بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سعید غیر معروف!
ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ روز ۳٠ دی ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، آجرهای سرخ ، رفیق

ترم تمام شده و فرصت دارم به کارهای عقب افتاده برسم. دیروز برای دو پیشنهاد کاری به دو شرکت در مناطق زعفرانی رنگ شمال شهر رفتم. اولی که به صبحانه خوردن با مدیر عامل محترم گذشت. چیزی کاسب نشدیم ولی صبحانه خیلی خوب بود! دومی قرار جالبی بود با مرد بسیار محترمی که هفتاد و چندساله بود، آدمی خودساخته که در آمریکا درس خوانده بود و باورهای مذهبی‌اش او را به ایران برگردانده بود. خیلی اتفاقی با هم آشنا شدیم. می‌خواست پروژه‌ای برای شرکتش انجام بدهم که پایین تر از سطح تخصص و فراتر از وقت آزاد من بود. اکراه داشتم از قبول آن پیشنهاد. گفت: من به ۷۰ کارگر حقوق می‌دهم هر کدام دو سه سر عائله دارند. من می‌توانم در این سن و سال و با این همه مشکلات، دارایی شرکت را بفروشم و پولش را در بانک بگذارم اما می‌بینم که چشم امید ۲۰۰ نفر به من است. وقت خداحافظی، دیوان حافظی به من هدیه داد. در اتاق کارم دیوان حافظ نداشتم. هر وقت آدم اهل دلی می‌آمد غزل ها را از روی گوشی می‌خواندم که کار خیلی زشتی است! در مسیر دانشگاه روی مقاله  یکی از دانشجوهام کار کردم. ساعت ۳ ددلاین ارسال مقاله به کنفرانس سالانه ما بود که امسال در سن دیگو برگزار می‌شود. ساعت ۱۲ با هیات رییسه دانشکده جلسه داشتم قرار است کار قشنگی با هم انجام بدهیم. به لطف خدا مقدمات کار به خوبی انجام شد. به اتاقم برگشتم. یکی از دانشجوهای کارشناسی هم روی مقاله‌ای برای همین کنفرانس کار می‌کرد. ذوق و شوق زیادی داشت برای کار. این پسر، یک پشتکاری دارد که اگر همه ما داشتیم خاک ما گلستان می‌شد. نشستیم، یک ساعت کلمه به کلمه مقاله‌اش را خواندیم که یکی در زد.

در را که باز کردم مرد بزرگواری در آستانه در ظاهر شد با ۱۹۲ سانتی متر قامت! من حیران، که سعید علی القاعده باید در سوئد باشد و اینجا چه می‌کند؟ گفتم خبر می‌دادی دایناسور قربانی می‌کردیم!

سعید ساکت و مودب نشست تا تصحیح مقاله تمام شد. با هم سوار تاکسی شدیم به سمت خانه. پرستار مهربان علی دارد مادربزرگ می‌شود و من و همسرم مجبوریم شیفتی کار کنیم. با سعید که از دوستان دوران دانشگاه شیراز است، صمیمتی دارم که قابل وصف نیست. پارسال یک سر آمد خانه ما. مریم گلی آن موقع ذهنش درگیر والیبالیست ها بود. از او پرسید شما کی هستی؟ گفت سعید. مریم گفت: سعید معروف؟ گفت: نه من سعید غیر معروف هستم!

سعید برای انجام پروژه‌ای که برای کشور بسیار مهم است به ایران آمده. امیدوارم خدا کمکش کند و سنگ در راهش نیندازند. سعید همیشه دلش می‌خواست کاری برای کشور بکند. شرایط زندگی‌اش به گونه ایست که فعلا نمی تواند برگردد اما دلش اینجاست. به سعید گفتم شرایط آدم ها با هم فرق می‌کند اما اینجا زندگی واقعی تر است. می‌دانی من از صبح تا حالا که تازه ساعت ۳ است چند کار کرده‌ام؟ بعد شعر چمدان را برایش خواندم:

چمدان های خسته منتظرند

تا که آواز ارجعی برسد

پیچ و تاب سفر تمام شود

روز و شب های واقعی برسد...

 

اوقات خوشی با هم داشتیم.


 
کیمیای سعادت *
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ٤ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: دکتر ندوشن ، کتاب ، رفیق ، محمد علی موحد

دیروز صبح زود محمد آمد دنبالم که برویم کله پاچه بخوریم.

چیزی که این چند ماهه فهمیده ام این است که خانم های ایرانی مهارت شگفت انگیزی دارند در پای‌بند کردن مرد. نتیجه این می شود که دوستان صمیمی سابق که ده دوازده سال پیش همه مجرد بودند و پایه‌ی دربند و درکه، و  حالا که برگشته ام متاهل و پدر شده اند، دیدن شان در حکم کیمیاست. محمد که حتما آثاری از او در گذشته این وبلاگ هست تن به این قاعده نداده. واقعیت این است که زندگی متاهلی گاه بسیار روزمره می‌شود به خصوص ایامی مثل عید که باید به دید و بازدیدهای مرسوم رفت و گاهی آدم هایی را دید که وجه مشترک تو با آنها خویشاوندی است و اگر نروی بدشان می آید و از این حرف ها. اینجاست که ثقل سنت ها را حس می کنم که پر و بال آدم را در چنین ایامی که هوا بهشتی است بدجور می بندد و به جایی که آدم تفرج نوروز کند، خاصه در شیراز، باید برود زیر سقف های سربسته بنشیند و از بارش باران و کاهش یارانه بگوید.

محمد 7 صبح آمد. باور نمی کردم پیدایش شود. در سالهای جوانی و ایام دانشکده که آدم سحرخیزی نبود! کله را که زدیم هوس چای کرد. رفتیم دروازه قرآن و خواجو. آن وقت صبح که همشهری ها گرم شکرخواب صبحدم بودند البته که خبری از چای نبود. اما قدری کوه نوردی کردیم در آن هوای مسیحادم. وقت برگشتن در ورودی آرامگاه خواجو جناب دکتر عارف را دیدم که با همسرشان به شیراز آمده بودند. سلام و علیکی کردیم. خوش وقت شدم از درک سحرخیزی دکتر.

به قول سعدی به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل، لذا در طلب چای رفتیم به آرامگاه سعدی! و البته سعدی - که بسیار انسان نازنینی است - مراد ما را داد. با دیدن محمد، عطش من هم به دیدار دوست اندکی فروکش کرد و آماده شدم برای تحمل ادامه تعطیلات.

به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی یِ صبح!

 امروز که روز شهادت بود با خانواده رفتیم به شاهچراغ. آقای فرهمند آزاد که هم صدای خوشی دارد و هم سواد، از تهران آمده بود که خطبه فدک را در حرم بخواند. دیشب هم جایی همدیگر را دیدیم و قدری گپ زدیم. در حرم که بودم، موبایل من خراب شد و به لپ تاپ مرحومم پیوست. پل ارتباطی من با همسر در آن شلوغی قطع شد. من و مریم گلی رفتیم به خانه مادرم که به شاهچراغ نزدیک تر بود. مریم هم در همان گهواره آهنی –که نیم قرن است خوابگاه کودکان خانواده ماست- خوابید و مادر برایش لالایی خواند:

لالا لالا گلم صد ساله باشی          کنیز حضرت معصومه باشی ...

درباره تاریخ:

یکی از علاقه مندی های من که بسیار کم در این جا درباره اش نوشته ام تاریخ است به خصوص دو بازه از تاریخ: یکی تاریخ اسلام در قرن اول هجری و دیگر تاریخ ایران در صد سال اخیر (بعد از مشروطه). در حد وسع خودم مطالعاتی در هر دو زمینه داشته ام. چند مقطع تاریخی هست که بسیار آشوب ناک بوده و روایت های ناهمخوانی از آن به دست ما رسیده. یکی از آن ها مقطع سالهای 1329 تا 1332 است. دنبال کتاب بی طرفی می گشتم که این دوره را روایت کند که در یک کتابفروشی نزدیک سینما سعدی شیراز چشمم خورد به خواب آشفته نفت نوشته دکتر محمد علی موحد که عمرش دراز باد و قلم بسیار شیوایی دارد. گاهی ورقی از این کتاب را بین کارهای دیگرم می خوانم.

همچنان کتاب روزها را می خوانم و غبطه می خورم به حال دکتر ندوشن که در تهران چهل پنجاه سال قبل فرصت داشته بسیاری از بزرگان ادب و فرهنگ و سیاست این خاک را ببیند و با آنها چای بنوشد، از علامه فروزانفر گرفته تا احمد فردید. می اندیشم مقاله هایی که او در مجله سخن و یغما نوشته چقدر در آشنایی او با بزرگان و نام آوران این عصر موثر بوده. خودش می گوید من هرچه دارم از این قلم دارم. وسوسه می شوم که مجله ای پیدا کنم و در آن بنویسم. جالب اینکه هر دو بزرگوار (دکتر موحد و ندوشن) تحصیلات شان غیر از ادبیات است یکی مدتی معاون اوپک بوده و دیگری مستشار سازمان برنامه و بودجه! شاید به همین دلیل نمکی در نوشتار آنهاست که در آثار یک ادیب نیست.

* که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق


 
دنیای کوچکی است عمو جان!
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، رفیق

دیشب یک دل سیر با لوچان حرف زدم. ساعت تابستانی در کالیفرنیا شروع شده و یک  ساعت بیشتر وقت داشتیم برای گپ زدن. خیلی دلم می خواست با یک دوست از زندگی تازه ام بگویم. یاد گرفته ام که باید احتیاط کنم در حرف زدن با آدمهای دور و برم. به همین خاطر خیلی حرف ها و هیجان ها در نهانخانه ی دل می ماند و راهی به زبان پیدا نمی کند.

لوچان تازه از سئول برگشته بود برای سمینار مهمی رفته بود که بخشی از آینده مخابرات سیار را رقم می زند و داشت با هیجان از اتفاقات تازه و آدم هایی که دیده بود می گفت از جمله پرفسور چوی Choi و خانداداش!

پروفسور چوی استاد لوچان بود در دانشگاه ملی سئول.  استادی جوان، موفق و شناخته شده. لوچان، سالهایی که در شرکت سامسونگ  کار می کرد هم ارتباطش را با استاد حفظ کرده بود. ما سه نفر دو مقاله با  هم داریم و حالا لوچان داشت به مقاله سوم فکر می کرد.

 خبر شغل جدید مرا به استاد داده بود. پروفسور چوی دانشگاه ما را می شناخت و صمیمانه آرزوی موفقیت کرده بود. لوچان از امکانات جدید آزمایشگاه پروفسور می گفت و اینکه وقت ندارد از همه آنها استفاده کند. وسوسه شدم که یک سر بروم سئول! خیلی هم علاقه مندم به دیدن آقای چوی.  چهار سال قبل سفری داشتم به سئول که زیاد به من خوش نگذشت. اتفاقا آن سفر را من و خانداداش با هم رفتیم. مشکلم بیشتر با غذاهای کره ای بود تا خانداداش! تا اینکه در آخرین روز سفر خیابان ایتائون را کشف کردم که مسجد سئول هم آنجاست و غذاهای متنوعی دارد از جمله یک رستوران هندی که غذایی داشت به اسم خورشت ایرانی.

سال آخری که لوچان در شرکت بود از شرایط کارش راضی نبود. با خانداداش مشکل داشت از استعدادهای او درست استفاده نمی شد. او را وادار کرده بودند به برنامه نویسی. با من زیاد درد دل می کردم تا اینکه شرکت کوالکام در سن دیگو او را به مصاحبه دعوت کرد. اتفاقا مقاله اولی که با  هم نوشته بودیم  در آن مصاحبه مقبول واقع شده بود. این مقاله را بعدا گروه مخابرات IEEE به عنوان مقاله ماه (فوریه 2014) انتخاب کرد اما خانداداش نگذاشت در وب سایت شرکت قرار بدهیم. لوچان برای شروع شغل جدید مشکل ویزای کار داشت. پیشنهاد دادم که از کوالکام بخواهد برای ویزای O1 اقدام کند. بیست، سی هزار دلار پول وکیل دادند. من هم با توجه به اینکه در شرکت مدیر بودم نامه مفصلی در حمایت از او نوشتم. کارش جور شد و سه هفته قبل از رفتن به خانداداش خبر داد . عرف این است که دو هفته قبل از رفتن بگویند. در کمال شگفتی، خانداداش در همین سه هفته لوچان را اخراج کرد...

حالا لوچان و خانداداش بعد از یک سال و سه ماه به هم رسیده بودند...


 
یاران موافق
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ٥ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: رفیق ، نهج البلاغه

اول این نوشته ده سال قبل را بخوانید تا برایتان بگویم ( فقط بند اولش را).

دنیا چرخید و چرخید و حالا من و سعید همسایه و همکار شده‌ایم! امشب خانه آنها که طبقه بالای ماست مراسم بود و عده ای از دوستان واترآبادی، که یکی از دیگری بهترند و حالا هر کدام در دانشگاهی مشغول‌اند، آمده بودند.

هنوز خانه آماده نشده و نهصد و شصت و چند کار باقی مانده که لاک پشت وار برای انجام آنها کمر همت بسته‌ام. از میدان کاج به میدان انقلاب می‌روم. تاکسی را عوض می‌کنم از انقلاب به راه‌آهن، از راه‌آهن به شوش. ایستگاه قند و شکر را پیدا می‌کنم. گاراژ کرمان و تهران را رد می کنم تا برسم به بنگاه سیف احمدی. پنج دقیقه صبر می کنم تا پسرک سرش را بالا بیاورد و جواب مرا بدهد. می‌روم به حیاط دوم. بارهایی که از شیراز آمده آنجاست. راننده پنجاه تومان می‌خواهد، انباردار چهل تومان، کارگر سی تومان. سوار نیسان گاوی می شوم از جنوب به شمال. فکرم در قلعه اژدهاست اما غمی ندارم. چمدان های خسته تا ساعتی دیگر قرار می گیرند. سطل و طی می‌خرم. یکی از اتاق ها را مثل دسته گل آماده می کنم. یکی از قالی های شش متری را پهن می کنم. تکه سنگی را که در کوچه پیدا کردم می شویم. نماز ظهر و عصر را در خانه خودم می‌خوانم.

عصر در فاصله بین تحویل یخچال و سرویس سیستم گرمایش خانه، سعید را در پارکینگ دیدم که مشغول تمیز کردن ماشین‌اش بود. بیشتر حرف های ما در این یک سال درباره استخدام و خرید و کاسه و کوزه بوده اما امروز فرصتی شد که حرف های دیگری بزنیم. از اینکه زنجیره اسباب و علل گسترده تر از شناخت ماست و خیلی اوقات اتفاق ها از مجرایی غیر از انتظار ما رخ می دهند و اینکه آدم باید زره بپوشد... به همین ها سرخوشم. یارا! بهشت صحبت یاران همدم است.

دیشب هم خانه یکی از دوستان حلقه تورنتو بودیم در شرق تهران با گروهی از رفقا و همسایه های تورنتو. صحبت از نهج‌البلاغه بود و همام و المتقون فیها هُمْ أهْلُ الْفَضائِلِ، مَنْطِقُهُمُ الصَّوابُ، وَ مَلْبَسُهُمُ الاِقْتِصادُ، وَ مَشْیُهُمُ التَّواضُعُ.

قبل از بازگشت، امید روشنی داشتم که دوستان خوبی در تهران دارم که دیدار آنها وقت را خوش می‌کند، اما  پروای پنهانی داشتم که ابعاد این شهر بی در و پیکر آدم ها را از هم دور می کند. این دو شب دیدم که رشته پیوندهای قدیم فاصله ها را کوتاه می‌کند.

راستی، امروز روز تولدم بود. چهار سال بیشتر نمانده تا چهل سالگی. وقت زیادی ندارم.


 
شیار ۱۴۳ و مهران
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: رفیق ، فیلم

بعد از قرنی دیشب با همسر گرامی رفتیم سینما و فیلم شیار ۱۴۳ را دیدیم. آخرین باری که با هم سینما رفتیم فیلم هوگو اثر مارتین اسکورسیزی را دیدیم در سینمای سه بعدی. آن موقع مریم در ظلمات ثلاث بود.

نظرات مثبت زیادی درباره این فیلم شنیده بودم. حتی دکتر سنگری هم در شب شعر اسم این فیلم را آورد و از بانوی کارگردان آن خانم آبیار تقدیر کرد. فیلم داستان قشنگی داشت و هنرپیشه نقش اول خانم مریلا زارعی بسیار تاثیر گذار بازی می کرد اما به نظرم از ظرفیت های هنر سینما می شد بهتر استفاده کرد. فیلم برداری خیلی معمولی و ابتدایی بود و انگار از موسیقی هم خبری نبود. فیلم نامه نویس هم گویا بچه تهران بود و با اینکه هنرپیشه ها لهجه کرمانی داشتند اما ضرب المثلها و اصطلاحات تهرانی ها را به کار می بردند که خیلی نمی چسبید. اوج فیلم جایی بود که مادر بعد از ۱۵ سال انتظار با استخوانهای فرزندش روبرو می شد و آن را مثل قنداقه ای در آغوش می گرفت. یاد زن عمویم افتادم که ۲۳ سال منتظر پسرش مسعود بود. فیلم شیار ۱۴۳ یادآوری خوبی بود برای من که از خون جوانان وطن لاله دمیده ...

حالا امده ام فرودگاه تا جناب رییس تشریف بیاورند و بارهایی را که آقا بیژن فرستاده بود و ۱۶ روز است در گمرک گیر کرده آزاد بفرمایند. گیر داده بودند که باید فرستنده و گیرنده بار یک نفر باشد. در واقع با این کارشان فلسفه پست و حمل ونقل را منهدم کرده بودند. در بدو ورود سید مهران یکی از رفقای قدیمی را دیدم که بچه محل بودیم و حالا در  گمرک فرودگاه کار می کند. تا جناب رییس تشریف بیاورند من و مهران از خاطرات قدیم گفتیم و بچه های مسجد فخرآباد. خیلی کمک کرد به من و نگذاشت زجر بکشم در پیچ و خم های اداری. مهران غیرت دارد و در  شهر بی قانون غیرت خیلی لازم است.


 
رفیق ماه محرم
ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱٧ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: رفیق

این مطلب را می نویسم برای روزی که از راز این صفحات با خبر می شوی و گذشته ها را ورق می زنی تا برسی به نیمه های آبان  93 و دنبال اثری از خاطره مشترک ما بگردی ...

 

گمنامی لذتی دارد وصف ناپذیر. اینکه جایی باشی که آدم ها تو را نشناسند و ذهنیتی از تو نداشته باشند و بدون پیشداوری به حرف های تو گوش بدهند نعمت بزرگی است...

من بسیار به تو علاقه داشتم زیرا در نگاه تو چیزی می دیدم ورای آدم های دیگر و این چند روز هم که با هم بودیم و این سه سالی که  یکی دو روزی با هم بودیم در خاطرهای ثابت من حک شده است.  

پرواز ما غالبا محدود می شود با سقف قضاوت آدمها. وای که اگر سقفی نباشد تا کجاها می شود پرید. آدم ها اصالتا خوب اند اما بیهوده پیجیده شده اند و این پیچیدگی در مواجهه اول ترس دارد و احتیاط و سکوت. 

  خوشا به دلهای بزرگ!


 
از تماشا تا تماسا
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طبیعت ، رفیق

حالا که قصد سفر داری به کرانه های زیبا، از لذت تماشا غافل نشو. هر از گاهی دوربین و گوشی را کناری بگذار و چشم بدوز به دریا، به جنگل، به هر آیه‌ی زیبا. خلوتی برای خودت فراهم کن و نگاه کن به آن ابدیت پویا تا چشمه های آرامش در تو جاری شوند. تماشا، ادراک زیبایی را در تو بالا می‌برد و تشنگی تو را بیشتر می‌کند.

تماشا، عاقبت تو را می‌کشاند به تماسا. مثل چشمه آب زلالی که اول تماشایش می کنی و بعد دستت را در آن فرو می‌کنی تا آب را لمس کنی و جرعه ای گوارا بنوشی. یا دریای موجاموجی که تو را صدا می زند تا لباست را از تن بکنی و با آغوش بی نهایت دریا یکی شوی. مثل هر زیبایی عظیم دیگری...


 
رفیق
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: رفیق

غر می زنم که غریبم ولی بهترین و پایدارترین رفیق زندگی ام در این شهر است.  مشکل این است که ما هر دو بزرگ شده ایم به قول معروف مرد شده ایم!


 
ما و آدم ها (2)
ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱٩ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: انسان ، رفیق

 

اصالتا اهل پنجاب هند بود اما سال ها در کره زندگی کرده بود. آنجا درس خوانده بود و در شرکت معظم سامسونگ کار کرده بود. قرار بود موقتا یک هفته همسایه من باشد و بعد برود به ساختمان دیگری.

نامش را پرسیدم و بعد گیر دادم به اسمش که مثل اسم چینی هاست. او هم که جدی گرفته بود قسم و آیه می خورد که این یک اسم اصیل هندی است. مرا نمی شناخت، وقتی از کسی خوشم بیاید گیر می دهم به اسمش. بعد که رییس او را به همه معرفی کرد، همکارهای دیگر هم به اسمش گیر دادند. کم کم باورش شد که اسمش مشکل دارد!

تنها بود و نا آشنا با شهر و کشور. دعوت کردم که یکشنبه با هم برویم به رستوران لاهور و غذای هندی بخوریم. خیلی خوش حال شد. صبح یک شنبه ساعت 9 و 58 دقیقه زنگ زد که: "سلام من دوست چینی تو هستم!" برای ساعت 1 قرار گذاشتیم نزدیک ایستگاه یونیون. گفت که تا به حال در این شهر سوار مترو نشده، حتی در سئول هم که بود هیچ وقت سوار مترو نشده بود. گفتم که مترو سئول را با این جا مقایسه نکن آنجا 9 خط دارند و هر خط 50 ایستگاه دارد و ... متعجب بود از اطلاعات من. برایش گفتم که پارسال کره بودم و از سامسونگ هم بازدید کردم. حالا یک دنیا حرف مشترک بین ما متولد شده بود ...

چیکن تیکا سفارش داد با نان. غذا را خیلی دوست داشت و به من هم پیشنهاد داد که بریانی ام را با سس ماست بخورم. نتیجه بسیار عالی بود! وقت برگشتن گفت که سرگرمی اش آشپزی است من هم گفتم که آشپزی را دوست دارم و تازگی زده ام توی خط غذاهای هندی و بعد در مورد آشپزی حرف زدیم و کلمات مشترک هندی و فارسی که به امورات شکم مربوط اند و اینکه هندی ها به سیب زمینی می گویند آلو و شیرازی ها هم ... گفت که شغل رویایی اش این است که روزی رستوران بزند و دوستانی دارد که سرآشپزند. گفتم اتفاقا من هم فکر کرده ام به این موضوع اما یک رگ روشنفکری دارم که زیر بار نمی رود و فعلا به گل فروشی راضی اش کرده ام و ...

بعد، از سالهایی گفت که در سامسونگ کار می کرد. با اینکه جوان بود سمت بالایی داشت. من هم چیزهایی را که در  سفر پارسال دیده بودم برایش می گفتم و برخی ایرادات کارشان را که او هم قبول داشت و گفت که شرکت سامسونگ مثل یک اداره دولتی بزرگ است ... و بعد پرسیدم پس چرا اینقدر موفق اند؟ گفت کره ای ها آغاز کننده های خوبی نیستند اما ادامه دهندگان خوبی هستند و نکات جالبی گفت از فرهنگ و زبان کره ای ها. گفت در زبان کره ای ضمیر "من" وجود ندارد فقط "ما" دارند ...

رسیده بودیم به ایستگاه نزدیک خانه من. گفتم که می تواند ادامه بدهد یا پیاده شود و اطراف را ببیند. پیاده شد و از زنده بودن شهر در عصر یکشنبه متعجب بود. محله را دوست داشت . پیشنهاد داد که قهوه بخوریم و حرف های مشترکی که انگار پایانی نداشتند ...

 

پی نوشت:

مخاطب خوب می داند که نمی شود ما یک متن قشنگ بنویسم و بالاخره یک جایش اسم شیراز را نیاوریم!


 
حدیث سرو نجف
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ٩ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: برگزیده ها ، رفیق

 باید این راز را بنویسم، این حسرتی که سال هاست در دلم پنهان کرده‌ام و هر از گاهی سینه‌ام را فشار می‌دهد. داستان آن جوان رشید، حدیث سرو نجف ...

حالا ۹ سال از آن روزها گذشته ... ما نجف بودیم. زمان صدام بود. از هتل ما تا حرم فاصله چندانی نبود. من که دوست داشتم مکالمه  عربی‌ام را تقویت کنم با پیش خدمت ها رفیق می شدم تا چند کلمه‌ای با هم صحبت کنیم. در میان آن ها جوانی بود که در رستوران کار می کرد. برادر کوچک تر او هم در هتل خدمت می‌کرد و از قضا بسیار به مادرم که هم سفر بودیم احترام می گذاشت. نمی‌دانم از کجا فهمیده بود که بعد از صرف عذا برای مادر چای و خرما  بیاورد، خرمای خوب با چای تازه دم! مادرم هم آن ها را دوست داشت و با آن لبخند باصفا و نگاه مادرانه اش به آنها می نگریست. احترام خاص او و برادرش به مادرم آنها را در نظرم بزرگ تر کرده بود. او هم جور دیگری نگاه می کرد به من ، مکث می کرد روی من، انگار که قبلا جایی همدیگر را دیده باشیم، انگار که حرفی داشت با این عابر ناشناس.

 قد بلندی داشت، نسبتا چهارشانه بود که او را بزرگ تر از سن اش نشان می داد، با چشمانی درشت و گیرا که آمیزه ای از سبزه و عسل بودند، پیراهنی آبی به تن. خاطره ای که از اهالی نجف در ذهنم مانده این است که زیبا رو و خوش صحبت بودند. ما شاید دو روز و نیم بیشتر آنجا نبودیم اما حالا که به گذشته نگاه می کنم انگار روزها آنجا بودم و انگار بارها و بارها او را دیده بودم.

یک دوستی معمولی بین من و او شکل گرفته بود و شاید اگر اتفاق آن شب نمی افتاد من هیچ وقت این سطر ها را نمی نوشتم. آن شب که تصویر هر لحظه اش را در ذهنم قاب گرفته ام ...

از ده شب به بعد همه چیز در هتل تعطیل می شد. حالا نیم ساعت یا بیشتر از ساعت ۱۰ گذشته بود که در اتاق به صدا در آمد. مادر خواب بود و من مشغول مطالعه بودم. رفتم در را باز کردم همان جوان بود با یک سینی پر از میوه و نوشابه ... تعجب کردم چون سفارشی نداده بودم. با هراس اطراف را نگاه می کرد مثل کبوتری که ترسیده باشد نفس نفس می زد و اطرافش را می پایید. انگار که صدای قلب اش را می شد شنید. اجازه خواست که بیاید تو. گقت خدمه هتل حق ندارند با مهمان ها صحبت کنند و اگر او را ببینند اخراج می کنند. سوییت ما دو اتاق داشت رفتیم در اتاقی که خالی بود و نشستیم کنار هم. آهسته صحبت می کرد. به او نزدیک شدم تا صدایش را بشنوم آن قدر که زانوهایمان می خورد به هم ...

اسمش فاضل بود. ۲۰ ساله بود. سه برادر بودند. علی و فاضل و کرار. او برادر میانی بود. علی سربازی بود در ارتش صدام . کرار هم ۱۷ ساله بود. مدرسه را ول کرده بودند. دو برادر جایی نداشتند. شب ها در هتل می خوابیدند. مدیر هتل در ازای کاری که می کردند سرپناه و غذا به دو برادر می داد.

فهمیده بود که ما از شیراز آمده ایم. گم شده ای داشت که دنبال اش می گشت. خاله اش در شیراز زندگی می کرد. جنگ ایران و عراق که تمام می شود، مادرش از طریق کویت به ایران می آید تا خواهر را ببیند. همان موقع (حدود سال ۱۳۷۰) صدام به کویت حمله می کند و مرز دو کشور بسته می شود . مادرش در شیراز ماندگار می شود. پدر، همسر دیگری می گیرد و سه برادر آواره می شوند. زیر نور نازک چراغ خواب دیدم که سبزی چشمان اش با سرخی اشک توام شده بود. از روزهای سخت شان می گفت،  از در به دری ها ...

من شاید حالتی داشتم مثل نایی (ناهید) در باشو غریبه ای کوچک ۱. او فارسی بلد نبود و کوره سواد عربی من هم بیشتر کتابی بود تا محاوره ای، اما چنان ارتباطی با هم برقرار کرده بودیم که داشتم پا به پای او گریه می کردم. دلم می خواست بغل اش کنم اما غرور مردانه نگاهش و عجله‌ای که در سخن گفتن داشت اجازه نمی داد.

امید داشت که من نشانی از مادرش پیدا کنم. پرسیدم آدرس مادرت چیست؟ خانه ی خاله ات کجاست؟ نمی دانست. فقط گفت می‌داند که در محله ی شخیص (شاخیص) هستند. گفت آنجا مسجد یا امامزاده‌ای هم هست . گفتم شیراز همچین محله ای ندارد. گفت این تنها چیزی است که می‌داند . دیرش شده بود و هراسان... باید قبل از اینکه شک کنند بر می‌گشت.

قبل از سفر به ما گفته بودند که به هیچ وجه شماره تلفن یا آدرسی به عراقی ها ندهیم. همه ما در این سفر یک اسم مستعار و شغل مستعار داشتیم. به خصوص به من تاکید کرده بودند که بسیار مراقب باش و هیچ اشاره نکن که دانشجو هستی، چون رژیم صدام ممکن است تو را زندانی کند و تحویل استخبارات بدهد. من بیشتر نگران مادر بودم و نمی توانستم شماره تلفن یا آدرس خودم را به فاضل بدهم.

برنامه ما در باقی مانده سفر بسیار فشرده بود. از طرفی فاضل هم، حالا که رازی بین من و او پا گرفته بود، بیگانه تر شده بود. در رستوران هم که مرا می دید حرفی نمی زد و می گریخت. حتی خداحافظی ما هم پایان خوشی نداشت ...

روز آخر سفر، رسم بود برای خدمه انعام می گذاشتیم. داستان زندگی فاضل و برادرش را برای مدیر کاروان گفتم ۲. پولی به او دادم و از او خواستم که انعام بیشتری به آنها بدهد اما مخالفت کرد. وقتی داشتیم سوار اتوبوس می شدیم  فاضل سراغ من آمد. این مدت خیلی دلم برای اش تنگ شده بود اما نمی خواستم پیش اش بروم می ترسیدم کسی از ماحرای آن شب بویی ببرد و برای اش درد سر بشود. می ترسیدم اخراج‌اش کنند و همین سرپناه را هم از او و برادرش بگیرند. حالا خوش حال بودم که خودش جلو آمده بود. خواستم با او خداحافظی کنم، حتی وسوسه شدم که شماره تلفن ام را به او بدهم اما فاضل بدجور عصبانی بود. شکایت می کرد که چرا به او انعام بیشتری داده اند و همه چیز را از چشم من می دید. یک دفعه هرچه عربی می دانستم فراموشم شد! نتوانستم قضیه را توضیح بدهم تنها گفتم که تو برادر من هستی و من دوستت دارم، اما او که صورت اش از خشم برافروخته شده بود نشانی از اندوه وداع دایمی دو دوست در چهره نداشت.

از کار خودم بدم آمد. نیت بدی نداشتم اما شرمنده شده بودم.

اندکی بعد، چرخ روزگار مرا به اهواز پرتاب کرد و آن قدر درگیر بازی های تلخ و شیرین زندگی شدم که ماجرای فاضل و مادرش را پاک فراموش کردم . یک سالی از آمدن من به اهواز نگذشته بود که آمریکا به عراق حمله کرد و صدام جنایت کار سرنگون شد. من هم ۶ ماه بعد به کانادا آمدم.

چند سال قبل که شیراز آمده بودم تا سور و سات عروسی را فراهم کنم برای خرید میوه به یکی از محله های شیراز رفتیم محله امامزاده‌ شاه قیس که شیرازی ها می گویند شاقیس شقیس شخیص....

آه! ۳

 

پی نوشت

۱- (ثانیه آخر این فیلم را ببینید و نگاه سوسن تسلیمی را)

۲- فاضل آن شب به من گفته بود اگر ۱۰ هزار دلار پول بدهد از سربازی معاف می شود.

۳- سحر، به یاد مسجد کوفه افتادم و بعد به یاد نجف، فاضل و آتش خاطره ها روشن شد. این همان ماجرایی است که سال ها قبل وعده نوشتن اش را داده بودم.