بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

گندم نچیده
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، زن

 

 با خنده ای بریــــد نخ اتصال را

از ما گرفت شادی عشقی محال را


از دست های آدم و حوا گرفته بود

زن، تاجی از صفات جلال و جمال را


می شد کنار چشمه ی اشکش وضو گرفت

با خنده اش شناخت سرآغاز سال را


قوی سفید از قفس ذهن من پرید

سیمرغ قاف واقعه وا کرد بال را


حالا کسی نمی خرد از من - که شاعرم-

این گندم نچیده  و این سیب کال را ...



 
مرد و زن
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، زن

مرد ایستگاه اول خود را به زن رسید

زن دانه بود نور که بارید قد کشید

آنقدر قد کشید که سروی بلند شد

آنقدر ایستاد که تا آسمان رسید

روی حریر ماه و سکوت ستاره ها

در خواب رفته بود و صدایی نمی شنید

تنها نشست مرد و درونش قیام کرد

طوفانی از حسادت و بارانی از امید

می خواست آسمان بشود در زمین شکست

می خواست سرو باشد اما ... نشد خمید

مرد ایستگاه  اول خود را تمام کرد

زن خواب بود و هیچ صدایی نمی شنید

 

پی نوشت:

خوب یادم هست که این شعر را وقتی در خیابان کریمخان و طالقانی تهران قدم می زدم گفتم. (3/6/92)


 
زنبق دره
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: زن ، عین القضات ، مولانا ، شیخ اشراق

۱- اوایل هفته قبل کتاب زنبق دره اثر بالزاک را پس از یک سال وقفه مطالعه کردم. اگر چه تحمل نثرهای طولانی و توصیفهای متعدد او کار راحتی نیست اما دیدگاههای او درباره زنان و رفتار اجتماعی طبقه متوسط و طبقه اشراف جالب توجه بود. باید بگویم اگر بالزاک همان قدرتی را که در توصیف احساسات دارد در پرورش سیر کلی داستان داشت رمان او یک شاهکار می‌شد، اگرچه شاید نباید از نویسندگان مکتب رومانتیسم بیش از این توقع داشت. یک جمله بسیار زیبا در این کتاب بود : درد بی پایان است آنچه حدی دارد شادی است.

۲- اواخر هفته موج دریای اشراق مرا با خود برد. در گنجینه کتابهایم چند مروارید کوچک از نوشته‌های شهاب الدین سهروردی بود. صفیر سیمرغ ، لغت موران و رساله فی حقیقه العشق که یکبار چهار سال قبل آنها را خوانده بودم اما بهره چندانی نبرده بودم. داستان زندگی آن شیخ شهید را دنبال می‌کردم که به عین‌القضات همدانی رسیدم که او هم در ۳۳ سالگی به جرم کفرگویی کشته شد. چند رباعی از او خواندم. دیدم که آن جان عاشق که از تمام کلماتش عشق می‌بارد و هستی را جز با نگاه محبت ندیده است از این دلهای سنگی و روانهای خودپرست چه کشیده است. چه سخت است که انسان در شهری زندگی کند که هیچکس حرفش را نمی‌فهمد.

۳- یک بیت از حافظ ، 

شهر خالیست زعشاق بود کز طرفی/ مردی از خویش برون آید و کاری بکند

و یک رباعی از مولوی هم مرا پرواز دادند به دنیایی دیگر

تا خواسته ام از تو تو را خواسته‌ام / ازعشق تو خوان عشق آراسته‌ام

خوابی دیدم دوش و فراموشم شد / این می‌دانم که مست برخاسته‌ام


 
سوغات اصفهان (2)
ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، زن

سوغات اصفهان (2)

در طول سفر رمانی از زویا پیرزاد را می‌خواندم : چراغها را من خاموش می‌کنم. رمان زیبایی بود، بدون تکلفهای رایج، روانکاوانه در محیطی آشنا. هفته قبل از آن هم رمان پرنده من را می‌خواندم باز هم رمانی ساده از یک نویسنده زن، به یادپرنده خودم افتادم. این شعر تکراری است اما دلم می‌خواهد دوباره بنویسم

 


غروبِ روزی از این روزها،

پرنده‌ای تنها

کنار پنجره‌ات بال بال خواهد زد

 

برایش آب بیاور

اگر دلت فوران کرد،

دانه‌ای بگذار

 

و آن پرنده معصوم

آب و دانه نخواهد خورد

اگر پرنده نمرد

بمان

دو آفتاب نگاهش کن

پس از اذان غروب

پرنده پیدا نیست

پرنده در شب گلهای چادرت جاریست