بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

کیمیای سعادت *
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ٤ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: دکتر ندوشن ، کتاب ، رفیق

دیروز صبح زود محمد آمد دنبالم که برویم کله پاچه بخوریم.

چیزی که این چند ماهه فهمیده ام این است که خانم های ایرانی مهارت شگفت انگیزی دارند در پای‌بند کردن مرد. نتیجه این می شود که دوستان صمیمی سابق که ده دوازده سال پیش همه مجرد بودند و پایه‌ی دربند و درکه، و  حالا که برگشته ام متاهل و پدر شده اند، دیدن شان در حکم کیمیاست. محمد که حتما آثاری از او در گذشته این وبلاگ هست تن به این قاعده نداده. واقعیت این است که زندگی متاهلی گاه بسیار روزمره می‌شود به خصوص ایامی مثل عید که باید به دید و بازدیدهای مرسوم رفت و گاهی آدم هایی را دید که وجه مشترک تو با آنها خویشاوندی است و اگر نروی بدشان می آید و از این حرف ها. اینجاست که ثقل سنت ها را حس می کنم که پر و بال آدم را در چنین ایامی که هوا بهشتی است بدجور می بندد و به جایی که آدم تفرج نوروز کند، خاصه در شیراز، باید برود زیر سقف های سربسته بنشیند و از بارش باران و کاهش یارانه بگوید.

محمد 7 صبح آمد. باور نمی کردم پیدایش شود. در سالهای جوانی و ایام دانشکده که آدم سحرخیزی نبود! کله را که زدیم هوس چای کرد. رفتیم دروازه قرآن و خواجو. آن وقت صبح که همشهری ها گرم شکرخواب صبحدم بودند البته که خبری از چای نبود. اما قدری کوه نوردی کردیم در آن هوای مسیحادم. وقت برگشتن در ورودی آرامگاه خواجو جناب دکتر عارف را دیدم که با همسرشان به شیراز آمده بودند. سلام و علیکی کردیم. خوش وقت شدم از درک سحرخیزی دکتر.

به قول سعدی به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل، لذا در طلب چای رفتیم به آرامگاه سعدی! و البته سعدی - که بسیار انسان نازنینی است - مراد ما را داد. با دیدن محمد، عطش من هم به دیدار دوست اندکی فروکش کرد و آماده شدم برای تحمل ادامه تعطیلات.

به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی یِ صبح!

 امروز که روز شهادت بود با خانواده رفتیم به شاهچراغ. آقای فرهمند آزاد که هم صدای خوشی دارد و هم سواد، از تهران آمده بود که خطبه فدک را در حرم بخواند. دیشب هم جایی همدیگر را دیدیم و قدری گپ زدیم. در حرم که بودم، موبایل من خراب شد و به لپ تاپ مرحومم پیوست. پل ارتباطی من با همسر در آن شلوغی قطع شد. من و مریم گلی رفتیم به خانه مادرم که به شاهچراغ نزدیک تر بود. مریم هم در همان گهواره آهنی –که نیم قرن است خوابگاه کودکان خانواده ماست- خوابید و مادر برایش لالایی خواند:

لالا لالا گلم صد ساله باشی          کنیز حضرت معصومه باشی ...

درباره تاریخ:

یکی از علاقه مندی های من که بسیار کم در این جا درباره اش نوشته ام تاریخ است به خصوص دو بازه از تاریخ: یکی تاریخ اسلام در قرن اول هجری و دیگر تاریخ ایران در صد سال اخیر (بعد از مشروطه). در حد وسع خودم مطالعاتی در هر دو زمینه داشته ام. چند مقطع تاریخی هست که بسیار آشوب ناک بوده و روایت های ناهمخوانی از آن به دست ما رسیده. یکی از آن ها مقطع سالهای 1329 تا 1332 است. دنبال کتاب بی طرفی می گشتم که این دوره را روایت کند که در یک کتابفروشی نزدیک سینما سعدی شیراز چشمم خورد به خواب آشفته نفت نوشته دکتر محمد علی موحد که عمرش دراز باد و قلم بسیار شیوایی دارد. گاهی ورقی از این کتاب را بین کارهای دیگرم می خوانم.

همچنان کتاب روزها را می خوانم و غبطه می خورم به حال دکتر ندوشن که در تهران چهل پنجاه سال قبل فرصت داشته بسیاری از بزرگان ادب و فرهنگ و سیاست این خاک را ببیند و با آنها چای بنوشد، از علامه فروزانفر گرفته تا احمد فردید. می اندیشم مقاله هایی که او در مجله سخن و یغما نوشته چقدر در آشنایی او با بزرگان و نام آوران این عصر موثر بوده. خودش می گوید من هرچه دارم از این قلم دارم. وسوسه می شوم که مجله ای پیدا کنم و در آن بنویسم. جالب اینکه هر دو بزرگوار (دکتر موحد و ندوشن) تحصیلات شان غیر از ادبیات است یکی مدتی معاون اوپک بوده و دیگری مستشار سازمان برنامه و بودجه! شاید به همین دلیل نمکی در نوشتار آنهاست که در آثار یک ادیب نیست.

* که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق


 
یاران موافق
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ٥ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: رفیق ، نهج البلاغه

اول این نوشته ده سال قبل را بخوانید تا برایتان بگویم ( فقط بند اولش را).

دنیا چرخید و چرخید و حالا من و سعید همسایه و همکار شده‌ایم! امشب خانه آنها که طبقه بالای ماست مراسم بود و عده ای از دوستان واترآبادی، که یکی از دیگری بهترند و حالا هر کدام در دانشگاهی مشغول‌اند، آمده بودند.

هنوز خانه آماده نشده و نهصد و شصت و چند کار باقی مانده که لاک پشت وار برای انجام آنها کمر همت بسته‌ام. از میدان کاج به میدان انقلاب می‌روم. تاکسی را عوض می‌کنم از انقلاب به راه‌آهن، از راه‌آهن به شوش. ایستگاه قند و شکر را پیدا می‌کنم. گاراژ کرمان و تهران را رد می کنم تا برسم به بنگاه سیف احمدی. پنج دقیقه صبر می کنم تا پسرک سرش را بالا بیاورد و جواب مرا بدهد. می‌روم به حیاط دوم. بارهایی که از شیراز آمده آنجاست. راننده پنجاه تومان می‌خواهد، انباردار چهل تومان، کارگر سی تومان. سوار نیسان گاوی می شوم از جنوب به شمال. فکرم در قلعه اژدهاست اما غمی ندارم. چمدان های خسته تا ساعتی دیگر قرار می گیرند. سطل و طی می‌خرم. یکی از اتاق ها را مثل دسته گل آماده می کنم. یکی از قالی های شش متری را پهن می کنم. تکه سنگی را که در کوچه پیدا کردم می شویم. نماز ظهر و عصر را در خانه خودم می‌خوانم.

عصر در فاصله بین تحویل یخچال و سرویس سیستم گرمایش خانه، سعید را در پارکینگ دیدم که مشغول تمیز کردن ماشین‌اش بود. بیشتر حرف های ما در این یک سال درباره استخدام و خرید و کاسه و کوزه بوده اما امروز فرصتی شد که حرف های دیگری بزنیم. از اینکه زنجیره اسباب و علل گسترده تر از شناخت ماست و خیلی اوقات اتفاق ها از مجرایی غیر از انتظار ما رخ می دهند و اینکه آدم باید زره بپوشد... به همین ها سرخوشم. یارا! بهشت صحبت یاران همدم است.

دیشب هم خانه یکی از دوستان حلقه تورنتو بودیم در شرق تهران با گروهی از رفقا و همسایه های تورنتو. صحبت از نهج‌البلاغه بود و همام و المتقون فیها هُمْ أهْلُ الْفَضائِلِ، مَنْطِقُهُمُ الصَّوابُ، وَ مَلْبَسُهُمُ الاِقْتِصادُ، وَ مَشْیُهُمُ التَّواضُعُ.

قبل از بازگشت، امید روشنی داشتم که دوستان خوبی در تهران دارم که دیدار آنها وقت را خوش می‌کند، اما  پروای پنهانی داشتم که ابعاد این شهر بی در و پیکر آدم ها را از هم دور می کند. این دو شب دیدم که رشته پیوندهای قدیم فاصله ها را کوتاه می‌کند.

راستی، امروز روز تولدم بود. چهار سال بیشتر نمانده تا چهل سالگی. وقت زیادی ندارم.


 
شیار ۱۴۳ و مهران
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: رفیق ، فیلم

بعد از قرنی دیشب با همسر گرامی رفتیم سینما و فیلم شیار ۱۴۳ را دیدیم. آخرین باری که با هم سینما رفتیم فیلم هوگو اثر مارتین اسکورسیزی را دیدیم در سینمای سه بعدی. آن موقع مریم در ظلمات ثلاث بود.

نظرات مثبت زیادی درباره این فیلم شنیده بودم. حتی دکتر سنگری هم در شب شعر اسم این فیلم را آورد و از بانوی کارگردان آن خانم آبیار تقدیر کرد. فیلم داستان قشنگی داشت و هنرپیشه نقش اول خانم مریلا زارعی بسیار تاثیر گذار بازی می کرد اما به نظرم از ظرفیت های هنر سینما می شد بهتر استفاده کرد. فیلم برداری خیلی معمولی و ابتدایی بود و انگار از موسیقی هم خبری نبود. فیلم نامه نویس هم گویا بچه تهران بود و با اینکه هنرپیشه ها لهجه کرمانی داشتند اما ضرب المثلها و اصطلاحات تهرانی ها را به کار می بردند که خیلی نمی چسبید. اوج فیلم جایی بود که مادر بعد از ۱۵ سال انتظار با استخوانهای فرزندش روبرو می شد و آن را مثل قنداقه ای در آغوش می گرفت. یاد زن عمویم افتادم که ۲۳ سال منتظر پسرش مسعود بود. فیلم شیار ۱۴۳ یادآوری خوبی بود برای من که از خون جوانان وطن لاله دمیده ...

حالا امده ام فرودگاه تا جناب رییس تشریف بیاورند و بارهایی را که آقا بیژن فرستاده بود و ۱۶ روز است در گمرک گیر کرده آزاد بفرمایند. گیر داده بودند که باید فرستنده و گیرنده بار یک نفر باشد. در واقع با این کارشان فلسفه پست و حمل ونقل را منهدم کرده بودند. در بدو ورود سید مهران یکی از رفقای قدیمی را دیدم که بچه محل بودیم و حالا در  گمرک فرودگاه کار می کند. تا جناب رییس تشریف بیاورند من و مهران از خاطرات قدیم گفتیم و بچه های مسجد فخرآباد. خیلی کمک کرد به من و نگذاشت زجر بکشم در پیچ و خم های اداری. مهران غیرت دارد و در  شهر بی قانون غیرت خیلی لازم است.


 
رفیق ماه محرم
ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱٧ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: رفیق

این مطلب را می نویسم برای روزی که از راز این صفحات با خبر می شوی و گذشته ها را ورق می زنی تا برسی به نیمه های آبان  93 و دنبال اثری از خاطره مشترک ما بگردی ...

 

گمنامی لذتی دارد وصف ناپذیر. اینکه جایی باشی که آدم ها تو را نشناسند و ذهنیتی از تو نداشته باشند و بدون پیشداوری به حرف های تو گوش بدهند نعمت بزرگی است...

من بسیار به تو علاقه داشتم زیرا در نگاه تو چیزی می دیدم ورای آدم های دیگر و این چند روز هم که با هم بودیم و این سه سالی که  یکی دو روزی با هم بودیم در خاطرهای ثابت من حک شده است.  

پرواز ما غالبا محدود می شود با سقف قضاوت آدمها. وای که اگر سقفی نباشد تا کجاها می شود پرید. آدم ها اصالتا خوب اند اما بیهوده پیجیده شده اند و این پیچیدگی در مواجهه اول ترس دارد و احتیاط و سکوت. 

  خوشا به دلهای بزرگ!


 
رفیق
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: رفیق

غر می زنم که غریبم ولی بهترین و پایدارترین رفیق زندگی ام در این شهر است.  مشکل این است که ما هر دو بزرگ شده ایم به قول معروف مرد شده ایم!