جهت بحثمان عوض شد. از آدم و حوا شروع کردیم و به داود و دانیال نبی و یوسف رسیدیم... از او پرسیدم:

- آیا در کتابهای مقدس شما صحبتی از آخرالزمان شده؟

- آره. گفته شده که در آخرالزمان همه ی هفتاد ملت علیه قوم یهود متحد می شن.

 

 اِفرایم پسر خوبی بود و در مجموع از صحبت با او لذت بردم.

پی نوشت:

(١) از گلستان سعدی


 
دستشویی نوشته ها
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: طنز ، ایران ، سیاست ، زندگی در غرب

گفتم آخرین نوشته این سال را چیزی بنویسم متناسب سالی که گذشت

دوره کارشناسی  که در دانشگاه شیراز بودم مقارن بود با دوم خرداد و بهار سیاسی دانشگاهها. فضا بسیار پر نشاط بود. هر هفته یک مناظره داغ یا تریبون آزاد در دانشگاه داشتیم. یک هفته بهزاد نبوی می آمد، یک هفته مرتضی نبوی، یک هفته ابراهیم نبوی.. هر از گاهی هم اکبر گنجی می آمد، یک سحنرانی می کرد، بعد احمد نجابت نماینده سنتی شهر از او شکایت می کرد و تا سخنرانی بعدی می افتاد به زندان! خلاصه عالمی داشتیم. دعواهای سیاسی حتی به دیوار دستشویی ها هم رسیده بود. یک بار دیدم روی دیوار دستشویی سلف ارم نوشته

درود بر کرباسچی امیرکبیر ایران

نفر بعدی جمله بالا را خط زده بود و زیرش نوشته بود

مرگ بر کرباسچی غارتگر بیت المال

نفر سوم نوشته بود

مرگ بر ما که حتی در دستشویی هم دست از سیاست بر نمی داریم.

برای دوره ارشد آمدیم به دانشگاه شریف. یک سالی از واقعه کوی دانشگاه گذشته بود و دانشگاهها دچار یاس و سکوت شده بودند. بچه های شریف هم که نجیب، سر به راه، هلو (البته از جنس دکتر لنکرانی)! همه هم دنبال فرار از مرز پر گهر. دیگه کسی کار به سیاست نداشت. یک روز دیدم روی دیوار دستشویی ابن سینا یک نفر نوشته

ای ناصر حجازی

هرجا می ری می بازی

چه توی استقلالی چه توی ماشین سازی

تا اینکه آمدیم به بلاد کفر. در دانشکده ما، که کلا همه بابا برقی هستند، کسی چیزی روی دیوار نمی نویسد. احتمالا اصلا کسی به چیزی غیر از کارش فکر نمی کند.  اما امروز دیدم روی دیوار دستشویی کتابخانه نزدیک خانه که وابسته به یک کالج علوم انسانی دانشگاه تورنتو است دعوای شدیدی بین طرفداران نیچه و مسیحی ها بر سر اینکه خدا وجود دارد یا نه؟ راه افتاده. یک نفر هم اون پایین ها برای فیانسه ی رفیقش شعر نوشته بود.

Rose is red

Violet is  blue

Your girl friend is as ... as the bottom of my shoe

نمردیم و یک شعر هم از این کانادایی ها شنیدیم. جالب ترین دستشویی نوشته ها در ایران معمولا در دستشویی های بین راهی و یادگار سرباز وظیفه ها بود که تعداد ماههای باقی مانده از خدمت مقدس سربازی را در تاریخ ثبت می کردند. شنیدم یک نفر در ایران نشسته و کامیون نوشته ها را در قالب یک کتاب چاپ کرده. بد نیست یک کسی هم بیاید و این دستشویی نوشته ها را جمع و جور کند...

سال کهنه (سال گاو)!

                   تیزتر بران برو!

پر نشاط تر بیا

                      بهار نو!

 


 
شکست شیطان بزرگ
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، آمریکا و کانادا

قیامتی به پاست در خیابان یانگ! ماشین ها بوق می زنند جوانان فریاد می کشند و پرچم کانادا را بالای سرشان گرفته اند. 5 ساعت از پایان بازی بزرگ و پیروزی تیم هاکی کانادا بر آمریکا گذشته و مردم هنوز شادمانی می کنند.

به خیابان رفتم تا چهره های شاد مردم را ببینم. به یاد شبی افتادم که ایران آمریکا را در جام جهانی 1998 شکست داد و مردم بیرون آمدند و تا صبح پایکوبی کردند. به یاد فردای دوم خرداد افتادم که همه شاد بودند. به یاد آذر 75 که ایران با استرالیا مساوی کرد و مردم در خیابان شیرینی پخش می کردند.

یارب دعای خسته دلان مستجاب کن... 


 
سلام بر رمضان (2)
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ٥ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، اسلام

اینجا، فروشگاههای بزرگ هر هفته روزهای پنج شنبه یا جمعه تبلیغاتشان را به در همه ی خانه ها می فرستند. این تبلیغات را که شامل فهرست اجناسی است که تخفیف خورده اند فلایر می نامند.

امشب فلایر یکی از فروشگاههای بزرگ مواد غذایی را از ورودی ساختمان برداشتم. دو صفحه ویژه داشت برای ماه مبارک رمضان  که موادی مثل برنج، گوشت حلال، خرما، سمبوسه و ... را زیر قیمت معمولی  تبلیغ کرده بود. دو جا هم با خط درشت رمضان را تبریک گفته بود. 

به نظرم رمضان یکی از بهترین نمادهای اسلام است. چند سال پیش، عصر یکی از روزهای ماه رمضان سمیناری در دانشکده داشتم. بعد از پایان سمینار طبق روال مرسوم پرسشها آغاز شد. بالاخره همه رفتند جز پسری چینی-کانادایی به اسم پاتریک که کوزه ای پر از سوال داشت. بیش از یک ساعت بحث کردیم. یک دفعه به ساعتش نگاه کرد و گفت فکر می کنم بهتر است من بروم چون الان دیگر شما باید روزه خود را افطار کنید. از دقت آن پسر شگفت زده شدم که با اینکه مسلمان نبود حتی وقت افطار ما را هم می دانست.


 
اثر پروانه ای
ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ایران ، زندگی در غرب ، سیاست

«اثر پروانه‌ای نام پدیده‌ای است که به دلیل حساسیت سیستم‌های آشوب‌ناک به شرایط اولیه ایجاد می‌شود. این پدیده به این اشاره می‌کند که تغییری کوچک در یک سیستم آشوب‌ناک چون جو سیاره‌ی زمین (مثلاً بال‌زدن پروانه) می‌تواند باعث تغییرات شدید (وقوع توفان در کشوری دیگر) در آینده شود.»  به نقل از ویکی پدیا

 

زنگ می زنم به مادرم. شیراز است و تازه از جهرم برگشته. از حال و هوای انتخابات در جهرم می پرسم. می گوید همه طرفدار آقای رییس هستند. می گویم از شیراز چه خبر؟ می گوید خانمهایی که دوست او هستند به شدت از آقای رییس دفاع می کنند (دوستان مادر من بیشتر از قشر مذهبی و سنتی هستند.) می گوید  به بچه های بسیج هم گفته اند که فقط به آقای رییس رای بدهید. مادرم اما نظر دیگری دارد.

 

می بینم که مسنجر دوستی روشن شده. روزگاری هم اتاقی بودیم در شرکتی در تهران که به ثمن بخس از ما کار می کشید و یک قران ته کاسه ی ما می گذاشت. رفیق من هنوز هم آنجاست. از حال و هوای انتخابات می پرسم می گوید همانکه می خواهند انتخاب می شود. می گویم مگر خرداد 76 یادت نیست؟  که را می خواستند و که انتخاب شد؟ می گوید الان زمانه عوض شده. می پرسم حالا نظرت با کیست؟ می گوید سید آدم خوبی است ولی کابینه ی شیخ از کابینه ی او بهتر است ولی شیخ بلد نیست حرف بزند. می گویم سید که کابینه اش را هنوز اعلام نکرده! می‌گوید چرا! اعلام کرده...

 

وارد فیس بوک می شوم یکی از دوستان المپیادی لینکی گذاشته از وزیر کشور خاتمی که گفته سید  با 70 درصد آرا در دور اول انتخاب می شود. برایش می نویسم ما به 51% هم راضی هستیم، 70 درصد پیش کش. یک نظرسنجی اینترنتی هم می بینم که می گوید سید  64 درصد شیخ 22 درصد و آقای رییس 12 درصد. تعداد شرکت کنندگان هفتاد هزار نفر.

 

با یکی از آشنایان صحبت می‌کنم. دور قبل به آقای رییس رای داده و تعداد زیادی را هم تشویق کرده به ایشان رای بدهند. سوالاتی از او می ‌پرسم و مستنداتی ارائه می کنم از  کاستی‌ها و ناراستی‌ها. به فکر فرو می رود و می گوید می‌خواهد مناظره ها را ببیند و بعد تصمیم بگیرد. فعلا نظرش با سردار است.

 

با دوستی گپ (چت) می زنم. شاکی است که همه جو زده شده اند و رنگ سبز پوشیده اند و به همین دلیل نمی خواهد به سید رای بدهد. می گویم پس شما هم تحت تاثیر جو، تصمیم گرفته ای! چهار سال گذشته را ببین و بعد قضاوت کن که چه دوست داری و کدام روش را می‌پسندی؟ به فکر فرو می رود و چند روز بعد می بینم که عکسش سبز شده.

 

به تعدادی از دوستانی که می دانم سبز نیستند ایمیل می‌زنم. تنها متن سخنان آقای رییس درباره غم انگیز ترین روز زندگیشان و عکسهای استقبال از آقای خاتمی در فرانسه را می فرستم بدون هیچ دخل و تصرفی و از آنها خواهش می کنم که کلاهشان را قاضی کنند.

 

خانم جوانی در وبلاگش متن تندی علیه سید نوشته که چرا درصد اصلاح طلبی اش کم است و چرا در فیلم تبلیغاتی اش روی زمین نشسته و غذا خورده. و چرا مدام از امام راحل دم می زند؟ در ادامه  نوشته  که جام زهر را می‌نوشم و به شیخ رای می دهم. برایش نوشتم: بنوش نوش جانت!


کانادا دومین کشور پهناور دنیاست اما در سراسر این کشور تنها یک صندوق رای وجود دارد که در اتاواست و 500 کیلومتر از ما فاصله دارد. عده ای از دوستان پول روی هم گذاشته اند و اتوبوسی اجاره کرده اند. به همت و غیرتشان آفرین می گویم اما متاسفانه رای گیری در روز جمعه است که روز کاری ماست و گرفتاریهای دیگر...

 

دوستی می گفت با این بعد مسافت شاید تنها کاری که ما –خارج نشینان- می توانیم بکنیم این است که مثل پروانه بال بال بزنیم... شاید که

 


 
چیزی مثل زندگی
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ٩ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، حسب حال

کتاب داستان را که باز می کنم به کل یادم می رود که کجای دنیا هستم! به خصوص اگر مقصدم خیابان یانگ، جایی بین فینچ و استیلز، باشد که پر از مغازه ها و تابلوهای ایرانی است و ...  هنوز نرسیده، بوی کباب کوبیده و عطر نان تازه (آن هم بربری کنجد دار) زیر دماغت رفته باشد و دور و برت هم پر باشد از هموطن ها و هموطن-نماها... آدم سالم هم فراموش می کند که اینجا، آنجا نیست چه برسد به من ...

آخرین تصویری که بعد از سوار شدن به مترو در ذهنم ماند عکس دختری چینی بود که روبروی من ایستاده بود. نسبتا قد بلند بود و چهره ی ظریفی داشت مثل مینیاتور . یکی دو ایستگاه بعد یک صندلی خالی شد و سرم رفت توی کتاب. نفهمیدم کی رسیدیم به ایستگاه آخر. آدم خیلی خوشبخت است وقتی مقصدش ایستگاه آخر باشد و ... دلش آرام است. دو فصل کتاب را تمام کرده بودم. وقی دیدم همه پیاده شدند فهمیدم که باید کتاب را ببندم. گیج و ویج بودم بین شخصیت های داستان. یادم نمی آمد کدام تابلو را دنبال کنم و از کدام طرف بروم. یک دفعه یک آشنا دیدم! مینیاتور بود. پشت سرش راه افتادم...

 سفره هفت سین پارسالمان یک سین کم داشت. لحظه ی آخر چشمم به سنجد افتاد. به دخترک صندوقدار گفتم که یک بسته سنجد هم برایم بگذارد: خندید و با هیجان گفت: وای! چقدر سنجد طرفدار پیدا کرده. لهجه ی تهرانی قشنگی داشت. گفت که اولین روزی است که اینجا آمده و تازه نیم ساعت است که صندوقدار شده! موهایش شاخ شاخی بود مثل دخترهای اینجا که ماری جوانا می کشند. اما کودکی و شیطنت شیرینی در حرکاتش بود که سوتی های تازه کار بودنش را گوارا می کرد.

به مغازه ی آن طرف خیابان رفتم. همیشه از آنجا گوشت می خرم. آقای زمانی خودش کشتارگاه دارد و مرد نازنینی است. وقتی بفهمد دانشجو هستی تخفیف می دهد و با این کارش مرا به یاد علی آقای سگ پز می اندازد. توی مغازه اش چیپس خلالی پیدا کردم. کلی خوشحال شدم. یک کیسه برنج سلیم کاروان، یک شیشه آب لیموی ایرانی، لپه ی دیرپز و چند تا ژله خریدم. خیارشورها را حراج کرده بود. دهنم آب افتاد: یک شیشه خیار شور اصل ایرانی فقط 2 دلار! یادم آمد که قبل از ماه مبارک، مفاتیح حراج کرده بود با 40% تخفیف! مرد نازنینی است این آقای زمانی. داخل مغازه اش یک رستوران کوچک بی کلاس هم راه انداخته که غذاهای کبابی می فروشد. غذاهایش خوشمزه است اما آشپزش ترک است و زود هم عصبانی می شود.

داشتم فصل چهارم کتاب را می خواندم. از این نویسنده هایی که مدام با پای برهنه می دوند وسط نوشته هایشان تا خودشان را نشان بدهند خوشم نمی آید! نمی دانم این سبک را چه کسی مد کرد؟ گلشیری؟ زویا پیرزاد؟ ... تا صندلی بغل دستم خالی شد لبه های پالتوی سیاه مردانه ای را دیدم که به من نزدیک شدند. لبه ها خیلی از هم دور بودند انگار که پالتو گشاد باشد. هرچه سرم را بالاتر آوردم به چهره ی مرد نرسیدم. عجب هیکلی داشت! داداش شکیل اونیل بود! خودم را جمع و جور کردم تا جا بشود وقتی نگاهم را پایین می آوردم پسری را دیدم که روبرویم ایستاده بود شاید 18 یا 20 ساله بود. قیافه اش مثل این مدل های لباس بود. ابروهای کشیده و چشمان زیتونی داشت. لاغر بود با موهای درتی-بلوند که روی پیشانی اش ریخته بود. کراوات توسی رنگی زده بود اما به جای کت، کاپشن احمدی نژادی تیره پوشیده بود. چه تضادی داشت با داداش شکیل.

فصل چهارم تمام شده بود. از تعداد مردمی که بیرون ایستگاه صف کشیده بودند فهمیدم که باید پیاده شوم. ایستگاه مقصد من تقاطع دو خط مترو است و خیلی شلوغ است. باز هم گیج و ویج بودم  داشتم در ذهنم با نویسنده می جنگیدم. یادم نمی آمد که از کدام طرف باید بروم. یک دفعه یک آشنا دیدم... پشت سرش راه افتادم...

چند قدم از ایستگاه بیرون آمدم که صدای فریادی شنیدم. صدا عجیب بود. فارسی نبود: Somebody grabs him . دو نفر داشتند به طرف من می دویدند. کسی که نزدیکتر بود یک کیف نقره ای دستش بود. تقریبا کنار من رسید. پیاده رو باریک شده بود.  مردی که عقب بود گفت: Stop him من داشتم فکر می کردم که وظیفه ی قانونی من در یک کشور خارجی چیست؟ من دقیقا کدام قسمت پیاز هستم؟ خودم را کنار کشیدم. آقا دزده درست کنار پای من کیف نقره ای را انداخت. مردم جمع شدند...


 
عادی
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ٤ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب ، واتر آباد

چقدر ساده، عادی و بی سرو صدا اتفاق افتاد. انگار برگی از شاخه افتاد! همه چیز به خوبی پیش رفت و به خوبی و بی‌سرو صدا تمام شد.

یک صفحه از این کتاب ورق خورد... شاید هم یک فصل از این کتاب تمام شد.

هیج خاطره‌ی خاصی از امروز در ذهنم باقی نماند.

این هم از خواص زندگی در غربت است. عادت کن مرد! عادت کن به این همه خلاف عادت.

 

پی نوشت: انگار مظلوم نمایی به ما نیامده! دیشب منزل استاد بودم. حسابی شرمنده کردند.


 
همسایه ی چینی (2)
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

ظاهرا این همسایه ی عزیز ما بالاخره فهمیده که در آشپزی استعدادی نداره ... چون مدتی هست که رو آورده به تمرین ترومپت!


 
اندر مذمت سیستم درمانی اینجا و مدح آنجا
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب
 (محیط کاربری پرشین بلاگ عوض شده بود و اشتباها آخرین مطب را پاک کردم. این مطلب را دوباره آپ کردم.)
خیلی از ساکنان مرز پرگهر تصورشان این است که هرچه در ایران هست بدترین است. اما واقعیت این است که قدر بعضی نعمت ها را کسی می‌داند که به مصیبتی گرفتار آید.

در آمریکای شمالی، پزشک و پرستار به میزان کافی وجود ندارد در عوض در بیشتر سوپرمارکت ها دارو فروخته می‌شود و رسانه‌ها هم همانطور که ماشین و پوشک بچه . ... را تبلیغ می‌کنند  آگهی داروهای مختلف را هم پخش می‌کنند. در بعضی از فروشگاهها هم یک داروشناس به مشتری‌ها مشاوره می‌دهد.  نتیجه اینکه در اینجا خود-درمانی بسیار رایج است.

 در کانادا وضع بسیار بهتر از آمریکاست. دارو نسبتا ارزانتر است و بیمه‌ی همگانی اجباری است اما در آمریکا ۴۷ میلیون نفر فاقد بیمه هستند (۱). آقایی در ایالت کارولینای جنوبی که اپتومتریست بوده و سالانه ۱۰۰هزار دلار درآمد داشته می‌خواسته جراحی قلب باز  انجام بدهد به هر شرکت بیمه که مراجعه می‌کند درخواستش را رد می‌کنند و می‌گویند تو قابل بیمه‌شدن نیستی چون ریسکت بالاست. مجبور می‌شود همه‌ی زندگیش را بفروشد. یکی از دوستان هم که در استانفورد درس می‌خواند تعریف می‌کرد که همسرش بیمه نبوده و مراجعه به قسمت اورژانس بیمارستان ۲۵۰۰ دلار برایش آب خورده.

یکی از شعارهای اصلی هیلاری کلینتون و باراک اوباما برای انتخابات ریاست جمهوری آینده آمریکا افزایش پوشش بیمه‌ی همگانی است. مثلا آقای اوباما که دفتر بنده از ایشان حمایت می‌کند گفته می‌خواهد بیمه را برای کودکان زیر ۸ سال اجباری کند.

در همین کانادا هم شما نمی‌توانید هر وقت خواستید دکتر خانوادگی‌تان را ببینید. معمولا یک هفته باید در نوبت بمانید یا به کلینیک بروید. یکی از بچه‌ها دستش شکسته بود و به بیمارستان اصلی کیچنر (واترلو) رفته بود. ۳ ساعت منتظر مانده بود و هیچ کس سراغش نیامده بود وقتی به پرستار اعتراض کرده بود که من دارم از درد می‌میرم به او گفته بودند: از نظر ما مورد شما اولویت پایین‌تری دارد و باید منتظر بمانید.

دکترهای اینجا بیشتر روان‌شناس هستند تا طبیب بدن. وقتی سراغ آنها می‌روی کلی برایت قصه‌ می‌گویند و حرف می‌زنند. ۳ هفته بود که سرما خورده بودم و سرفه می‌کردم. چهارشنبه ۳۱ ژانویه  به کلینیک دانشگاه رفتم. به پزشک گفتم که من ۳ هفته است از کار و زندگی افتاده‌ام و می‌ترسم این سرماخوردگی کهنه بشود.  آقای پزشک فصلی مشبع درباره‌ی بیماریهای ویروسی و عوارض جانبی آنها به هم بافت و آخرش یک عکس قفسه‌ی سینه برایم نوشت و گفت که آخر هفته‌ی بعد ۸ فوریه دوباره مراجعه کنم. تا ۸ فوریه هم خدا را شکر خودم خوب شدم.

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی!

هزینه‌ی دندان‌پزشکی و چشم پزشکی اینجا هم که سر به فلک می‌زند(۲) . من خودم هر وقت به ایران می‌آیم یک بار خدمت جناب پسرخاله می‌رسم و بنده خدا به رایگان دندانهایم را درست می‌کند. به دوستانی که می‌خواهند اینجا بیایند توصیه می کنم که یک دور در ایران روی چاله بروند و تیون آپ بکنند. به دوستانی هم که تازه به سرزمین برف آمده‌اند به ویژه مجردات توصیه می‌کنم که در خرید میوه، آب‌میوه و سبزیجات صرفه‌جویی نکنند و بهترینها را مصرف کنند.

انصافا وضع ایران از لحاظ پوشش بیمه و دانش پزشکی بهتر است.

(۱)- منبع: http://www.kaisernetwork.org/daily_reports/rep_index.cfm?DR_ID=47178

(۲)- البته بیمه‌های تکمیلی وجود دارد که بخشی از هزینه‌ها را جبران می‌کند اما هر کدام  شرایط  و اضافه‌بهای خاص خود دارند و  برای کسی که مهاجر/شهروند یا شاغل باشد صدق می‌کند.


 
برای مرد ساندویچ فروش
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٧ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، مرگ ، زندگی در غرب

هر شب که از اتوبوس که پیاده می‌شدم یک گاری روبرویم بود که ساندویچی سیار بود. هیچ وقت به طور جدی توجهم را جلب نکرده بود چون من اهل این جور غذاها نیستم و در مرکز شهر و اطراف دانشگاه تورنتو هم از این گاری‌ها زیاد پیدا می‌شوند. خیلی از فروشنده ها هم یونانی هستند. این گاری ها معمولا جای ثابتی دارند و یک شماره شناسایی و نام صاحبشان رویشان حک شده.

تا اینکه یک روز که بی‌توجه از کنارش رد می‌شدم دیدم دو نفر دارند حرف می‌رنند انگار که به زبان فارسی صحبت می‌کردند. یک لحظه برگشتم و نام روی گاری را خواندم نوشته بود MAJROOH گفتم حتما عرب هستند به ویژه که از میان کلمات نامفهومی که شنیدم تلفظ غلیظ حرف ح توجهم را جلب کرده بود. همینجور که به سمت خانه می‌رفتم ذهن بازیگوشم مشغول پردازش گفتار آن دو مرد بود و به این نتیجه رسیدم که داشتند فارسی را با لهجه‌ی دزفولی صحبت می‌کنند. از کشف خودم خوشحال شدم!

امروز اولین روز کاری ترم جدید بود بعد از سه هفته دوری از واترآباد. روز نسبتا شلوغی داشتم. شب که از اتوبوس پیاده شدم اندکی خواب آلود بودم. دیدم که از گاری خبری نیست. به جایش یک دسته گل بود با یک یادداشت به دو زبان فارسی و انگلیسی:

با کمال تاسف درگذشت نابهنگام مرحوم حاج عبدالخلیق مجروح را به اطلاع دوستان و آشنایان می‌رساند. مجلس ترحیم آن مرحوم...

مرگ می آید و همه‌ی ما را با خود می‌برد به همین سادگی


 
مارک تواین و مونترال
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سفرنامه

مارک تواین می‌گوید: اگر کسی در گوشه‌‌ی خیابانی در مونترال بایستد و سنگی پرتاب کند حتما به یک کلیسا برخورد می‌کند.

هر کس که بافت قدیم مونترال را دیده باشد این جمله را تایید می‌کند. اسامی خیابانها و میدانها هم برگرفته از نام مقدسین هستند. ایام کریسمس امسال را در مونترال هستم و فرصتی شد که در این روزها دو تا از معروفترین کلیساهای مونترال (و کانادا) را از نزدیک ببینم. کلیسای یوسف مقدس و کلیسای نوتردام که درباره اولی قبلا نوشته‌ام (اینجا). اما کلیسای نوتردام که در بافت قدیم مونترال قرار دارد بسیار ظریفتر است و به تقلید از کلیسای معروف پاریس ساخته شده است. اعمال کریسمس با نماز نیمه شب شروع می‌شود که لحظه‌ی میلاد را جشن می‌گیرند و تا روز بعد ادامه می‌یابد. راهنمای کلیسا توصیه می‌کرد که مردم برای نماز نیمه شب از قبل وقت بگیرند چون جا کم می‌آید. می‌گفت ما در طول سال هم تقاضاهای بسیاری برای مراسم ازدواج داریم و اگر می‌خواهید در این کلیسا مراسم بگیرید تاریختان را با تقویم ما هماهنگ کنید و به زوجی اشاره می‌کرد که دو سال در نوبت مانده بودند!

علیرغم همه‌ی این کلیساها٬ شهر مونترال جوّ متناقضی دارد. تصاویر عریان در آن بیشتر از شهرهای دیگر کاناداست (من همه‌ی شهر های بزرگ کانادا به جز کالگری را دیده‌‌ام) چند قدم آن طرفتر از کلیسای نوتردام خیابان سنت کاترین است با آن همه کلاب و بار و تبلیغات زننده. فکر می‌کنم وقتی مارک تواین به مونترال آمده بود این خیابان را ندیده بود!


 
سادبری : شهری با یک خیابان - سفرنامه‌ی انتاریوی شمالی (۱)
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سفرنامه

مساحت انتاریوی شمالی ۸۰۲ هزار کیلومتر مربع یعنی تقریبا نصف ایران است اما جمعیت بسیار اندکی در آن ساکن است حدود۷۵۰هزار نفر. یعنی در هر کیلومتر مربع ۹دهم نفر زندگی می‌کند و در مقایسه با کل ایالت انتاریو ۸۷ درصد مساحت و ۷درصد جمعیت را داراست.

 


 چنانکه در نقشه می‌بینید دریاچه‌ی هوران که یکی از ۶ دریاچه‌ی شمالی است انتاریوی شمالی را از مابقی ایالت جدا می‌کند. بزرگترین شهر این ناحیه سادبری Sudbury است که ۱۵۸ هزارنفر جمعیت دارد و در ۵ سال گذشته تنها ۲۵۰۰ نفر به جمعیت آن افزوده شده است. سادبری ۴۰۰ کیلومتر تا تورنتو فاصله دارد.

در آگوست سال ۲۰۰۶ در حاشیه‌ی سفر به پارک کیلارنی Kilarney اقامت نیم روزه‌ای در سادبری داشتیم.  عمده‌ی جمعیت این شهر سفید هستند و از چینی و سیاه در آن خبری نیست. شهر یک خیابان اصلی دارد به اسم Brody که تقریبا همه‌ی شهر در کناره‌ی آن گسترده شده. در شهر دریاچه‌ای هست به اسم دریاچه‌ی رامزی که ادعا می‌کردند بزرگترین دریاچه‌ی درون شهری جهان است. در جنوب غربی این دریاچه موزه‌ی علم شمال Science North قرار دارد: موزه‌ی بسیار زیبایی که معماری آن به شکل دو دانه‌ی برف است. گفته‌اند که سالی ۴۰۰ هزار نفر از این موزه بازدید می‌کنند. این موزه را ستاره‌ی سادبری یا جواهر سادبری هم می‌نامند. بودجه‌ی سالانه‌ی این موزه ۵/۷ میلیون دلار است و ۷۵ نیروی تمام وقت دارد. علاوه بر دولت انتاریو، مردم و صنایع محلی سخاوتمندانه برای توسعه‌ و تجهیز این موزه کمک می‌کنند. مثلا  سال ۱۹۹۳ مردم منطقه مبلغ ۷۵۰ هزار دلار برای توسعه‌ی سینمای سه بعدی ‌Imax اهدا کرده‌اند.
شهر سادبری با همه‌ی کوچکی‌اش ادعا دارد که پایتخت سرگرمی های علمی است.

 

نکته‌ی بسیار جالبی که آدم از سفر به شهرهای کوچک منطقه می‌آموزد این است که ساکنان هر شهر برای رشد و پیشرفت و معرفی سرزمینشان بسیار تلاش می‌کنند. این نشان می‌دهد که هر کس به خانه‌ی و سرزمین خود تعصب دارد. جالب است بدانید یکی از ساکنان همین شهر سادبری -که یک خیابان بیشتر ندارد- در المپیک ۱۹۸۴ مدال طلا گرفته است.

دیگر اینکه هر شهر سعی می‌کند به چیزی شاخص شود. اگر اثر باستانی یا جاذبه‌ی طبیعی یا حسن خدادای هم در شهر نباشد جشنواره‌ای، موزه‌ای یا مسابقه‌ای راه می‌اندازند تا شهر خود را معروف کنند و در کنار آن توریست های بیشتری را جذب کنند و درآمد سرانه را بالا ببرند. حضور سالانه ۴۰۰ هزار نفر در یک شهر ۱۵۰ هزار نفری به نظر من بسیار چشم‌گیر است و همین بهانه‌ای می‌شود برای جذب بیشتر اعتبارات ایالتی و کشوری.

 

ادامه دارد...


 
نامه ای به دوست (۷)
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: نامه ، زندگی در غرب ، شعر خودم

برادر مفخّم جناب دن توپولف خفّف ا... اثقاله

هرکه او از همزبانی شد جدا
بی نوا شد گرچه دارد صد نوا

امیدوارم این هفته های پایانی به خیر و خوشی بگذرد  و به بوی خوش آن زلف پریشان راه به مقصد و مقصود ببرید.
نامه ی شما حکایت آن طوطی دورافتاده از یاران را به یادم آورد که در قفس بازرگان بود. طوطی اسیر بند بازرگان بود و شما هم گرفتار رشته ی بازرگانی! می‌دانید که سطر سطر نامه‌ی شما را تجربه کرده‌ام و استثنائا در این یک مورد ناگفته را هم می‌بینم و نانوشته را هم می‌خوانم.

از مردم پیرامونت گفته بودی و دم سردی آنها که اولین زشتی غرب متجدد است در نگاه شرقی متمدن و تا روزی که همرنگ آنها نشوی همین آش است و همین کاسه. شاید شما هم دوستانی داشته باشی که به غرب آمده‌اند و در چشم به هم زدنی مسیر تکامل را طی کرده اند و مثل من انگشت به دهان مانده باشی که حلقه‌ی مفقوده را چگونه پیدا کرده‌اند!
 
«عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو»، بله غرب خوبی های بسیاری دارد که من و شما می دانیم و دلیل آمدن ما به این سوی دنیا همین هاست. اما چیزی که اینجا مرا بسیار آزار می‌داد و می‌دهد و شاید یکی از مشوق های اصلی من برای بازگشت به مرز پر گهر خودمان باشد احساس مفید نبودن است یا به قول عزیزی اینکه حس می‌کنی فقط پیچ و مهره‌ای هستی در یک دستگاه بزرگ که به راحتی قابل جایگزینی هستی (چه جمله‌ی سختی شد یا من فارسی یادم رفته یا واقعا واژه کم داریم منظورم این است که you are easily replaceable  استاد من هم جمله‌ی بی رحمی دارد که : Nobody is irreplaceable) در همان تجربه‌های کوچکی که در ایران داشتم دیده بودم که انسان می‌تواند بخشی از وقتش را برای کمک به دیگران اختصاص بدهد و از این رهگذر احساس کند که عمرش به بی حاصلی و بولهوسی نگذشته اما اینجا انگار پر و بال آدم بسته یا اینکه راهها را به رویش بسته‌اند. با اینکه اینجا بساط خیریه و اعانه بسیار پهن است و اگر در ایران یک کمیته‌ی امداد بود اینجا صدها موسسه‌ی خیریه وجود دارد اما آیا بشر جز پول به چیز دیگری احتیاج ندارد و آیا -به قول یکی از تبلیغات تلویزیونی- اگر آدم روزانه به اندازه‌ی پول یک قهوه کمک کند وجدانش آسوده می شود و وظیفه‌اش تمام؟

فکر می کردم (و تا حدی می کنم) که در ایران می توانم مفیدتر باشم تا اینکه چند روز پیش اتفاقی افتاد که قدری نگاهم را عوض کرد: برف نسبتا سنگینی باریده بود. داشتم در برف و سرما  قدم می زدم که پیرمردی را دیدم که سوار اسکوتر(ویلچر خودکار) بود و توی برف ها گیر کرده بود. اجازه خواستم به او کمک کنم و با گشاده رویی پذیرفت... با خودم گفتم چقدر از این آدمها را هرروزه می بینم؟ محتاج نیستند، پول و پله دارند اما فرزند و پرستاری ندارند و برای خرید حداقل مایحتاج مجبورند خودشان از خانه بیرون بیایند. به یاد پیرمردی افتادم که سال قبل در واترآباد دیده بودم که ۲۳ سال بود از محله‌اش بیرون نرفته بود و نمی‌دانست امروز چندشنبه است و این ماه چه ماهی است و مابقی داستانش برای اینکه هرکسی را از زندگی در غرب متنفر کند کافی است. دور نیفتیم از بحث، می‌خواهم بگویم شاید بتوان کاری کرد که در اینجا هم مفید بودن را حس کرد...

 پیرمرد

حقیر یک شعرهایی دارم که وقتی به اسم خودم می‌خوانم مردم تحویل نمی‌گیرند (شاید چون هنوز زنده ام) اما باید یک روز آنها را به اسم  یک آدم درست و حسابی مثلا ابوالسعید ابوالخیر یا اگر نشد وحشی بافقی یا اهلی شیرازی به امت هنردوست غالب کنم و از جمله‌ی آنها این رباعی است: 

بسیار شدم؛ به حیله‌ای کاست مرا
از حلقه‌ی دوستان جدا خواست مرا
آورد میان برف و عریانم کرد
آنگه به لباس صبر آراست مرا

گاهی آموزگار روزگار ما را به ترکه‌ی هجرت ادب می‌کند تا شناخت بهتری از خودمان پیدا کنیم.
تا همین چند وقت پیش عارف بزرگی در شیراز بود که مجتهد مسلم بود و از شاگردان مرحوم قاضی. در ایامی که صدام نامرد بی همه چیز میهن ما را مورد عنایت قرار داده بود سیدی از عراق به دیدن ایشان آمد که هم هیبت شما بود. سید آوازه‌ی این عارف بزرگوار را شنیده بود و با جان کندنی از کوهستان و کردستان خودش را به ایران رسانیده بود. آن بزرگوار از زور بازو نان می‌خورد. حوزه‌ی درسی هم داشت و همه‌ی طلبه هایش موظف بودند کار کنند و بیل بزنند. سید عراقی قدری از رزومه‌ی خودش برای عارف گفت و گفت که من برای خودم شخصیتی بودم و شاگرد داشتم و دم و دستگاهی و نماز جماعتی و ... حالا این همه راه با جان کندن آمده‌ام که شما را ببینم و کسب فیض کنم. عارف گفت این طلبه ها را می‌بینی دارند خربزه سوار وانت می‌کنند برو به آنها کمک کن.
فصل تابستان بود و هوا گرم سید عراقی هم با آن هیکلش عرق می‌ریخت و هن و هن می‌کرد. خلاصه مدتی گدشت. هربار که خدمت آن عارف می‌رفت همین آش بود و همین کاسه. دید که انگار اینجا جز حمّالی خبری نیست... تصمیم گرفت برگردد به عراق. برای خداحافظی خدمت عارف رفت: گفت آقا من این همه راه آمدم و حالا من می‌خواهم بروم اگر ممکن است یک ذکری به من یاد بدهید که یادگاری از شما داشته باشم. عارف گفت. هر روز صبح بعد از نماز صدبار بگو استغفرا... و بعد صدبار بگو " من هیچ ... نیستم!" به سلامت!

به امید دیدار
مسیح 


 
آلبوکرکی: شهر از یاد رفته - سفرنامه (5)
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۳ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، حسب حال

اما قدری هم درباره کنفرانسی که به خاطر آن به آلبوکرکی رفته بودم بنویسم.

در این کنفرانس باید چند مقاله ارائه می کردم زیادی سرم شلوغ بود و به همین دلیل فرصت نکردم در شهر بگردم. از طرفی بار اولی بود که در چنین کنفرانس بزرگی شرکت مِی کردم و دلم می خواست با آدمهای معروفی که آمده بودند آشنا بشوم و چند کلمه ای با آنها حرف بزنم. غیر از این٬ دو نفر از دوستان دوره‌ی فوق را هم بعد از چند سال پیدا کرده بودم و خلاصه بد نمی‌گذشت. البته حضور هر دو استاد راهنما و استاد مشاورم در این کنفرانس هم نکته‌ی قابل تاملی بود که ضریب سربه‌راهی مرا بالا می‌برد!

خوبی کنفرانسهایی که گردهمایی سالیانه (Annual Meeting) در رشته های تخصصی محسوب می شوند این است که بیشتر بزرگان و کسانی که کتابها و مقاله ها یشان را خوانده ای در آنجا دور هم جمع می‌شوند و می‌توانی رو در رو با آنها صحبت کنی و سوالهایت را بپرسی. بیشتر نامهای بزرگ آدمهای بسیار متواضعی هستند و به راحتی با یک د انشجوی گمنام قهوه می‌خورند. این که می‌گویند درخت هرچه بارش بیشتر باشد شاخسارش افتاده تر است در همه جا حرف درستی است. دو نفر از بزرگان الکترومغناطیس و آنتن در یکی از جلساتی که مقاله داشتم حضور داشتند یکی از این دو نفر هم که هفتاد و چند ساله است(۱) و استاد استاد من است خودش آمده بود و از دیگری دعوت کرده بودم یعنی همین جوری رفتم جلو و گفتم آقای پروفسور! من فلان ساعت مقاله دارم. خوشحال می‌شوم تشریف بیاورید.

مزیت دیگر این است که صدها مقاله در زمینه های مختلف ارائه می شود که بالاخره از میان آنها می توانی چندین مقاله ی خوب پیدا کنی. در این کنفرانس نزدیک به ۱۷۰۰ مقاله در ۵ روز و در ۱۳ نشست موازی ارائه شد. مثلا یک روز ۴ جلسه ی موازی درباره متامتریال و مواد چپگرد که از مباحث داغ رشته ی ماست برقرار بود. یکی از استادان ایرانی(۲) که روی این موضوع کار می‌کند و معروفیت جهانی دارد با گروهش 21 مقاله در این کنفرانس داشت.

مزیت سوم این گونه همایشها مسابقات دانشجویی است. مقالاتی که نویسنده‌ی اول آنها دانشجوست و اصل مقاله حاصل تحقیق اوست در صورت تمایل وارد مسابقه می شوند و دو داور در مرحله ی مقدماتی مقالات را بررسی می کنند و ۱۰-۱۵ مقاله‌ی برتر به مرحله ی نهایی راه می یابند. در سال۲۰۰۶هم ۱۲۳ مقاله وارد مسابقه شده بود . یکی از مقالات من هم برای رقابت نهایی برگزیده شده بود. از ما خواسته بودند که یک پوستر بزرگ حاوی نکات مهم مقاله آماده کنیم و به مدت ۳ ساعت در یک سالن مجزا از کار خود در مقابل بازدید کنندگان دفاع کنیم. در بین بازدید کنندگان ۱۱ داور وجود داشتند که ۶ نفر آنها از دانشگاه و ۵ نفر از صنعت آمده بودند. هر داور حدود ۱۰ دقیقه برای ارزیابی حضوری هر مقاله فرصت داشت. رقابت پر هیجانی بود و اولین بار بود که این مدل ارزیابی را تجربه می کردم. در میان داورانی که از دانشگاه آمده بودند یکی کنستانتین بالانیس بود که دو کتاب معروف او (تئوری آنتن و الکترومغناطیس پیشرفته) در بیشتر دانشگاههای دنیا تدریس می شود یکی هم زیلکوفسکی بود که سردبیر مجله آنتن و تشعشع بود و دیگرانی که بردن نامشان شاید در حوصله ی این متن نباشد... شاید این واقعه برایم شیرین ترین رخداد دوره ی دکترا باشد

اتفاق بانمکی هم افتاد: کسی که پوسترش از همه به پوستر من نزدیکتر بود از قضا ایرانی بود. استادش هم ایرانی بود(۳) که آدم معروفی است. در طول مسابقه هر وقت فراغتی حاصل می شد چند کلمه ای با هم حرف می زدیم اما به انگلیسی چون زبان رسمی برنامه بود. وقتی مسابقه تمام شد با هم فارسی حرف زدیم، طرف شیرازی از آب درآمد و خلاصه با لهجه ی شیرین خودمان کلی اختلاط کردیم که در آن غربت آلبوکرکی غنیمتی بود. شب هم با هم به رستوران رفتیم.

پی‌نوشت:

(۱) Raj Mittra. ایشان سالها استاد دانشگاه ایلی نوی بودند و الان در دانشگاه پنسلوانیا خدمت می‌کنند٬ ۸۴ دانشچوی دکترا ۸۵ دانشجوی فوق و ۱۰۰ دانشجوی پسا-دکترا تربیت کرده‌اند و نزدیک به ۷۰۰ مقاله و ۳۵ کتاب نوشته‌اند. در همین کنفرانس بزرگترین مدال الکترومغناطیس را به ایشان دادند.گفتگوی شیرینی بعد از نشست داشتیم درباره ی دانشجوهای ایرانی که هوای خارج رفتن دارند.

(2) Nader Engheta. ایشان استاد دانشگاه پنسلوانیا هستند و بسیار انسان نازنینی هم هستند.

(3) Yahya Rahmat Samii. ایشان استاد دانشگاه َUSLA هستند


 
یادداشتهای اتوبوسی (۳)
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، زندگی در غرب ، حسب حال ، نوبل

۱- روزهای اول رفت و آمد وقتی صبح سوار اتوبوس می شدم هوا روشن بود وقتی هم به تورنتو رمی گشتم همینطور. حالا طلوع و غروب آفتاب را در اتوبوس می بینم. اتاقم در دانشگاه واترلو پنجره ندارد و در این سه سال، در طی روز چندان متوجه تغییر زمان نمی شدم. من تنها کسی نیستم که هر روز رفت و آمد می کند در همین اتوبوس ۷:۱۵ بامداد دست کم ۵ نفر هستند که هر روز با من بوده اند. بدون اینکه با آنها حرفی زده باشم  در تخیلم برایشان اسمها و داستانهایی ساخته ام مثل: خانم دکتر، آقای مک دونالد، پدربزرگ دانا، پیرزن مرموز و از همه جالب تر آقای مهندس با آن کیف سامسونت سیاه رنگ بزرگش و اصرارش برای نشستن در ردیف اول. لابد فکر می کند در طول این مدت حق آب و گل پیدا کرده شاید هم سند ردیف اول را به اسمش زده اند! یک بار یک دختر چینی، بی خبر از همه جا، ردیف اول را غصب کرده بود و داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد. آقای مهندس که دیر آمده بود کفری شد، همان سامسونت سیاه رنگ بزرگش را روی صندلی گذاشت طوری که به بدن دختر بخورد و چند بار پشت سر هم گفت:Excuse me!  تا اینکه دختر چینی خودش را جمع و جور کرد و به آقای مهندس جا داد.

۲- دیشب سحر بیدار نشدم و فیض خوردن آخرین سحری را از دست دادم (همین الان فهمیدم کلید اتاقم را هم جا گذاشته ام). دفتر مقام معظم بنده شنبه را عید سعید فطر اعلام کرده و نباید فردا روزه بگیرم حتی اگر لازم باشد به سفر می روم. خوبی جمعه ها این است که ۴ اتوبوس در۴ زمان از دانشگاه واترلو به تورنتو رهسپار می شود و اگر جلسه ام با استادم زود تمام شود با اولین اتوبوس برمی گردم و در خانه ولو می شوم تا وقت افطار. قدری خستگی در تنم مانده از هفته های قبل و محتاج کمی استراحت و تفریحم. دکتر ندوشن در کتاب آزادی مجسمه می نویسد: انسان آمریکایی به دنبال استراحت تن است نه استراحت روح ولی به گمان من جسم آدم هم -که مرکب روح است- آسایش می خواهد، آمریکایی و ایرانی هم ندارد. در این ماه کمی لاغر شدم و اهمیت کمربند را درک کردم. حالا وزنم درست به اندازه ی روز اولی است که به این سرزمین آمدم: شصت و سه کیلو و پانصد گرم با نفس یا به قول دوستی نیم نفس! 

۳- این هفته انتخابات ایالتی برگزار شد و برای اولین بار یک آقای ایرانی الاصل به اسم دکتر رضا مریدی به پارلمان  راه یافت و به قول اینها تاریخ ساخت. جامعه ی مهاجران ایرانی کم کم دارند  در کانادا هویت پیدا می کنند و از این بابت خوشحالم. داشتن نماینده باعث می شود که یک نفر از حق ایرانی ها دفاع کند به ویژه در شرایط فعلی که به دلایلی موقعیت ایران و ایرانی در سطح جهان ضعیف شده و ما دیگر آن قوم تاریخ سازی نیستیم که بر گردن تمدن بشری حق دارد (به نقل از سر هنری کمپل وزیر امورخارجه ی بریتانیا در سال ۱۹۱۹). امیدوارم در ونکوور و مونترال هم ایرانی ها به جنب و جوش بیفتند. شنیده ام که در ایالت کبک یک ایرانی فعالیتهایی دارد. با این روند تند مهاجرت ایرانی ها بعید نیست که تا چند سال دیگر یک درصد جمعیت کانادا ایرانی الاصل باشند.

۴- هفته گذشته خانم دوریس لسینگ که۸۸ سال پیش در ایران متولد شده و ۵ سال بعد از ایران رفته برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات شد و موجب ذوق زدگی مفرط رسانه های دولتی ایران. یکی تیتر زده بود لسینگ نام ایران را به نوبل برد. انگار یادشان رفته که یک برنده ی نوبل هم داریم که ایرانی است و تابعیت ایرانی دارد و در ایران زندگی می کند و بلد است فارسی حرف بزند اما ایراد کارش این است که حرف می زند! اتفاقا امروز صبح در روزنامه‌ی Toronto Star مقاله‌ای درباره‌ی خانم لسینگ می‌خواندم با نمک بود! نوشته بود که وقتی خبر برنده شدن را به او داده‌اند روی پله‌های خانه‌اش نشسته و همانجا با خبرنگاران مصاحبه کرده و گفته برایم خیلی اهمیتی ندارد. نام من دهه‌ها در لیست نامزدهای نوبل ادبیات بوده و چون جایزه‌ی نوبل را نمی‌توان به مرده‌ها داد لابد با خودشان گفته‌اند تا طرف نمرده جایزه را به او بدهیم. خانم لسینگ پیرترین برنده‌ی نوبل ادبیات است.

۵- عید شما مبارک!


 
نامه ای به دوست (۶)
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ٩ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: نامه ، عرفان ، زندگی در غرب

برادر تپلم محسن عزیز
همین الان که شب قدر است و ملایکه و جناب روح پی در پی در حال تنزل هستند این سطور را خدمت شما می نویسم. متاسفانه اگرچه در دو کشور همسایه ایم اما فاصله ی من و شما به اندازه ی یک قاره است و الا حتما تلاش می کردم که این ایام را با هم باشیم. حقیقتا من هم اینجا تنهایم و یک رفیق همدل که بشود با او دهها کلمه در یک نگاه گفت یافت می نشود. دوستان همه ماشاءالله عاقل شده اند و تا شعر می خوانی می گویند اینها شعر است و تا حدیث می خوانی می گویند سندش کو و تا قرآن می خوانی می گویند باید به تفسیر معتبر رجوع کرد.


همه گرفتار قال اند و اهل حالی پیدا نیست. به یاد آن شب شمال افتاده ام درست ۵ روز قبل از آمدنم به سرزمین برف که در بابلسر بودم و با عزیزترین دوست شاعرم و شاعرترین دوست عزیزم در ساحل بابلسر آنقدر شعر خواندیم که عصر، غروب شد و غروب، شب شد.

 یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود.

باور کن ماههاست که برای کسی –جز همسفرم و همنوردت- شعر نخوانده ام و دارم از یاد می برم که روزی این تاج خار را بر سرم نهادند و

پیش و پسی بست صف کبریا
پس شعرا آمد و پیش انبیا

ذوق آدم کور می شود در این کویر بی مستمع.

این روزها اگرچه بر تو سخت می گذرد اما بسیار قدرش را بدان. من هم تجربه ی این روزهای تازه واردی را دارم و با یقین به تو می گویم که فاصله ی تو با آسمان دو انگشت بیش نیست و اگر شنوا باشی استجابت را در پس هر دعایت خواهی شنید. اگر دلتنگی به تو هجوم آورد تنها نگاهی به آسمان کن ........ اگر اشک در چشمانت حلقه نزد مرا بر دار کن

جز من اگرت عاشق شیداست بگو
ور هیچ مرا در دل تو جاست بگو
ور میل دلت به جانب ماست بگو
گر هست بگو، نیست بگو، راست بگو!

از این روزهای تنهایی خوب لذت ببر که به زودی گرداگرد تو شلوغ خواهد شد و در آشفته بازاری از عرب و عجم و چینی و هندی و مکزیکی غرق خواهی شد.


 
اقلیت ها
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ٩ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

در تورنتو حضوراقلیتهای قومی بسیار چشمگیر است. دو سال قبل در آماری خواندم که 49% مردم این شهر خارج از کانادا به دنیا آمده اند و 76% زبان مادریشان انگلسیی نیست . این آمار بر فرض صحت تا به حال افزایش یافته چرا که تورنتو مهاجرپذیرترین منطقه ی کاناداست. فرآیند مهاجرت یک فرآیند تصاعدی یا درختی است. وقتی عضوی از یک خانواده ی بزرگ مهاجرت می کند تلاش می کند که اعضای دیگر خانواده را هم به سمت خود بیاورد. برخی قوانین کانادا هم این فرآیند را تسهیل می کنند. در نتیجه بسیار پیش می‌آید که خویشاوندان یک شغل واحد داشته باشند.

هنذیها و پاکستانی ها در انتاریو دو شبکه تلویزیونی تمام وقت دارند و در یکی از برنامه هایشان شنیدم که می گفتند جمعیت جامعه‌ی هند و پاکستانی در تورنتوی بزرگ به یک میلیون می رسد که از نظر سیاسی هم قدرت چانه زنی بالایی دارند.

این جمعیت زیاد باعث می شود که بسیاری از نیازهای این اقلیت در درون جامعه ی محلی پاسخ داده شود و اندرکنش آنها با جامعه ی بیرونی (کانادایی ها) کاهش یابد. به همین دلیل مهاجران نسل اول با وجود گذشت سالها بسیاری از اخلاق و آداب محل تولد را حفظ می کنند مثل سرسختی٬ انعطاف ناپذیری٬ جمع آوری مال بدبینی. در مرکز شهر حضور این اقلیت بسیار محسوس است. تقریبا تمام فروشگاههایی که وسایل یا خدمات صوتی تصویری ارایه می کنند در انحصار اینهاست و اسم خیلی هایشان هم حسن و حسین و ... است. هر وقت وارد یکی از این مغازه ها می شوم به شدت احساس می کنم که می خواهند سرم کلاه بگذارند و تا به حال دو بار هم موفق شده اند که با کلی مشقت توانستم یکی ازآنها را خنثی کنم.

در بدو ورود به خانه ی جدید شارژر گوشی ام سوخت به یکی از این مغازه ها رفتم گفت که شارژر اصلی وجود ندارد و هیچ جا یافت می نشود به جایش یک شارژر عمومی به من انداخت به قیمت 45 دلار! بعد از خرید شارژر به طرز عجیبی احساس حماقت می کردم٬ چون با اندکی پول بیشتر می توانستم یک گوشی تازه بخرم. خلاصه کلی چانه زدم تا توانستم آن شارژر را پس بدهم. برخورد مغازه‌دار پاکستانی آنقدرزشت و خلاف فرهنگ اینجا بود که من تصمیم گرفتم آن فروشگاه را تحریم کنم لذا الیوم هرگونه معامله با فروشگاه Source در هرجای عالم در حکم محاربه با شخص اینجانب می باشد و بر مومنین فرض است که اتباع کنند.

گاهی هم آدمهای خوبی در بین اینها پیدا می شوند. جند روز پیش به فروشگاه future shop واقع در خیابان yonge رفته بودم برای خرید تلویزیون. فروشنده اسمم را پرسید و کشورم را. تا گفتم ایران لبخند زد گفت من بنگلادشی هستم و پدرم یک اسم ایرانی روی من گذاشته. پرسیدم اسمت چیست؟ گفت: شهریار و بعد هم 10 دلار تخفیف داد!


 
در همسایگی خیابان یانگ
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب

بازی شیرین زندگی مرا به همسایگی خیابان یانگ آورد٬ در طبقه‌ی ۱۲ یک آپارتمان ۲۰ طبقه که در محاصره‌ی ۳ برج سی و چند طبقه است و آرزو می‌کنم که هیچ وقت چهارمین برج را نسازند تا صحنه‌ی زیبای غروب را از دست ندهم. و هر روز از این بالا جرثقیلی را می‌بینم که دلم را می‌لرزاند.

زنجیره‌ی اتفاقات آنقدر سریع و بی‌مقدمه رخ دادند که فرصتی برای تحلیل آنها  باقی نماند چه رسد به نوشتن. قایق خودم را به نسیم زندگی سپردم تا مرا به هرجا که می‌خواهد ببرد و تا به حال که همه چیز به خوبی و راحتی پیش رفته.

نمی‌دانم باید این رخداد -آمدنم از واترآباد به تورنتو- را یک هجرت تازه بنامم یا نه؟ چهارمین هجرت من؟ از یک طرف تا اتمام درسم باید به واترلو رفت و آمد کنم پس هنوز از منزلگاه قبلی جدا نشده‌ام و از طرف دیگر مختصات زندگی جدید من در چهارمین شهر آمریکای شمالی -دست کم از بعد ارتفاع -  آنقدر با زندگی قبلی متفاوت است که نمی‌توانم وقوع یک تغییر یا جهش بلند را انکار کنم.

این چندماه آخر خسته شده بودم. زندگی در واترآباد با همه‌ی خوبی‌هایش برایم یکنواخت شده بود. همه را سرگرم زندگی خود می‌دیدم و بی‌خبر از تو. با اینکه هیچ‌وقت از کسی توقعی نداشتم... و ممنونم از دوستان نزدیکم که مثل همیشه مرا به یاد این جمله‌ی سعدی انداختند که : « برادر هم دوست به» ... فکر می‌کنم چقدر دشوار است در جامعه‌ی ایرانیان طرحی نو درانداختن و چقدر آسان است بی سر و صدا رفتن.

برای من که چندسالی -به جز ایام سفر-  از زندگی پر سر و صدای شهری دور بوده‌ام فعلا محیط تازه‌ام (در مرکز شهر) جذاب است. در فاصله‌ی اندکی از خانه٬ انواع فروشگاههای معروف را می‌توان یافت طوری که حتی نیازی به ماشین نداری. جریان ناایستای انسانها که در پیاده‌روی خیابان یانگ و بلور و بی به دنبال سرنوشتشان راه می‌روند٬ تنوع مغازه‌ها و رستورانها٬ و در یک کلام موج زندگی را می‌بینم و لذت می‌برم... تا ببینم بازی بعدی زندگی چیست؟


 
جاه‌طلبی Ambition
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: انسان ، ادامه تحصیل ، زندگی در غرب

جاه طلبی در فارسی معنای مثبتی ندارد اما در زبان انگلیسی یک مفهوم مثبت و قابل احترام است. منظور من از جاه طلبی همان Ambition است که فرهنگ آریان‌پور آن را «بلند همتی، جاه طلبی، آرزو» ترجمه کرده و لغتنامه‌ی کمبریج در تعریف آن می‌گوید:

 a strong desire for success, achievement, power or wealth: یعنی علاقه و میل شدید برای موفقیت٬ پیروزی٬ قدرت یا ثروت. اوایلی که به کانادا آمده بودم مثل همه دنبال یک موضوع مناسب برای تحقیق دکترا می‌گشتم. سراغ هر موضوعی که می‌رفتم یکجایش ایراد داشت. بعضی موضوعات خیلی تئوری بودند. بعضی ها به امکانات عملی احتیاج داشتند که در دانشگاه ما نبود٬ بعضی ها نیاز به سرمایه‌گذاری زیاد داشتند  ... یک روز خسته از پرسه زدن‌ها و به نتیجه نرسیدن‌ها پیش استادم رفتم. گفتم من تصمیم گرفته‌ام روی یک موضوع معمولی کار کنم. استاد پرسید چرا؟‌ گفتم من که نمی‌خواهم جایزه‌ی نوبل بگیرم ... نگاهی به من کرد و با لحنی پدرانه گفت : "پس امبیشن‌ات چی می‌شه؟ جاه‌طلبی‌ات کجا رفته؟ "حالا هم هر وقت تیشه‌ی تحقیق‌ام به سنگ می‌خورد (درست مثل همین الان!) به یاد این جمله می‌افتم...

یک آقای احتمالا چینی مدتی است پیشنهاد یک کار تحقیقاتی مشترک داده... اینکه می‌گویم احتمالا چینی به خاطر اینه که انگلیسی رو خیلی خوب صحبت می‌کنه٬ چشمهاش هم بادامی نیست٬ صورتش هم مثل دایره گرد نیست٬ دماغش هم بفهمی نفهمی به خودمان برده! فوق لیسانسش در زمینه‌ی هوش مصنوعی بوده... بنده‌ خدا آمد یک ساعت رطب و یابس بافت که این کار رو بکنیم.. آن کار را بکنیم... شرکت بزنیم... مقاله چاپ کنیم.. network درست کنیم . اولین قرارمان ساعت ۸ بود یعنی نیم ساعت بعد از افطار.

لیوان چای را نزدیک لبم برده بودم که در زد. خلاصه از ثواب افطار اول وقت محروم شدیم. بهش گفتم هفته‌ی بعد ساعت هشت و نیم بیا. یک ربع به هشت آمد! خدا وکیلی تا حالا شده ما ایرانی‌ها وقتی با یک کسی قرار داریم ۲ دقیقه زودتر بیاییم؟ بگذریم آقا! قرار شد من یک مساله‌ی میدانی را که راه حل کلاسیک دارد و خودمم هم در این زمینه یک روش جدید دارم  برایش تعریف کنم و او یک راه حل غیرکلاسیک با استفاده از روشهای هوش مصنوعی برایش پیدا کند. پیشنهاد دادم اول برود توی اینترنت یه کم بیل بزند ببیند این موضوع قبل از ما به عقل کسی رسیده یا نه؟ امشب دوباره قرار داشتیم. فهمیدم بیچاره هفته‌ی قبل تورنتو بوده و از آنجا خودش را به دانشگاه ما رسانده. یعنی 120 کیلومتر رانندگی کرده تا به قرار برسد. یک مقداری بحث کردیم من هم کمی در زمینه‌ی هوش مصنوعی مطالعه کرده بودم. چندتا روش پیشنهاد کردم اما اون معتقد بود که این روشها ۱۰ سال قدمت دارند و باید دنبال یک روش جدیدتر باشیم. یک ساعتی که بحث کردیم یک دفعه زد به صحرای کربلا... می‌گفت من توی دوره‌ی فوق نتونستم مقاله چاپ کنم و خیلی احساس کمبود  می‌کنم. دوست دارم دکترا بخوونم اما از طرفی دلم نمی‌خواد استاد دانشگاه بشم یعنی پایین ترین شغلی که توی ذهنم دارم استادی دانشگاهه. می‌گفت می‌دونی گاهی یه چراغ توی ذهنم روشن می‌شه (گفتم خدا رحم کنه لابد بعدش می‌خواد بگه یه هاله‌ی نور دور سرم می‌بینم بعدش هم میگه می‌خوام دنیا رو اداره کنم!)

یه سوال بی جواب دارم. چطور می‌شه دو نفر از جایی مثل استانفورد فارغ‌التحصیل بشن و فقط تئوری خونده باشن اما بعدش یه شرکت بزنن و کارشون بگیره و پولدار ترین آدمهای دنیا بشن (احتمالا منظورش موسسان Google بودن) به نظرم اینجور آدمها شهود (intuition) دارند!

گفتم به نظر من شهود حاصل دانایی و تمرین زیاد هست مثلا تو نمی‌تونی امواج الکترومغناطیس رو ببینی اما وقتی ۱۰ سال با  الکترومغناطیس سروکله بزنی و ریاضیات مساله رو بدونی دیگه به شهود می‌رسی و می‌تونی با دستت خطوط میدانهای الکترومغناطیسی رو توی هوا رسم کنی. اما اینجور آدمهایی که اشاره کردی سه تا ویژگی مهم دارند ۱) درک درستی از نیازهای جامعه دارند ۲) شجاعت و قدرت ریسک دارند و ۳) حس جاه‌طلبی دارند و به اون چیزی که دارند راضی نیستند...

این نظر من بود. شما چی فکر می‌کنید؟


 
بنیامین در لس آنجلس
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، زندگی در غرب ، ایران

یک چیزی رو یادم رفت تعریف کنم. لس آنجلس بودیم٬ می‌خواستیم بریم هالیوود رو ببینیم. علی تو ماشینش یه سی دی داشت که گفت این رو برای شما می‌خوام بزارم (می دونست که ما بچه مثبت هستیم). سی دی رو که گذاشت دیدم یه بنده خدایی که لکنت زبون داره سعی می‌کنه داد و هوار بکنه و هی می‌گه : اگه یه روزی ت ت ت ت تو رو ن ن ن ن نبینمت می‌میرم .. دنیا دیگه مث تو نداره ... نداره نه می‌تونه بیاره... گفتم حتما یکی از همین بچه قرتی های لس آنجلسی است که رفته توی حموم و ... علی گفت نه بابا این سی دی توی ایران پر شده و مجوز داره. خواننده‌ی اون هم موجودی به نام بنیامین هست. ظاهرا این بنیامین توی لس آنجلس هم خیلی طرفدار داشت. چند بار که گوش دادم از یکی از آهنگهاش خوشم اومد.

خوشحالم که دولت مهرورز و وزارت کیهان تونستن قدم مهمی در راه افزایش تولیدات غیر نفتی و تهاجم فرهنگی بردارن !


 
بر ساحل اقیانوس ۷ - سفرنامه
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سفرنامه ، شعر خودم

ساعت ۱۰ شب از گفتگو با دکتر رماهی فارغ شدم و به هتل رفتم اما هنوز شوق تماشا و دیدار شهر و قدم زدن در ساحل اقیانوس در جانم زبانه می کشید. لباسم را عوض کردم دوربین و پولهایم را در اتاق گذاشتم  و راه افتادم. سوار ماشین کابلی شدم و تا آخر خط رفتم. به شوق تعبیر خوابی که ۱۳ سال قبل دیده بودم. همان خوابی که وقتی به آمریکا می آمدم برای آن خانم مونترالی تعریف کردم.  خط حاشیه ای  اقیانوس را گرفتم. قصد کرده بودم تا پل طلایی بروم. هرچه جلوتر میرفتم تاریک و تاریک تر می شد اثری از هیچ آدمیزادی نبود. ترسیدم. یادم آمد اینجا کانادا نیست که هر وقت دلت خواست در خیابان راه بروی. دکتر رماهی برایم تعریف کرد که دیروز مرد قوی هیکلی در خیابان متعرض او شده بود. پل طلایی دورتر از تصور من بود. به جایی رسیدم که جاده  بن بست بود. چند جوان سیاهپوست سروصدا می کردند. به نظر مست می رسیدند. یکی دو دکمه ی پیراهنم را باز کردم. قدری خودم را ژولیده کردم  و آرام به آن سوی خیابان رفتم. درست از جایی که جاده بن بست می شد، زایده ای اسکله مانند به سوی اقیانوس امتداد می یافت. از تابلوها معلوم بود که مردم برای ماهیگیری به آنجا می آیند. مسیر پر از شیشه های  شکسته ی مشروب و قوطی های مچاله شده بود. در کانادا نوشیدن مشروب در اماکن عمومی ممنوع است و حتی نمی توانی یک شیشه دستت بگیری و در خیابان راه بیفتی. پلیس هر ازگاهی راه را می بندد – مثل گشت بسیح در ایران خودمان- و از راننده ها تست می گیرد و اگر مشکوک بشوند ماشین را جستجو می کنند.

 

مسیری که در آن بودم مارپیچ بوده و پیوسته مرا از پل طلایی دور می کرد. ساعت  ۱۱ شده بود. توقف کردم و به سمت شهر نگاه کردم. ماه که به بدر رسیده بود از پشت آسمانخراش ها طلوع کرده بود و هاله ای از حریر روی شهر انداخته بود. ماه آنقدر بزرگ و دلفریب بود که روشنی ستاره ها و چراغهای شهر در مقابل آن ناچیز جلوه می کرد. دقایقی به تماشای آن گوی سیمابگون نشستم. لبم به ترنم یکی از شعرهای قدیمی خودم باز شد:

 

چه زیبا چه زیبا چه زیبایی ای ماه

چرا در شب من نمی آیی ای ماه؟

من و تو به همدیگر امشب شبیه ایم

چه تنها چه تنها چه تنهایی ای ماه

بیا سر بنه بر سر شانه ی من

دمی گریه کن ناشکیبایی ای ماه

تو تنها امید دل خسته ی من

در این شام این شام یلدایی ای ماه...

 

سرمست در آن جذبه‌ی مهتابی٬ ناگاه یادم آمد که آخرین ماشین ساعت  ۱۲ راه می افتد. برگشتم. جوانان سیاه هنوز عربده می کشیدند.  در ادامه‌ی آن مسیر خلوت تنها پسر و دختری را دیدم که به هم مشغول بودند. پارک حاشیه‌ای پر بود از راسوهای بدبو با آن خط طولی سپید در میانه‌ی بدنی سیاه... ساعت از ۱۱ و  ۴۰ دقیقه گذشته بود که به ایستگاه رسیدم. خبری از ماشین نبود. چند نفر دیگر هم از بارها و رستورانهای اطراف به من پیوستند خیالم قدری راحت شد. مرد درشت هیکلی به من نزدیک شد و پرسید کرایه‌ی ماشین کابلی چقدر است؟ گفتم ۵ چوق. گفت: خدای من! چه خبره! من ۲۰ بار به سن فرانسیسکو آمده ام و این اولین باری است که می خواهم سوار این ماشین ها بشوم. گفتم: من اولین باریست که آمده ام و چهارمین باریست که سوار می شوم. گفت پس من و تو مکمل همدیگریم. بعد ادامه داد که اهل بوستون است و برای کار اداری به اینجا آمده. ماشین آمد و سوار شدیم. راننده گفت که تا محله ی چینی ها بیشتر نمی رویم. مردم گفتند ما هم نصف کرایه را بیشتر نمی دهیم! اوضاع خنده داری بود. مرد بوستونی پدر راننده را درآورد تا به او پول داد بعد هم بغل دست من نشست. بوی شراب از دهنش بیرون می زد. در ماشین یک زوج شیکاگویی بودند که مردم حسابی سربه سرشان می گذاشتند و به راننده می گفتند که اینها را تا آخر مسیر نبرد. به محله ی چینی ها که رسیدیم من و مرد بوستونی پیاده شدیم. هنوز چند یلوک تا هتل فاصله داشتم. مرد از کار و بارش می گفت. روی سیستمهای ماهواره کار می کرد برای کاربردهای اضطراری. چندتا سوال فنی پرسیدم. معلوم بود که دروغ نمی گوید. گفتم که من هم یکی از پروژه هایم روی آنتن گیرنده ی ماهواره است. مقداری بحث فنی کردیم. آدم باحالی بود. خیلی زود صمیمی شد. در اونتاریو مردم کمتر با تو صمیمی می شوند. حداکثر ۳ یا ۴ جمله حرف می زنند و بعد ساکت می‌شوند. از مصاحبتشان کمتر لذت می بری و احساس غریبگی می کنی. به جایی رسیدیم که باید جدا می‌شدیم. من که گرم حرف زدن بودم مسیر را تعقیب نکرده بودم. آدرسم را به مرد بوستونی دادم. گفت: فکر می کنم باید از سمت چپ بروی. خداحافظی کردم. ده دقیقه ای راه رفتم تا اینکه فهمیدم مسیر را برعکس آمده ام. این عاقبت کسی است که مستی راهنمای او باشد!

 پس از یک روز پر ماجرا خواب چقدر می‌چسبید. تصمیم گرفتم فردا هرجوری شده به دیدن پل گلدن گیت بروم...

ادامه دارد

Golden Gate Bridge San Francisco


 
بر ساحل اقیانوس ۶ - سفرنامه
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب

صبح سه شنبه در کنفرانس IMS ارایه‌ی مقاله داشتم. ساعت ۷ قرار بود با روسای نشست صبحانه بخوریم و با هم آشنا شویم . من ساعت 5 از خواب بیدار شدم تا روی presentaion کار کنم. ساعت ۷ به پذیرش هتل گفتم برایم تاکسی بگیرند. طرف گفت اینجا مرکز شهر سن فرانسیسکو است و کافی است دست تکان بدهی تا تاکسی ها برایت ترمز کنند. من ده دقیقه دست تکان می دادم ودریغ از یک وانت بار! پیاده راه افتادم٬ هفت ونیم به محل کنفرانس رسیدم. روسای نشست را پیدا کردم و خودم را معرفی کردم. هدیه ای به من دادند و به سمت سالن رفتیم تا فایل ها را روی کامپیوتر بریزیم. یکی از روسای نشست فارغ التحصیل دانشگاه خودمان -واترلو- بود و خیلی تحویل گرفت تا فهمید ایرانی هستم پرسید که از دانشگاه شریف آمده ای؟
رفتم یک قهوه خوردم و برگشتم دیدم استادم وارد سالن شده و در همان ردیفهای اول نشسته. رسم خیلی خوبی در اینجا هست که استادها در هنگام ارایه‌ی مقاله‌ی دانشجوهایشان حاضر می‌شوند. این کار علاوه بر تشویق و دلگرمی دانشجو٬ باعث می‌شود که بحث‌های علمی جالبی بعد از ارایه مقاله شکل بگیرد. گاهی هم کار به دعوا می‌کشد که خیلی تماشایی است. من سومین مقاله بودم. چند سوال خوب از من پرسیدند که جواب دادم. بعد از نشست هم مهندسی آمریکایی که در مالزی کار می کرد سراغم آمد و سوالاتی پرسید. برنامه ی بعدی افتتاحیه بود چند سخنرانی و اهدای جوایز.
رییس کنفرانس می‌گفت ۹۸۵ مقاله برای این کنفرانس ارسال شده که فقط ۵۱ % آن پذیرفته شده - این کنفرانس کلا به سخت گیری و عمل گرایی معروف است و دو نفر از استادان خودم هم مدام به من می گفتند که شانس پذیرش مقاله‌ی تو کم است. رییس شرکتWiMax اولین سخنران کلیدی افتتاحیه بود. حرف حسابش هم این بود که اینترنت سیار حرف اول را در آینده ی مخابرات خواهد زد. بعد هم استادی از برکلی درباره ی نانوتکنولوژی صحبت کرد که تقریبا هیج نکته ی تازه ای در سخنان ایشان نیافتم.
 در این مراسم از پروفسور اولابی استاد دانشگاه میشیگان تقدیر شد. این پروفسور اولابی کتابی در زمینه ی الکترومغناطیس نوشته که در بیشتر دانشگاههای دنیا تدریس می شود و به چاپ هفتم هم رسیده. من بهار سال گذشته در تدریس این کتاب سهیم بودم و یکی دو اصلاحات به نظرم لازم رسیده بود. بعد از افتتاحیه دوان دوان سراغ پروفسور اولابی رفتم. خودم را معرفی کردم و پیشنهادهایم را دادم پروفسور با گشاده رویی تمام سخنم را شنید و اگرچه با من موافق نبود اما گفت حتما در اولین فرصت نگاه دیگری به کتاب می اندازد. حسابی هم تشکر کرد. فروتنی و ادب این بزرگمرد که کتابش در همه ی دنیا تدریس می شود، برایم بسیار دلنشین بود.

Dr Fawwaz Ulaby  دکتر فواز اولابی

نمایشگاه جانبی این کنفرانس با حضور۵۰۰ شرکت برگزار شده یود که دو روز تمام برای بازدید آن وقت لازم داشتی.  در حین بازدید سوالی از مسوولان یک غرفه‌ی نرم افزاری پرسدم. رفتند پیرمردی را آوردند و با هم مشغول بحت شدیم. شاید یک ساعتی بحث کردیم و به نتایج جالبی رسیدیم. بعدا فهمیدم که  بنده خدا استاد دانشگاه بوده و جایزه‌ی سالانه‌ی انجمن مایکروویو را هم برده.

عصر دکتر رماهی یکی از استادهایم را دیدم و بیش از سه ساعت با هم به گشت و گذار در شهر پرداختیم. محله‌های مرکزی شهر سن فرانسیسکو کثیف بودند و  -با عرض معذرت-  بوی شاش می‌دادند. یک بار هم مردی جلوی ما ظاهر شد و گفت: آقایان با اجازه‌ی شما من می‌خواهم به آمریکا بشاشم. بعد هم همانجا کشید پایین و مشغول قضای حاجت شد! در یکی از محله ها دکتر رماهی پرچمهای ۷ رنگی را به من نشان ‌داد و ‌گفت می‌دانی اینها برای چیست؟ گفتم شاید یک فستیوال در حال برگزاری است خندید و گفت مگر نمی‌دانی سن فرانسیسکو پایتخت ... ۱هاست.

دکتر ۲۶ سال در آمریکا زندگی کرده آخر کار هم خسته شده و به کانادا آمده. این قدم زدن چند ساعته فرصت شیرینی شد برای بحث کردن درباره‌ی اسلام٬ دموکراسی٬ کاپیتالیسم و حتی اشعار حافظ و خیام ... خانه‌های قدیمی زیبایی در طول مسیر می‌دیدیم در کنار ساحل استراحت کردیم و بعد به مرکز شهر برگشتیم و در همان رستوران پاکستانی شام مفصلی خوردیم به حساب دکتر!  

Dr Ramahi in San Francisco

۱- به جای ۳ نقطه قوم لوط را بگذارید!


 
باز آمدم چون عید نو
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، عاشقانه ، زندگی در غرب

هوالمحبوب
سلام یا سلام! می‌دانی که هر وقت با هوالمحبوب شروع می‌کنم یعنی می‌خواهم با نام بلند تو عشق بازی کنم. یعنی می‌خواهم عالم و آدم بدانند که در این خانه کسی هست که من شیدای اویم:

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه‌ی قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

این هم لطافتی دارد که یک ذره‌ی ناچیز می‌تواند لاف عشق‌بازی با خورشید را بزند. همین که می دانم تو هستی مرا می‌بینی صدایم را می‌شنوی وسلامم را جواب می‌دهی برایم کافی است. برای آن شب هم از تو متشکرم. شبی که در آن سرمای سوزان که دانه‌های برف مثل سوزن٬ در صورتم فرو می‌رفت و باد انگار می‌خواست مرا از زمین بکند٬ در آن خیابان خلوت به من نشان دادی که این جا چراغ‌ها همه سبزند ... مدتها بود اینقدر جنون نچشیده بودم.

مهربان! در این سال تازه اعتقادم را٬ خانواده‌ام را٬ دوستانم را و سرزمین عزیزم را از گزند روزگار در امان بدار.

----------------------------

خوش آمد گل

در میان تبریکهای سال نو که از دوستان عزیزم دریافت کردم غزلی بود که بسیار به دلم نشست گمان می‌کنم شاعر خوبش را بشناسم:

چراغ خانه را روشن کنید آواز بگذارید
کسی باید بیاید لای در را باز بگذارید...

خودم هم امسال به جای تصویر یک فایل صوتی برای دوستان فرستادم که غزلی بهاری بود از مولانا با صدای گرم یکی از بندگان خدا و نوای تار در زمینه:

غزل بهاری را از اینجا بشنوید. ظاهرا بعضی از دوستان را خوش آمده بود. این هم یک غزل دیگر برای تجدید ارادت: بی همگان به سر شود...

این هم سفره‌ی هفت سین امسال ما در واترآباد Thanks to Amin

Haft seen


 
عکس روی تو...
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: اهواز ، زندگی در غرب ، حافظ

هر دمش با من دل سوخته لطفی دگر است

این گدا بین که چه شایسته‌ی انعام افتاد!

این بیت این قدر برایم قشنگ بود که یک ساعت بعد از نیمه شب مرا از تخت بیرون کشید و به نوشتن واداشت. امشب شب خوبی بود. دو نوبت با دوستان گپ زدیم از آن گپ های لاهوتی! یاد روزهایی افتادم که در اهواز بودم روزهایی که دانشجوها به اتاقم می‌آمدند و از همین حرف‌ها می‌‌زدیم. حرفهایی که چارچوب هندسی کلاس برایشان خیلی کوچک بود اما در آن اتاق دم کرده‌ی رنگ و رو رفته که تنها سهم شیرین من از آن دنیای تلخ بود می‌گنجیدند.

حالا کمتر پیش می‌آید که در دانشگاه از این بحث‌ها بکنیم. اینجا دوستان هر کدام برای خودشان شخصیتی هستند. همه تا خرخره غرق درس و مقاله و تحقیق‌اند ... و من نیز هم. خودمان هم خوب می‌دانیم که این رسمش نیست٬ روح آدم خسته می‌شود اما :

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار

هر که در دایره‌ی گردش ایام افتاد

نیمه شب بود که به خانه رسیدم. مهیای خواب شدم اما گفتم قبل از خواب یک غزل حافظ بخوانم. عجب غزلی آمد: عکس روی تو چو در آینه‌ی جام افتاد...

باید بخوابم. فردا صبح زود با یکی از استادها قرار دارم. خدایا کی دهم آوریل می‌رسد که از شر این امتحان جامع خلاص شوم. دو سه روزی بروم دنبال دل و دلبر!


 
سرزمین مادری
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، ایران

امروز یکی از زیباترین صحنه‌ها در طول این ۱۸ ماهی که به سرزمین برف آمده‌ام برایم اتفاق افتاد.
اینجا دانشجوهای ایرانی زیادی در دوره‌ی کارشناسی و تحصیلات تکمیلی مشغول تحصیل هستند که تعداد آنها هر ترم بیشتر می‌شود. به همین دلیل برخی از دوستان باذوق واترلو را واترآباد نامیده‌اند. یک بار بعد از یکی از کلاسها دانشجویی سوالی درباره‌ی مدار معادل تونن و نورتن از من پرسید. پاسخ به او نیازمند تشریح دو قضیه‌ی اساسی در نظریه‌ی مدارها بود که در ایران دانشجوهای مهندسی برق در ترم چهارم آخر درس مدار 2 می‌خوانند و بیشترشان هم یاد نمی‌گیرند! حالا من باید این قضایا را به زبان انگلیسی برای یک دانشجوی سال اول مکانیک شرح می‌دادم. به هر سختی بود قایق بی بادبانم را به ساحل رساندم و وقتی نگاه کنجکاو آن دانشجو را دیدم که می‌خواست بیشتر بداند گفتم: راستش را بخواهی توصیف بیشتر از این خیلی سخت است.
گفت : OK say it in Persian گفتم دمت گرم خوب زودتر می گفتی که ایرانی هستی. من که پدرم در آمد!

یک تفاوت عمده بین دانشجوهای ایرانی که در دوره‌ی کارشناسی تحصیل می‌کنند با سایر دانشجویان وجود دارد: بیشتر این دوستان عزیز کانادایی-ایرانی هستند و بسته به اینکه چند سال آب این سرزمین را خورده‌ باشند وزن هر بخش از هویتشان فرق می‌کند. من هنوز دانشجوی ایرانی نسل دوم در اینجا ندیده‌ام البته کسانی هستند که فارسی را می‌فهمند اما نمی‌توانند به فارسی تکلم کنند. دردآور است نه؟

امروز یک آزمایشگاه با بچه‌های نانوتکنولوژی داشتم. در میان دانشجوها پسر قدبلندی بود که پیراهن ورزشی با شماره‌ی 8 پوشیده بود. یک بار که از نزدیکی میزش رد شدم دیدم پشت پیراهنش نوشته A. Karimi شماره‌ی 8 علی کریمی.
می‌دانستم که یک دانشجوی ایرانی-کانادایی در این کلاس هست اما مطمئن نبودم که این همان فرد است. با خودم گفتم شاید طرفدار بایرن مونیخ باشد. منتظر فرصتی ماندم تا سوالی بپرسد... پرسید ... از چهره‌اش معلوم بود که ایرانی است به انگلیسی باهم حرف زدیم. گفتم: معلومه خیلی به فوتبال علاقه داری! گفت بله ما به جام جهانی صعود کردیم و من احساس غرور می کنم.
دیدم روی سینه‌اش هم پرچم سه رنگ ایران نقش بسته ... خیلی خوشحال شدم از اینکه می‌دیدم در میان این همه لباسهای رنگارنگ و پر از علامت و تبلیغات یک نفر هم هست که با غرور با پرچم کشور من راه می رود.

پرچم میهن من ایران


 
آفتاب پنجم
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ٢٩ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

پنجمین شماره‌ی ماهنامه‌ی آفتاب منتشر شد. در این شماره می‌خوانید:

 از چلّه‌ی دیروز تا یلدای امروز

 شعر کهن: عبید زاکانی 

شعر معاصر ایران: منوچهر آتشی

 شعر همسایه: اقبال لاهوری 

عادت می‌کنیم (نقد و معرفی رمانی از زویا پیرزاد)

دکتر سید حسین فاطمی (زندگی نامه)

و مطالب خواندنی دیگر

حتما سر بزنید!


 
حادثه جویی
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: طنز ، داستایوسکی ، انسان ، زندگی در غرب

دیشب به یک میهمانی دعوت شده بودم که در آن آدمهای فرهیخته‌ای گرد آمده بودند. اینجا متاسفانه از این فرصتها کم پیش می‌آید. چند رفیق پایه داشتیم که از این دیار کوچیده‌اند... البته گه‌گاه با دوستان دور هم جمع می‌شویم اما در برخی از این برنامه‌ها به قول مخابراتی‌ها اطلاعاتی Information رد و بدل نمی‌شود، معدودی (؟) از رفقا بنا به عادت دیرینه‌ی ما ایرانی‌ها در پوستین خلق می‌افتند و سر بخت بیچاره‌ای باز می‌کنند یا خر می‌پرورند و عیسی را از لاغری می‌کشند یا بساط ورق پهن می‌کنند که این آخری به نظر من بهترین مصداق اتلاف عمر است و هرچه در آفاق گردیده‌ام و با خود اندیشیده‌ام و از حکم بازان ورزیده و شلم کاران ورپریده پرسیده‌ام هیچ فایده‌ای بر آن مترتب ندیده‌ام و اقرب و اولی و احوط این است که جماعت مسلمین از این قبیل امور بیهوده پرهیز کنند والله اعلم بالصواب ...

دیشب در اثنای بحث نامی از نوابغ ادبیات و سینمای روس نظیر داستایوسکی، تارکوفسکی و تولستوی به میان آمد. همه‌ی این بزرگواران زندگی پر حادثه و عجیبی داشته‌اند و در عین حال بزرگترین قله‌ها را فتح کرده‌اند. دکتر جمالی از استادان دانشکده فنی می‌گفت: در روسیه تولستوی را تا حد یک قدیس می‌پرستند. ظاهرا او در ایستگاه قطار می‌میرد و سالهاست که ساعت آن ایستگاه روی لحظه‌ی مرگ او ثابت شده است. دوست دیگری می‌گفت بسیاری معتقدند داستایوسکی یک پیامبر است، گفتم اگر ملاک پیامبری داشتن کتاب باشد داستایوسکی چندین کتاب دارد و استناد کردم به شعری که شیخ بهایی۱ (؟) درباره‌ی مولوی سروده:

من نمی‌گویم که آن عالیجناب
هست پیغمبر، ولی دارد کتاب

آن دوست ادامه داد داستایوسکی به توطئه‌ی ترور تزار متهم و محکوم به اعدام می‌شود. مدتی در زندان بوده تا او را برای اعدام می‌برند (ظاهرا در زندان هم که بوده با قرآن آشنا می‌شود و بعدها در آثارش چند بار از پیامبر اسلام نام می‌برد) درست در آخرین لحظه قبل از شلیک، فرمان می‌رسد که حکم تغییر کرده و نباید اعدام شود و بعد هم آن دوران کار اجباری در سیبری که همه می‌دانید. آیا این حادثه برای یک تحول عظیم کافی نیست؟  ...

 

در ادامه‌ی بحث نامهای دیگری به میان آمد: جک لندن٬ ارنست همینگوی٬ اگزوپری و گارسیا مارکز که نقطه‌ی مشترک همه‌ی آنها داشتن یک زندگی پر حادثه است... چرا راه دور برویم همین سعدی خودمان را در نظر بگیرید که در اقصای عالم بسی گشته بود و با هر کس ایامی به سر برده بود: از جامع کاشغر (مرز شرقی امپراتوری اسلامی) تا دریای مراکش (مرز غربی) ... با همه‌ی احترامی که برای شاعران عارف قایلم باید بگویم که دنیای این بزرگان دنیای بچه مثبت هاست و تنها طیف عالی منشور انسانی را در بر می‌گیرد، اما در انبان سعدی همه چیز پیدا می‌شود. عاشقی در جوانی، جفای همسر غر غرو٬ انتقاد از حاکمان، حتی چند غزل عارفانه دارد  که یکی از آنها با بهترین سروده‌های حافظ پهلو می‌زند:
به جهان خرم از آنم که جهان خرُم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

آقا! این نمی‌شود که آدم یک گوشه عاطل و باطل بنشیند و توقع داشته باشد که آدم بزرگی هم بشود. به قول جناب ملا حسنی:  ای جوان! برو بیل بزن!

برای بزرگی باید به استقبال حادثه رفت۲ ...

------------------------

۱) من این شعر را از استاد شاهرخی شنیدم دلیل تردید من در انتساب آن به شیخ بهایی این است که یک بار در اشعار شیخ گشتم و نتوانستم این بیت را پیدا کنم.

۲) ظاهرا بیت مذکور  از جناب جامی است.


 
ماساساگا: سرزمین سی هزار جزیره
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سفرنامه ، زندگی در غرب ، طبیعت

شنبه‌ای که آن خبر همایون را شنیدیم با ۷ نفر از رفقا به اردو رفتیم. مقصد ما پارک جنگلی ماساساگا در ۱۷۰ کیلومتری شمال تورنتو و جنوب شرقی خلیج جورجین بود. دسترسی به این اردوگاه محاصره‌ شده در آب تنها از طریق قایق میسر است لذا ۴۰ کیلومتر قبل، ۳ کانو کرایه کردیم و آنها را روی سقف ماشینها بستیم.

ماساساگا در حاشیه‌ی بزرگراه ۴۰۰ قرار دارد که بزرگراه سرگرمی‌هاست؛ سرزمین عجایب، کوه آبی، ساحل واساگا، پارک آلگان کوین و خلیج جورجن همه در حاشیه‌ی این بزرگراه قرار دارند.

ما یک اردوگاه اختصاصی را برای ۲ شب گرفته بودیم که هیچ کدام از نشانه‌های زندگی مدرن از قبیل آب و برق و تلفن و اینترنت در آن نبود. فرصت خوبی بود که یک زندگی ابتدایی را در آغوش طبیعت بکر و دست نخورده تجربه کنیم.

بارها به رفقا می‌گفتم که اینجا چقدر عمر آهسته می‌گذرد! پارو زدن، شنا کردن، خوابیدن روی ساحلی که آب سنگهایش را مثل حریر نرم کرده بود... همسایگی با حیوانات و پرندگانی که در حقیقت ما میهمانشان بودیم... و مهتاب! آن مهتاب زیبا که مرا به یاد نیمه شبی انداخت که در کوههای درکه با استادم قدم می‌زدم...چه خاطرات قشنگی! 

شاید بپرسید چرا به اینجا سی‌هزار جزیره می‌گویند. ابتدا باید اشاره کنم که در شرق انتاریو بین کینگستون و اتاوا نزدیک مرز جایی به نام هزار جزیره وجود دارد بعید نیست برای روکم‌کنی اسم اینجا را سی‌هزار جزیره گذاشته باشند. به قول آن رفیق آبادانی آدم یا نباید لاف بزند یا باید لاف درست و حسابی بزند. از شوخی گذشته، در جنوب و شرق خلیج جورجن آب در ناهمواریهای سطح زمین گسترده شده و به همین دلیل جزایر متعددی شکل گرفته است. بعضی از این جزیره‌ها در حد سیاره‌ی مسافر کوچولو هستند یعنی جزیره‌ای برای یک نفر! تا یادم نرفته بگویم که خلیج جورجن به افتخار جورج چهارم پادشاه انگلیس در قرن ۱۸ (یا ۱۹) نام گذاری شده و ماساساگا اسم یک گونه مار هم هست!

 

عکسهای بیشتر را در اینجا ببینید.


 
عصر یک روز تعطیل
ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، حسب حال

 امروز هوا ابری و کمی شرجی است. صدای چهچه پرنده‌ها عاقبت مرا به بیرون کشاند. صندلی‌ام را توی حیاط گذاشتم٬ چای زعفرانی دم کردم و رایانه‌ی دستی را آوردم تا هم کارم را بکنم و هم از این هوا و فضا لذت ببرم. آفتاب و ابر به تناوب جایشان را عوض می‌کنند. گهگاه نسیمی می‌وزد و هوا را ورق می‌زند و اگر صدای ماشین چمن زنی همسایه نبود دیگر همه چیز کامل بود.

دیشب که از خانه‌ی دوستی بر می‌گشتم رایحه‌ی سحرآمیز درختی مرا متوقف کرد. انگار همه‌ی خاطرات شیرین مرا از شاخه‌های آن درخت آویخته بودند. موج دریای تنهایی، مرا از خود بیخود کرد و به خود آورد. دیدم انگار مدتی است خودم را فراموش کرده‌ام. چند وقتی است تقویم ها بیرحمانه تر ورق می‌خورند٬ روزهایم تندتر شب می‌شوند٬ شبهایم زودتر صبح٬ هنوز دوشنبه نیامده شنبه می‌شود. روزها و هفته‌ها و ماهها مثل دوچرخه‌ای که توی سرازیری افتاده بدون رکاب زدن پیش می‌روند و من مثل روستایی مبهوتی که به نیویورک آمده سر جایم ایستاده‌ام تا سرنوشت بگذرد و روزها سپری شوند. (وای! جانم! این پرنده که احتمالا عاشق است چه زیبا می‌خواند! پرهای نارنجی رنگی دارد نمی‌تواند فاخته باشد.) زندگی راحت و بی دردسر اینجا آدم را تنبل می‌کند. اوایل فکر می‌کردم می‌توانم از این آرامش و دسترسی برای پیشبرد کارهای دیگرم استفاده کنم. سراغ موسیقی بروم٬ سراغ نوشتن٬ سراغ آدمها و فرهنگهای دیگر و از همه مهمتر فکر کردن. اینجا یک دنیا موضوع برای فکر کردن هست: چرا اینها این چنین‌اند و ما آن چنان؟ رابطه‌ی دین با زمان چگونه است؟ آزادی چیست؟ ... اما من دچار انقباض زمان شده‌ام و این درد را با تئوری نسبیت اینشتاین هم که به تازگی صدساله شده نمی‌توان توجیه کرد. البته این روزها به جای همه‌ی کارهایی که نمی‌کنم ورزش می‌کنم و حداقل یکی از عیبهای همیشگی‌ام را برطرف کرده‌ام.


 
مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شیخ بهایی ، زندگی در غرب ، شعر کلاسیک

جمعه شب کنار رودخانه‌ی پهناور اتاوا که بودیم٬ حال عجیبی به من دست داد. (یک بار هم سالها قبل کنار زاینده‌رود اینطوری شده بودم. تماشای آب انگار مرا از خود بیخود می‌کند) از رفقا جدا شدم و به نزدیکترین فاصله از آب رسیدم. شب بود همه جا تاریک بود٬ در ساحل رودخانه پرنده پر نمی‌زد. به سطح آب نگاه می‌کردم. موجها اگرچه خروشان بودند حرکت آرامش بخشی داشتند و منحنی‌های ظریفی روی آب رسم می‌کردند. تنهایی لذت بخشی مرا تسخیر کرده بود. آن وقت در آن خلسه‌ی شیرین٬ با صدای بلند شروع کردم به خواندن این شعر شیخ بهایی:

تاکی به تمنای وصال تو یگانه  
اشکم شود،از هر مژه چون سیل روانه 
خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟  
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه 
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه 
 
رفتم به در صومعه‌ی عابد و زاهد  
دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد 
در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد  
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد 
یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه 
 

روزی که برفتند حریفان پی هر کار  
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار 
من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار  
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار 
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
 
 
هر در که زنم،صاحب آن خانه تویی تو  
هر جا که روم،پرتو کاشانه تویی تو 
در میکده و دیر که جانانه تویی تو  
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو 
مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه
 
 
بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید 
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید 
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید  
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید 
دیوانه منم، من که روم خانه به خانه
 
 
عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید  
دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید 
تا غنچه‌ی بشکفته‌ی این باغ که بوید  
هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید 
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه 
 
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست  
هر چند که عاصی است، زخیل خدم توست 
امید وی از عاطفت دم به دم توست  
تقصیر خیالی به امید کرم توست 
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
 

پی نوشت

ابیاتی که به رنگ سرخ نوشته شده از خیالی بخاری است که شیخ بهایی آن را در قالب مخمس (مسمط 5 تایی) تضمین کرده


 
آواز باد و باران
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، اخوان ثالث ، آمریکا و کانادا ، شفیعی کدکنی

۰- پیش بینی من درباره‌ی آمدن بهار آن هم با کاروان ناز اشتباه از آب در آمد ظاهرا قطار بهار تاخیر دارد! هوا سرد شده و امروز دارد برف می‌بارد!

۱- اخیراً استاد معروفی از دانشگاه Maryland به گروه ما آمده‌اند. چند روز پیش ایشان را برحسب اتفاق در راهرو دیدم و سوالی پرسیدم که منجر به گفتگوی صمیمانه‌‌ی یک ساعته‌ای شد. ایشان (Dr. Ramahi) هم مثل استاد خودم از دانشگاه Illinoise فارغ‌التحصیل شده‌اند که در رشته‌ی ما بسیار قوی است و اینطور که شنیده‌ام مدتی رییس واحد packaging  شرکت Compaq بوده‌اند. صحبت ما از اهداف دوره‌ی دکترا و ویژگیهای یک فارغ‌التحصیل موفق شروع شد و با من عرف نفسه فقد عرف ربه پایان گرفت. دکتر چند کلمه‌ی فارسی هم بلد بود و گاه گاه از آنها استفاده می‌کرد. می‌گفت آدمهای زیادی دکترا می گیرند اما من برای همه ی آنها احترام قایل نیستم. به نظر من یک دکترای موفق کسی است که در زمینه ی خود Technical Leader  (رهبر فنی) باشد و همه در آن زمینه به او رجوع کنند.. شب هم دوباره در دانشگاه دیدمش مرا به اسم کوچک صدا زد... آستینهایش را بالا زده بود٬ ظاهرا وضو گرفته بود و می‌خواست آماده‌ی نماز شود... آخرین صحبت من با دکتر Ramahi این بود که حس می‌کنم از همه‌ی تواناییهای خودم استفاده نمی‌کنم. آدم اینقدر ظرفیت ناشناخته دارد که اگر خودش را بشناسد بی‌درنگ خدایش را خواهد شناخت. نمی‌دانم چطور می‌توانم بهتر از ظرفیتهای خودم استفاده‌ کنم... گفت این سوالی نیست که در یک روز یا یکسال به جوابش برسی شاید در هفتاد سالگی جوابش را پیدا کنی ...

۲- یک دوست کانادایی داریم که شیعه شده و نام علی را برای خودش انتخاب کرده. علی معمولا به جلسه‌ی قران ایرانیها می‌آید. دیشب نیامده بود با دوتا از بچه‌ها دنبالش رفتیم و همگی در خانه‌ی ما جمع شدیم. شام را با هم خوردیم و بعد قدری سر به سرش گذاشتیم و کانادایی ها را دست انداختیم. علی علاقه‌ی بسیار زیادی به یادگیری زبان فارسی دارد و پیشرفت خوبی دارد گاهی آدم را حسابی شرمنده می‌کند وقتی می‌گویی Hello و او جواب می‌دهد سلام ... می‌گویی How are you? و او جواب می‌دهد الحمدلله ... می‌گویی Goodbye و او جواب می‌دهد خداحافظ... من که دیدم علاقه‌ی زیادی به فرهنگ ما دارد سی دی همنوا با بم استاد شجریان را برایش گذاشتم از موسیقی سنتی برایش گفتم. سازها و افراد گروه را برایش معرفی کردم و در حین گوش دادن به آهنگها و آوازها برخی از شعرها را برایش ترجمه کردم.

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

او که دانشجوی تاریخ است زبان فارسی را با اردو و هندی مقایسه می‌کرد و معتقد بود زبان فارسی شیرین‌تر و آهنگین‌تر است... من به یاد این شعر حافظ افتادم که در غزلی که به پادشاه هند تقدیم کرده سروده :

شکر شکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود

۳- سی دی همنوا با بم را یکی از دوستان بسیار خوبم به من داد. اثر ارزشمندی بود. افزون بر نوآوریهای موسیقیایی آن مثل همنوایی هماهنگ پدر و پسر که اظهار نظر در این باره در صلاحیت من نیست٬ انتخاب شعرهای این برنامه بسیار بجا بود. جالب اینکه سه شعر از شاعران معاصر مرحوم مهدی اخوان ثالت٬ دکتر شفیعی کدکنی و هوشنگ ابتهاج در این برنامه خوانده شد و اگر چشمهایم اشتباه نکرده باشند٬ هوشنگ ابتهاج (ه ا سایه) در میان حضار نشسته بود (من فکر می‌کردم او در شهر کلن آلمان باشد). نگین این برنامه به نظر من شعر خانه‌ام آتش گرفته از اخوان با آهنگ سازی استاد بود. اهتمام استاد به استفاده از شعرهای نیمایی در موسیقی سنتی در خور تحسین است. ایشان ۳۳ سال قبل در جشن هنر شیراز شعر پرکن پیاله را (از فریدون مشیری)  با همراهی حسین علیزاده‌ی جوان (اگر اشتباه نکنم) خواند و بنا به عادت دیرینه‌ی بسیاری از ما ایرانیان که به شدت سنت گرا هستیم با اعتراضها و مخالفتهای شدیدی روبرو شد٬‌اما دست از کار برنداشت. مثلا یک بار آهنگی قدیمی شنیدم که شعر داروک نیما را با ارکستر سمفونیک به زیبایی اجرا کرده بود. نوار قاصدک ایشان که در ایران اجازه‌ی انتشار نیافت همدم من در شبهای خوابگاه بود٬ در این نوار دو شعر نیمایی از آثار اخوان اجرا شده. یادم می‌اید پس از انتشار آلبومهای معمای هستی و آرام جان انتقادهای بسیاری در رسانه‌ها مطرح شد که شجریان به تکرار موسیقی دوران قاجاریه روی آورده. همانوقت شجریان در مصاحبه‌ای گفت من کار مفصلی را بر روی شعر نو و ترکیب آن با موسیقی سنتی آغاز کرده‌ام که به تدریج منتشر خواهم کرد. مدتی بعد شعری بهاری از فریدون مشیری را در کاست بوی باران و بعد از آن شعر زمستان را اجرا کرد.

به عنوان یک پیشنهاد فکر می‌کنم اگر استاد برخی از کارهای سهراب سپهری را هم اجرا کند٬ آشتی شعرنو با موسیقی سنتی کامل ترخواهد شد. زیرا اولا شعرهای سهراب از تنوع عروضی بیشتری نسبت به شعرهای اخوان ونیما برخوردار است و به همین نسبت آهنگسازی و اجرای آن دشوارتر است. دوم اینکه زبان ساده و امروزی آن برای برقراری ارتباط با جوانان گریزپای خوشایندتر است. سوم اینکه استاد٬ از اجرای شعرهای نو بیشتر بهره‌برداری سیاسی (و اجتماعی) می‌کنند که البته این کار عیب نیست و درخور احترام است مثلا در همین کنسرتی که دو ماه قبل در برخی شهرهای آمریکای شمالی برگزار کردند این شعر اخوان آغازگر برنامه بود:

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟

که منظور آن واضح است. درحالیکه نقطه‌ی قوت موسیقی سنتی ایران وجه عرفانی آن است صدای طنبور و نوای نی هر انسان صاحبدلی را به سرچشمه‌ی کمال پیوند می‌دهد. اگر باور ندارید یکبار مطرب مهتاب رو  را بشنوید. وقتی حتی رعد تسبیح خدای می‌گوید چرا طنبور نگوید؟ حتی در همین کنسرت اخیر یکی از خبرگزاریهای آمریکایی با استاد و گروهش مصاحبه کرده بود و همه‌ی آنها پشتوانه‌ی معنوی و ماورایی این نوع موسیقی وخلسه‌ای که از شنیدن آن حاصل می‌شود را فرایاد آورده بودند.به همین دلیل مایه‌های عرفانی شعر سهراب با روح موسیقی سنتی سازگاری بیشتری دارد و اجرای اندیشمندانه‌ی کارهای او با استقبال گسترده‌ای روبرو خواهد شد.

برای بار سوم در این بهشت می‌نویسم که شعر نو ظرفیتهای فراوانی برای بیان مسایل امروزی دارد٬ اما ... هنوز کاوه‌ای که این درفش را بردارد ظهور نکرده.

راستی داشتم فراموش می‌کردم: بم را فراموش نکنیم

این نغمه‌ی محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقیست آواز باد و باران


 
نامه‌ای به برادر سیاوش
ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: طنز ، زندگی در غرب ، برگزیده ها ، نامه

برادر سیاوش ب - دام ظله الوارف -

سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقب الدار

 

نامه‌های پرمحبت شما هرازگاهی می‌رسد و مرا فراوان شاد می‌کند که مثال نقضی پیدا می‌کنم برای قاعده‌ی از دل برود هر آنکه از دیده برفت. حقیر شما را از آخرین حلقه‌های زنجیر معرفت می‌دانم و دلیل ارادتم به شما همین بس که در شب امتحان که علی القاعده باید به عمل شریف خرخوانی بپردازم دست به کار نگارش این سیاهه شده‌ام.

نوشتن برای شما که بحمدا... به زیور علم و حلم آراسته‌اید و روزگاری نه چندان دور امام جماعت زاپاس خوابگاه – و با حفظ سمت موذن نمازخانه و فوروارد تیم فوتبال و مسوول فروش ژتون شام و مامور مخصوص حاکم بزرگ- بودید الحق که کار دشواریست.

 

در نامه‌ی منورتان از آن زیارت شاعبدالعظیم یاد کردید که با هم مشرف شدیم و این جمله‌ی تاریخی مرا یاد فرمودید که گفته بودم در عالم جاهایی غیر از قبیله ی محبوب هم وجود دارد و با این ترفند شما را که تا فرصتی فراهم می‌شد مثل کش ... به خانه‌ی نامزد سابقتان – و البته همسر فعلیتان!- می رفتید مانع شده بودم و چه بسا که خانواده‌ای را با این عمل خویش شاد کرده بودم ... واقع قضیه هم همین است : بلا نسبت شما ما انسانهای چند بیتی (bit) و در پیتی گاهی چنان در امور روزمره مستغرق می شویم که وظایف و علایق دیگر خویش را از یاد می بریم، چنان سر را به زیر انداخته ایم که فراموش کرده ایم آسمانی هم هست .

 

بزرگوارانه از احوال من پرسیده بودید و از کار و بارم در این گوشه‌ی عالم : عالم به تمامی قفسی است که این کبوتر را در آن انداخته اند. پیله ایست که ما را به هوای پروانه شدن در آن افکنده اند. این کاروان در حرکت است و ما کاروانیان همه خوابیم٬ به قول مولا اهل الدنیا کرکب یسار بهم و هم نیام.

نادر ابراهیمی کتابی درباره‌ی ملاصدرا دارد به نام «مردی در تبعید ابدی» چقدر عنوان این کتاب زیباست، گاهی که تنهایی فراگیر می‌شود این کبوتر خیال می‌کند عقابی است که او را در لانه‌ی کبوتری زنجیر کرده‌اند البته اوهام است، اضغاث احلام است، ما همان پشه هم نیستیم. در آن شهر زیبای جنوبی هم که بودم گاهی این خیالات به ذهنم خطور می‌کرد شاید دلیل آن هم گرمای نامرد هوا بود (وقتی که مثلا ساعت ۱ بعد از ظهر ۱۹ تیرماه بیست دقیقه در حاشیه‌ی خیابانی که حتی درختی نداشت تا سایه اش را ولو با منت بر سر تو بگستراند منتظر نیش ترمز یک تاکسی قراضه می ماندی که جد آباد ماشین مشتی ممدلی بود و تا سوارش می شدی بوی بنزین و عرق ...) در تهران دود آلود هم که بودم این توهمات به سراغم می آمد (وقتی مثلا رفقای تهرانی‌ات که سالها با تو دوست بودند و بارها به شهرت یا خانه ات آمده بودند سراغی از تو نمی گرفتند و گاهی هم که تو عصر یکی از جمعه های دلتنگ و نفرت انگیز خوابگاه به آنها زنگ می زدی یک تعارف آب حمامی هم نمی کردند که به خانه ی ما بیا و در مقابل کنایه های تو می‌گفتند ما با تو تعارف نداریم هر وقت دلت خواست پاشو بیا و تو به تدریج می فهمیدی که فرهنگ پایتخت نشینی و از آن بدتر آپارتمان نشینی ...) خلاصه گاهی حس می‌کنم در این نظام احسن وجه وصله‌ی ناجوری هستم که احتمالا در اثر گِل-بازی حضرت جبرییل تشریف حیات پوشیده و معلوم نیست تا کی باید بین این پارادوکس ها گرفتار باشد.

 

در غرب متجدد هم آنقدرها خبری نیست همانطور که در شرق متمدن نبود. اینجا ظاهر آراسته تری دارد و قیر و قیف به حد کافی پیدا می‌شود. همینطور آزادی، آرامش و احترام بیشتری وجود دارد ولی این آرامش خالی از اشراق است. خاک اینجا استعداد عاشق شدن ندارد. عشق در فرهنگ اینها همان کلمه‌ی سه حرفی است که آغاز و انجام آن با یک حرف است و تا تن به تن رسید تمام می‌شود. کسی کاری به کار تو ندارد تا وقتی که سرت به کار خودت باشد. همسایه از همسایه بی خبر است.

با این حال فرهنگ منحط غرب نکات فراوانی برای آموختن دارد. ظاهرا پیامبر ما فرموده است بترسید از روزی که نامسلمانان در عمل به اسلام از شما پیشی بگیرند. انسانی که در فرهنگ ما اشرف مخلوقات است و خداوند آسمانها و زمین را مسخر او کرده٬ در ادارات کشور ما به اندازه‌ی یک پشه هم ارزش ندارد، اما اینجا گاهی یک کارمند یک ساعت از وقتش را برای رفع مشکل تو اختصاص می‌دهد و وقتی تو بنا به روحیه‌ی شرقی‌ات از او به گرمی تشکر می‌کنی با تعجب نگاهت می کند و می‌گوید این وظیفه‌ی من است. با این همه اینجا اشراق ندارد!

 

 نمی‌دانم داستان «شماره‌ی ملی» مرا به یاد دارید یا نه؟ آن ماجرای واقعی تنها یک هزارم مصیبتهایی بود که در کشور گل و بلبل‌مان کشیدم. از اداره‌ی مالیات و دارایی شیراز تا مجتمع قضایی شهید صدر تهران چقدر هروله کردم ... خدا پای هیچ بنی آدمی را به اداره نظام وظیفه نکشاند ... از jump sit هواپیما گرفته تا موتور سیکلت یاماها سوار هرچه تصور کنی شدم. من از خدا خواسته‌ام اینقدر به من عمر بدهد تا بتوانم زندگینامه ام را بنویسم. واقعا بنده چندتا جایزه‌ی نوبل و اسکار از این دنیا طلبکارم. حداقل باید به جای داستان پتروس فداکار که انگشتش را توی یک سوراخی کرد داستان بنده را در کتاب فارسی سوم دبستان و چه بسا چهارم و پنجم دبستان بنویسند که برای رسیدن به کمترین حقم که ادامه‌ی تحصیل بود سرم را در هزار سوراخ کردم.

اما اینجا اشراق ندارد... به جهنم که ندارد!!! مگر ما که شیخ اشراق داریم به کجا رسیده‌ایم؟

بنده در این لحظات که پنجاه شصت سال بیشتر از عمرم باقی نمانده و چندتار مویم سفید شده و فرشته‌ی مرگ بالهایش را بر سرم گسترده و هرآینه مترصد است که به سوی من هجومببرد و بنده مرتب جاخالی می دهم به شما و همه‌ی دوستانم در دانشگاههای شریف و غیر شریف وصیت می کنم که اولین وظیفه‌ی هر حکومتی تامین رفاه و بهبود معیشت مردم است و مسایلی مثل صعود تیم ملی به جام جهانی و حمایت از مردم مظلوم چچن در درجات بعدی قرار دارند. دین و دنیای مردم از هم تفکیک ناپذیرند و شکم گرسنه دین و ایمان ندارد.

 

سیاوش عزیز! تا این نامه به شاهنامه تبدیل نشده و قاضی مصطفوی مرا به جرم اهانت به مردم مظلوم چچن و ارتباط با شبکه‌ی اینترنت و عدم حمایت از جایگاه ثابت علی دایی در پیشانی تیم ملی ممنوع الخروج یا بهتر بگویم ممنوع الورود نکرده دلم را به شما و شما را به خدا می‌سپارم.


(موخره: پس از نگارش این مطلب دوست عزیز دیگری نامه‌ی پرمحبتی فرستاد که در گوشه‌ای از آن گمان کرده بود بنده از شرایط فعلی‌ام دلخورم... اینگونه نیست! بنده غلط می‌کنم دلخور باشم! من در حال آموختن تجربه‌های ارزشمندی هستم که امکان فراگیری آنها پیش از این نبود و امیدوارم یک روز درباره‌ی آنها بیشتر بنویسم فعلا که به قول آن بزرگوار ایام ا... امتحانات است و اگرچه امتحان اصلی را داده‌ایم اما پس لرزه‌های آن هنوز باقی است... آه که طراحی این فیلتر مایکروویو ما را کشت!


 
با کاروان ناز
ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۱ فروردین ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، زندگی در غرب

بیشتر برفها آب شده‌اند. هوا این هفته بارانی است و دمای هوا از زیر زنجیر صفر آزاد شده است. چمنها که آفتاب به پوستشان خورده کم کمک سبز رنگ می‌شوند. درختان هنوز تهیدست و بی‌برگند اما جوانه‌هایی که یکروز به گل خواهند نشست از دنیای تاریک خاک به سوی روشنی سرک کشیده‌اند. صبحها صدای چهچه پرندگان حتی از پشت پنجره‌ی دو جداره‌ی اتاق به گوش می‌رسد. بهار با کاروان ناز از راه می‌رسد.


شنیده بودم که بهار اینجا دو ماه دیرتر از ایران عزیز آغاز می‌شود٬ اما انگار امسال بهار برای آمدن بی‌تابی می‌کند. دوستانی که چند زمستان را در سرزمین برف (یا به قول میرزا رضای ثامنی Snow-land ) بوده‌اند می‌گویند زمستان امسال بسیار مهربان بوده سنگین آمده و سبک رفته. زمستان طولانی که باشد آدم افسرده می‌شود. مجبوری بیشتر وقتت را در این اتاق بیصدای بی‌دریچه بگذرانی. اینجا مثل شیراز نیست که انبوه درختان همیشه سبز سرو و نارنج حتی زمستان را هم به رنگ بهاری بیارایند. حال و هوای گلگشت و تفرج هم که نیست اگر هم باشد سرمای هوا نا امیدت می‌کند. هوا که گرمتر بشود حداقل فرصتی برای پیاده‌روی و قدم زدن زیر آسمان خدا فراهم می‌شود آن وقت می‌توانی با خودت خلوت کنی و انبوه شعرهای ناتمامی را که از زمستان به یادگار مانده‌اند زمزمه کنی:
پری گشود و هوا را به یاد ما آورد
شکسته بالی ما را به یاد ما آورد...

***
در خواب دیدمت چه فریبا! چه نازنین!
خورشید خنده‌های تو تابید بر زمین...


ماههای آخری که در ایران بودم بیشتر وقتم در سفرهای بی‌پایان اداری و پرسه زدن در راهروهای بی‌معرفت می‌گذشت. آنقدر اذیت شدم که رفتن از آن مرز پرگهر برایم آرزو شده بود اما در کنار این سفرهای فرساینده گاهی فرصتی برای دیدار دوستان یکدل مهیا می‌شد. یکی را در متروی میرداماد می‌دیدی یکی را در شاه‌ عبدالعظیم یکی را در رستوران کوهپایه‌ی دربند یکی را در جنگل تلار  (راستی عادل جان چند شب پیش خوابت را دیدم٬ عجب خواب شیرینی بود به قول مولوی:
خوابی دیدم دوش و فراموشم شد
این می‌دانم که مست برخاسته‌ام
)... خلاصه به سفر عادت کرده بودم. حالا غربت دارد مرا به ترک عادت وا می‌دارد. شاید هم باید سفر دیگری را آغاز کنم٬ سفر به دنیای درون ؟!


 
بهار دلکش رسید و دل ...
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۳٠ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب ، بیدل دهلوی ، عرفان

این روزها دور از خانواده و دوستان حال و هوای نوروز نداشتم. از یک طرف رفقا یک هفته است  که به آمریکا رفته‌اند و من تنها هستم. از طرف دیگر در سرزمین برف٬ هوا هنوز سرد است و گاه گاه برف می‌بارد٬ به قول خودم:


من یخ زده‌ام در این زمستان
در شهر شما دو آفتاب است!


علی٬ یکی از دوستانم که او هم تنها بود٬ دیروز سراغم آمد . دیشب بعد از استخر و واترپلو٬ گیر داد که برویم ماهی سفید بخریم. ساعت ۱۱ شب بالاخره ماهی سفید را در فروشگاه Sobey's  صید کردیم. علی ماهی ها را سرخ کرد. من هم سبزی پلو و ژله درست کردم که به تصدیق اکثر حاضران دستپخت ما بسیار خوشمزه شده بود. بعد هم هفت تا سین جور کردیم و خوابیدیم. سال تحویل به وقت اینجا ۷:۳۳ دقیقه بامداد بود . خوشبختانه تلویزیون تورنتو یک برنامه زنده فارسی داشت. عمو نوروز و حاجی فیروز و سفره‌ی هفت سین هم داشتند٬ توی سفره قرآن هم گذاشته بودند... ما هم سالمان را با دعا و فال حافظ شروع کردیم. علی که از من بزرگتر است مرا غافلگیر کرد و به من هدیه‌ی قشنگی داد.
یک شعر تازه گفته‌ام اما می‌ترسم دلتان بگیرد به جای آن چند بیت از مولانا بیدل انتخاب کرده‌ام:

ای بهار جلوه! بس کن! کز خجالت بارها
در عرق شستند خوبان رنگ از رخسارها
می‌شود محو از فروغ آفتاب جلوه‌ات
عکس در آیینه همچون سایه در دیوارها
شوق دل وامانده‌ی پست و بلند دهر نیست
ناله ی فرهاد بیرون است از کهسارها
اهل مشرب از زبان طعن مردم غافل است
دامن صحرا چه غم دارد ز زخم خارها


 در نگاه بیدل عالم بوستان تجلی و گلزار جلوه‌ی خداست و این جلوه ها مثل بهار تازه و نو به نو است. آنقدر زیبا که زیبارویان را خجالت زده می‌کند تا آنجا که عرق شرم همه‌ی آرایشها و رنگ و لعابهایشان را پاک می‌کند. اگر اهل تفکر باشیم جان ناتوان ما تحمل این همه زیبایی را ندارد. این جلوه ها آنقدر واضح و آشکار است که مانند نور آفتاب سایه را محو می‌کند. اصولا همه شاعرانی که اهل تفکر بوده‌اند با الهام از بهار مضامین تازه‌ای خلق کرده‌اند.

برای همه‌ی دوستانم : دوستانی که از آنان دورم اما یاد و خاطره‌ی آنها همواره با من است و دوستان مهربانی که خداوند در اینجا در این گوشه‌ی دنج عالم نصیبم کرد سالی پر از پیشرفت و معرفت آرزومندم.

گرچه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد


 
دوباره آبشار نیاگارا
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، حسب حال

 

روز یکشنبه برای دومین بار به زیارت آبشار بزرگ رفتم . این بار با چند نفر از دوستان نزدیکم. آخر هفته هوا بسیار خوب شد آفتاب دلنوازی بیرون آمد و دمای هوا چند درجه بالای صفر رفت. تصمیم گرفتیم دم را غنیمت بشمریم و راه بیفتیم. در طول مسیر، به خصوص در اطراف شهر همیلتون و ساحل دریاچه ی انتاریو مه سنگینی سایه انداخته بود. حتی شبحی از دریاچه را هم نتوانستیم ببینیم. دل نگران بودم که نکند آبشار هم از من رخ بپوشاند.  اما آبشار مهربانتر از آن بود که زایری آرزومند را ناامید و دست خالی برگرداند. بقایای برفی سنگین در حوالی آبشار به چشم می خورد. قندیلهای آویزان و جزایر برفپوش زمستان آبشار را دیدنی کرده بودند. در خلوت اطراف آبشار فرصتی شد که بیش از سی و پنج سال عبادت کنم... پرنده از وقتی که از قفس رها شده تا امروز یک چند با خستگی قفس درگیر بوده و مدتی هم با شوق رهایی سرگرم. پرنده حالا باید به فردا و فرداها و آسمان و آسمانها فکر کند.

گل گلدون من شکسته در باد

تو بیا تا دلم نکرده فریاد...

 

  (فرهاد شیبانی)

 

 

این هم یکی دیگر از زیبایی های زمستان در سرزمین برف

 


 
دلتنگی برای گچ و تخته
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب

۱-از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، مدتی بود دلم برای گچ و تخته تنگ شده بود بالاخره سالهای اخیر تدریس جزیی از وجود من شده بود. دیدن چند چهره تازه و مشتاق که می‌خواهند چیزی یاد بگیرند در کنار چندین چهره خسته و بی میل که انگار آنها را به زور داخل کلاس آورده‌اند و با زنجیر به صندلی بسته‌اند هر دو برای من جذاب بودند. هنر یک معلم در این است که بتواند از جمعیت گروه دوم بکاهد و به گروه اول بیفزاید. این ترم یک کلاس حل تمرین به من داده‌اند. شاگردان من یکصد دانشجوی مهندسی مکانیک هستند و امروز جلسه اول تشکیل شد. اول کار بچه ها بسیار سر و صدا می‌کردند، تجربه های قبلی به من یاد داده  که استاد باید در این مواقع مبارزه منفی کند به همین دلیل صدایم را پایین آوردم و آهسته تر از حد معمول حرف زدم طوریکه فقط ردیف جلو صدایم را بشنود. بالاخره حوصله یکی از بچه ها سر رفت و با صدای بلند داد زد :! Shut up یکدفعه همه کلاس ساکت شد، از آن به بعد هم هروقت کلاس شلوغ می شد و حجم زمزمه ها بالا می‌رفت، خود بچه ها هیس هیس می‌کردند و همدیگر را به سکوت دعوت می‌کردند. نکته دیگر جلب اعتماد دانشجوها بود: من در ابتدای کار از دانشجوهای مکانیک به عنوان دانشجوهایی باهوش یاد کردم و گفتم که شما اگر خوب به مسایلی که حل می‌شود توجه کنید می توانید نمره بسیار خوبی در این درس بیاورید ... روی هم رفته کلاس خوبی بود.

۲- روز اول ژانویه به خانه جدید اسباب کشی کردیم. خانه جدید به قول اینجایی ها یک خانه شهری سه خوابه و زیباست. بالاخره بعد از مدتی از زندگی دست و پابسته خوابگاهی و آپارتمانی و بوی وحشتناک غذاهای چینی راحت شدیم. برای من البته این جابجایی فواید بیشتری دارد. اولا با مسعود و امین دو نفر از دوستان بسیار خوب قدیمی همخانه شده‌ام که سالهاست همدیگر را می‌شناسیم و با هم بسیار راحت هستیم ثانیا با آمدن به خانه جدید از زندگی موقت راهبانه جدا شدم و حالا می توانم وقت بیشتری را در خانه باشم و با آسایش بیشتری کار کنم. حالا هم یک شبکه wireless در خانه راه انداخته‌ایم و به شدت onilne هستیم. آدرس و تلفن جدیدم را برای بعضی از دوستان فرستاده ام. اگر رفقای دیگر هم مایلند با حقیر در تماس باشند لطفا ایمیل بزنند.


۳- شنیده‌ام که وبلاگها را فیلتر می‌کنند. یکی از رفقای تهرانی ایمیل زده بود که نمی‌تواند بهشت دل را ببیند. امیدوارم این خبرها راست نباشد. امیدوارم بهشت کوچک ما مزاحم هیچ کس نباشد


 
میلاد مسیح و ...
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ٥ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، انجیل ، زندگی در غرب ، شعر خودم
امروز ۲۵ دسامبر روز میلاد حضرت عیسی مسیح است ومن. این روز را به همه پیروان و دوستداران این دو بزرگوار تبریک می گویم! مسیح (ع) از کودکی شخصیت محبوب من بود، فروتنی مهربانی قناعت و عشق به آفریدگان خداوند از درسهایی است که او به بشریت آموخت.

 

پریروز به دعوت وحید عزیز و خانواده‌ی مهربانش به تورنتو یا به قول اینجایی ها تورانو رفتیم. از اقبال بلند ما قبل از رفتن در واترلو هوا بسیار سرد شد، سی و پنج سانت برف بارید و طوفان وزید اما به سلامت به مقصد رسیدیم. شب هم حلقه‌ی یاران را تشکیل دادیم و تا دیر وقت از شعرهای حافظ و سایه و قیصر و ... لذت بردیم. حضور در جمع گرمی که در آن شمیم وجود مهربان مادری باشد و صفای پایان ناپذیر پدری, بسیار لذت بخش است.  

دیروز هم برای ادای احترام به حضرت مسیح - پیامبر عشق و دوستی -به یک کلیسای کاتولیک رفتیم پدر روحانی پرسید اهل کجایید ؟ گفتیم پرشیا (پارس) او از کورش کبیر با احترام یاد کرد و فرازهایی از انجیل را در ستایش آن بزرگمرد خواند. بعد که ما را علاقه مند دید دو ساعت برایمان حرف زد و ما -که مدتی بود کسی برایمان منبر نرفته بود- فهمیدیم روحانیون محترم همه از یک جنسند. خلاصه از فیض تورنتوگردی محروم شدیم و فقط توانستیم از دور, دستی برای دریاچه انتاریو و برج بلند تکان دهیم, من هم نتوانستم اولین لحظات و بیست و شش سالگی ام را در خیابان یانگ قدم بزنم.

 

حالا دارم به سال بعد و سالهای بعد فکر می‌کنم تا روزی که به ایستگاه چهل سالگی برسم و ببینم آیا چیزی شده ام که می‌خواستم ؟ به پشت سر که نگاه می کنم قله ها و دره های طی شده را می‌بینم لبخندی می‌زنم  و به روبرو نگاه می‌کنم به ارتفاعات بلند و سپیدپوشی که در پیش دارم و گاوهای خشمگینی که در راهم کمین کرده‌اند و منتظرند پایم را از این گوشه‌ی دنج عالم بیرون بگذارم تا دوباره جنگ زیرکی و زور را راه بیندازند.

 

این هم یک شعر تازه :

ای بهار وصل در فصلی که من

آرزویی دارم از جنس شدن

ای نسیم روح در گرمای تن

با منی مانند معنی در سخن

خنده ات ای یار دریای نمک

آرزویم چیست؟ عشقی مشترک

خنده کن تا برق دندانهای تو ...

از زمین برخیز تا بالای تو ...

 

دیر می آیی و سنگین می رسی

شادی مایی و غمگین می رسی

تا تو هستی بوی باران با من است

واحه‌ای در این بیابان با من است

گرچه شهر روشنی نزدیک نیست

عشق اگر باشد جهان تاریک نیست

برف ها گلهای خود رو می شوند

بادها بال پرستو می شوند

در شبان سرد گرمم می کنی

سنگ هم باشم تو نرمم می کنی

روزهایم با تو محشر می شود!

آرزوهایم مقدر می شود!

بیست‌و‌شش سال است دنبال توام

ای کمند انداز من مال توام...

 

(موخره:

چند روزی پرشین بلاگ با ما سر ناسازگاری داشت گوش شیطان کر ظاهراٌ امروز آدم شده. در ضمن پس از مدتی تنبلی زبان فارسی را روی سیستمم نصب کردم. متن اخیر را هم با قلم لوتوس نوشته‌ام ممکن است دوستانی که سیستمشان linux است یا قلم (فونت) لوتوس را ندارند در خواندن این متن با مشکل مواجه شوند. اگر مشکل جدی بود اطلاع بدهید تا به حالت قبل برگردم.)


 
سردترین روز زندگی من
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب ، بیدل دهلوی ، شعر خودم
امروز سردترین روز زندگی من بود. دمای هوا به منهای ۲۹ درجه رسید که با احتساب بادهای سرد تا منهای ۳۲ درجه پایین آمد. برای من که گرمای ۵۰ درجه‌ی اهواز را چشیده‌ام راه رفتن روی برفهای یخ زده معنای دیگری دارد. امروز یکشنبه بود. ترجیح دادم در خانه بمانم و فوتبال سری A را تماشا کنم. بازی اول و دوم را که دیدم دیگر خسته شدم٬ وسط بازی سوم شال و کلاه کردم که به دانشگاه بروم. شال گردن را روی صورتم کشیده بودم تا در مقابل بادهای سرد سلاحی داشته باشم. بخار دهانم روی شیشه‌ی عینک جمع شده بود و دیدم را کم کرده بود. مجبور شدم عینکم را بردارم و تمیز کنم٬ اما هرکاری می‌کردم تمیز نمی‌شد بخار آب روی شیشه‌ها یخ زده بود!

نمی‌خواهم از سرما گله کنم بالاخره هرکسی طاووس خواهد جور هندوستان کشد! از طرف دیگر اگر نگاه مسیح وار به زندگی داشته باشی برفها و بادها را پیامبرانی می‌بینی که آیاتی از زیبایی را برای تو آورده‌اند. به قول این بزرگوار (اگر نگاه مسیح وار داشته باشی آن وقت) :

برف ها گلهای خودرو می‌شوند      بادها بال پرستو می‌شوند

ترم اول هم تمام شد. حالا دانشگاه خلوت شده و تعطیلات سال نو شروع شده. ما باید درست اول ژانویه به خانه جدیدمان نقل مکان کنیم.خدا کند هوا آن روز خوب باشد. 

چند روز پیش منشی گروه یک بسته بزرگ برایم آورد و به شوخی گفت هدیه کریسمست رسید. بسته را که باز کردم سه جلد کلیات دیوان بیدل دهلوی بود که برادرم از ایران فرستاده بود. بیدل شاعریست که در ایران کمتر از هند و پاکستان و افغانستان او را می‌شناسند اما پیچیده‌ترین و ظریفترین معانی را به تخیل کشیده است. شعر او در نگاه اول جذاب نیست بخصوص برای کسی که لذت شعرهای حافظ و سعدی را چشیده باشد اما بتدریج گوهرهایی در اشعار او پیدا می‌کنی که در خزانه‌ی حافظ هم نیست؛ مثل این بیت:

با هر کمال٬ اندکی آشفتگی خوش است
هرچند عقل کل شده‌ای بی جنون مباش!

امیدوارم در آینده بیشتر از بیدل بنویسم. حالا یکی از شعرهای تازه‌ام را که البته ناتمام است تقدیم می‌کنم: 

این روزها عاشقترم وقتی تو هستی
انگار جایی دیگرم وقتی تو هستی


با اینکه پرهای مرا غربت بریده
از آسمان بالاترم وقتی تو هستی

در این اتاق بی صدای بی دریچه
خورشید را می‌آورم وقتی تو هستی

 

می سوزیم، می سازیم، پر می گشاید

ققنوس از خاکسترم وقتی تو هستی

عمرم شبیه باد طی می‌گردد اما
از عمر لذت می‌برم وقتی تو هستی


 
سه ماه گذشت
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب

سه ماه گذشت٬ یک زندگی ساده و راهبانه در سرزمین برف. در دومین کشور پهناور دنیا باشی و نتوانی از جایت تکان بخوری... این عزٌت نفس ما را کشت!

فردا عصر امتحان دارم. یک رفیق باحال پیدا کرده‌ام که با هم درس می‌خوانیم٬ تا چند دقیقه دیگر پیدایش می‌شود.

امتحان را که بدهم٬ موقتاً آزاد می‌شوم و می‌توانم تا سال جدید کمی به خودم برسم. تحقیقی را روی غزلیات حافظ شروع کرده‌ام که امیدوارم به سرانجام برسانم. سه شعر تازه هم دارم:

این روزها عاشقترم وقتی تو هستی

انگار جایی دیگرم وقتی تو هستی ...


 
کلاغ
ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، زندگی در غرب

چقدر مرا می‌آزارد دیدار نیمه مردان پر ادعای هیچ مدان! خدایا مرا از دست این سندی بن شاهک نجات بده!

مجال شکوه ندارم ز داغ دیدنها

قفس خوش است! امان از کلاغ دیدنها

گر آفتاب شوم روشنی نخواهد یافت

دو چشم کور از این چلچراغ دیدنها

مرا که با پر طاووس ناز می‌کردند

جهنم است٬ عذاب است زاغ دیدنها...

تلک شقشقه هدرت


 
جشن خرمن - روز حافظ
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، سیاست ، حافظ

امروز درست یکماه از آمدن من به سرزمین برف می‌گذرد. پاییز هزار رنگ اینجا شروع شده و هوا آهسته آهسته سردی خود را نشان می‌دهد.

امروز در کانادا به مناسبت جشن خرمن یا thanksgiving تعطیل رسمی بود. جشن خرمن چیزی شبیه جشن مهرگان است که در ایران هم وجود داشته و هدف از آن سپاسگزاری به درگاه خداوند در پایان فصل کشاورزی و شادمانی است. اینطور که دانشجوهای چینی می‌گفتند آنها هم مراسم مشابهی در اوایل مهرماه دارند.
در واترلو مراسم جشن خرمن بسیار مفصل تر از شهرهای دیگر برگزار می‌شود٬ دلیل آن هم تلاقی این جشن با یک مراسم سنتی دیگر است که اجداد مهاجر ساکنان فعلی از آلمان به اینجا آورده‌اند. جشن از ساعت ۸:۳۰ صبح با رژه دسته‌های نوازنده٬ رقص محلی و عبور مجسمه ها و عروسکهای بزرگ آغاز شد. در کنار مراسم هم سوسیس مخصوص و آشامیدنیهای مجاز و غیرمجاز (!) سرو می‌شد. جمعیت بسیار زیادی با کلاههای مخصوص به تماشا ایستاده بودند و یکی از کانالهای تلویزیونی کانادا هم این مراسم را پخش می کرد.
در خبرها خواندم که استاد شجریان هم برای تماشای مسابقه ایران و آلمان به استادیوم رفته و از بازی علی کریمی تمجید کرده. فکر می‌کنم این مسابقه برای مردم از استیضاح وزیر راه  که به سرعت فراموش شد٬خیلی مهمتر بوده. از شما چه پنهان ما هم در اینجا مسابقه را بصورت زنده دیدیم و از نظم و ترتیب استادیوم لذت بردیم.
امروز در ایران روز بزرگداشت حافظ بود و آقای رییس جمهور که دوروبرشان خلوت شده به شهر ما شیراز رفته بودند. خلاصه سخنرانی ایشان را در ایسنا خواندم که با این بیت تمام شده بود:
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
آنچه آغاز ندارد  ،  نپذیرد انجام

این روز را به همه دوستداران حافظ تبریک می‌گویم و این بیت آسمانی را تقدیم می‌کنم:
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد


 
دیدار با برندگان نوبل
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: نوبل ، زندگی در غرب ، ادامه تحصیل

دارم به روزی که گذشت فکر می‌کنم. روزی به یاد ماندنی در زندگی من. دیروز از آن روزهایی بود که ممکن است برای هرکس فقط یکبار پیش بیاید. صبح باران تندی بارید٬ خوب می‌دانید که باران با روح من چه می‌کند! اما این تازه شروع ماجرا بود.

دیروز مرکز تحقیقات فیزیک نظری با بودجه صد ملیون دلاری در شهر واترلو افتتاح شد. برای مراسم افتتاحیه ۶ نفر از سرشناس ترین فیزیکدانان جهان دعوت شده بودند: از جمله سه نفر از برندگان جایزه نوبل و واضع نظریه وحدت کوانتوم و نسبیت . هرکدام از این افراد یک سخنرانی ۹۰ دقیقه‌ای داشتند که با ۱۵ دقیقه پرسش و پاسخ به پایان می‌رسید. استفبال اهالی شهر کوچک واترلو (حتی پیرمردها و پیرزنهایی که توانایی راه رفتن نداشتند)از این برنامه بی نظیر بود.افرادی که تمایل به شرکت در سخنرانیها داشتند از قبل به صورت الکترونیکی جای خود را رزرو کرده بودند اما فقط می‌‌توانستند در یک سخنرانی شرکت کنند.  در کنار سخنرانیها تور بازدید از ساختمان و امکانات مرکز و برنامه‌هایی برای کودکان تدارک دیده شده بود. تمام دیوارهای داخلی ساختمان حتی دیوارهای کافی شاپ بصورت تخته سیاه بود و فیزیکدانان جوان می‌توانستند در هرجا و هرحالتی روی مسایل فیزیک فکر کنند. من وقتی خبردار شدم که تمام جاها رزرو شده بود اما از برکت باران یا سحرخیزی در صف انتظار ماندم و توانستم در دو سخنرانی شرکت کنم.

سخنرانی اول مربوط به پروفسور استیون وین برگ (Steven Weinberg) برنده جایزه فیزیک نوبل در سال ۱۹۷۹ بود. ایشان در دانشگاههای هاروارد٬ برکلی٬ MIT و .. تدریس کرده‌اند و کتابهای پرفروش "The First Three Minutes" و "Dreams of a Final Theory" را نوشته‌اند. موضوع سخنرانی مبدا جهان بود.برای آشنایی با زندگینامه ایشان می‌توانید اینجا را کلیک کنید. 

 
سخنرانی دوم مربوط به پروفسور خوان مالداسینا Juan Maldacena یکی از جوانترین فیزیکدانان جهان بود. ایشان در سال ۱۹۶۸ در آرژانتین به دنیا آمد و در سال ۱۹۹۶ از پایان نامه دکترای خود دفاع کرد. او توانست دو  نظریه مکانیک کوانتوم و نسیبت عام را که ناسازگار به نظر می‌رسیدند در قالب نظریه ریسمان متحد کند. سه سال بعد هم در دانشگاه هاروارد به درجه استادی رسید! موضوع سخنرانی سیاهچاله ها و ساختار فضا-زمان بود. در پایان سخنرانی سوالی درباره برخورد سیاهچاله‌ها پرسیدم و فرصتی شد که عکسی با این نابغه جوان بیندازم. مصاحبه‌ای با ایشان انجام شده که می‌توانید در  اینجا  پیدا کنید.

دیدن آدمهای بزرگ نعمت بسیار بزرگی است


 
شب مهتابی من
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ٦ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، زندگی در غرب

هوالمحبوب

جز نفسی که از غمت سینه پر آه می‌کنم

هرنفسی که می‌کشم عمر تباه می‌کنم

اینجا خوبیهای زیادی هست اما دلم برای جمعه های ایران تنگ شده. جمعه‌های ایران باصفاتر بود. آدم‌٬ هم شور و اشتیاق داشت هم انتظار٬ هم دلتنگی. صبحهای جمعه وقتی تلویزیون را روشن می‌کردی نوایی آشنا به گوشت می رسید که : عزیزٌ علی ان اری الخلق و ... منتظر کسی بودی و امیدوار که شاید امروز روز دیدار باشد.


عزیزم کاسه چشمم سرایت
میون هر دو چشمم جای پایت
از اون ترسم که غافل پا نهی باز
نشینه خار مژگونم به پایت


خدایا در همان سحر پاک و نورانی که نوای ندبه را بر لبهای من نهادی در خواستی از تو کردم که هنوز اجابت نفرموده‌ای. هنوز هم مثل همان سحر نورانی می‌سوزم و می‌گویم : فهل من معینٍ فاطیل معه العویل والبکا؟

 
تو دوری از برم دل در برم نیست
هوای دیگری اندر سرم نیست
به جان دلبرم کز هر دو عالم
تمنای دگر جز دلبرم نیست


امشب اولین شب مهتابی من در کاناداست. امشب ماه جلال و جبروت دیگری دارد. ماه در سیر صعودی خود به کمال رسیده و حالا مرا به یاد عزیزی می‌اندازد که همین روزها از راه می‌رسد. چقدر حرف نگفته٬ با او دارم. چقدر نامه نانوشته برای او دارم. نوجوان بودم که صاحبدلی به من گفت اگر نامه ات را در آب روان بیندازی به او می‌رسد. از شیراز به اصفهان رفتم برای زیارت زاینده‌رود و سپردن نامه به آب روان.

تمام شهر را گشتم به دنبال صدای تو
ببین جاریست روی لحظه‌هایم جای پای تو

شعر زیر زمزمه گاه گاه من است. این شعر را هفت سال قبل در مدینه سرودم. یادگاریست از یک شب جمعه نورانی و پرسه های شبانه در حوالی بقیع و طواف آن بهشت بی نشان...


چه می‌شد اگر روزگارم تو باشی                خزانم تو باشی بهارم تو باشی
خدا خواست اینقدر تنها نباشم                      گل باغ بی برگ و بارم تو باشی
الهی که تا آخر عمر تنها                              کسی را که من دوست دارم تو باشی
فقط یک هوس دارم اینکه همیشه                به هرجا که پا می‌گذارم تو باشی
دلم دیگر از درس و دفتر گرفته                      نمی‌شد که آموزگارم تو باشی
کمی کودکانه است اما نمی‌شد                   که اسب تو باشم سوارم تو باشی
صدایم کن از حجم این بی کسی ها ....